سرطانی به نام وطن یا: «چرا وطن پرست نیستم…»

سالها پیش جمله ای از مارکس خواندم با این مضمون که: «من مارکسیست نیستم».

سالهای بعد جمله ای از سارتر خواندم که میگفت: «من اگزیستانسیالیست نیستم».

سالهای بعد از آن جمله ای از یونگ که میگفت: «من یونگین نیستم».

هیچوقت عمق این جمله ها را نفهمیده بودم تا امروز که مینویسم: «من وطن پرست نیستم…»

مخاطب این نوشته شما نیستید.

شما که من را به تازگی شناخته اید،

شما که من را از نزدیک ندیده اید،

شما که فرصت های زندگی من را در غرب و خانه کوچک اجاره ای من را در تهران ندیده اید،

شما که گذشتن من از صدها میلیون پول اما ایستادن کنار مردم فقیر و ضعیف این کشور را ندیده اید،

شما که انبوه داروهایی را که برای پنهان کردن افسردگی و ماندن در این خراب آباد میخورم، ندیده اید،

شما که پانزده سال شب بیداری و هزاران کتاب جامعه شناسی و روانشناسی و ادبیات و فلسفه و مدیریت که تنها دارایی من از مال دنیاست را، ندیده اید.

این نوشته برای شما نیست.

اگر اینها را که گفته ام ندیده اید، یا باور نکرده اید، این نوشته برای شما نیست.سمت راست بالای صفحه علامت قرمز رنگی برای شما گذاشته ام، که با کلیک بر روی آن، میتوانیم از گفتگو با یکدیگر صرف نظر کنیم…

اما اگر اینها را از نزدیک دیده اید یا از نزدیکان من شنیده اید یا لااقل این سبک زندگی من را – خواه عاقلانه بدانید خواه دیوانه وار – می پذیرید، روی دکمه ادامه مطلب کلیک کنید…

چرا وقتی جمله ای راجع به وطنمان حرف میزنیم یا انتقاد میکنیم، چنین آماج حمله میشویم؟

چرا مجبور شده ایم همچون باستان شناسان، از لا به لای خرابه های تاریخ، کتیبه کوروش را به عنوان «آخرین نماد»، تکرار میکنم «آخرین نمادی» که ظاهراً در تمدن خود مشاهده کرده ایم، به رخ جهانیان بکشیم؟

چرا باید در جامعه ای که زنانش از حداقل حقوق معقول اجتماعی خود محرومند، افتخار کنیم که قرنها پیش زنان در این کشور فرمانده سپاه بوده اند؟

چرا در کشوری که تأمین اجتماعی حداقلی نیز در آن به زحمت وجود دارد، از بیمه بودن کارگران در ساخت تخت جمشید حرف میزنیم؟

چرا وقتی در گرمایش مدرسه هایمان مشکل داریم، به حمامی می نازیم که گفته اند آب آن با شمعی گرم میمانده است؟

چرا وقتی همین ملت وطن پرست، به مسافرت ترکیه میرود، به آژانس مسافرتی خود میگوید: «لطفاً هتلی به ما بدهید که ایرانی در آن کمتر باشد؟».

چرا وقتی ما مسلمانها میخواهیم آدرس تعمیرگاه به کسی بدهیم، با افتخار تأکید میکنیم که: تعمیرکار خوبی است. ارمنی است!

میگوییم اعراب تمدن نداشتند. ما چه داشتیم یا بهتر بگویم، چه نداشتیم که هزار سال پیش درها را به سادگی به روی آنها باز کردیم؟

چرا با دنیای «واقعیت» قطع ارتباط کرده ایم؟

چرا دچار غرور ملی شده ایم وقتی شرمندگی ملی، نیاز امروز ماست؟

چرا ما که مانده ایم به جای «شعور»، شور وطن پرستی را ترویج کرده ایم؟

چرا چشم ها و گوشها را بسته ایم و دهان باز کرده ایم و فقط از وطن پرستی میگوییم؟

این است که ترجیح میدهم بگویم: من وطن پرست نیستم.

ترجیح میدهم دهان و گوشهایم را بر روی شعارهای وطن پرستانه ببندم و فکر و دست و پایم را راه بیندازم که امروز، بزرگترین خدمت به جامعه جهانی، تلاش برای توسعه کشورهایی است که مسیر توسعه را به هر دلیل، نتوانسته اند به سرعت دیگران طی کنند.

آخرین بار که کوه پیمایی رفتید کی بود؟ دقت کرده اید؟ برخی چشم بر پشت سر می بندند و آن جلو، به سرعت به پیش میروند. برخی به هر دلیل، وزن زیاد، تمرین کم، کوله بار سنگین، عقب تر میمانند.

هستند کسانی که میتوانند سریع تر بروند. اما می مانند. در انتهای کاروان. کمک میکنند. کوله باری را بر دوش میگیرند و کمک میکنند تا دیگران سبک بارتر بروند. اینجا جایی نیست که بپرسی چرا وزنت زیاد است، یا اینکه چرا کوله بارت سنگین است یا اینکه چرا تمرین نداری. اینجا جای کمک کردن است، وقتی به منزلگاه بعدی رسیدیم، در آرامش با یکدیگر بحث خواهیم کرد.

بیایید یک قرار بگذاریم. هر کدام زیر این پست بنویسیم که برای وطنمان چه کرده ایم و هر هفته یک بار به آن سر بزنیم و کارهای دیگری به آن اضافه کنیم.

قرارمان این باشد که «کاری» کار است که اگر انجام ندهیم، هیچ اتفاق بدی در کوتاه مدت برای ما و منافعمان روی نمیدهد، و اگر انجام دهیم هیچ اتفاق خوبی در کوتاه مدت برای ما و منافعمان روی نخواهد داد. یا حتی برعکس. کاری است که با انجامش، منافع جامعه را به منافع خود ترجیح داده باشیم.

قرار دیگرمان اینکه اندازه کار هم مهم نیست. مهم این است که کاری بکنیم. کسی که یک کتاب خوب را به دیگران معرفی میکند، کاری ملی کرده. کاری که میتوانست انجام ندهد و حالا که انجام داد، در کوتاه مدت منافعی برایش نخواهد داشت.

من از خودم شروع میکنم:

نخستین کاری که با این ایده شروع کردم، ایجاد فایلهای رادیو مذاکره بود. با این کار، تقاضا برای کلاسهای من کم شد و احتمالاً کمتر هم خواهد شد، اما دسترسی بسیاری از هموطنان که در تهران نیستند، یا درآمد کافی برای شرکت در کلاس ندارند فراهم شد.

بیایید هر کاری میکنیم، هر چند کوچک اینجا بنویسیم. شاید وادار شدیم به فکر کردن. یا ایده هایی یافتیم که بتوانند بزرگتر و موثرتر باشند…

سالها به بهانه اینکه «ریا» نشود، هیچ از کارهایمان برای هم نگفتیم و فضا را باز کردیم تا عده زیادی، در سکوت و آرامش، «هیچ کاری نکنند».

بیایید کارهای خوب بکنیم و ریاکارانه بگوییم تا فضا را برای تنفس آنها که هیچ نمیکنند، تنگ تر کنیم.

سالها تواضع و دوری از ریا، کاری به نفعمان نکرد، شاید ریاکاری چاره ما باشد…

 

+339
  
فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال


264 نظر بر روی پست “سرطانی به نام وطن یا: «چرا وطن پرست نیستم…»

  • رضوان گفت:

    من در شرایطی که میتونستم از ایران برم و احتمالا زندگی بی استرس تری رو تجربه کنم موندم که بسازم و کمک کنم.
    احتمالا همین انرژی من و همسرم رو سر راه هم قرار داد و الان کار دومم تولید هست.
    با اینکه میدونیم که اگر سودی بخواد داشته باشه ، در دراز مدت خواهد بودو اینکه در طرح و رویای دراز مدتمون هم مدیر و مالک پولدار و کارگر فقیر نیست و داریم سعی میکنیم با یه حد اعتدال مالی و سود معقول جلو بریم، و درحال حاضر زندگیمون رو گاهی سخت کرده، اما با این رویا که روزی کالای ما برند پوشاک با کیفیت میشه آهسته و پیوسته جلو میریم . از کار کارمندی مستقیم سر کار دومم هستم و تقریبا به جز جمعه وقتی رو برای استراحت خالص نداریم.
    اما خب معتقدیم که باید توان تولید داشت نه اینکه فقط مصرف کننده بقیه کشورها باشیم.

    کار دیگه ای که میکنم و خیلی راضیم میکنه تماس با پشتیبانی شهرداری و پلیس هست هر وقت که مشکلی میبینم، با استقامت خاصی حتی شده چندیدن بار برای یک موضوع زنگ بزنم و درخواست بدم، چون معتقدم حداقل کاری که میشه کرد برای رفع مشکلات تماس و گزارش دادن هست نه نشستن و غر زدن و مقایسه با جاهای دیگه کردن و یا فیلم مخابره کردن به دنیا.
    به عنوان مثال یه ایستگاه اتوبوس هست که هر روز پیاده میشم که از نظر شهرداری ایستگاه نیست و از نظر اتوبوسرانی هست. گاهی راننده ها توی حریم امن کنارگذر اتوبان نمی ایستند و به جاش تو مسیر اصلی بزرگراه پیاده میکنند ، شاید شش بار زنگ زدم و درخواستهای متفاوت دادم که رسیدگی شه و با مدیر منطقه شهرداری حرف زدم اما در آخر دیدم هیچکس براش کاری نمیکنه ، به جاش برای کاری نکردن توجیه دارن ، شهرداری میگه اصلا نباید اتوبوس بایسته اونجا ولی خودمون میدونیم می ایسته(چون اونجا کلی مسافر داره هر روز)، اما نمیتونیم هم بگیم برو کنار گذر توقف کن چون از نظر ما ایستگاه نیست(ویژگی های ایستگاه زدن رو نداره) ! پس کلا مساله روی هواست. من هم الان تصمیم گرفتم خودم اقدام کنم هر روز عصر از راننده تشکر میکنم که توی کنار گذر نگه داشته ، اگر هم نگه نداشته باشه میرم جلو و ازش خواهش میکنم سری بعد از کنار حرکت کنه. تصمیم گرفتم اینقدر با هر راننده با مهر و محبت حرف بزنم که دیگه همه شون حال ما که پیاده میخواهیم بشیم رو درک کنن و از کنار گذر حرکت کنند.

  • یاور مشیرفر گفت:

    داریم یه کار بزرگ راه می‌ندازیم. خیلی بزرگ‌تر از ابعاد وجودی من
    کاری که باعث میشه خود من خیلی بزرگ بشم و رشد کنم. مسیر بسیار بسیار طولانی رو در نظر گرفتیم. امیدوارم تا ۱۴۰۰ تموم بشه و خبر تموم شدنشو بهت بدم.
    ترجمۀ گروهی «دام محتوا» هم داره آروم‌آروم پیش میره. خوشحالم که تو رو داریم که بتونیم اول کتاب ترجمه‌شده بهت تقدیمش کنیم.
    این‌جا نوشتم که برای خودم هم تعهد ایجاد بشه.
    با مهر
    یاور

  • سعید تارم گفت:

    سلام!
    عجب حسن تصادفی!
    چند ساعت پیش بود که در جواب دوستی به نام صنم، فیلمنامه ها و نمایشنامه های بهرام بیضایی رو معرفی کردم. صنم این کامنت رو در وب شاهین و خطاب به او نوشته بود:
    «همیشه کنجکاو بودم بدونم کدوم نویسنده از هم نسلای من مث سعدی و حافط و مولانا موندگار میشه…
    ولی نمیدونم انگار حرف شما درست تره ما فعلا هیچ کسی رو برای موندگار شدن تو تاریخ نداریم»
    شرم بر ما باد که به قول سعدی، گاه سنگ را می بندیم و سگ را باز می گذاریم.

  • طاهره خباری گفت:

    یکی از کارهایی که انجام دادم و دوست دارم ریاکارانه اینجا بهش اشاره کنم اینه که حداقل ۲۰ نفر از دانشجویان خودم رو از ادامه‌ی تحصیل در مقاطع بالاتر منصرف کردم و با توجه به تجربه‌ی خودم در این زمینه و به همراه دلایل منطقی تشویق‌شون کردم که وارد شدن در فضای کسب و کار و پرورش مهارت‌های مرتبط با شغل‌شون خیلی بیشتر می‌تونه در زمینه‌ی شغلی بهشون کمک کنه.
    می‌دونم این کارم به عنوان کسی که در حال تدریس توی دانشگاه هست، اصلاً به نفعم نیست ولی ترجیح دادم لااقل مسیری که خودم اونو تا انتها طی کردم، کس دیگه‌ای به دلیل نداشتن راهنما یا نداشتن آگاهی طی نکنه.
    از طرفی دیدم که شما معرفی کتاب رو کاری ملی می‌دونید.
    از این بابت خیلی خوشحالم که می‌تونم از طریق وبلاگم کتاب‌های خوبی رو که می‌خونم به دوستانم معرفی کنم. راستش حرف زدن از کتاب‌هایی که خوندم، جزء علایق من هست ولی خب تا به حال به دامنه‌ی اثربخشی این کار، نگاه بلندمدت نداشتم.
    پی‌نوشت: مدتیه که در مرور نوشته‌های قدیمی وبلاگ، خصوصاً در روزهایی که روزنوشته‌ها کمی خلوت‌تر و بی‌سروصدا میشه، چیزهایی به چشمم میاد که قبلاً متوجه اونها نبودم.
    چیزهایی رو یاد می‌گیرم که در خوندن‌های اولیه یاد نگرفته بودم.
    متن همون متن هست. با همون کلمات. با همون جملات.
    ولی انگار منِ مخاطب برای درک و فهم اون کلمات و جملات باید یه تغییراتی می‌کردم. یابد یه چیزهایی رو تجربه می‌کردم. باید یه جاهایی رو اشتباه می‌کردم.
    و بعد از همه‌ی اینها، دوباره خوندن همون نوشته‌ها، اثر دیگه‌ای روی من بذاره و مواردی رو متوجه بشم که فهم‌شون برام بسیار لذت‌بخش، ارزشمند و دوست‌داشتنی هست.

  • حسین قربانی گفت:

    محمدرضای عزیز
    استاد گرانقدرم
    برای چندمین بار در حال مطالعه روزنوشته‌هایت هستم.
    روزنوشته‌هایی که وقتی اولین بار از طریق سایت وزین عصرایران به آن هدایت شدم، شب و روز نداشتم و زندگی را تعطیل کرده بودم و داشتم می‌خواندم.
    می‌خواندم و از خواندن خسته نمی‌شدم. این آشنایی انگار که باعث انفجاری در زندگی‌ام شد. اکنون که در حال نوشتن این متن هستم تنم می‌لرزد از یادآوری آن روزها.
    آشنایی با تو و روزنوشته‌هایت مطمئنا بزرگترین و مهم ترین تغییر زندگی ام بوده است. و هر وقت به این موضوع فکر می‌کنم، از خدا می‌خواهم که من هم در کل زندگی‌ام بتوانم زندگی و تفکرات تنها یک نفر را اینگونه متحول کنم.
    البته نمی‌گویم که من سبک فکری و زندگی عالی و بی‌نظیری دارم. نه. من هم فردی هستم مثل بقیه افراد معمولی این شهر. ولی طرز تفکرم را متحول کردی. نحوه نگرشم به دنیا را عوض کردی.
    بعداز پدر و مادرم، مطمئنا این توئی که به تو مدیونم و بزرگترین تاثیر را در زندگی‌ام داشتی.
    غیر از خودم کسی را می‌شناسم که به واسطه آشنایی با تو و نوشته‌های تو و متمم، زندگی‌اش نجات پیدا کرد که می‌دانم اگر این اتفاق برایش نمی‌افتاد، چه بسا اکنون به زندگی خود پایان داده بود.
    نمی‌خواهم بیهوده وقتت را بگیرم و با نوشته‌هایم، مانع از انجام کارهای مهمترت شوم. خواستم بدانی که قدرت را می‌دانیم. هرچند تو هیچ نیازی به این قدردانی‌ها و این نوشتن‌ها نداری و راهت را از ابتدا انتخاب کرده‌ای و با اطمینان به آن ادامه می‌دهی.
    آنکه به این قدردانی‌ها نیاز دارد ماییم که خودمان را دلخوش به این کنیم که حداقل تشکری از محمدرضا کردیم.
    مطمئنم که یکی از بزرگترین افرادی که باعث رشد و پیشرفت این کشور و مردمش می‌شوند تو هستی و بزرگترین تاثیرها را بر این جامعه و مردمانش داشته‌ای و خواهی داشت.
    امیدوارم همچنان بتوانم نوشته‌هایت را بخوانم و از تو بیاموزم که این لحظات شیرین‌ترین لحظات عمرم هستند.
    امیدوارم سال‌های سال باشی که این کشور به تو و امثال تو سخت نیازمند است.

  • حسن کشاورز گفت:

    سلام به همه دوستان خوبم :
    چقدر گفتن حرف های مثبت و کارهای خوب می تواند در ایجاد نشاط کاری و روحیه کاری اثر بخش باشد .
    چند سال پیش از شبکه ای اول صداو سیما، فردی رابه عنوان کار آفرین از شهر کرمان معرفی کردند که ایشان وقتی داستان زندگی خود را تعریف کرد که در یکی شب ها که از فرط بی پولی برای خرید خانه تا صبح در خیابان راه رفته تا شرمنده زن وبچه خود نشود و امروز در جایگاهی ایستاده که هر ماه چندین جهیزیه عروس و داماد های جوان و زوج های جوان را آماده می کند .و غذای شام عروسی آنها را میدهد و چندین آپارتمان برای حداقل ۳ سال به آنها اجاره میدهد بدون کوچکترین چشم داشتی .
    و در پایان سخن نغز گفت که تن مرا لرزاند، اینکه او به خود هر روز متذکر می شود که سهمش را خدمت به جامعه چقدر کم است ودعایش این است که توان خدمت گذاری او هر روز بیشتر از قبل شود .
    و اما …
    در طی این چند سال که تجربه اندکی در زمینه کاریم داشته ام سعی کرده ام که در تربیت همکارانی که در خدمتشان بوده ام بیش از ۳۰۰ ویزیتور و ۱۰۰ پیمانکار در جهت ارتقاء کسب وکارشان کمک نمایم و به صورت برگزار ی دوره های رایگان به صورت سیمنار و یا جلسات کارگاهی در ارتقا مهارت های فروش آنها تلاش کنم که امروز شاهد ارتقا پست های سازمانی آنها در سمت های بالای سازمانی بوده ام .
    تهیه محتوا و مشاوره به دوستانم در طی این مدت که می توانست از نظر درآمدی جایگاه مالی خوبی را به ارمغان بیاورد چشم پوشی کردم .
    شرکت در امور خیریه به صورت ماهیانه لطفی است که خداوند در مسیر زندگی ام قرار داده است .

  • سامان گفت:

    از یاور ممنونم که با کامنتش،دوباره به این مطلب هدایت شدم.
    اما بعد.
    چون گفتی کارهای کوچکمونم بگیم، منم می خوام کمی ریاکاری کنم:
    تا امروز بیشتر از۶۵۰ کامنت در متمم نوشته ام. تمام تلاشم را کرده ام که هم یاد بگیرم و هم یاد بدهم.فکر میکنم هردو به حال جامعه ام مفیدند.(یعنی هم آموختن خودم و هم تلاش برای آموختن به دیگران)
    استاندارد های کاریِ بیش از ۳۰ نفر رو انقدر دگرگون کرده ام که دیگر حاضر نیستند هر کاری را قبول کنند و هر جایی کار کنند.
    حداقل به ۵۰ نفر از اطرافیانم ثابت کرده ام که می شود به ارزش های خود ساخته پایبند ماند و سالم کار کرد و سالم پول در آورد.
    تلاشم را کرده ام که در هر محیطی که قرار میگیرم،ارزش آفرین باشم و بگذارم دیگران هم در کنار من(و من در کنار دیگران) رشد کنند.
    تلاشم را کرده ام تا زندگیم در عمل،الگوی مناسبی برای معدود اطرافیانی که دور و برم هستند باشد.
    تلاشم را کرده ام که به سرمایه اجتماعی جامعه ام(اعتماد) اضافه کنم.
    با اینکه به نفعم بوده که طور دیگری عمل کنم ولی چند ده میلیارد تومان از تولیدات داخلی با کیفیت ولی شناخته نشده را مستقیم و غیر مستقیم راهی بازار کرده ام و تمام قد پشتشان ایستادم ،هر چند که قدم خیلی کوتاه بوده است.
    زمانی که اپلای کردن در ویش لیست برخی دوستانم در شریف بود می توانستم به یکی از دانشگاه های مطرح استرالیا در حوزه معماری بروم و بمانم (حتی پدر خدابیامرزمم پذیرفته بود و راضی بود که بروم) ولی ماندن در کنار همین مردم ! را ترجیح دادم با همه خوبی و بدی هایش.
    برای ده سال، تمام علاقه مندی ها و لذت هایم را رها کردم تا بتوانم کسب و کاری را سرپا نگه دارم که چشم امید چندین و چند خانواده به آن بود.با اینکه می توانستم خیلی راحت تر اموراتم را بگذرانم و خودم را تامین کنم.(علاقه مندی هایی که امروز که می توانم، دیگر حوصله ای برایم نمانده سراغشان بروم. البته خدا را شکر میکنم که علاقه مندی های دیگری آمده اند و جایشان را گرفته اند).
    مدتی است وبلاگ می نویسم.فکر میکنم تنها چیزی که منو هل داد که شروع کنم این بود که احتمال دادم که اگر وبلاگ بنویسم،ممکن است مفید تر باشم.
    و از همه ی اینها مهمتر، تا جایی که توانسته ام کتاب خوانده ام و میخوانم.
    امیدوارم در جلسه ی بعدی ای که به اینجا مراجعه کردم،بتوانم لیست قوی تری را برای ریاکاری هایم بنویسم.
    پی نوشت: نوشتن این کامنت واقعاً برام سخت بود.البته اشتباه نکنید این سختی از تواضعم نیست،اتفاقاً در خلوتم آنقدر غرور دارم که گاهی از آن میترسم.ولی در جمع به این بزرگی خیلی سختم بود اینطوری صحبت کنم. دفعه ی پیش کلاً بیخیال نوشتن کامنت شدم.البته احتمالاً حال و هوای امروز و امشب من و مملکت، بی تاثیر نبوده!

  • یاور مشیرفر گفت:

    چرخه کتاب راه انداختم. همه کتاب هایی را که خوانده ام، بی توجه به قیمت و ارزششان، برای همه کسانی می فرستم که شاید یک گام بسیار کوچک برای تغییر مسیر و توسعه شان کمک شان کند.

    رادیو کتاب راه انداختم. همه کتاب هایی که از بریتانیا با پول شخصی خودم خریده ام را پادکست می کنم و تا آخرین ثانیه ای که نفسم بالا می آید، رایگان روی سایتم قرار میدهم.
    برای شش نفر تا همین امروز، بدون دریافت هیچ گونه مبلغی، ترجمه – طراحی – تولید محتوا کرده ام.
    در مورد توسعه پایدار تا کنون بیش از پنجاه هزار کلمه نوشته ام. تا ده میلیون کلمه هم می نویسم. هدفم این است که همه مفاهیمش را بشکافم.

    یک گروه کوچک تلگرامی برای آموزش زبان داریم، سعی میکنم هر هفته بیشترین بهره وری را به کسانی بدهم که به هر دلیلی از رفتن به کلاس محروم بوده اند.
    سایت روزنوشته های تو را به هر کسی که میتوانستم معرفی کرده ام. به هر کسی که میخواست رشد کند.

    وقتی مطلب جدیدی یاد میگیرم، مرض و درد عجیبی تمام تنم را می گیرد. درد به اشتراک گذاری مطالب.
    با مهر
    یاور

  • متین خسروی گفت:

    سلام
    اول از سعید عزیز ممنونم که با کامنتش این یادداشت رو به یادم انداخت.
    من غالباً سعی کردم تو دانشگاه فضایی رو، حداقل اطراف خودم، درست کنم که بچه‌ها حال بهتری داشته‌باشند و در عین حال موضوعی داشته‌باشند برای فکر کردن، حتی قدر ۱۰ دقیقه.
    تو هر موقعیتی که شده تلاش کردم از چیزهایی که بلدم استفاده کنم برای این که روندهای بیماری که اطرافم هست اصلاح بشه، یا موانع روبروی اتفاقات خوب اطرافم کمتر شه؛ هر چند در مواردی باعث شده چندین شب پشت هم فقط ۳ ساعت بخوابم، یا به چیزهای به ظاهر با اهمیتی مثل امتحاناتم آسیب بخوره (و بعضی از این نمرات مانع استفاده‌م از بعضی از امتیازاتی شدن که معتقدم نسبت بهشون محق‌ترین بودم)
    از هم‌فکری و طراحی روندهای مورد نیاز برای کارگاه‌ها آموزش مهارت‌های فردی تو دانشگاه، تا ساعت‌ها وقت گذاشتن برای نوشتن جزواتی که کپی-پیستِ صحبت‌های سخنرانان دانشگاه نیستن و به گفته‌ی خود بچه‌ها “برعکس بقیه‌ی جزوات، اکثراً کامل می‌فهمن محتوای جزواتم رو!”.
    نوشته‌هایی که بعضی جاها می‌خونم و حس می‌کنم برای کسی جالب یا مفیده رو براش می‌فرستم (هرچند تو بعضی موارد سوء تفاهم‌هایی پیش اومد که چه دلیلی داره شما بخواید برای من چیزی بفرستید 😐 )
    و از هر مجالی برای هم‌فکری و آموختن چیزایی که بلدم به دوستانم استقبال می‌کنم؛ حتی اگه مجبور شم برای آماده‌شدن برای اون جلسات برنامه‌هام رو بسیار فشرده کنم.
    .
    و البته در برابر کارهایی که بقیه‌ی دوستان اینجا نوشتن واقعاً چیزی نیست… و در برابر کارهای شما که ابداً هیچ چیز.
    اما خودتون گفتین حتی ترسیم گل روی سنگی دور افتاده در بیابان هم ارزشمنده 🙂
    امیدوارم بتونم ماه‌های بعد کارهای ارزشمندتری رو اینجا بنویسم.

  • فواد انصاری گفت:

    خرید از فروشگاه حامی برای هدیه نوروز
    نمیدونم توی شهر شما فروشگاه حمایت از زندانیان وجود داره یا نه ؟ تو این فروشگاه که متعلق به سازمان زندانهاست کارهای دستی و محصولاتی که زندانیان درست میکنند فروخته میشه.
    امسال برای نوروز هدیه هایی خریدم که به خانواده و نزدیکانم بدم و تصمیم گرفتم که از اینجا خرید کنم به نظرم چند تا حسن داره .
    ۱٫ کالای ایرانی است و پولش به نوعی توی جیب خودمون و مردم خودمون میره
    ۲٫نمیدونم این کارهای دستی رو نگاه کردید یا نه ولی به حدی با دقت وظرافت درست شده که آدم شاخ در میاره از قابهای عکسی که با قوطی سیگار درست شده بگیرید تا ماشین اسباب بازی که با چوب درست شده زیورآلات و کیف ها و گیوه های زنانه همه چی زیبا و با حوصله درست شده کاری که از عهده و حوصله ماشین خارج است . نمیدونم اون زندانی که مشغول درست کردن این چیزها بوده به چی فکر کرده ولی صنایع دستی زیبایی خلق کردند. به نظرم این خرید باعث میشه اعتماد به نفس آنها برای کسب روزی حلال بالا بره و از بیهودگی نجات پیدا کنند چون هیچیزی مثل بیهودگی و بطالت یک انسان علی الخصوص یک مرد رو ویران نمیکنه.
    من قبلا هم از اینجا خرید کردم ولی نظرم اینه که شما هم یه بار امتحان کنید یا حداقل این محصولات رو از نزدیک ببینید ضرری نداره.

  • نازیتا گفت:

    خدا وکیلی من از این کارهای خوب زیاد کردم :)) ریا نشه یه وقت !! ولی مثلن:
    -تقریبن سالی دوبار کمد لباسم رو نگاه می کنم و اگه لباسی رو بیش از یک سال نپوشیده باشم می بخشم.
    -کتابهایی از کتابخونه م رو هر از گاهی می بخشم. کتابهایی که توی یک سن خاص خریدم و تاریخ مصرفشون برای من گذشته ولی برای جوون ترها خوبه.
    -امروز هم اشاعه فرهنگ زن دوستی توی شرکت کردم. با پسرهای شرکت حرف زدم و سعی کردم بسترسازی فرهنگی بکنم. درس اتیکت دادم مفصل!
    -چند وقت قبل هم به یه دوست هم یک وام شخصی دادم که کارش رو گسترش بده. این درحالی بود که اون پول رو نگه داشته بودم که برم سفر اروپا برای اولین بار، ولی دیدم سفر اروپا رو این همه ساله نرفتم و اتفاقی نیافتاده ولی دوستم زنی بود که تصمیم داشت زندگیش رو بسازه و بسیار تلاش می کرد.این پول زمینه ساز رشد خیلی خوبی براش بود.

  • امیر جواهری گفت:

    من یک فروشگاه کوچک بدلیجات دارم و تمام روز یا سرم با سایتهای محمدرضای عزیز گرمه یا با کتابهایی که او معرفی کرده و برعکس بقیه با کسادی بازار زیاد ناراحت نمیشم چون وقت آزاد بیشتری برای خواندن دارم.
    تعدادی از کتابهایم را به فروشگاه اورده ام و یک کتابخانه کوچک برایم خودم درست کرده ام که همسایه ها و مشتریان هم آنها را به امانت میگیرند.
    چند وقت بود که به این فکر میکردم همه کتابهایم را به فروشگاه بیارم و انها را بصورت گسترده تر امانت بدهم تا اینکه امروز اتفاقی، با کامنت فواد عزیز این نوشته را خواندم و اولین قدم برای عملی کردن این تصمیم را برداشتم.

  • فواد انصاری گفت:

    من و چند نفر دیگه توی سنندج چند ماهی میشه که یک کار جالبی کردیم .

    ما کتابهایی رو که داریم در یک جدول آنلاین google docs ثبت میکنیم و جلوش اسم صاحب کتاب رو مینویسم.
    بعد هر کسی خواست جدول رو نگاه میکنه و کتاب رو میبره .
    تو این لیست کسی مالک هیچ کتابی نیست و فقط کتاب پیش اونه حتی اگر کتاب رو بخره مال خودش نیست. کتابها بین همه میچرخه و هدف هم همینه. من وقتی کتابخونهای خود م رو نگاه میکنم شک میکنم که کمد خودمه چون همه کتابهام عوض شده 🙂
    الان ۸ نفر هستیم و حدود ۴۰ کتاب توی لیسته ولی احتمالا بیشتر هم میشه.

  • بهروز گفت:

    کار هفته گذشته من (هفته دوم اسفند ۹۴): در پیاده روی شلوغ یکی از خیابان ها، بعد از اینکه خانمی آشغالی را در خیابان رها کرد، رفتم آن تکه آشغال را برداشتم و در سطح زباله انداختم.
    یه خواهشی محمدرضا. آیا ممکنه این پست، یه جایی از سایت پین بشه؟ (البته اگر فکر میکنین این قراری که با هم گذاشتیم هنوز هم -برای همه- میتونه ادامه داشته باشه.)

    • نازیتا نقیبی گفت:

      سلام
      خواستم از کار خوبتون و این که به ما گفتین تشکر کنم. من عصری نظرتون رو خوندم و امشب وقتی باغچه های توی کوچه رو آبیاری می کردم، کاغذهای تبلیغاتی توی کوچه رو جمع کردم و ریختم توی سطل. یک ماشین پارک کرده بود که سرنشینانش با اینکه دیدن من این کار رو کردم، از پنجره ماشین آشغال پرت کردن دم در خونه ما و من جلوی خودشون خم شدم و آشغال رو جمع کردم و ریختم توی سطل. نفهمیدم می خواستن مسخره ام کنن یا قصدی نداشتن ولی من در سکوت کامل این کار رو کردم و امیدوارم حتی اگه جلوی من قصدشون تمسخر بود، بار دیگه که خواستن این کار رو بکنن من رو یادشون بیاد.

  • شیوا گفت:

    سال ۹۰ درگیر نوشتن یه مقاله ای بودم در زمینه نظریه صف در بیمارستان. خیلی به این در و اون در زدم که بتونم به اطلاعات دست پیدا کنم. تو یکی از فروم های اون زمان، یه پیغام گذاشتم که کسی اگه میتونه کمکی بهم بکنه در این زمینه ولی جوابی نیومد. آخرش به لطف یکی از بستگان به یکی از بیمارستان ها راه پیدا کردم برای اینکه داده های زمانی به دست بیارم. داده هایی که مدت ها با مصیبت دنبالش بودم. بعد که جلوتر رفتم، به دلایلی دیگه مقاله رو ادامه ندادم و داده هام همین طوری موند
    سال بعدش، یه نفر اون پست من رو تو فروم خونده بود. درگیر انجام پروژه تقریبا مشابهی بود و در فشار زمانی هم برای جمع آوری اطلاعات قرار داشت. ایمیل زده بود (با ناامیدی البته، فکر نمی کرد ایمیلش رو جواب میدم) که من چی کار کردم و تونستم کمکی پیدا کنم یا نه و اگه تونستم، چه طوری داده جمع کردم. دیدم داده های من به دردش می خوره. با خودم فکر کردم من که از خیر نوشتن مقاله گذشتم، الان هم درگیر کارهای دیگه ام، چرا داده ها رو بهش ندم استفاده کنه. جواب ایمیلش رو دادم و داده ها رو که دستی بود، براش تو spss وارد کردم و فرستادم. خیلی هیجان زده و امیدوار شده بود. پیگیری هاش نتیجه نداده بود و ایمیل من رو که دیده بود خیلی خوشحال شده بود و جوابی که بهش داده بود نشون میداد داره بال در میاره. به قول خودش فکر نمی کرد کسی پیدا بشه که بی ادعایی و توقعی، کمکش کنه. نمیدونم پروژه اش به نتیجه رسید یا نه. من اون قدری که می تونستم به ایمیل هاش جواب دادم. امیدوارم به نتیجه رسیده باشه ولی فکر می کنم ارزش امیدی که اون روز بهش دادم، از ارزش اون داده ها بیشتر بود
    خیلی ریاکاری شد واقعا 🙂 من شرمنده ام

  • معصومه شیخ مرادی گفت:

    بعضی پستارو میخونم واقعا اشکم درمیاد همه ما فرصت های خیلی زیادی برای خوب بودن و شدن داریم اما…
    یه اتفاق خوبه دیگه که هروقت یادم میفته خوشحال میشم:
    سال ۹۱ لب تابم رو که تازه خریده بودم تو اتوبوس جاگذاشتم بلافاصله هم پیگیری کردم اما پیدا نشد…آن روزها خیلی رفتم تو کما…
    یکی از دوستان پیشنهاد داد یه لب تاب قسطی ارزون میتونه برام جور کنه…
    همونموقع یه آشنایی که آبدارچی یه اداره بود و بچه اش هم مریض، دوست داشت هم برا خودش که کار عکاسی میکرد و هم بچه اش یه کامپیوتر بخره چند بار اومد از من قیمت و اینها رو پرسید …
    اومدم به جای خودم ایشون رو به دوستم معرفی کردم سریع یه کامپیوتر خوب با قیمت مناسب و قسطی هر جوری که خودش میتونه پرداخت کنه براش جور کرد و در خونه شون تو یکی از نقاط دور افتاده تهران برد و براش نصب کرد…اتفاق خیلی خوبی بود…

  • معصومه شیخ مرادی گفت:

    سلام معلم خوبم
    خیلی ناراحتم چطور این متن رو نخوندم و الان به لطف دوستانی که پیام جدید گذاشتند به اینجا هدایت شدم شاید این خودشم یه نشانه باشه.
    محمدرضاجان گاهی اوقات که از زاویه دید تو به مسائل نگاه می کنم احساس می کنم دارم از درد منفجر میشم و بعد می فهمم چه سختی هایی رو تحمل می کنی به همین خاطر این متن رو بخوبی درک می کنم.
    راستش من تنها کاری که تو ذهنم مونده و انجام دادم تزریق امید به اطرافیانم بوده وقتی از حکومت گلایه دارند وقتی از محیط کار می نالند وقتی از درس و دانشگاه می نالند هرچند کمتر کسی بوده که به من امید بدهد. و کار دیگر معرفی سایت شعبانعلی و متمم و بنیاد فرهنگ زندگی ( سهیل رضایی) بوده حتی گاهی اوقات بعضی درسها رو به طور خلاصه برای بعضی ها تشریح کردم. و صد البته اگر امیدی هست آن را اینجا آموخته ام و سعی می کنم این متن در ذهنم بماند…

  • بهروز گفت:

    من با صاحب مغازه ای در نزدیکی مان و دو تا از دوستانم که قصد رای دادن نداشتند، کمی بحث و گفتگو کردم -و از بزرگ ترین تجربه ای که محمدرضا از کنکور دادن به دست آورد هم گفتم- و در نهایت فهمیدم از این ۳ نفر یکی شان در انتخابات با امید شرکت کرد و به امید [ ِ آینده ای بهتر] رای داد.

  • فواد انصاری گفت:

    دو سه روز پیش ۱۱ تا کتاب در مورد بازاریابی و فروش و کسب وکار داشتم که قبلا خونده بودم و به کتابخانه شهر اهدا کردم / سه چهار تا پیراهن اضافی هم به دیوار مهربانی آویختم شاید کسی استفاده کنه

    • مصطفی هادیان گفت:

      فواد جان،
      با یه تیر دو نشون زدی دوست من، و دو بار سبب خیر شدی:
      ۱٫ اینکه کار خیری که کردی مستقیما تاثیر داره قطعا
      ۲٫ من با دیدن کامنتت در قسمت دیدگاه های اخیر، اومدم و این پست محدرضای عزیز رو دوباره خوندم (دفعه قبل شاید یه سال پیش خونده بودمش). و این خودش باعث شد که انگیزه بشه و من هم یک کار مثبت انجام بدم و بعدش بیام بنویسم.
      ممنون.

  • سیاوش گفت:

    ترجیح می دهم چیزی نگویم. چون به زبان آوردنی نیست…

  • بابک کریمی گفت:

    بزرگی شما , در درک بزرگ شماست از دنیا .خیلی خوشحالم زنده هستم و با تفکر و آثار شما آشنا شدم.

    از امروز سعی می کنم ” واقع بین باشم و خودم را کمتر گول بزنم ” شاید کار های کوچک و درست بیشتری انجام دهم .

    بازهم ممنون

  • ابوالفضل گفت:

    کاملا با شما موافقم به نظر من چندین موردی که از نظر من در جامعه اصلاح بشه خیلی موارد هم درست میشه و اون موقع همه به ایرانی بودنمون افتخار خواهیم کرد.
    ۱٫ دروغ نگوییم و به هیچ یک از نزدیکانمان اجازه دروغ گفتن ندهیم و از افراد دروغگو دوری کنیم
    ۲٫هرگز رشوه نگیریم و ندهیم ( حتی به قیمت از دست دادن منافع زیاد)
    ۳٫از آدم هایی که احساس می کنیم کلاهبردار هستند چه کوچک و چه بزرگ قطع رابطه کنیم
    ۴٫ قوانین شهری و راهنمایی و رانندگی را رعایت کنیم مثل بوق نزدن – سرعت مجاز – در میان خطوط رانندگی کردن – زباله نریختن در سطح شهر و ….
    ادامه دارد بعدا نظر میدم بازم ممنونم از همه شما

  • فاطمه از تهران گفت:

    وطن پرستی رو مردم آمریکا دارند که روز استقلال رو جشن میگیرند و هنوزم به بازماندگان وستنام ادای احترام میکنند ما اسم شهدامون که میاد انگار جن زده میشیم وطن پرستی رو ژاپنی ها دارند که هنوزم به بازماندگان هیروشیما امداد میدهند و هرساله اون روز رو ادای دین به کشته شدگان میکنند ما چه میکنیم به بازماندگان شلمچه با خاطه تلخ خوزستان چه میدهیم پس از ماست که برماست
    کوروش کبیر در جواب نامه گفت شمابرای شرف خود میجنگید مابرای پول هرکدام از ما برای آن چه که نداریم
    ماهم چون وطن پرست نداریم مدام ادعایش را میکنیم باید هم به تاریخ خود بمازیم مردمی که چیزی برایشان نمانده به آنچه که داشتند غرور میکنند

    • نازیتا نقیبی گفت:

      من بقیه رو نمی دونم ولی همیشه سه خرداد برام یک روز غرورآفرین بوده. همیشه یاد شهدا و رزمنده ها رو گرامی داشتم. شاید چون بیشتر از جوون ها با نسل جنگ زندگی کردم. وقتی مدرسه می رفتم (سال ۶۵ و ۶۶) ما رو از طرف مدرسه می بردن تشیع جنازه شهدا . هیچ وقت حال پدر و مادرهای شهدا رو در اون مراسم نمی تونم فراموش کنم. و نمی تونم فراموش کنم که اگه اون آدمهای از جان گذشته نبودن، الان در چه مملکتی زندگی می کردیم. آبادان و اهواز و خرمشهر رو درست بعد از جنگ دیدم و جنگ برام خیلی ملموس شد.خیلی وقتها هم به مناسبت سه خرداد سعی کردم مطلبی بنویسم.
      این نوشته شما بهم تلنگر زد. سال دیگه امیدوارم یادم بمونه توی شرکت به مناسبت یادآوری این روز شیرینی بدم تا خاطره این شهدا در ذهن نسل جوان تر از من بمونه و یاد بگیرن این روزهای ملی جزو هویت مملکت ماست.

  • هومن کلبادی گفت:

    با سلام
    من به لطفِ کامنتِ امیدِ عزیز ، به این پُستِ متفاوت ، هدایت شدم و سعی می کنم از این به بعد ، همینطور که گفتید ، عمل کنم :
    ” بیایید کارهای خوب بکنیم و ریاکارانه بگوییم تا فضا را برای تنفس آنها که هیچ نمیکنند، تنگ تر کنیم.
    سالها تواضع و دوری از ریا، کاری به نفعمان نکرد، شاید ریاکاری چاره ما باشد… ”
    به امیدِ روزهایِ خوب برایِ همۀ انسانها

  • امید گفت:

    درود بر همگی دوستان
    سالهاست که بزرگان، با منبر، کتاب، مقاله و… مردم را متوجه حقایق و باید و نبایدها می کنند. مردم هم این سخنان بزرگان را می شنوند، می خوانند و برای همدیگر تعریف می کنند ولی با این وجود تغییر محسوسی در جهان مشاهده نمی کنیم چرا؟
    چون مردم هنوز به روشن بینی (دیدن صددرصدحقیقت بدون هیچ شک و تردید و لاجرم پذیرش صددرصد حقیقت) و خودآگاهی (شناخت حقیقی خود) نرسیده اند. در صورتی می توان منتظر تغییر مثبت در جهان بود که مردم، آن کلام زیبای بزرگان را خود بازکشف کنند. این کشف چون با روشن بینی انجام شده برای کاشف اثرگذار است. اگر بخواهیم کاری انجام دهیم باید روش کشف کردن و راز و رمز کاشف شدن را به مردم آموزش دهیم. و این تنها به لطف خرد ورزی و اصالت داشتن عقل امکان پذیر است.

  • Nasim... گفت:

    زباله نمیریزم
    اگه نمیتونم مثل شما زبون خوبى براى گفتن و حرف هاى تاثیر گذارى براى زدن داشته باشم اما میتونم گوش خوبى براى شنیدن باشم…باور دارم درد ها با گفتن نصف و شادى ها با گفتن دو برابر میشن
    تشکر میکنم,براى هر کار ارزشمند حتا کوچک…
    لبخند میزنم…و به دیگران اعتماد میکنم
    این کار ها آینده کشور من رو عوض نخواهد کرد,اما من به سهم خودم تا جایى که تونستم جورى بودم که انتظار دارم جامعم باشه

  • گرشاسب گفت:

    ببینید دوستان وطن دوستی و وطن پرستی به (من) نیست با( ما) است.متوجه میششین
    ما همه باید برای وطنمون کاری کنیم.در هر جای که هستیم.اونی که حاکمه.اونی که رییس جمهوره.اونی که مسول است
    اونی که دکتره اونی که مهندسه اونی که کارگره وخلاصه هر کسی که در هر جا وهر کجای مملکته باید خوب و درست کارشو انجام بده تا همه مون حس واقعی وطن پرستی و وطن دوستی رو حس کنیم وازش لذت ببریم.
    حرف شما درسته شاید وضعیت کنونی کشور اون حسو در بین ما ایجاد کرده که وطن پرستی معنایی نداره اما چه میشه کردبه جز همونی که گفتم.باید( ما) باشیم نه (من) تا وقتی که من و برای من باشه همینه بهتر نمیشه هیچ بدترم میشه
    اما وقتی ما وبرای ما باشه همه چی درست میشه (درد مملکت امروز ما اینکه همه میگن (من) نمیگن( ما)

  • امید66 گفت:

    سلام استاد
    من هم تمام فایل های رادیو مذاکره شما رو به هر کس که احساس می کردم به دردش میخوره دادم شاید حداقل با کمک فایل های رادیو مذاکره شما روند بهتری در زندگی داشته باشند.

  • احمد الستی گفت:

    اجازه دارم که نظر بدهم؟ شکسته بنویسم؟ احتمالا این متن شکسته است چون باید همین الان اینترنت را قطع کنم پس عذرخواهی مجدد
    من برای کشورم چه کردم؟ برای شهر خودم، برای استان خودم و در نهایت کشور خودم نزدیک به ۷ سال رایگان تدریس کردم، افتخار دارم که نزدیک به ۴۰۰ نفر عزیز رو آموزش بدم. نزدیک به پانصد سمینار همایش سخنرانی و… در همین هفت سال گذشته …
    این که گفتم برای اینکه یادآوری کنم به خودم این ها کم است، ولی به نظرم می رسد که جامعه ما الان بیشتر از همه به آموزش نیاز داره و برای همین من ترجیح دادم که یک معلم خوب باشم الان هم راضی هستم 🙂

  • بهاره گفت:

    سلام محمدرضای عزیز
    کارای زیادی هست که می خوام انجام بدم ولی هنوز عملی نشده، کاری که تا حالا تونستم انجام بدم دادن انرژی مثبت به اطرافیانمه، عادتمه که از هر نکته مثبتی که در ظاهر، لباس و یا رفتارشون هست تعریف کنم ،بهشون میگم دوستشون دارم و دلم واسشون تنگ شده، تو دانشگاه به همه اطرافیانم لبخند می زنم و به همه سلام می کنم از خدماتی تا استاد. بعد از قبولی تو دکترا به همه ایمیلایی که ازم راهنمایی خواسته بودن بطور کامل جواب دادم یه جوری که انگار صمیمی ترین دوستم هستن. با مادرم که بیماری سخت و لاعلاجی داره و همه جوره بهم محتاجه همش از امید و کارایی که میشه کرد حرف می زنم و بهش امید می دم.

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *