درباره ی مرگ مخاطب

میگویند: حرف نگفته را همیشه میشود گفت. این یکی از جملاتی بود که دوست خوبم حسن فرجی در یکی از کامنتهای مطلب قبلی (حرفها به سه دسته تقسیم میشوند) نقل کرده بود.

شاید برای شما هم پیش آمده باشد که یک کلمه یا یک جمله یا یک نقل قول، ناگهان شما را برای دقیقه ها و یا حتی ساعتها، متوقف کند و به فکر فرو برد. با هزار تداعی مربوط و نامربوط. با هزار خاطره ی تلخ و شیرین. با هزار حرف گفته و ناگفته در ذهن.

این جمله هم برای من چنین حسی را داشت: حرف نگفته را همیشه میشود گفت.

چند بار آن را با لحن خبری خواندم. چند باری هم با لحن پرسشی. گاهی هم با لحن تعجب و استفهام.  شبیه این حرف را زیاد شنیده ایم. آن مثال قدیمی هم که میگوید: «ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است»، چیزی از همین جنس است. و ده ها مثال و ضرب المثل و حکایت دیگر، که هرگز نمیدانی باید آنها را درست بدانی یا نادرست. آن هم در شرایطی که هر فرهنگی، تقریباً در کنار هر حکایت و ضرب المثلی، حکایت دیگری دارد که دقیقاً متضاد آن را توصیه میکند!

حرف نگفته را همیشه میشود گفت.

هر بار که این جمله را با خودم تکرار کردم، حرف ناگفته ی دیگری به خاطرم آمد که نگفتم و دیگر هم نمیشود گفت. حرفهای شیرین. حرفهای تلخ. حرفهایی با رنگ محبت. حرفهایی با طعم نفرت. حرفهایی از جنس نصیحت. حرفهایی از جنس عبرت.

احساس کردم، مغز من و مغز شما و شاید مغز هر انسان دیگری که بر روی این خاک (یا در دل این خاک) زندگی میکند، انباری غبارگرفته و متروک از انبوهی حرفهای ناگفته است که دیگر نمیشود گفت.

از مرگ گوینده که بگذریم، ساده ترین علتی که باعث میشود حرفهایی برای همیشه ناگفته بمانند، مرگ شنونده است. به قول اهل منطق، اگر بنای ما بر آوردن مثال نقض برای اثبات نادرستی یک گزاره باشد، همین یک مثال نقض کافی است که گاهی حرفهای نگفته را دیگر نمیشود گفت، چون شنونده دیگر زنده نیست تا بشنود. هر کس که عزیزی را از دست داده است، احتمالاً تایید میکند که هنوز هم، بار سنگین حرفهایی را که دوست داشت بگوید و نگفت، یا نمیخواست بگوید و اکنون نمیشود که بگوید،  یا نمیدانست چه بگوید و امروز میداند چه بگوید، بر دلش سنگینی میکند.

اما آنچه من میخواهم بگویم، جنس دیگری از مرگ است. مرگی که به خاک منتهی نشده. مرگی سخت و سرد و جدی، بی آنکه قلب از تپیدن بیفتد یا ریه ها، از دمیدن و بازدمیدن خسته شوند، یا خون، از گردش بی سرانجام خود در این مسیر بسته ی ناگزیر، سرگیجه بگیرد و بایستد.

میخواهم از مرگ مخاطب بگویم.

مخاطب به معنایی که اینجا میگویم، با شنونده متفاوت است. شنونده کارش شنیدن است. همین.

فهمیدن، نه تعهد اوست و نه ویژگی اش. شنونده همین که میشنود و در لحظه ی شنیدن، به حرف دیگری از فرد دیگری گوش نمیدهد، به مقام شنوندگی، دست یافته است!

اما مخاطب، کسی است که جنس اش با جنس حرف، یکی است. کسی که حرفها را میفهمد. کسی که نیاز به شرح و تفسیر اضافی ندارد. کسی که دغدغه ی سوء برداشت در موردش وجود ندارد. کسی که وقتی با او و برای او حرف میزنی، گاهی در عمق وجود خود احساس میکنی که او هست، تا تو را بشنود. طوری که حتی اگر هزار خوبی و ویژگی دیگر هم داشته باشد، احساس میکنی ویژگی برتر او، مخاطب بودن است.

مخاطب، میتواند دوست باشد. یا همکار. یا همسر. یا فرزند. یا پدر. یا مادر. یا غریبه ای که مانند من، در کنار من، در ایستگاه مترو نشسته است و بی هدف، به نقطه ای در آن دیوار دوردست روبرو نگاه میکند.

احساس مخاطب داشتن، احساس اینکه شنونده ای برای حرفهایت داری، احساسی بزرگ و لذتبخش است. احساسی گران و گرانقدر که گاه، برای به دست آوردن و تجربه کردنش، باید ماه ها و سالها، تلاش کرد و انتظار کشید.

مخاطب بودن هم، چیزی شبیه انسان بودن است. با همان چرخه های تولد و رشد و بلوغ و مرگ.

شاید امروز نخستین روز باشد که کسی را میبینی. شاید هم یک سال یا ده سال که او را می شناسی. اما مخاطب، در لحظه ای در وجود او نطفه می بندد و به تدریج متولد میشود. درست مانند روح دومی که در تن یک انسان دمیده میشود.

چه میگویم. روح دوم ترکیب مناسبی نیست. مفهوم را نمی رساند. باید میگفتم روح اول. چرا که زندگی در میان کسانی که مخاطبت نیستند، با زندگی در میان مردگان، تفاوت چندانی ندارد.

این را کسی می فهمد که وادار شده باشد، حرفهایش را با خود بزند و دردهایش را با خود بگرید و خنده هایش را در ته دل حبس کند. او خوب میداند که راه رفتن و زندگی در میان کسانی که هیچکدام، مخاطبش نیستند، درست مانند گرفتار شدن در میان مردگانی است که به نفرینی شوم، به جای آرمیدن، به راه رفتن و چرخیدن با هم و در میان هم، دچار شده اند.

شاید برای من، نخستین خاطره ی مشترک، یا نخستین داشته ی مشترک، یا نخستین نداشته ی مشترک، شاید هم نخستین رویای مشترک، نقطه ی تولد یک مخاطب، در وجود تو باشد.

شاید هم از دست دادنی یا به دست آوردنی، تو را به مخاطب من بدل کند.

آنکس که رابطه ای را از دست داده است، شاید با آن دیگری که هنوز هیچ چیز مهمی را از دست نداده است، حرفی برای گفتن نداشته باشد. اما کافی است آن دیگری، چیزی را از دست بدهد. نه حتی یک رابطه. شاید یک مقام. یا یک شغل. یا یک خانه. یا شاید حتی یک میز که آن را بسیار دوست داشته است. از دست داده ها، زبان مشترکی دارند که آنها که چیزی از دست نداده اند، با آن بیگانه اند.

به دست آوردن هم چنین است. آنها که دستاوردی نداشته اند، عموماً به آنها که چیزی در دست دارند، به دیده ی حسرت نگاه میکنند و آنکس که دستاوردی دارد، برای صحبت کردن از شرایط و دردهایش، در میان دست ناورده ها، مخاطبی نخواهد داشت.

صاحب مقامی را به خاطر دارم که در یک مهمانی میگفت: مقام مانند ببر است. سوار شدن بر آن با خودت است، اما پیاده شدن، دیگر در اختیار تو نخواهد بود که ببر، از سوار خود، چیزی باقی نمی گذارد.

صاحب مقامان دیگر در مجلس، آهی کشیدند و نگاه به زمین دوختند. اما آنها که گرفتار موقعیت و مقامی نبودند، اینگونه احساس کردند که پای کلامی شاعرانه و احساس ناشکری از سر دلخوشی، در میان است.

خلاصه اینکه، مخاطب بودن، در لحظه ای، به اتفاقی، در وجود کسی نطفه می بندد و متولد میشود.

تو حرف میزنی و او میشنود، او حرف میزند و تو میشنوی و هر بار که پیامی می آید و میرود، مخاطب، مخاطب تر میشود. تو از درون خود، حرفهایی را افشا میکنی که فکر نمیکردی هرگز در جایی و برای کسی و با کسی، بیان کنی و او حرفهای دیگری میزند، که تو قرار نبوده بشنوی یا انتظار نداشتی که بشنوی.

راست گفته اند که اعتماد، یعنی اینکه به انتخاب خود و به دلخواه خود، خودت را در برابر کسی آسیب پذیر کنی. و همین افشا کردن و اعتماد کردن و آسیب پذیرشدن خودخواسته ی من در برابر توست، که از تو برای من، یک مخاطب می سازد.

مخاطب، رشد میکند. به بلوغ میرسد. بیشتر میداند و بیشتر میفهمد. مخاطب تر میشود. مخاطب ترین میشود و قطعاً کسی که چنین تجربه ای داشته است، میداند و میفهمد که ارزشمندترین داشته های زندگی، پیش و بیش از قدرت و ثروت و مقام و منزلت، داشتن مخاطب است.

البته شاید اشتباه میگویم. هر کس که مخاطبی دارد، الزاماً چنین چیزی را نمیفهمد. اما می دانم که آنکس که مخاطبی داشته است و امروز ندارد، قطعاً می پذیرد که مهم ترین داشته ی زندگی، داشتن یک یا چند مخاطب است.

هیچ انسانی، همیشه زنده نمی ماند و روزی می میرد. هیچ مخاطبی هم قرار نیست برای همیشه زنده بماند. مخاطب هم می میرد. نه به مرگ تن. بلکه به مرگ روح. چه بسیار دیده ایم مخاطبی را که امروز، دیگر مخاطب حرفهای ما نیست. زنده است. ما را می شناسد. او را می شناسیم. حتی شاید کنار ماست. روبروی ماست. همسر و همسایه و هم خانه و هم بستر ماست.  اما دیگر مخاطب ما نیست. تو گویی که روح مخاطب، از تن او پر کشیده و رفته است.

مرگ مخاطب، به هزار علت روی میدهد. اگر چه ما همه را نمی شناسیم و نمی فهمیم و نمی بینیم.

درست همانطور که پزشکان، وقتی علتی برای مرگ پیدا نمی کنند، میگویند مرگ طبیعی است. ما هم، وقتی علت مرگ مخاطب را نمی فهمیم، فکر میکنیم مرگ طبیعی است. همانطور که زمان، انسانها را به سوی مرگ و نیستی میکشاند، غبار زمان بر چهره ی مخاطب هم می نشیند و او را به سمت مرگ و نابودی می برد.

برخی را شنیده ام که میگویند: مرگ همیشه هست و طبیعی است. بیماری و نقصان و قتل و حادثه، بهانه است.

من اما فکر میکنم، واقعیت این است که مرگ، طبیعی و غیرطبیعی ندارد. مرگ ناگهانی و تدریجی دارد. هر نفس از زندگی، گامی به سوی مرگ است. یکی این مسیر را گام به گام می رود و دیگری به اتکای رویداد و سانحه ای، زودتر به خط پایان می رسد.

مرگ مخاطب هم شاید، چیزی از همین جنس است. گاهی به اتفاقی روی میدهد و گاهی به تدریج.

گاهی، مخاطب تو، به خاطر مخاطب بودنش، احساس قدرت میکند. احساس تسلط میکند. احساس برتری میکند. احساس مالکیت میکند. چنین میشود که در حرفهایش، در تفسیرهایش، در توصیه هایش و در غیاب تو، مقام مخاطب بودن را از دست میدهد و به تدریج، به همان شنونده ی معمولی باز میگردد. اسمش را شاید بشود گفت: خودکشی مخاطب.

گاهی تو، زودتر از آنچه باید، شنونده ای را به مقام مخاطب می رسانی. همچنان که پدر یا مادری، با فرزند چند ماهه ی خویش، از دشواریهای زندگی بگوید. یا باغبانی، بر سر دانه ای که نخستین روزهای حیات را تجربه میکند، به اندازه ی یک گیاه بالغ و بزرگ، آب بریزد و آن دانه را غرق کند. اسمش را شاید بشود گفت: قتل مخاطب.

گاهی هم، هیچ چیز خاصی روی نمیدهد. هیچ اتفاق بزرگی. هیچ حادثه ای. صرفاً زمان میگذرد. دنیای تو به تدریج تغییر میکند. دنیای او هم. و در نهایت، زمانی می رسد که به خود می آیی و می بینی دنیاهای شما، هیچ نقطه ی مشترکی ندارد و مخاطب، دیگر مخاطب نیست. شاید به قول رایج، بتوان گفت: مخاطب در چنین شرایطی به مرگ طبیعی مرده است!

حرف من اما، نه تولد مخاطب بود و نه مرگ مخاطب. نه به خودکشی او فکر میکنم و نه به قتلش. نه مرگ طبیعی خوشحالم میکند و نه مرگ غیرطبیعی ناراحت.

آنچه در ذهنم مانده و میچرخد و می سوزد و می سوزاند، خاطره ی حرفهای نگفته ایست که همیشه نمیتوان گفت.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+289
  


81 نظر بر روی پست “درباره ی مرگ مخاطب

  • M.NC می‌گه:

    هر چیزی تاریخ انقضایی داره
    همیشه فرصتی برای داشتن نیست
    همیشه زمانی برای خواستن نیست
    برای گفتن بعضی حرف ها دیر میشه
    حرف ها ، خواسته ها ، نداشته ها تو دلمون ته نشین میشه
    بغض میشه
    حسرت میشه
    با هر بار مرور خاطرات هوای دلت ابری میشه
    برفی میشه
    میباره
    با برفای ته نشین شده ، شروع میکنی به درست کردن آدم برفیت
    باهاش حرف میزنی
    درد و دل می کنی
    خالی که شدی
    آدم برفیت آب میشه
    ته نشین میشه
    بغض میشه
    حسرت میشه

    Thumb up 0

  • ایلا می‌گه:

    عالی بووود فقط همین

    Thumb up 0

  • رضا لطفي می‌گه:

    آنچه در این متن برای من خیلی جالب و جدید بود، تعریف زیبا و هوشمندانه “اعتماد” بود:

    اعتماد، یعنی اینکه به انتخاب خود و به دلخواه خود، خودت را در برابر کسب آسیب پذیر کنی!

    Thumb up 6

  • ناهید می‌گه:

    دست گذاشتین روی حفره‌ای که هر کدوم از ما به نوعی توی قفسه‌ی سینه‌‌مون داریم. تغییر و متفاوت شدن جهت رشد و نگاه آدما مهمترین دلیله که گریزی ازش نیست و باید پذیرفتش . دردناکترین بخش هم دقیقا همین بخشه که سنگینه و نفسگیر، با همه‌ی حرفهای نگفته و نگفتنیش..

    Thumb up 0

  • aseman می‌گه:

    سلام
    دوست دارم باشم.

    Thumb up 0

  • عباسعلی ملک می‌گه:

    مخاطب بی قید و شرطت میمانم.

    صدای نزدیک شدن قدمت هایت به سمت رهایی را دارم میشنوم. آنجا اکهارت و وین هم هستند و آنها مخاطب بی قید و شرط سکوت هستند و سکوت سخن میگوید.

    Thumb up 1

  • محمد علی هشیار می‌گه:

    محمد رضا نوشتن این حرف از تو کمی عجیب بود
    شاید یک لحظه فکر کردم داری با تمام قدرت میگی حتی اگر یک مخاطب هم نداشته باشی برایت مهم نیست
    چند سال پیش (یک یا دو) دغدغه ی اصلی این بود که چه طور متمم میتونه به یک مرکز اموزشی مداوم تبدیل بشه همیشه از جلساتت با دوستان میگفتی اما ما هیچ چیزی ازش نمیشنیدیم

    بعد از انکه متمم شکل گرفت دانش بیشتر ما یک قطره به اقیانوس تو نزدیک تر شد
    واقعیت تلخی هست
    نه فقط اینجا
    خیلی جاها

    وقتی ادم ها بزرگ میشن باید پر بکشن باید خودشون خطر کنن
    دنیا رو اون جوری که گفته بودی و شنیده بودند تجربه کنن

    شاید محمد رضا ش ه و ت مخاطب ادم ها رو از مسیر هایی دور میکنه که الان با وجود مخاطبان زیاد لذت اون روز های اول رو نداشته باشی
    وقتی خیلی کم بودیم ما مخاطبین میگفتیم و میشنیدیم
    به کامنت ها مون جواب میدادی
    و شاید ما هم احساس صمیمیت بیشتری داشتیم
    شاید دیگه اون روز ها نه برای تو تکرار بشه نه برای ما

    به قول خودت هر سکه ای دو رو دارد
    شاید امروز مخاطب های جدید به خانه ای پا میگذاره که دکوراسیونش کامل همه پیزبی عیب و نقص هست
    و ما که از روز های اول با دغدغه های کوچک و بزرگ تو ( حتی برای پرداخت هزینه ی ماهیانه سایت با تو غم گین میشدیم) و امروز که مخاطبین زیاد تر شده اند دیگه اون حس خیلی خیلی صمیمی رو نداریم

    هم تو از ما دور شدی هم تو ازما
    کاش مطلب دیگری هم مینوشتی ممحمد رضا از مرگ نویسنده میگفتی منظورم مرگ مغزی یا قلبی نیست
    مرگی که با وجود مخاطبین جدید میاد
    و کم کم مخاطبین قدیمی تو این احساس با حسادت بهشون دست میده (( ازم ناراحت نشو اما حرف دل که کاش تو رو به دیگران معرفی نمیکردیم))

    ولی به عنوان مخاطب قدیمی هنوز هر روز نه اما عکس تو رو به عنوان با ارزش ترین هدیه از جعبه ی کنار میزم بیرون میارم
    شاید بابا لنگ دراز قصه ی من و خیلی ها تو بودند

    و هنوز هم بعد از سال ها میدنم
    واسه موندن و زندگی کردن بهانه ای
    حتی با تمام حرف هایی که نزدی و شاید دوباره حرف زدنشان را هم نداشته باشی

    Thumb up 0

  • مهدی رحیم زاده می‌گه:

    با خواندن این مطلب یاد دورانی افتادم که یک کارگر ساده در یک شرکت قطعه سازی بودم. آن زمان نمیتوانستم صاحب کارخانه را درک کنم هرچند میدانستم انسان خوبی هست ولی همیشه از حقوق کم و اضافه کاری زیاد و نداشتن مرخصی مینالیدم ولی اکنون که برای خودم کار میکنم حس میکنم که میتوانم ایشون رو درک کنم.

    Thumb up 0

  • مهرداد می‌گه:

    بهترین متنی غیرتخصصی‌ (شاید هم تخصصی‌ترین!) بود که از شما خونده‌ام. بعد از هر پاراگراف چند ثانیه مکث کردم و کلمات رو آروم آروم قورت دادم…

    تمام احساس‌هایی در مورد مخاطب‌هایم که نمی‌تونستم با کلمات بیان کنم با طناب کلمات شما از ذهنم بیرون کشیده شدند و حس فوق‌العاده شناخت بیش‌تر خودم رو پیدا کردم :)

    «مخاطب، رشد میکند. به بلوغ میرسد. بیشتر میداند و بیشتر میفهمد. مخاطب تر میشود. مخاطب ترین میشود و قطعاً کسی که چنین تجربه ای داشته است، میداند و میفهمد که ارزشمندترین داشته های زندگی، پیش و بیش از قدرت و ثروت و مقام و منزلت، داشتن مخاطب است.»

    ضمنا نوشته‌اتون، چه از لحاظ نگارشی و چه حسی که به من منتقل کرد، من رو یاد نوشته دوست‌داشتن از عشق برتر است دکتر شریعتی انداخت.

    Thumb up 2

  • محبوبه می‌گه:

    یه جایی از متنت نوشته بودی این را کسی می فهمد که حرف هایش را با خود بزند و ….اما بعضی وقتا حرف هایی هستند که با خودت هم نمی تونی بزنی،یه حرفایی تو دلت هست که حتی نمی دونی مخاطبت کیه!اصلا توی حرف و کلمه و جمله جا نمیشند،مثل وقتایی که حس میکنی روحت توی جسمت جاش نمیشه… اولا فکر میکردم میشه اسمش رو گذاشت (مخاطب گم شده)، یا (مخاطب زاده نشده) اما بعدها فهمیدم فراتر از این حرف هاست…انگار حروف الفبا کم بودند برای ساختن یه جمله یا حتی یه کلمه…..چون نمیشه اسمی براش گذاشت مخاطبی هم نداره و کاش میفهمیدین که چقدر سخته….

    Thumb up 0

  • مریم مرادی می‌گه:

    سلام
    فوق العاده بود.
    تا الان در مورد اعتماد این مدلی فکر نکرده بودم
    “راست گفته اند که اعتماد، یعنی اینکه به انتخاب خود و به دلخواه خود، خودت را در برابر کسی آسیب پذیر کنی.”

    Thumb up 0

  • زندگی بی مخاطب "خر" است! می‌گه:

    سلام محمد رضایه عزیز، بالخره یک شب هم نسخه درد مرا پیچیدی!!! هر چند که کم لطفی از خودمه و هراز چندگاهی زنگ خانه ات را به صدا در میارم، شاید بگم به تعداد انگشت هایه دست!!!
    انچه را که امشب برایم اتفاق افتاد،جز به “تقدیر نیک “که رسالتش “خوب “کردن حالم بود را،اسم نخواهم گذاشت!!!
    امشب حالم بسیار گرفته بود، بغضی بزرگ که اکنون بزرگیش به ذره ای تبدیل شده، و مطمئنم اگر یک بار دیگه متنتو بخونم چیزی از ان یه ذره هم باقی نخواهد ماند، راستش امشب معنی جمله “بغض گیر کردن در گلو “را به معنایه واقعی جمله درک کردم!!!
    باورت میشود که نمیدوانستم چکار کنم تا خودمو خالی کنم؟؟؟میدانی امشب مخاطب خاصم “سهوا” و از رو اصرار خودم من را به گذشته نه چندان دوری برد که در ان گذشته، من، غرور خودمو برای حفظ کردنش دادم، به گذشته ای که شب ها و روزها برایش گریه کردم، یکدفعه بغض وجودمو فرا گرفت، یه لحظه فکر کردم که او با من بسیار جفا کرده، او لایق این همه تلاش من برای نگه داشتنش نبود، باید به حال خودش رهایش میکردم که میدانست چه گوهری:) رو از دست داده، مدام از این فکر هایه نفرت انگیز به سرم میزد و حالت گریان و بغض عجیبی داشتم!
    دنبال مطلبی، عکسی، فیلمی و.. میگشتم که مرا مشغول کند هیچ کدام نتوانستند، تا اینکه یادم امد این مطلبتو یکی از دوستانم بهم سفارش کرده بود قبلا، جالبه معنایه “توفیق اجباری” رو هم همین امشب درک کردم، اری این نوشته ات اختصاصی برای منی بود که مخاطبمو با تلاش بدست اورده بودم،چون میدونستم عاشقمه، عاشقشم، به غروری که برایش دادم اعتنایی نمیکردم، و این نوشته تو یه بار دیگه بهم گفت، اره، ارزششو داشت، قطعا ارزششو داشت که مخاطب خاصت بمونه، به فکر گذشته مباش، گذشته درگذشته!!!
    اینم بگم، نوشته ات بغضمو با گریه کردن از اول تا اخر متن، شکست، الان خالی ام محمد رضا!!!
    ممنونم که هستی!!!
    در ضمن از دوست خوبمون اقایه” فواد انصاری ” با کامنت زیبایشان که سهم عمده ای در گریه هایه من داشتن، نیز ممنون!!!!
    روز و روزگار بر وفق مراد دوستان:)

    Thumb up 8

  • حامد می‌گه:

    محمدرضا دلم برای صدات تنگ شده. مخاطب تو شدن خیلی سخته، حداقل بگذار شنونده ات باشیم

    Thumb up 4

  • سیدنورالدین حسینی می‌گه:

    چه شروع و پایانی بود تنها می تونم یک شعر مولانا رو تقدیم شما کنم که بی ارتباط نیست:

    عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه می دانی؟

    در شعله نرقصیدی، پروانه چه می دانی؟

    لبریز می غمها، شد ساغر جان من

    خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه می دانی؟

    یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او

    ای غافل از آن جادو، افسانه چه می دانی؟

    من مست می عشقم، بس توبه که بشکستم

    راهم مزن ای عابد، میخانه چه می دانی؟

    عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن

    ای بت نپرستیده، بتخانه چه می دانی؟

    تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را

    مقصود یکی باشد، بیگانه چه می دانی؟

    دستار گروگان ده، در پای بتی جان ده

    اما تو ز جان غافل، جانانه چه می دانی؟

    ضایع چه کنی شب را، لب ذاکر و دل غافل

    تو ره به خدا بردن، مستانه چه می دانی؟

    Thumb up 7

  • علیرضا داداشی می‌گه:

    سلام.

    این نوشته ات را خیلی دوست داشتم. به نظرم شبیه نوشته هایت در روزهایی بود که تازه شما را و اینجا را پیدا کرده بودم.
    می دانی، راستش گاهی نوشته هایت را خوانده ام ولی تولدی در من شکل نگرفته؛ مثل مطالبی که در « فلسفه ی تکنولوژِی دیجیتال» نوشته ای.
    دلم برای این دست نوشته هایت تنگ شده بود.
    فقط یک خواهش: همان طور که من مطمئن هستم اینجا خانه ی شماست و هر طور دلت بخواهد می توانی بنویسی، شما هم قبول کن که من هم حق دارم مخاطبت باشم ولی بعضی حرفها را نفهمم.
    مخاطب هم گاهی بد جور دلش حرف زدن می خواهد.
    برقرار باشی.

    Thumb up 5

  • شهرزاد می‌گه:

    سلام. از روزی که این متن فوق العاده رو نوشتی، هر روز میام و دوباره میخونمش. در عین اینکه پایانش دردناکه، اما بینهایت زیبا نوشتیش محمدرضا.
    میدونی… داشتم یه به این فکر می کردم که «حرف نگفته» ای که ازش حرف زدی رو، شاید اون مخاطب که روزی مخاطب ترین بوده، هنوز هم تشنه ی شنیدنش باشه. در حالی که شاید میدونه که «حرف نگفته»، میتونه جنس دیگری داشته باشه. میتونه الزاماً و صرفاً از کلمات و جملات، تشکیل نشده باشه…
    درضمن. دوست خوبمون، سامان (zoorba.booda) چقدر خوب گفت:
    “میدونم که ممکنه گوینده اون مخاطب … هر بلایی سرش بیاد یا حتی مخاطبشو فراموش کنه ولی اون مخاطب هست و توجه شو از اون برنمیداره.”

    Thumb up 1

  • امیر صیادی می‌گه:

    سلام
    درد داشت توی این نوشته…دردی که کسایی که از دست دادنش یا خودشون بهش تبدیل شدن میفهمن…من شنیدم اون درد رو…با همه وجودم شنیدم…خوبت شد آخر شبی اشکمون رو در آوردی؟؟؟

    Thumb up 2

  • سکینه می‌گه:

    سلام
    با خواندن این متن لذت فهمیده شدن و درک شدن را به تمامی چشیدم . تنها تسکین ،خاطرات درد و رنج حرفهای گفته نشده، فقط اشکی بود که بر روی کیبورد ریخته می شد و هزار پاره می گشت تا بتواند اندکی از سنگینی حرفهای گفته نشده در قلبم را بکاهد.

    Thumb up 1

  • متین می‌گه:

    سلام
    من معمولا پست های شما رو از طریق rss میخونم و به همین دلیل، معمولا وقتی دارم میخونم، به اینترنت دسترسی ندارم و وقتی دارم، یادم رفته!
    اما امروز وقتی داشتم اینو میخوندم، یه حسی تو وجودم ایجاد شد.
    حسی که ترغیبم کرد برای دومین بار بخونمش.
    و تقویت اون احساس، وقتی به بخش “اعتماد” میرسید؛ غلیانش وقتی به بخش خودکشی، قتل و مرگ طبیعی مخاطب میرسید.
    و یادآوری این مطلب به خودم که توی اتوبوسم و نمیشه احساسم رو بروز بدم!
    خیلی ممنونم بابت پست های معمولا فوق العاده ای که دارید.

    Thumb up 0

  • معصومه شیخ مرادی می‌گه:

    برای من هم مخاطب همان گوش شنوایی است که می توانم بعضی حرفها را به او بزنم چون همه گوشها همیشه نمی شنوند چقدر سخت و سنگین اند حرفهایی که مخاطب ندارند مانند یک غده می مانند ورم می کنند احساس تنهایی می کنی و… گاهی هم احساس می کنم علاوه بر مرگ مخاطب مرگ مولف نیز رخ می دهد . مولف یا دغدغه هایش عوض شده مسیرش عوض شده منافعش تغییر کرده نوع زندگی اش تغییر کرده نمی دانم یه اتفاقی افتاده که دیگر مولفی هم نیست جنس حرفها تغییر کرده گاهی مخاطب هست و باید در مرگ مولف نه مرگ جسمی همان مرگ روحی که شما گفتی بنشیند و بگرید… مرگ برای همه اتفاق میفتد…

    Thumb up 0

  • رضا می‌گه:

    سلام
    مخاطب داشتن و نداشتن و نداشتن را کاملا درک میکنم
    دوستی داشتم و دارم که زمانی میگفت: “خوب است که تو هستی و میشود برخی حرفها را با تو زد و گرنه با این حرفها باید چه میکردم؟”
    اما تجربه دیگری دارم: چقدر سخت است(یا شاید تلاشی بیهوده) بخواهی و تلاش کنی از کسی مخاطب بسازی که دنیایی متفاوت با تو دارد؛ شاید نمی توان کسی را مخاطب خود کرد. مخاطب باید خو مخاطب شود؛ شاید جذابیتش و یکتایی و تمایزش به همین باشد.

    Thumb up 1

  • مرتضی می‌گه:

    اگر تجاوز به زندگی شخصی تون نباشه فکر کنم محمد رضا مخاطب ماریو بودی…

    Thumb up 0

  • مجید می‌گه:

    درویشی به یک رهگذر درجواب محبتش یک جمله به عنوان هدیه گفت. گفت: میدانی چرا هنوز زنده ای؟ چون هنوز به جایی که باید نرسیده ای.
    شاید مخاطب به آن جا رسیده است. و سایر مخاطبان هنوز نرسیده اند.

    Thumb up 2

  • فهیمه می‌گه:

    نمیدونم چرا ، اما بعد از خوندن متن بالا
    به یاد این شعر افتادم

    “حسرت همیشگی

    حرفهای ما هنوز ناتمام…

    تا نگاه می کنی:
    وقت رفتن است
    بازهم همان حکایت همیشگی !

    پیش از آنکه با خبر شوی

    لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

    آی… ای دریغ و حسرت همیشگی

    ناگهان
    چقدر زود
    دیر می شود!”

    Thumb up 7

  • سیما می‌گه:

    سلام

    در میان همه ی آنچه دوستان در واژه واژه های این نوشته خواندند و شنیدند و بازنوشتند و دوست دارم ، من اما
    « مخاطب ترین» را عاشقانه ترین واژه یافتم.

    Thumb up 1

  • مهدی صادقی سراجی می‌گه:

    عالی بود
    سپاسگزارم

    Thumb up 0

  • فواد انصاری می‌گه:

    نمیدونم چقدر به نوشته ی پیچیده ی شما ربط داشته باشه ولی یاد چیزهایی افتادم و خواستم برات بنویسم .

    به نظرم این ما هستیم که مخاطب مان را میسازیم و او را حفظ میکنیم و پرورش میدهیم ، با محبت های کوچک و با فداکاریهای هر رزومان با نگاههای محبت آمیز پیوسته پیوند با مخاطبمان بیشتر می شود.
    و از آن طرف با غرور اینکه چرا من شروع به محبت کنم ؟
    چرا من تماس بگیرم ؟
    چرا فقط من باید به فکر این رابطه باشم ؟
    چرا من تلافی نکنم ؟
    و هزاران چرای دیگر ذره ذره مخاطبمان را از بین میبریم و به جای ساختن عشق و ارتباط عمیق مشغول ساختن نفرت و تنهایی و جدایی هستیم . همیشه فکر میکنیم چرا از من باید شروع شود لحظه ای باید مکث کنیم که چرا نباید از شما شروع شود چرا این ماشه را تو فشار ندهی ؟ چرا گذشت و فداکاری و … را همیشه از مخاطب انتظار داریم .
    نمیتوانیم جلوی مرگ طبیعی مخاطب را بگیریم ولی میتوانیم مخاطب ها و عشق هایمان را در نیمه راه زندگی از دست ندهیم و به جای ریشه کن کردن مشکل به فکر ترمیم باشیم حتی اگر این ترمیم سالها طول بکشد و روج و جانمان را هم خسته کند …قطعا ارزشش را خواهد داشت .
    همیشه حذف کردن از ترمیم کردن آسانتر بوده است و ما راه آسان را انتخاب کرده ایم نه راه بهتر را .

    Thumb up 21

  • طاهره خباری می‌گه:

    خوشبختانه من چنین مخاطبی رو در زندگی ام داشته ام و اون رو تجربه کردم ولی متاسفانه چند سالی هست که در پی حادثه ای طبیعی، از حضور فیزیکیش در زندگیم محروم شدم و نبودنش تبدیل به حسرت بزرگی برام شده. در مواقع بحرانی نبودنش و یادآوری خاطراتش، تبدیل به هیزمی می شود برای شعله ور شدن آتش وجودم. برای همینه که خیلی وقت ها مجبور میشم فقط حرفهای دم دستی رو برای دیگران بگم و از گفتن بقیه حرفها صرف نظر کنم.
    چنین شبه مخاطبهایی (مخاطبین مرده) در داستان “آن خردمند دیگر” از هنری وند دایک، جایی که قرمان داستان “اردوان” پیشنهاد سفرش رو با دوستانش مطرح می کنه، اینگونه توصیف شده اند:
    “اما دوستان اردوان همچنان که با چشم های غریب و بیگانه صحنه را می نگریستند، حجابی از شک و انکار همچون مهی فشرده که از مرداب برمی خیزد و تپه های بلند را در خود می پوشاند در پیش چهره ایشان بود و با تعجب و دلسوزی به یکدیگر نگاه می کردند. گویی حرفهای اردوان رویایی پوچ و بی حاصل است که در اثر خیره شدن در ستارگان و پروردن اندیشه های بلند در سر بافته شده است.”
    چیزی که الان ذهنمو خیلی مشغول کرده اینه که: آیا من به “مقام مخاطب” رسیدم؟
    الان که می دونم این مقام چه قدر با ارزشه، آیا تونستم برای حداقل یک نفر، مخاطب واقعی باشم؟

    Thumb up 4

  • محسن موسایی داریان می‌گه:

    سلام
    قاعدتا یاد سرود آفرینش شریعتی افتادم

    در آغاز هیچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه خدا بود»
    و «کلمه»، بی‌زبانی که بخواندش، و بی «اندیشه»ای که بداندش، چگونه می‌تواند بود؟
    و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
    و با «نبودن»، چگونه می‌توان «بودن»؟
    و خدا بود و، با او، عدم،
    و عدم گوش نداشت،
    حرف‌هایی هست برای «گفتن»،
    که اگر گوشی نبود، نمی‌گوییم.
    و حرف‌هایی هست برای «نگفتن»؛
    حرف‌هایی که هرگز سر به «ابتذالِ گفتن» فرود نمی‌آرند.
    حرف‌هایی شگفت، زیبا و اهورایی همین‌هایند،
    و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد،
    حرف‌های بی‌تاب و طاقت‌فرسا،
    که همچون زبانه‌های بی‌قرار آتشند،
    و کلماتش، هر یک، انفجاری را به بند کشیده‌اند؛
    کلماتی که پاره‌های «بودنِ» آدمی‌اند…
    اینان هماره در جستجوی «مخاطب» خویشند،
    اگر یافتند، یافته می‌شوند
    و
    در صمیم «وجدان» او، آرام می‌گیرند.
    و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
    و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش می‌کشند و، دمادم، حریق‌های دهشتناک عذاب برمی‌افروزند.

    سرود آفرینش از کتاب هبوط در کویر دکتر شریعتی

    Thumb up 12

  • yoones می‌گه:

    سلام
    نمیدونم شما را چی صدا کنم شاید استاد برازنده باشه
    ولی شما مارو خیلی اذیت میکنید.

    شبا که به این سایت سر میزنم و غرق مطالب جنجالی و جالب شما میشم و تا نزدیکی های صبح همینجوری میخونم .
    لطفا این همه زیبا ننویسید از طبیعت یاد بگیرید که همیشه به دنبال افزایش انتروپی است و عاشق بی نظمی و حرکت رو به زوال
    این اخری گفتم چون احساس میکنم دنیا یه جوری خلق شده که با حرکت رو به زوال بیشتر اجین تا برعکس انگار میخواهد با زبان خودش چیزی را به ما بفهماند.
    دوست دار همیشگی شما

    Thumb up 3

  • حوراء می‌گه:

    در آغاز هیچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه خدا بود
    و «کلمه»، بی‌زبانی که بخواندش، و بی «اندیشه»ای که بداندش، چگونه می‌تواند بود؟
    و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
    و با «نبودن»، چگونه می‌توان «بودن»؟
    و خدا بود و، با او، عدم،
     و عدم گوش نداشت،
    حرف‌هایی هست برای «گفتن»،
    که اگر گوشی نبود، نمی‌گوییم.
    و حرف‌هایی هست برای «نگفتن»؛
    حرف‌هایی که هرگز سر به «ابتذالِ گفتن» فرود نمی‌آرند.
    حرف‌هایی شگفت، زیبا و اهورایی همین‌هایند،
    و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد،
    حرف‌های بی‌تاب و طاقت‌فرسا،
    که همچون زبانه‌های بی‌قرار آتشند،
    و کلماتش، هر یک، انفجاری را به بند کشیده‌اند؛
    کلماتی که پاره‌های «بودنِ» آدمی‌اند…
    اینان هماره در جستجوی «مخاطب» خویشند،
    اگر یافتند، یافته می‌شوند
    و
    در صمیم «وجدان» او، آرام می‌گیرند.
    و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
    و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش می‌کشند و، دمادم، حریق‌های دهشتناک عذاب برمی‌افروزند.
    و خدا، برای نگفتن حرف‌های بسیار داشت،
    که در بیکرانگی دلش موج می‌زد و بی‌قرارش می‌کرد.

    بخشی از مقدمه” سفر تکوین” اثر شاندل.

    Thumb up 3

  • بانو می‌گه:

    با خوندن این مطلب حس خیلی خیلی خوبی داشتم که واقعا نمی دونم چطوری باید بیانش کنم.
    یه جاهایی از نوشتتون حرفای اگزوپری تو شازده کوچولو رو برام تداعی می کرد.
    مطلبتون که تموم شد دقیقا همون حس خوب و غیر قابل توصیفی رو داشتم که وقتی کتاب شازده کوچولو رو می خونم و تموم میشه دارم.

    Thumb up 1

  • امیرحامد نوری می‌گه:

    سلام میخواستم این متن ازمثنوی را در ادامه مطلب«همدلی بخش فراموش شده هوش هیجانی» نقل کنم اما بی مناسبت نیست که اینچا نقل شود،
    «بالب دمسازخودگرجفتمی
    همچونی من گفتمی ها گفتمی!
    هرکه اوازهمزبانی شدجدا
    بی زبان شدگرچه دارد صدنوا!
    چونکه گل رفت وگلستان درگذشت
    نشنوی زان پس زبلبل سرگذشت!…
    بشنوید ای دوستان این داستان
    خود حقیقت نقد حال ماست ان»
    مثنوی،دفتراول

    Thumb up 1

  • محسن می‌گه:

    یه جایی توی وجودم دردش گرفت
    داره بلند داد میزنه “هل من مخاطب؟”

    Thumb up 2

  • شیوا مژدهی می‌گه:

    محمدرضا جان مدت هاست که اینجا حرفی ننوشته ام. مدت هاست که فهمیده ام الان برای من فقط وقت خواندن است… اما امشب که این نوشته ات را خوانده ام یک آن احساس این رو داشتم برای تک تک پاراگراف های این نوشته می توانم بنویسم. می توانم من هم بگویم که تولد مخاطب رو می فهمم. مرگ و خودکشی مخاطب را درک می کنم و قتل مخاطب را…

    Thumb up 2

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *