حرفهای شریعتی با مخاطبهای آشنا

داشتم حرفهای دوستانم در زیر مطلب قبلی (درباره مرگ مخاطب) را میخواندم، نام شاندل را دیدم. با وجودی که قبلاً در بحثی در مورد دکتر شریعتی، اشاره ای به بحث شاندل داشتم، اما احساس کردم که جای واقعی آن حرفها، امروز است که درباره ی مخاطب نوشته ام.

واژه ی مخاطب، برای هر کسی بسته به دغدغه ها و اولویتهایش میتواند معنای خاص خود را داشته باشد.

طبیعی است که من، در محیط کاری و حرفه ای خودم، هر زمان که واژه ی مخاطب را می شنوم، آن را به معنایی میفهمم که در #استراتژی محتوا، مطرح میکنند: کسی که قرار است محتوایی را دریافت کند و در مقابل، برای انجام اقدام مشخصی برانگیخته شود.

یا اینکه طبیعی است که خیلی از دوستان، با شنیدن کلمه ی مخاطب، به یاد بحثهای حوزه ی هرمنوتیک بیفتند و نقشی که مخاطب، در معنا بخشیدن به پیام، ایفا میکند.

شاید برای فعالان حوزه ی هنر هم، تداعی گر رویه ها و رویدادهای دیگر باشد.

گوشه ای از نمایشگاه مرگ مخاطب در وین - 2009

گوشه ای از نمایشگاه مرگ مخاطب در وین – ۲۰۰۹

اما در محیط شخصی خودم، هر زمان از مخاطب صحبت میکنم، بیشتر آن مفهومی به ذهنم میرسد که شریعتی از این واژه در ذهن داشت. شریعتی یک خطیب بود. اما مخاطب را به معنای رایج این واژه برای خطیبان به کار نمی برد. اهل سخن، وقتی از مخاطب سخن میگویند، خود را در بند مخاطب می بینند. باید چیزی بگویند که مخاطب بپسندد. اگر مخاطب آمده است که بخندد، باید برای خنده اش خوراکی بیابند و اگر آمده است که بگرید، باید برای گریه اش، بهانه ای جور کنند. برای اهل سخن، مخاطب، بندی است که به پایشان بسته شده و آنها را از گردش نامحدود در سرزمین کلام، محروم میکند. آنها را وادار میکند که بکوشند معنا و کلام را، جرح و تعدیل کنند تا در نهایت از آن، لباسی مناسب پیکر مخاطب بدوزند.

معنایی که شریعتی و امثال او از مخاطب اراده می کنند، کسی است که حرف تو را می فهمد. به عبارتی حرف و پیام، هست و قرار نیست هیچ نوع اصلاح و تعدیلی را بپذیرد. کلام، خلق شده است و میماند تا مخاطب خود را بیابد (گاهی فکر میکنم که عالم هستی هم، پیام و کلامی از این جنس است. خود را گرفتار فهم مخاطب نمیکند. صادر شده است و می ماند و ادامه می یابد، تا شاید در گوشه هایی از فضا و زمان، مخاطب خویش را بیابد. حتی اگر نیافت هم، مرگ در سکوت را به فروکاسته شدن در حد فهم مخاطب، ترجیح میدهد).

وقتی قرار است گوینده خود را با مخاطب همسو و هم اندازه کند، میتوان از سخن متناسب و سخن نامتناسب صحبت کرد. اما وقتی قرار است شنونده خود را با حرفهای گوینده هم اندازه کند و رابطه ای با آن برقرار کند، می توان از مخاطبهای آشنا و مخاطبهای ناآشنا سخن گفت.

مخاطبهای آشنا اصطلاح زیبایی است که شریعتی بارها آن را به کار می برد و خوشحالم از سلیقه ی دوستانی که مجموعه نامه های او را در کتابی به همین نام (با مخاطب های آشنا) منتشر کرده اند که جزو خواندنی ترین های او هستند.

حرف زدن با مخاطبهای آشنا، وقتی انبوهی از مخاطبهای ناآشنا در میانه ی میدان هستند، آسان نیست. اما شریعتی از چند نعمت برخوردار بود.

نعمت نخست این بود که هوش فوق العاده ای داشت. لااقل در حوزه ی کلام.

نعمت دوم، نبودن اینترنت بود.

نعمت سوم، نبودن تکنولوژی های مخابراتی و ارتباطی امروزی که ارسال کننده ی پیام را هرگز از پیام جدا نمیکنند و هر کلامی تا ابد به گوینده اش بسته و وابسته می ماند و ساده لوحانه است اگر کسی فکر کند میتواند حرفی بزند، جز آنکه منشاء آن حرف و گوینده ی آن حرف، مشخص بشود و تا ابد ثبت بشود و ماندگار بماند.

شریعتی که نوشته های خود را در فارسی به نام شمع امضا میکرد (شریعتی مزینانی – علی)، تصمیم گرفت بخشی از نوشته هایش را به نام شاندل امضا کند. واژه ای فرانسوی (Chandelle) و به معنای شمع.

خوشبختانه نه اینترنت بود تا کسی جستجو کند و بفهمد شخصی به نام شاندل، هرگز وجود نداشته است و نه ابزارهای امروزی، IP گوینده و موقعیت مکانی و زمانی او را ثبت میکردند تا جدایی گوینده و کلام، امکان ناپذیر شود.

به این شیوه، شریعتی بخشی از حرفهایی را که برای مخاطبهای آشنای خود نوشته بود و از سوی دیگر نمی توانست آن مخاطبهای آشنا را بیابد و حتی شاید خیلی از آنها را سالها پس از مرگ خود می یافت، به نام شاندل، علامتگذاری کرد و مانند گنجی در خرابه ی حرفهای آن روزهایش مدفون کرد.

کتاب با مخاطبهای آشنا که مجموعه ی نامه های اوست، کتابی دوست داشتنی است. اما اگر میخواهید کتاب واقعی با مخاطبهای آشنا را بخوانید، همه ی حرفهای شریعتی را که در آنها نامی از شاندل برده شده گردآوری کنید (عمدتاً از هبوط و کویر و گفتگوهای تنهایی و یادداشت های پراکنده) و آنها را بخوانید.

انسانی را خواهید دید بسیار متفاوت از آن چیزی که تا کنون می شناخته اید. خیلی از مخاطبان امروز شریعتی هم، با دیدن این منتخب از حرفها، خود را مخاطب ناآشنای او خواهند یافت و چه بسیار ناآشنایانی که او را آشنا بیابند.

اینجاست که میتوان حرفهای او را بهتر فهمید: ادبیات در دوران خفقان رشد میکند. جایی که مستقیم و صریح حرف زدن از آنچه در ذهنت میگذرد، میتواند جُرم تلقی شود.

پی نوشت: اگر نمونه ی این نوع نوشته های شریعتی را نخوانده اید، شاید داستان عاشقانه ی شاندل و دو لا شاپل نمونه ی ساده و خوبی باشد.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+191
  


32 نظر بر روی پست “حرفهای شریعتی با مخاطبهای آشنا

  • پریسا می‌گه:

    آه ! که چقدر این «مان» خوب است ، تا حال هیچ «مان» نداشتیم ، داشتیم اما نمیتوانستیم بگوییم !

    چقدر حس دوست داشتن رو خوب و قابل لمس بیان کرده!دوست دارم دوباره بخوانمش

    Thumb up 0

  • بهنام می‌گه:

    عجیبه چرا اینقدر کامنت ها منفی گرفتن؟! آدم به صفحه نگاه می کنه یکی در میان کامنت ها به خاطر مخالفت کاربران پنهان شدن!!

    Thumb up 0

  • مجتبی می‌گه:

    سلام
    یه موضوعی چند وقته ذهنم رو مشغول کرده که گفتم اینجا برای معلم عزیزمون و دوستان بنویسمش.

    ……………………………………………………..درد مشترک یا منافع مشترک……………………………………………………….
    انسانها به تجربه آموختند که زندگی را گروهی زندگی کنند و روزگار با جماعت بگذرانند.بهانه های مختلفی می توانست دلیل اینکار باشد،اما آنچنان که ویل دورانت در تاریخ تمدن آورده است،دلیل اصلی و مهم این گرد هم آمدنها و شکل دادن جوامع ابتدایی که بنیان جوامع امروزی را بنا نهاده،چیزی جز «ترس و خطر تنهایی!» نبوده.کمون های اولیه ای که شکل گرفتند،بر پایه ی ترس و خطر حیوانات درنده و شاید هم خطر حضور سایر انسانها بوده،اما بنظر می رسد که انگیزه ی در کنار هم بودن بعدها تغییر کرده، نفع شخصی وزنه ی بهتر و چگالی بیشتری برای در کنار هم جمع شدن گروه های مختلف انسانها داشته است.از زمانی که مدنیت شکل گرفت، انسانها از یک سطح و نیاز اولیه که ترس از خورده شدن و غارت بوده فراتر رفته و برای منافع بیشتر و رشد، به زندگی گروهی ادامه دادند.
    در رهگذر تاریخ انسان همبستگی و کنار هم بودن را بنا به دلایلی تجربه کرده،که بنظرم مهم ترین دلیل تفاوت جوامع و آغاز توسعه ی آنها نوع و جنس همبستگی آنها است،اینکه درد مشترک یک گروه را کنار هم می نشاند یا منافع مشترک؟! جامعه ای که آموخته منافع شخصی خویش را در راستای منافع مشترک جمع دنبال کند،خوب می داند که نفع او در گرو نفع سایر انسانهاست.چه خوب در تفکر سیستمی نقل می شود که:«قدرت یک زنجیر برابر با ضعیف ترین حلقه ی آن است.»اما مقصود من از بازگو کردن این موضوعات این است که فکر میکنم ما ایرانی ها ضعف و مشکل اساسی در توجه به نفع خویش و نوع نگاه و حراست از آن را داشته که در نهایت منافع جمعی مان را تحت تاثیر قرار می دهد.تلاش و گرد هم آمدن برای منافع مشترک کمتر در ما به چشم میخورد و هیچگاه برای آن آموزش ندیده ایم و بابت بی توجهی نسبت به آن کسی از ما نپرسیده است.حداقل بررسی و نگاهی مختصر به تاریخمان نشان می دهد که مهمترین محرک برای دور هم جمع کردن و ایجاد اتحاد در ما درد مشترک بوده،نه منافع مشترک.
    یکی از نمونه هایی که من در ذهن دارم و سرنوشت همه ی معاصران با آن گره خورده و خاطره های تلخ و شیرینش در خاطر بسیاری از ما نقش بسته،هشت سال جنگ تحمیلی است.درد مشترک روزهایی که،امروز زخم مشترکی است بر تن جانبازان و شهیدانمان.
    شاید کسی بگوید که درد مشترک هم منافع مشترکی را در خود دارد اما چیزی که مهم و اساسی است،این است که برطرف نمودن درد مشترک تنها برای حفظ وضعیت موجود کافیست و در بهترین حالت می تواند،دردی از دردها را دوا کند که ما را به نقطه ی صفر میرساند.شاید به بیانی دیگر می توان گفت که رفتارهای واکنشی (reactive) در ما بیشتر است تا رفتارهای فعالانه و برنامه ریزی شده (proactive) اینچنین است که ما خوب می دانیم و شاید هم جزء خصوصیات شخصیمان شده که چطور برای التیام درد های مشترک کنار هم جمع شویم و به قول اندیشمندان حوزه ی مدیریت،بسیج منابع را برای برطرف نمودن بحرانها بکار گیریم.اما اینها کافی نیست،توسعه از جایی آغاز می شود که گرد هم آمدنها و تلاشها در جهت منافع مشترک باشد.

    Thumb up 10

  • امیر صیادی می‌گه:

    سلام
    اون داستان کلاسیکی که درمورد انتخاب گفتین رو یادتون میاد؟ داستان فرضی سوزنبانی که در یک ایستگاه دورافتاده کار میکنه…و اینکه روزی باید انتخاب کنه که قطار رو به کدوم ریل هدایت کنه…ریل اصلی که ۸ تا بچه عصیانگر روی ریل بازی میکردن یا ریل فرعی که یک بچه حرف گوش کن روی اون ریل در حال بازی یود…اون ریل قطار برای نویسنده هایی همچون شریعتی هم حتما وجود داشته…برای شما هم این چالش بوده…که قطار نوشته هاتون از کدوم ریل بگذره…مخاطبانی به وسعت اقیانوس و عمق ۱ سانتی متر یا مخاطبانی عمیق تر ولی به وسعت یک پیاله یا چاله آبی کوچک ولی عمیق…

    Thumb up 19

  • امیررضا بنی کمالی می‌گه:

    سلام
    محمدرضای عزیزم

    روزهای مداومی هستند که می خوانمت. در زیر باران، در کویر و در بحبوحه آشفتگی شهر.
    در خانه ات سکوت را ترجیح می دهم. مخاطب بیجا سخن صاحب سخن را پراکنده می کند.
    جای خالی حرف‌های ناشنیده ام را اینجا می جویم.
    فکر می کنم مخاطب چند ویژگی دارد و هر چه بیشتر این ویژگی را داشته باشد، آشناتر است. هرچند این‌ها تراوشات ذهنی کسی است که خود را از سر جهل مخاطب تو می خواند.
    مخاطب پیش از هرچیز نشانه‌ها را به زبان خود می فهمد و به مفهومی که می خواهی انتقال دهی نزدیک یا دور می شود. اما وقتی نزدیک شد و شروع به درک مفاهیم کرد نزدیک تر می شود. شاید حالا بخواهد و به تو توجه کند، اینجاست که مخاطب تو را می شناسد. اما پس از این سعی بر تجربه کردن صحبت‌هایت می‌کند آن هم نه از دید خود بلکه از دید تو. اکنون این مخاطب، مخاطب آشنای توست. از دید تو می نگرد، تجربه می کند و ناگفته‌هایت را چه بعداً بگویی و چه نگویی از عمق چشمانت خوانده است.
    از تجربیاتم گفتم. از ناگفته‌هایی که در خانه دیگری می شنوم و احساس می کنم. دوست دارم در اینجا بمانم و تکان نخورم تا حداقل مخاطب خوبی برای خودم باشم (لیاقت مخاطب صاحبخانه و دوستان گرانقدر بودن را که ندارم چون چیزی نمی فهمم).
    فهمیدم حداقل بتوانم مخاطب آشنایی برای خودم باشم.

    Thumb up 9

  • آسيه می‌گه:

    سلام وقتی مطلب مخاطبتون رو خوندم بی اختیار یار دکتر شریعتی افتادم و حرفهایی حرفهایی برای نگفتن و دولاشاپل و سولانژ و شاندل

    Thumb up 0

  • حوراء می‌گه:

    (گاهی فکر میکنم که عالم هستی هم، پیام و کلامی از این جنس است. خود را گرفتار فهم مخاطب نمیکند. صادر شده است و می ماند و ادامه می یابد، تا شاید در گوشه هایی از فضا و زمان، مخاطب خویش را بیابد. حتی اگر نیافت هم، مرگ در سکوت را به فروکاسته شدن در حد فهم مخاطب، ترجیح میدهد).

    چند روزی هست که فکرم درگیر مطلبی به مراتب ساده تر از این بخش از نوشته شماست. اینکه چقدر نسبت به ترجیحاتم در مقابل واقعیات، بی انصاف بودم. همان هایی که _ درست یا غلط _ با اسم حکمت خدا ازشون یاد می کنیم. پیش آمد ها و پیش نیامد های ناخواسته دیروزی که خواستنی ترین سکوی پرش امروزم هستند. و قسمت آزار دهنده ماجرا، زمان طولانیی هست که برای درک کردن و یا بهتر بگم عینیت یافتن حرف هایی که نفهمیدم صرف شده. مخاطبی که بیات شده.
    .
    .
    پی نوشت نامربوط طولانی:
    می نویسم: شاندل.
    می خونید: شریعتی مزینانی – علی
    می نویسید: شریعتی
    می خونم: دختر جان بد نیست کنار مجموعه آثاری که از برندگان نوبل جهان جمع کردی و هر چند وقت یه بار نقد های کور و کچل و فرضیه های ماورایی ادبیات تطبقی در موردشون صادر می کنی، گاهی سری هم به نویسنده های کشور خودت بزنی، تا اگر استاد فرهیخته ای در سخنرانی چند ده یا چند صد نفریش متنی از شریعتی رو به یکی از نویسنده های ممتنع الوجود فرانسوی نسبت داد، حداقل اگر تذکری ندادی، سرسری هم حفظ نکنی. علی الحساب هم روی این لینکی که گذاشتم کلیک کن تا اون بزرگوار رو بیش از مورد الطاف این چنینی قرار ندی.
    می نویسم: به دیده منت. عذر تقصیر استادِ جان.

    Thumb up 2

  • سمانه هرسبان می‌گه:

    چیزی که میخوام بگم شاید خیلی ربط به موضوع بالا نداشته باشه، ولی وابستگی کلام به گوینده اش من را یاد بحث بزرگی در روز پنجشنبه انداخت، این روزها خیلی از روزنوشته ها رو میبنم که در گروه های تلگرام یا دیگر شبکه های اجتماعی جابه جا میشود. به اسم های مختلف… و تا جایی که بتوانم تذکر میدهم که به نظرم رسم امانتداریست. دیروز هم در یکی از گروهها متن وابستگی و دلبستگی شما با اسم ماندلا خواندم و منم گفتم که این متن برای ماندلا نیست. حرف های رکیک زیادی از یکی از دوستان شنیدم کسی که حتی تاریخ مطالبی را که در اینترنت میخواند چک نمیکند ولی از نظر خودش موفق ترین آدم روی زمین است که تمامی دریاهای دانش در هر گرایشی و رشته ای فتح کرده و به اخر علوم و معرفت رسیده. راستش دلم گرفت، نمیدونم با چنین افرادی چه باید کرد…
    پی نوشت: یکی از استادانم همیشه میگفت یکی از دلایل اینکه ایرانی ها در ورزش های انفرادی موفق تر از ورزش های گروهی هستند این است که نمیتوانند موفقیت هم را ببینند حتی اگر در یک گروه باشند و موفقیت فردی دیگر موفقیت آنها را همراه داشته باشد. اینجور افراد منو یاد این حرف استادم میاندازه….

    Thumb up 26

    • سمانه جان.
      از تو چه پنهان که من هم زمانی، خیلی حرص میخوردم. منظورم زمانهای دیر و دور نیست. شاید تا همین چند ماه پیش.

      اما بعد دیدم که حرص بی دلیلی است. چون جامعه ای که زندگی خود را به شبکه های اجتماعی محدود کرده و آن را برای مطالعه و یادگیری و اندیشیدن و نشان دادن اندیشه های خود کافی میداند، جامعه ی من نیست.

      (دقت زیاد تو را میدانم و مطمئن هستم که توجه داری که از “کافی دانستن شبکه های اجتماعی” میگویم و نه “حضور در شبکه ها”).

      یکی از زیبایی های واژه ی Cyberspace همین است. فضای مجازی. اینجا سیاره های زیادی هستند و “جهان های موازی” هم در کارند و هر کس میتواند عضو سیاره یا سیاره هایی باشد که می پسندد.

      ویژگی ذاتی تلگرام و اینستاگرام و شبکه های مشابه، تمرکز بر محتوا و بی توجهی به منبع است.
      آیا این بد است؟
      برای زندگی سطحی نه.
      چنانکه بخش زیادی از مخاطبان سینما، به صورت پراکنده فیلم میبینند و هیچ مشکلی هم ندارند.
      اهل حرفه ای سینما هستند که وقتی یک فیلم را می بینند، ترجیح میدهند همه ی فیلم های آن کارگردان را ببینند.
      اگر قرار نباشد که مجموعه ی فیلم های کسی را ببینی، دیگر چه فرق میکند که کارگردان آن فیلم را بشناسی؟

      فکر میکنم باید به سلیقه و ترجیحات دیگران احترام گذاشت و سبکی از زندگی را که می پسندند به رسمیت شناخت.
      ما نمیتوانیم از هر کسی که به تصمیم یا تصادف، از جلوی در یک سینما عبور میکند، فیلم ساز یا فیلم باز بسازیم.

      چه بسا کسی، دنبال محل تاریک و خلوتی میگشته که با دوستش تنها بنشیند و راهش به سینما افتاده (جمله ی دلبستگی و وابستگی هم، برای خیلی ها، ابزار همین لاس زدن ها در اتاق تاریک شده!). این واقعیت های نه چندان شیرین را نمیتوان انکار کرد.

      توسعه تکنولوژی باعث شده که نویزها و صداها و سیگنال های سیاره های دیگر، گاهی در ذهن و روح ما هم اختلال ایجاد کنند.
      به همین دلیل، کم کم به این نتیجه رسیدم که خودم در سیاره هایی که اعضایش را دوست دارم و میشناسم ساکن شوم و با آنها گپ بزنم و مراقب باشم که رنگ و نور و صدای سیاره ها (یا ستاره های دیگر) ذهن و زبانم را آشفته نکند.

      تب شبکه های اجتماعی، زودگذر است و در کمتر از ده سال، شکلی از شبکه ها که ما میشناسیم (از وایبر و واتس آپ و تلگرام تا توییتر و اینستاگرام) دیگر وجود نخواهد داشت. در شکل های بعدی هم، نوع دیگری از تعامل و ساختار ارتباطی را شاهد خواهیم بود.
      فعلاً مردم ما، چند سالی با این ابزارها سرگرم هستند و فرصت خوبی است که انسان، در خلوت و تنهایی خودش، به نظاره و مطالعه ی رفتار آنها بنشیند.

      یک توضیح جالب هم برای تو و بقیه ی بچه ها که اینجا رو میخونن بدم:
      باور میکنی که الان که سر یک ماه دیتاکس من در اینستاگرام شده. حتی حوصله ندارم برم اونجا پست بگذارم و بگم دیگه نمیام؟!
      می بینم همین یک مرتبه پست گذاشتن و جواب کامنت ها رو دادن، یکی دو ساعت وقت میگیره که ترجیح میدم اون وقت رو در کنار بچه های اینجا بگذرونم و اونجا حروم نکنم!

      Thumb up 101

      • محمد حسین هاشی می‌گه:

        کسانی که حاضر نیستند مطلب یا نکته را که می داند را انتشارش بدهد و در گاوصندوق ذهنش نگه می دارد تا سرانجام با خود به گور ببرد و یا انهایی که بی جهت حرف های یکی دیگر را با اسم خودشان نشر می دهند و تنها زحمت کپی پیست را به انگشتان مبارکشان می اورند و حتی حاضر نیستند اگر مطلب جالبی را یافتند حداقل کمی در رابطه و پیرامونش مطالعه کنند و بعد منتشرش کنند واقعا فلسفه ی زندگی را درک نکرده اند. عقیده دارم دانش هم مثل اب اگر جایی بماند می گندد اگر روان نباشد اگر توسعه نیابد محکوم به بی ارزش بودن است
        زمانی که من دانشم را به رایگان با تو به اشتراک می گذارم نه تنها باعث کم شدن دانشم نمی شود بلکه خودم را در ان ضمینه تخصصی تر می کنم و گنجایش دانشم را بالا می اورم و اینگونه فضا را برای یادگیری بیشتر خودم فراهم می کنم درواقع من بیشتر از خوانندگان نوشته ام محتاج به نشر ان هستم و این خودخواهی من است که باعث پیشرفت هر دو طرف می شود
        هرچند من چندین سالی است که تمایل به وبلاگ نویسی دارم اما هنوز جرات نکردم کلمه را از جانب خودم پست کنم. چون دوست ندارم مطلبی سطحی و ساده را به دیگران بدهم و عقیده ام این است که کسی که وقت می گذارد و مطالب من را می خواند باید ارزشش را داشته باشد که در معامله زمان که با من می کند سود خوبی ببرد و اعتبار خودم را در پی این مسله نابود نکنم
        در این چند سال مطالعه کردم و مطالعه کردم و مطالبم را روی کاغذ جمع اوری کردم و با دوستان در ان باره به بحث نشستم که ارزش داشته باشند مطالب سنگین باشد و حداقل برای یک متن که می نویسم چندین کتاب پیش بندش خوانده باشم وساعت ها مطالعه کرده باشم و از شکمم حرف ها را در نیاورم و این شهوت نوشتنم را کنترل کردم و هزینه ی این سکوت را به جان خریدم
        از طرفی از جامعه ی خودمان می ترسم که چه ساده متنی را منتشر می کنند و ساده تر از ان متنی را با خود به گور می برند من نمی دانم پیش خداوند چه گونه می خواهند جواب دهند
        از طرفی افسوس می خورم که پای درس دوستی مثل محمد رضا نشسته ام و می دانم چه قدر یک نوشته اش ارزش دارد و چه قدر برا ان وقت گذاشته تا ان را منتشرش کند ولی هیچ وقت نتوانسته ام از او در یک مبحث جلو بزنم ,همواره در مدرسه سعی می کردم از معلم هایم جلو بزنم اما اکنون با این حریف قدرتمند نمی دانم چه کنم
        خیلی ظلم است که ما ارزش نوشته های یک فرد را به تعداد سطور و کلمات و کامنت هایش محدود کنیم چرا که نمی دانیم پشت هر کلمه چه دنیایی نهفته است.

        Thumb up 28

      • شهرزاد می‌گه:

        راستش محمدرضا… من هم حس می کردم که حتی برای گذاشتن آخرین پستی که قرار بود، نبودنت رو در اینستاگرام برای اهالی اونجا هم اعلام کنی، دیگه حوصله یا انگیزه ای نداشته باشی. برای همین، ندیدن آخرین پستت در به پایان رسیدن این موعد یک ماهه دیتاکس – که دقیقاً همین دیروز میشد – اصلا برام عجیب نبود.
        راستش رو بخواهی، اینستاگرام، برای من هم دیگه، معنی و حس گذشته ی خودش رو از دست داده.
        قبلاً تصمیم جدی ای برای ترک کردنش نداشتم ولی الان می بینم که دیگه اصلا نه حوصله و نه انگیزه ای برای گذاشتن پست جدیدی دارم (با اینکه قبلا یک عالمه تصویر و مطلب و پست توی ذهنم بود که به تدریج برای پیج سایتم بذارم) و همینطور هم هیچ حوصله یا انگیزه ای برای چک کردن پست های دیگران یا دوستهای خوب دیگرم که هنوز اونجا فعالیت دارن، ندارم.
        اگه یادت باشه، من و خیلی از ماها به هوای خودت بود که اومدیم اینستاگرام. یادمه من قبل از اومدنت به اینستاگرام، اونجا اکانت ساخته بودم، اما بدون هیچ پست یا فعالیتی. اصلا یادم بهش نبود. و وقتی که تو اومدی، و همه ی دوستانمون یکی یکی اومدن و البته دوستان دیگرم هم از جاهای دیگه به من پیوستن، اینستاگرام، معنی جدیدی برام پیدا کرد و برام دوست داشتنی شد. اما از وقتی که دیگه اونجا نیستی.. از اون روز هر چی به دنبال معنی و حس گذشته ای که ازش لذت می بردم، گشتم؛ کمتر چیزی پیدا کردم.
        از اون طرف هم به این فکر می کنم که واقعا همونطور که قبلا هم گفتی، میشه از این فرصت ها به شکل های بهتر و موثرتری استفاده کرد و از طرف دیگه هم خوشحالم که من هم سیاره های های دوست داشتنی خودم رو دارم – که به قول شازده کوچولو – هر روز صبح که از خواب بر می خیزم، متوجه روئیدن گل سرخی در سیاره ام می شم. خداروشکر که هنوز این سیاره ها رو دارم و خداروشکر که بودن و به سر بردن در اونها هنوز برام لذتبخشه. در اونها می آموزم. در اونها می خندم. در اونها اشک می ریزم. در اونها نفس می کشم. در اونها زندگی می کنم…

        Thumb up 5

      • خانم سارا می‌گه:

        سلام آقای شعبانعلی عزیز . با این امید که خوب باشید :)

        ” کم کم به این نتیجه رسیدم که خودم در سیاره هایی که اعضایش را دوست دارم و میشناسم ساکن شوم و با آنها گپ بزنم و مراقب باشم که رنگ و نور و صدای سیاره ها (یا ستاره های دیگر) ذهن و زبانم را آشفته نکند ”

        منم به این نتیجه رسیدم و دقیقا روزی که از اون گروه تلگرامی، نه از خود تلگرام خارج شدم ، ساکن متمم شدم.

        Thumb up 1

      • میترا می‌گه:

        یقین بدونین که مطلب نوشتن در اینستا گرام ، حروم کردن وقت نبوده و نیست، بلکه به مثابه بذرهایی است که کاشته می شود تا در آینده جوانه بزند. در این بین ممکن است بعضی بذرها هم توسط رهگذران سهوی و عمدی از بین برود.بهر حال تصمیم گیری و انتخاب ، حق شماست و قابل احترام است .
        از نگاه من اینجا باغچه شخصی شما و متمم باغی است که در آن سرمایه گذاری می کنید.
        باغچه و باغی که جنگلی نهفته در خود دارند
        همیشه و همیشه پرتوان باشید

        Thumb up 5

      • سمانه هرسبان می‌گه:

        ممنون از پاسخ دادید:-)

        Thumb up 0

      • معصومه شیخ مرادی می‌گه:

        سلام آشنا…
        خیلی خوب بود این پاسخت…راستش من اصلا دوست ندارم مطالب شما رو در شبکه های اجتماعی ببینم حیفه…اونجا همه غریبه ن مخاطب آشنایی وجود نداره… حس غربت به آدم دست میده… این مخاطب آشنا عجب حالی داد به من…ممنون خیلی جالب بود…با این مطلب حس روزهای اول رو که میومدم اینجا پیدا کردم…

        Thumb up 0

    • خانم سارا می‌گه:

      سلام سمانه عزیز :)
      این مسئله هم برای من در یکی از گروه های تلگرام پیش آمد. مطلب ” وابستگی و دلبستگی ” و ” ساعت شنی ” به ترتیب به نام نلسون ماندلا و احمد شاملو عنوان شده بودند من خیلی دوستانه بیان کردم که این مطالب از محمدرضا شعبانعلی هست و حتی لینک این مطالب رو هم تو اون گروه به اشتراک گذاشتم ولی این کار من بازتاب خوبی نداشت.
      حرف اونا این بود که مهم مطلب هست نه نویسنده و ما اینجا دور هم جمع شدیم که حال خوبی داشته باشیم !
      من از اون گروه بیرون اومدم که اون دوستان به حال خوبشان لطمه ای وارد نشه :)
      نگرش و نگارش آدما با هم خیلی فرق میکنه.

      Thumb up 10

  • محمد می‌گه:

    سلام

    با خواندن متن شما یاد گفتگویی با یکی از بزرگان فرهنگ و هنر این مرز و بوم افتادم که به من گفت :هنرمند کسی است که در جلوی توده مردم حرکت کند و با تمام ناملایمات و سختی هایی که این مسیر دارد بایستد و صبر کند و تحمل نماید و آنقدر بر مسیر اصیل و درست خود پافشاری کند تا جامعه را هم به آن سو رهنمون شود و پر واضح است که چنین رهبری مثل شمع آب خواهد شد و راه خواهد نمود تا همیشه روزگاران ولی متاسفانه امروزه با هنرمندان و خطیبانی روبرو هستیم که در پس جامعه و پشت سر آنها در حرکتند و هر چه را جامعه به آنها القا می کند می پذیرند و در همان مسیر قدم می زنند اینان زیانشان برای جامعه به مراتب بیشتر از سودشان می باشد و همینها هستند که با بی تعهدیشان جامعه را به قهقرا می برند .

    Thumb up 7

  • نيما بوبانيان می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 6

  • میترا می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 18

    • میترا می‌گه:

      با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

      Thumb up 10

  • موژان می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 5

  • مجتبی مهاجر می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 28

  • محمد حسین هاشی می‌گه:

    به همین دلیل است که مرگ خطیب هم رخ می دهد دردناک تر از مرگ مخاطب…

    Thumb up 20

  • محمد امجدی می‌گه:

    مطلب امروز من رو یاد یکی از نوشته های قبلیتون انداخت. جایی که بیان کردید دغدغه های مطالعه ی کاملا متفاوتی نظیر هوش مصنوعی و… دارید. اما به خاطر مخاطبان از موضوعات دیگری حرف میزنید.

    پی نوشت (از سر مزاح) :شعبانعلی_محمد رضا رو نمیشه مثل دکتر شریعتی (شمع) مخفف سازی کرد…اسم خوبی در نمیاد (:

    Thumb up 14

  • موژان سرداری می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 6

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *