فایل صوتی آموزشی حرفه‌ای گری در محیط کار

در دورانی که انسانها روی کاغذ و بر اساس مجوزها و گواهینامه ها و تاییدیه ها، بیش از هر زمان دیگری شبیه یکدیگرند،
اثربخش ترین ابزار متمایز شدن و متمایز ماندن، حرفه ای گری است.

نسخه PDF رایگان کتاب پیچیدگی و سیستم های پیچیده

عمر و فرصت زندگی محدود است و هرگز نمی‌دانیم که جمله‌ای که می‌نویسیم به پایان خواهد رسید یا نه.

این فرصت محدود، همیشه و همه جا باعث شده که شتابزدگی عجیبی بر زندگی من حاکم باشد.

این شتابزدگی به معنای دویدن و حرص زدن نبوده و نیست. بلکه اتفاقاً به ندویدن و حرص نزدن و نشستن و خواندن و نوشتن منتهی شده است.

مدتی است که قصد دارم کتابی در زمینه پیچیدگی و سیستمهای پیچیده بنویسم. اما چون نمی‌دانم که عمر تا چه حد کفاف می‌دهد – و از سوی دیگر نوشتن این کتاب برایم مهم است – تصمیم گرفتم در طول مدت نوشتن، تا هر جا که می‌نویسم با شما به اشتراک بگذارم.

قصد ندارم این کتاب را بفروشم. دلم می‌خواهد رایگان باشد تا هر کسی خواست بتواند بخواند و از سوی دیگر، برای نوشتنش احساس بهتری داشته باشم و آن را نوعی زکات مطالعه‌های سال‌های اخیر تلقی کنم.

تا هر جا که عمر و فرصت بود، می‌نویسم و به تدریج نسخه‌های کامل‌تر آن را در همین‌جا می‌گذارم.

برآوردهای اولیه‌ی من نشان می‌دهد که این مطلب را بتوان در چیزی حدود ۲۰۰۰ صفحه،‌ به سر و سامان رساند:

لینک دانلود آخرین نسخه PDF کتاب پیچیدگی و سیستمهای پیچیده

تعداد کلمات فعلی: ۹۵۰۰

توضیح: کمی توضیح در مورد Emergent Properties اضافه کردم و اشاره‌ای به بولتزمن و مکانیک آماری داشتم.

نسخه‌ی کامل‌تر کتاب را می‌توانید از طریق لینک زیر دانلود کنید:

نسخه ۱۲۰۰۰ کلمه‌ای کتاب پیچیدگی و سیستمهای پیچیده (PDF)

+652
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش


34 نظر بر روی پست “نسخه PDF رایگان کتاب پیچیدگی و سیستم های پیچیده

  • امین کاکاوند می‌گه:

    محمدرضای عزیز ممنون که این کتاب رو شروع کردی. خدا می‌دونه چقدر لحظه شماری می‌کردم برای این کتابت و چقدر کلمه به کلمه‌ش برام لذت بخش‌تر بود. داشتم فکر می‌کردم به چند سال پیش خودم که تمام دغدغه من این بود که فلان فیلم خیلی جالب از کارگردان دوست داشتنیم چه سالی اکران می‌شه و تا اون روز کلی هیجان داشتم و فیلم رو هم چندین بار می‌دیدم اما الان اون هیجان در مورد نوشته‌های تو و به خصوص این کتاب منتقل شده.
    اتفاقن بیشتر از سیستم‌های پیچیده چیز دیگهذای این مدت توی ذهنم می‌چرخید و اون این بود که چطور یک نفر می‌تونه مطالب علمی و کتاب‌های حجیم رو (که خواه با نا خواه توی سیستم آموزشی عادت کردیم ازشون دوری کنیم و فکر کنیم خسته کننده هستن) انقدر برای من هیجان انگیز کنه که بیفتم به جون زندگی خودم و تا جایی که می‌تونم وقت خالی برای کتاب خوندن و یادگیری کنار بذارم؟
    جواب سوال بالا هر چیزی که باشه، در هر صورت من خودم رو از خوشبخت‌ترین آدم‌های روی زمین می‌دونم که شانس شاگردی کردن پیش شما رو دارم و جزو گروه ارزشمندی به اسم متمم هستم.
    ممنونم از این همه سخاوت و انرژی که برای ما می‌ذارین.

    Thumb up 37

  • مریم. ر می‌گه:

    محمدرضا یادمه چندوقت پیش, اگر اشتباه نکنم اون اوایلی که تازه وبلاگ انگلیسیت رو راه انداخته بودی, یکی دوبار توی کامنتها اشاره کردی که توی روزنوشته ها و متمم از دغدغه ها و نیازهای مردم می نویسی, مسائلی مثل تفکر سیستمی و استعدیابی و هدف گذاری و غیره.( موضوعاتی که تو مدتهاست ازشون گذر کردی و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم )
    و توی وبلاگ انگلیسی از موضوعات و دغدغه های مورد علاقه ی خودت مثل تکنولوژی و پیچیدگی.
    درست یادم نیست تو گفتی یا من اینطور برداشت کردم که هنوز سطح دغدغه های ما رو اونقدر بالا نمی دیدی که اینجا در مورد پیچیدگی یا فلسفه ی تکنولوژی بنویسی. در واقع ما هنوز مخاطب اون مباحث و نوشته هات نبودیم.
    اینکه الان داری کتابی در مورد پیچیدگی می نویسی و چند باری هم در این باره پست گذاشتی و یا در مورد فلسفه ی تکنولوژی نوشتی من اینطور برداشت میکنم که شاید الان در نظرت دغدغه های ما از اون سطح ابتدایی بالاتر رفته و میتونی برامون در این مورد بنویسی. آیا واقعا همینطوره و من درست فکر میکنم؟
    اگر اینطوره و احساس میکنی که میتونیم مخاطبت باشیم و حرفت رو بفهمیم, امیدوارم واقعا همینطور باشه و نا امیدت نکنیم.
    البته من در مقایسه با بعضی از دوستان اصلا سوادی ندارم در این زمینه, ولی به شدت مشتاق و پیگیر این مبحث هستم و امیدوارم مخاطب خوبی برات باشم.

    Thumb up 25

    • پیش نوشت: مریم جان.
      ببخش زیر پستی می‌نویسم که کامنتش بسته است و در واقع تو الان نمی‌تونی زیر همین Reply بزنی. اگر چه فکر هم نمی‌کنم که حرفم پاسخ خاصی داشته باشه و اگر چه، می‌دونم که اگر پاسخ خاصی داشته باشه یا بخوای هر حرف دیگری بزنی، هر جای دیگه که دوست داشته باشی یا فکر کنی مناسبه مطرحش می‌کنی و اگر هم این کار رو بکنی کار درستی کرده‌ای.

      اصل مطلب:
      در میان انواع بهانه‌هایی که برای نوشتن وجود داره، بهانه‌ی اصلی من نوعی «تخلیه شدن» است. گاهی آدم یه جوری پُر میشه که اگه تخلیه نشه می‌میره.
      نه. اشتباه نکن. منظورم این نیست که آدم از «علم» یا «دانش» پر می‌شه و اون دانسته‌ها رو می‌خواد تخلیه کنه سر کسی.
      دقیقاً منظورم تخلیه‌ی «حرص»‌‌‌ ها و «دلگیری‌»ها و «ناراحتی»‌ ها و «خشم» ها و «ناامیدی» ها و «نارضایتی» هاست.

      نمی‌دونم برای کسی که از بیرون می‌بینه حس می‌شه یا نه.
      اما به نظر خودم، شاید یکی دو سال هست که «خیلی سکوت می‌کنم». نسبت به خیلی چیزهایی که آزارم می‌ده. به طرز محسوس و مشهودی نسبت به رویدادهای محیطی ساکت شده‌ام.
      علتش هم اینه که حساس‌تر از همیشه شده‌ام و اگر بخوام چیزهایی که حرصم می‌ده یا ناراحتم می‌کنه رو بنویسم یا بگم، لحظه‌ای نمی‌تونم به کارهای دیگه مشغول بشم.
      اینکه طرف، بچه‌اش رو فرستاده یک کارخونه‌ی «چهارچرخه» سازی و با غرور و افتخار این رو تعریف می‌کنه و همزمان از «آلودگی هوا» هم شکایت می‌کنه، آزارم می‌ده.
      اینکه در فضای محیطی شهری، می‌بینم فضایی که متعلق به عموم هست و باید به کسب درآمد اختصاص داده بشه و شرعاً باید مطلبی روش نوشته بشه که تمام مردم شهر راضی باشن – که اون فضا، فضای مشاع شهری هست – به مطالب نامربوط اختصاص داده می‌شه دلگیرم می‌کنه.
      اینکه بعضی آدمها، رزومه‌ی دروغ ساختن از دانشگاهی که هرگز نرفتن و تا حالا یه بار به یک جمله از یک کتاب انگلیسی ارجاع نداده‌ان، اما وقت و بی‌وقت از خاطرات دانشگاهیشون در اروپا حرف می‌زنن آزارم می‌ده.
      اینکه یه عده‌ی دیگه حرف این یه عده رو – اتفاقاً به اعتبار همون دانشگاه‌های نرفته و نه شأن علمی گوینده- گوش می‌دن و راضی هم هستند، آزارم می‌ده.
      اینکه طرف، یه سکه رشوه می‌گیره و توی مدتی که می‌خواد اون سکه رو بگیره، یه چایی بهت می‌ده و از بی‌اخلاقی‌ها در جامعه گله می‌کنه آزارم می‌ده.
      و خیلی آزارهای دیگه.
      اما آزاردهنده‌تر از همه، اینه که می‌دونی «همه چیز، درسته و سر جای خودشه» و «همه چیز همون‌طوری هست که باید باشه» و «همه چیز همون‌طوری هست که می‌تونسته باشه» و اینکه ماها هر کدوم در جای درستی هستیم و هیچ‌چیز و هیچ‌کس در جای نادرستی نیست.
      اینکه اون خودرو مال ماست و باید باشه. اینکه اگر هوایی که تنفس می‌کنیم غیر از این باشه، جایی از این سیستم می‌لنگه. اینکه اون تابلوی شهری، باید روش همون چیزهایی نوشته شده باشه که الان نوشته شده و اون آدمها، همون حرف‌های دروغ و فریبکارانه‌ای رو بزنن که دارن می‌زنن و اون یکی‌ها هم باید خریدار همون فریب‌هایی باشن که هستن.
      اینکه – همون‌طور که قبلاً مثال زده‌ام – بپذیری که تکه تکه شدن گنجشک به دست گربه همون‌قدر طبیعیه که زیر گرفته شدن گربه توسط ماشین. اینکه بپذیری فساد در جامعه همون‌قدر طبیعی است که عفونت در بدن انسان.
      چجوری باید به خودت کمک کنی که «چیزی که‌ آزاردهنده هست، تو رو آزار نده؟». به نظرم قصه نوشتن – لااقل برای من – یکی از بهترین راهکارهاست.
      باید «به خودم»، این «طبیعی بودن» رو یادآوری کنم و به خودم یادآوری کنم که وظیفه‌ی من، ایفای نقش خودم در سیستم جهان هست و نه متحول کردن کل سیستم جهان.
      اینه که وقتی حرص می‌خورم، سر در کتاب می‌کنم و با نوشتن، عملاً فریاد می‌زنم تا خالی بشم. برای خودم، روایت می‌کنم که چرا هر چیزی این‌طوریه و چرا باید دقیقاً همین‌طوری باشه و چرا باید بیشتر و بهتر، بپذیرم که همه چیز سر جای خودش هست.
      از این که بگذریم، دلم نمی‌خواد که در دام مخاطب گرفتار بشم. نمی‌خوام به خاطر نظر متفاوت مخاطب یا مخالفت مخاطب یا اینکه مخاطب مطلبی رو اونجور که من دوست دارم متوجه نمی‌شه یا نگاهش با نگاه من فرق داره، هم‌قدم با مخاطب بشم و متوقف بشم یا عمرم به تفهیم موضوعی به کسی یا کسانی بگذره که فهمیدن و دونستن اون حرفها، در مقایسه با نفهمیدن و ندونستن‌ اون حرفها، هیچ تفاوتی در زندگیشون ایجاد نمی‌کنه.
      منظورم این نیست که فکر می‌کنم همیشه خودم درست می‌گم. منظورم اینه که ما وظیفه‌مون در قبال خودمون، «ساختن یک مدل ذهنی خودسازگار» هست. مدلی که همه چیزش به همه چیزش بخوره. اگر هم هفت هفت تا ۴۸ تا شد مهم نیست. به شرط اینکه با این جدول ضرب جدید، بتونیم یک «نگرش کامل و خودسازگار به جهان» رو برای خودمون بسازیم. هفت، هفت تا، برای من، چهل و هشت بشه یا چهل و نه، مهم نیست. دیگه نمی‌خوام فکر کنم که مخاطب من، ضرب رو کجا و چجوری یاد گرفته و کدوممون به جواب واقعی نزدیک‌تریم.
      ترجیح می‌دم بنشینم و جدول ضرب خودم رو بنویسم. همین کاری که دارم انجام می‌دم.
      در این میان، احتمالاً از هر ۱۰۰ نفری که جدول ضرب من رو ببینن، ممکنه نود نفر بگن خیلی پرته و عده‌ای هم بگن که خسته کننده است و «لقمه‌ای که بیهوده دور سر پیچیده».
      اما برام مهم نیست. دارم به این فکر می‌کنم که شاید، آدم‌های دیگه‌ای هم باشن که جدول‌ ضرب خودشون را دارند می‌نویسند و یکی دو تا از این محاسبات من هم، بتونه به دردشون بخوره تا پازلی رو که دارن می‌چینند، تکمیل‌تر کنند.
      این بخشی از انگیزه‌ی من از نوشتنه. حرف زدن بدون دغدغه‌‌ی بازخورد و دیدگاه مخاطب.

      Thumb up 60

  • علی می‌گه:

    محمدرضا، مقدمه ای که نوشتی و روندی که ترسیم کردی، عطش من برای آشنایی با سیستم های پیچیده رو چندین برابر کرد: پیچیدگی، بعنوان یک جهان بینی جدید و شاید کامل ترین و جدیدترین جهان بینی موجود. شاید با الهام از پیترسنگه بشود گفت: پیچیدگی یعنی هنر دیدن علم (یا جهان) از میان علوم.
    بیصبرانه منتظر ادامه مطالب کتاب هستم.

    Thumb up 5

  • طاهره می‌گه:

    محمدرضای عزیز
    از دیروز تا حالا چندین بار مقدمه رو خوندم. برای من که جزء اون نفهم‌های بحث پیچیدگی به حساب میام خیلی خیلی شروع عالی بود.
    چون به جز یک کتاب نصفه و نیمه‌ای که قبلا راجع بهش بهتون گفتم و چندتا مطلب در روزنوشته‌ها که درباره پیچیدگی بود و یادم میاد اون موقع هم که می‌خوندم، درست و درمون نمی‌فهمیدم که داره دقیقا از چی صحبت می‌شه.
    از طرفی کتاب ملانی میچل رو هم که فقط یه نگاه کلی به فهرستش کردم و نه بیشتر. حالا هم که ترجمه شده، در اولین فرصت باید کتابش رو بخرم و بخونم تا بتونم از خوندن کتاب شما هم بیشتر سر در بیارم و ببینم واقعا پیچیدگی یعنی چی.
    امیدورام بتونم در کنار سایر دوستان مرحله به مرحله جلو بیام و مطالب کتاب شما رو خوب و با دقت بخونم و بفهمم و پس از اتمام این کتاب بتونم بگم: «واژه سیستم پیچیده و موجود زنده برای من هم به یک معنا است.»
    فقط یه سوال.
    کتاب شما پیش‌نیاز مطالعاتی خاصی نیاز داره یا نه؟
    یعنی لازمه که ما قبل از خوندن کتاب شما مطلب خاصی رو حتما مطالعه کنیم و یه آشنایی کلی درباره یه سری مفاهیم داشته باشیم و یا اینکه تنها لازمه‌ش داشتن علاقه به درک سیستم‌های پیچیده هست و کلا می‌شه از پایه و نقطه صفر با خوندن کتاب شما، یادگیری و فهم سیستم‌های پیچیده رو شروع کرد.

    Thumb up 12

  • سامان می‌گه:

    سلام.
    محمد رضا حس میکنم این کتاب تبدیل بشه به بهترین هدیه ای که تا الان از کسی گرفتم. ایشالا بعد از چند بار مطالعه کردنش( در حین تکمیل شدن-شایدم بهتر باشه بگم در حین ظهورش(emergence)) و خوندن ارجاعاتی که میدی، اگر زنده بودم میام اینجا و میگم که بهترین هدیه ی زندگیم بوده یا نه؟ (شاید اون موقع از حس خارج شد و با فکر تونستم بگم)
    از لطفت ممنونم.خیلی زیاد
    پی نوشت بیربط: یکی دو روزه که وقتی از پشت لپ تاپ یا دسکتاپ میام روزنوشته ها، انگار از لحاظ زمانی عقبتره به نسبت وقتی که با دستگاه های اندرویدی میام. (مثلاً الان با گوشیم که میام تعداد بیشتری کامنت زیر این نوشته هست ولی الان که پشت دسکتاپم، انگار صفحه توی دیشب مونده!)-رفرش و ریلود و اف پنجم زدم ولی خبری نشد :)
    لطفاً یکی بگه چکارش کنم؟

    Thumb up 14

    • علی کریمی می‌گه:

      من هم همین مشکل را دارم. علی الحساب تا رفع مشکل می‌تونید در مرورگر کروم کلیک راست کنید و inspect را بزنید و بعد روی آیکون موبایل کلیک کنید تا مرورگر به حالت موبایل بره.

      Thumb up 9

  • حسن کشاورز می‌گه:

    با سلام
    محمد رضای عزیز ممنون
    بابت ارائه آموزش گام به گام مسئله پیچیدگی ،البته برای من کمی مفاهیم گنگ بود زیرا در این بحث کاملا بی سواد هستم ولی کلیت موضوع خیلی برم جذاب بود، لطفا اگر میشه منابعی که برای درک بهتر این موضوع کمک می کنه معرفی کنی یا به شکل بهترش به روایت شخصی خودت داستان وار بسطش دهی .

    Thumb up 2

  • نیلوفر می‌گه:

    خیلی ممنونم که نتیجه مطالعات مستمر خودت رو سخاوتمندانه در اختیار ما گذاشتی.
    از اون روزی که عکس اون خونه موریانه ها رو گذاشتی و مطالب بعدی مرتبط با سیستم های پیچیده رو، حسی که در مورد خودم پیدا کردم، حسی همراه با تحقیر بوده. اون “کلمات کلیدی” که من رو به Benoit Mandelbrot رسوند و با خوندن حتی قسمتی از نظراتش مغزم داغ کرد و حس کردم چقدر “نفهم” بوده ام و حالا اینکه “فهمیدم” که “نمی فهمیده ام” یه درد دیگه به دردام اضافه کرده. راستش همین چند صفحه کافی بود که تماما احساس ” نفهمی” قبلی تشدید بشه. دیشب تا کلی بیدار بودم هی می چرخیدم توی اینترنت تا بلکه یه چیزی در رابطه با پیچیدگی بخونم، بلکه یکم این حس بد نادانی کم بشه. چشمام میسوخت از نور مانیتور، بلند شدم یه چرخی بزنم و دوباره برگردم، که توی کتابخونه م چشمم به کتابی افتاد که مال من نبود و اصلا نمی دونم چطوری سر از کتابخونه من در آورده بود، اما عنوانش رو تقریبا به معنای واقعی کلمه بلعیدم:
    نظریه نظم در بی نظمی و مدیریت، تالیف دکتر سید مهدی الوانی و دکتر حسن دانایی فرد.
    همونجا نشستم و شروع کردم به خوندن. دوست داشتم ربط chaos theory و complexity theory و خیلی چیزای دیگه مطرح شده تو کتاب رو بفهمم، اما هر چی خوندم ، علامت سوال بیشتری توی ذهنم ایجاد شد. راستش یکم حس سردرگمی میکنم. دوست دارم بیشتر بخونم و بدونم، اگرچه که فعلا اصلا نمی دونم به چه درد من میخوره، اما احتیاج به یه نقطه شروع دارم که نمی دونم دقیقا کجاست. فقط فکر میکنم “باید” بخونم.
    محمدرضا جان، میشه لطفا یه نقطه شروع مطالعاتی پیشنهاد بدی و ترجیحا هم اول کار زیاد منو درگیر بخش ریاضی موضوع نکنه؟( اصلا بدون درک بخش ریاضی میشه به درک خوبی ازش رسید یا نه؟)

    Thumb up 11

  • علیرضا دورباش می‌گه:

    سلام محمدرضا جان، ای میر ما، ای پیر ما
    زبان را یارای ستایش این کار ارزشمند شما نیست تنها در تایید این حرکت متعالی لازم دانستم اشاره ای کنم به مهارت های ارجح طی سال های آینده (چهارمین انقلاب صنعتی) که مورد بررسی و پژوهش قرار گرفته اند. در گزارش انجمن جهانی اقتصاد به (ده مهارت برتر و با اولویت در سال ۲۰۱۵ و ۲۰۲۰ اشاره شده که مهارت حل مشکلات پیچیده در صدر هر دو فهرست قرار دارد؛
    تفکر انتقادی، خلاقیت، مدیریت افراد، هوش عاطفی، قضاوت و تصمیم گیری، جهت گیری خدمات (که البته این را دقیق متوجه نشدم)، مذاکره و بالاخره انعطاف پذیری شناختی در رده های بعدی فهرست سال ۲۰۲۰ قرار دارند.
    نشانی گزارش:
    https://www.weforum.org/agenda/2016/01/the-10-skills-you-need-to-thrive-in-the-fourth-industrial-revolution/

    Thumb up 14

  • شهرزاد می‌گه:

    محمدرضا. شاید خودت ندونی که این کاری که داری انجام میدی، چقدر ناب و ارزشمنده.
    توی همین شش، هفت صفحه ای که از نگارش اولیه ی این کتاب با بیان شیوا و علمی و دقیقی که داشتی خوندم، چند موضوع و نکته ی کلیدی و مهم رو یاد گرفتم و متوجه ی نکاتی شدم که شاید تا حالا هیچوقت اینطور بهش فکر یا نگاه نکرده بودم.
    مثل اینکه اشاره کردی: امیدواری با درک موضوع پیچیدگی، در نهایت، واژه ی سیستم پیچیده و موجود زنده، برامون یک معنا پیدا کنن. (به عنوان تعبیری کاملاً علمی)
    یا اینکه: ما به عنوان انسان، نگاه مون به جهان اطراف تغییر پیدا می کنه و هر از چند گاهی جهان بینی خودمون را توسعه میدیم و اصلاح می کنیم، و حالا برای اینکه بتونیم دستگاه جهان بینی جدیدی (مثل همین سیستم های پیچیده) رو که در ذهن مون شکل گرفته، بهتر و بیشتر بفهمیم، نیاز به ابزار لازم داریم تا با استعاره ی زیبایی که برای بیان “شیوه ی اندیشیدن” انسان استفاده کردی – یعنی راه رفتن با دو پایی که یکی “دستگاه هستی شناسی” و دیگری “ابزار” هست، قادر به راه رفتن یا به عبارت دیگر، اندیشیدن باشیم.
    و یا اینکه متوجه ی این موضوع شگفت انگیز شدم که: این دیدگاه جدید، میتونه ابزاری کافی برای درک قواعد حاکم بر جهان در اختیارمون بذاره.
    دغدغه ای که به نظر من، همیشه و در همه ی زمان ها، مورد علاقه و اشتیاق سوزانِ انسان، بوده و هست.

    ضمن اینکه، این شیوه ای که برای نوشتن این کتاب در پیش گرفتی، به نظر من باعث میشه بتونیم بحث های ارزشمندی رو که باهامون در میون میذاری، سرسری و سریع نخونیم. با سرعتِ کُند و با تأمل زیاد و حتی چندباره بخونیم و در موردش فکر کنیم و مصداق هاش رو توی دنیای واقعی پیدا کنیم و توی ذهنمون خیلی خوب جا بیفته و حالا با اشتیاق، برای خوندن ادامه ی بحث، آماده باشیم.
    ازت ممنونم که وقت باارزشت رو برای نوشتن این کتاب و مطالب ارزشمندش و برای آگاه تر شدن ما اختصاص میدی.

    Thumb up 17

  • مجتبی می‌گه:

    سلام
    محمدرضاجان این کتاب شما با ترجمه ی کتاب سیری در نظریه پیچیدگی ملانی میچل چه تفاوت یا شباهتی داره؟آخه دیدم صفحاتش چند برابر اونه ذهنم رفت سراغ مقایسه.
    این با ضمایمش ۵۳۰ صفحه است.

    Thumb up 2

    • مجتبی؟
      تو فرقت با پدرت چیه؟
      چون دیدم فامیلی‌تون یکیه یهو ذهنم رفت سراغ بابات 😉
      تازه تعداد و اسم همه‌ی اندام‌هاتون هم یکیه.
      ***
      راستش اصلاً سوالت رو متوجه نشدم.
      فرق حافظ با سعدی چیه؟ هر دو شعر گفتن و از عاشقی گفتن.
      یا فرق هزار کتاب مذاکره که در دنیا هست چیه؟ چرا یک نفر کتاب مذاکره‌ی هزار و یکم رو می‌نویسه؟
      ***
      پیچیدگی هنوز یک علم بسیار جوان هست و هر کسی داره روایت خودش رو ازش تعریف می‌کنه تا به تدریج در دهه‌های آینده شکل و چارچوب پیدا کنه (من هم روایت خودم رو می‌گم).
      بعید می‌دونم سی یا چهل مورد Approach متفاوتی که به کامپلکسیتی هست رو بشناسی که الان برات سوال شده باشه من از کدوم Approach به بحث دارم نزدیک می‌شم.
      احتمالاً تنها علت این سوالت اینه که در زمینه‌ی کامپلیکسیتی، “یک اسم” و فقط “یک اسم” شنیدی و اون هم ملانی میچل بوده.
      شبیه کسی که چون فقط دوغ خورده وقتی می‌گن یه نوشیدنی جدید به اسم نوشابه هست. می‌پرسه: شباهت‌ها و تفاوتش با دوغ چیه؟
      (چون روی شیشه هر دو هم نوشته ۲۸۰ سی سی).
      ***
      معیار سنجش کتاب‌ها هم حجم‌شون نیست. حتی عنوان‌شون نیست. مطلبشون هست.
      اینکه اگر یه کتاب دیدی و عنوانش X بود و مثلاً Y صفحه داشت، هر جا کلمه‌ی X دیدی بخوای تعداد صفحات رو مقایسه کنی منطقی نیست.
      ***
      اما به هر حال. به رغم اینکه به هیچ وجه «منطق پشت سوالت رو درک نمی‌کنم»
      اجازه بده توضیح بدم که کتاب میچل، یک کتاب در زمینه‌ی پیچیدگی نیست.
      بیشتر یک مجله‌ی متنوعی از موضوعات مرتبط (یا پیش‌نیاز‌های بحث پیچیدگی) است. برای اینکه تو اصلاً علاقمند بشی مطالعه‌ی پیچیدگی رو از صفر شروع کنی.
      یعنی صفحه‌ی ۵۳۰ کتاب، تو هنوز پیچیدگی نمی‌دونی.
      فقط شاید انقدر پیچیدگی بفهمی که دیگه این سوالی که الان از من پرسیدی رو نپرسی.

      به عبارت دقیق‌تر:
      تو الان نمی‌تونی بگی پیچیدگی رو نمی‌فهمی.
      چون حتی نمی‌دونی چیه که بفهمی نمی‌فهمی.
      اما با خوندن ملانی می‌چل، می‌فهمی که اون چیه که اصلاً نمی‌فهمی (و این البته خیلی مهمه).
      چون اون وقت از من نمی‌پرسی تفاوت این موضوعی که نمی‌فهمی با اون یکی موضوعی که نمی‌فهمی چیه.
      یا لااقل معیار تحریک شدن ذهنت برای پرسیدن تفاوت دو موضوع، حجم‌شون نخواهد بود.

      در واقع اگر بخواهیم اسم بیست نفر از بزرگان کامپلکسیتی رو که صاحب کتاب هم هستند فهرست کنیم، از بولتزمن و راس اشبی تا استورات کاوفمن و کسانی مثل مت ریدلی و استیون کرین، کتاب ملانی میچل جزو کتاب‌ها قرار نمی‌گیره.
      این ایراد کتاب هم نیست. چون اگر این کتابها نباشه کسی اصلاً به موضوع علاقمند نمیشه که مطالعه‌ی جدی رو شروع کنه.
      ضمن اینکه ملانی میچل هنوز در بعضی لایه‌ها (خصوصاً بحث زنده بودن) یه نوع دوالیسم داره.
      و بیشتر هم به سمت سیستم های آشوب‌ناک پیچیده (Element Based Recursive Models) میل و رغبت داره تا (Agent Based Adapting Models).
      من تمایلم اینه که بیشتر Agent Based برم جلو و در اواخر بحثم توضیح بدم که Autonomy که ما برای Agent ها تعریف می‌کنیم خودش یه Emerged Property هست و بنابراین، می‌شه شکل دیگری از تقسیم بندی رو در نگاه به سیستم‌های پیچیده ارائه داد.
      ملانی میچل به علت همین نوع نگرشی که داشته، جدا از حاشیه‌های زیادی که در کتابش مطرح کرده و به اصل موضوع نزدیک نشده،‌ در نهایت موضوعات مهمی مثل Emergence of consciousness و Emergence of Meaning رو اصلاً تاچ نکرده (یا حتی به نظرم اصلاً اونها رو در چارچوب پیچیدگی ندیده. که بخواد تصمیم بگیره در کتابش مطرح کنه یا نه).
      اشتباه نکنیا. من الان ایراد از کتاب میچل نمی‌گیرم. قبلاً هم گفتم کتاب ارزشمندیه.
      الان دارم سعی می‌کنم برای کسی که دوغ رو دیده (و هنوز نخورده) تفاوت دوغ و نوشابه رو بگم. وگرنه قطعاً هر دو نوشیدنی مخاطب و مشتری داشته‌اند که امروز وجود دارند.
      ***
      راستش سوالت خیلی ناامیدم کرد (و اگر خیلی صادقانه بگم به علاوه‌ی یه جور احساس غریبی و تنهایی و البته حماقت به خاطر دغدغه‌هایی که اینجا مطرح می‌کنم و براش وقت می‌گذارم. چون ظاهراً چالش‌ها خیلی ابتدایی‌تره).
      یعنی احساس کردم خوب من قصه‌ی حسین کرد شبستری هم می‌نوشتم و بالاش می‌نوشتم کامپلسیتی، تو بازم صفحات رو مقایسه می‌کردی و اگر مثلاً می‌گفتم فکر می‌کنم ۴۰۰ صفحه بشه هیچ سوالی برات ایجاد نمیشد.
      کاش از من می‌پرسیدی:
      محمدرضا.
      اگر من زبانم خوب باشه و مثلاً کتاب‌های اصلی پیچیدگی رو (که بالا بعضی‌هاشون رو اسم بردم) خونده باشم، باز هم حرف دیگری هست که به خاطر اون، پیشنهاد کنی نوشته‌ی تو رو بخونم؟
      یا با توجه به ضعف جدی محتوای فارسی در حوزه‌ی پیچیدگی، صرفاً تصمیم داری ادبیات این حوزه رو مرور کنی؟

      البته شاید شانس من بوده که نپرسیدی.
      چون اگر می‌پرسیدی مجبور بودم جواب بدم و برای جواب دادن به این سوال محدودیت دارم.

      پی نوشت (با بغض و غصه): کاش حداقل ملانی می‌چل رو خونده بودی. و این چند صفحه رو هم می‌خوندی.
      بعد می‌دیدی که سوالی که من در مقدمه‌ی حرفم از دوران دبیرستانم نقل کردم، تا‌ آخرین صفحه‌ی کتاب میچل، «مطرح هم نشده» چه برسه به اینکه بخواد پاسخی بده. بعد دو تا بحث که موضوعشون این‌قدر متفاوت هست و دغدغه‌ و ماموریت نویسنده‌هاشون هم کاملاً متفاوته، با هم مقایسه نمی‌کردی.

      Thumb up 83

      • مجتبی می‌گه:

        مقایسه ی منو پدرم؟😂😂
        محمدرضا منو ببخش،اجازه بده قبلش یه چیزی رو تعریف کنم.من امروز کارگاه بودم.غروب داشتم از تهران برمیگشتم خونه که اتوبوسمون پنچر شد.راننده پلیس راه کرج توقف کرد که لاستیک رو عوض کنه.پیاده شدیم و منم با مجموع وسیله هایی که همرام بود کنار اتوبان تصمیم گرفتم ازین فرصت استفاده کنم و سری به اینجا بزنم تا ماشین درست شه.شروع به خوندن این پست و کامنتهای دوستان کردم.هر از گاهی هم گوشه چشمی به فرایند تعویض لاستیک داشتم.راننده در تلاش بود و ۱۰ نفر بالا سرش با تمرکز نگاه میکردن که یه موقع اشتباه نکنه،شروع به نوشتن کامنت کردم که دیدم راننده اینور و اونور میره مردمم دنبالش.آخرش به بدترین شکل دورش کردن و کرایه ها رو ازش گرفتن.کامنت که ارسال شد تقریبا کسی اون حوالی نبود.از راننده پرسیدم چی شد؟گفت:یکی از پیچا هرز میچرخه و نمیشه تعویضش کرد.خیلی بابت حرکت مردم ناراحت شدم.هر چند که گرفتن پول حقشون بود ولی نوع رفتارشون جالب نبود.
        سوار ماشین بعدی که شدم کمی گرم بود و خون بیشتری به مغزم رسید و پشیمون شدم از سوالم😉.میخواستم یه اصلاحیه بزنما پشیمون شدم.
        ممنون که جواب دادی،چون ممکن بود بعدا از خجالت خودم پیگیر نشم.
        این سوال من برمیگرده به یک جور سردرگمی،تا چند وقت پیش فکر میکردم برای مطالعه ی آشوب و پیچیدگی یا استفاده از الگوریتم ژنتیک و بکار بردن اون تو متلب، بهتره که اول انتگرال و دیفرانسیل رو خوب یاد بگیرم که توش ضعیفم.من شلوغ پلوع از اینها یک چیزهایی خوندم و هنوز نمیتونم بهشون تو ذهنم ساختار بدم.کتاب میچل رو هنوز تموم نکردم.کمی ازش مونده.
        ای کاش همزمان با انتشار کتاب یه نقشه ی راه برای مطالعه ی پیچیدگی تنظیم کنی.
        مرسی که توجه داشتی

        Thumb up 13

        • مجتبی می‌گه:

          خوابم نمیبره.
          شرمندم ازینکه بخاطر شعور و درک پایین من به این نتیجه برسی که داری اشتباه میکنی

          Thumb up 11

  • بهداد می‌گه:

    محمدرضا جان؛
    از برخی مطالب اخیرت مثل “چقدر تغییر می کنیم” یا ” هر گزینه‌ی خوبی، یک انتخاب درست نیست ” و “اگر شما بودید، چه کار می‌کردید؟” یه حسی به من منتقل کرد که بوی کتاب میداد. شاید برداشت من اشتباه باشه. با مطلب جدید، برداشتم تقویت شد.

    کتابی که با نام “اینترنت با مغز ما چه کار می کند؟” ازت هدیه گرفته بودم، ترس زیادی درون من ایجاد کرده. ترسی که مدتهاست باعث شده که برنامه ام این باشه که اون کتاب و چندین مقاله ی دیگه رو تجمیع کنم و خلاصه اش رو به صورت یک فایل صوتی منتشر کنم. قبلا هم خودت خیلی زیاد در مورد اینترنت و نحوه ی خواندن در اینترنت، برامون مطلب نوشتی. حتی Ebook و کیندل رو هم خیلی تایید نمی کردی و روی “بوی کاغذ” تاکید داشتی.

    من حتی در این فکر بودم که متمم یک دو هفته نامه هم داشته باشه که به صورت چاپی باشه. درسته که میگن خیلی از روزنامه ها و مجلات خارجی دیگه چاپی ندارن و فقط الکترونیک شدن، اما اونا قرار بود مطلبی رو منتشر کنن که عمر کوتاه مدت داره یا اگه بهتر بگم، عمری در حد یک هفته. داخل اینترنت و اکترونیکی که میخونیم، فکر می کنیم خیلی باهوش شدیم اما شخصا مطالب چاپی رو که می خونم، احساس بهتری داشتم. شاید خوندنش سخت تر باشه و فشار زیادی برای تمرکز کردن داشته باشن اما موندگاریشون در ذهن و هضم و درکشون بهتر و بیشتر بوده. مثلا اگر یک ساعت قبل خواب با گوشی یا تبلت مطالعه کنم، خوابم با مشکل روبرو میشه. دیرتر خوابم میبره در عین حال که مغزم هم دیگه کار نمیکنه. اما همون یک ساعت مطالعه از روی کتاب، خللی ایجاد نمیکنه.

    این تجربه ی من بوده. البته من اصلا سنتی و فناوری گریز نیستم اما تست خودم و برای خودم نشون داده که مطالب خارج از هر نوع بستر الکترونیک، دانش بیشتری رو بهم انتقال داده.

    البته همین PDF رو میشه پرینت کرد. اما امیدوارم کتاب چاپی از محمدرضا شعبانعلی، برامون یا الاقل برای من، آرزو نشه.

    Thumb up 23

    • بهداد. اولاً که خیلی منتظر هستم جمع بندی تو از اون کتابها رو در قالب فایل صوتی یا هر شیوه‌ی دیگه‌ای که برای ارائه‌اش انتخاب خواهی کرد، بشنوم یا ببینم.
      محدودیت‌های کار کاغذی رو بهتر از من می‌دونی. جدا از مسائل اقتصادی که چنین کاری رو بسیار دشوار – و تقریباً توجیه ناپذیر – می‌کنه (خصوصاً برای ما که الان هم از مرز سر به سر فاصله‌ی محسوس و ملموسی نداریم) دردسرها و محدودیت‌های زیادی هم داره. مثل مجوز و موارد مشابه.
      در مورد این کتاب خاص، به هر حال فعلاً مهم‌ترین محدودیت من، نوشته شدنش هست. حتی متن‌ها رو ادیت نشده می‌ذارم که کند نشه کارها. برآورد خیلی از مطالب رو صرفاً در ذهن دارم و پیدا کردن منابع و چک کردن و شماره صفحه دادن بسیار کار زمان‌بریه. به طوری که هر دو یا سه صفحه حدود سه تا چهار ساعت کار می‌بره.
      در چنین شرایطی نمی‌دونم کلش چند سال زمان ببره (کتاب فنون مذاکره حدوداً سه سال زمان برد تا نوشتمش. اما پیش چنین نوشته‌ای بچه‌گانه به نظر می‌رسه).
      مسلماً بعدش که تموم شه می‌شه فکر کرد. بعضی دوستان ناشرم – که همیشه مورد لطف‌شون بوده‌ام و امیدوارم بمونم – پیشنهادشون اینه که بعداً در تیراژ محدود چنین چیزی چاپ بشه و همزمان، هم نسخه‌ی رایگان PDF وجود داشته باشه و هم نسخه‌ی کاغذی.
      اما به نظرم فعلاً خیلی زود هست برای فکر کردن. هم روند عمر رو نمی‌دونیم و هم اینکه حتی نمی‌دونیم چند وقت دیگه این محل مجازی خودش وجود داره یا نه.
      مسئله‌ی دیگری که خیلی مهمه و دغدغه‌ی من هست، تغییرات این موضوعات در طول زمان هست. تعداد مقالات زیادی در این زمینه به صورت پیوسته در حال انتشار هست و این باعث می‌شه که مطلبی که مثلاً من یک ماه بعد می‌نویسم، سه ماه بعد حذف بشه و اصلاً در نسخه‌ی نهایی کتاب باقی نمونه.
      در چنین شرایطی نمی‌دونم در کاغذ گنجاندن مطلبی که هر روز تغییر می‌کنه چقدر قابل تصوره.
      به هر حال، رفتن راهی به این دوری از الان تا پایان این نوشته، چنان دور و دوردست به نظر می‌رسه که الان زوده در مورد جنبه‌های دیگه‌اش فکر کنم. اگر چه من هیچ‌وقت در هیچ کاری، انرژی و انگیزه‌ام رو بر اساس دوری و نزدیکی یا بعید بودن و قریب بودن دستاورد تنظیم نمی‌کنم. من سرم رو می‌ندازم پایین و کارم رو می‌کنم. و راضی هستم همیشه به هر چی پیش بیاد.

      Thumb up 52

  • هما می‌گه:

    محمدرضا ممنونم از این کاری که شروع کردی.
    حدودا ۳ سال پیش با شرکتی آشنا شدم که مدل سازی سیستم های پیچیده رو انجام می داد و منظورشون از سیستم های پیچیده سیستم هایی بود که انسان به عنوان یک عضو سیستم در نظر گرفته می شد. خیلی از روندها رو مدل کرده بودن و مدل ها شون جالب بود. اما به نظر من (البته در حد دانش خودم که می دونم کمه) تو مدل ها روابط انسانی در نظر گرفته نشده بود مثلا ارتباط چند نفر با هم خوبه و کسی که داره مدل سازی می کنه این رو نمی دونه یا در نظر نمی گیره، و همین باعث میشه جواب مدل درست نباشه. برای من هم این جور مدل سازی ها در حد حل مسائل دانشگاهی بود، چون همیشه فکر می کردم ارتباطات انسانی می تونه کل کار رو بهم بریزه. مثلا من با تلاش زیاد، یک چیدمان برای کارخونه طراحی کردم، اما در نهایت مدل اجرا نمی شه! خیلی مشتاقم بدونم روابط انسانی رو چه طور باید در مدل به درستی لحاظ کرد، روابطی که بعضا حتی از وجودشون اطلاع ندارم.

    Thumb up 11

    • من طبیعتاً نمی‌دونم صورت اون پروژه چی بوده.
      اما چند تا نکته به ذهنم می‌رسه که شاید بی‌ربط باشه، اما حداقل الان بنویسم که بعداً یادم باشه بسطش بدیم:
      یکی اینکه مدلسازی جوامع انسانی در میان اکثر مدل‌سازی‌های موجود سیستم‌های پیچیده جزو ساده‌ترین‌ها محسوب می‌شه. اگر چه شاید این حرف‌ برای انسان‌ها خوشایند نباشه.
      نکته‌ی دیگه اینکه در مدل‌سازی سیستم‌های پیچیده، اصراری وجود نداره که همه‌ی المان‌هایی که ما می‌بینیم لحاظ بشن (یا از اون‌ سمت، نمی‌تونیم اصرار کنیم که یه سری مسائل کم اهمیت هستند و باید حذف بشن).
      مشخصاً حکم نهایی وقتی صادر میشه که مدل Run بشه و نتیجه بده.
      سیستم‌های پیچیده، یکی از گران‌قیمت‌ترین تخصص‌های جهان هستند (پروژه‌ای نمی‌شناسم که زیر چند صد میلیون تومن باشه. حتی در کارهای بدیهی). پس کارفرما (اگر پول دولتی دستش نباشه) بعیده حاضر بشه نتیجه‌ی یک شبیه‌سازی رو بخره که جواب نمی‌ده.
      باز هم می‌گم موضوع این تحقیق رو نمی‌دونم و قاعدتاً جزییاتش چیزی نیست که ساده در حد کامنت مثلاً تو به من بگی، اما من موارد زیادی بوده که زنده بودن آدم‌ها رو هم لحاظ نکردم و مشکلی هم در تحلیل پیش نیومده.
      منظورم اینه که فقط فقط فقط، نتیجه مهمه. اگر سیستم نتونست دنیای واقعی رو پیش‌بینی کنه، قاعدتاً می‌شه برگشت و روی فاکتورها حرف زد.
      من خودم در جاهایی که مجبور باشم روابط رو لحاظ کنم (مثلاً شبیه‌سازی بازارهای مالی و گفتگوی سهامداران با هم) قابلیت ارتباط عاطفی رو به عنوان یک Feature در Agent ها در نظر می‌گیرم و اجازه می‌دم در طول زمان، اگر لازم شد پرورشش بدن. اگر لازم نداشتن که قطعاً در طول مسیر، ضعیف می‌شه و حذف می‌شه.

      Thumb up 41

      • هما می‌گه:

        محمدرضای عزیز ممنونم از پاسخت. همون طور که خودت عنوان کردی درست نیست جزئیات پروژه رو اینجا مطرح کنم. یادمه اون موقع یکی از مدیران با تجربه، کار رو تحلیل کرد و نتیجه رو زیر سوال برد و در نهایت تحلیل ایشون درست بود.

        Thumb up 1

      • هما می‌گه:

        محمدرضای عزیز، از دیشب که این کامنت رو گذاشتی فکرم به شدت درگیر مبحث مدلسازی شد و مرور الگوریتم های مدل ها. مسلما وقتی مدل Run بشه و جواب نده اشتباه داره (صحبتی که در کامنت کردی و واقعا صحیحه) و همین طور مبحثی که به اون اشاره کردی “فاکتورها”. راهنمایی که در ارتباط با لحاظ کردن روابط انسانی در مدل کردی بسیار راهگشا است ممنونم. امیدوارم بتونم از این کتاب ارزشمند بهره بگیرم و فهم خودم رو در ارتباط با پیچیدگی افزایش بدم.

        Thumb up 2

  • سجاد سلیمانی می‌گه:

    سلام محمدرضا جان،
    خیلی خوشحالم که این روش ارائه مطلب پیرامون سیستم های پیچیده رو به این شیوه خوب و منسجم تر به دست گرفتی،
    مطلبی (شاید) مرتبط که یک ماهی هست در ذهنم مرور میشد را منتظر بودم که در جایی مناسب و در ادامه مطرح کنم که امروز بعد از محل کار و رسیدن به منزل و دیدن این مطلب به یکباره نوشتم. زیاد کامل نیست اما امیدوارم که این جنبه از پیچیدگی سیستم ها هم در ادامه مطرح کردن مطالب موردتوجه واقع شود.
    .
    خودخوری سیستم های پیچیده
    https://goo.gl/6wYtUW
    به عنوان تجربه اولین مطلب در دسته بندی «هنر گفتگو» فکر میکنم شروع بسیار خوبی هست برای من.
    همراه شما هستم.

    Thumb up 6

    • سجاد سلیمانی می‌گه:

      محمدرضا عزیز، پیشاپیش از تعدد کامنت های خودم پوزش میخواهم. ولی نوشته دیروز را من پس از روزها درگیر شدن فکری، به یکباره در سایت منتشر کردم و امیدوارم (نمیدانم!) که در روندِ پیچیدگی سیستم ها جایی داشته باشد.
      شروع کتاب را هم تبریک عرض میکنم، شیوه ای مطلوب برای ارائه این بحث جدید انتخاب کرده ای و منتظر هستیم تا ادامه آن را منتشر کنی.
      امروز که آن را میخواندم به آغــــاز ِ خوش و عمیقی که در ابتدا در تقدیم کتاب داشتی، روش داستانی بیان موضوع (و معرفی کل سیستم پیچیده در قامت ابزاری برای درکِ جدیدی از دنیا) و توانمندی (مثل همیشه) در ارائه و تفهیم مطلب برای من لذت بخش بود.
      بسیار خوشحالم که از عینک تو دنیای پیچیده سیستم های پیچیده را می بینم و در آن سیر میکنم.
      قطعا تو روش ِ مطلوب و خاص خودت را در ارائه مطلب خواهی داشت اما اگر بر بازخوردگیری هم که باشد دوست دارم اینجا بگویم که :
      ۱)
      با بررسی درک خودم از ماهیت موضوع، مطالعه کامنت دوستان و گپی که با چند دوست متممی داشتم، به نظرم میـرسد مقدمه و چیدمان اولیه ی نظم فکری سیستم های پیچیده در مخاطب (شاید بهتر است) طولانی و کافی باشد
      این کافی بودن مانند چراغی روشن تر در دست مطالعه کننده و در ادامه راه خواهد بود که در دل سیستم های پیچیده، پیچ نخوریم و بدانیم دقیقا کجا هستیم و دنبال چه بودیم
      ۲)
      درکی از مباحث آینده نـدارم، اما روشی که در بیان «درهم تنیدگی و پیچیدگی» در نوشته قبلی با عنوان «آیا اقتصاد جهانی یک سیستم پیچیده است؟» و نمایش تصویری آن داشتی حداقل در ذهن من جایگاه بهتری کسب کـرد. (من صرفا درکِ خودم را از موضوع به عنوان یکی از شاگردانت مطرح میکنم) امیدوارم در ادامه نوشته ها با مثال های فراوان و نمایه سازی اطلاعات ارائه شوند. کار کمی دشوارتر و هزینه های تولید آن، احتمالا افزایش می یابد اما خب (شاید) ارزشش را هم دارد که افرادی مثل در دل سیستم های پیچیده پیچ نخورند. :)

      Thumb up 1

  • […] است و نوشته های استاد عزیز در قالب کتابی الکترونیک (در این آدرس) منتشر شده و به مرور تکمیل خواهد شد. ترتیب ارائه این […]

    Thumb up 2

    • سجاد سلیمانی می‌گه:

      چقدر خوب و جالب. قبل از خودم اطلاع رسانی شد :)
      سپاس بابت این لطف و پیگیری.
      امیدوارم در قامت یک عضو کوچک ِ سیستم پیچیده از شاگران آموزشی شما ؛ هدف سیستماتیک ِ آموزشی و تولید و توزیع محتوای ناب نقش موثر ایفا کنیم.

      Thumb up 5

  • علی طاعتی مرفه می‌گه:

    “… هرگز نمیدانیم جمله ای که می نویسیم به پایان خواهد رسید یا نه”
    این روزها به دلیل تغییر شغل و بیکاری، ذهنم فرصت فکر کردن بدور از مشغله های روزمره را پیدا کرده است.
    واقعا وقتی آدم متوجه عمق معنی این جمله میشه، ترس و اضطرابی کل وجود آدم رو میگیره که این همه برنامه و کار دارم… و هر لحظه ممکن لحظه آخر باشه…

    Thumb up 8

  • پوریا صفرپور می‌گه:

    بسیار ممنونم معلم خوب ما
    چقدر جذاب بود همین چند صفحه و چقدر مشتاقم کرد برای پیگیری و دریافت آپدیت های این کتاب.
    اشاره آقا فواد به سخاوت شما واقعا درست بود و من فکر میکنم علاوه بر این چیزی بسیار فراتر از سخاوت شما رو به این کار واداشته. چیزی که دقیقا بهش اشاره کردید، یعنی درک محدودیت و غیرقابل پیش بینی بودن زندگی هامون.
    کاش ما بتونیم این نگرش رو به همین صورت به خیلی از کارهای دیگه تو زندگی تعمیم بدیم.

    Thumb up 6

  • سعیده می‌گه:

    هوش مصنوعی راسل رو شما اون موقع خوندید، ما تازه وقتی دانشجو شدیم، خوندیم. الحق که برای ما خیلی سخت بود و قسمت هایی از کتاب هم برای تدریس و امتحان پایانی، حذف شده بود. تنها چیزی که یادم مونده simulated annealing، تپه نوردی و اون مثالی بود که جاروبرقی بین خونه ها جا به جا میشد. اون هم بیشتر اسامی اش یادم مونده. از اون درس هایی که بود ما از روی ترجمه اش می خوندیم و خیلی هم برای خودم سخت بود و سخت پیش می رفت. زکات مطالعه!
    ممنون از انتشار کتاب

    Thumb up 6

    • سعیده.
      دیشب، وقت نوشتن اون چند سطر، سرچ کردم ببینم اون کتاب توی بازار هست یا نه.
      خیلی خوشحال شدم دیدم ویرایش سومش توی بازار هست و چیزی که خوشحالم کرد توضیحات سایت برکلی بود که دیدم به یک کتاب آکادمیک موفق تبدیل شده.
      واقعاً هم زحمت کشیدند. اون سال‌ها که به بهانه‌ی مرتب کردن و تمیز کردن مخزن راه به مخزن کتابخانه مرکزی دانشگاه داشتم، به خوبی یادم هست که تعداد کتابهای هوش مصنوعی نیم طبقه هم نبود. خیلی‌هاشون هم واقعاً چارچوب دقیق نداشتند یا جامع نبودند.
      الان کتاب در اون زمینه زیاد شده. خیلی زیاد و خوشحالم که هنوز اون کتاب یک کتاب عمومی مطرح حساب میشه.

      پی نوشت صفر: به نظرم اگر کسی در دنیای کسب و کار (مهم نیست کجای دنیای کسب و کار) باشه که بگه اون کتاب رو کامل فهمیده و کمتر از ماهی ده یا بیست میلیون تومن درآمد داره، احتمالاً یا در مورد کتاب دروغ می‌گه یا در مورد درآمدش.
      پی نوشت ۱: من وقتی می‌گم کتاب کم بود، فقط در حد کتابخونه مرکزی اطلاع دارم. مثلاً به کتابخونه دانشکده کامپیوتر راه نداشتم (مسئول وقت کتابخونه، اون‌قدرها دل‌رحم نبودند).
      پی نوشت ۲: شاید بعد از گذشت این همه وقت و با توجه به اینکه دیگه ایشون نیستند، بد نباشه که بگم اسم اون کارمند دانشگاه که بر خلاف پروتکل به من اجازه می‌داد کتابهای دانشگاه رو بگیرم و ببرم و بعد از مدت طولانی (البته در نهایت صحت و سلامت) برگردونم، آقای طبیب‌چی بود که قبلاً احساس کردم بهتره با نام مستعار ازشون اسم ببرم.
      نمی‌دونم باید اون کار ایشون رو خطا دونست یا نه. اما من برای همیشه به خاطر اون ماه‌هایی که دستم به کتابخونه رسید مدیونشون باقی می‌مونم.
      پی نوشت ۳: سعیده. اتفاقاً در اون کتاب، سه عنوان برام جذاب بود که اولین بحث آگاهی بود (فصل‌های آخر و خیلی با حجم کم). دیگری بحث SA که تو گفتی و سومین موضوع الگوریتم ژنتیک. جالب بود که دیدم SA یاد تو هم مونده.
      اگه یادت باشه یه جایی هم که بحث می‌کردم که چرا برنامه ریزی به شیوه سنتی امکان پذیر نیست به SA اشاره کردم.
      در مورد تو نمی‌دونم.
      اما در کل، احساس می‌کنم آدم چیزی رو که توی دانشگاه بهش یاد بدن، کمتر دوست داره (یه جور حسه. ممکنه احمقانه باشه).
      شاید شانس من این بود که حداقل چهارصد تا کتاب دستمال کشیدم تا تونستم با خجالت کمتر، از مسئول کتابخونه خواهش کنم اون کتاب رو بهم قرض بده (قبلش بیشتر کتاب فارسی می‌گرفتم).
      شاید اگر رفرنس درسی بود و قرار بود برای امتحان بخونمش خیلی دوستنش نداشتم (الانم حالم از ترمودیناک ون وایلن به هم می‌خوره. حفظ کرده بودمش. اما دوستش نداشتم. شاید اگر توی سرفصل‌های دانشگاه نبود، الان خیلی عمیق‌تر و بهتر، ترمودینامیک رو می‌فهمیدم).

      Thumb up 67

      • علیرضا داداشی می‌گه:

        سلام.
        معلم عزیز اولا بابت این تصمیم که می خواهی کتابی را مرحله به مرحله که کامل می کنی در اختیار من و دوستانم بگذاری به سهم خودم از شما ممنونم.
        دوم خدا را شاکرم که جریان انتقال تجربیات شما به من و دوستانم همچنان برقرار است و فرصت دارم از آنها بهره مند بشوم.
        تمیز کردن کتاب برای فراهم ساختن امکان قرض گرفتن کتاب، حس دوست داشتنی عمیقی را در من ایجاد کرد.
        از همکار جوان بغل دستی ام پرسیدم آیا حاضر است چنین کاری را به چنین نیتی انجام دهد، گفت اصلا.
        اما اگر دوست دارید بدانید، بدانید که من همین الان حاضرم این کار را انجام دهم.
        ممنونم.

        Thumb up 20

      • سعیده می‌گه:

        جالبه اون قسمت آخری که نوشتید “شاید اگر رفرنس درسی بود و قرار بود برای امتحان بخونمش خیلی دوستنش نداشتم (الانم حالم از ترمودیناک ون وایلن به هم می‌خوره. حفظ کرده بودمش. اما دوستش نداشتم. شاید اگر توی سرفصل‌های دانشگاه نبود، الان خیلی عمیق‌تر و بهتر، ترمودینامیک رو می‌فهمیدم).”
        وقتی داشتم نظرمو می نوشتم و نوشته ی شما رو خونده بودم و متوجه علاقه ی شما به هوش مصنوعی شدم و این رو هم می دونستم که رشته ی دانشگاهی شما مکانیک است، پیش خودم گفتم سعیده تو رشته ات کامپیوتر بوده، انقدر علاقه داشتی و با علاقه ی این چنینی درس رو خوندی؟ دیدم واقعا جواب من منفی هست. انقدری خوب نخونده بودم و از کاربردش مطلع نبودم.
        راستی اشکال نداره از شما بخوام که در قسمت گفتگوی با دوستان موضوع پی نوشت صفر رو هم در نظر بگیرید؟ برای خودم جالب بود که چطوری میشه کسی که این کتاب رو خوب بلد است، با یادگیری خوب این کتاب چه کاری می تونه انجام بده. می خواستم زیر همون مطلب گفتگوی با دوستان این درخواست رو مطرح کنم ولی گفتم سوالم درباره همین موضوع هست، اینجا بپرسم. ممنون.

        Thumb up 12

  • سمانه می‌گه:

    خیلی ممنون از اینکه با ما هم به اشتراکش می ذارید.

    Thumb up 4

  • فواد انصاری می‌گه:

    دستت درد نکنه آقای شعبانعلی
    کاش تعداد افراد خوب و باسخاوت مثل شما زیاد بود
    ما هم با اجازه ی شما بازنشرش میکنیم

    Thumb up 19