سرطانی به نام وطن یا: «چرا وطن پرست نیستم…»

سالها پیش جمله ای از مارکس خواندم با این مضمون که: «من مارکسیست نیستم».

سالهای بعد جمله ای از سارتر خواندم که میگفت: «من اگزیستانسیالیست نیستم».

سالهای بعد از آن جمله ای از یونگ که میگفت: «من یونگین نیستم».

هیچوقت عمق این جمله ها را نفهمیده بودم تا امروز که مینویسم: «من وطن پرست نیستم…»

مخاطب این نوشته شما نیستید.

شما که من را به تازگی شناخته اید،

شما که من را از نزدیک ندیده اید،

شما که فرصت های زندگی من را در غرب و خانه کوچک اجاره ای من را در تهران ندیده اید،

شما که گذشتن من از صدها میلیون پول اما ایستادن کنار مردم فقیر و ضعیف این کشور را ندیده اید،

شما که انبوه داروهایی را که برای پنهان کردن افسردگی و ماندن در این خراب آباد میخورم، ندیده اید،

شما که پانزده سال شب بیداری و هزاران کتاب جامعه شناسی و روانشناسی و ادبیات و فلسفه و مدیریت که تنها دارایی من از مال دنیاست را، ندیده اید.

این نوشته برای شما نیست.

اگر اینها را که گفته ام ندیده اید، یا باور نکرده اید، این نوشته برای شما نیست.سمت راست بالای صفحه علامت قرمز رنگی برای شما گذاشته ام، که با کلیک بر روی آن، میتوانیم از گفتگو با یکدیگر صرف نظر کنیم…

اما اگر اینها را از نزدیک دیده اید یا از نزدیکان من شنیده اید یا لااقل این سبک زندگی من را – خواه عاقلانه بدانید خواه دیوانه وار – می پذیرید، روی دکمه ادامه مطلب کلیک کنید…

چرا وقتی جمله ای راجع به وطنمان حرف میزنیم یا انتقاد میکنیم، چنین آماج حمله میشویم؟

چرا مجبور شده ایم همچون باستان شناسان، از لا به لای خرابه های تاریخ، کتیبه کوروش را به عنوان «آخرین نماد»، تکرار میکنم «آخرین نمادی» که ظاهراً در تمدن خود مشاهده کرده ایم، به رخ جهانیان بکشیم؟

چرا باید در جامعه ای که زنانش از حداقل حقوق معقول اجتماعی خود محرومند، افتخار کنیم که قرنها پیش زنان در این کشور فرمانده سپاه بوده اند؟

چرا در کشوری که تأمین اجتماعی حداقلی نیز در آن به زحمت وجود دارد، از بیمه بودن کارگران در ساخت تخت جمشید حرف میزنیم؟

چرا وقتی در گرمایش مدرسه هایمان مشکل داریم، به حمامی می نازیم که گفته اند آب آن با شمعی گرم میمانده است؟

چرا وقتی همین ملت وطن پرست، به مسافرت ترکیه میرود، به آژانس مسافرتی خود میگوید: «لطفاً هتلی به ما بدهید که ایرانی در آن کمتر باشد؟».

چرا وقتی ما مسلمانها میخواهیم آدرس تعمیرگاه به کسی بدهیم، با افتخار تأکید میکنیم که: تعمیرکار خوبی است. ارمنی است!

میگوییم اعراب تمدن نداشتند. ما چه داشتیم یا بهتر بگویم، چه نداشتیم که هزار سال پیش درها را به سادگی به روی آنها باز کردیم؟

چرا با دنیای «واقعیت» قطع ارتباط کرده ایم؟

چرا دچار غرور ملی شده ایم وقتی شرمندگی ملی، نیاز امروز ماست؟

چرا ما که مانده ایم به جای «شعور»، شور وطن پرستی را ترویج کرده ایم؟

چرا چشم ها و گوشها را بسته ایم و دهان باز کرده ایم و فقط از وطن پرستی میگوییم؟

این است که ترجیح میدهم بگویم: من وطن پرست نیستم.

ترجیح میدهم دهان و گوشهایم را بر روی شعارهای وطن پرستانه ببندم و فکر و دست و پایم را راه بیندازم که امروز، بزرگترین خدمت به جامعه جهانی، تلاش برای توسعه کشورهایی است که مسیر توسعه را به هر دلیل، نتوانسته اند به سرعت دیگران طی کنند.

آخرین بار که کوه پیمایی رفتید کی بود؟ دقت کرده اید؟ برخی چشم بر پشت سر می بندند و آن جلو، به سرعت به پیش میروند. برخی به هر دلیل، وزن زیاد، تمرین کم، کوله بار سنگین، عقب تر میمانند.

هستند کسانی که میتوانند سریع تر بروند. اما می مانند. در انتهای کاروان. کمک میکنند. کوله باری را بر دوش میگیرند و کمک میکنند تا دیگران سبک بارتر بروند. اینجا جایی نیست که بپرسی چرا وزنت زیاد است، یا اینکه چرا کوله بارت سنگین است یا اینکه چرا تمرین نداری. اینجا جای کمک کردن است، وقتی به منزلگاه بعدی رسیدیم، در آرامش با یکدیگر بحث خواهیم کرد.

بیایید یک قرار بگذاریم. هر کدام زیر این پست بنویسیم که برای وطنمان چه کرده ایم و هر هفته یک بار به آن سر بزنیم و کارهای دیگری به آن اضافه کنیم.

قرارمان این باشد که «کاری» کار است که اگر انجام ندهیم، هیچ اتفاق بدی در کوتاه مدت برای ما و منافعمان روی نمیدهد، و اگر انجام دهیم هیچ اتفاق خوبی در کوتاه مدت برای ما و منافعمان روی نخواهد داد. یا حتی برعکس. کاری است که با انجامش، منافع جامعه را به منافع خود ترجیح داده باشیم.

قرار دیگرمان اینکه اندازه کار هم مهم نیست. مهم این است که کاری بکنیم. کسی که یک کتاب خوب را به دیگران معرفی میکند، کاری ملی کرده. کاری که میتوانست انجام ندهد و حالا که انجام داد، در کوتاه مدت منافعی برایش نخواهد داشت.

من از خودم شروع میکنم:

نخستین کاری که با این ایده شروع کردم، ایجاد فایلهای رادیو مذاکره بود. با این کار، تقاضا برای کلاسهای من کم شد و احتمالاً کمتر هم خواهد شد، اما دسترسی بسیاری از هموطنان که در تهران نیستند، یا درآمد کافی برای شرکت در کلاس ندارند فراهم شد.

بیایید هر کاری میکنیم، هر چند کوچک اینجا بنویسیم. شاید وادار شدیم به فکر کردن. یا ایده هایی یافتیم که بتوانند بزرگتر و موثرتر باشند…

سالها به بهانه اینکه «ریا» نشود، هیچ از کارهایمان برای هم نگفتیم و فضا را باز کردیم تا عده زیادی، در سکوت و آرامش، «هیچ کاری نکنند».

بیایید کارهای خوب بکنیم و ریاکارانه بگوییم تا فضا را برای تنفس آنها که هیچ نمیکنند، تنگ تر کنیم.

سالها تواضع و دوری از ریا، کاری به نفعمان نکرد، شاید ریاکاری چاره ما باشد…

 

 

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



264 نظر بر روی پست “سرطانی به نام وطن یا: «چرا وطن پرست نیستم…»

  • رضوان گفت:

    من در شرایطی که میتونستم از ایران برم و احتمالا زندگی بی استرس تری رو تجربه کنم موندم که بسازم و کمک کنم.
    احتمالا همین انرژی من و همسرم رو سر راه هم قرار داد و الان کار دومم تولید هست.
    با اینکه میدونیم که اگر سودی بخواد داشته باشه ، در دراز مدت خواهد بودو اینکه در طرح و رویای دراز مدتمون هم مدیر و مالک پولدار و کارگر فقیر نیست و داریم سعی میکنیم با یه حد اعتدال مالی و سود معقول جلو بریم، و درحال حاضر زندگیمون رو گاهی سخت کرده، اما با این رویا که روزی کالای ما برند پوشاک با کیفیت میشه آهسته و پیوسته جلو میریم . از کار کارمندی مستقیم سر کار دومم هستم و تقریبا به جز جمعه وقتی رو برای استراحت خالص نداریم.
    اما خب معتقدیم که باید توان تولید داشت نه اینکه فقط مصرف کننده بقیه کشورها باشیم.

    کار دیگه ای که میکنم و خیلی راضیم میکنه تماس با پشتیبانی شهرداری و پلیس هست هر وقت که مشکلی میبینم، با استقامت خاصی حتی شده چندیدن بار برای یک موضوع زنگ بزنم و درخواست بدم، چون معتقدم حداقل کاری که میشه کرد برای رفع مشکلات تماس و گزارش دادن هست نه نشستن و غر زدن و مقایسه با جاهای دیگه کردن و یا فیلم مخابره کردن به دنیا.
    به عنوان مثال یه ایستگاه اتوبوس هست که هر روز پیاده میشم که از نظر شهرداری ایستگاه نیست و از نظر اتوبوسرانی هست. گاهی راننده ها توی حریم امن کنارگذر اتوبان نمی ایستند و به جاش تو مسیر اصلی بزرگراه پیاده میکنند ، شاید شش بار زنگ زدم و درخواستهای متفاوت دادم که رسیدگی شه و با مدیر منطقه شهرداری حرف زدم اما در آخر دیدم هیچکس براش کاری نمیکنه ، به جاش برای کاری نکردن توجیه دارن ، شهرداری میگه اصلا نباید اتوبوس بایسته اونجا ولی خودمون میدونیم می ایسته(چون اونجا کلی مسافر داره هر روز)، اما نمیتونیم هم بگیم برو کنار گذر توقف کن چون از نظر ما ایستگاه نیست(ویژگی های ایستگاه زدن رو نداره) ! پس کلا مساله روی هواست. من هم الان تصمیم گرفتم خودم اقدام کنم هر روز عصر از راننده تشکر میکنم که توی کنار گذر نگه داشته ، اگر هم نگه نداشته باشه میرم جلو و ازش خواهش میکنم سری بعد از کنار حرکت کنه. تصمیم گرفتم اینقدر با هر راننده با مهر و محبت حرف بزنم که دیگه همه شون حال ما که پیاده میخواهیم بشیم رو درک کنن و از کنار گذر حرکت کنند.

  • یاور مشیرفر گفت:

    داریم یه کار بزرگ راه می‌ندازیم. خیلی بزرگ‌تر از ابعاد وجودی من
    کاری که باعث میشه خود من خیلی بزرگ بشم و رشد کنم. مسیر بسیار بسیار طولانی رو در نظر گرفتیم. امیدوارم تا ۱۴۰۰ تموم بشه و خبر تموم شدنشو بهت بدم.
    ترجمۀ گروهی «دام محتوا» هم داره آروم‌آروم پیش میره. خوشحالم که تو رو داریم که بتونیم اول کتاب ترجمه‌شده بهت تقدیمش کنیم.
    این‌جا نوشتم که برای خودم هم تعهد ایجاد بشه.
    با مهر
    یاور

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از ۱۵۰ امتیاز)


    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *