برای فردا | در دست نگارش

پیش‌نوشت صفر

آنچه این‌جا می‌نویسم، امروز چندان به کار نمی‌آید؛ نه از جنس ارزیابی است و نه از جنس راهکار. بنابراین نوشتن از آن، حداقل امروز و در شرایطی که ما در آن قرار داریم،‌ به معنای واقعی کلمه، «غیرضروری» است.

با این حال، بر این باورم که در آیندهٔ نه‌چندان دور، توجه به این مباحث، می‌‌تواند کمک مهمی برای تصمیم‌گیری، تحلیل و سیاست‌گذاری‌های کلان باشد.

این حرف‌ها را می‌شد بعداً در زمان بهتری نوشت. اما چون هیچ‌کس از آیندهٔ خود خبر ندارد، نوشتن حرف‌های مربوط به آینده را نباید به آینده واگذار کرد.

بنابراین، من برای فردا می‌نویسم. اما شما اگر این روزها حوصله ندارید، نخوانید.

پیش‌نوشت یک

این نوشته، مانند بسیاری از نوشته‌های دیگرم، به تدریج کامل می‌شود.

هنوز نمی‌دانم ساختار درست نگارش آن چگونه باید باشد. بنابراین می‌نویسم و بخش‌های مختلف را کم و زیاد و جابه‌جا می‌کنم تا در نهایت، ساختار خود را پیدا کند. پیشاپیش، ممنون که تحمل می‌کنید.

پیش‌نوشت دو

چند سال پیش، گاه‌و‌بی‌گاه به بهانه‌های مختلف، دربارهٔ سیستم‌های پیچیده، Emergence، سیستم‌های Headless و موضوعاتی از این دست می‌نوشتم. احتمالاً خاطرتان هست که توضیح می‌دادم، جامعهٔ موریانه‌ها به معنای سنتی کلمه، «مغز متفکر» ندارند. در عین حال، دربارهٔ خواسته‌ها و چالش‌هایشان فکر می‌کنند و تصمیم می‌گیرند و نهایتاً حتی گاهی ساختار خانهٔ خود را عوض می‌کنند یا جای خانه‌شان را تغییر می‌دهند. جامعهٔ موریانه‌ای «فکر» می‌کند و مسئله‌های خود را حل می‌کند، بی‌آنکه یک مغز مرکزی وجود داشته باشد.

شاید آن زمان به نظر می‌رسید که چنان بحث‌هایی صرفاً حاصل کنجکاوی علمی هستند، یا نوعی ورزش فکری.

اما چنان‌که چند مرتبه‌ای هم اشاره کرده بودم، برای من از این جهت مهم بودند که حس می‌کردم فراگیر شدن ارتباطات اجتماعی دیجیتال (از پیام‌رسان‌ها گرفته تا شبکه‌های اجتماعی) شکل جدیدی از «جامعه» را خلق خواهد کرد که جز در ظاهر، هیچ شباهتی به گذشتهٔ خود ندارد. اگر ده سال پیش چیزی به اسم «جامعه» وجود داشت، آن‌چه امروز وجود دارد، جامعه نیست و اگر آن‌چه امروز وجود دارد جامعه است، آن‌چه را ده سال پیش وجود داشته، نباید چیزی بیشتر از «گلّه‌های انسانی» دانست. گلّه را پیش از این هم به کار برده‌ام و می‌دانید که بار معنایی منفی مد نظرم نیست. به طور خاص، اشاره‌ام به مجموعه‌ای از موجودات زندهٔ خودمختار است که توانایی کمی در درک ظرفیت‌های خود و پردازش سیگنال‌های محیطی دارند (تقریباً نزدیک به مفهوم Mob و Herd).

فکر می‌کنم امروز دیگر لازم نیست از اهمیت آن مفاهیم حرف بزنم یا شما درباره‌اش بخوانید. «خواندنِ» چیزی که در خیابان «دیده» می‌شود، کار بیهوده‌ای است.

آن‌چه در ادامه خواهم نوشت، بحث‌های دیگری نظیر Convergence و Passionate Politics و Distributed Cognition و Cascading Dynamics و Criticality و Social Phase-shift است که فکر می‌کنم برای درک پدیده‌هایی که در آینده خواهیم دید، مفید باشند.

پیش‌نوشت سه

مثل همیشه، سعی می‌کنم به شکلی بنویسم که خواندن متن، بدون مراجعه به منابع تکمیلی، برای درک اولیهٔ بحث کافی باشد. با این حال، منابع زیر می‌توانند به کسانی که دوست داشته باشند بعداً در این زمینه بیشتر بخوانند کمک کنند:

Social Movements: The Key Concepts

Social Movements as Complex Adaptive Systems (Participation in the Age of Social Media)

Models of Society and Complex Systems

Complexus Mundi: Emergent Patterns in Nature

Politics and Big Data (Forecasting & Nowcasting)

کتاب اول نسبتاً روان است. مقالهٔ دوم هم روان و ساده است. کتاب سوم، به خاطر جدید بودن، مثال‌های عالی از دوران معاصر دارد. اما حجم معادلات ریاضی‌اش زیاد است. اگر خواستید بخوانید (به فرض این که مبانی ریاضی را می‌دانید و مجبور نیستید از اول بخوانید) فصل سه و پنج آن بسیار عالی است. فصل پنج به Fads, Riots & Revolutions پرداخته و فصل سه هم به تصمیم‌گیری غیرمتمرکز و نظمی که از پایین به بالا اعمال می‌شود اختصاص دارد. در کتاب چهارم هم، کلاوس ماینتزر فصلی دارد به نام Complexity Management in the Age of Globalization. مطالعهٔ این فصل، شما را با ترمینولوژی بحث «مطالعات عددی دینامیک اجتماعی» آشنا می‌کند.

آخرین کتاب هم به تحلیل عددی داده‌های سیاسی و فرصت‌ها و محدودیت‌های این کار پرداخته است.

همگرایی | ابرروند مهم در جهان معاصر

یکی از اَبَرروند‌های (Mega-trends) مهم در چند دههٔ اخیر، همگرایی یا Convergence است و اگر همگرایی را نفهمیم و درک نکنیم، می‌توان گفت چیز زیادی از جهان معاصر نفهمیده‌ایم. حرف را از هم‌گرایی رسانه‌ها – که در متمم به آن پرداخته‌ایم – شروع می‌کنم. اما در ادامهٔ بحث‌مان آن را بازتر و وسیع‌تر تعریف می‌کنیم و به رسانه محدود نمی‌شویم.

کسانی که اکنون جوان و نوجوان هستند، قاعدتاً وضعیت رسانه در دهه‌های شصت و هفتاد شمسی را به خاطر نمی‌‌آورند. در آن زمان، رسانه‌ها هویت تقریباً مستقل داشتند:

  • معلوم بود هر رسانه‌ای تقریباً چه نوع مخاطبانی دارد.
  • معلوم بود در هر ساعتی از روز و هر روزی از هفته، کدام رسانه قوی‌تر است.
  • سطح اعتبار هر رسانه کما‌بیش مشخص بود.
  • هر فرد هم یک یا چند رسانه را به عنوان منبع اطلاعاتی خود برگزیده بود.

صبح‌ها رسانهٔ حاکم رادیو بود. چون مردم در ماشین‌ها رادیو گوش می‌دادند. بعد از رسیدن به محل کار، رسانهٔ حاکم، روزنامه بود. عصر و شب، تلویزیون قدرت اصلی رسانه‌‌ای را در اختیار داشت و نیمه‌شب، رادیو مخاطبان خود را پیدا می‌کرد. البته رادیو، روزهای جمعه صبح و اخبار ساعت دو را هم داشت. چنان که تلویزیون اخبار نُه شب و بعداً اخبار بیست‌و‌سی را اجرا می‌کرد.

کسی که کیهان می‌خواند، معمولاً فقط کیهان می‌خواند. کسی که اطلاعات می‌خواند، معمولاً فقط اطلاعات می‌خواند. تعدادی خبرگزاری هم در داخل کشور فعال بود که خبرها را با دقت و حساسیت بیشتر و البته با رعایت ملاحظات مد نظر حاکمیت، منتشر می‌کردند. روزنامه‌ها هم ترجیح می‌دادند بیشتر اخبار خود را از خبرگزاری‌ها نقل کنند. چون ریسک کمتری داشت و قبلاً از یک صافی عبور کرده بود. از برخی ستون‌های ثابت که بگذریم، خبر اختصاصی، غالباً در حد صفحهٔ حوادث و مقالات سادهٔ اجتماعی بود؛ چیزهای در این حد که یک نفر در شهر … به قتل رسید یا پیرزنی در فلان روستا، رمز عمر طولانی‌اش را خوردن ماست اعلام کرده است.

در آن زمان «مطالعهٔ تطبیقی» کاری بسیار لوکس بود و فقط افراد معدودی این کار را انجام می‌دادند. حتماً باید شغل یا جایگاه خاصی می‌داشتی که هر روز، هشت یا ده روزنامه را روی میزت بگذاری و همه را ورق بزنی. این هم که حرف روزنامه را با حرف صدا و سیما مقایسه کنی و در کنار حرف روزنامه‌ای خارجی بگذاری، کاری بسیار سخت و دشوار بود و کمتر کسی چنین می‌کرد.

دههٔ هفتاد و هشتاد، به تدریج پدیدهٔ «گردآوری اخبار» یا «News Curation» رواج یافت. مجریانی پیدا شدند که خلاصهٔ صفحات اول چند روزنامه را در قالب یک برنامه می‌خواندند. و نیز برنامه‌هایی تلویزیونی مثل «گزارش هفتگی» درست شد که در آن ترکیبی از خبرهای چند رسانه – با همهٔ سوگیری‌هایی که می‌توانید حدس بزنید – نقل می‌شد. برنامه‌هایی با موضوع «بررسی رسانه‌های بیگانه» هم بودند که منتخبی از محتوای رسانه‌های غیر ایرانی را منتشر می‌کردند.

شاید امروز Curation پدیدهٔ ساده‌ای به نظر برسد. اما رواج یافتن این روش، اتفاق مهمی بود. چون یک رسانه پذیرفته بود از رسانه‌های دیگر مطلب نقل کند. آن هم نه به شکل موردی و تصادفی، بلکه کاملاً ساختاریافته و چارچوب‌دار.

با وجودی که صدای پای همگرایی (Convergence) از همین زمان‌ها شنیده می‌شد، قدرت واقعی همگرایی عملاً تا عصر دیجیتال و رواج یافتن اینترنت و موبایل به چشم نیامد. گسترش اینترنت، رواج یافتن وب و بعد از آن، ظهور شبکه‌های اجتماعی، کمک کرد تا گام بزرگی در مسیر همگرایی رسانه‌ها برداشته شود.

همگرایی رسانه‌ها به این معناست که مرز میان رسانه‌ها بسیار کمرنگ شده و اطلاعات و اخبار به سادگی از یک رسانه به رسانهٔ دیگر می‌رود:

  • وزیر در یک جلسه سخنرانی می‌کند
  • ویدئویی از بخشی از آن جلسه در اینستاگرام منتشر می‌شود
  • روابط عمومی در وب‌سایت وزارتخانه توضیح می‌دهد که حرف وزیر درست فهمیده نشده
  • عده‌ای از کاربران توییتر، پاسخ روابط عمومی را به بحث می‌گذارند
  • خود وزیر در گفتگو با یک روزنامه، می‌کوشد حرف‌هایش را شفاف‌تر کند
  • تلویزیون برنامه‌ای می‌گذارد و حرف‌های وزیر را تحلیل می‌کند

همان‌طور که می‌بینید، مرزهای رسانه‌ای کاملاً کم‌رنگ شده و رسانه‌ها در هم تنیده شده‌اند. جالب این‌جاست که مخاطب هم داستان را بر اساس خط سیر زمانی آن می‌فهمد و روایت می‌کند و نه با تکیه بر رسانه:

– دیدی وزیر چی گفته؟

+ آره دیدم. البته روابط‌ عمومی وزارت‌خونه‌شون تکذیب کرده.

– نه بابا. اگر این طوری بود بعداً خودش نمیومد این قدر سر این موضوع حرف بزنه. اتفاقاً … هم گیر داده بود که وزیر قبلاً هم مشابه این حرف رو زده.

+ حالا باید دید. دیشب هم که مناظرهٔ … و … بود باز سر همین حرف زدن. به نظرم که آخرش همین طرحی رو که روز اول گفته بود و الان تکذیب کرده، اجرایی می‌کنن.

مثال‌های همگرایی رسانه‌ای فراوان است. مردم تصمیم می‌گیرند خرید از یک شرکت را تحریم کنند. آن شرکت، بیانیه‌ای دقیق و هوشمندانه منتشر می‌کند و می‌کوشد به مردم نشان دهد که تصمیم‌شان اشتباه است. اگر بیست سال قبل بود و هم‌گرایی رسانه‌ها وجود نداشت، کار در همین‌جا تمام می‌شد.

اما اکنون، آن پیام در رسانه‌ای دیگر منتشر می‌شود. عده‌ای کامنت می‌گذارند و از متن ایراد می‌گیرند. یا نکاتی را یادآوری می‌کنند که دیگران جدی نگرفته‌اند و نمی‌دانسته‌اند. حالا بحث تازه‌ای در می‌گیرد. آن شرکت باید این بار جواب تازه‌ای آماده کند. احتمالاً رسانهٔ متفاوتی را هم برمی‌گزیند. فرد دیگری در جواب آن شرکت، مطلب تازه‌ای منتشر می‌کند. این مطلب تازه، حتی بیشتر از بیانیهٔ اولیهٔ شرکت، دیده می‌شود.

این هم‌گرایی رسانه‌هاست. چیزی که همگی تجربه کرده‌ایم و دیده‌ایم. اما روند همگرایی به رسانه‌ها محدود نمی‌شود. همگرایی در بسیاری از قلمروهای دیگر هم به وجود آمده: همگرایی میان زبان‌ها، همگرایی میان فرهنگ‌ها، همگرایی میان اقوام و …

سیاست‌ورزی داده‌محور

چند جمله‌ای که دربارهٔ داده و داده‌محوری می‌نویسم، ساده است و بیشتر شما آن را می‌دانید. اما دو علت به آن اشاره می‌‌کنم. یکی این که چند کلمهٔ کلیدی رایج از ترمینولوژی این بحث را – برای جستجوها و مطالعهٔ بیشتر – گفته باشم و دیگر این که در ادامهٔ بحث‌ها وقتی از نقش و اهمیت داده در سیاست حرف می‌زنیم، به سادگی از روی این اصطلاح نگذریم.

وقتی در مدیریت و سیاست‌گذاری (از فروش و بازاریابی تا مدیریت منابع انسانی و استراتژی و تدوین و اصلاح قوانین) از اهمیت داده‌ها و استفاده از داده‌ها در تصمیم‌گیری حرف می‌زنیم، باید به خاطر داشته باشیم که داده‌ها را می‌توان در سطوح مختلفی می‌توان به کار گرفت:

  • تصمیم‌گیری با الهام از داده‌ها (Data-inspired decision making)
  • تصمیم‌گیری با توجه با داده‌ها (Data-informed decision making)
  • تصمیم‌گیری مبتنی بر داده‌ها (Data-driven decision making)

تصمیم‌گیری با الهام از داده‌ها یعنی داده‌ها را می‌بینید و سپس کنار می‌گذارید و در تصمیم‌گیری گوشهٔ ذهن‌تان قرار دارد.

تصمیم‌‌گیری با توجه به داده‌ها یعنی داده‌های در دسترس را به دقت بررسی کرده یا داده‌های مورد نیاز را تهیه می‌کنید. داده‌ها را کاملاً مد نظر قرار می‌دهید و در کنارش، تحلیل‌های خودتان را هم قرار می‌دهید و می‌کوشید بهترین تصمیم را بگیرید. در کشورهایی که ساختار حزبی دارند، انتخاب کاندیدای احزاب برای شرکت در انتخابات معمولاً از این جنس است. ترکیبی از تحلیل‌های فردی و داده‌های عددی.

در تصمیم‌گیری مبتنی بر داده، شما حق تصمیم‌گیری را از خود سلب می‌کنید و به داده‌ها می‌سپارید (با برخی قیدهای کلی). قیمت‌گذاری بنزین در برخی کشورها و نیز قیمت‌گذاری جریان برق و گاز بین کشورها نمونه‌هایی از تصمیم‌گیری مبتنی بر داده است.

امروز در دنیای سیاست، تصمیم‌گیری با الهام از داده (نوع اول) کاملاً بدیهی است. حتی در همین کشور خودمان هم وقتی از بحث گشت ارشاد حرف می‌زنند، سعی می‌کنند عدد و رقم ارائه کنند. البته ستاد امر به معروف معتقد است بیش از ۵۰ درصد مردم حجاب رسمی ندارند و برخی مقامات رسمی می‌گویند ۸۵٪ مردم خواستار حجاب کامل هستند. یعنی اختلاف در دهم درصد نیست، بلکه به دهگان رسیده است. (می‌توان گفت که تا حدی فهمیده‌اند عدد مهم است. اما هنوز متوجه نشده‌اند که این عددِ درست است که اهمیت دارد).

تصمیم‌گیری مبتنی بر داده (نوع سوم) هم در برخی حوزه‌ها، به ویژه کمپین‌های انتخاباتی رواج دارد. اما منتقدانی هم داشته و دارد و عده‌ای از سیاست‌گذاران معتقدند که فرمان تصمیم‌گیری‌های بزرگ و استراتژیک را نباید به کلی به داده‌ها سپرد. این افراد، شهود سیاست‌گذار را هنوز منبع مهم و ارزشمندی برای تصمیم‌گیری می‌دانند.

در این میان، تصمیم‌گیری با توجه به داده‌ها (نوع دوم) رایج‌ترین روش است و مدافعان بسیاری دارد و کمتر کسی آن را نقد می‌‌کند. نقدی اگر هست بیشتر بر سر کیفیت داده‌ها و شیوهٔ به کارگیری آن‌هاست و نه اصل استفاده از داده در تصمیم‌گیری.

این بحث‌ها زمانی در دانشکده‌های مدیریت مطرح می‌شد. اما امروزه داده نقش مهمی در سیاست پیدا کرده است. نمی‌دانم سرفصل درس‌هایی که در علوم سیاسی در دانشگاه‌های ما آموزش داده می‌شود چیست. اما در یک جستجوی اولیه، موضوعاتی نظیر «مناطق نفوذ ابرقدرت‌ها»، «جنبش غیرمتعهدها»، «تأثیر انقلاب اسلامی بر جنبش‌های اسلامی قرن بیستم»، «فقه سیاسی» و «بازتاب انقلاب اسلامی بر مسائل استراتژیک منطقه و جهان» را در فهرست درس‌های ارشد علوم سیاسی دیدم. با این حال، چیزی دربارهٔ استفاده از داده‌ها در سیاست یا سیاست‌ورزی داده‌محور به چشمم نخورد. به هر حال، امروز در دنیا چنین اصطلاحاتی بسیار رایج است و اساتید در کلاس‌ها و کتاب‌ها و مقالات به آن‌ها می‌پردازند:

  • سیاست داده‌محور یا مبتنی بر داده (Data-driven Politics)
  • کمپین‌های سیاسی داده‌محور (Data-driven Campaigning)
  • تحلیل عقاید و احساسات سیاسی مردم با داده‌‌ها (Political Sentiment Analysis)
  • برآورد وضعیت فعلی نگرش سیاسی مردم (Nowcasting of Political Ideas)

با جستجوی این عبارت‌ها به کتاب‌ها و مقالات بسیاری می‌رسید و می‌توانید فضای بحث‌ها را ببینید.

توجه کنید که منظور از سیاست‌ داده‌محور صرفاً‌ ارائهٔ چند عدد و رقم در تأیید تصمیم‌ها نیست. بلکه پیگیری دائمی داده‌ها و بررسی تأثیرپذیری شاخص‌ها از رفتارهای سیاسی سیاستمداران و تصمیم‌های آن‌هاست.

نبودن این داده‌ها، سیاست‌گذاران را به افرادی کور و کر تبدیل می‌کند که از تشخیص بدیهیات هم ناتوان هستند.

خاطره!

قدیم که کارهای جاده‌ای و میدانی می‌کردم،‌ راننده‌ای داشتیم که همیشه هنگام رانندگی می‌خوابید. آن هم با آن پاترول‌های کهنهٔ دولتی که اگر بیدار هم بود، کنترل چندانی بر فرمانش نبود. هر چه به او می‌گفتیم که قبل از مأموریت بخواب، می‌گفت: خوابیده‌ام و کاملاً‌ سرحالم و الان هم خوابم نمی‌آید.

خودم بارها در آینهٔ ماشین دیده بودم که با چشم‌های بسته، جان ما در اتوبان دست اوست. من که کارمند آن مجموعه نبودم و زبانم به اعتراض باز نبود. اما یکی از همکارانش – که دهانش راحت‌تر به فحش باز می‌شد – هر بار که راننده خوابش می‌برد و ماشین کمی از خط خارج می‌شد می‌گفت: احمققققق.  و او بیدار می‌شد و می‌گفت: بیشعور! من که بیدار بودم. چرا فحش دادی؟

چند مأموریت خطرناک با آن آدم رفتیم. همیشه هم این مکالمهٔ «احمق»  و «بیشعور! من بیدار بودم» رد و بدل میشد و دیگر آن بار منفی‌اش هم از بین رفته بود. یادم می‌آید شبی آن همکارش به من گفت: شیطان می‌گوید یک بار این «احمق» را صدا نکنم تا به گارد ریل بکوبد. درست است خودم هم بدبخت می‌شوم. اما لااقل اثبات می‌کنم که احمق بوده است.

سیاست‌مدار بی‌توجه به داده، شبیه آن دوست رانندهٔ ما می‌شود. مدام با صدای خشم مردم از خواب برمی‌خیزد و دوباره تا پیچ بعدی به خواب می‌رود. این روش، نمی‌تواند در بلندمدت موفق باشد.

پایان خاطره

در این‌جا دو نوع داده وجود دارد. بخشی از داده‌ها شاخص‌های عملیاتی (نظر شاخص‌های اقتصادی، نرخ بیکاری و …)‌ هستند و بخشی از داده‌ها، شاخص‌های ارزشی هستند. مثل رضایت مردم. یا امید مردم به آینده. این‌ها شاخص‌ها کارکرد عملیاتی ندارند و ابزار نیستند. بلکه اصلِ هدفِ وجود یک حکومت محسوب می‌شوند. من در این بحث، بیشتر نگاهم این شاخص‌های ارزشی است.

مثلاً باید سیاستمداران بتوانند به این سوال‌ها جواب دهند که میزان «حس امنیت» یا «رضایت» یا «امید» جامعه بعد از اجرای استادیومی آن سرود حاکمیتی یا پس از انتشار این ترانهٔ مردمی چقدر تغییر کرد. منظورم این نیست که حرف‌های کلی بزنند و بگویند مردم خیلی خوشحال شدند. مردم ناراحت شدند. مردم ذوق کردند. منظورم این است که دقیقاً باید بتوانند بگویند بعد از این اتفاق یا رفتار یا تصمیم، شاخص … مثلاً ۳.۲٪ تغییر کرد.

قرار هم نیست این شاخص‌ها لزوماً عمومی اعلام شود. اولویت اول این است که سیاستمدار، خودش بتواند تبعات مثبت و هزینه‌های منفی تصمیم‌ها و اقدام‌هایش را بداند. و بداند برنامهٔ حضور خیابانی یا «لشکرکشی» (به تعبیر زشت، خام، مروج خشونت و نظامی‌زدهٔ آن کارشناس‌نمای شیطون‌بلا) دقیقاً چقدر هزینه یا منفعت ایجاد کرده است.

واضح است که آن‌چه گفتم صرفاً یک مثال بود و تحلیل‌های داده‌محور را نباید به موارد جزئی محدود کرد. بسیار مهم است که بدانیم هر بار که مسئولان رده اول کشور پشت تریبون می‌روند، چه اتفاقی می‌افتد. صحبت کردن‌شان چقدر مشکل‌آفرین است و چقدر راه‌گشا. نمایندگان مجلس هم باید متوجه شوند که وقتی بیانیه می‌دهند، چه اتفاقی در جامعه می‌افتد. اثرات اجرای برنامه‌ها هم باید از این منظر سنجیده شود.

در واقع در یک نظام سیاسی کارآمد، با انتخابات درست و دقیق، مسئولینی بر سر کار می‌آیند که کلیات نظر و نگاه‌شان«به نظر اکثریت مردم نزدیک است. و سپس، در جزئيات و تصمیم‌های خردتر، مدام با استفاده از داده‌ها موفقیت خود را ارزیابی می‌کنند.

صفت گمراه‌کنندهٔ «مجازی»

در بحث استحاله کلمات گفتم که ما با کلمات فکر می‌کنیم و کلمات نادرست یا نامناسب باعث می‌شوند ذهن‌مان نتواند واقعیت را، آن‌طور که باید و شاید، پردازش کند. در این میان، انتخاب درست کلمات در مواردی که به مدیریت و سیاست‌گذاری مربوط می‌شود، اهمیتی دوچندان پیدا می‌کند.

یکی از اصطلاحات گمراه‌کننده‌ای که در دههٔ اخیر رایج شده «فضای مجازی» است. حتماً به خاطر دارید که سال‌هاست پیشنهاد می‌کنم به جای فضای مجازی از اصطلاحات «فضای آنلاین» یا «فضای دیجیتال» استفاده کنیم.

اگر به ادبیات جهان هم نگاه کنید، سیاستمداران ایرانی تنها کسانی هستند که فضای آنلاین و شبکه‌های اجتماعی را «فضای مجازی» می‌نامند. آیا تا به حال دیده‌اید مسئولی در اروپا یا آمریکا یا هر جای دیگر از تعبیر «Virtual Space» استفاده کند؟ آیا تا به حال یک مجری در جایی از دنیا – غیر از ایران – بگوید لطفاً من را در Virtual space دنبال کنید؟

حتی چیزی به نام «اتحادیهٔ کشوری کسب و کارهای مجازی» هم داریم.

وقتی از اصطلاح «آنلاین» یا «دیجیتال» یا «اینترنتی» استفاده می‌کنیم، روبه‌روی آن تعابیری مانند «فیزیکی» و «آفلاین» قرار می‌گیرد که قابل‌قبول‌تر است. چنان که در تجارت الکترونیک هم از قدیم، اصطلاح Brick-and-mortar businesses (کسب‌و‌کارهای خشت‌و‌گلی) رایج بود و بعداً به کسب‌و‌کارهایی که از ابزارهای آنلاین استفاده کردند، Click-and-mortar گفتند و در نهایت، به کسب‌و‌کارهای Pure click رسیدند.

به شکل مشابه، اصطلاح شبکه‌های اجتماعی هم چنان که در درس شبکه های اجتماعی متمم گفته‌ایم،‌ از نیمهٔ قرن بیستم، یعنی چند دهه قبل از اختراع اینترنت وجود داشته و درباره‌اش کتاب و مقاله می‌نوشته‌اند. بعداً که پلتفرم‌های جدید آمدند، اصطلاح Digital Social Networks رواج پیدا کرد و سال‌ها بعد، شبکه‌های دیجیتال آن‌قدر رواج پیدا کردند که Social Network به شکل پیش‌فرض، دیجیتال محسوب شد و اگر کسی اصرار داشته باشد که صرفاً به روابط اجتماعی بیرون فضای دیجیتال اشاره کند، اصطلاح Physical Social Networks را به کار می‌برد.

اما اصطلاح مجازی، آن‌ هم برای سیاست‌گذاران ما که غالباً مستقیم یا غیرمستقیم با حوزه‌های دینی و فلسفه اسلامی و افلاطون و امثالهم سر‌و‌‌کار داشته‌اند و مدل ذهنی‌شان در آن فضا ریشه دارد، هرگز روبه‌روی فیزیکی قرار نمی‌گیرد. بلکه مجازی بودن را در برابر اصطلاحاتی مثل «واقعی بودن» و «حقیقی بودن» می‌بینند.

به همین علت، وقتی اصطلاحات شبکه‌های مجازی، فضای مجازی، حضور مجازی، کلاس مجازی و … را می‌شنوند و به کار می‌برند، تلویحاً به این نکته اشاره می‌کنند که این فضاها واقعی نیستند. بلکه سایه‌ای از واقعیت‌اند.

این در حالی است که فضای آنلاین، به هیچ وجه غیرواقعی نیست. نه کلاس فیزیکی لزوماً متعالی‌تر و قوی‌تر و غنی‌تر از کلاس آنلاین است، نه دوستی‌های آنلاین،‌ کم‌اهمیت‌تر از دوستی‌های فیزیکی و نه اظهارنظر در شبکه‌های اجتماعی کم‌اعتبارتر از اظهارنظر در تلویزیون یا رسانه‌های دیگر یا خیابان. همین کسب‌و‌کارهایی که متاسفانه در کمال نادانی «مجازی» نامیده می‌شوند، پول حقیقی در می‌آورند و بخشی از اقتصاد را تشکیل می‌دهند. ما مسئولینی داریم که فروش نان بربری را کسب‌و‌کاری «حقیقی و واقعی» در نظر می‌گیرند و کسب و کاری مثل گوگل با ۲۵۷ میلیارد دلار را «مجازی» در نظر می‌گیرند. جالب این‌جاست که چندصد نفرشان چند سال است درگیر آزاد کردن یک پول ۷ میلیارد دلاری (رقم یکان در این درآمد سه رقمی مجازی!) هستند و هر روز می‌گویند شد، نشد، شد، نشد،‌ شد، نشد.

وقتی سیاست‌مدار و سیاست‌گذار مدام از «فضای مجازی» حرف می‌زند، در درون ذهن خود باور می‌کند که موضوع صحبتش چیزی کم‌اهمیت‌تر از دنیای فیزیکی است. همین می‌شود که وقتی از اعتراضات مردم حرف زده می‌شود، زیاد می‌شنویم که می‌گویند: «این‌ها شلوغ‌کاری‌های فضای مجازی است» یا این که می‌گویند: «اگر در شهر قدم بزنید،‌ می‌بینید که اوضاع، آن‌قدری که در شبکه‌های مجازی می‌بینید بد نیست.»

جدای از این توضیح پیش‌پا‌افتادهٔ «مجازی در برابر حقیقی-واقعی» از منظر تخصصی‌ هم استفاده از اصطلاح مجازی نادرست و غیردقیق است.

در ابتدای این نوشته، دربارهٔ مفهوم هم‌گرایی حرف زدم. هم‌گرایی یک شکل ضعیف و محدود دارد و آن «همگرایی رسانه‌ها» است. یک شکل قوی و وسیع هم دارد و آن «همگرایی دنیای دیجیتال و فیزیکی» است. اگر دو دهه قبل، فضای فیزیکی و فضای دیجیتال از یکدیگر مستقل بودند، امروز در هم تنیده شده‌اند. به یک مثال ساده توجه کنید:

«دولت تصمیم می‌گیرد به بورس رونق دهد و از طریق آن، نقدینگی جذب کند. مسئولین در این باره سخنرانی می‌کنند. عده‌ای با توجه به این فضا، دوره‌های آموزشی سرمایه‌گذاری برگزار می‌کنند و پکیج‌های آن را می‌فروشند. عده‌ای – که اصلاً بورس را نمی‌شناخته‌اند – با دیدن این دوره‌ها به سرمایه‌گذاری ترغیب می‌شوند. آن‌ها به کارگزاران بورس مراجعه می‌کنند و سهام می‌خرند. در ادامه در همین بستر شبکه‌های اجتماعی و پیام‌رسان‌ها اطلاعات خود را به روز کرده و معامله می‌کنند. پس از مدتی شاخص سقوط می‌کند. آن‌ها در شبکه‌های اجتماعی متوجه می‌شوند که قرار است تجمعی اعتراضی در مقابل سازمان بورس برگزار شود و در این تجمع شرکت می‌کنند.

در همین داستان ساده، بارها رفت و برگشت بین دنیای فیزیکی و مجازی رخ داده است. در مقیاس‌های کوچک‌تر هم همین است. چقدر رابطه‌ها در دنیای فیزیکی که بر پایهٔ رابطه در دنیای دیجیتال شکل گرفته‌اند و یا به خاطر رابطه‌هایی در دنیای دیجیتال از هم گسسته‌اند.

چقدر پیش می‌آید که کسب‌و‌کار دیجیتال، روی بیلبوردهای فیزیکی تبلیغ می‌کند و یا کسب‌و‌کار فیزیکی محصولش را در فضای دیجیتال می‌‌فروشد.

مثال‌ها را بیشتر و بهتر از من می‌دانید. توضیح اضافه، بی‌احترامی است.

حرفم این است که امروز تفکیک دنیای دیجیتال از دنیای فیزیکی، گمراه‌کننده است و می‌تواند به تصمیم‌گیری و تحلیل غلط منجر شود.

یکی از ساده‌ترین اتفاقات همین چیزی است که امروز می‌بینیم. مردم در فضای آنلاین حرف می‌زنند. مسئولین می‌گویند این‌ها مجازی است. مردم مجبور می‌شوند بیاید در خیابان،‌ همان جایی که به نظر می‌رسد مسئولین آن را می‌فهمند و جدی می‌گیرند، و حرف‌شان را به شکلی که مسئولین می‌فهمند،‌ بزنند.

اگر اعتراضات مردم به خیابان کشیده شده، باید همان کسانی پاسخ‌گو باشند که فضای دیجیتال را نفهمیدند و آن را مجازی دانستند. وگرنه امروز که دنیا پیشرفت کرده و می‌شود حرف مردم را با کمترین هزینه در فضای دیجیتال شنید، چرا باید اعتراض در مورد خواسته‌های بدیهی و واضح به خیابان کشیده شود؟

احتمالاً این جملهٔ فروید را شنیده‌اید (من این جمله را در کتاب ارزشمند The Language of Touch دیدم): بنیان‌گذار تمدن، نخستین انسانی بود که به جای پرتاب سنگ، فریاد زد و فحش داد.

فروید به زبانی ساده به ما می‌گوید که تمدن یعنی استفاده از ابزار کم‌هزینه‌تر برای بیان خواسته‌ها و انتقال پیام‌ها.

حرف فروید را این گونه هم می‌توان فهمید که: انسان متمدن، فحش دادن را به سنگ زدن ترجیح می‌دهد. اگر فرد متمدنی به سمت من سنگ پرتاب کرد، مشخص می‌شود که اول فحش داده،‌ اما من نفهمیده‌ام و مجبور شده خودش را تا سطح فهم من (پرتاب سنگ) پایین بیاورد.

فضای دیجیتال و شبکه‌های اجتماعی در مقایسه با خیابان، شبیه همین فحش دادن به جای سنگ پرت کردن است. ترجیح همهٔ‌ مردم متمدن این است که حرف‌شان را ساده،‌ شفاف، کم‌هزینه برای خود و کم‌خسارت برای کشور، در شبکه‌های دیجیتال بزنند. اما اگر به حرف زدن‌شان گفتیم «مجازی»، ممکن است روش عوض شود.

جالب این‌جاست که بخش بزرگی از سیاست‌گذاران و سیاست‌مداران ما، در پاسخ به اعتراضات گفتند: «باید یک جای مشخصی تعیین کرد که مردم مجوز بگیرند و بیایند آن‌جا به شکل قانونی اعتراض کنند.»

یادم هست سال‌ها پیش، پول رهن خانه‌ام دست صاحب‌خانه مانده بود و به بهانهٔ بی‌پولی نمی‌داد. هر بار به او سر می‌زدم می‌گفت: خب. الان خواستهٔ شما چیست؟‌

حالا فکر کنید همین صاحب‌خانهٔ بدهکار، یک سکو جلوی خانه درست می‌کرد و می‌گفت: لطفاً‌ هر روز در این نقطه بایست و بگو خواسته‌ات چیست.

اگر فضای دیجیتال را «مجازی» نمی‌دانستند، و اگر تعبیر فروید را درک می‌کردند، دنبال مسیر دیگری می‌رفتند. اگر کسی به جای فحش دادن به پرتاب سنگ رسیده، باید ببینیم چرا فحش‌ها را نفهمیده‌ایم که کار به این جا رسیده. حتی باید مسیر فحش دادن را بازتر کنیم. نه این که وعدهٔ ایجاد بستر قانونی برای سنگ‌اندازی بدهیم. البته شعار با مجوز، شبیه این است که بگویند سنگ بزنید، اما تضمین بدهید که به هیچ‌جا نخورد.

 

ترکیب شوق و اعتماد سیاسی

این نمودار هم این‌جا باشد تا بعداً درباره‌اش حرف بزنیم:

ادامه دارد…

‌‌

 

 

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



6 نظر بر روی پست “برای فردا | در دست نگارش

  • یاور مشیرفر گفت:

    کم‌کم دارم به این فکر می‌کنم که همگرایی رسانه‌ای و همگرایی جامعه و شبکه اجتماعی به جایی برسه که دیگه «تأثیرگذاری» نه از سمت بالای حاکمیت که از پایین جامعه و از طریق نانواینفلوئنسرهای شبکه رخ بده. چیزی که در اقتصاد تأثیر هم کمی ازش صحبت کردم و الان با چیزایی که اینجا نوشتی اون تصویر کامل میشه.

    و احتمالا، در آینده دولت‌های جهان مجبور بشن، به جای «سخنگوی دولت» به سمت «شنونده ملت» (State Listening Officer) حرکت کنند و البته احتمالا دیگه هیچ نیازی به توضیح و تبیین و شرح اقدامات دولت نباشه و بازخوردی که شبکه‌های اجتماعی میدن، کاملا محسوس این نیاز رو از بین ببره.

     

    با مهر

    یاور

    • نگاه من هم تقریباً شبیه توست یاور جان. و اتفاقاً این یکی از مهم‌ترین موضوعاتی هست که قصد دارم در «برای فردا» درباره‌اش بنویسم.
      اما یه جنبهٔ تأسف‌آمیز هم وجود داره و اون اینه که دولت‌های اقتدارگرا به جای این که یک نفر رو در جایگاه «سخن‌گوی دولت» قرار بدن، تصمیم بگیرن «میکرو سخن‌گو» یا «نانو سخن‌گو» داشته باشن. یعنی حرف‌ها و اراده و خواسته‌های خودشون رو از طریق خرده سخن‌گو‌ها به گوش مردم برسونن و در اون چیزی که بهش می‌گن «جنگ روایت‌ها» پیروز بشن.
      البته من باورم اینه که چیزی به اسم «جنگ روایت» وجود نداره (درباره‌اش جداگانه می‌نویسم). اما به هر حال، حتی اگر به اشتباه، جنگی رو که وجود نداره، ببینی و تصور کنی، دن‌کیشوت‌وار وارد جنگ می‌شی و همیشه هم یه عده سان‌چو‌پانزا هستن که باهات «همراه» یا «همکار» بشن.
      ‌***
      راستی. داشتم نوشتهٔ اخیر آقای بیژن اشتری رو می‌خوندم. دیدم متنی نوشته بودن با استناد به یک فایل صوتی و این متن دو بخش داشت. بخش یک: «به نقل از یک فایل صوتی: تعداد معترضان فقط ۸۵۰۰۰ نفر است.» بخش دو: «نباید تعداد کم را نادیده بگیرید. بسیاری از جنبش‌های سیاسی بزرگ جهان با تعداد کم آغاز شده‌اند.»
      بخش دوم، حرفی هست که هیچ‌کس نمی‌تونه انکار کنه. از هر دسته‌بندی سیاسی که باشی، این حرف رو می‌پذیری. اما محدود کردن تعداد معترضان به ۸۵۰۰۰ نفر (با هر تفسیر. حتی اگر فقط افراد وسط خیابان شمرده بشه) منطقی نیست. حتی خود مسئولین نهادهای نظامی کشور، عددهای بزرگ‌تری اعلام کرده‌اند. اگر برآورد ۱۰۰ هزار نفر فقط در تهران (+) رو هم نادیده بگیریم، نمیشه قبول کرد اعتراضاتی که فقط در یک مقطع کوچک، بنابر آمار فرمانده سپاه، هفتصد نفر دستگیری در شهر همدان داشته (+) در کل کشور شامل ۸۵۰۰۰ نفر بشه. چون می‌دونیم که نرخ دستگیری احتمالاً کمتر از ۵٪ هست و حتی شاید از یک درصد هم کمتر بشه.
      این که یک سری گزاره‌های بدیهی که دیگه اشاره بهشون بی‌خطر هست رو بگیم و در کنارش یه عدد نادرست یا دروغ رو تلویحاً تأیید کنیم (حتی در حد فرض) یا ناشی از بی‌اخلاقی (=سربازی در جنگ روایت‌ها) یا نادانیه. امیدوارم که همین دومی باشه. اما خب. اولین بار نیست که رگه‌های عجیبی از این دست رو در نوشته‌هاشون می‌بینم.

      من فشارهایی که برای انتشار مطالب خاص (موافقت با اقتدارگرایان در پوشش مخالفت با اقتدارگرایی) به افراد پرمخاطب در شبکه‌های اجتماعی میاد رو «کاملاً» می‌شناسم، اما به نظرم این جور وقت‌ها رها کردن حضور در شبکه‌های اجتماعی، شرافتمندانه‌تره. تا این که بمونیم و ژست مردمی بگیریم و قلم‌مون هم‌سو با خواست دیگران باشه.

      • مهدی گفت:

        بیژن اشتری:
        "یکی از نکات جالب در این سخنرانی برآورد مقام امنیتی از تعداد معترضین نظام است.ایشان رقم هشتاد و پنج هزار نفر را ذکر کرده است که در نظر اول با توجه به جمعیت هشتاد و پنج میلیونی کشورمان خیلی اندک به نظر می رسد.اما اعداد می تواند گول زننده باشد.حتی اگر این عدد را هم بپذیریم، مقام امنیتی باید توجه داشته باشد که این فقط نوک کوه یخ است."

        • سید هاشم علوی گفت:

          عبارت «نوک کوه یخ» رو خیلی خوب گفتی.

          اتافاقاً امروز یک مصاحبه از پسر قذافی قبل سرنگونی حکومت لیبی دیدم که اونجا هم دقیقاً مشابه حرف‌های امروز (که توسط مسئولین ما زده می‌شه) رو تکرار می‌کرد.

          مثلاً می‌گفت جمعیت اعتراض‌ها ۵ یا ۱۰ هزار نفره.

          یا اینکه در کشور آرامش برقراره، مردم از ما حمایت می‌کنن، رسانه‌ها بزرگ‌نمایی می‌کنن و دروغ می‌گن، حتی ادعا می‌کرد که ما از خشونت در برابر معترضان استفاده نمی‌کنیم.

          در آخر هم در پاسخ به مصاحبه‌کننده (که فکر کنم مال یکی از رسانه‌های غربی بود ولی مطمئن نیستم) که پرسید برنامتون برای موندن یا رفتن از این کشور چیه، گفت که ما همینجا می‌مانیم و همینجا هم می‌میریم!

          در کل امیدوارم حرف‌هایی که در مورد کم بودن حجم اعترضات و نقش رسانه‌ها زده می‌شه، باور قلبی‌شون نباشه و حداقل یکم از وضعیتی که برای خودمون و خودشون ساختن، ترسیده باشن. 🙁

  • احمد گفت:

    سرود حاکمیتی در برابر ترانه مردمی!

    چه تقابل معنا داری.

     سرود ازون واژه هائی بود که در دهه‌های گذشته خیلی‌ بهش جفا شد و از معنای حقیقی اش فرسنگ ها دور افتاد.

    ترانه هم در دوران نوجوانی ما به معنای موسیقی ممنوعه و غیر مجاز بود که خوشبختانه به نظرم این سالها دیگه تطهیر شده و به معنای نخستین اش بازگشته.  

  • علیرضا موثق گفت:

     سیستم‌های Headless  رو وقتی ابتدای نوشتت دیدم خیلی به وجد اومدم. واقعا یکی از علایق من هست تا جاییکه یکی از کتابهای جالب این حوزه رو ترجمه کردم که به مقایسه عنکبوت و ستاره دریایی (بعنوان دو سر این طیف) میپردازه و بعد تعمیمش میده به اجتماع و محیطهای کسب و کار و میرسه به سازمانهای Leaderless.

    از بعد تکنیکال هم وقتی در دوران دانشجویی پس از اینکه فهمیدیم جواب بهینه جهانی(Global) دروغی بیش نیست( حداقل برای بسیاری از مسایل واقعی)، الگوریتمهای فرا ابتکاری رو یادگرفتیم که یکیش که منطقش برایم خیلی جالب بود و در زمره Swarm Intelligence طبقه بندی میشد، همین موضوعی بود که در مورد موریانه ها گفتی؛ البته در مورد هم‌خانواده هاشون یعنی مورچه ها. الان یک الگوریتم قدرتمند برای حل مسائل بهینه یابی پیچیده است الگوریتم  کلونی مورچه ها. ACO(Ant Colony Optimization)

    خیلی ساختارهای عجیبی هستند و بنظر میرسه هنوز قدرت اونها در ک نشده و باید منظر اتفاقات عجیبی باشیم. 

    منتظر بقیه نوشتت هستم.

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از ۱۵۰ امتیاز)


    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    yeni bahis siteleri 2022 bahis siteleri betebet
    What Does Booter & Stresser Mean What is an IP booter and stresser