سرطانی به نام وطن یا: «چرا وطن پرست نیستم…»

سالها پیش جمله ای از مارکس خواندم با این مضمون که: «من مارکسیست نیستم».

سالهای بعد جمله ای از سارتر خواندم که میگفت: «من اگزیستانسیالیست نیستم».

سالهای بعد از آن جمله ای از یونگ که میگفت: «من یونگین نیستم».

هیچوقت عمق این جمله ها را نفهمیده بودم تا امروز که مینویسم: «من وطن پرست نیستم…»

مخاطب این نوشته شما نیستید.

شما که من را به تازگی شناخته اید،

شما که من را از نزدیک ندیده اید،

شما که فرصت های زندگی من را در غرب و خانه کوچک اجاره ای من را در تهران ندیده اید،

شما که گذشتن من از صدها میلیون پول اما ایستادن کنار مردم فقیر و ضعیف این کشور را ندیده اید،

شما که انبوه داروهایی را که برای پنهان کردن افسردگی و ماندن در این خراب آباد میخورم، ندیده اید،

شما که پانزده سال شب بیداری و هزاران کتاب جامعه شناسی و روانشناسی و ادبیات و فلسفه و مدیریت که تنها دارایی من از مال دنیاست را، ندیده اید.

این نوشته برای شما نیست.

اگر اینها را که گفته ام ندیده اید، یا باور نکرده اید، این نوشته برای شما نیست.سمت راست بالای صفحه علامت قرمز رنگی برای شما گذاشته ام، که با کلیک بر روی آن، میتوانیم از گفتگو با یکدیگر صرف نظر کنیم…

اما اگر اینها را از نزدیک دیده اید یا از نزدیکان من شنیده اید یا لااقل این سبک زندگی من را – خواه عاقلانه بدانید خواه دیوانه وار – می پذیرید، روی دکمه ادامه مطلب کلیک کنید…

چرا وقتی جمله ای راجع به وطنمان حرف میزنیم یا انتقاد میکنیم، چنین آماج حمله میشویم؟

چرا مجبور شده ایم همچون باستان شناسان، از لا به لای خرابه های تاریخ، کتیبه کوروش را به عنوان «آخرین نماد»، تکرار میکنم «آخرین نمادی» که ظاهراً در تمدن خود مشاهده کرده ایم، به رخ جهانیان بکشیم؟

چرا باید در جامعه ای که زنانش از حداقل حقوق معقول اجتماعی خود محرومند، افتخار کنیم که قرنها پیش زنان در این کشور فرمانده سپاه بوده اند؟

چرا در کشوری که تأمین اجتماعی حداقلی نیز در آن به زحمت وجود دارد، از بیمه بودن کارگران در ساخت تخت جمشید حرف میزنیم؟

چرا وقتی در گرمایش مدرسه هایمان مشکل داریم، به حمامی می نازیم که گفته اند آب آن با شمعی گرم میمانده است؟

چرا وقتی همین ملت وطن پرست، به مسافرت ترکیه میرود، به آژانس مسافرتی خود میگوید: «لطفاً هتلی به ما بدهید که ایرانی در آن کمتر باشد؟».

چرا وقتی ما مسلمانها میخواهیم آدرس تعمیرگاه به کسی بدهیم، با افتخار تأکید میکنیم که: تعمیرکار خوبی است. ارمنی است!

میگوییم اعراب تمدن نداشتند. ما چه داشتیم یا بهتر بگویم، چه نداشتیم که هزار سال پیش درها را به سادگی به روی آنها باز کردیم؟

چرا با دنیای «واقعیت» قطع ارتباط کرده ایم؟

چرا دچار غرور ملی شده ایم وقتی شرمندگی ملی، نیاز امروز ماست؟

چرا ما که مانده ایم به جای «شعور»، شور وطن پرستی را ترویج کرده ایم؟

چرا چشم ها و گوشها را بسته ایم و دهان باز کرده ایم و فقط از وطن پرستی میگوییم؟

این است که ترجیح میدهم بگویم: من وطن پرست نیستم.

ترجیح میدهم دهان و گوشهایم را بر روی شعارهای وطن پرستانه ببندم و فکر و دست و پایم را راه بیندازم که امروز، بزرگترین خدمت به جامعه جهانی، تلاش برای توسعه کشورهایی است که مسیر توسعه را به هر دلیل، نتوانسته اند به سرعت دیگران طی کنند.

آخرین بار که کوه پیمایی رفتید کی بود؟ دقت کرده اید؟ برخی چشم بر پشت سر می بندند و آن جلو، به سرعت به پیش میروند. برخی به هر دلیل، وزن زیاد، تمرین کم، کوله بار سنگین، عقب تر میمانند.

هستند کسانی که میتوانند سریع تر بروند. اما می مانند. در انتهای کاروان. کمک میکنند. کوله باری را بر دوش میگیرند و کمک میکنند تا دیگران سبک بارتر بروند. اینجا جایی نیست که بپرسی چرا وزنت زیاد است، یا اینکه چرا کوله بارت سنگین است یا اینکه چرا تمرین نداری. اینجا جای کمک کردن است، وقتی به منزلگاه بعدی رسیدیم، در آرامش با یکدیگر بحث خواهیم کرد.

بیایید یک قرار بگذاریم. هر کدام زیر این پست بنویسیم که برای وطنمان چه کرده ایم و هر هفته یک بار به آن سر بزنیم و کارهای دیگری به آن اضافه کنیم.

قرارمان این باشد که «کاری» کار است که اگر انجام ندهیم، هیچ اتفاق بدی در کوتاه مدت برای ما و منافعمان روی نمیدهد، و اگر انجام دهیم هیچ اتفاق خوبی در کوتاه مدت برای ما و منافعمان روی نخواهد داد. یا حتی برعکس. کاری است که با انجامش، منافع جامعه را به منافع خود ترجیح داده باشیم.

قرار دیگرمان اینکه اندازه کار هم مهم نیست. مهم این است که کاری بکنیم. کسی که یک کتاب خوب را به دیگران معرفی میکند، کاری ملی کرده. کاری که میتوانست انجام ندهد و حالا که انجام داد، در کوتاه مدت منافعی برایش نخواهد داشت.

من از خودم شروع میکنم:

نخستین کاری که با این ایده شروع کردم، ایجاد فایلهای رادیو مذاکره بود. با این کار، تقاضا برای کلاسهای من کم شد و احتمالاً کمتر هم خواهد شد، اما دسترسی بسیاری از هموطنان که در تهران نیستند، یا درآمد کافی برای شرکت در کلاس ندارند فراهم شد.

بیایید هر کاری میکنیم، هر چند کوچک اینجا بنویسیم. شاید وادار شدیم به فکر کردن. یا ایده هایی یافتیم که بتوانند بزرگتر و موثرتر باشند…

سالها به بهانه اینکه «ریا» نشود، هیچ از کارهایمان برای هم نگفتیم و فضا را باز کردیم تا عده زیادی، در سکوت و آرامش، «هیچ کاری نکنند».

بیایید کارهای خوب بکنیم و ریاکارانه بگوییم تا فضا را برای تنفس آنها که هیچ نمیکنند، تنگ تر کنیم.

سالها تواضع و دوری از ریا، کاری به نفعمان نکرد، شاید ریاکاری چاره ما باشد…

 



264 نظر بر روی پست “سرطانی به نام وطن یا: «چرا وطن پرست نیستم…»

  • رضوان گفت:

    من در شرایطی که میتونستم از ایران برم و احتمالا زندگی بی استرس تری رو تجربه کنم موندم که بسازم و کمک کنم.
    احتمالا همین انرژی من و همسرم رو سر راه هم قرار داد و الان کار دومم تولید هست.
    با اینکه میدونیم که اگر سودی بخواد داشته باشه ، در دراز مدت خواهد بودو اینکه در طرح و رویای دراز مدتمون هم مدیر و مالک پولدار و کارگر فقیر نیست و داریم سعی میکنیم با یه حد اعتدال مالی و سود معقول جلو بریم، و درحال حاضر زندگیمون رو گاهی سخت کرده، اما با این رویا که روزی کالای ما برند پوشاک با کیفیت میشه آهسته و پیوسته جلو میریم . از کار کارمندی مستقیم سر کار دومم هستم و تقریبا به جز جمعه وقتی رو برای استراحت خالص نداریم.
    اما خب معتقدیم که باید توان تولید داشت نه اینکه فقط مصرف کننده بقیه کشورها باشیم.

    کار دیگه ای که میکنم و خیلی راضیم میکنه تماس با پشتیبانی شهرداری و پلیس هست هر وقت که مشکلی میبینم، با استقامت خاصی حتی شده چندیدن بار برای یک موضوع زنگ بزنم و درخواست بدم، چون معتقدم حداقل کاری که میشه کرد برای رفع مشکلات تماس و گزارش دادن هست نه نشستن و غر زدن و مقایسه با جاهای دیگه کردن و یا فیلم مخابره کردن به دنیا.
    به عنوان مثال یه ایستگاه اتوبوس هست که هر روز پیاده میشم که از نظر شهرداری ایستگاه نیست و از نظر اتوبوسرانی هست. گاهی راننده ها توی حریم امن کنارگذر اتوبان نمی ایستند و به جاش تو مسیر اصلی بزرگراه پیاده میکنند ، شاید شش بار زنگ زدم و درخواستهای متفاوت دادم که رسیدگی شه و با مدیر منطقه شهرداری حرف زدم اما در آخر دیدم هیچکس براش کاری نمیکنه ، به جاش برای کاری نکردن توجیه دارن ، شهرداری میگه اصلا نباید اتوبوس بایسته اونجا ولی خودمون میدونیم می ایسته(چون اونجا کلی مسافر داره هر روز)، اما نمیتونیم هم بگیم برو کنار گذر توقف کن چون از نظر ما ایستگاه نیست(ویژگی های ایستگاه زدن رو نداره) ! پس کلا مساله روی هواست. من هم الان تصمیم گرفتم خودم اقدام کنم هر روز عصر از راننده تشکر میکنم که توی کنار گذر نگه داشته ، اگر هم نگه نداشته باشه میرم جلو و ازش خواهش میکنم سری بعد از کنار حرکت کنه. تصمیم گرفتم اینقدر با هر راننده با مهر و محبت حرف بزنم که دیگه همه شون حال ما که پیاده میخواهیم بشیم رو درک کنن و از کنار گذر حرکت کنند.

  • یاور مشیرفر گفت:

    داریم یه کار بزرگ راه می‌ندازیم. خیلی بزرگ‌تر از ابعاد وجودی من
    کاری که باعث میشه خود من خیلی بزرگ بشم و رشد کنم. مسیر بسیار بسیار طولانی رو در نظر گرفتیم. امیدوارم تا ۱۴۰۰ تموم بشه و خبر تموم شدنشو بهت بدم.
    ترجمۀ گروهی «دام محتوا» هم داره آروم‌آروم پیش میره. خوشحالم که تو رو داریم که بتونیم اول کتاب ترجمه‌شده بهت تقدیمش کنیم.
    این‌جا نوشتم که برای خودم هم تعهد ایجاد بشه.
    با مهر
    یاور

  • سعید تارم گفت:

    سلام!
    عجب حسن تصادفی!
    چند ساعت پیش بود که در جواب دوستی به نام صنم، فیلمنامه ها و نمایشنامه های بهرام بیضایی رو معرفی کردم. صنم این کامنت رو در وب شاهین و خطاب به او نوشته بود:
    «همیشه کنجکاو بودم بدونم کدوم نویسنده از هم نسلای من مث سعدی و حافط و مولانا موندگار میشه…
    ولی نمیدونم انگار حرف شما درست تره ما فعلا هیچ کسی رو برای موندگار شدن تو تاریخ نداریم»
    شرم بر ما باد که به قول سعدی، گاه سنگ را می بندیم و سگ را باز می گذاریم.

  • طاهره خباری گفت:

    یکی از کارهایی که انجام دادم و دوست دارم ریاکارانه اینجا بهش اشاره کنم اینه که حداقل ۲۰ نفر از دانشجویان خودم رو از ادامه‌ی تحصیل در مقاطع بالاتر منصرف کردم و با توجه به تجربه‌ی خودم در این زمینه و به همراه دلایل منطقی تشویق‌شون کردم که وارد شدن در فضای کسب و کار و پرورش مهارت‌های مرتبط با شغل‌شون خیلی بیشتر می‌تونه در زمینه‌ی شغلی بهشون کمک کنه.
    می‌دونم این کارم به عنوان کسی که در حال تدریس توی دانشگاه هست، اصلاً به نفعم نیست ولی ترجیح دادم لااقل مسیری که خودم اونو تا انتها طی کردم، کس دیگه‌ای به دلیل نداشتن راهنما یا نداشتن آگاهی طی نکنه.
    از طرفی دیدم که شما معرفی کتاب رو کاری ملی می‌دونید.
    از این بابت خیلی خوشحالم که می‌تونم از طریق وبلاگم کتاب‌های خوبی رو که می‌خونم به دوستانم معرفی کنم. راستش حرف زدن از کتاب‌هایی که خوندم، جزء علایق من هست ولی خب تا به حال به دامنه‌ی اثربخشی این کار، نگاه بلندمدت نداشتم.
    پی‌نوشت: مدتیه که در مرور نوشته‌های قدیمی وبلاگ، خصوصاً در روزهایی که روزنوشته‌ها کمی خلوت‌تر و بی‌سروصدا میشه، چیزهایی به چشمم میاد که قبلاً متوجه اونها نبودم.
    چیزهایی رو یاد می‌گیرم که در خوندن‌های اولیه یاد نگرفته بودم.
    متن همون متن هست. با همون کلمات. با همون جملات.
    ولی انگار منِ مخاطب برای درک و فهم اون کلمات و جملات باید یه تغییراتی می‌کردم. یابد یه چیزهایی رو تجربه می‌کردم. باید یه جاهایی رو اشتباه می‌کردم.
    و بعد از همه‌ی اینها، دوباره خوندن همون نوشته‌ها، اثر دیگه‌ای روی من بذاره و مواردی رو متوجه بشم که فهم‌شون برام بسیار لذت‌بخش، ارزشمند و دوست‌داشتنی هست.

  • حسین قربانی گفت:

    محمدرضای عزیز
    استاد گرانقدرم
    برای چندمین بار در حال مطالعه روزنوشته‌هایت هستم.
    روزنوشته‌هایی که وقتی اولین بار از طریق سایت وزین عصرایران به آن هدایت شدم، شب و روز نداشتم و زندگی را تعطیل کرده بودم و داشتم می‌خواندم.
    می‌خواندم و از خواندن خسته نمی‌شدم. این آشنایی انگار که باعث انفجاری در زندگی‌ام شد. اکنون که در حال نوشتن این متن هستم تنم می‌لرزد از یادآوری آن روزها.
    آشنایی با تو و روزنوشته‌هایت مطمئنا بزرگترین و مهم ترین تغییر زندگی ام بوده است. و هر وقت به این موضوع فکر می‌کنم، از خدا می‌خواهم که من هم در کل زندگی‌ام بتوانم زندگی و تفکرات تنها یک نفر را اینگونه متحول کنم.
    البته نمی‌گویم که من سبک فکری و زندگی عالی و بی‌نظیری دارم. نه. من هم فردی هستم مثل بقیه افراد معمولی این شهر. ولی طرز تفکرم را متحول کردی. نحوه نگرشم به دنیا را عوض کردی.
    بعداز پدر و مادرم، مطمئنا این توئی که به تو مدیونم و بزرگترین تاثیر را در زندگی‌ام داشتی.
    غیر از خودم کسی را می‌شناسم که به واسطه آشنایی با تو و نوشته‌های تو و متمم، زندگی‌اش نجات پیدا کرد که می‌دانم اگر این اتفاق برایش نمی‌افتاد، چه بسا اکنون به زندگی خود پایان داده بود.
    نمی‌خواهم بیهوده وقتت را بگیرم و با نوشته‌هایم، مانع از انجام کارهای مهمترت شوم. خواستم بدانی که قدرت را می‌دانیم. هرچند تو هیچ نیازی به این قدردانی‌ها و این نوشتن‌ها نداری و راهت را از ابتدا انتخاب کرده‌ای و با اطمینان به آن ادامه می‌دهی.
    آنکه به این قدردانی‌ها نیاز دارد ماییم که خودمان را دلخوش به این کنیم که حداقل تشکری از محمدرضا کردیم.
    مطمئنم که یکی از بزرگترین افرادی که باعث رشد و پیشرفت این کشور و مردمش می‌شوند تو هستی و بزرگترین تاثیرها را بر این جامعه و مردمانش داشته‌ای و خواهی داشت.
    امیدوارم همچنان بتوانم نوشته‌هایت را بخوانم و از تو بیاموزم که این لحظات شیرین‌ترین لحظات عمرم هستند.
    امیدوارم سال‌های سال باشی که این کشور به تو و امثال تو سخت نیازمند است.

  • حسن کشاورز گفت:

    سلام به همه دوستان خوبم :
    چقدر گفتن حرف های مثبت و کارهای خوب می تواند در ایجاد نشاط کاری و روحیه کاری اثر بخش باشد .
    چند سال پیش از شبکه ای اول صداو سیما، فردی رابه عنوان کار آفرین از شهر کرمان معرفی کردند که ایشان وقتی داستان زندگی خود را تعریف کرد که در یکی شب ها که از فرط بی پولی برای خرید خانه تا صبح در خیابان راه رفته تا شرمنده زن وبچه خود نشود و امروز در جایگاهی ایستاده که هر ماه چندین جهیزیه عروس و داماد های جوان و زوج های جوان را آماده می کند .و غذای شام عروسی آنها را میدهد و چندین آپارتمان برای حداقل ۳ سال به آنها اجاره میدهد بدون کوچکترین چشم داشتی .
    و در پایان سخن نغز گفت که تن مرا لرزاند، اینکه او به خود هر روز متذکر می شود که سهمش را خدمت به جامعه چقدر کم است ودعایش این است که توان خدمت گذاری او هر روز بیشتر از قبل شود .
    و اما …
    در طی این چند سال که تجربه اندکی در زمینه کاریم داشته ام سعی کرده ام که در تربیت همکارانی که در خدمتشان بوده ام بیش از ۳۰۰ ویزیتور و ۱۰۰ پیمانکار در جهت ارتقاء کسب وکارشان کمک نمایم و به صورت برگزار ی دوره های رایگان به صورت سیمنار و یا جلسات کارگاهی در ارتقا مهارت های فروش آنها تلاش کنم که امروز شاهد ارتقا پست های سازمانی آنها در سمت های بالای سازمانی بوده ام .
    تهیه محتوا و مشاوره به دوستانم در طی این مدت که می توانست از نظر درآمدی جایگاه مالی خوبی را به ارمغان بیاورد چشم پوشی کردم .
    شرکت در امور خیریه به صورت ماهیانه لطفی است که خداوند در مسیر زندگی ام قرار داده است .

  • سامان گفت:

    از یاور ممنونم که با کامنتش،دوباره به این مطلب هدایت شدم.
    اما بعد.
    چون گفتی کارهای کوچکمونم بگیم، منم می خوام کمی ریاکاری کنم:
    تا امروز بیشتر از۶۵۰ کامنت در متمم نوشته ام. تمام تلاشم را کرده ام که هم یاد بگیرم و هم یاد بدهم.فکر میکنم هردو به حال جامعه ام مفیدند.(یعنی هم آموختن خودم و هم تلاش برای آموختن به دیگران)
    استاندارد های کاریِ بیش از ۳۰ نفر رو انقدر دگرگون کرده ام که دیگر حاضر نیستند هر کاری را قبول کنند و هر جایی کار کنند.
    حداقل به ۵۰ نفر از اطرافیانم ثابت کرده ام که می شود به ارزش های خود ساخته پایبند ماند و سالم کار کرد و سالم پول در آورد.
    تلاشم را کرده ام که در هر محیطی که قرار میگیرم،ارزش آفرین باشم و بگذارم دیگران هم در کنار من(و من در کنار دیگران) رشد کنند.
    تلاشم را کرده ام تا زندگیم در عمل،الگوی مناسبی برای معدود اطرافیانی که دور و برم هستند باشد.
    تلاشم را کرده ام که به سرمایه اجتماعی جامعه ام(اعتماد) اضافه کنم.
    با اینکه به نفعم بوده که طور دیگری عمل کنم ولی چند ده میلیارد تومان از تولیدات داخلی با کیفیت ولی شناخته نشده را مستقیم و غیر مستقیم راهی بازار کرده ام و تمام قد پشتشان ایستادم ،هر چند که قدم خیلی کوتاه بوده است.
    زمانی که اپلای کردن در ویش لیست برخی دوستانم در شریف بود می توانستم به یکی از دانشگاه های مطرح استرالیا در حوزه معماری بروم و بمانم (حتی پدر خدابیامرزمم پذیرفته بود و راضی بود که بروم) ولی ماندن در کنار همین مردم ! را ترجیح دادم با همه خوبی و بدی هایش.
    برای ده سال، تمام علاقه مندی ها و لذت هایم را رها کردم تا بتوانم کسب و کاری را سرپا نگه دارم که چشم امید چندین و چند خانواده به آن بود.با اینکه می توانستم خیلی راحت تر اموراتم را بگذرانم و خودم را تامین کنم.(علاقه مندی هایی که امروز که می توانم، دیگر حوصله ای برایم نمانده سراغشان بروم. البته خدا را شکر میکنم که علاقه مندی های دیگری آمده اند و جایشان را گرفته اند).
    مدتی است وبلاگ می نویسم.فکر میکنم تنها چیزی که منو هل داد که شروع کنم این بود که احتمال دادم که اگر وبلاگ بنویسم،ممکن است مفید تر باشم.
    و از همه ی اینها مهمتر، تا جایی که توانسته ام کتاب خوانده ام و میخوانم.
    امیدوارم در جلسه ی بعدی ای که به اینجا مراجعه کردم،بتوانم لیست قوی تری را برای ریاکاری هایم بنویسم.
    پی نوشت: نوشتن این کامنت واقعاً برام سخت بود.البته اشتباه نکنید این سختی از تواضعم نیست،اتفاقاً در خلوتم آنقدر غرور دارم که گاهی از آن میترسم.ولی در جمع به این بزرگی خیلی سختم بود اینطوری صحبت کنم. دفعه ی پیش کلاً بیخیال نوشتن کامنت شدم.البته احتمالاً حال و هوای امروز و امشب من و مملکت، بی تاثیر نبوده!

  • یاور مشیرفر گفت:

    چرخه کتاب راه انداختم. همه کتاب هایی را که خوانده ام، بی توجه به قیمت و ارزششان، برای همه کسانی می فرستم که شاید یک گام بسیار کوچک برای تغییر مسیر و توسعه شان کمک شان کند.

    رادیو کتاب راه انداختم. همه کتاب هایی که از بریتانیا با پول شخصی خودم خریده ام را پادکست می کنم و تا آخرین ثانیه ای که نفسم بالا می آید، رایگان روی سایتم قرار میدهم.
    برای شش نفر تا همین امروز، بدون دریافت هیچ گونه مبلغی، ترجمه – طراحی – تولید محتوا کرده ام.
    در مورد توسعه پایدار تا کنون بیش از پنجاه هزار کلمه نوشته ام. تا ده میلیون کلمه هم می نویسم. هدفم این است که همه مفاهیمش را بشکافم.

    یک گروه کوچک تلگرامی برای آموزش زبان داریم، سعی میکنم هر هفته بیشترین بهره وری را به کسانی بدهم که به هر دلیلی از رفتن به کلاس محروم بوده اند.
    سایت روزنوشته های تو را به هر کسی که میتوانستم معرفی کرده ام. به هر کسی که میخواست رشد کند.

    وقتی مطلب جدیدی یاد میگیرم، مرض و درد عجیبی تمام تنم را می گیرد. درد به اشتراک گذاری مطالب.
    با مهر
    یاور

  • متین خسروی گفت:

    سلام
    اول از سعید عزیز ممنونم که با کامنتش این یادداشت رو به یادم انداخت.
    من غالباً سعی کردم تو دانشگاه فضایی رو، حداقل اطراف خودم، درست کنم که بچه‌ها حال بهتری داشته‌باشند و در عین حال موضوعی داشته‌باشند برای فکر کردن، حتی قدر ۱۰ دقیقه.
    تو هر موقعیتی که شده تلاش کردم از چیزهایی که بلدم استفاده کنم برای این که روندهای بیماری که اطرافم هست اصلاح بشه، یا موانع روبروی اتفاقات خوب اطرافم کمتر شه؛ هر چند در مواردی باعث شده چندین شب پشت هم فقط ۳ ساعت بخوابم، یا به چیزهای به ظاهر با اهمیتی مثل امتحاناتم آسیب بخوره (و بعضی از این نمرات مانع استفاده‌م از بعضی از امتیازاتی شدن که معتقدم نسبت بهشون محق‌ترین بودم)
    از هم‌فکری و طراحی روندهای مورد نیاز برای کارگاه‌ها آموزش مهارت‌های فردی تو دانشگاه، تا ساعت‌ها وقت گذاشتن برای نوشتن جزواتی که کپی-پیستِ صحبت‌های سخنرانان دانشگاه نیستن و به گفته‌ی خود بچه‌ها “برعکس بقیه‌ی جزوات، اکثراً کامل می‌فهمن محتوای جزواتم رو!”.
    نوشته‌هایی که بعضی جاها می‌خونم و حس می‌کنم برای کسی جالب یا مفیده رو براش می‌فرستم (هرچند تو بعضی موارد سوء تفاهم‌هایی پیش اومد که چه دلیلی داره شما بخواید برای من چیزی بفرستید 😐 )
    و از هر مجالی برای هم‌فکری و آموختن چیزایی که بلدم به دوستانم استقبال می‌کنم؛ حتی اگه مجبور شم برای آماده‌شدن برای اون جلسات برنامه‌هام رو بسیار فشرده کنم.
    .
    و البته در برابر کارهایی که بقیه‌ی دوستان اینجا نوشتن واقعاً چیزی نیست… و در برابر کارهای شما که ابداً هیچ چیز.
    اما خودتون گفتین حتی ترسیم گل روی سنگی دور افتاده در بیابان هم ارزشمنده 🙂
    امیدوارم بتونم ماه‌های بعد کارهای ارزشمندتری رو اینجا بنویسم.

  • فواد انصاری گفت:

    خرید از فروشگاه حامی برای هدیه نوروز
    نمیدونم توی شهر شما فروشگاه حمایت از زندانیان وجود داره یا نه ؟ تو این فروشگاه که متعلق به سازمان زندانهاست کارهای دستی و محصولاتی که زندانیان درست میکنند فروخته میشه.
    امسال برای نوروز هدیه هایی خریدم که به خانواده و نزدیکانم بدم و تصمیم گرفتم که از اینجا خرید کنم به نظرم چند تا حسن داره .
    ۱٫ کالای ایرانی است و پولش به نوعی توی جیب خودمون و مردم خودمون میره
    ۲٫نمیدونم این کارهای دستی رو نگاه کردید یا نه ولی به حدی با دقت وظرافت درست شده که آدم شاخ در میاره از قابهای عکسی که با قوطی سیگار درست شده بگیرید تا ماشین اسباب بازی که با چوب درست شده زیورآلات و کیف ها و گیوه های زنانه همه چی زیبا و با حوصله درست شده کاری که از عهده و حوصله ماشین خارج است . نمیدونم اون زندانی که مشغول درست کردن این چیزها بوده به چی فکر کرده ولی صنایع دستی زیبایی خلق کردند. به نظرم این خرید باعث میشه اعتماد به نفس آنها برای کسب روزی حلال بالا بره و از بیهودگی نجات پیدا کنند چون هیچیزی مثل بیهودگی و بطالت یک انسان علی الخصوص یک مرد رو ویران نمیکنه.
    من قبلا هم از اینجا خرید کردم ولی نظرم اینه که شما هم یه بار امتحان کنید یا حداقل این محصولات رو از نزدیک ببینید ضرری نداره.

  • نازیتا گفت:

    خدا وکیلی من از این کارهای خوب زیاد کردم :)) ریا نشه یه وقت !! ولی مثلن:
    -تقریبن سالی دوبار کمد لباسم رو نگاه می کنم و اگه لباسی رو بیش از یک سال نپوشیده باشم می بخشم.
    -کتابهایی از کتابخونه م رو هر از گاهی می بخشم. کتابهایی که توی یک سن خاص خریدم و تاریخ مصرفشون برای من گذشته ولی برای جوون ترها خوبه.
    -امروز هم اشاعه فرهنگ زن دوستی توی شرکت کردم. با پسرهای شرکت حرف زدم و سعی کردم بسترسازی فرهنگی بکنم. درس اتیکت دادم مفصل!
    -چند وقت قبل هم به یه دوست هم یک وام شخصی دادم که کارش رو گسترش بده. این درحالی بود که اون پول رو نگه داشته بودم که برم سفر اروپا برای اولین بار، ولی دیدم سفر اروپا رو این همه ساله نرفتم و اتفاقی نیافتاده ولی دوستم زنی بود که تصمیم داشت زندگیش رو بسازه و بسیار تلاش می کرد.این پول زمینه ساز رشد خیلی خوبی براش بود.

  • امیر جواهری گفت:

    من یک فروشگاه کوچک بدلیجات دارم و تمام روز یا سرم با سایتهای محمدرضای عزیز گرمه یا با کتابهایی که او معرفی کرده و برعکس بقیه با کسادی بازار زیاد ناراحت نمیشم چون وقت آزاد بیشتری برای خواندن دارم.
    تعدادی از کتابهایم را به فروشگاه اورده ام و یک کتابخانه کوچک برایم خودم درست کرده ام که همسایه ها و مشتریان هم آنها را به امانت میگیرند.
    چند وقت بود که به این فکر میکردم همه کتابهایم را به فروشگاه بیارم و انها را بصورت گسترده تر امانت بدهم تا اینکه امروز اتفاقی، با کامنت فواد عزیز این نوشته را خواندم و اولین قدم برای عملی کردن این تصمیم را برداشتم.

  • فواد انصاری گفت:

    من و چند نفر دیگه توی سنندج چند ماهی میشه که یک کار جالبی کردیم .

    ما کتابهایی رو که داریم در یک جدول آنلاین google docs ثبت میکنیم و جلوش اسم صاحب کتاب رو مینویسم.
    بعد هر کسی خواست جدول رو نگاه میکنه و کتاب رو میبره .
    تو این لیست کسی مالک هیچ کتابی نیست و فقط کتاب پیش اونه حتی اگر کتاب رو بخره مال خودش نیست. کتابها بین همه میچرخه و هدف هم همینه. من وقتی کتابخونهای خود م رو نگاه میکنم شک میکنم که کمد خودمه چون همه کتابهام عوض شده 🙂
    الان ۸ نفر هستیم و حدود ۴۰ کتاب توی لیسته ولی احتمالا بیشتر هم میشه.

  • بهروز گفت:

    کار هفته گذشته من (هفته دوم اسفند ۹۴): در پیاده روی شلوغ یکی از خیابان ها، بعد از اینکه خانمی آشغالی را در خیابان رها کرد، رفتم آن تکه آشغال را برداشتم و در سطح زباله انداختم.
    یه خواهشی محمدرضا. آیا ممکنه این پست، یه جایی از سایت پین بشه؟ (البته اگر فکر میکنین این قراری که با هم گذاشتیم هنوز هم -برای همه- میتونه ادامه داشته باشه.)

    • نازیتا نقیبی گفت:

      سلام
      خواستم از کار خوبتون و این که به ما گفتین تشکر کنم. من عصری نظرتون رو خوندم و امشب وقتی باغچه های توی کوچه رو آبیاری می کردم، کاغذهای تبلیغاتی توی کوچه رو جمع کردم و ریختم توی سطل. یک ماشین پارک کرده بود که سرنشینانش با اینکه دیدن من این کار رو کردم، از پنجره ماشین آشغال پرت کردن دم در خونه ما و من جلوی خودشون خم شدم و آشغال رو جمع کردم و ریختم توی سطل. نفهمیدم می خواستن مسخره ام کنن یا قصدی نداشتن ولی من در سکوت کامل این کار رو کردم و امیدوارم حتی اگه جلوی من قصدشون تمسخر بود، بار دیگه که خواستن این کار رو بکنن من رو یادشون بیاد.

  • شیوا گفت:

    سال ۹۰ درگیر نوشتن یه مقاله ای بودم در زمینه نظریه صف در بیمارستان. خیلی به این در و اون در زدم که بتونم به اطلاعات دست پیدا کنم. تو یکی از فروم های اون زمان، یه پیغام گذاشتم که کسی اگه میتونه کمکی بهم بکنه در این زمینه ولی جوابی نیومد. آخرش به لطف یکی از بستگان به یکی از بیمارستان ها راه پیدا کردم برای اینکه داده های زمانی به دست بیارم. داده هایی که مدت ها با مصیبت دنبالش بودم. بعد که جلوتر رفتم، به دلایلی دیگه مقاله رو ادامه ندادم و داده هام همین طوری موند
    سال بعدش، یه نفر اون پست من رو تو فروم خونده بود. درگیر انجام پروژه تقریبا مشابهی بود و در فشار زمانی هم برای جمع آوری اطلاعات قرار داشت. ایمیل زده بود (با ناامیدی البته، فکر نمی کرد ایمیلش رو جواب میدم) که من چی کار کردم و تونستم کمکی پیدا کنم یا نه و اگه تونستم، چه طوری داده جمع کردم. دیدم داده های من به دردش می خوره. با خودم فکر کردم من که از خیر نوشتن مقاله گذشتم، الان هم درگیر کارهای دیگه ام، چرا داده ها رو بهش ندم استفاده کنه. جواب ایمیلش رو دادم و داده ها رو که دستی بود، براش تو spss وارد کردم و فرستادم. خیلی هیجان زده و امیدوار شده بود. پیگیری هاش نتیجه نداده بود و ایمیل من رو که دیده بود خیلی خوشحال شده بود و جوابی که بهش داده بود نشون میداد داره بال در میاره. به قول خودش فکر نمی کرد کسی پیدا بشه که بی ادعایی و توقعی، کمکش کنه. نمیدونم پروژه اش به نتیجه رسید یا نه. من اون قدری که می تونستم به ایمیل هاش جواب دادم. امیدوارم به نتیجه رسیده باشه ولی فکر می کنم ارزش امیدی که اون روز بهش دادم، از ارزش اون داده ها بیشتر بود
    خیلی ریاکاری شد واقعا 🙂 من شرمنده ام

  • معصومه شیخ مرادی گفت:

    بعضی پستارو میخونم واقعا اشکم درمیاد همه ما فرصت های خیلی زیادی برای خوب بودن و شدن داریم اما…
    یه اتفاق خوبه دیگه که هروقت یادم میفته خوشحال میشم:
    سال ۹۱ لب تابم رو که تازه خریده بودم تو اتوبوس جاگذاشتم بلافاصله هم پیگیری کردم اما پیدا نشد…آن روزها خیلی رفتم تو کما…
    یکی از دوستان پیشنهاد داد یه لب تاب قسطی ارزون میتونه برام جور کنه…
    همونموقع یه آشنایی که آبدارچی یه اداره بود و بچه اش هم مریض، دوست داشت هم برا خودش که کار عکاسی میکرد و هم بچه اش یه کامپیوتر بخره چند بار اومد از من قیمت و اینها رو پرسید …
    اومدم به جای خودم ایشون رو به دوستم معرفی کردم سریع یه کامپیوتر خوب با قیمت مناسب و قسطی هر جوری که خودش میتونه پرداخت کنه براش جور کرد و در خونه شون تو یکی از نقاط دور افتاده تهران برد و براش نصب کرد…اتفاق خیلی خوبی بود…

  • معصومه شیخ مرادی گفت:

    سلام معلم خوبم
    خیلی ناراحتم چطور این متن رو نخوندم و الان به لطف دوستانی که پیام جدید گذاشتند به اینجا هدایت شدم شاید این خودشم یه نشانه باشه.
    محمدرضاجان گاهی اوقات که از زاویه دید تو به مسائل نگاه می کنم احساس می کنم دارم از درد منفجر میشم و بعد می فهمم چه سختی هایی رو تحمل می کنی به همین خاطر این متن رو بخوبی درک می کنم.
    راستش من تنها کاری که تو ذهنم مونده و انجام دادم تزریق امید به اطرافیانم بوده وقتی از حکومت گلایه دارند وقتی از محیط کار می نالند وقتی از درس و دانشگاه می نالند هرچند کمتر کسی بوده که به من امید بدهد. و کار دیگر معرفی سایت شعبانعلی و متمم و بنیاد فرهنگ زندگی ( سهیل رضایی) بوده حتی گاهی اوقات بعضی درسها رو به طور خلاصه برای بعضی ها تشریح کردم. و صد البته اگر امیدی هست آن را اینجا آموخته ام و سعی می کنم این متن در ذهنم بماند…

  • بهروز گفت:

    من با صاحب مغازه ای در نزدیکی مان و دو تا از دوستانم که قصد رای دادن نداشتند، کمی بحث و گفتگو کردم -و از بزرگ ترین تجربه ای که محمدرضا از کنکور دادن به دست آورد هم گفتم- و در نهایت فهمیدم از این ۳ نفر یکی شان در انتخابات با امید شرکت کرد و به امید [ ِ آینده ای بهتر] رای داد.

  • فواد انصاری گفت:

    دو سه روز پیش ۱۱ تا کتاب در مورد بازاریابی و فروش و کسب وکار داشتم که قبلا خونده بودم و به کتابخانه شهر اهدا کردم / سه چهار تا پیراهن اضافی هم به دیوار مهربانی آویختم شاید کسی استفاده کنه

    • مصطفی هادیان گفت:

      فواد جان،
      با یه تیر دو نشون زدی دوست من، و دو بار سبب خیر شدی:
      ۱٫ اینکه کار خیری که کردی مستقیما تاثیر داره قطعا
      ۲٫ من با دیدن کامنتت در قسمت دیدگاه های اخیر، اومدم و این پست محدرضای عزیز رو دوباره خوندم (دفعه قبل شاید یه سال پیش خونده بودمش). و این خودش باعث شد که انگیزه بشه و من هم یک کار مثبت انجام بدم و بعدش بیام بنویسم.
      ممنون.

  • سیاوش گفت:

    ترجیح می دهم چیزی نگویم. چون به زبان آوردنی نیست…

  • بابک کریمی گفت:

    بزرگی شما , در درک بزرگ شماست از دنیا .خیلی خوشحالم زنده هستم و با تفکر و آثار شما آشنا شدم.

    از امروز سعی می کنم ” واقع بین باشم و خودم را کمتر گول بزنم ” شاید کار های کوچک و درست بیشتری انجام دهم .

    بازهم ممنون

  • ابوالفضل گفت:

    کاملا با شما موافقم به نظر من چندین موردی که از نظر من در جامعه اصلاح بشه خیلی موارد هم درست میشه و اون موقع همه به ایرانی بودنمون افتخار خواهیم کرد.
    ۱٫ دروغ نگوییم و به هیچ یک از نزدیکانمان اجازه دروغ گفتن ندهیم و از افراد دروغگو دوری کنیم
    ۲٫هرگز رشوه نگیریم و ندهیم ( حتی به قیمت از دست دادن منافع زیاد)
    ۳٫از آدم هایی که احساس می کنیم کلاهبردار هستند چه کوچک و چه بزرگ قطع رابطه کنیم
    ۴٫ قوانین شهری و راهنمایی و رانندگی را رعایت کنیم مثل بوق نزدن – سرعت مجاز – در میان خطوط رانندگی کردن – زباله نریختن در سطح شهر و ….
    ادامه دارد بعدا نظر میدم بازم ممنونم از همه شما

  • فاطمه از تهران گفت:

    وطن پرستی رو مردم آمریکا دارند که روز استقلال رو جشن میگیرند و هنوزم به بازماندگان وستنام ادای احترام میکنند ما اسم شهدامون که میاد انگار جن زده میشیم وطن پرستی رو ژاپنی ها دارند که هنوزم به بازماندگان هیروشیما امداد میدهند و هرساله اون روز رو ادای دین به کشته شدگان میکنند ما چه میکنیم به بازماندگان شلمچه با خاطه تلخ خوزستان چه میدهیم پس از ماست که برماست
    کوروش کبیر در جواب نامه گفت شمابرای شرف خود میجنگید مابرای پول هرکدام از ما برای آن چه که نداریم
    ماهم چون وطن پرست نداریم مدام ادعایش را میکنیم باید هم به تاریخ خود بمازیم مردمی که چیزی برایشان نمانده به آنچه که داشتند غرور میکنند

    • نازیتا نقیبی گفت:

      من بقیه رو نمی دونم ولی همیشه سه خرداد برام یک روز غرورآفرین بوده. همیشه یاد شهدا و رزمنده ها رو گرامی داشتم. شاید چون بیشتر از جوون ها با نسل جنگ زندگی کردم. وقتی مدرسه می رفتم (سال ۶۵ و ۶۶) ما رو از طرف مدرسه می بردن تشیع جنازه شهدا . هیچ وقت حال پدر و مادرهای شهدا رو در اون مراسم نمی تونم فراموش کنم. و نمی تونم فراموش کنم که اگه اون آدمهای از جان گذشته نبودن، الان در چه مملکتی زندگی می کردیم. آبادان و اهواز و خرمشهر رو درست بعد از جنگ دیدم و جنگ برام خیلی ملموس شد.خیلی وقتها هم به مناسبت سه خرداد سعی کردم مطلبی بنویسم.
      این نوشته شما بهم تلنگر زد. سال دیگه امیدوارم یادم بمونه توی شرکت به مناسبت یادآوری این روز شیرینی بدم تا خاطره این شهدا در ذهن نسل جوان تر از من بمونه و یاد بگیرن این روزهای ملی جزو هویت مملکت ماست.

  • هومن کلبادی گفت:

    با سلام
    من به لطفِ کامنتِ امیدِ عزیز ، به این پُستِ متفاوت ، هدایت شدم و سعی می کنم از این به بعد ، همینطور که گفتید ، عمل کنم :
    ” بیایید کارهای خوب بکنیم و ریاکارانه بگوییم تا فضا را برای تنفس آنها که هیچ نمیکنند، تنگ تر کنیم.
    سالها تواضع و دوری از ریا، کاری به نفعمان نکرد، شاید ریاکاری چاره ما باشد… ”
    به امیدِ روزهایِ خوب برایِ همۀ انسانها

  • امید گفت:

    درود بر همگی دوستان
    سالهاست که بزرگان، با منبر، کتاب، مقاله و… مردم را متوجه حقایق و باید و نبایدها می کنند. مردم هم این سخنان بزرگان را می شنوند، می خوانند و برای همدیگر تعریف می کنند ولی با این وجود تغییر محسوسی در جهان مشاهده نمی کنیم چرا؟
    چون مردم هنوز به روشن بینی (دیدن صددرصدحقیقت بدون هیچ شک و تردید و لاجرم پذیرش صددرصد حقیقت) و خودآگاهی (شناخت حقیقی خود) نرسیده اند. در صورتی می توان منتظر تغییر مثبت در جهان بود که مردم، آن کلام زیبای بزرگان را خود بازکشف کنند. این کشف چون با روشن بینی انجام شده برای کاشف اثرگذار است. اگر بخواهیم کاری انجام دهیم باید روش کشف کردن و راز و رمز کاشف شدن را به مردم آموزش دهیم. و این تنها به لطف خرد ورزی و اصالت داشتن عقل امکان پذیر است.

  • Nasim... گفت:

    زباله نميريزم
    اگه نميتونم مثل شما زبون خوبى براى گفتن و حرف هاى تاثير گذارى براى زدن داشته باشم اما ميتونم گوش خوبى براى شنيدن باشم…باور دارم درد ها با گفتن نصف و شادى ها با گفتن دو برابر ميشن
    تشكر ميكنم,براى هر كار ارزشمند حتا كوچك…
    لبخند ميزنم…و به ديگران اعتماد ميكنم
    اين كار ها آينده كشور من رو عوض نخواهد كرد,اما من به سهم خودم تا جايى كه تونستم جورى بودم كه انتظار دارم جامعم باشه

  • گرشاسب گفت:

    ببینید دوستان وطن دوستی و وطن پرستی به (من) نیست با( ما) است.متوجه میششین
    ما همه باید برای وطنمون کاری کنیم.در هر جای که هستیم.اونی که حاکمه.اونی که رییس جمهوره.اونی که مسول است
    اونی که دکتره اونی که مهندسه اونی که کارگره وخلاصه هر کسی که در هر جا وهر کجای مملکته باید خوب و درست کارشو انجام بده تا همه مون حس واقعی وطن پرستی و وطن دوستی رو حس کنیم وازش لذت ببریم.
    حرف شما درسته شاید وضعیت کنونی کشور اون حسو در بین ما ایجاد کرده که وطن پرستی معنایی نداره اما چه میشه کردبه جز همونی که گفتم.باید( ما) باشیم نه (من) تا وقتی که من و برای من باشه همینه بهتر نمیشه هیچ بدترم میشه
    اما وقتی ما وبرای ما باشه همه چی درست میشه (درد مملکت امروز ما اینکه همه میگن (من) نمیگن( ما)

  • امید66 گفت:

    سلام استاد
    من هم تمام فایل های رادیو مذاکره شما رو به هر کس که احساس می کردم به دردش میخوره دادم شاید حداقل با کمک فایل های رادیو مذاکره شما روند بهتری در زندگی داشته باشند.

  • احمد الستی گفت:

    اجازه دارم که نظر بدهم؟ شکسته بنویسم؟ احتمالا این متن شکسته است چون باید همین الان اینترنت را قطع کنم پس عذرخواهی مجدد
    من برای کشورم چه کردم؟ برای شهر خودم، برای استان خودم و در نهایت کشور خودم نزدیک به ۷ سال رایگان تدریس کردم، افتخار دارم که نزدیک به ۴۰۰ نفر عزیز رو آموزش بدم. نزدیک به پانصد سمینار همایش سخنرانی و… در همین هفت سال گذشته …
    این که گفتم برای اینکه یادآوری کنم به خودم این ها کم است، ولی به نظرم می رسد که جامعه ما الان بیشتر از همه به آموزش نیاز داره و برای همین من ترجیح دادم که یک معلم خوب باشم الان هم راضی هستم 🙂

  • بهاره گفت:

    سلام محمدرضای عزیز
    کارای زیادی هست که می خوام انجام بدم ولی هنوز عملی نشده، کاری که تا حالا تونستم انجام بدم دادن انرژی مثبت به اطرافیانمه، عادتمه که از هر نکته مثبتی که در ظاهر، لباس و یا رفتارشون هست تعریف کنم ،بهشون میگم دوستشون دارم و دلم واسشون تنگ شده، تو دانشگاه به همه اطرافیانم لبخند می زنم و به همه سلام می کنم از خدماتی تا استاد. بعد از قبولی تو دکترا به همه ایمیلایی که ازم راهنمایی خواسته بودن بطور کامل جواب دادم یه جوری که انگار صمیمی ترین دوستم هستن. با مادرم که بیماری سخت و لاعلاجی داره و همه جوره بهم محتاجه همش از امید و کارایی که میشه کرد حرف می زنم و بهش امید می دم.

  • سیمین-الف گفت:

    سلام استاد عزیز و پر تلاش
    تقریبا سالی یکبار نوبتمان می شود که پذیرای دوستان کلاس خودشناسی ام شوم. امسال تصمیم گرفتم تا خلاق تر باشم، به خاطر همین کتابهای مناسب کتابخانه ام را در آن جلسه روی میز چیدم تا دوستانم آنها را به امانت ببرند و مطالعه کنند.
    “این کار برایم خیلی لذت بخش بود.”
    به واسطه تنوع شغلی ام با افراد بسیاری در ارتباطم.در کلاسهایم به والدین،حتی مشاوران،کتابهای مناسبی را معرفی می کنم.و از هر فرصتی برای آموختن استفاده می کنم. “به امید روزهای روشن.”
    “پایدار و برقرار باشید.”

  • سید گفت:

    سلام و خداقوت خدمت استاد عزیز
    بله قبول دارم ومن حداقل از سال ۸۳ ک بزرگترین تصمیمات فردی رو گرفتم دیگه وطن پرستی به این شکلش ندارمو خیلی کم شده
    سال ۸۳ سال بزرگیه برای من سال تصمیم ب تغییر سال ترسیدن از همه چیز و جلو رفتن سال مبارزه سال همه جور تحقیر شدن تو محیطی که ۲۰ نفر ( خونه قدیمی بودیم پر از اتاق )مستقیم رفتار و تغییرات منو میدیدن و الببته خیلی هاشون از اقوام بودن
    سید خجالتی که به خاطر رایط روحی روانی خانوادگی جسمی اونقدر گوشه گیر بودم ک حتی با پسر هم نمیتونستم راحت حرف بزنم اونقدر تغییر کردم و خواندم وخواندم و خودم رو باور کردم ک الان از ۱۰۰ نمره ۸۰ رو میتونم به خودم بدم
    اونقدرر تو محیط از ۲۰ نفر مسخره شدم و مصمم تر ادامه دادم که الان خوشحالم خیلی ازون ۲۰ نفر راه منو دارن میرن تا به پیشرفت و تعالی برسن
    شاید تو این سی سال ۳۰ قسم حتی به راست هم نخورده ام و البته از دیگران هم قسم نخواسته ام و ناراحت میشم وقتی قسم میخورن
    رشد جلوه های مختلف اخلاقی در خودم و پررنگ کردن نقاط قوتم تا اونها خودشون یاد بگیرن و لازم نباشه من امر به معروف کنم
    و عدم قضاوت در مورد ادمها
    و کمک بی چشمداشت
    به قول ابوالحسن خرقانی:
    هرکس درین سرا درامد نانش دهید و از ایمانش مپرسید چ آنکس که در خوان بوتعالی به جانی ارزد بر سفره بوالحسن به نانی ارزد
    شروع کردم به معرفی کتاب وابایی نداشتم ک از تجربیات شخصیم بگم تا اطرافیانم دو خیلی از بچه های دانشگاه باور کنند چون تغییرات منو در کمتر از شش ماه می دیدند
    شروع کردم کتاب هدیه دادن به مناسب عید نوروز و عید غدیر و تولد و این بهونه ها
    از لباس و خوراک و تفریحات مختلفم زدم تا بتونم تاثیر بذارم رو بقیه تلاش کنن و رشد کنن اونقدر جملات کلیدی م رو میگفتم که بعد ۴ سال اتفاقی ی هم خوابگاهی رو دیدم ک فقط ۳۰ شب با هم بودیم ک جملات منو یادش مونده بود در حالی ک اسمم رو فراموش کرده بود
    تشویق اطرافیانم که واق بین باشن و رویاهاشون رو به راحتی کنار نذازن یکبار بیشتر زندگانی نمیکنیم
    کلی کتاب صوتی با وقت و هزینه خودم در حالی حتی برای خیلی چیزهایم محتاج بودم دانلود و رایت میکردم و درقالب دی وی دی هدیه میدادم برای همه نوع سلیقه ها تا دوستانم آگاهی و بینش شون بیشتر بشه
    وقتی هم ک اومدم سرکار و به درامد رسیدم کمک هزینه های مالی و روحی و کتاب و سی دی و ارسال اس ام اس های با معنای یکدست رشذ عشق دوشت داشتن خداااااااا و زمینه های مثبت دیگه تا حدی ک دیگه خودشون میگفتن ی کم کمتر بفرست تا هزینه هات مدیریت بشه
    تا درمان بیمار سرطانی با بمباران تبلیغاتی مثبت اندیشی
    درمان بیمار تومور وخیم در ستون فقرات و البته خیلی از مریضی های روحی عادی که خیلی هامون درگیرشیم
    تا سنگ صبور بودن خیلی ها بدون ذره ای قضاوت در موردشون
    و البته الانم خیلی ها مسخره میکنن ک اگه این هزینه هارو نمیکردی الان کلی جلو بودی و البته باوجود از لحاظ مالی داغون ماندن ولی بارها گفتم حتی با وجودی ک کاری نکردم حتی الان هم بمیرم پشیمون نیستم و نگرانی ندارم ک ا اا ا هنوز کار دارم
    و در اخر خدمت مادرررررررررم که از بیماری رنج میبره خدا همه بیمارهارو شفا بده

    این همه گفتیم لیک اندر بسیچ
    بی عنایات خدا هیچیم هیچ

    • بهزاد گفت:

      من نمی فهمم چه ربطی به وطن پرستی دارد؟ این کارها چه تضادی دارد با وطن پرستی؟ چرا فقط ما ایرانی ها به این نتیجه رسیده ایم که وطن پرستی بد است؟

  • حسین شکریان گفت:

    درود به دکتر شعبانعلی عزیز . من نسبت به نظرات شما علاقه خاصی پیدا کرده ام . بحث معرفی کتابی را که مطرح کردید و از آن به عنوان یک کار ملی نام برده اید بسیار مثبت و نیک اندیشی است . من تا الان کتاب اقتدارگرایی و فرهنگ سیاسی دکتر سریع القلم را به دوازده نفر معرفی و پنج جلد از آنرا هدیه داده ام . امیدوارم حرفهای بی پرده ایشان در کتاب منشاء تفکر و تعقل و تربیت هر کتابخوانی باشد .

    • حسین جان. من هم خیلی از آراء دکتر سریع‌القلم را دوست دارم.
      طبیعی است که ایشان هم مثل من و دیگران، نظراتی دارند که ممکن است از دیدگاه برخی درست یا نا درست باشد.
      اما به نظر من، ویژگی یک دیدگاه، اساساً در درست بودن یا نادرست بودن آن نیست.
      در برانگیختن انسان به فکر کردن است.
      دیدگاه‌های دکتر سریع‌القلم لااقل برای من این ویژگی را داشته‌ و خوشحالم که برای شما هم داشته.
      طی این یکی دو روز، خلاصه‌ای از صحبت‌های ایشان را در جمع فارغ‌التحصیلان مکانیک دانشگاه شریف اینجا می‌نویسم.

  • شروین گفت:

    من اومدم سرکار که ثابت کنم بیکاری خیلی هم مشکل پیچیده ای نیست
    اگر سعی کنیم مهارت های خودمون رو بهتر کنیم و به مدرک خشک و بی روح دانشگاهی اکتفا نکنیم ، خیلی ها (تاکید می کنم ، خیلی ها) هنوز هستند که به نیروی نسبتا خوبی که بتونن روش سرمایه گذاری کنن احتیاج دارن.

  • مهسا گفت:

    من دیگه دروغ نمی گم .شاید اینطوری اطرافیان یاد بگیرند و دروغ نگن.

  • وحید یاری گفت:

    عبارت “شاید ریاکاری چاره ما باشد” به دلم نشست.
    یاد فیلم wall street افتادم، وقتی میگه “طمع خوبه” :
    Greed, for lack of a better word, is good. Greed is right. Greed works. Greed clarifies, cuts through, and captures, the essence of the evolutionary spirit. Greed, in all of its forms; greed for life, for money, for love, knowledge, has marked the upward surge of mankind and greed, you mark my words, will not only save Teldar Paper, but that other malfunctioning corporation called the U.S.A.
    ——————————————————————-
    باشه ریاکاری می کنیم :-))))
    تو خاطراتم که میگردم، به عنوان یه کارآفرین کوچیک، تأثیر گذارترین کاری که بی چشم داشت (یا منافع کوتاه مدت) انجام دادم و انجام میدم: آموزش و تربیت افرادی هست که با من همکاری کردند
    ممنون
    این کار رو سیستمی خواهم کرد
    الآن که دارم این پیام رو میذارم، مدل اولیهء این سیستم رو روی وایت برد اتاقم کشیدم

  • شهرزاد گفت:

    چقدر قشنگه که بیای توی یه پست و از نیکی و عشق انسان ها به یکدیگر بخونی. واقعاً لذتبخشه … دنیای تب دار ِما ، به محمدرضا ها، به نیلوفرها، به میثم ها، به آناهیتا ها و و و … نیاز داره تا حالش خوب باشه … !
    منم فعلاً سهم کوچکی رو تو این دنیای بزرگ به دست گرفتم و از طریق یه وبلاگ کوچیک، می خوام تا جایی که از دستم برمیاد، الهام بخش دیگران باشم و بهشون یادآوری کنم تا زندگی رو همونجور که از ذات خداوند نشأت می گیره و در ذات و طبیعتش کامل و بی نقصه، قشنگ و شگفت انگیز ببینن و فوق العاده و زیبا زندگیش کنن …

    • آزاده م گفت:

      شهرزاد جان سلام. خوبی دوست من؟ شهرزاد جان دوست دارم به خونه مجازیت بیام. آدرس میدی با گل بیام؟ 🙂

      • شهرزاد گفت:

        دوست نازنین و مهربووون من. آزاده عزیزم. دلم برات تنگ شده بود و با این پیام پرمهرت هم خیلی خوشحالم کردی. من خووووبم عزیزم و امیدوارم تو هم همیشه خوب باشی. هروقت اسم قشنگت رو توی لیست دیدگاهها میبینم شاد میشم.
        عزیزم… افتخار میدی و خیلی خوشحالم میکنی که به کلبه ی حقیرانه ی من سر بزنی، کافیه “یک روز جدید” رو گوگل کنی. منتظر قدمهای مهربونت هستم.
        درضمن خودت گلی ی ی، گل همیشه بهار. 🙂

  • هیام گفت:

    سلام
    ممنون به خاطر اینکه مسائل کوچیک و بزرگی که توذهنما ایجاد میکنی تا در موردش فکر کنیم

  • حیدری گفت:

    سلام استاد گرامی … تازگی ها این کلبه رو هم شناختم و من بعد انشااله بیشتر سر می زنم. دغدغه تون خیلی بزرگ و نوشته تون هم عالی بود …
    وقتی که خواهرم درسن جوانی به بیماری سرطان مبتلا شد، از خودم که در رشته مدیریت ارشد می خوندم و در فضای نه چندان عالی باید دنبال کار می گشتم پرسیدم یعنی واقعا نمی شد تو راهی مفید تر از این تلاش کنم برای وطنم و مردمشون؟؟ ولی واقعا راهی پیدا نکردم …و هنوز هم نمی تونم خودم رو آروم کنم هر چند دیگه مثل اون روزهای طوفانی نیستم … احساس می کنم برخی ها خیلی بهتر تو این مسیر مفید بودن قرار می گیرند ولی خیلی ها تا مدت ها سنگینی پیدا کردن راه رو روی دوش خودشون می کشند .
    به هر حال یکی از کارهایی که می تونم بگم تدریس بوده که همیشه سعی کردم به جون هایی که بهشون درس می دم چیزی بیشتر از موفقیت تو امتحان رو بدم …

  • یه دختر گفت:

    من خیلی دلم میخواد برای کم شدن قلیونی ها کاری کنم!
    ولی هیچ راه کم هزینه ای به ذهنم نمیرسه…
    فقط یه پیج فیسبوک ساختم، با عکس های مقایسه ای ضد قلیون… اونم نمیدونم اثری میتونه بذاره یا نه…
    https://www.facebook.com/az.ghelyoon.motenaferam

  • وحید گفت:

    من، آنم که رستم پهلوان بود.

  • ماهان گفت:

    ولی من به کشورم عشق می ورزم با تمام وجود شاید من هنوز به مرتبه شما نرسیده ام

  • سارا گفت:

    من فقط میتوانم بگویم مدام به این مساله فکر می کنم ،اما متاسفانه الان که نگاه می کنم کار مهمی نکرده ام بجز حرف زدن وساکت نبودن در موارد لازم و یاداوری اما حالا مصمم شدم هر روز کاری بکنم هر چند کوچک ،امروز همین نوشته را شیر می کنم ،درود بر شما وهدف والایتان

  • آناهیتا گفت:

    منم یه جایی هست که هرچند وقت یه بار یه کمکی می کنم – یه جایی نزدیک دانشگاه علم و صنعت هست که خیلی اتفاقی پیداش کردم خیلی بی نام و نشون و تنهاس – دلم می خواد بتونم بیشترش کنم و با دست باز تر بتونم کمک کنم
    یه کاری هم هست که فعلا در حد آرزوه دوس دارم کتابخونه یا اتاق فکر یا یه چیزی تو این مایه ها بسازم با امکانات خوب – چون خودم همیشه مشکل دارم برای یه جایی که با خودم تنها باشم و به خودم و فکرم رسیدگی کنم به نظرم جز کارای خوبیه که می خوام تو زندگیم بکنم

  • نیلوفر گفت:

    سلام
    نمیدونم این کاری که انجام میدم بزرگ هست یا نه! راستش زیاد هم هم سایزش برام مهم نیست فقط اینو میدونم که با نهایت یقین و عشق انجامش میدم.
    سرنوشت و آینده ی ۴ تا دختر نوجوون از آشنا ها ذهن منو درگیر میکرد. دخترایی که برای کنترل کردن بلند پروازی هاشون و خواسته هاشون والدین شون همه جوره تحقیرشون میکردن هم روحی و هم فیزیکی و مهم نبود که توی جمع باشه یا نه. دلم به درد میومد از این همه جهل و کوته فکری. تصمیم گرفتم با رضایت پدر و مادرشون جلساتی رو در هفته با اونها باشم و بماند که قانع کردنشون برای صدور اجازه چه انرژیی از من گرفت. توی این جلسات با همفکری دوستان روانشناس و جامعه شناسم روی مهارت هایی مثل عزت نفس، مهار خشم، اعتماد به نفس و ابراز وجود کار کردیم. اوایل اصلا خبری از انگیزه نبود و حرفهای کلیشه ای مثل اینکه ” سرنوشت ما این بوده” زیاد ازشون میشنیدم ولی از حدود جلسات سوم که تمرینات کارگاهی دادم بهشون قصه شکل دیگری گرفت و الان در کنار تمام اون چیزایی که کار میشه دوست دارم بهشون مهارت ” چرا؟” گفتن رو باهاشون کار کنم. برای توانمند سازی پدر مادرهاشون هم دارم برنامه می ریزم که چطور میشه به اونها هم کمک کرد. اگرچه شاید نفرات و دایره نفوذم کوچیک باشه ولی همین که میبینم این دخترای جوون الان سرشون رو بالا میگیرن موقع حرف زدن و من خانم معلم!!! رو سوال پیچ میکنن خستگی از تنم در میره. روزی که سه مفهوم ” داشتن، بودن، شدن” رو باهشون مطرح کردم سکوتشون بسیاررررررررررررررر معنادار و لذتبخش بود. امیدوارم روزی بتونم به تعداد بیشتری جوون کمک کنم. چون رشد خودم رو در رشد اطرافیانم میدونم.

    • نیلوفر عزیز. خوندن گزارش این تصمیم و کار تو، چقدر انسان رو آروم می‌کنه. چقدر خوبه که هستی…

      • سارا نعمتی گفت:

        درود بر شرفت نیلوفر. راهی رو که داری میری وکاری رو که تو داری انجام میدی ،بزرگترین ارزش زندگی منه. امیدوارم منم بتونم راه تو رو گسترده تر ادامه بدم، یعنی میشه ؟ اخه ذهنم و قلبم پر از درد و خاطره و داستان هایی که فقط مینویسم ومیسوزنم .

    • فاطمه گفت:

      نیلوفر عزیز.خیلی خیلی بهتر از من از علوم انسانی می دونی. من فکر می کنم هر انسان برای خودش یک دنیاست. تو کل دنیارو با نجات هر شخص نجات می دی. یه زندگ که کل دنیا داره از نگاه اون معنی پیدا می کنه! روح بزرگی داری

    • کاوه گفت:

      درود
      لذت بردم از کارت.
      پاینده و ثابت قدم باشی.

  • رباطی گفت:

    تلاش برای داشتن شهری زیباتر و بهتر و نمایندگی مطالبات مردم ورساندن این صدا به مسئولین
    بیشتر خواندن و آگاه شدن و گسترش آگاهی در بین تمام اطرافیانم با ارتباط برقرار کردن با آنها
    به قول شما آری اصلاحات پشتوانه می خواهد

  • روستا زاده، ایرانی، مسلمان، انسان جهان وطنی گفت:

    من هر چقدر بزرگتر شدم، وطنم نيز بزرگتر شد. دوران ابتدايي را در روستا سپري کردم در آنهنگام تمام آرزویم اين بود که آينده ميني بوسي داشته باشم تا مردم روستايم (طُرُسک،)- که تمام جهان من بود- مجبور نباشند هر صبح و شام پنجاه تا هفتاد نفر سوار بر يک ميني بوس به شهر بروند و بيايند. راهنمايي را به شهر آمدم و پايان ديپلم به اين مي انديشيدم که حق و حقوق شهرم فراتر از اين است که هست و من بايد براي آن کاري بکنم. با ورود به دانشگاه فهميدم که جهانم چقدر حقير بوده است، شهر من پاره اي از اين کشور است و تمام داشته ها و نداشته هايش و خاطرات تلخ و شيرينش را با ايران شريک است، چگونه مي توانم آن را جداي از ايران تصور کنم. در پايان کارشناسي ديدم ايران در جهان بزرگتري واقع است و من نبايد آن را کوچکتر از آن تصور کنم، و اساساً سعادت ایران نمی تواند از توسعه و اصلاح آنان جدا باشد. جهاني را که با همسايگانش و فراتر از آن با کشورهايي که با آنان فرهنگ مشترک دارد (جهان اسلام)، شريک است. جهاني را که قرنها انديشه ايراني بر آن سروري داشت، هرچند زبان و حکومت از آن ديگران بود. جهاني که در آن ناسيوناليست چندان جايگاهي نداشت، جهاني را که در آن فردوسي آفريد و ابن سينا، بيروني، غزالي، خواجه نصير و….. . ولي اينک که مراحل آخر تحصيل رسمي را مي گذرانم. مي انديشم که من اگر هم بخواهم کاري برای هر يک از محور هاي جهان هاي پيش گفته انجام دهم، بيش از همه بايد انديشه انساني داشته باشم، انديشه انسان مدارانه، وراي رنگ و پوست ،دين و مليت و….. چون معتقدم اگر کوروش يا مولوي، ابن سينا و يا حتي فردوسي! توانسته اند کاري سترگ انجام دهند، بيش از همه انديشه جهاني داشته اند؛ پس من نیز باید وطنم را وسعت بخشم، جهان وطنی بیاندیشم.
    به هرحال، من تا اينک نتوانسته ام ميني بوسي داشته باشم و يا فکري براي حق پايمال شده شهرم کرده باشم و يا…. . روزگار مرا به مسيري ديگر انداخت، در تاريخ اين مرز و بوم غوطه¬ورم کرد… .
    در آغاز راه مقالاتي در تاريخ شهرم نوشتم. مطالبي نيز در مورد پيدايي و علل تغيير و تحولات روستايی گردآوردم که از آن پای به جهان گذاشته بودم،و امید دارم بتوانم آن را تکمیل کنم تا روزي کتابي شود در شناختن گوشه اي از اين جهان. مقالات تاريخي ديگري نيز در مورد گوشه و کنار اين مملکت نوشته ام. آنچه به من اميد مي دهد اين است که در تمام مدت نگاشتن نه براي ثروت و يا ارتقا بلکه بيش از همه خالصانه و عاشقانه تحقيق کردم و نوشتم و خواهم نوشت. هر چند خرده مايه اي و خرده شهرت کاذبي نيز براي من به همراه داشت. این خرده کاری بوده است که من تا اینک برای ایران زمین انجام داده ام.
    همچنان که روزگارم سپري مي شود و بر سن وسالم افزوده مي شود، مي پندارم که هنوز نتوانسته ام عقل و احساس خود را چنان وسعت بخشم که فراتر از ایران، جهانی باشند. این درحالی است که معتقدم تعالی واقعی در گرو جهانی اندیشیدن است. برانم شهرت واقعی ایران را کسانی ایجاد کردند که در گرو حد و مرز جغرافیایی آن نبودند…

  • میثم گفت:

    سلام به همه دوستان و دشمنان و بیطرفها
    من خیلی فکر کردم ببینم چه کار ملی یا خیری تا حالا تونستم انجام بدم که قابل ذکر یا دفاع باشه
    نشد . چیزی به ذهنم نرسید. نظراتو خوندم و فهمیدم که منم کار خیر کردم
    مثلا سال۹۰ ماه رمضان سرپرستی یه بنده خدایی رو قبول کردم ( سرپرستی : ماهی یه خرده پول ریختن به
    حساب فرد نیازمند)
    خوشحال شدم. بازم فکر میکنم به ذهنم رسید چیزی ، خبرتون میکنم.
    راستی از اون موقع با خودم قرار گذاشتم سالی یکی اضافه کنم . نشد . یا از تنبلی خودم یا از خسیسی خودم بود.
    اگه میتونید کمک کنید من به تعهدی که به خودم داغدم عمل کنم
    اگه نمیتونید دعا کنید.
    دعا بهتره و اپربخش تر.
    اگر هم کمکی میخواین بگید . خدا بزرگه ، شاید بتونم کگاری کنم ( حداقل دعا کردن)
    iiemaf@yahoo.com

  • رامین گفت:

    با تشکر از مطلب خوبتون
    من یک لینک معرفی میکنم،لینک دانلود فایهای صوتی و تلویزیونی برنامه رازها و نیازها مشاوره دکتر فرهنگ هولاکویی
    http://www.razhavaniazha.com
    شنوندگان و بیینندگان تماس میگیرند و مشکلات روحی و مسایل خود را طرح میکنند و دکتر هولاکویی دکترای روانشناسی و جامعه شناسی و مشاور خانواده ÷اسخ میدهد و راهنمایی میکند از آنجا که به سوالات در غالب کلی هم پاسخ میدهد برای بقیه شنوندگان هم مفید خواهد بود

  • عليرضا داداشي گفت:

    سلام
    خوشحالم كه دغدغه هاي مشتركي با شما استاد دارم.
    چندي است به واسطه تدريس درس فرهنگ و تكنولوژي از بچه ها خواسته ام به اين فكر كنند كه تا كي قرار است براي افتخار همچنان از كوروش و داريوشي كه درست نمي شناسيم حرف بزنيم و از استاد حسابي و پروفسور سميعي و..
    از شون خواستم به اين فكر كنند كه آيا نمي شود آيندگان ما براي افتخار از ما نام ببرند و از همديگر ياد كنند؟
    من چند وقت به شكل جدي مقالاتي در زمينه هاي مديريتي در نشريات با گريدهاي مختلف چاپ كردم ومطمئن هستم مقالات مفيدي بوده اند.
    حالا به طور جدي به پاس همه آنهايي كه به من آموخته اند و براي اداي دين به آنان و بقيه افراد جامعه، تدريس را پيش گرفته ام.
    اميدوارم مفيد باشم.

    • چقدر حس خوبیه علیرضا. کاش این حرف‌ها و آموزه‌های تو دغدغه‌ی همه‌ی ما بشه.

      • عليرضا داداشي گفت:

        سلام
        خيلي زود نام مرا جزو افراد مطرح در زمينه مديريت خواهيد ديد.
        من شايد دير شروع كرده ام ولي تلاش بيشتري خواهم كرد كه در رشته خودم اثر بخش باشم.

        ضمناً، اينكه بعداز چند روزي قطعي ارتباط با دنيا، صبح را با ايميل استادت شروع كني خيلي حس خوبيه.
        ممنونم

  • حالا هر کی گفت:

    من یا خیلی دل نازکم یا خیلی لوسم یا خیلی خلم یا شایدم سالم باشم نمی دونم. ولی هر چی کامنتا رو خوندم اومدم پایین بغضم گرفت … بعد اشک تو چشمام جمع شد…. بعد هی به خودم فشار آوردم که نچکه.
    محمدرضا شعبانعلی! با همه ی وجودم دعا می کنم سلامت باشی و انشاالله که هر چی از خدا می خوای بهت بده!

  • maliheh khammar گفت:

    من اینجا میگم که من کاری برای جامعه ام انجام ندادم
    اما در مورد خانواده و دوستانم به عنوان افرادی از این جامعه بارها از خودم گذشتم
    و این مایه خوشحالی منه

  • چنارانه گفت:

    🙂
    من میخوام این لینک رو برای بقیه بفرستم. این خیلی کار بزرگیه برای من! نمیشه این نوشته همیشه دومین نوشته مطالبتون در صفحه اصلی باشه؟ کامنتی از فروردین نداریم. حیفه این نوشته فراموش بشه.

  • علیرضا گفت:

    سلام.من سعی کردم دوستانم را به تفکر و انتخاب درست مسیر هدایت کنم.نظر بعضی از نخبگان!!مونم تونستم عوض کنم نسبت به مهاجرت…دوست داشتم شما رو از نزدیک ببینم و یکی از دوستانم رو هم ترغیب کردم بیاد که ثبت نام همایش اسفندتون تو شریف تموم شده بود.من که تصمیمامو گرفته بودم..جامو دادم به اون چون نیاز داشت به برخی حرف های درک نشده..اتفاقی امروز بهم گفت که نظرشو نسبت به ادامه مسیر کاریش عوض کردین.اومدو شمارو هم در خوشیم سهیم کنم.با تشکر

  • alireza put university گفت:

    هیچ چیزی تواین دنیا بی نتیجه نمی مونه انشاالله درست میشه

  • اسماعیل رحیمی سنگری گفت:

    سلام محمد رضا.امیدوارم همیشه ارامش درونی داشته باشی ومتشکرم از ایده قشنگت.در رابطه با موضوعی که مطرح کردی من سعی کردم در درجه اول با اصلاح کردن خودم در زمینه های فرهنگی و اجتماعی مثل نریختن اشغال-رعایت چراغ عابر پیاده-درست رانندگی کردن-درست زندگی کردن و…شروع کنم من معتقدم که زمانی کشور ما اباد میشه که هرکس از خودش شروع کنه وخودش رو تغییر بده بدونه اینکه منتظر تغییر حکومت یا دیگران باشه.

  • رویا گفت:

    من رویا دانشجوی جدید مدیریتم ۲ روزه که استادم از شما گفته دارم فقط مطالب خوب شما رو میخونم افتخار میکنم به وجود شما وقتی مطالب شمارو میخونم دلم میخوا بیشتر بخونم اما اینم میخوام واسه خودتون هم وقت بزارین چون زمان زندگی کردنمون کمه آرزومه شمارو از نزدیک ببینم صورتتون حرفاتون

  • الهام گفت:

    این آهنگو تونستی گوش کن :

    http://www.musicema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-1-pid-1724.html

    کاملا حس عشق و عصبانبت توامی که آدم نسبت به وطن و نسلش داره رو منتقل میکنه ..

    منو که واقعا تخلیه میکنه ..
    بینظیره ………

  • بی نام گفت:

    در راستای اینکه قرار بود هر هفته به اینجا سر بزنیم و یک کار دیگر اضافه کنیم، من این بار می خوام کتاب “دموکراسی یا دموقراضه” را از آقای مهدی شجاعی معرفی کنم: http://tinyurl.com/a5q98f2

  • علی گفت:

    من چند وقت قبل از تمام دوستام پرسیدم :”تو زندگی چی می خوای ؟ هدفت چیه؟”
    به این نتیجه رسیدیم که یا اصلا نمی دونیم یا خیلییییی خیلی گنگ می دونیم : خونه, ماشین, کار, شوهر/زن
    شاید این سوال کمک کنه فکر کنیم و بفهمیم که چی می خواهیم
    شاید فهمیدن هدف مهم ترین چیز باشه

  • کربلایی گفت:

    سلام وسپاس بیکران به روح بلندتان.این روزها نه تنها از خود گذشتگی کمتر دیده میشودبلکه میتوان گفت به ندرتدیده میشود.
    از کارهای اخیر خود مینویسم تابدانید احساستان رادرک میکنم.اخیرا مسولیت دو دختری که خطر خودکشی و یا فرار از منزل آنها را تهدید میکرد بر عهده گرفتم واین در حالی است که برنامه های زیادی برای آینده داشتم که قطعا تحت الشعاع قرار میگیرند،اما چون همه جوانان ونوجوانان برای من بچه های ایراان هستند ومن آنها را مثل فرزندان خود دوست دارم نگران نیستم وراضی ام. امید وارم موفق باشید

  • نیما گفت:

    این دومین نوشته تو این پسته که مینویسم
    اول اینو بگم ببخشید از کارت تقلید کردم ولی یه فایل تو یه سایت با عنوان رادیو… برای بحث در باره مشکلات شهر ساختم دو تا فایل تونستم قرار بدم اولیش در باره معرفی مطلب جدید هفتگیم بود و دومیش در باره پرژه های عمرانی عقب افتاده شهرمون
    فک کنم کل مطلب ۲۰۰۰ تا بازدید داشت ولی این مهم نبود
    این مهم بود که شهردار شهرمون با من یه جلسه گذاشت و مجبور شد خیلی چیزا که به خیلیا توضیح نداده بود به من و بقیه اعضای سایت شهر جواب بده
    البته قرار شد یه کار گروه تحت عنوان اتاق ایده تو شهر داری تشکیل بدیم
    در کل یکم تاثیر داشته ولی میخوام این کار رو بیشتر توسعه بدم و شهروندامون رو هم توش سهیم کنم

  • ساراي گفت:

    سپاسگزارم بابت زمان و انرژي كه براي اطرافيان و دوستان مي گذاريد. اما به اين هم فكر كنيم كه همه ما علاوه بر مسئوليت در قبال جامعه، وطن، خداوند و ساير ذينفعات در قبال خودمان هم مسئوليم. اگر از آرزوها و اميدها و شخصيت ديگر انسانها حمايت مي كنيم، كمك مي كنيم ، بايستي از خودمان هم حمايت كنيم . از فايلهاي مذاكره شما استفاده كردم و لذت بردم اما از اينكه شما هم مثل خيلي ديگر از انديشمندان و متفكرين ما زندگي را به كام خود تلخ كرده ايد و از مواهب آن استفاده نمي كنيد غمگينم. اين موضوع ربطي به اين مطلبي كه گفته بوديد نداشت. پيام درددلي بود بابت اينكه دوست دارم انسانهايي انديشمند مثل شما را شاد و خوشبخت در تمام مراحل و موقعيت هاي مختلف زندگي ببينم نه اينكه در جنبه كاري و خدمت به هموطنان پيشرو بوده ولي از درون غمگين و ناشاد باشيد.
    بهترين انتقامي كه مي توان از اين دنيا گرفت شادبودن است. چه گوارا

  • فایزه گفت:

    دراین مدتی که گذشت به دونفر کوچکترازخودم توی درساشون کمک کردم یکیشون پنجم دبستان بود امتحان ریاضی داشت و ریاضیش لنگ بود.تموم سعیمو کردم که مفهومو بهش یادبدم همش میخواس یه فرمولی یادش بدم بره.همش دنبال بیست بود و من بازم تموم تلاشمو کردم که یادش بدم بیست هدف خوبی نیست قبول شدن توی امتحان ورودی تیزهوشان هم همینطور و بعد کلی بحث به زبون اون بچه دیدم که بطن وجودی اون همه این چیزارو درک کرده اما این محیطه که تاثیرزیادی روش گذاشته.
    راستی این بچه فایلای رادیو مذاکره را دوست داره و با مامانش میشینه گوش میکنه .خب به عمل کار براید!

  • مينا گفت:

    يه جمله اي که هميشه من و آزار ميده …هنر نزد ايرانيان است و بس…. دقيقا کدام هنر…هنر دروغگويي…ريا …غيبت…تنبلي…خيانت….واقعا به چه مي نازيم و چه زمان اين خواب زمستاني خيال انگيز تمام ميشه…

  • سینا گفت:

    این مطلب را خواندم . ولی خواندم.

    مرسی محمدجان.
    باز هم بنویس شاید من هم آنقدر خواندم تا روزی دست به قلم شوم.
    و آن روز آنقدر مینویسیم تا روزگار با سواد شود.

  • امید گفت:

    تقریبا همه کامنت ها رو خوندم، ولی نمیدونم چرا خیلی ها فراموش کردند که ازشون خواسته شده راجع به چی کامنت بزارند؟
    برای یاد گرفتن، بیشتر اوقات هزینه کردم (پول، وقت، اعتبار و …) اما همه چیزایی رو که یاد گرفتم رو دارم تقریبا مجانی به بقیه یاد میدم. حتی فکر میکنم بیشتر از اونچه که کارمندانم برای من درآمدزایی می کنند. هیچ وقت از اینکه اگر دانش محدودی که توی زمینه فعالیت خودم بلدم به دیگران یاد بدم ممکنه بازار کارم رو ازدست بدم یا رقیب بیشتری پیدا کنم نگران نبودم. شاید اگه تعداد طراح های خوب زیاد بشه، طراحی یه چیز خاص سخت تر باشه، ولی عوضش کشور پر میشه از طرح های خوب.

  • حسین گفت:

    سلام. جملات آخر رو حافظانه نوشتی:
    حالیا مصلحت وقت درآن میبینم/که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم. جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم/ یعنی از خلق جهان پاکدلی بگزینم. و اما اینکه من چه کردم:
    من چند وقتی هست که یک لیست درست کردم حاوی دوستان قدیم و جدید و اینترنتی و آشنا و غیر. ازشون درباره آرزوها و امیدهاشون درآینده میپرسم و تو لپ تاپم یادداشت میکنم. دارم دسته بندی شون میکنم و وقتی مطلبی میخونم که میتونه بهشون کمک کنه به کسایی که تو اون لیست قرار گرفتند ارسال میکنم. مثلا بعضیا برای رسیدن به آرزوهاشون نیاز به بنیه ی کارآفرینی و مدیریتی دارن، بعضیا -به قرینه ی شما- آرزوهای درسی دارن، بعضیا معلم یا بچه مدرسه ایی دارن و دنبال مطالبی میگردن که موضوعهای آموزشی داشته باشه، بعضیا زندگی خیلی به عواطفشون فشار آورده و … من مطالبی که هر روز میخونم رو سعی میکنم خلاصه کنم و تقریبا هفته ایی یه بار یه وقتی برای به اشتراک گذاشتنشون بذارم. البته دسته بندیام هنوز کامل نیست ولی امیدوارم کاری هست که شروعش کردم و خوبیش اینه که همینطور که پیش میره فعالیتهام کاملتر و پخته تر میشه.
    کار دیگه ایی که دوسالی هست شروع کردم این هست که روزی یک دقیقه صرف پرکردن یه جدول تو اکسل میکنم که خودم درستش کردم و حالا خیلی پخته تر از اوایلش شده. توش ساعتهای مفیدی که اون روز صرف کارهای درست کردم رو به تفکیک وارد میکنم و همه ی برنامه ریزی ها، علایق، کارهایی که آرزوی انجام دادنشونو دارم تو یه زمان بندی اونجا وارد میکنم. مثه تقویم فقط مخصوص خودم و نیازهایی که دارم تنظیمش کردم. پر کردنش روزانه کمتر از ۱ دقیقه طول میکشه. اینکه مثلا چند ساعت در طول اون روز به مطالعه کتب دانشگاهیم طی کردم، چند ساعت تدریس داشتم و با بچه های کلاس بودم، چند ساعت درباره علوم مربوط به سلامتی مطالعه داشتم یا چقدر برای علوم مربوط به آرزوهام (مدیریت و کارافرینی و غیره) وقت گذاشتم، چند ساعت به چک میل کردن -و سایتهایی مثله درسنامه و یکدوست- سرک کشیدم، چند ساعت به ورزش و چقدر برای رضایت شخصیم و با ذهن خودم کلنجار رفتن سر افکار و اهدافم صرف کردم یا حتی چند ساعت خوابیدم. بعد درصد کار مفید اون روز رو خودش محاسبه میکنه. دو تا ستون دیگه رو هم گذاشتم برای اینکه در هر تاریخی چه کارهایی مهلت انجامش هست و نباید عقب بندازمشون. همین طور یه شمارنده معکوس گذاشتم برای تاریخ باز بینی اهداف بلند مدتی تری که برا خوودم گذاشتم. البته شاید بگید که چی؟ ولی این جدول خیلی بهم کمک کرده که بتونم برنامه ریزی کنم و به موقع اون ایمیلهایی که اولش گفتم رو به دوستام بفرستم یا وقتم رو تنظیم کنم برای انجام کارهایی که خوب بودنشون رو قبلتر احساس کردم.
    تا قبل از تهیه این جدول هم مایل به انجام کارهایی خوب بودم! اما هیچ وقت استمرار پیدا نمیکرد. فکر میکنم برای رسیدن به یه جامعه سالمتر، مشکل اصلی برخلاف کنایه ی آخر آقا محمد رضا مسئله ی تواضع یا ریا داشتن نیست بلکه استمرار داشتن در انجام کارهاییه که پیشتر آرزوشون کردیم. اکثر ماکه متنت رو خوندیم حس و انگیزه خوبی برای شروع مجدد پیدا کردیم ولی خیلی کم پیش میاد آدم این احساس رو تبدیل به یه فرایند سازنده کنه. جدولی که معرفی کردم برای من استمرار در حرکت به سمت یه جامعه بهتر رو نتیجه داد. امیدوارم ایده ش به درد کسایی که اینو میخونن هم بخوره.

    برای تلطیف فضا بلندگوهاتنو روشن کنین +
    http://www.1doost.com/hafez/355.htm
    http://www.1doost.com/hafez/365.htm

  • حسین گفت:

    سلام. جملات آخر رو حافظانه نوشتی:
    حالیا مصلحت وقت درآن میبینم/که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم. جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم/ یعنی از خلق جهان پاکدلی بگزینم. و اما اینکه من چه کردم:
    من چند وقتی هست که یک لیست درست کردم حاوی دوستان قدیم و جدید و اینترنتی و آشنا و غیر. ازشون درباره آرزوها و امیدهاشون درآینده میپرسم و تو لپ تاپم یادداشت میکنم. دارم دسته بندی شون میکنم و وقتی مطلبی میخونم که میتونه بهشون کمک کنه به کسایی که تو اون لیست قرار گرفتند ارسال میکنم. مثلا بعضیا برای رسیدن به آرزوهاشون نیاز به بنیه ی کارآفرینی و مدیریتی دارن، بعضیا -به قرینه ی شما- آرزوهای درسی دارن، بعضیا معلم یا بچه مدرسه ایی دارن و دنبال مطالبی میگردن که موضوعهای آموزشی داشته باشه، بعضیا زندگی خیلی به عواطفشون فشار آورده و … من مطالبی که هر روز میخونم رو سعی میکنم خلاصه کنم و تقریبا هفته ایی یه بار یه وقتی برای به اشتراک گذاشتنشون بذارم. البته دسته بندیام هنوز کامل نیست ولی امیدوارم کاری هست که شروعش کردم و خوبیش اینه که همینطور که پیش میره فعالیتهام کاملتر و پخته تر میشه.
    کار دیگه ایی که دوسالی هست شروع کردم این هست که روزی یک دقیقه صرف پرکردن یه جدول تو اکسل میکنم که خودم درستش کردم و حالا خیلی پخته تر از اوایلش شده. توش ساعتهای مفیدی که اون روز صرف کارهای درست کردم رو به تفکیک وارد میکنم و همه ی برنامه ریزی ها، علایق، کارهایی که آرزوی انجام دادنشونو دارم تو یه زمان بندی اونجا وارد میکنم. مثه تقویم فقط مخصوص خودم و نیازهایی که دارم تنظیمش کردم. پر کردنش روزانه کمتر از ۱ دقیقه طول میکشه. اینکه مثلا چند ساعت در طول اون روز به مطالعه کتب دانشگاهیم طی کردم، چند ساعت تدریس داشتم و با بچه های کلاس بودم، چند ساعت درباره علوم مربوط به سلامتی مطالعه داشتم یا چقدر برای علوم مربوط به آرزوهام (مدیریت و کارافرینی و غیره) وقت گذاشتم، چند ساعت به چک میل کردن -و سایتهایی مثله درسنامه و یکدوست- سرک کشیدم، چند ساعت به ورزش و چقدر برای رضایت شخصیم و با ذهن خودم کلنجار رفتن سر افکار و اهدافم صرف کردم یا حتی چند ساعت خوابیدم. بعد درصد کار مفید اون روز رو خودش محاسبه میکنه. دو تا ستون دیگه رو هم گذاشتم برای اینکه در هر تاریخی چه کارهایی مهلت انجامش هست و نباید عقب بندازمشون. همین طور یه شمارنده معکوس گذاشتم برای تاریخ باز بینی اهداف بلند مدتی تری که برا خوودم گذاشتم. البته شاید بگید که چی؟ ولی این جدول خیلی بهم کمک کرده که بتونم برنامه ریزی کنم و به موقع اون ایمیلهایی که اولش گفتم رو به دوستام بفرستم یا وقتم رو تنظیم کنم برای انجام کارهایی که خوب بودنشون رو قبلتر احساس کردم.
    تا قبل از تهیه این جدول هم مایل به انجام کارهایی خوب بودم! اما هیچ وقت استمرار پیدا نمیکرد. فکر میکنم برای رسیدن به یه جامعه سالمتر، مشکل اصلی برخلاف کنایه ی آخر آقا محمد رضا مسئله ی تواضع یا ریا داشتن نیست بلکه استمرار داشتن در انجام کارهاییه که پیشتر آرزوشون کردیم. اکثر ماکه متنت رو خوندیم حس و انگیزه خوبی برای شروع مجدد پیدا کردیم ولی خیلی کم پیش میاد آدم این احساس رو تبدیل به یه فرایند سازنده کنه. جدولی که معرفی کردم برای من استمرار در حرکت به سمت یه جامعه بهتر رو نتیجه داد. امیدوارم ایده ش به درد کسایی که اینو میخونن هم بخوره.

  • حميد گفت:

    سلام محمدرضا جان … من تو را به جندين نفر معرفي نمودم و شايد اين تنها كار ملي بوده كه انجام داده ام

  • elham گفت:

    من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم
    و ندایی که به من می گوید:
    « گرچه شب تاریک است ، دل قوی دار ، سحر نزدیک است»
    دل من ، در دل شب
    خواب پروانه شدن می بیند….

  • سمیه گفت:

    دکتر شعبانعلی عزیز سلام
    من شما را به تازگی شناختم و چند هفته پیش با شما در کلاس نبوغ زندگی آشنا شدم. تدریس عالیتون منو رو به خوندن سایتتون تشویق کرد و بدنبالش رادیو مذاکره و کتابتون….
    نمیدونم چرا ولی اعتراف می کنم دیروز که این پست را توسایتتون خوندم از زلالی و عریانی روحی که پشت این ظاهر پرهیاهو و هرمس تایپ دیدم کمی جا خوردم.
    امروز که به کارای خودم فکر میکنم، می بینم داستان من همیشه داستان برای ساختن و بهترکردن بوده. دیدن دست و پنجه نرم کردن آدم ها با فقر، و زمان وهزینه های زیادی که به این خاطر می پردازن منو اذیت می کرده. اینکه ببینم یک آدم به خاطر نداشتن آگاهی یا سرمایه یا امکانات به جای رسیدن به قله افتخار، مجبور میشه در کوهپایه زندگیش را سر کنه …
    به همین خاطر یکی از کارایی که همیشه حال منو خوب میکنه اینه که به آدم های که سر راه زندگیم قرار می گیرن-چه
    آشنا چه غریبه- برای ارتقا سطح زندگیشون کمک کنم (البته این رو به خاطر خیر در دنیا یا امید سعات در عقبی انجام نمیدم یه جورایی تکلیف روی دوش خودم می دونم)، این کار می تونه در این هفته با این مثالها مصداق پیدا کنه:
    فرستادن یکی از عزیزام سر کلاس برای روبرو شدن با سایه های زندگیش، یا متقبل شدن هزینه درمان و پیگیری بیمار بی بضاعتم , و یا برخورد تند با یکی ازعزیزترین دوستام که جلوی نوجوان ابدیش رو بگیره و به جای از این شاخه به اون شاخه پریدن و مورد تایید همه قرار گرفتن و دل به تعریف و تمجید بقیه خوش کردن، روی یک شغل ثابت متمرکز بشه.
    ازتون ممنونم به خاطر انرژی که روی کارتون می گذارید و حجم آگاهی که به ما هدیه می دید.

  • پيمان گفت:

    محمد رضاي عزيز سلام
    واقعا انسان بودن خيلي سخت منظورم انساني است كه خدا ميگه از روح خودش در اون دميده معمولا خوب حرف مي زنيم ولي موقع امتحان وعمل كم مياريم چرا ؟ چون كه تمرين نكرديم .تمرين چي؟ تمرين انسان بودن و من خيلي خوشحالم از اين كه داري تمرين انسان بودن را به ديگران ياد اوري مي كني . دوره گذشته فنون مذاكره اولين باب آشنايي من با تو بود وخيلي لذت بردم وحس خوبي در من ايجاد شد بعنوان كسي كه ۲۱ سال كه در كار فروش وبازاريابي كار مي كنه سعي مي كنم هر طور كه شده افكار و تجربيات قشنگتو و همون اهداف توي فكرتو ترويج بدم و بگم كه اميدوارم لايق دوستيت باشم

  • r گفت:

    سلام
    متن فوق العاده تکان دهنده ای بود
    من یک دوره کلاسهای دکتر شاهین فرهنگ رفتم و سعی کردم اطرافیانم رو برای بهتر اندیشیدن و بهتر زندگی کردن به این کلاسها تشویق کنم و تا اونجا که میتونستم سی دی ها رو به دیگران دادم تا گوش کنند

  • یکتا گفت:

    وقتی این متن رو دیدم یه لحطه به خودم امدم که من چیکار کردم برای وطنم من تنها کاری واقعا تا الان تونستم برای جامعه انجام بدم صداقت داشتن و درست بودن که از همه اطرافیانم این رو خواستم که صادق باشن
    در ضمن من افتخار میکنم که هم وطنی مثل شما دارم

  • وصال گفت:

    سلام محمدرضا. پیرو نوشته هات میخوام بگم من اگر بخوام کاری برای وطنم یا جامعه ام انجام بدم برای تعالی خودم یه کاری میکنم برای آگاهانه تر زندگی کردن خودم یه کاری میکنم چون اینجوری تونستم یکی از کوچکترین عناصر جامعه رو از حماقت در بیارم. اینجوری نه سر خدا؟؟؟!!! منتی هست نه سر بقیه مردم اما تلاشی که برای غیر خودم کردم معرفی و پیگیری کتاب به مفیدی به دوستانم و معرفی کلاس ها و دوره هایی که تو برگزار میکنی به دوستانم بوده. و یا سعی کردم بخشیش رو تو یه جمع چند نفری تشریح کنم. این کاری بوده که من انجام دادم…

  • سیما ولی زاده گفت:

    این نوشته هم مرتبط با مطلب شما است. گفتم لینکش را بذارم: http://mossallab.persianblog.ir/post/327/

  • ص.شویکلو گفت:

    سلام.این پستتون رو ۲-۳ باری خوندم و هر بار از کامنت گذاشتن به نوعی در رفتم. اما امروز دیگه خواستم بنویسم.
    اول واقعا ممنونم بابت فایل های مذاکره شما که در بعضی جهات خیلی کمک من کرد و خواهد کرد. واما اصل مطلب:

    من کتاب های خوبی رو که می خونم در وبلاگم معرفی می کنم و حتی هدیه می دم. به کسانی که حتی فقط شاید ۱ بار می بینمشان. حتی دوست های مجازی.
    و مبلغی رو که به عنوان نذر تلقی می کردم همه رو دادم به بچه های بی سرپرست. و شیر خوار گاه پایین شهر . و یه بار هم با یه فردی که چهره معلولی داشت( اسم بیماریشو نمیدونم. ) سینما رفتیم و براش ۳ تار زدم . و هنوزم که هنوزه برام اس ام اس میده و حس می کنم که چقدر ارزشمندیشو فهمید.
    من خیلی از اموزه هام رو مجانی در اختیار دیگران قرار دادم کسایی که واقعا پشتکار عالی داشتن ولی هزینه مالی نداشتن و واقعا هم به نوعی به زندگیم برگشته باز خوردشون.
    و قضاوت نکردن در اعمال ادمها

  • نیما گفت:

    سلام
    همه ما به نوعی زبانن وطن پرستیم ولی در عمل نه وطن پرستی وجود نداره
    حد اقل برای خودمون هم دل نمیسوزونیم
    درسته ولی هرچند کوچیک باید در جهت تعالی این جامعه تلاش کنیم
    خیلی از حرفات رو قبول دارم ولی قبول کن نسبت به بعضی چیزا احساسی جواب میدی و یا نه الرژی پیدا کردی به بعضی کلمات
    به نظر من میشه منسفانه تر هم به قضایا نگاه کرد
    در باره شروع با نام خدا هم حساسیت نشون نده که حتما چون راه تو خداییه نام خدا رو نبری
    میدونم گاهی اسم خدا با جون و دل گفته میشه تا به زبون
    ولی گفتن نام خدا با زبون خالی از لطف که نیست .
    این نام تو بهترین سر اغاز
    درسته که نام خدا باید با عمل نمود داشته باشه استاد. ولی این عمل خوبه ظاهر هم داشته باشه

  • nahal گفت:

    “مخاطب این نوشته شما نیستید.
    شما که من را به تازگی شناخته اید،
    شما که من را از نزدیک ندیده اید،
    شما که فرصت های زندگی من را در غرب و خانه کوچک اجاره ای من را در تهران ندیده اید،
    شما که گذشتن من از صدها میلیون پول اما ایستادن کنار مردم فقیر و ضعیف این کشور را ندیده اید،”
    سلام استاد
    من شما را تازه شناختم
    من شما را از نزدیک ندیدم
    من خانه اجاره ای شما را در تهران ندیدم
    ببخشید که خیلی کوچکتر از شما هستم و این حرف رو میزنم:استاد ،خونه کوچک بابا خیلی بهتر از خونه بزرگ همسایه است.

  • محمد گفت:

    محمد رضای عزیز

    صمیمانه دوستت دارم و افتخار می کنم جزو اون دسته ای هستم، که از نزدیک دیدمت، دلم برای قلمت تنگ شده بود

  • farzaneh.p گفت:

    خیلی عصبی ام زمانی که دارم این کامنتو می نویسم.
    امروز از بدترین روزها بود برای من…
    اتفاق بدی نیفتاد ولی همش درگیر بودم.
    خیلی متاسفم برای خودم.
    تو شهر شلوغی زندگی میکنم که آدما فقط فکر خودشونن و سود بیشتر، براشون اصلا مهم نیست که این سود از کجا تامین میشه.
    از اعتماد مردم، بی سوادی مردم، از هر باگی که بتونن سوء استفاده می کنن واسه رسیدن به خواستشون.
    تو این سایت احساس آرامش میکنم.
    وقتی که کامنتارو می خوندم با خودم می گفتنم: نه، هنوز هستند کسایی که احساس دیگران براشون مهم تر از پوله.
    ولی افراد مثل شما خیلی کمند، این امروز بهم ثابت شد.
    واقعا برای خودم متاسفم و این حس تاسف اونقدر زیاده که با نوشتن نمیشه نشونش داد.

  • نازنین گفت:

    سلام محمد رضای عزیز
    منم یکی از کارهایی که برای رضایت وجودی خودم انجام می دهم اینه که تمام آشغالهایی که بیرون از خونه ایجاد می شه رو جمع می کنم و در اطراف جایی که هستم آشغالها رو تا جایی که بتونم جمع می کنم.یه بار از جنگل کلی آشغال به اندازه چند کیسه زباله جمع کردم که صندوق عقب ماشین پر شده بود.
    چون گفتی که ریاکارانه بگیم اینا رو می نویسم.
    آشغالهایی که مادران جلویی بچه هاشون روی زمین می اندازن بر می دارم و می اندازم توی سطل. جلوی بچه هایی که خودشون هم این کارو می کنن، انجام می دم.گاهی در واکنش بعضی ها تندی می بینم و گاهی مسخره کردن نوجوونها رو.ولی مطمئنم که بعد روی کارم فکر می کنن.
    در محل کارم آبدارچی واحدمون مریضی بدی داره که همه ما نگرانش هستیم.من به نوبه خودم خیلی سعی می کنم اتاقی که هستم رو مدت زمان بیشتری تمیز نگه دارم.
    یه مدتی بود که اینقدر افکار آزاردهنده ای داشتم که هر کی رو پیدا می کردم دلم می خواست فقط حرف بزم و خودم رو روی اون بیچاره تخلیه کنم، خیلی روی این قضیه کار کردم و با جلسات روانشناسی که رفتم الان تونستم کمی بیشتر به خودم مسلط باشم.
    راستش الان که دارم اینا رو می نویسم خیلی حس بدی دارم احساس می کنم همچین کاری هم نیست که عنوان بشه.

    • shabanali گفت:

      نازنین. همین حس بد که به من و تو دادن که کار خوب باید بزرگ باشه، باعث شده خیلی وقتها دست به هیچ کاری نزنیم.
      برآیند همین کارهای کوچک خوب میشه یک کار بزرگ.

  • سهیلا گفت:

    سلام
    الان داشتم تو یکی از سایتهای خبری در مورد مجازات ۴ تا زور گیر مطلب میخوندم . توی بیوگرافی همشون شرایط زندگی نامناسب بود. همشونقبلا ازشون زورگیری شده بود برای مبالغ بین ۱۲ تا ۷۰هزارتومان زورگیری کرده بودن و حالا مجازات اعدام .البته دلیل زورگیریشون هم بدست آوردن پول برای بیماری مادر یکیشون بود .از طرفی مطالعات نشون میده آمار جرم توی کشورهایی مثل بلژیک که سطح رفاه عمومی بالایی دارن یک صدم متوسط جرم جهانییه .من نمیدونم توی اون کشورا آدما ذاتا بهترن یا بخاطر رایگان یا کم هزینه بودن خدمات درمانی – مجبور – به زور گیری نیستن.و اینکه طی قرنها آیا کسی با تنبیه درست شده ؟

  • دانشجو گفت:

    بنام خداوند جان و خرد

    سلام بر استاد گرامی خودم

    مدتی است که شروع کرده ام تا به همسرم عشق بی قید وشرط داشته باشم. او را به خاطر خودش و نه اعمالش و نه افکارش ، دوست داشته باشم. یاد بگیرم که در مقابل بدیهایش هم مهربانی کنم. تلاش می کنم که به قول وین دایر ، حتی زمانی که حق به جانب من است نیز مهربان باشم. مهربانی و دوست داشتن زمانی ارزشمند است که بی قید وشرط باشد و بی دریغ. دوست داشتن و عشق شرطی پایین درجه ترین نوع مهربانی است.
    اگر بتوانیم و موفق شویم که این نوع از عشق و دوست داشتن را ( که از صفات حضرت حق است) در مورد نزدیکترین فرد زندگیمان آغاز نمائیم سپس قادر خواهیم بود که این نوع نگرش را در کل جامعه توسعه و بسط بدهیم.

  • فایزه گفت:

    از تو یادگرفتم که کمتر غربزنم که کمتر با انگشت به نشانه مقصر بودن به این و ان و دیگران اشاره کنم یادگرفتم چیزهای زیادی که میدانستم چیزهای خوبی هستند اما هرگز قدمی برای تجربه شان برنداشته بودم.خب زندگی فرصت خوبی است برای تجربه برای زندگی کردن اما اینکه برای کشور و ملتم چه کردم؟خب راستش را بخواهی من از خودم شروع کردم چون خوب میدانم که تاوقتی به خودم کمک نکنم به هیچکس کمک نخواهم کرد.من هرهفته به اینجا سرخواهم زد

  • رضا گفت:

    تو یکی از فایل های رادیو مذاکره که اینترویو خودتون بود گفتید چیزهایی که تو کلاس میگید کاملترش تو کتابا و اینترنت هست..مهم اون حسه که به دانشجو میدید..منم به عنوان عضوی که در دانشگاه درس میدم(دانشگاه ازاد) سعی کردم اون حسه تو حرفاتونو به بچه ها انتقال بدم….. دانشجویی هم دنبال اساتیدی بودم که این حس میدادن..واقعا لذت بردم از رادیو مذاکره…

  • آیدا گفت:

    هر شب چند صفحه از کتابی که آقای شیری پیشنهاد کردند “ماندن در وضعیت آخر” رو مطالعه و در طول روز تمرینش می کنم . حتماً کتاب بعدی من کتاب” مذاکره ” شما خواهد بود . آقای شعبانعلی خیلی ساده بگم : من به عنوان یک شاگرد با شما هم قدم شدم . مرسی

  • hadis ahanin گفت:

    سلام
    كلا خودم رو آدم مفيدي واقعا نميدونم. ميفهمم افسردگي و قرص و سردرد چيه. چون چند ماهه يا ميرم روانشناس يا مغز و اعصاب. همه يه نظر دارن. افسردگي
    آقا محمدرضا تنها كار مفيدم اينه كه راجع به ديگران زود قضاوت نميكنم، حتي اگه بدترين مار رو انجام داده باشه. سعي ميكنم اطرافيانم رو هم قانع كنم زود قضاوت نكنن و تجسس نكنن توي زندگي مردم.

  • سینا ثابتی گفت:

    استاد عزیزم
    ممنون از متن زیبایی که نوشتین و فرصتی رو که برای فکر کردن در اختیارمون گذاشتین،من افتخار آشنایی شما رو دورادور از سایت شما و از نزدیک در کلاس های دکتر شیری داشتیم،
    ،بعضی آدما از طعام لذت می برند و بعضی ها از اطعام،شما جز دسته ی دومی؛و من از بابت آشنایی با شما و اندیشه های شما به خود می بالم .
    یاد میگیرم مردمی هستند از جنس مردم،سرشون رو پایین انداختند و برای مردمشون خدمت می کنند،بدور از هر گونه منت گذاشتن و ادعا کردن؛تلاش می کنن که هر روز کمی بیشتر از دیروزشون رو خدمت کنند و این امروز کمی بیشتر از دیروز رو سالهاست که با تمام سختی هاش در حال انجامش هستند.
    من زیاد کتاب نخوندم،تلاشم اینه بیشتر یاد بگیرم و وقتی همین تعداد کتب رو می خونی،؛جنس درد رو از تمام جنس های موجود در بطن جامعه ات تشخیص می دی،می فهمی شاید بهتر بود چیزی نمی خوندی،شاید بهتر بود سرتو می کردی توی برف؛اما یه حسی بهت میگه کمه،کمی بیشتر بدون،بفهم و به همون میزان تحمل رو در درونت پرورش بده.!!
    آدمی که دردش از جنس آگاهی هست،درد کمی رو با خودش نداره!!،دردی که با بیشتر شدن آگاهی بیشتر میشه و البته اعتیاد آوره این اگاهی!و البته درد.
    من نمیدونم کارهایی که کردم جز اینا به حساب میاد یا نه،اما از اونجایی که از گفتنشون شرمنده نمیشم احتمال اینکه کار مفیدی باشه هست.
    من سالی ۱۰۰ تا ۱۲۰ تا دانش آموز دبیرستانی داشتم،توی این سالها که درس می دادم،باهاشون دوست بودم و یادشون دادم باهم و برای هم خوب بخوان.من یاد گرفتم باهاشون هماهنگ بشم،با زرنگ ها حرفی برای گفتن داشته باشم و با تنبل ها کمک باشم.
    سعی کردم جدای از تدریس اون درس خاص،بهشون دید بدم،فکر کردن یاد بدم،اینکه میشه بد بود ولی خوب بودن هم یه انتخابه،گاهی نیازه اونو انتخاب کنید.
    سعی کردم اگه کمکی نمی کنم لااقل روی این نسل جراحتی وارد نکنم. الان بعد از گذشت چندین سال که شاگردام فارغ التحصیل شدن برام از خاطره ی کلاس ها می گن،برام لذت بخشه، من سنم اونقدر زیاد نیست که سردی و گرمی زندگی رو چشیده باشم،اما به قدر زندگی تلاش کردم که محیط رو برای خودم،اطرافیانم،مردمم کمی بهتر کنم. و البته تلاش های بیشتری می کنم،گاهی خسته می شم ،غر می زنم، ولی آدم هایی مثل شما رو می بینم انرژی می گیرم، به قول دکتر شیری مملکت ما کار زیاد داره غر نزنین.
    ببخشید طولانی شد،فقط خواستم بگم وجودتون یه قسمتیش برای خودتونه،قسمت زیادیش برای ماست،ممنون از وقت و انرژی و تلاشهایی که برای ساختن خودتون کردین و مارو هم درش سهیم کردین.

  • Neda.sh گفت:

    سلام جناب آقاي مرامي خيلي ممنون كه براي من پيغام گذاشتيد اما قصد من از پاسخ دادن به كامنت نسيم جان آزار، بي احترامي،بي ادبي ،ناجوانمردي و …به ايشون نبوده اگر يكبار ديگه نوشته تون رو بخونيد و با پاسخ من به نسيم عزيز مقايسه كنيد تمام چيزهايي اعم از بغض ، تعصب، توهين، تحقير، به دور بودن از تواضع و ادب و فرهيختگي و … رو كه بيان كرديد كاملأ متوجه ميشيد
    باور كنيد من با خوندن چند كامنت از شما روي اسمتون كليك كردم كه وبلاگتون باز بشه و بيشتر با شما آشنا بشم چون حرفهاتون جديد و قابل توجه بود برام وحرفهايي بود كه پختگي نويسنده رو ميرسوند ولي چون با گوشيم وصل شده بودم فعلأ موفق نشدم وارد سايت بشم اعتراف ميكنم متوجه بعضي از حرفاتون نشدم نميدوم كنايه است يا به صراحت حرفي رو كه تو دلتون هست نوشتيد و من هنوز دركش نكردم و هنوز هم چند تا علامت سوال بزرگ از مفهوم كامنتهاتون توي ذهنم هست كه چون اين سايت محل مناظره افراد نيست صبر ميكنم تا با گذر زمان جوابشون رو پيدا كنم حالا آقاي مرامي بزرگوار شما به عنوان برادر بزرگتر نصيحتيم كرديد كه به ظرفيت سازي خودم بپردازم اين حرفتون رو خيلي دوست دارم اما آيا شما در پاسخ به من اين رو رعايت كرديد با اين حال چشم به حرفتون گوش ميدم چون يقين دارم كه ظرفيت شما خيلي بيشتر از منه
    و اگر پاسخ من به نسيم جان باعث رفتنش از اينجا ميشه از طريق همين سايت ازشون معذرت ميخوام اميدوارم باور كنند كه قصد من آزار ايشون نبوده و اماشما آقاي مرامي نميدونم معذرت خواهي به شما بدهكار هستم يا نه اما با خوندم متن بسيار بسيار تند و بي رحمانه تون چند تا حسرت موند رو دلم اينكه: اي كاش شما با غير هم نسلان خودتون (من) مهربانتر و با سعه ي صدر بيشتري برخورد ميكرديد و اي كاش شما با نوشته و لحن بيانتون من رو متوجه اشتباه احتماليم ميكرديد مني كه به قول خودتون جوزده شدم و مقصد رو نميدونم كجاست و …
    راستي نگران نيستيد با اين پاسخ تند و آزار دهنده كه نزديك بودگريه ام بندازه اين من باشم كه ازاين خونه برم؟دقيقا رفتيم سر خونه ي اولمون شما منو متهم به چيزهايي كرديد كه دقيقا هزار برابر شديدترشو به خودم تحويل داديد نگران نباشيد من از شما دلگير نشدم و شما رو هم دوست وانسان فرهيخته ايي ميدونم شايد كار من اشتباه بوده و اون لحظه شما از دستم عصباني شديد ديگه اينجا يه معذرت خواهي بهتون بدهكارم اميدوارم هم شما و هم صاحبخونه من رو ببخشيد

    • ثنا گفت:

      سلام ندا جان
      نمیدونم چند سالته، از کجایی و یا کار و تحصیلاتت چیه، ولی به آرامشی که تو لحن کلامته و به سعه ی صدرت غبطه خوردم.خوش به حال آدمای خوبی که اطرافت هستن و لحظاتشون رو با تو شریکن.
      شاد و سربلند باشی دوست خوبم

  • علی ساعی گفت:

    با سلام اول از همه یک خواهشی دارم شما چرا از گفتن ونوشتن نام خدا میترسین تاحالا از شما بنام خدا نشنیدم و ندیدم

    • shabanali گفت:

      تا حالا؟ تا حالا چند وقت با من بودید؟
      چرا من نمی شناسمتون؟
      جایی از من شنیدید که من گفته ام از گفتن نام خدا میترسم؟
      من تمام زندگیم راه خداست… نام خدا به کارم نمی آید…

      ضمناً من هزار دغدغه برای دین و ملت و جامعه ام دارم که گفتن و نگفتن نام خدا حداقل جزو هزارتای اول نیست.
      در این کشور میلیون ها آدم هستند که به جای هزار دغدغه من، یک دغدغه دارند آن هم فریاد کردن نام خدا به صدای بلند است تا نغمه های شیطانیشان در آلودگی صوتی گم شود.

    • علیرضا گفت:

      در کتاب کریم فرمود : و لذکرالله اکبر= یاد خدا امریست عظیمتر
      اگر کسی یاد خدا بود ، شنونده است که نام خدا را نمیتواند استنتاج کند. خدمت دکتر الهی قمشه ای بودیم و فرمودند کسی بهشون گفته چرا از نهج البلاغه نمینویسیدو نمیگید و ایشان گفتند تو معلومه نهج را هم درست نخونده ای وگرنه متوجه میشدی که حافظ و مولوی و امیلی دیکنسون ، بیان دیگه همون فرمایشات هستند . الغرض اگر کلامی در کسی موجب روشن شدن چراغی در دلی بشود ، این یعنی یاد خدا زیرا تنها خداست که از جنس نور است : الله نورالسماوات و الارش
      بنده میدانم در قلب اقای شعبانعلی ، نوری روشن است که در این وانفسای تاخت و تاز ابلیس ، عجب ضرب شصتی دارد
      علیرضا شیری

  • آناهیتا گفت:

    اومدم ببینم مطلب جدید چی گذاشتید دیدم هنوز بازخوردهای این مطلب ادامه داره.
    بعضی از کامنت ها رو خوندم.به جرات میتونم بگم تاثیر گذاری و کاریزمای فوق العاده ای دارید.
    ——–
    دیروز در این خصوص ۲تا میل هم براتون فرستادم.

  • علی ساعی گفت:

    کاش به جای هزاران حرف تکراری یک بار اندیشه هایمان را آفت زدایی کنیم.کاش به جای مطالعه مکتبهای ایسمی خودمان را مطالعه کنیم کاش به جای مصرف علم و کلمه علم ساز وگشاینده باشیم کاش به جای اتنکا به دیگران خودمان کاری بکنیم ……………….آقای شعبانعلی عزت نفس فراموش نشود

  • نسرین گفت:

    من کاری برای این مملکت نکردم اما تو۸/۹سال سابقه کاریم هیچوقت کم نذاشتم،بیشتر از خود کارفرماها هم جوش کارشون زدم.مهم نیست فهمیدن یا یا قدر دونستن یا نه اما من به قسمی که معلم هنرستانم تو سال سوم ازمون خواست یاد کنیم تا کم نذاریم و برای منافع خودمون حقی رو پایمال نکنیم وفادار موندم
    برای همینم الان مثل خیلی از همکارهام نیستم که با تهی علمشون درآمدهاشون چندبرابر من هست
    بنظر من بزرگترین خیانتی که ما ایرانیها در حق خودمون میکنیم اینه که به کار خودمون ایمان نداریم.به کاری که باید انجام بدیم و بر عهده مون هست.فقط کار میکنیم بخاطر سر برج بدون اهمیت دادن به کیفیت کاری که انجام میدیم
    نمیگم من کامل این حق بجا آوردم اما انقدر شهامت داشتم که هر بار کاستی ازم سر زد خودم تنبیه کنم
    چندسال ÷یش کارفرمایی حاضر به پرداخت عیدی و بازپرداخت مرخصی کارگرهاش نمیشد.خیلی تلاش کردم اما راضی نشد،گفتم به من چه،دیگه بیشتر از این که نمیتونم مایه بذارم
    بعد عید کارگر مسنی اومد تو اطاقم گفت امسال بچه هام هیچ جا نرفتن چون میخواستم با عیدیم براشون بعد یک سال لباس نو بخرم و نتونستم…این گفت و رفت!
    همون لحظه استعفام نوشتم و منم برای همیشه رفتم و سه ماه بیکار بودم
    از اونوقت دفاع از حقوق کارگرها و کارمندان برام اولویت اول داره
    فقط تو ۱چیز شفاف نیستم.با دارایی و بیمه که خب خیلی ها مثل من نیستن.البته برای همین موردم ناراحتم.درسته مالیاتهای ما شاید درصدیش هم خرج خودمون نشه اما اینکه عادت کنیم برای هر چیز قانون دور بزنیم و راه فرار ایجاد کنیم خیلی جالب نیست.حتی دولت ما هم خودش قوانینش دور میزنه
    شاید جزء معدود آدم هایی هستم که بالینک شدن قسمتهای مختلف اداره مالیاتی و قوانین کداقتصادی جدید خوشحال هستم که تا حدی شفافیت حکمفرما میشه
    تا همین لحظه شفاف سازی ما تونستیم ۲۷۰میلیون تومن پولی که از یکی از شرکتهای عظیم دولتی بخاطر عدم شفافیت ارزش افزوده طلب داشتیم وصول کنیم!
    .
    .
    .
    به هرحال فکر میکنم اگه از همون لحظه که از درب خونه میایم بیرون خودمون مقید به رعایت قوانین بدونیم ،وظایفی که بهمون محول شده رو سعی کنیم درست و کامل انجام بدیم نه فقط از سر بازکنی و بزن برویی و پارتی بازی،کلاه برداری،حق خوری و… به حساب زرنگی و کسب منافع بیشتر نذاریم بزرگترین خدمت به مملکتمون انجام دادیم

  • سام گفت:

    محمدرضا جان

    ممنون از متن زیبات.

    نوشته ات رو که خوندم یاد ۲ تا جمله مشهور افتادم:

    – جان.اف.کندی: نپرسید کشورتان برای شما چه کرده است؟… بپرسید شما برای کشورتان چه کرده اید؟

    – لیانگ هنکاک (میلیاردر صنعت فولاد): بهترین روش برای کمک به فقرا اینست که خود تبدیل به یکی از آنها نشویم.

    متاسفانه وضعیت فعلی طوریه که هر کسی کلاه خودش رو سفت چسبیده که باد نبره، ولی چیزی که تو ۲ سال زندگی در خارج از کشور دیدم این بود که اونجا هر کسی به سهم خودش توی یه زمینه ای که دغدغه اش بود به مجموعه هدفش کمک می رسوند. اگه می تونست مالی و خیلی وقتها هم با یکی دو ساعت کار داوطلبانه در هفته برای افرادی که نیاز به کمک داشتن.

    هر کسی هر هنری داشت سعی می کرد یه خیری از این هنر و تخصصش به کسی که توان مالی خرید اون خدمت یا محصول رو نداشت برسونه.
    اگه آشپزی بلد بود یک وعده در هفته می رفت جایی و برای بی خانمان ها غذا درست می کرد. اگه دکتر بود هفته ای یک ساعت می رفت محلات فقیرنشین فقرا رو رایگان ویزیت می کرد. اگه حتی هیچ کاری یلد نبود می رفت هفته ای ۲ ساعت به دردل سالمندها گوش می داد یا با بچه های معلول تو بیمارستان بازی می کرد و براشون کتاب می خوند.

    انواع موسسات خیریه هم ایجاد شده برای کمک به دقیقا اون زمینه ای که هر کس می خواد. فقیر و غنی هم نداره؛ حتی آدمهای مشهور و ستاره های سینما هم کار داوطلبانه می کنن.

    هنوز هم تاسف می خورم که کار ثواب تو مملکت ما خلاصه شده به دادن غذای نذری ، اون هم یکی دو بار در سال، اونهم به همسایه ها و فامیلمون که وضعشون از خود ما هم بهتره! بجای کمک به ساخت یک مدرسه توی یک منطقه محروم (یا حتی تجهیز جزئی اش تا بچه های دبستانی توی آتیش بخاری های نفتی عهد بوق نسوزن)

    یا بجای کمک به تامین بخشی از هزینه کمرشکن داروهای یک بیمار صعب العلاج، یا تامین بخشی از هزینه ازدواج دو تا جوون ، هرسال برای ثواب دوباره و چندباره مکه می ریم که حاجی تر (!!!) بشیم.

    البته من خوب بودن این نوع کارها رو هم نفی نمی کنم ولی چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.

    امیدوارم روزی برسه که کمک به دیگرانی که به کمک ما نیاز دارن رو وظیفه خودمون بدونیم و اولویتهامون درست بشن … کسی چه می دونه شاید خودمون هم روزی نیاز به کمک پیدا کردیم.

    به قول مادربزرگم (روحش شاد): “دست دهنده هیچوقت محتاج نمی شه”

  • رضا گفت:

    سوارکردن آدمهای پیاده بدون گرفتن کرایه

  • ناشناس گفت:

    سوار کردن آدمهای پیاده بدون گرفتن کرایه

  • آزاده گفت:

    سعی میکنم تا ان جا که ممکن است انگشت اشاره ام را برای یافتن مقصر از روی دیگران بردارم وخودم را مسئول هر انچه که برایم اتفاق میافتد بدانم اینرا به کودکانم یاد میدهم ودر آخر در هر فرصت ممکن یافته هایم را با دیگران تقسیم می کنم .دو اصل وجدان و دیگر خواهی را سرلوحه ی اصولم قرار میدهم حتی اگر “دیگران ” به ان اعتقادی نداشته باشند …. این می تواند آغازی باشد برای تغییرات بعدی من …دگرگونی در هر موضوعی از فرد “من ” آغاز می شود…

  • جامعه گفت:

    از گفته های دکتر غلامحسین صدیقی پدر علم جامعه‌شناسی در ایران
    عشق ایران آنچنان در جان او ریشه داشت که در آخرین لحظات و در زیر چادر اکسیژن فریاد برآورد: پاینده باد ایران!…. و سپس جان به جان آفرین داد.
    او بزرگترین کاستی این ملت را چنین ترسیم کرد:

    «بزرگترین عیب ما بی‌انصافی است. بی‌انصافی دردآوری دربارهٔ دیگران» و در جای دیگری نوشت:«جامعه‌ای شایستهٔ بقاست که در آن انسان ارجمند و عزیز و گرامی باشد.»

    وی در بحبوحه انقلاب در مورد وضعیت آینده ایران چنین گفته بود:

    «روزی خواهد آمد که شما در عرصه بین‌المللی از آوردن نام ایران و ایرانی خجل و شرمسار باشید.
    یادش گرامی(منبع ویکی‌پدیا)

  • نسیم گفت:

    سلام فکر می کنم همه ی ادم هایی که این جا هستند وشما را از نزدیک ندیده اند خیلی مشتاق اند با شما ملاقات کنند! می دانم هیچ وقت شما را نخواهم دید و فرض محالی است اما دوست دارم اگر این اتفاق هم بیفتد زمانی باشد که من به موقعیت وموفقیتی برسم که شما مشتاق باشید مرا ببینید نه من شما را نمی دانم شاید سال ها بعد باشدشاید هم هرگز رخ ندهد.اما تلاشم را می کنم وخواهم کرد( قبلا بادیدن هوش واستعداد شما حسرت می خوردم اما الان فهمیده ام که من هم فرقی باشما ندارم فقط به تلاشی زیاد برای موفقیت نیازدارم)

  • ثنا گفت:

    بخاطر تغییر ناگهانی نظام آموزش ابتدایی که کلاس ششم به مقطع ابتدایی اضافه شد، متاسفانه یه مشکلی برای اغلب معلمای این سال تحصیلی و همین طور دانش آموزا پیش اومد و اون اینکه ریاضی این سال یه تغییر عمده کرد و تقریبن مشابه ریاضی دوره ی راهنمایی بود که هم معلمای عزیز در انتقال مفاهیم و هم بچه ها در درکش مشکل داشتند و همین طور درسی به نام کامپیوتر اضافه کردن که خیلی زیاد در علاقه و تمایل آینده ی دانش آموزا به این دانش و رشته ی تخصصی تاثیرگذار خواهد بود و متاسفانه اغلب معلمای ابتدایی در آموزش اون به بچه ها تخصص کافی ندارن – من خودم این مشکل رو سال سوم دبیرستان با درس انفورماتیک داشتم که اون سالها به علت ناواردی معلم اون دوره، من و خیلی از همکلاسیهامو کامپیوتر زده کرده بود، علیرغم علاقه و اشتیاقی که به درس داشتیم – این دوتا درس این اواخر شده بود یکی از دغدغه های من و آینده ی این دانش آموزای کوچیک که به خاطر این بی برنامگی چقدر در سالهای آتی از این دو درس مهم فراری خواهند بود. واسه همین یه آگهی نوشتم و زدم تو تابلو اعلانات و در دو تا مدرسه ابتدایی نزدیک خونمون و الان بعداز ظهرا که تو خونه هستم، یه کلاس شاگرد کوچولو دارم که بهشون ریاضی و کامپیوتر یاد میدم. در ضمن ۲ تا از معلمای این بچه ها هم چند روزیه سر کلاسم میان.
    و دیگه اینکه : هر دفه که فایلای مذاکره رو آپ میکنی ۸ نفر هستن که بی صبرانه منتظرن تا من براشون دانلود و کپی کنم : همسرم، داداشم که دوم دبیرستانه و مشتاقتر از همه ست و میدونم که به همکلاسیاشم میده، پسرم که هنوز به دنیا نیومده ولی مطمئنم از بس این فایلها رو تو خونه یا ماشین با صدای بلند پخش کردم، به صدای تو بیشتر از صدای من عادت کرده :-)) و بقیه شم همکارام و دوستای نزدیکم.
    البته این کارا پر از حس خوبه که خودش میشه بهای کاری که میکنیم.

  • علیرضا کاشانی ثابت گفت:

    گه ملحد و گه دهری و کافر باشد

    گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

    باید بچشد عذاب تنهایی را

    مردی که ز عصر خود فراتر باشد

  • لیدر گفت:

    خیلی خوب بود استاد.من فایلهای رادیو مذاکره شما رو اول خودم گوش میکنم که واقعا برام مفیده و بعد به همکارم منتقل میکنم.

  • عباس گفت:

    یه کار کوچیک
    وقتی با دوتا خانوم ژاپنی تو هند هم صحبت شدم وگفتم ایرانیم به شوخی علامت تفنگ نشونم دادند ولی من خندیدم وگفتم ایرانی ها خیلی مهربونن و…بعدش که من رو دیدن دست تکون میدادند یعنی همین خنده وشوخی یه تاثیر کوچیکی روشون گذاشت

  • بی نام (حتی مستعار) گفت:

    سلام

    اولین باری هست که به این سایت سر میزنم
    من بیشتر شما رو با همایش ها و مطالبی که درباره مذاکره بود میشناسم ولی متن تاثیرگذاری اینجا نوشتین.

    به خاطر چند خط قرمز پایان نوشتتون می نویسم.

    یکی هست به نام من!

    که نمی تونه توی هوای سرد و گرم وقتی کنار خیابون یه پیر زن عصا بدست یا یه پیرمردی که یه کیسه خرید براش بار سنگینیه یا زنی که بچشو تو بغل گرفته ترمز نزنه و اونا رو تا مقصد نرسونه.

    باید تجربه کنید تا بدونید چه حس دلنشینیه که با یه کمک کوچیک در طرف مقابلت این حس رو ایجاد میکنی که خدا واسش کمک فرستاده و همین الان داشته بهش گوش میداده وقتی میگه “خدا خیرت بده، کاش از خدا یه چیز دیگه هم خواسته بودم”

    یکی که حتی نمیتونه به فکر پوشک نداشته ی بچه ی اون زن بی پول نباشه.

    یکی که هرکار میتونست کرد تا اون دخترک فقیر و بی پشتوانه که تنها کورسوی روشنی که می شد توی آینده اش به وجود آورد قبولی تو دانشگاه بود قبول بشه، پا به پاش رفت تا ثبت نامش رو انجام بده و تا جایی که می تونست بهش امید و انگیزه داد تا اگر دردهاش کم نمیشه حداقل بیشتر هم نشه.

    یکی که مدتی طولانی زمان صرف کرد تا یه انسان دیگه کاری رو انجام بده و تغییری ایجاد کنه که این تحول نقطه ی عطف زندگی اون شخص شد.

    و …
    و …
    و …

    کسی که واقعا و واقعا سعی کرد هر جا میتونه به جای ماهی دادن به کسی که نیاز داشت به اون ماهی گیری یاد بده بی چشمداشت بی چشمداشت.

    والبته تمام این صرف زمان و انرژی ها هیچ لطمه ای که به زندگیش نزد هیچ، الان اون یکی از موفق ترین های دوره ی خودش هست.

  • پگاه گفت:

    یک چیزی تو این پست من و به شدت ناراحت کرد و این جمله بود “شما که انبوه داروهایی را که برای پنهان کردن افسردگی و ماندن در این خراب آباد میخورم، ندیده اید،” ….:(

  • سهیلا گفت:

    سلام
    من یه دختر کوچولو رو به کفالت گرفتم
    و دارم سعی میکنم در آمدم رو بیشتر کنم تا تعدادشون رو بیشتر کنم

  • سیما ولی زاده گفت:

    و اما قراری که در بالا گفتین. به احترام حرف شما، امروز داستانی را ضبط کردم که در همین زمینه است. سه دقیقه و نیم شده: https://soundcloud.com/simushga/js30u3pyzqkb

  • Elham.B گفت:

    سلام
    من شما رو نمیشناسم˛شاید فقط یک اسم˛ یک مصاحبه تلوزیونی˛ یک کتاب و چند فایل صوتی… ولی اعتراف میکنم که آنقدر توانمند احساستون رو بیان میکنید که گویا از نزدیکترین افراد به من نزدیکترید و حس میکنم میتونم بفهممتون و حتی شما رو در اون حس تصور کنم…
    نمیخواستم نظری بدم ولی دیدم نمیتونم…
    من تاحالا برای کسی کاری نکردم و هرچه کردم برای خودم و دلم بود˛ آخرین وبزرگترین کار مفید زندگیم این بود که واقعـا” خود واقعیم باشم اینطوری میدونم که میتونم به اطرافیان بیشتری کمک کنم˛شاید یک لبخند در اوج ناراحتی و غم˛ شاید یک راه و منظر جدید در اوج ناامیدی˛ شاید بهانه ای برای بیخیالی در مشکلات روزمرگی…
    یک قانون برای خود دارم و اون اینه که کاری که دوست ندارم کسی در حقم بکنه در حق دیگران انجام نمیدم و همیشه خودم رو جای طرف مقابلم میذارم…
    نمیدونم شاید اینقدر آرمانگرا هستم که دوست دارم تمام اطرافیام خوشبخت˛ سلامت و موفق باشن˛ من زمانی فکر میکردم میشه برای تغییر شرایط دیگران کاری کرد ولی الان میدونم تنها کاری که میتونم بکنم اینه که براشون آرزوهای خوب داشته باشم و به اونها در رنگ کردن وخلق آرزوها وزندگیشون کمک کنم و حضور خدایی رو یادآور بشم که در همین نزدیکیهاست و بسیار به یاد ما…
    ولی یه کار دیگه ای که میدونم میتونم انجامش بدم اینه که وقتی برای کسی آرزویی هرچند بزرگ دارم(به شرطی که به اندازه یه اپسیلون با این آرزو احساس همنوایی بکنه)هر اتفاقی می افته تا اون آرزو محقق بشه. آرزوی من برای شما “محمدرضا عزیز” و هرآنکه این کامنت رو میخونه اینه که: امیدوارم هیچوقت به خاطر هیچ ناراحتی و بیماری دارو مصرف نکنید و شما میتونید…
    همین!

  • سیما ولی زاده گفت:

    نوشته تون دغدغه ما هم هست. اما من فکر می کنم به جای ترجیح منفعت ِجامعه به منفعت خود، باید برای فراهم کردن یک بستر تلاش کرد. بستری که در اون، در فضایی شفاف منفعت جمعی همراستا باشه با منفعت های فردی. رشد بر مبنای فداکاری نمی تونه پایدار باشه

  • آرزو گفت:

    راستي امروز كتاب جديد مذاكره رو از آقاي كياني تو دانشكده مديريت گرفتم حتماً مي خونمش گرچه قبلاً كلاسش رو اومدم و حتي فايلها رو دانلود مي كنم اميدوارم خدا به شما تن سالم و دل خوش و آرامش خاطر عطا كنه
    آدمهايي مثل شما نايابن
    يه درخواست اگه ميشه ساعت كامنت گذاري رو درست كنيد مثلاً من ۴٫۳۰ عصر كامنت گذاشتم اما ۱۲٫۵۹ خورده!!!

  • اشكان گفت:

    محمدرضا دوستت دارم و به تمامي آرمانهاي والا و انساندوستانه ات احترام ميذارم
    هرچند محتاج شرم ملي باشم ،از اينكه هموطن هايي مثل تو دارم احساس غرور ميكنم

  • anahita.s گفت:

    من کمی دیر این پست را خوندم ولی دوست داشتم نظرمو بگم…
    من هم وطن پرست نیستم … و مثل کار بزرگی که در سطح کلان برای کشورم مفید باشد انجام نداده ام….
    اما به نظر من هر انسان به اندازه خودش میتونه برای جامعه کاری انجام بده … شاید یک آدم کوچک و معمولی مثل من کمکی کوچک و انسانهای بزرگتر و با توانایی بیشتر کمکهای بزرگتر..
    من یک معلم ساده هستم و شاید بزرگترین کارم آموختن دانشهای ناقصم به دیگران بوده و از کارم در حد خودم رتضی بودم چون هنگامیکه اثر یادگیری و کلامم را در چشمان راضی یک دانشجو یا دانش آموزم میبینم وجدانم کمی آرام میگیرد…
    اما به ماندن در اینجا خیلی هم اصرار ندارم… شاید در هر کجای دنیا که کار میکردم نسبت به کارم همین تعهد را داشتم!!!!!!

  • عجب کامنت متری ایی گذاشتم من!!!!!!!!!!
    شرمنده دستم گرم شد به تایپ نفهمیدم چقد نوشتم این باکس هم کوچیکه ادم نمیفهمه چقد مینویسه وقتی سند میکنه تازه میفهمه وایلا ترکونده حالا کی حال داره بخونه؟!!!!!!:)))

  • اسماء گفت:

    شاید تنها کار مفیدی که برای وطنم کرده باشم اینکه به همسرم می گم باید فقط مال حلال بیاری تو خونه
    از کارت نزنی به بهانه اینکه زودتر بیای پیش من
    دیرتر بیا ولی پاک بیا

  • Neda.sh گفت:

    سلام نسيم جان
    نميدونم از كي تا حالا خواننده سايت محمدرضا شعبانعلي هستي و آيا همه ي مطالب رو دنبال كردي يا نه؟
    اما دوست دارم چند كلمه باهات صحبت كنم جهت رفع سوء تفاهم
    نسيم عزيز تو دختر شجاعي هستي چون از همون اول حرفات به سن كم و عقل كمت(در مقايسه بامحمد رضا) اعتراف كردي من به عنوان يكي از خوانندگان سايت محمدرضا چند ماهي است از طريق فضاي مجازي با ايشون آشنا شدم و نوشته هاشون رو دنبال ميكنم از نظر من اسم كارهاي ايشون تعريف از خود نيست بلكه دارند خودشون رو به كساني كه تازه وارد خونه مجازيشون شدند معرفي ميكنند شما بايد همه ي پستهاي ايشون رو بادقت و چند بار مطالعه كني تا دچار قضاوتهاي سطحي و اشتباه نشي شايد خيلي از ماها اول راه مثل شما فكر ميكرديم اما از ترس دچار شدن به بيماري قضاوت اون رو مطرح نكرديم تا اينكه بعد از گذشت يك مدت و شناخت بيشتر(كه خود محمدرضا تو بالا بردن اين سطح شعور و شناخت مخاطباش خيلي نقش داشتند)فهميديم بله باز هم قضاوت نادرستي داشتيم نسيم عزيزم ايشون در پي اثبات خودشون به من وشما وامثالهم نيستند چون به قول معروف
    “ماه كه پيداست چه حاجت به اشاره” درك شرايط موندن يا رفتن انسانهاي بزرگ و توانمند نياز به قوه ي تشخيص بالايي داره
    و اما در مورد جمله آخرت يعني شيريني كارهاي پنهان
    خداوند در قرآن فرموده اند((كارهاي نيك رو آشكار كنيد و آشكارا انجام دهيد تا ديگران نيز تشويق به انجام اونها بشن))و همچنين فرموده اند((در نيكي كردن از يكديگر پيشي بگيريد و يكديگر را در انجام كارهاي خوب ياري دهيد))
    پس پنهان كردن كارهاي خوب آيه ي است ساخته ي ذهن خودمون
    نسيم گلم اميدوارم از من دلگير نشده باشي هدفم يه گفتگوي ساده بود با يه دوست تو خونه ي مجازي و چون گفته بودي با شنيدن اين حرفها احساس بدي پيدا كردي خواستم كه احساس بدت رو تغيير بدم ديگه نميدونم چقدر موفق شدم
    از محمد رضا ي عزيز هم عذر ميخوام

    • سلام
      اگر قرار نیست من نیز همانند نسیم با یک پلاک درشت “قضاوت ممنوع ” متهم به انحراف از مسیر شوم بگذارید پاسخ شما را با کلمات خودتان بدهم کلماتی که به نظر نمیرسد در حد یک منتقد و فرهیخته اجتماعی باشد . اولین چیزی که استاد محمدرضا یاد می دهد تواضع و ادب است و خود نیز در مطالبش پای بند آن است اینکه یکی از دوستان را با کلماتی سخیف که شاید نشان از تواضعش باشد بیازاری و آن را از محفل ادبی و انتقادی این جمع خارج سازی بدور از جوانمردی است شما می توانی نظر خود را بگویی همانطور که دیگران ابراز می کنند فحوای کلام نباید شما را غافل کند به عمق بیاندیشید والا در سطح مرداب گلهای زیباو خوش رنگ و بو هستند.دوست خوبمان خانم ندا , توصییه می کنم به ظرفیت سازی خود مشغول شوی نه ذوب شدن در فردیا گروهی که نمی دانی مقصد کجاست؟ اگر گذری به اوایل سال ۵۷ تا سال ۶۰ داشته باشی و یا از ریش سفیدان قوم بپرسی همین ذوب شدن ها در اشخاص بود که ما را به بیراهه کشاند بیاددارم روزی مسعود رجوی در همین ورزشگاه امجدیه به دلیل فوج هواداران و شیفتگانش هل من مبارز می طلبید و جوانان این مرز و بوم فدای کلمات شیوا , بلیغ و وطن پرستانه این فرد شدند استاد محمدرضا اگر قصد روشنگری دارد که من حدس می زنم قصدشان حتما همین است نقش خود را بدرستی انجام می دهند و روشنگری و آگاهی بخشی با تکصدایی منافات دارد شما که از آیات و احادیث واقفید نقش بسیار خطیزی بر عهده دارید چون که می بایست جاذبه شما بر دافعه شما غلبه کند این رسالت روشنفکری و مبارزه آگاهانه است شما می بایست به صدای مخالف گوش داده و آن را آگاهانه و بدور از خشونت و تعصب نقد کنید توصییه می کنم به عنوان یک دوست و برادر کوچکتر اندکی استانه تحمل خود را افزایش دهید این کشور به شجاعانی چون شما و خانم نسیم نیازمند است از استاد گرانمایه نیز به دلیل آنکه در محضر شان کمی عالمانه صحبت نموده ام عذر تقصیر می خواهم و از دوست دیگرمان نسیم تقاضا دارم که محفل ما را ترک نکنند و درادامه راه نیز با ما باشند
      با تشکر

  • معصومه گفت:

    سلام استاد
    خسته نباسید
    خیلی از وبلاگتون استفاده میکنم
    همچنان ادامه بدید و پرچمتون رو بالا بگیرید

  • sanam گفت:

    خوندن این کامنتها امید زیادی به آدم میده برای روزهای بهتر اما………

    نمیدونم چرا خیلی وقته این قسمت از یه شعر شاملو رهام نمیکنه:

    ما آبستن امید فراوان بوده ایم
    دریغا که به روزگار ما
    کودکان مرده به دنیا می آیند.

  • مجتبی بابائی گفت:

    راستی خوشحالم که شما رو شناختم اینو در پست”علم بهتراست یا ثروت”گفتم ولی گویا شما در پاسخی که داده بودی یه چیز دیگه برداشت کرده بودی

  • مجتبی بابائی گفت:

    سلام محمدرضا جان
    با همه اینایی که گفتی موافقم.متاسفانه نسل ما الان شده نسل جمله های کوروش وشریعتی نه عملشون
    اولا به هرکه میرسم شمارو بهش معرفی میکنم آدرس سایت رو هم بهش میگم تا یه سری بزنه. احتمالا بزودی فایل های رادیو مذاکره رو روی یه وبلاگ که در حال راه اندازی هست یا آپلود میشه یا لینک میشه روی سایت شما. در زمان دانشجویی هم کارای خوبی کردم نمونش کلاس های رایگان کنکور برا مقاطع پایینتر

  • آرزو گفت:

    استادم سلام

    بايت غلط هاي نوشتاري كانت قبليم عذر ميخوام
    كاري كه دارم انجام ميدم و بهم احساس خوبي ميده كمك كردن به بچه هاي يتيم شيرخوارگاه هست. بركت آورده برام

    مامانم تو جلساتي كه ميره با خانمها جلسه دارن اگه نيازمندي باشه كه يه جوري بهش كمك كرد و اگه بتونم كمك مي كنم
    اين حس خوبي كه وقتي تو مترو داري مچاله ميشي همه نالان از شرايط اقتصادي هستن حرفي داشته باشي كه لبخند رو لباشون بذاره حتي براي چند ثانيه

    اين خوب كه در انتقال معاني و مفاهيمي كه بلدي و اسمش رو نميشه دانش گذاشت سخاوتمند باشي حتي به صورت ايميل يا اس يا تلفني…
    اين خوب كه سعي كني موثر باشي اگه هر جا هستي مثل خورشيد گرم و با كرم باشي

    يه جمله قشنگي از دكتر حسابي خوندم براتون ميذارم اينجا:

    يه جمله حسابي از دكتر حسابي:
    حاصلضرب توان در ادعا مقداري ثابت است
    هر چه توان انسان كمتر باشد ادعاي او بيشتر است
    و هر چه توان انسان بيشتر شود ادعايش كمتر

  • شهاب گفت:

    با شما و سایتتون اوایل پاییز که اومدید دانشکده فنی دانشگاهها تهران سر کلاس رفتارسازمانی و استراتژی دکتر یخچالی آشنا شدم.این اولین نظریه که تو سایتتون میزارم با اینکه همیشه پست ها و مطالبتونو میخوانم.به اشتراک گذاشتن فایلهای رادیو مذاکره با بچه هایی که میشناسم،جزو معدو کارای مثبتیه که انجام دادم

  • fereshteh.k گفت:

    سلام
    شاید طبق گفته های خودتون من مخاطب شما نباشم،چون خیلی از وقتی که شما رو شناختم نمیگذره،تا حالا ندیدمتون و …
    اما نمیدونم چرا دوست دارم که اینجا باشم….
    کار خوب آنچنانی که بخواب بگم ندارم ولی همیشه سعی کردم اگه کاری برای کسی انجام میدم تا جایی که میتونم تو اون کار کم نذام چه مواقعی که در قبال کاری که انجام دادم پول گرفته باشم و یا کاری که به هر نحو برای هر کسی انجام دادم،تا اینجا به جرات میتونم بگم برای کسی کم نذاشتم و مهمتر اینکه همیشه سعی کردم ضعیف بودن طرف مقابلم(به هر نحو )تو رفتارم در برابر اون شخص تاثیر نذاره.
    و یک چیز دیگه ،اینکه هیچ وقت در برابر مشکلات اطرافیانم بی تفاوت نبودم و نیستم شاید وضع مالی خوب نداشته باشم و نتونم خیلی از لحاظ مالی مشکلات کسانی که تو مسیر زندگیم بهشون برخورد میکنم رو حل کنم ولی سعی میکنم حتی با هم دردی کردن هم شده مثل یه سیستم بسته رفتار نکنم و حداقل یه کاری کرده باشم.

  • نسیم گفت:

    سلام می دانم برای نظر دادن هم سنم کم است هم از نظر عقلی به پای شما نمی رسم.اما با همین وضعیت وقتی می بینم در بیشتر حرف هایتان می خواهید نشان دهید با ماندنتان در ایران کار خیلی بزرگی کرده اید یا از این که می بینم می خواهید خود را فداکار جلوه دهید واقعا احساس خیلی بدی پیدا می کنم.البته زحمات شما قابل تقدیر است اما شما از خودتان خیلی خیلی تعریف می کنید.فکر می کنم کسانی هستند که بمانند ومثل شما ماندشان خیلی بزرگ برایشان جلوه نکند.وسخن اخر این که به نظر شما کاری که برای دیگران انجام می دهی وقتی بازگو نکنی شیرین تر نیست

    • shabanali گفت:

      نمیدانم نسیم جان.
      اما فکر کنم جواب جملات تو را در پست نوشته بودم.
      امیدوارم یک روز از نزدیک با یکدیگر آشنا شویم.

    • اکبری گفت:

      محمدرضا

      با اجازه ت من م نظرم مثل این دوست عزیزمون نسیم ه …….کمی تا قسمتی زیاد از خودت تعریف می کنی …شرمنده البته

      • نظرت درسته. البته نمی‌دونم در سایت شخصی و دلنوشته‌ی های شخصی خودم از کی تعریف کنم درسته؟ چون خبرگزاری که نیست اینجا قاعدتاً.
        یک وبلاگ شخصی یک نویسنده‌است که از خودش می نویسه.
        من اینجا از ولگردی های خودم دور میدون ونک می نویسم:
        http://www.shabanali.com/ms/?p=3131‎
        از اینکه دختری که با من دوست بوده من رو رها کرده و رفته:
        http://www.shabanali.com/ms/?p=3312
        از مامان و بابام که اومدن خونه‌ام می‌نویسم:
        http://www.shabanali.com/ms/?p=3193
        و چیزهای مشابه.
        حتی اگر دقت کنی اسم این سایت رو هم مرحوم پدربزرگم انتخاب کرده (شعبانعلی دات کام).
        پس اینجا یک محل کاملاً خانوادگیه.
        کسی که اینجا میاد نیومده دانانیوز دات کام، یا ایسنا دات کام، یا ایران نیوز دات کام، یا بازتاب دات کام. اومده شعبانعلی دات کام.

        پس یا به من و دوستام و مامان و بابا و مادربزرگ و پدربزرگم و زندگی شخصی ما علاقه داره که اومده توی این خونه شخصی یا اشتباه اومده.
        نمی‌تونی بری تالار عروسی بعد بگی همه جا چرا عکس عروس و داماد رو گذاشتن و راجع به اونها حرف می‌زنند! چون بعدش ازت می‌پرسند که شما فامیل عروس هستی یا داماد؟!

        البته ممکنه کسی که این متن رو می‌خونه بگه که این وبلاگ زیاد ویزیت داره و شخصی محسوب نمی‌شه و …
        اما من فکر نکنم که زیاد شدن ویزیت حق من رو از نوشتن شخصی در اینجا بگیره. این از حقوق اولیه‌ی بشره که راجع به خودش حرف بزنه.

        نمی‌شه اگر یک نفر روزی ۱۰۰ تا بازدید توی وبلاگش داره عکس بگذاره از خودش و بگه: امروز رفتم آرایشگاه خوشگل شدم. بوووووووس.

        و تو بگی اون حق داره. اما من حق نداشته باشم چنین متنی بنویسم!
        واقعیت اینه که هنوز خیلیها فراموش می‌کنند اینجا شخصیه و یک خانواده‌ی مجازی از بچه‌های من و خاندان ما (که البته چند هزار نفر شده‌اند)‌اینجا دارند توش زندگی می‌کنند.

        • اکبری گفت:

          باشه محمدرضا . قبول …….فقط اگه من رو جزو این خاندان حساب می کنی اگه برنامه ای گذاشتی من رو خبر کن تا اگه قابل دونستی خانواده مجازی م رو یک جا ببینم . نمی دونم این آخر سالی چرا قلب م گرفته …

          • عزیز دل من. مگه میشه تو اینجا باشی و عضو این خانواده نباشی؟
            تو فکرم هست که اوايل سال با بچه‌ها دور هم جمع شیم. امیدوارم بشه.
            احتمالاً می‌دونی که من به دلیل شغل‌ها و موقعیت و محدودیت‌های بیرونی،‌ دوستان خوبم عمدتاً مثل تو در همین فضای مجازی هستند.
            بنابراین من هم با ندیدن اونها دلم می‌گیره و با دیدنشوم آروم می‌شم.

          • اکبری گفت:

            تشکر محمدرضا ….نظر لطفت ه …..بله می دونم گرفتاری زیاد دارید و توقع ها هم بالاست …..ممنون بابت ایده جالب ت….

  • مهدی گفت:

    وقت قابل توجهی را صرف کمک فکری و کمک به تصمیم گیری برای افرادی می کنم که بعید می دانم در آینده سود خاصی از آن ها به من برسد.
    سعی می کنم به افراد نشان بدم که میشه به زندگی از جنبه های دیگه ای غیر از قیمت دلار و … نگاه کرد و میشه نیمه ی پر لیوان رو دید. به این ترتیب سعی می کنم امید رو در اونا بیشتر کنم.
    سعی می کنم به شکل مستمر به افرادی کمک مالی کنم که حتی اون ها رو از نزدیک ندیدم.کمک مالی هدفمند برای توانمند سازی اونها که بعدا دیگه نیازمند نباشن. (سعی کردم دیگران رو هم به این موضوع تشویق کنم که هنوز نیونستم نظر کسی رو جلب کنم)

  • عباد کیانفر گفت:

    “هستند کسانی که میتوانند سریع تر بروند. اما می مانند. در انتهای کاروان. کمک میکنند. کوله باری را بر دوش میگیرند و کمک میکنند تا دیگران سبک بارتر بروند. اینجا جایی نیست که بپرسی چرا وزنت زیاد است، یا اینکه چرا کوله بارت سنگین است یا اینکه چرا تمرین نداری. اینجا جای کمک کردن است، وقتی به منزلگاه بعدی رسیدیم، در آرامش با یکدیگر بحث خواهیم کرد.”
    شاید برای برخی مفاهیم باید تعاریف نویی داشته باشیم . از جمله “وطن پرستی”. این منصفانه ترین و دلنشین ترین تعریفی هستش که از وطن پرستی و نوع دوستی شنیده ام.

  • سلام محمدرضا جان
    حرفات رو چندبار خوندم و البته حسا و کارای بچچه ها رو اولش دلم گرفت که دیشب اینجا پیشتون نبودم اما دیشب بعده مدتا یه شب خوب داشتم و تونستم کلی بخندم

    همش دارم به حرفات فکر میکنم به اینکه چیکار کردم راستش من حافظه ی زیاد خوبی ندارم و این یه واقعیت هست که حافظه م خیلی افت کرده حالا بنا به دلایلی اما یه چیزایی هست که تو ذهن آدم میمونه مثه همون دو سالی که با انرژی و علاقه کار کردم کاری که هنوزم یکی از آرزوهامه که بهش برگردم و بازم بتونم کاری رو بکنم که دوست دارم آموزشایی که به زنای روستایی دادم از یه آموزش ساده برا سلامتی بگیر تا آموزشای دیگه که به زنای شهری و البته از نوع قالتاق

    میدونی شاید خنده دار باشه که بگم خیلی خوشحال میشدم که به خانومایی که تو نوبت واحد کودکان و مامایی بودن در حد ۵دقیقه مثلن روش شستن سبزیجات و یا استفاده نکردن از وسیله هایی رو میدادم که براشون ضرر داشت تو نگاه اول شاید خیلی کار کوچیکی باشه که در مورد نمک براشون حرف بزنی شاید اوایل از روی بالا بردن آمار بود اما بعدش کم کم شد یه علاقه و اینکهمنتظر میموندم که ۴تا خانوم تو سالن جمع بشن و من برم خیلی عامیانه بدونه قلمبه سلمبه براشون حرف بزنم یا اینکه صرفا برا حق ماموریت نرم دمبال نمونه برداری آب از یه روستا اونم از یه محل لب جاده و سریع برگردم برم تو روستا هر بارم خونه ی یه نفر از هر خونه ای نمونه بگیرم یا بعده ها تو زمان فعالیت تو شهر تو هر بازدیدی طبق آیین نامه های سال ۷۱ اموزش ندم چیزی رو بگم که بنظرم جدیدتره و عملی تر و حس رضایت رو ببینم خیلی از این کارای کوچیک کردم سعی کردم از ۱۰۳ نمونه آب که میگیرم هر ۱۰۳تا رو گرفته باشم نه اینکه ۸۰تا بگیرم ۲۳رو فقط تو دفتر وارد کنم
    خیلی کارا کردم اما کوچیک نمیدونم به کجای این مملکت رسید یا نرسید اما من دوسشون داشتم

    میدونی چقدر حرص میخورم وقتی میخونم تو سال ۱۹۸۶یا قبل از اون مردم بازیافت زباله میکردن اما اینجا تو مملکت قبلا متمدن من و فعلا بلاتکلیفم هنوزم ارزش نمیدونیم بعضی از کارهایه ساده و پیش پاافتاده رو ،خیلی زیاده از این کارای کوچیک اما این تکه های کوچیک مثه یه پازل ۷۵میلیون تکه ای میتونن کنار هم قرار بگیرن و بشن یه ایران زیبا چیزیکه رویامون

  • محمد جعفری گفت:

    همه ی کامنتا رو خودنم و خیلی خوشحالم که توی چنین فضایی هر چند مجازی با چنین افرادی آشنا شدم .

  • پگاه گفت:

    یکی زا اون متنها که از دل برآمد و بر دل و منطق من هم نشست..من یه کارشناس معمولیم تو یه ارگان دولتی همیشه سعی کردم یا اریاب رجوع خوب رقتار کنم تا اون ذهنیت بدی که در مورد کارمنداب دولتی هست کمرنگ بشه….سعی کردم برنامه هایی که مینویسم با دید بلند مدت باشه و افتخار میکنم که حدود ۶۰۰ موسسه ازش استفاده میکنن با تمام انتقادهایی که بعضی وقتها وارد مبشه….به عنوان کسی که چندین ساله شاگردی کردم در زمینه یوگا سعی کردم و میکنم دیدی که نسبت به این ورزش (هرچند به نظر من یوگا علمه و یک روش زندگی و فراتر از ورزشه) به اشتباه جا افتاده یه کمک سیمای خودمون و البته فارسی وان رو عوض کنم و تو وبلاگم نخصصی دارم در موردش می نویسم و مربی هم که بشم حتما این کار رو حرفه ای تر انجام میدم….افتخار این رو هم داشتم و دارم که ماهیانه کمک هزینه تخصیلی یه دختر کوچولو رو بدم خدا اینقدر برکت داده به زندگیم….هرکس رو ببینم تشویقش میکنم به سالم زندگی کردن ورزش کرذن و تا خالا چندین نفر از دوستان رو هم وارد عمل شدن ………..اینا کارایی بوده که من کردم و برنامم هست یوگا برای کودکان رو یاد بگیرم و مربیه بچه ها بشم چون اونان که وارث این مملکت هستن هرچه آگاهتر بهتر…….. چیزی به اسم عرق به خاک رو قبول ندارم….امیدوارم هرکدوممون نقطه کوچک نورانیه باشیم در این شب

  • م گفت:

    با نزدیک ۲۵ سال سن میتونم بگم از کار سخت نترسیدم. با اینکه موقعیتهای خوبی برای ادامه تحصیل تو کشورهای خارجی دارم و با وجود اصرار خانوادم برای مهاجرت موندم، از زندگی خودم شروع کردم به تغییر، معتقدم اگر قراره کاری انجام بدم و هدایت یک جریان را به عهده بگیرم، باید از خودم شروع کنم. الان بیشتر از یک ساله. کتابخونه ام پره از کتابای روانشناسی، تحلیل رفتار متقابل. میخوام بدونم پوست موز من کجاست؟ من کجا و چطور برنامه ریزی شدم؟ کجا برای خودم جفت پا میگیرم؟ اینطوری قدرت تشخیص و تحلیلم هم بالا رفته

  • رها(اسفند) گفت:

    خیلی زیبا بود ،خیلی زیبا… حس ترس را به من القاء کرد که نمیدونم باید علامت قرمز سمت راست را کلیک کنم و بگویم نیستم ویا نه ادامه مطلب…
    من خوب یادداشتم و یاددارم به حقوق دیگران احترام بگذارم اما به خودم نه…انچنان سرشارم از منفی بودن که نمیدانم دوستانم چگونه انرژی مثبت از من میگیرند…خوب میتوانم در مسیر پیشرفت دوستانم همراهشان باشم ،اما برای خویش…
    چه عالی میتوانم کارهایشان رابزرگ جلوه دهم هرچند کوچک باشند و خطاهایشان را کوچک هرچندبزرگ باشند و بگویم اگر دوباره انجام شود اشتباهی بزرگ است… چگونه فاقد اعتمادبه نفس هستم اما اعتماد به نفس دوستانم را بالا می برم… نمی دانم باید علامت قرمز سمت راست را کلیک میردم و ادامه مطلب را نه؟!!…
    زیبابود خیلی زیبا ………………………………………………..این نقطه چین ها اشک هاییست که این روزها با خواندن روز نوشته هایتان میریزم ….

  • سلام من هم می خواهم از کارهایی که برای کشورم کردم بگم البته اگر بقول استاد” ریا ” نباشه وظیفه ام بوده و هیچ منت بر خلق نیست.
    ۲۱ ماه در جبهه ها جنگیدم و دقیقا آزانس شیشه ای را می فهمم . ۱۰ سال تمام پرستار و تیمار گر مردمان رنجوری بودم که در تودر توی دالان بیمارستانهای این شهر به ظاهر تجملی و پر از فیس و افاده گیر کرده بودند و پاداشم درگیر شدن با چند دکتر متکبر و وظیفه نشناس بوده که اگر اسمشان را ببرم گویی با خدایان پزشکی طرف شده ام و این شد که اخراج شدم سپس وارد بازار شدم و درصنف فولادی ها به کار مشغول شدم و پس از چند سال سایتی را راه اندازی کردم که از شفافیت در بازار صحبت می کند و این شد که چند رقیب دیگر در بازار نیز جرات سخن گفتن یافتند و اکنون می خواهم نقشی دیگر داشته باشم و آن روشن کردن نسل جوان از خیانت روشنفکران به اصطلاح تجدید گرا . کسانی که در زمان نشستن بر اریکه قدرت خون مکیدند و حال که از دست یابی به صندوقچه های طلا بازمانده اند طلایه دار آزادی شده اند و این بدست نمی آید مگر با افزودن دانش . به نظر من راه مبارزه با هر کسی باید به شیوه او باشد نمی توان با خواندن یک داستان تصمیم کبری در کتاب فارسی به جنگ علامه ها رفت باید مطالعه نمود و این را آغاز کرده ام و امیدوارم موفق شوم حداقل کار و نتیجه ای که از این کار می گیرم این است که پیش خود شرمگین نباشم و وجدان درد نداشته باشم . بازهم تکرار می کنم پیشنهاد خود را اگر استاد تمایل داشته باشد هسته های علمی و مطالعاتی تشکیل دهد و یا یک شبکه اجتماعی علمی و در این هسته ها و شبکه ابتدا بر روی خود کار کنیم نه برروی دیگران . ذره بین برنداریم تا ضعف های دیگران را ببینیم ابتدا به ضعف خود نگاهی بیاندازیم اگر ما در جامعه کوچک خود ( خانواده ) تغییر کنیم و فرهنگ را بسازیم می توانیم جامعه را بسازیم من مطمئنم که قهرمان بعدی ما در این کشور باید شخصیتی کاریزما از نوع گاندی باشد نه چه گواراو فیدل کاسترو
    موفق باشید

  • […] بهانه پستی روی وبلاگ دوست و استاد عزیزم محمدرضا شعبانعلی، به نظرم […]

  • عليرضا گفت:

    بعضي وقت‌ها بكاربستن دانسته‌ها به راحتي يك تغيير دو كلمه‌اي است. خاطرم هست در اين چند ترم گذشته در تعريف پروژه عملي دروس دانشجوياني كه بايد داده‌هايي را تحليل مي‌كردند يا برنامه‌ استراتژيك سازماني را مي‌نوشتند مي‌نوشتم: با داده‌هاي “حتي‌الامكان واقعي” …
    همين دو كلمه باعث شد تا امروز بيش از ۳۵۰ پروژه برنامه ريزي استراتژيك و داده كاوي با داده‌هاي و گزاره‌هاي “واقعي” و براي سازمان‌ها و شركت‌هاي واقعي (هرچند در سطح يك پروژه دانشجويي) توسط دانشجويان انجام شود.
    جالب اينكه بعضي از اين پروژه‌ها (بيش از ۲۵%) به عمل رسيده و در سطح شركتها و سازمانهايي كه عزيزان مشغول بكار بوده‌اند در حال اجراست!

  • علی گفت:

    راستی این را یاد رافت بگم. خیلی دوست دارم مهندس جان!

  • علی گفت:

    اول که اقا بگم چی شد اومدم وبلاگ قبلا شمارا از طریق دکتر شیری میشناختم یه فایل تصویری دیدم ازتون تو ماه عسل کودکم قلاب شد(با مفهوم مثبت)بیام اینجا بعد.اول حضور شما ورفتارتون به من یکی که خیلی جربزه میده برم جلو.میدونید علتش چیه شما این حرفاتون را زندگی میکنید و شعار نمیدید به خاطر همین سریعترین یادگیری که یادگیری مشاهده ای را در مخاطب ایجاد میکنید.من در مورد کار که به نظرم مثبت بوده انجام دادم هر چی مقاله و تجربه تو حوزه روانشناسی تربیتی اونم بخش یادگیری در اختیار همه میذارم حالا دنبال اینم که خلاصه کتاب های به درد بخور سی بی تی و روش های موثر مطالعه را پاور پوینت کنم برم رایگان برای علاقه مندان ارائه کنم ولی جون مهندس خیلی حال کردم با شخصیتت همون که خودت گفتی بیانیه تمایز. یه دونه ای.

  • بنفشه گفت:

    فوق العاده بود این متن. ممنون محمد رضای عزیز. متاسفانه این روزها اکثرمون به شدت درگیر واژه ها هستیم ! تا میگی “خائن” بهمون بر میخوره شاید چون فکر میکنیم خائن فقط کسیه که جاسوسی برای بیگانه میکنه ! نمیدونیم که علم بی عمل هم خیانته.. تصدیق حرف دیگران بدون شناخت و مطالعه هم خیانته…. تا میگی “برای وطن چه کردیم؟” صدامون در میاد که آآآی این دولت برای ما چه کرده یا شما هم حتما از خودشونی یا…. به این فکر نمیکنیم که اگر همه ایرادها هم متوجه حکومت باشه ، یه ملت درست کردار و فهمیده عاقبت حکومتشو درست میکنه… این روزا همه فقط به شدت “آریایی” شدیم ..

  • احمد گفت:

    خدایا شکرت یکی هست که منفعت خودش رو در به منفعت رساندن هموطنانش میبینه یکی هست که خدمت به خلق فقط شعارش نیست یکی هست که داره می سوزه تا بسازه واین حقیقت را پذیرفته. محمد رضا جان دریک شهر تاریک با روشن کردن یک شمع درسته که ان شهر روشن نمی شود ولی دیگر به ان تاریک مطلق نمی گویند سالهاست که با این تفکر کار می کنم

    من هم وطن پرست نیستم و نبوده ام اگر کاری می کنم
    ظرف برایم مهم نیست مظروف هست که برایم مهم هست
    شاید کارهای خوبی در کارنامه ام باشد ولی تنها چیزی که در خودم خوب می دانم این است که دغدغه ی خوب شدن و بهتر شدن دارم وسعی می کنم این دغدغه را در اطافیانم چه کم چه زیاد ایجاد کنم

    کارهای بزرگ کردن ایثار های بزرگ می طلبد اگر قرار است بسازیم باید با تمام توان کارهای کوچک خوبمان را انجام دهیم وگرنه ظاهرا سیستم طوری چیده شده که خوبها دیده نمی شوند و به انچه مستحقش هستند در ظاهر نمی رسند بهتر است به ذوق کف و سوت زدن دیگران کاری نکنیم چرا که قطعا از هدفمان دور می شویم
    راستی محمد رضا جان دغدغه مند بودنت مرا از تنهایی دراورد

  • فائزه گفت:

    سلام
    فکر میکنم همه چیز از اون پست که در مورد اربیل بود شروع شد.درسته؟؟!!
    دلیلش هرچیز که بود مهم نیست.شما کار کمی برای ما نکردین استاد عزیز
    حتی از نوشته هاتون هم میشه درس گرفت فایل ها دیگر بماند
    اما من برای کشورم چه کردم ؟؟
    سال هاست که دیگران را تشویق به رفتن میکنم اما خودم همچنان ماندم.نمی دونم شاید دلیلش همون امید باشه.

  • سپهر گفت:

    من یه بار یه متنی رو خوندم که بهم ثابت شد که یکی از دلایلی که ما ایرانی ها اینقدر افسرده هستیم و شادی بینمون کم هستش به خاطر انتخاب رنگ های تیره و خاکستری هستش که برای وسایل و لباس هامون انتخاب می کنیم
    این هم لینک مطلبش
    http://kaarmand.blogfa.com/post-304.aspx
    با وجود این که یه خورده مذهبی هستم ولی از اون به بعد همیشه لباس هایی با رنگ های شاد و جیغ خریدم و می پوشم البته خیلی ها مسخرم کردن ولی برام مهم نبوده چون تونستم با این کارم چند نفر دیگه رو هم متقاعد کنم که لباس های با رنگ شاد بپوشن امیدوارم توی این جا هم کسی باشه که این مطلب رو بخونه و متقاعد بشه که …..
    همین

  • حمیده گفت:

    بااین کامنتا،ادم امیدوار میشه،چه خوبه که اگر شما ایده ای دارید اینجا مطرح کنین و داوطلباهم اعلام امادگی کنن.
    و یه گروه تشکیل بدین.

  • فهیمی گفت:

    بهترین کارم به عهده گرفتن مسئولیت کارهای کرده و نکرده ام است و یاد دادن آن به دانش آموزانم و البته بهتر از آن آشنا کردن آنها با اخلاق گرای مانند مهندس محمدرضا

  • shahab گفت:

    درود
    ۳ ساله مسیر زندگیم کامل عوض شده و جرات قدم برداشتن توی مسیری رو پیدا کردم که هم مسیرشو دوست دارم هم غایتشو…۱ سال به مستندسازی و نویسندگی پرداختم که اجازه ندادن کار کنم دلایلشون به نظرم غیر منطقی بود…تا حالا به ادمایی برخوردی که نه اونها حرفتو متوجه میشن نه تو حرف اونهارو؟!!! ۲ سال بعدش رو تازه روحیاتمو شناختم گفتم اگه واقعا دوست دارم چیزی رو درست کنم با مستندسازی منتقد نباشم با عمل مجری باشم و بعد از کلی تحقیق به MBA رسیدم…دیگه دانشگاه نرفتم هنوزم درسم تموم نشده(۶ واحدم مونده بهمن امتحان دارم!! 🙂 ) ولی توی زمینه ای که دوست دارم مطالعه و فعالیت کردم…الان ۴ تا گروه قوی به اصطلاح کارافرینی درست کردم که مسیر زندگیشون رو تونستم عوض کنم و بیارمشون به سمتی که هم خودشون نیاز داشتن هم دنیاشون و ادمای توش…الانم هدفم اجرای بعضی طرحها و اداره ی شرکتهای بین المللیه همین طرحهاست ولی متاسفانه خیلی سنگ جلوی پامون میندازن ولی مطمئنیم که میتونیم…خودمون رو داریم به بالاترین حد توی این زمینه میرسونیم و همین اطلاعات کمی که داریم رو توی گرههایی داریم گسترش میدیم … خوشحالم که تا الان ۲۳ نفر شدیم 🙂

  • ati گفت:

    سلام تنها کاری که کردم تو همین سال ۹۰ و فکر میکنم تاثیر گذار باشه اینه که خودمو تغییر بدم منظورم همون باور و فرهنگ های اشتباهه که باید عوض شن و اینکه فهمیدم باید از خودم شروع کنم .
    مثل همیشه قلم شما تحسین برانگیزه

  • مهسا گفت:

    محمدرضای عزیز
    چند ماهیه سایتتو میخونم اما به دلایلی تا حالا کامنت نذاشته بودم اما در مقابل این نوشتت نتونستم مقاومت کنم.فقط میتونم بگم بهت غبطه میخورم و در جواب سوالت: …

  • (N.B)علیرضا گفت:

    سلام استاد
    میدونم زندگی سختی دارین ولی هیچ وقت به عنوان مخاطب شما ،افسردگیتون رو میدونستم ولی باور نکردم از این بابت واقعا شرمندم.شاید چون بازیگر خوبی هستی!
    یه سوال دارم به قول خودتون من یه آدم درونگرام چه جوری میتونم توی یه جمع صحبت کنم واقعا برام کابوسه.

  • احمدرضا گفت:

    سلام
    با تمام احترامی که واسه افکار و بینش و باورهات قائلم باید بگم در آستانه چهل سالگی کاملا پشیمانم که در این مملکت موندم. آخه ۱۵ سال با کمترین امکانات تدریس کردم و حالا هنوز هشتم گرو … یکی از دوستان همکار که خیلی حزب الهی دو آتیشه هست گفت خیلی خلی با این سن و سال هنوز نتونستی کاری واسه خودت بکنی معلومه خیلی بی عرضه هستی گفتم آره نمی تونم چون سرکلاسم بچه های ۱۵ ، ۱۶ ساله ای را دیدم که در هفته با نون خالی شکم هاشون رو سیر کردن و وقتی والدینشون رو صدا زدم روی گریه نداشتن . من نتونستم از اینا پول دربیارم واسه زندیگم سرو سامونی بدم. موندم با اینا تا درس بخونن واسه خودشون یه کاری دست و پا کنن. من متاسفم که با نا امیدی تمام می گم این مملکت خوب بشو نیست تا…

  • زیبا گفت:

    سلاااااااااااااام به همگی
    میبینم که تعداد کامنتها بالا رفته. اینجوری خوبه… اینکه همه دور هم باشیم و حرف دلامون رو بنویسیم. البته مطلب محمدرضا بی تاثیر نیست. موضوعی که منو خیلی اذیت میکنه دیدن کارگرهای دور میدونه که برای یه لقمه نون باید یه دونده خوب هم باشن که زودتر سوار ماشین صاحب کار بشن. واقعا دیدن این صحنه اذیتم میکنه. و از اینکه من نمیتونم براشون کاری انجام بدم بیشتر عذاب میکشم.

  • علیرضا - قشم گفت:

    محمد رضا من هم ، تو و سایتت را به همه معرفی کردم و می کنم.

  • Farzaneh.P گفت:

    اين روزها حس خوبي ندارم به هيچ چي.
    با اين حال تظاهر ميكنم كه بهترين “حال” رو دارم و اونو منتقل مي كنم به اطرافيانم.
    چقدر ساده لوحند كه باور ميكنند حال خوب منو و من چقدر دروغگوي خوبي هستم كه حالمو دروغ ميگم به همه، انقدر راحت…
    اين كار خوبي نيست!

    • تورج کلهری گفت:

      محمد رضا جان ادبیات متنی که نوشته ای بسیار صمیمی ست و باعث امپاتی در من شد.
      تعاریف همیشه ثابت هستند و یک معنی مشخص را ایفا میکنند اما وقتی در شرایط مختلف از تریبونهای مختلف بیان میشوند زاویه ها در مورد آن تعاریف پدیدار میشوند. وقتی تو میگی وطن پرست نیستی یا ریا کار هستی این تعاریف معانی جدیدی پیدا میکنند. نمیدانم شاید به قول تو بهتره بجای اینکه هرجمله زیبا یا بشر دوستانه ای میبینیم از قول کوروش نقل کنیم بهتر باشه فکر کنیم که اصلا کار وطن پرستانه یعنی چی و هرکسی برای خودش معنی مشخص کنه و لااقل ببینه با تعاریف خودش کاری خوب برای وطنش انجام داده یا نه!

      • مرضیه جلالی گفت:

        هر چه بالاتر بری دنیا و مشکلاتش رو کوچکتر می‌بینی،
        بهتر می‌بینی و می‌تونی بهتر اندیشه کنی،
        می‌تونی گره از کارهای بزرگ بگشایی،
        این نباشد که هر چه بالاتر رویم آدم‌ها را کوچکتر ببینیم،
        چرا که هر بالا رفتنی پایین آمدنی هم دارد….
        و خدایی که شاهد حقایق هاست از هر باطلی آدم ها را بی نیاز خواهد کرد.

  • الناز گفت:

    راستش من کاری نکردم که بزرگ باشه البته بخاطر وضع مالی هست . چون بیشتر مشکلات ریشه اقتصادی دارن.
    من بچه ها رو به کتاب خوندن تشویق میکنم با خرید چند تا کتاب و وقتی تمومش کردن جایزه میدم.کار خودم رو هم با وجدان کاری انجام میدم چطور بگم دوست ندارم مردم رو اذیت بکنم و الکی وقتشون رو تلف بکنم.

  • الف گفت:

    شب بخیر و خداحافظ.

  • الهام گفت:

    آرزوم اینه که همچین آدمی بشم ، و اخساس میکنم اون موقع کارمو تو این دنیا انجام دادم …..
    بنظرم این آدمها جاودانند :

    بعضی از آدمها پر از مفهوم هستند
    پر از حس های خوبند
    پر از حرفهای نگفته اند
    چه هستند، هستند
    و چه نیستند، هستند
    یادشان
    خاطرشان
    حس های خوبشان
    آدمها
    بعضی ها
    سکوتشان هم پر از حرف هست
    پر از مرحم به هر زخم است .
    و لبریز بخششند …

  • الهام گفت:

    چقد حال و هوای این پست عالییییی بود 🙂
    اصلا کامنتای دوستانو که خوندم ، اشک تو چشام جمع شد که حدایا شکرت ، که هنوزم هستن کسانی که بی ادعا و امیدوار میخان سهم خودشونو انجام بدن ..
    و چه یهشتی میشه اونجایی که همه اینطوری فک کنن ..
    البته الان مهم اینه که یه بهشت کوچولو باهم ساختیم ..
    .
    من هم بنظرم تا حالا مهمترین کارم فقط حس خوب دادن و حمایت از اطرافیانم بوده (چه در حانواده و چه محیط کار) و اینکه سعی کنم چیزایی که بلدم رو خارج از حد وظیفه ام به دبگران بدم ..
    ولی قبول دارم که خیلی کمه …
    الانم فقط میخام تا اونجایی که میشه دستمو پرتر کنم ..
    هرچی پرتر باشن توام بیشتر میتونی ببخشی ..
    .
    راستی ، کاش همین دید و اصرارت رو بلند مدت بودن راه خل ها رو راجع به سلامتیت هم داشتی ..
    نگاه کن ! تو واقعا متعلق به خودت نیستی ..
    .
    ممنون ازین پستت ..
    شبیه یه داروی تلخ بود که اولش تلخیش گلو رو میزنه ، بعد کم کم حالت که بهتر شد فکرتو کار میندازه و اثر خوبش سالها باهات میمونه ..
    .

    • shabanali گفت:

      من میخوام کم کم محتوای سایتم رو از ناامیدی به سمت امید ببرم.
      الهام. این نوشته شاید ظاهر انتقادی داره اما به نظر من امید بخشه

  • شیوا گفت:

    الان یادم اومد یه کار دیگه ای کردم این بود : در این چند سال اخیر خیلی سعی کردم به خانواده و دوستانم یاد بدم برای اتفاقای زندگیمون اول به خودمون رجوع کنیم. نه این که بندازیم گردن خدا یا بنده خدا یا با یسری واژه ها مثل مصلحت، شانس… توجیه کنیم.و یا طرز تفکرمون در مورد دین و این گونه مسایل…

  • مهدی گفت:

    فکر می کنم آخرین کار مفیدی که کرده باشم همین چند ثانیه ی قبل بود؛ وقتی که لینک این صفحه رو برای چند تا از دوستام ارسال کردم…. شاید باعث بشم که باعث بشی که از جنبه هایی که تا الآن به خیلی چیزا نگاه نمی کردن، از این به بعد نگاه کنن..

  • الف گفت:

    البته بعضی وقت ها تشخیص منافع کوتاه مدت و بلند مدت سخت می شه ….حتی زمان بلند و کوتاه

  • Mahtab گفت:

    سخته نظر دادن تو شرایطی که همه ما با این نگرش بزرگ شدیم…اما من به سهم خودم تو جامعه کوچیک اطرافم خیلی کارها کردم جوری که از اعماق وجودم احساس آرامش میکنم که درست زندگی کردم…
    هیچ وقت حتی یک برگ هم از درختی نکندم و هیچ مورچه ای رو از بین نبردم. به هرکسی که نیاز به کمک داشت جانی و مالی کمک کردم حتی اگر بهای سنگینی به خاطرش پرداختم …
    و معتقدم که مهم این نیست چه جور کمکی به چه کسی می کنیم مهم کمک بدون هیچ توقعیه.
    و از اون مهمتر اینه که از خودمون شروع کنیم به خودمون کمک کنیم که یک اپسیلون از خودخواهی درونمون کم کنیم- درک کنیم این ما هستیم که به جامعه خود هویت می بخشیم. و جامعه ما رو به اضمحلال است. من که از خودم شروع می کنم و به اطرافیانم هم انتقال می دم.

  • هادانا گفت:

    بزرگ ترین کاری که کردم این بوده که امیدم رو از دست ندادم …
    همین

  • سُلگی گفت:

    lمبلغ هفتصد هزار تومنه..برای سی ساعت …هر جلسه چهار ساعت
    ولی استاد از نزدیک یه چیز دیگه است
    راستی کتابتونم تو قم پیدا نمیشه …./
    فیلم هما یش قم هم ضبط کردم
    اگه لازمه رای سایت بفرستم

  • shadi گفت:

    اما انگار منو راه نمیدین:(

  • الف گفت:

    نظرتون در مورد ماندگار شدن چیه ؟

  • سُلگی گفت:

    سلام
    اول اینکه وقتی قم از نزدیک ملاقاتتون کردم از نگاهتون مهربونیرو میشد تشخیص داد/
    …پارسال تصمیم گرفتم برای اقوامی که توانایی خرید کامپوتر ندارن /کامپیوتر بخرم
    برای اینکه بچه هاشون بیسواد بار نیان ….خودمونم وضع مالی خوبی نداریم
    اما همه ی تلاشمو کردم و هنوزم دارم قصتاشونو پرداخت میکنم
    درسته همه ی اونا از خویشاوندانن اما ایرانی هم هستن
    ////

  • سُلگی گفت:

    استاد جان دیروز رفتم مرکز بازرگانی قم برای کلاسای مزاکره ی شما ثبت نام کنم
    اما جا خوردم وقتی رقم ثبت نامو شنیدم …بیخیال شدم
    خب بدش این شد که تصمیم گرفتم همین فالهارو گوش بدم ////
    خب خیلی دوست داشتم تو کلاس کنارتون باشم
    خدا میدونه که چقدر به شما ارادت دارم
    و اینکه شمارو به بسیاری از دوستام معرفی کردم/

    • shabanali گفت:

      رقم ثبت نام چنده؟ من نشنیدم! جالبش اینه که هنوز تاریخ و شرایطش با دفتر من هماهنگ نشده!

      من هر چی تو کلاسام بگم به تدریج تو فایلها هم میگم. اصلاً نگران نباشیا…

  • الف گفت:

    سلام

    داروهایی را که برای پنهان کردن افسردگی می خورید جواب می دن؟

  • سارا.ر گفت:

    سلام، خوشحالم که این دور هم جمع شدنای قبل داره امشب تکرار میشه
    موضوع خوبیه، من کار خاصی که تاثیر بزرگی داشته باشه به ذهنم نمیرسه اما همیشه سعیم بر اینه که کوتاهی نکنم واسه کاری که بهم سپرده میشه و اگه کسی در مواردی ازم سوالی کنه هر اطلاعاتی که فکر میکنم مفیده و میدونم در اختیارش میذارم

  • elham گفت:

    کارم را تنها شروع کردم تنهای تنها! اولش هیچ کس کمکم نمی کرد. اما یاد گرفتم که باید بقیه رو کمک کنم .باید هم فوت کوزه گری ، هم فن کوزه گری که یاد گرفته ام را به بقیه هم یاد بدم. الان ۳۰ نفر دارند تو مجموعه ما کار می کنند و چرخ زندگیشون می چرخه. خوشحالند ، می خندند و این باهم بودنمان را دوست دارند . برای بچه ها کلاس های اموزشی داریم . استاد هم خودشان هستند ،هر کس بر اساس توانایی که داره . یکی به بقیه زبان یاد میده یکی خطاطی و ….. . من عاشق این مجموعه هستم و همه توانم را بکار میگیرم که هر روز چیزهای بیشتری یاد بگیرم و به انها هم یاد بدم. به قول خودت من نمی تونم از متوسط اطرافیانم خیلی بالاتر باشم . پس برای بالا رفتن باید کمک کنیم همه باهم بالا بریم . من شاید نتونم همه جامعه رو متحول کنم اما همین ۳۰ نفر رو که می تونم باید کمک کنم .

  • سمانه گفت:

    منظورمنم از دست در دست هم به مهر جمع كردن آدمايي بود كه …
    همه كه مثل شما ودوستانتون (يعني ما)ساده دل نيستن محمدرضا جونم 🙂

  • Marzie.D گفت:

    سلام به همه دوستایی که وقتی نوشته هاتونو خوندم ته دلم شاد شدم. واااااای که چقدر عالی میشه تعداد شماها زیاد بشه. خدایا شکرت، داشتم ناامید میشدم، خسته میشدم اما تک تک شماها به دل آدم نور امید میدید. محمدرضا، تو انسان وارسته ای هستی همیشه استاد من بودی و هستی و اینکه چطور انرژی های مثبت بچه های این مملکت رو با مطالبت روو میکنی واقعا یک هنره. از خدا میخوام به تو و همه دوستان گل و همینطور خودم سلامتی و نیروی بیشتر و بیشتر بده. من هر کاری از دستم بربیاد حاضرم برای کشورم بکنم با وجود اینکه منم مثل خیلی ها واسه یه کشور دیگه اپلای کردم، اما تا نفس دارم برای دوباره درخشیدن نام کشورم تلاش میکنم. من هستممممممم

  • سمانه گفت:

    راستي
    اين روزا كمتر ميخوابم ،ميدونم اونور انقدي وقت واسه استراحت كردن دارم كه شايد حوصله م سربره !چه تو بهشتش ،چه تو جهنمش!

    دوستان عزيزي كه گيلاني هستن واز دوستان محمدرضا ي ما ،يه دستي بجنبونين يه تكوني به خودمون بديم ،بلكه يه اتفاق خوبي بيفته وبتونيم درخدمت محمدرضامون باشيم ويه كاري كرده باشيم لااقل
    نيازمند ياري سبزتان هستيم تا دست در دست هم دهيم به مهر ،گيلانمام را كنيم آباد 🙂

    • shabanali گفت:

      سمانه اومدن من به گیلان کار سختی نیست. من مجانی هم میام!
      فقط کافیه یه تعداد آدم ساده دل پیدا کنی که حاضر باشن به حرفهای من گوش بدن.

  • الف گفت:

    شب بخیر

    من اگر صادقانه در مورد خودم قضاوت کنم ،اگر کاری کردم آخرش به خاطر خودم و آرامش خودم بوده.

    کلا خوب پررنگ ………

    • shabanali گفت:

      به یکی دیگه از بچه ها هم گفتم. همه ما آدمها برای خودمون و حس خوب خودمون کار میکنیم.
      من هم با همه ادعاهام، فقط برای خوشحالی خودم کار میکنم!
      مهم اینه که نگاه نزدیک بین پیدا نکنیم و خوشحالی بلند مدت رو قربانی منافع کوتاه مدت نکنیم.

  • سُلگی گفت:

    سلام استاد
    اول اینکه وقتی قم از نزدیک ملاقاتتون کردم از نگاهتون مهربونیرو میشد تشخیص داد/
    …پارسال تصمیم گرفتم برای اقوامی که توانایی خرید کامپوتر ندارن /کامپیوتر بخرم
    برای اینکه بچه هاشون بیسواد بار نیان ….خودمونم وضع مالی خوبی نداریم
    اما همه ی تلاشمو کردم و هنوزم دارم قصتاشونو پرداخت میکنم
    درسته همه ی اونا از خویشاوندانن اما ایرانی هم هستن
    ////

    • shabanali گفت:

      این قانون کمک کردنه که آدم اول وظیفه داره برای نزدیکاش کار کنه و کمک اونها کنه. خوشحالم که دوست خوبی مثل تو دارم

  • Neda.sh گفت:

    سلام محمد رضا جان شبت به خير
    اميدوارم حالتون خوب باشه
    بهتره از كارهايي بگيم كه ميتونستيم انجام بديم و نداديم تا شايد نوشتن و خوندنش تلنگري باشه براي همه
    من هم به سهم خودم كارهايي رو انجام دادم كه همين خصوصياتي رو داشته كه شما گفتيد:
    كار من آموزشه هميشه خارج از حوزه كاري و وظيفه ي اصليم آموزش دادم و هميشه تو هر محيط كاري كه قرار گرفتم سعي كردم به بهترين شكل فراتر از وظيفه ام كار كنم بيشتر مواقع ديگران گفتن كه اين كارات نفعي به حال خودت نداره و به نفع ديگرانه پس چرا انجامش ميدي و جوابي براش نداشتم جز اينكه گفتم دوست دارم البته دوست داشتنم صرفأ به خاطر دل خودم نبوده بلكه كمك كردن به ديگران رو دوست داشتم و دارم
    و يه سري كارهاي ديگه اي هم هست كه نميدونم شامل كاري كه شما گفتيد ميشه يا نه قضاوت با شما مثل:
    گذشت از مهمترين منافع و خواسته هام به خاطر عزيزترين كسانم،
    گذشت از خطاهاي بسيار بسيار بزرگ و غير قابل گذشت،
    هميشه با لبخند با ديگران روبه رو شدن،
    شاد كردن ديگران در تمام لحظه ها حتي لحظاتي كه خودم غم بزرگي در دل داشتم
    سازگاري با ناسازگارترين محيطها و آدمها،
    ضرر نرساندن به هيچ كدام از اطرافيانم،
    سنگ صبور بودن و در حد توان مشاور بودن،
    هديه كردن مهر و محبت به همه حتي به افرادي سختر از سنگ و از اين قبيل كارها كه در حد توانم از هيچ كس دريغ نكردم
    اما باز هم ميگم كه كارهاي نكرده ام هزار برابر بيشتر از اينهاست چند وقتي هم هست كه يه كاري رو شروع كردم به نظر خودم شروع كار مهمه اما ادامه و نتيجه اش مهمتر انشاالله نتيجه اش رو بعدأ ميگم
    و اما مهمترين و باارزش ترين كارم معرفي شماست به اطرافيانم
    در يكي از پستهاتون خوندم كه در جواب كساني كه ازتون ميپرسند چرا وطنتون رو رها نكرديد و به غرب نرفتيد جمله ي يكي از سياستمداراي معروف كه اسمش يادم رفته رو بيان كرديد:
    “حكومت در جهنم رو به خدمت در بهشت ترجيح ميدم”
    اين پاسختون رو دوست دارم

    • shabanali گفت:

      ندا جان.
      همیشه خوشحال بوده و هستم که دوستی مثل تو دارم.
      فکر میکنم این پست یه جاییه برای اینکه به «کارهای کوچک خوب» فکر کنیم.
      در شرایطی که کارهای بزرگ بدی انجام میشه و از دست بسیاری از ما کارهای بزرگ خوب بر نمی آد، انجام کارهای خوب کوچک، یک گام به سوی امید و روشناییه.

      • Neda.sh گفت:

        مرسي محمد رضا جان شما” كارهاي خوب بزرگ” زيادي انجام داديد كه شايد ما از يك هزارم اونها خبر داشته باشيم تلنگر مال من و امثال منه كه دلمون اندازه ي يه بركه است شايد هم كمتر وگرنه براي دريا دلي چون شما نيازي به يادآوري نيست
        از صميم قلب ميگم داشتن دوست و استاد عزيزي چون شمابراي من بيشتر از افتخار يك نعمت محسوب ميشه وچون شكر نعمت واجبه
        پس شكر كه شما رو دارم واز باارزش ترين هاي زندگيم هستيد

  • شیوا گفت:

    این نوشته باعث شد به خودمون فکر کنیم یا بیشتر فکر کنیم. من شرمنده ام تنها کاری که می کنم و شاید مثبت باشه نه برای کشورم بلکه برای آدمای اطرافم اینه که اگه حس خوب دارم سعی می کنم به دیگران هم منتقل کنم. یا یه کاری می کنم که دیگران هم حتی کوتاه مدتم شده حس خوب پیدا کنن. و اگر حس بد دارم تمام سعیمو می کنم به دیگران منتقل نکنم. اما گاهی شده برعکس این هم رفتار کردم 🙁

  • ش گفت:

    من دوست دارم نماد یک انسان واقعی باشم.اگر بتونم با رفتارم حداقل نظر ده نفر رومثبت کنم،نسبت به خودم که در آینده نماد ایران و اسلام خواهم بود،برام کافیه.
    این جزکارخوب من محسوب نمیشه.جز آرزوهامه.در آینده نسبتا نزدیک.اما شاید الان افرادی تو چنین موقعیتی باشن که بتونن از امروز چنین تاثیری رو بر اطرافیانشون بذارن.به خاطر همین گفتم؛فقط در حد یک ایده.
    والا کارهایی که من انجام دادم با تعریف شما از کار سازگار نیست.کارهایی کردم که اگر انجامشون نمیدادم افسرده میشدم و انجامشون دادم برا اینکه خودم خوشحال و راضی بشم.یعنی خودخواهی محض!!!خودم و خودم 🙂

    • shabanali گفت:

      ببین. همه اون کارهایی که من هم گفتم اثر بلندمدتشون ایجاد حس غرور و رضایت در خودمونه.
      همه ما به خاطر یک حس خوب کار و زندگی میکنیم.
      من حرفم محدود شدن به منافع کوتاه مدت بود…

  • مهرناز گفت:

    سلام
    محمدرضا جان تنهاکاری تونستم بکنم جلوی ناحقی هاوظلم تاانجاکه توانستم وایستادم شایدبااعتراض هایم هیچ چیز درست نشوداماسکوت نمیکنم خودت خوب میدونی یک دست صدا نداره .فقط بدون توتنهانیستی ماهستیم وقلب من برای هدفهایت میتپد 

  • shadi گفت:

    من کار ی نکردم اما همیشه باهمه توانم وبا وجود دستای خالیم خواستم به هر طریقی به آدمای اطرافم امنیت بدم سعی کردم توی اوج مشکلات که دچار سرخوردگی وخود فراموشی شدن با یادآوری توانایی ونقاط مثبتشون تا جایی که میتونم نزارم خودشونو به هر دلیلی نابود کنند اما آرزومه که توان،ظرفیت ولیاقت انجام کارهای مفید رو داشته باشم 🙁

  • Setareh گفت:

    گاهی وقتا این حس بهم دست میداد که دارم مثل یه انگل که کارش استفاده از میزبان هست،زندگی میکنم و فقط مصرف کننده ام.
    همین حس بد باعث که بخوام کارایی بکنم که هر چند کوچیکه اما وقتی خودم بهش نگاه میکنم اون حس خیلی بد به خودم رو نداشته باشم.
    خوشحالم که شروع کردم و به قول شما “تنبل و خنگ” نایستادم.
    شروع کردم،با یه لبخند، به بیمارانی که میبینم،شاید دیدن یه لبخند بشه آرامشش،شاید بشه بهترین هدیه ی روزی که شروع کرد،شاید منتظره همین باشه وشایدهایی که دلگرمم میکنه…
    شاید کوچیک به نظر برسه اما برای من خیلی با ارزشه و بزرگ،چون خیلی به دنبالش گشتم.

    قرار نیست همه انسان های بزرگ قرن بشیم،اما میشه تکرار دوباره ای از افتخارات بود
    مثل حس زیبای افتخار شاگردی شما که همیشه بهش خواهم بالید.

  • آناهیتا گفت:

    محمدرضای عزیز اگر کسی کمی منصف باشد وطن پرستی شما به او ثابت خواهد شد این مسئله مدتهاست که برمن روشن بود اما وقتی فایل ۱۹ شما را گوش دادم بیشتر به عمق این مسئله پی بردم شما می توانستید به جای این همه زحمت کتابی معرفی کنید اما ساعتها وقت خود را بخاطر کسانی که نمیشناسید اما در مورد آنها احساس مسئولیت میکنید صرف کردی در صورتی که با پتانسیل که همه ما ازشما خبر داریم این زمان میتوانست صرف کاری اقتصادی برای شما شود.
    امیدوارم همه ما در کنار شما بتوانیم در این راه قدمی برداریم.
    اصلا پیشنهادی دارم چطور است شما وهمه دوستان NGOیاانجمنی تشکیل دهیم و بطور منظم هریک فعالیت مستمر و در حد توان ودانش خود انجام دهیم. نظر شما چیه؟

  • ساني گفت:

    پست شعارگونه زيبايي بود كه ذهن آدم رو قلقلك ميداد. ولي كدوم وطن؟ دوست دارم بگرديد و اسم ايران رو در ليست دانشگاههاي دنيا كه به دانشجوهاي مختلف كشورهاي در حال توسعه بورس تحصيلي ميدن پيدا كتيد. توي هيچ دانشگاه مطرح اروپايي اسم ايران وجود نداره ولي سوريه و پاكستان و افعانستان هستند. جاي تاسفه كه تموم ممالك دنيا متحد شدن كه اين گربه بيچاره رو از روي كره زمين محو كنن يا گوشه نشينش كنن.
    چرا ميگيم تعميركار خوبيه ارمنيه چون وقتي خارج ايران تاكسي سوار ميشي كه راننده مسلمون داره و تو به عنوان توريست يا تازه وارد مسير رو نميدوني هزار دور ميزنه تا تاكسيمترش چند برابر نشون بده. چيزي كه ديشب براي من اتفاق افتاد.
    چرا دانشجوي باسواد ايراني از دانشگاه شريف ميزاره ميره آمريكا و ديگه پشت سرشو نگاه نمي كنه؟ فكر ميكني در به دري توي يه كشور بيگانه خوبه؟ بودي تجربه كردي. ولي از نوع خوبش . منم نوع خوبشو دارم تجربه ميكنم سختي و مصيبت ندارم ولي مي بينم ايرانيهايي كه با مصيبت توي اينگليس و دانمارك و… درس مي خونن و نمي خوان برگردن. فكر ميكني چرا؟ سلسله مراتب نيازهاي مازلو رو حتما ميدوني ما تو ايران از اون كمترين امكانات محروميم مهندس جان. تا وقتي بيگانه پرستي توي مملكت ما هست و يه كارشناس خارجي رو چون فقط فارسي حرف نميزنه جاي يه كارشناس زبده ايراني استخدام مي كنن چه وطن پرستي؟ تو فكر مي كني من نوعي دلم نمي خواست به مملكتم خدمت كنم و سرمايه اي كه الان اينجا دارم خرج مي كنم به پاي مملكت خودم ميريختم؟ وقتي براي گرفتن مجوز يه كار توليدي بايد رشوه بدي فكر ميكني اون مملكت درست ميشه؟ چهار سال پيش كه تصميم گرفتم از ايران برم زماني بود كه حتي سلامتيمم براي اون مملكت و آدماش دادم. هشت سال بي وقفه تلاش كردم كه اين اتفاق نيفته و من مجبور نباشم ترك كنم ايران رو.سلامتي كه اگه نباشه هيچي نيست هنوزم تركش هاش سالي دو سه بار زمين گيرم مي كنه و همه اينا بازخور اين بود كه مي خواستم به عنوان يك ايراني تلاشمو براي ايرانم بكنم. پول نمي خواستم ولي وقتي سلامتيمو از دست دادم در حالي كه با تمام وجود تلاش كردم كه اسم ايران رو به عنوان يه ايراني كوچيك بالا ببرم ولي توي مملكتي كه دزدي و رشوه خواري حرف اول رو مي زنه يه ليراني كوچيك هيچ كاري نمي تونه بكنه كه اين خانه از پاي بست ويران است استاد عزيز….

  • بهنام گفت:

    راستی محمد رضا حاضری شغلمون رو باهم عوض کنیم؟
    تو یه روستای دور واسه بچه های مظلوم درس بگی!!

    • shabanali گفت:

      من سه سال در وسط کویر ریل گذاری کردم. دما ۵۰ درجه. بدون آب و غذا. گاهی راه گم کردم. یک جانورانی هم خوردم که هنوز اسمشون رو نمیدونم. اگر یک هفته از اون زندگی من رو انجام بدی، حاضرم سه سال به جای تو باشم. اما اگه جانور اشتباهی خوردی و مردی، مسئولش من نیستما. چون اونجا هر چی بخوری ریسکش ۵۰ – ۵۰ هست که سمی باشه یا نه.

  • سجاد گفت:

    من حق کسی رو نخوردم، چراغ قرمز رو چه سواره چه پیاده رد نکردم، با ارایه سرویس خارج از کشور و آوردن پولش به داخل کمک کردم، به خاطر سود خودم به کسی دروغ نگفتم و …

    ولی از شاید مهمتر اینه که تلاش کردم فرافکنی نکنم و مشکل رو گردن یه عده خاص نندازم.

    هر کسی مشکلی داره اولین قدم تو حل مشکلش اینه که قبول کنه که مشکل داره، من با هرکی صحبت کردم سعی کردم بفهمونم که مشکل داریم و تا نخوایم قبول کنیم که مشکل داریم تو راه حل مشکل قرار نمی گیریم.

    • shabanali گفت:

      تو کار کمی نکردی، لااقل من بعضی از اون کارهایی که تو نکردی رو کردم. اینه که باید به احترام تو کلاه از سر بردارم.

  • بهنام گفت:

    من یه معلم هستم و به بچه های روستاها درس میگم.بچه هایی که با لباسهای پاره میان و کم ترین امکانات رو دارن.
    همیشه نیم ساعت از کلاس رو براشون بحثهای آزاد میکنم.در مورد اینکه یه زندگی ایده آل چه شاخص هایی رو داره.چیکارا کنند که پیشرفت کنند.براشون از محم رضا ها میگم.خلاصه خیلی دوستشان دارم.

    • shabanali گفت:

      بهنام. کدام روستا هستی؟ شاید بشه جور کرد یه بار بیام پیشتون…

    • دوست گفت:

      سال هاست که سعی می کنم هیچ کودکی را تحت هیچ شرایطی در محیط اطرافم از همسایه و فامیل گرفته تا بچه های توی اتوبوس و تاکسی و … نادیده نگیرم و بخصوص به بچه های فقیر تر و ظاهرا محروم تر دست کم با یک شکلات یا حتی کمی حرف های نوازش گرانه و تحسین آمیز حتما ارتباط بگیرم . چون کودکی خودم دقیقا یادم هست شفاف و روشن و می دونم که گاهی یک لبخند تایید و تحسین آمیز یک غریبه یا آشنا چه تاثیر عظیم و سحر آسایی روی خودپنداره بچه در آینده می گذاره. من خیلی به بچه ها حساسم و خیلی مراقبم که اطرافیان نسبت به بچه ها با چه لحن و کلامی حرف می زنند ورفتار می کنند. و همیشه سعی کردم به بزرگ ترهای بی توجه و تندخو آگاهی وهشدار بدهم که مراقب لحن تندو بی حوصله گی هاشان با بچه ها باشند.

  • مهتاب.ص گفت:

    من همیشه سعی کردم توحوزه ی کاری خودم هرتجربه ای روکه دارم وشایدبا زحمت اونا رو یادگرفتم به نیروهای جدید یاآزمایشی یادبدم ویه جورایی میشه گفت به جای اینکه بهشون ماهی بدم ماهیگیری رویادشون دادم.هیچ وقت سعی نکردم مطلبی رو برای خودم نگه دارم واونو به نیروهای جدید نگم که مثلا برای من یه امتیاز محسوب بشه.الان نسبت به این قضیه حس خیلی خوبی دارم

    • shabanali گفت:

      من چند سال در محیطی کار کردم که این کار تو ساده لوحی و ضد ارزش محسوب میشده. چقدر آرامش میده به آدم شنیدن این حرف مهتاب جان.

  • sanam گفت:

    شغلم جوریه که گاهی میتونم حرفمو به آدمای نسبتا زیادی بگم تو محل زندگی خودم.

    چندماه پیش یه پروژه داشتم که میتونستم مثل اکثر همکارام متناسب با پولی که میگیرم یه کار سرسری تحویل بدم اما وسواس به خرج میدادم و سعی میکردم زیرمتنم قوی تر باشه از متنم. کارفرمام که یه مدیربود بیشتر اوقات زیرمتن رو نمی فهمید و گند میزد به متن. البته اکثرا قانعش میکردم. وقتی ساده حرف میزدم گارد میگرفت و اظهار جهل میکرد و تا چندتا کلمه تخصصی میگفتم زود تسلیم میشد تا مثلا نفهمم که بلد نیست. بازخوردش تو مردم خوب بود و اهل فنش هم راضی بودن اما نتونستن تحمل کنن. خیلی راحت تو روم گفتن که متناسب با قیمت کار کن. سطح توقع رو ببری بالا نمیشه جمعش کرد. ما کج دار ومریز رفتار میکنیم. مگه مریضیم سلیقه رو ببریم بالا و نتونیم ادامه بدیم وصدای مردم دربیاد؟!

    دارم از مسیرهای دیگه کارم رو ادامه میدم. هرچند سخته ولی سعی میکنم به روز باشم و خودمو برسونم به جایی که میخوام و بتونم راحتتر انتقال بدم فکری رو که فکر میکنم درسته و در مسیر پیشرفت کشورم مؤثره.

  • ناهید مسعودی مقدم گفت:

    سلام. ممنون از همه زحمت هاتون.

    من شاگردتتون بودم. و کمی شناخت نسبت بهتون دارم. و همیشه مطالبتونو دنبال می کنم. به همه فایل های صوتی اتان گوش کردم. اما قسمت اول نوشته اتان واقعا من و متاثر کرد. (نمیدونم آیا لازم هست اینهمه خودتتون و ادیت کنید، وقتی می تونید خوشبخت تر و حتی شاید مفید تر باشید)

    جناب استاد، من همیشه نظرم این بوده که با وجود همه بدی ها و سیاست بازی ها و حق خوری ها … باید در مسئولیتی که به دست دارم به نحو عالی عمل کنم. و شاید حتی بیشتر از حد به این امر در محل کارم پای بند بودم و هستم. اما امروز فهمیدم که ادامه این روش فقط باعث سرخوردگی خودم شده و میشه. و تنها یک خستگی زیاد برایم به جای گذاشته و به نقطه ای رسیدم که فقط ثانیه شماری می کنم برای رفتن از این مملکت …
    این کشور و فرهنگش آنقدر خراب شده که فکر میکنم امیدی به آبادیش نیست. این مردم با این همه لایه های مختلف …من دیگه به آدم های اینجا اعتماد ندارم… و فکر میکنم لازم نیست دیگه بیشتر از این سعی کنم آدم ها و کشوری که خراب شده (عمدا یا …) را بهبود بدهم. می خوام خوب و مفید باشم یرای جامعه و مردمی که میخواهند …

    • shabanali گفت:

      ناهید جان، من ترسم از اینه که اگه این مردم درست نشن، چند سال بعد از داخلشون اسامه بن لادن ها در بیان و با هواپیما بیان سراغ اون مردم!

  • zahra گفت:

    راستش من از وقتی با شما آشنا شدم کتابخون تر شدم.همیشه یه کتابی تو کیفمه که وقتای مرده و بیکاری معمولا اونو میخونم(مثلا سر کلاسای بی مصرف و صرفا جهت حضوری خوردن که تا حالا هندزفری میگذاشتمو آهنگ گوش میدادم ، الان اون عقب میشینمو…) این کار روی هم اتاقیا و دوستام اثر گذاشته جوری که یکی از هم اتاقیام که تا حالا اصلا کتاب غیر درسی دستش نگرفته خوندن یکی از کتابایی که من بهش قرض دادمو شروع کرده و تا حالا ۲۰-۳۰ صفحه ای هم خونده!
    اون یکی حتی یه کتابو تموم کرده و من یکی دیگه بهش دادم!
    با اینکه من کتابامو خیلی دوست دارم و در موردشون خیلی حساس و خسیسم.
    بنابراین یه کوچولو مشمول اون بند ((با انجامش، منافع جامعه را به منافع خود ترجیح داده باشیم)) هم میشه! 🙂

  • پرویز گفت:

    من تو را ندیده‌ام اما من مخاطب این متن هستم….

    من مخاطب این متن هستم زیرا من نیز وطن پرست نیستم اما برای رفتن برنامه‌ای ندارم، نه به خاطر اینکه دانشگاه دوم یا سوم این مملکت می خونم و راهم نمی دن، نه به خاطر اینکه از جدایی خانواده می ترسم، نه به خاطر اینکه نمی تونم نمره تافل خوب بیارم نه به خاطر اینکه کتیا و آباکوس و انسیس و هزار جور چیز دیگه رو بلد نیستم نه… به خاطر یه چیز اینکه من هم می فهمم اگر اینجای دنیا نتونم کار مفیدی انجام بدم هیچ کجای دنیا نمی تونم…
    نه به خاطر وطن بلکه به خاطر خودم می خوام کارهام رو درست انجام بدهم….

    • shabanali گفت:

      پرویز جان. به نظر میرسه تعداد ماها کم نیست. این پست داره امیدوارم میکنه 🙂

      • پرویز گفت:

        آزه من همیشه می گم کم نیستیم تنها نباید بذاریم کمتر بشیم…
        ما باید بتونیم جذب کنیم…
        محمد رضا یه روز یکی بهم گفت یادت باشه هیچ وقت فراموش نکن “تنها هستی اگر فراموش نکنی تنها هستی.” به همین سادگی من رو چند سالی هست که مدیون خودش کرده…

  • محمد جعفری گفت:

    راستش یادم رفت بگویم من چی کار می کنم من عضو بسیار بسیار کوچکی از این گروه هستم.دفعه ی بعد که به دانشکده ی نفت اهواز تشریف آوردین حتما شما رو با این گروه آشنا می کنم.
    http://www.ansarput.blogfa.com/

  • محمد جعفری گفت:

    راستش محمد رضای عزیز خیلی همزاد پنداری عجیبی با حرفات داشتم.
    بچه که بودیم همیشه برای آباد کردن این مملکت در آینده لحظه شماری می کردیم و وقتی به ما می گفتند شما اینده سازان این کشور هستین خیلی دلشاد می شدیم.اما وقتی که بزرگ می شویم و توی اتفاقات تلخ روز گار قرار می گیریم و نا ملایمت ها و نارفیقی ها و مشکلات جامعه همه بر سر ما خراب می شوند راستش همه ی ارزش ها برای ما نابود میشوند و خود خواهی و جمع آوری پول برای خودمون تنها ملاک زنده بودن و زندگی کردنمون می شه و همه چیز را فراموش می کنیم در چنین جامعه ای واقعا نمی شود همه ی مشکلات را حل کرد ولی هرکس که بتواند تنها خودش درست عمل کند همه ی مشکلات درست می شود.

  • aseman گفت:

    من هیچ کار نکردم. فقط شاید بتونم این را حساب کنم که سعی کردم حس خوبی را به دیگران منتقل کنم

    • shabanali گفت:

      مگه این کار کمی حساب میشه؟
      باید اعتراف کنم زمانهایی بوده که میتونستم این حس رو خیلی ساده ایجاد کنم اما نکردم 🙁

  • مرتضی گفت:

    سلام بر مرد.

    من ۳۲ سال واسه خودم و خانوادم کار کردم و هیچ کاری واسه کشورم نکردم.
    اما یک سالی که با شما اشنا شدم فهمیدم راهو اشتباه میرفتم. اونم با جمله کاملت که گفتی.
    خدا به خاطر کارای خوبی که نکردم منو تنبیه میکنه

    کاری که الان میکنم اینه که:
    به غیر از خودم ـ بقیه رو ببینم و به جوونایی که نشستن را
    به حرکت کردن ترجیح میدن میگم که

    ابی که بیاسود زمینش بخورد زود
    دریا شود ان رود که پیوسته روان است

    کاری که تونستم انجام بدم اینه که شما رو به ادمایی که دوستشون دارم یا اصلان نمیشناسمشون بشناسونم.

    نه با حرف. با عمل کردن

  • سمانه گفت:

    جرج برناردشاو ميگه :هركه مي تواند عمل ميكند ،هركه نميتواند درسش را مي دهد.
    شما كه خدارو شكر هم عمل ميكنيد وهم درسش رو ميديد خدا ي جهانيان حافظتان باد.
    اما من وخانواده ام طي اين سالها تاجايي كه به ياد دارم نه اينكه هميشه ،اما بيشتر مواقع از منافع خود گذشتيم تا ديگران راحتر باشند .هرچند گاهي باكم لطفي ويا حتي طلب كارانه با ما رفتارشده اما مهم نيست.مهم آرامشيه كه خودمون بهش رسيديم.
    اين روزها يا بهتره بگم اززماني كه شما رو ميشناسم تلاش ميكنم به اندازه ي خودم كاري كنم كه مردم سرزمينم با همه ي كمبودهايي كه هست حداقل خودشون رو باور داشته باشن .نه اينكه درس بدم ،نه.گاهي با همدلي كردن با ديگران وديدن وشنيدن غصه هاشون ،همين كه يه كم از بار غصه هاشون كم ميشه وحتي چند لحظه اي احساس خوب داشته باشن احساس خوشبختي ميكنم.
    الانم كه به نا م موسي(محمدرضاي خودمون)داريم راديومذلكره رو به شكم عيسي(خودمان)ميديم دست مردم 🙂
    سوء تفاهم نشه يهو !راديو مذاكره محمدرضا رايگانه، رايگانم ميمونه. كساني كه از دست ما ميگيرن ،به جونمون دعا ميكنن . ماهم نامردي نميكنيم ميگيم همه اين زحمتا رو محمدرضا ي عزيزميكشه .ما هم رسالتمون تبليغ وارائه س 🙂

  • مصطفی گفت:

    محمدرضا جان سلام لطفا چند کتاب درمورد زندگی نامه افراد موفق به من معرفی کن

  • مصطفی گفت:

    سلام خیلی ممنون.واقعا تحت تاثیر قرارگرفتم چون درددلی منطبق برواقعیات جامعه فعلی ماست.اما چه میتوان انجام داد؟پس کجاست فرهنگ اصیل ایرانی ما؟

  • فضاییلی.فریدون گفت:

    اینجانب نیزباشماهم عقیده ام.
    سعی میکنم راجع به موضوع هر هفته انجام وظیفه کنم.

  • حمیده گفت:

    سلام
    اینکه شما باید هربار ارزش مطلبی رو که مینویسید به دیگران بگید واقعا جای تاسفه برای ماها که دائم دنبال بهانه ایم

    من کارهایی که از دستم برمیاد اینه که هرچه از مطالب شما،دکترشیری،ادمهایی خودساخته و موفق میخونم به تمام اطرافیان تا بتونم انتقال میدم.
    کتابایی رو که میخرم به بقیه معرفی میکنم و بهشون قرض میدم.
    به بچه های محروم از طریق خیریه ها درس میدم،نه اینکه بخام بگم ثواب و این چیزا!!!برای ساختن محیط امنی دراینده،برای ترویج صحیح شیوه اموزش و نشون دادن اثر اموزش درست بر اینده این مملکت.
    اگر بازهم بتونم کاری انجام بدم میدم.

  • عليرضا گفت:

    قربون ناله‌هاي دل خستت محمدرضاجان
    من، مثل هميشه، تا آخر متنت رو خوندم و باهات موافقم كه ايران آباد و آزاد و سربلند نخواهد بود مگر به تلاش هريك از ما.
    اتفاقا احساس ميكنم من و ديگر مخاطبان شما مسئوليتي داريم سنگين و سنگين و سنگين …
    اميدوارم در پيشگاه خداوند متعال و در برابر مسئوليت سنگين اجتماعي همه ما توفيق خدمت به مردم، كشور و عزيزانمان را در عمل داشته باشيم و “كاري انجام دهيم”.
    به سهم خودم از تو بابت تلنگرهاي هميشگي خيلي متشكرم كه مرا و همه دوستان مرا به خودمان مي‌آورد …

  • مهدی رجبی گفت:

    من سعی کردم چیزهایی که از تو و دیگر اساتید یاد گرفتم و به نظرم مفید می امد را حداقل به دیگر دوستام وخوانواده خودم بگم. وهمین طور کتاب های مفیدی که خوندم یا حتی همون فایلهای رادیو مذاکره تو
    به نظرم این کمترین کاری بوده که میتونستم انجام بدم
    و همیشه ارزوم بوده که بتونم واسه کشورم و مردمش حتی شده یه کار کوچیک انجام بدم نه اینکه از کشور ودولت ومردمم طلب کار باشم و همش انتظار داشته باشم اونها واسه من کاری انجام بدن

  • رضا گفت:

    من کارمند اداره ثبت احوال هستم. چند ماهی است با خودم قرار گذاشته ام، برای پیگیری نامه ها و درخواستهای مراجعان، منتظر تماس آنها نمانم و حتی اکثر مواقع خودم با آنها تماس میگیرم.
    کار کوچکی است اما من هم کارمند کوچکی هستم. اما از امروز میگویم: کار ملی.
    چون اگر این کار را هم انجام ندهم، از حقوقم کم نمیشود. با انجامش هم اضافه حقوق نمیگیرم.