درباره ی مرگ مخاطب

میگویند: حرف نگفته را همیشه میشود گفت. این یکی از جملاتی بود که دوست خوبم حسن فرجی در یکی از کامنتهای مطلب قبلی (حرفها به سه دسته تقسیم میشوند) نقل کرده بود.

شاید برای شما هم پیش آمده باشد که یک کلمه یا یک جمله یا یک نقل قول، ناگهان شما را برای دقیقه ها و یا حتی ساعتها، متوقف کند و به فکر فرو برد. با هزار تداعی مربوط و نامربوط. با هزار خاطره ی تلخ و شیرین. با هزار حرف گفته و ناگفته در ذهن.

این جمله هم برای من چنین حسی را داشت: حرف نگفته را همیشه میشود گفت.

چند بار آن را با لحن خبری خواندم. چند باری هم با لحن پرسشی. گاهی هم با لحن تعجب و استفهام.  شبیه این حرف را زیاد شنیده ایم. آن مثال قدیمی هم که میگوید: «ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است»، چیزی از همین جنس است. و ده ها مثال و ضرب المثل و حکایت دیگر، که هرگز نمیدانی باید آنها را درست بدانی یا نادرست. آن هم در شرایطی که هر فرهنگی، تقریباً در کنار هر حکایت و ضرب المثلی، حکایت دیگری دارد که دقیقاً متضاد آن را توصیه میکند!

حرف نگفته را همیشه میشود گفت.

هر بار که این جمله را با خودم تکرار کردم، حرف ناگفته ی دیگری به خاطرم آمد که نگفتم و دیگر هم نمیشود گفت. حرفهای شیرین. حرفهای تلخ. حرفهایی با رنگ محبت. حرفهایی با طعم نفرت. حرفهایی از جنس نصیحت. حرفهایی از جنس عبرت.

احساس کردم، مغز من و مغز شما و شاید مغز هر انسان دیگری که بر روی این خاک (یا در دل این خاک) زندگی میکند، انباری غبارگرفته و متروک از انبوهی حرفهای ناگفته است که دیگر نمیشود گفت.

از مرگ گوینده که بگذریم، ساده ترین علتی که باعث میشود حرفهایی برای همیشه ناگفته بمانند، مرگ شنونده است. به قول اهل منطق، اگر بنای ما بر آوردن مثال نقض برای اثبات نادرستی یک گزاره باشد، همین یک مثال نقض کافی است که گاهی حرفهای نگفته را دیگر نمیشود گفت، چون شنونده دیگر زنده نیست تا بشنود. هر کس که عزیزی را از دست داده است، احتمالاً تایید میکند که هنوز هم، بار سنگین حرفهایی را که دوست داشت بگوید و نگفت، یا نمیخواست بگوید و اکنون نمیشود که بگوید،  یا نمیدانست چه بگوید و امروز میداند چه بگوید، بر دلش سنگینی میکند.

اما آنچه من میخواهم بگویم، جنس دیگری از مرگ است. مرگی که به خاک منتهی نشده. مرگی سخت و سرد و جدی، بی آنکه قلب از تپیدن بیفتد یا ریه ها، از دمیدن و بازدمیدن خسته شوند، یا خون، از گردش بی سرانجام خود در این مسیر بسته ی ناگزیر، سرگیجه بگیرد و بایستد.

میخواهم از مرگ مخاطب بگویم.

مخاطب به معنایی که اینجا میگویم، با شنونده متفاوت است. شنونده کارش شنیدن است. همین.

فهمیدن، نه تعهد اوست و نه ویژگی اش. شنونده همین که میشنود و در لحظه ی شنیدن، به حرف دیگری از فرد دیگری گوش نمیدهد، به مقام شنوندگی، دست یافته است!

اما مخاطب، کسی است که جنس اش با جنس حرف، یکی است. کسی که حرفها را میفهمد. کسی که نیاز به شرح و تفسیر اضافی ندارد. کسی که دغدغه ی سوء برداشت در موردش وجود ندارد. کسی که وقتی با او و برای او حرف میزنی، گاهی در عمق وجود خود احساس میکنی که او هست، تا تو را بشنود. طوری که حتی اگر هزار خوبی و ویژگی دیگر هم داشته باشد، احساس میکنی ویژگی برتر او، مخاطب بودن است.

مخاطب، میتواند دوست باشد. یا همکار. یا همسر. یا فرزند. یا پدر. یا مادر. یا غریبه ای که مانند من، در کنار من، در ایستگاه مترو نشسته است و بی هدف، به نقطه ای در آن دیوار دوردست روبرو نگاه میکند.

احساس مخاطب داشتن، احساس اینکه شنونده ای برای حرفهایت داری، احساسی بزرگ و لذتبخش است. احساسی گران و گرانقدر که گاه، برای به دست آوردن و تجربه کردنش، باید ماه ها و سالها، تلاش کرد و انتظار کشید.

مخاطب بودن هم، چیزی شبیه انسان بودن است. با همان چرخه های تولد و رشد و بلوغ و مرگ.

شاید امروز نخستین روز باشد که کسی را میبینی. شاید هم یک سال یا ده سال که او را می شناسی. اما مخاطب، در لحظه ای در وجود او نطفه می بندد و به تدریج متولد میشود. درست مانند روح دومی که در تن یک انسان دمیده میشود.

چه میگویم. روح دوم ترکیب مناسبی نیست. مفهوم را نمی رساند. باید میگفتم روح اول. چرا که زندگی در میان کسانی که مخاطبت نیستند، با زندگی در میان مردگان، تفاوت چندانی ندارد.

این را کسی می فهمد که وادار شده باشد، حرفهایش را با خود بزند و دردهایش را با خود بگرید و خنده هایش را در ته دل حبس کند. او خوب میداند که راه رفتن و زندگی در میان کسانی که هیچکدام، مخاطبش نیستند، درست مانند گرفتار شدن در میان مردگانی است که به نفرینی شوم، به جای آرمیدن، به راه رفتن و چرخیدن با هم و در میان هم، دچار شده اند.

شاید برای من، نخستین خاطره ی مشترک، یا نخستین داشته ی مشترک، یا نخستین نداشته ی مشترک، شاید هم نخستین رویای مشترک، نقطه ی تولد یک مخاطب، در وجود تو باشد.

شاید هم از دست دادنی یا به دست آوردنی، تو را به مخاطب من بدل کند.

آنکس که رابطه ای را از دست داده است، شاید با آن دیگری که هنوز هیچ چیز مهمی را از دست نداده است، حرفی برای گفتن نداشته باشد. اما کافی است آن دیگری، چیزی را از دست بدهد. نه حتی یک رابطه. شاید یک مقام. یا یک شغل. یا یک خانه. یا شاید حتی یک میز که آن را بسیار دوست داشته است. از دست داده ها، زبان مشترکی دارند که آنها که چیزی از دست نداده اند، با آن بیگانه اند.

به دست آوردن هم چنین است. آنها که دستاوردی نداشته اند، عموماً به آنها که چیزی در دست دارند، به دیده ی حسرت نگاه میکنند و آنکس که دستاوردی دارد، برای صحبت کردن از شرایط و دردهایش، در میان دست ناورده ها، مخاطبی نخواهد داشت.

صاحب مقامی را به خاطر دارم که در یک مهمانی میگفت: مقام مانند ببر است. سوار شدن بر آن با خودت است، اما پیاده شدن، دیگر در اختیار تو نخواهد بود که ببر، از سوار خود، چیزی باقی نمی گذارد.

صاحب مقامان دیگر در مجلس، آهی کشیدند و نگاه به زمین دوختند. اما آنها که گرفتار موقعیت و مقامی نبودند، اینگونه احساس کردند که پای کلامی شاعرانه و احساس ناشکری از سر دلخوشی، در میان است.

خلاصه اینکه، مخاطب بودن، در لحظه ای، به اتفاقی، در وجود کسی نطفه می بندد و متولد میشود.

تو حرف میزنی و او میشنود، او حرف میزند و تو میشنوی و هر بار که پیامی می آید و میرود، مخاطب، مخاطب تر میشود. تو از درون خود، حرفهایی را افشا میکنی که فکر نمیکردی هرگز در جایی و برای کسی و با کسی، بیان کنی و او حرفهای دیگری میزند، که تو قرار نبوده بشنوی یا انتظار نداشتی که بشنوی.

راست گفته اند که اعتماد، یعنی اینکه به انتخاب خود و به دلخواه خود، خودت را در برابر کسی آسیب پذیر کنی. و همین افشا کردن و اعتماد کردن و آسیب پذیرشدن خودخواسته ی من در برابر توست، که از تو برای من، یک مخاطب می سازد.

مخاطب، رشد میکند. به بلوغ میرسد. بیشتر میداند و بیشتر میفهمد. مخاطب تر میشود. مخاطب ترین میشود و قطعاً کسی که چنین تجربه ای داشته است، میداند و میفهمد که ارزشمندترین داشته های زندگی، پیش و بیش از قدرت و ثروت و مقام و منزلت، داشتن مخاطب است.

البته شاید اشتباه میگویم. هر کس که مخاطبی دارد، الزاماً چنین چیزی را نمیفهمد. اما می دانم که آنکس که مخاطبی داشته است و امروز ندارد، قطعاً می پذیرد که مهم ترین داشته ی زندگی، داشتن یک یا چند مخاطب است.

هیچ انسانی، همیشه زنده نمی ماند و روزی می میرد. هیچ مخاطبی هم قرار نیست برای همیشه زنده بماند. مخاطب هم می میرد. نه به مرگ تن. بلکه به مرگ روح. چه بسیار دیده ایم مخاطبی را که امروز، دیگر مخاطب حرفهای ما نیست. زنده است. ما را می شناسد. او را می شناسیم. حتی شاید کنار ماست. روبروی ماست. همسر و همسایه و هم خانه و هم بستر ماست.  اما دیگر مخاطب ما نیست. تو گویی که روح مخاطب، از تن او پر کشیده و رفته است.

مرگ مخاطب، به هزار علت روی میدهد. اگر چه ما همه را نمی شناسیم و نمی فهمیم و نمی بینیم.

درست همانطور که پزشکان، وقتی علتی برای مرگ پیدا نمی کنند، میگویند مرگ طبیعی است. ما هم، وقتی علت مرگ مخاطب را نمی فهمیم، فکر میکنیم مرگ طبیعی است. همانطور که زمان، انسانها را به سوی مرگ و نیستی میکشاند، غبار زمان بر چهره ی مخاطب هم می نشیند و او را به سمت مرگ و نابودی می برد.

برخی را شنیده ام که میگویند: مرگ همیشه هست و طبیعی است. بیماری و نقصان و قتل و حادثه، بهانه است.

من اما فکر میکنم، واقعیت این است که مرگ، طبیعی و غیرطبیعی ندارد. مرگ ناگهانی و تدریجی دارد. هر نفس از زندگی، گامی به سوی مرگ است. یکی این مسیر را گام به گام می رود و دیگری به اتکای رویداد و سانحه ای، زودتر به خط پایان می رسد.

مرگ مخاطب هم شاید، چیزی از همین جنس است. گاهی به اتفاقی روی میدهد و گاهی به تدریج.

گاهی، مخاطب تو، به خاطر مخاطب بودنش، احساس قدرت میکند. احساس تسلط میکند. احساس برتری میکند. احساس مالکیت میکند. چنین میشود که در حرفهایش، در تفسیرهایش، در توصیه هایش و در غیاب تو، مقام مخاطب بودن را از دست میدهد و به تدریج، به همان شنونده ی معمولی باز میگردد. اسمش را شاید بشود گفت: خودکشی مخاطب.

گاهی تو، زودتر از آنچه باید، شنونده ای را به مقام مخاطب می رسانی. همچنان که پدر یا مادری، با فرزند چند ماهه ی خویش، از دشواریهای زندگی بگوید. یا باغبانی، بر سر دانه ای که نخستین روزهای حیات را تجربه میکند، به اندازه ی یک گیاه بالغ و بزرگ، آب بریزد و آن دانه را غرق کند. اسمش را شاید بشود گفت: قتل مخاطب.

گاهی هم، هیچ چیز خاصی روی نمیدهد. هیچ اتفاق بزرگی. هیچ حادثه ای. صرفاً زمان میگذرد. دنیای تو به تدریج تغییر میکند. دنیای او هم. و در نهایت، زمانی می رسد که به خود می آیی و می بینی دنیاهای شما، هیچ نقطه ی مشترکی ندارد و مخاطب، دیگر مخاطب نیست. شاید به قول رایج، بتوان گفت: مخاطب در چنین شرایطی به مرگ طبیعی مرده است!

حرف من اما، نه تولد مخاطب بود و نه مرگ مخاطب. نه به خودکشی او فکر میکنم و نه به قتلش. نه مرگ طبیعی خوشحالم میکند و نه مرگ غیرطبیعی ناراحت.

آنچه در ذهنم مانده و میچرخد و می سوزد و می سوزاند، خاطره ی حرفهای نگفته ایست که همیشه نمیتوان گفت.

+300
  
فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال


82 نظر بر روی پست “درباره ی مرگ مخاطب

  • […] قاتلان مخاطب هستیم، وقتی در رسانه‌ها دروغ‌ می‌گوییم! […]

  • M.NC گفت:

    هر چیزی تاریخ انقضایی داره
    همیشه فرصتی برای داشتن نیست
    همیشه زمانی برای خواستن نیست
    برای گفتن بعضی حرف ها دیر میشه
    حرف ها ، خواسته ها ، نداشته ها تو دلمون ته نشین میشه
    بغض میشه
    حسرت میشه
    با هر بار مرور خاطرات هوای دلت ابری میشه
    برفی میشه
    میباره
    با برفای ته نشین شده ، شروع میکنی به درست کردن آدم برفیت
    باهاش حرف میزنی
    درد و دل می کنی
    خالی که شدی
    آدم برفیت آب میشه
    ته نشین میشه
    بغض میشه
    حسرت میشه

  • ایلا گفت:

    عالی بووود فقط همین

  • رضا لطفي گفت:

    آنچه در این متن برای من خیلی جالب و جدید بود، تعریف زیبا و هوشمندانه “اعتماد” بود:

    اعتماد، یعنی اینکه به انتخاب خود و به دلخواه خود، خودت را در برابر کسب آسیب پذیر کنی!

  • ناهید گفت:

    دست گذاشتین روی حفره‌ای که هر کدوم از ما به نوعی توی قفسه‌ی سینه‌‌مون داریم. تغییر و متفاوت شدن جهت رشد و نگاه آدما مهمترین دلیله که گریزی ازش نیست و باید پذیرفتش . دردناکترین بخش هم دقیقا همین بخشه که سنگینه و نفسگیر، با همه‌ی حرفهای نگفته و نگفتنیش..

  • aseman گفت:

    سلام
    دوست دارم باشم.

  • عباسعلی ملک گفت:

    مخاطب بی قید و شرطت میمانم.

    صدای نزدیک شدن قدمت هایت به سمت رهایی را دارم میشنوم. آنجا اکهارت و وین هم هستند و آنها مخاطب بی قید و شرط سکوت هستند و سکوت سخن میگوید.

  • محمد علی هشیار گفت:

    محمد رضا نوشتن این حرف از تو کمی عجیب بود
    شاید یک لحظه فکر کردم داری با تمام قدرت میگی حتی اگر یک مخاطب هم نداشته باشی برایت مهم نیست
    چند سال پیش (یک یا دو) دغدغه ی اصلی این بود که چه طور متمم میتونه به یک مرکز اموزشی مداوم تبدیل بشه همیشه از جلساتت با دوستان میگفتی اما ما هیچ چیزی ازش نمیشنیدیم

    بعد از انکه متمم شکل گرفت دانش بیشتر ما یک قطره به اقیانوس تو نزدیک تر شد
    واقعیت تلخی هست
    نه فقط اینجا
    خیلی جاها

    وقتی ادم ها بزرگ میشن باید پر بکشن باید خودشون خطر کنن
    دنیا رو اون جوری که گفته بودی و شنیده بودند تجربه کنن

    شاید محمد رضا ش ه و ت مخاطب ادم ها رو از مسیر هایی دور میکنه که الان با وجود مخاطبان زیاد لذت اون روز های اول رو نداشته باشی
    وقتی خیلی کم بودیم ما مخاطبین میگفتیم و میشنیدیم
    به کامنت ها مون جواب میدادی
    و شاید ما هم احساس صمیمیت بیشتری داشتیم
    شاید دیگه اون روز ها نه برای تو تکرار بشه نه برای ما

    به قول خودت هر سکه ای دو رو دارد
    شاید امروز مخاطب های جدید به خانه ای پا میگذاره که دکوراسیونش کامل همه پیزبی عیب و نقص هست
    و ما که از روز های اول با دغدغه های کوچک و بزرگ تو ( حتی برای پرداخت هزینه ی ماهیانه سایت با تو غم گین میشدیم) و امروز که مخاطبین زیاد تر شده اند دیگه اون حس خیلی خیلی صمیمی رو نداریم

    هم تو از ما دور شدی هم تو ازما
    کاش مطلب دیگری هم مینوشتی ممحمد رضا از مرگ نویسنده میگفتی منظورم مرگ مغزی یا قلبی نیست
    مرگی که با وجود مخاطبین جدید میاد
    و کم کم مخاطبین قدیمی تو این احساس با حسادت بهشون دست میده (( ازم ناراحت نشو اما حرف دل که کاش تو رو به دیگران معرفی نمیکردیم))

    ولی به عنوان مخاطب قدیمی هنوز هر روز نه اما عکس تو رو به عنوان با ارزش ترین هدیه از جعبه ی کنار میزم بیرون میارم
    شاید بابا لنگ دراز قصه ی من و خیلی ها تو بودند

    و هنوز هم بعد از سال ها میدنم
    واسه موندن و زندگی کردن بهانه ای
    حتی با تمام حرف هایی که نزدی و شاید دوباره حرف زدنشان را هم نداشته باشی

  • مهدی رحیم زاده گفت:

    با خواندن این مطلب یاد دورانی افتادم که یک کارگر ساده در یک شرکت قطعه سازی بودم. آن زمان نمیتوانستم صاحب کارخانه را درک کنم هرچند میدانستم انسان خوبی هست ولی همیشه از حقوق کم و اضافه کاری زیاد و نداشتن مرخصی مینالیدم ولی اکنون که برای خودم کار میکنم حس میکنم که میتوانم ایشون رو درک کنم.

  • مهرداد گفت:

    بهترین متنی غیرتخصصی‌ (شاید هم تخصصی‌ترین!) بود که از شما خونده‌ام. بعد از هر پاراگراف چند ثانیه مکث کردم و کلمات رو آروم آروم قورت دادم…

    تمام احساس‌هایی در مورد مخاطب‌هایم که نمی‌تونستم با کلمات بیان کنم با طناب کلمات شما از ذهنم بیرون کشیده شدند و حس فوق‌العاده شناخت بیش‌تر خودم رو پیدا کردم 🙂

    «مخاطب، رشد میکند. به بلوغ میرسد. بیشتر میداند و بیشتر میفهمد. مخاطب تر میشود. مخاطب ترین میشود و قطعاً کسی که چنین تجربه ای داشته است، میداند و میفهمد که ارزشمندترین داشته های زندگی، پیش و بیش از قدرت و ثروت و مقام و منزلت، داشتن مخاطب است.»

    ضمنا نوشته‌اتون، چه از لحاظ نگارشی و چه حسی که به من منتقل کرد، من رو یاد نوشته دوست‌داشتن از عشق برتر است دکتر شریعتی انداخت.

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *