گزارش شخصی: از کلاس مذاکره تا سمینار مذاکره

این گزارش طولانی و کاملاً شخصی است. شاید برای خیلی از مراجعان این سایت، جذابیت نداشته باشد. اما از طرفی دوستان زیادی را در اینجا دارم که ساکنان همیشگی این خانه هستند و به عنوان یکی از «هم‌خانه‌ها»،  دوست دارم و حتی احساس وظیفه می‌کنم که گاهی برای این دوستانم، از زندگی شخصی‌ام تعریف کنم.

حدود ده سال است که به صورت حرفه‌ای معلمی می‌کنم. می‌گویم حرفه‌ای. چون قبل از آن هم، از چهارم دبستان،‌ وقتی معلم‌های پنجم نمی‌آمدند، من سر کلاس بچه‌ها می‌رفتم و برای آنها، حرف می‌زدم و معمولاً هم معماهای ریاضی حل می‌کردم.

این روزها، شکل سنتی معلمی خسته‌ام می‌کند. یک حرف ثابت را باید بارها و بارها بگویی و تعریف کنی. دانشجویانی که می‌آیند و می‌روند و تو همچنان در همانجا می‌مانی تا حرف‌هایی را که برای گروه قبلی گفتی،‌ برای دیگران هم تعریف کنی. نمی‌گویم کار بدی است. بسیاری از کارها، تکرار یک روند ثابت هستند و اگر بخواهیم این را ایراد کار فرض کنیم، باید همه در خانه بمانند و سر کار نروند.

اما شاید برای من، که سالهاست، همزمان درگیر خواندن و کار کردن هستم. روزانه بیش از هشت ساعت با سازمان‌ها و شرکت‌ها درگیرم و بعدش هم حدود همین زمان را برای مطالعه و یادگیری خودم می‌گذارم، اینکه حرفهایی را بزنم که قبلاً هم گفته‌ام، حس بدی برایم ایجاد کرده.

اضافه کنید به این دغدغه، فضای تنگ و تلخ آموزشی کشور را. همیشه گفته‌ام و هنوز هم تاکید دارم که آموزش، باید با پول رابطه دوستانه‌ای داشته باشد. مدرس‌ها باید پول بگیرند. دانشجوها باید پول بدهند و همیشه هم باورم بر این بوده که کسی می‌تواند «یاد بگیرد و متحول شود» که برای خریدن یک کتاب، فشار مالی تحمل کرده باشد. «شام نخورده باشد و پول ذخیره کرده باشد. یا به جای تاکسی و اتوبوس، پیاده رفته باشد». از طرف دیگر، کسی می‌تواند خوب آموزش دهد که برای آموزش پول بگیرد. وقتی پول نمی‌گیری،‌ کیفیت پایین می‌آید و مردم را بدهکار خود می‌دانی. اما وقتی پول می‌گیری،‌ تو بدهکار مردمی و مجبوری کیفیت را ارتقا دهی. اما…

احساس می‌کنم – به عنوان یک نظر شخصی – در بخش عمده‌ای از فضای آموزشی کشور، «پول  و درآمد نه به عنوان ابزار تضمین کننده کیفیت آموزش» بلکه «آموزش بی کیفیت به عنوان ابزار تضمین‌کننده کیفیت پول و درآمد» در نظر گرفته می‌شود. هنوز سهم زیادی از پولی که مخاطب در کشور برای آموزش می‌دهد، عملاً برای «تبلیغات موسسات آموزشی» صرف می‌شود و نه «محتوای آموزشی».

البته دلیل این امر را، «خودخواهی» یا «کم تعهدی» مراکز آموزشی نمی‌دانم. بیشتر احساس می‌کنم دلیلش، ضعف علمی در حوزه استراتژی است. در مورد بسیاری از موسسات آموزشی، اگر هزینه‌ای که برای بیلبورد و آگهی و تبلیغات صرف می‌شود،‌ به صورت محتوای مکتوب یا دیجیتال یا امکانات کمک‌آموزشی، هزینه می‌شد، احتمالاً امروز مجبور نبودند هنوز بخش قابل توجهی از درآمد خود را به سازمانهای «زیباسازی» و «روزنامه‌ها» و «صدا و سیما» و سایر فضاهای تبلیغاتی بدهند و تبلیغات دهان به دهان برای آنها کافی بود.

در کل، با همه این اوضاع، مدتی است که تصمیم گرفته‌ام حضور خودم را در دوره‌های آموزشی بلندمدت کمتر کنم. به دانشگاه خودم – شریف – برگشته‌ام و برای اینکه از فضای دانشگاهی دور نمانم، گاهی مذاکره درس می‌دهم. البته در سمینارهای آموزشی کوتاه مدت شرکت می‌کنم و دلیلش بیشتر برای خودم، تجربه کردن فضای آموزشی کاربردی فراتر از چارچوب آموزش‌های رسمی دانشگاهی است و دیدن دوستانی که اگر بهانه سمینارها نباشد، فرصت دیدارشان دست نمی‌دهد.

من به فضای آموزشی آزاد، بی علاقه نیستم. اما احساس می‌کنم اکثر فضاهایی که امروز «استراتژی اقیانوس آبی» درس می‌دهند، به دلیل درک ضعیف از استراتژی کسب و  کار، گرفتار «تنفس در استخر خون» شده‌اند. یک بار حساب کردم که کسی که ۱۰۰ ریال برای شرکت در دوره آموزشی می‌دهد، چند ریال آن را به صاحب ملک یا سالن یا کلاس، چند ریال آن را به مدرس، چند ریال آن را به تیم ستاذی، چند ریال آن را به سازمان زیباسازی یا سازمان آگهی‌های همشهری و …، چند ریال آن را به امکانات کمک آموزشی و چند ریال آن را به «محتوا» می‌دهد. نتایجش را نمی‌توانم اینجا منتشر کنم اما محاسبه‌اش برای شما سخت نیست.

بنابراین،‌ در حال مطالعه گسترده مفهوم محتوا و تولید محتوا در کشور هستم و با همکاری دوستان عزیزم در سازمان‌های مختلف، تلاش میکنم به اندازه‌ی توانم – به عنوان یک دانشجوی مدیریت – به تدوین و اجرای استراتژی‌های کلان تولید محتوا در ایران کمک کنم. امیدوارم نتیجه کاری که آغاز کرده‌ام، طی ده سال آینده، اگر عمری بود و مرگ مجالی داد، تغییرات مثبتی را در حوزه آموزش دانش و مهارت و توسعه نگرش، ایجاد کند. زیرساخت‌های امروز مورد نیاز برای توسعه در ایران، از جنس سخت‌افزار نیستند. بلکه به شدت از جنس فکرافزار هستند. این واقعیت، هم امیدبخش است – چرا که تحت تاثیر محدودیت‌ها و سختی‌ها نیست – و هم نگران کننده. چون چیزی که به صورت فیزیکی «دیده نمی‌شود»، زیاد احتمال دارد در تصمیم‌ها و برنامه‌ریزی‌های ما هم «دیده» نشود.

برای من که فضای آموزش عمومی را تا حد زیادی ترک گفته‌ام و تنها جایی که هنوز دانسته‌های خودم و دوستانم را در اختیار می‌گذاریم، متمم است، سمینار آموزشی مذاکره امسال،‌ با عنوان «پیامها در مذاکره» معنای دیگری دارد. دیدن دوستان مجازیم و تمام کسانی که مدتهاست جز با «پیام حروف و کلمات»، با آنها رابطه‌ای نداشته‌ام.

برای اینکه به دیگران ثابت کنم که می‌توان با استراتژی‌های دیگر هم کار کرد، سبک اطلاع رسانی سمینار را تغییر داده‌ام که احتمالاً در «پست معرفی سمینار پیامها در مذاکره» آن را دیده‌اید. دلم می‌خواهد بتوانم روزی این نظریه چند سال اخیرم را که به شکل‌های مختلف اجرا کرده‌ام، بیشتر از قبل اثبات کنم که «بودجه تبلیغات در آموزش» نباید به «رسانه‌های متعارف تبلیغاتی» اختصاص داده شود. بلکه باید به مخاطب آموزش اختصاص داده شود. آن هم نه برای اینکه بلافاصله بیایند و به تو پول بدهند. برای اینکه آموزش، سهمی از ذهن آنها را به خود اختصاص دهد. در بلند مدت – در حد چند سال – مخاطب هم سهمی از جیب خود را به صنعت آموزش اختصاص خواهد داد.

پی نوشت: اینجا حرف‌های دلم را نوشتم. شما را به خدا بحث‌های فلسفی این زیر ننویسید و بحث نکنید. اگر نقدی دارید، بروید عمل کنید، چند سال دیگر بیایید گزارش دهید. همان کاری که من سالهاست دارم انجام می‌دهم. حرف زدن خیلی راحت است و کامنت تایپ کردن مالیات ندارد. این است که بعضی‌ها که حوصله هزینه کردن میلیونی برای ارزیابی ایده‌هایشان را ندارند، به نظریه پردازان «کامنتی» تبدیل شده‌اند! اگر هم حرفی می‌نویسید، ای کاش از جنس گپ زدن باشد. از «گروه نظارت بر کامنت‌ها» هم خواهش می‌کنم، قانون‌های سایت را کمی جدی «نگیرند» و در این زیر بیشتر گپ بزنیم. نه راجع به این نوشته. نه راجع به آموزش. نه راجع به سمینار. حرف‌های روزمره. از خودمان. از زندگی. از همه سوال‌های شخصی و دغدغه‌های شخصی دیگری که بهانه‌ای برای نوشتنش نداریم. شما با هم در زیر کامنت‌ها زیاد حرف می‌زنید اما من کمتر این فرصت را دارم. شاید این پست،‌ فرصت گپ زدن غیر رسمی من با شما باشد. فرصتی که به میزبان این خانه‌ مجازی هدیه می‌دهید…

پی نوشت دوم: عکس نامربوط که به صورت غیرمنتظره بچه‌ها از من گرفته‌اند!

محمدرضا شعبانعلی - نوشته مربوط به دغدغه های آموزش و سمینار مذاکره

 

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



283 نظر بر روی پست “گزارش شخصی: از کلاس مذاکره تا سمینار مذاکره

  • مهدی گفت:

    منم معلمم. باید بگم جانا سخن از زبان ما می گویی……….
    گوش بدید این آهنگ رو. جالبه برای دنیای امروز
    http://dl.naslemusic.com/music/1393/08/Karmandan-Man-O-Donya-128.mp3

  • محسن رضایی گفت:

    عرض ادب خدمت کادر پشت صحنه.یه پیشنهاد قبلا دادم دوباره تکرارش میکنم که اگه بشه،بشه!

    اینکه : بتونیم کامنت صوتی بدیم.

  • ایرج گفت:

    اول کلام رو به رسم عادت با “سلام” شروع میکنم
    مدت های زیادیه که که یکی از دوستان و شاگردان مجازی آقای شعبانعلی(یا به رسم رفاقت محمد رضا) هستم
    اولین کامنتیه که دارم مینویسم.نمیدونم چرا؟ شاید بخاطر اینه که مدتها قبل یک ایمیل براتون فرستادم و توی زمینه خاصی راهنمایی میخواستم.اما یه ایمیل خالی هم در جوابم نیومد!!!!!!!!!!
    الان که توی این پست گفتید از خودتون و روزمره و زندگی حرف بزنید دوباره یاد اون قضیه افتادم و ….
    فکر میکردم شاید اینجا جایی باشه که بتونم از سردرگمی دربیام اما توقع زیادی بود

  • fariii گفت:

    سلام
    من راهنمایی می خوام:
    من فیزیک درس میدم و به نظرم تدریس هم می تونه به نوعی مذاکره و آموختنی باشه.
    من چطور می تونم متفاوت و موثرتر و البته جذاب تر کارم رو انجام بدم؟ تا هم برای شاگردم مفید تر باشم و هم خودم به سود مالی بیشتری برسم. ؟
    و همینطور می خوام کتاب کمک درسی بنویسم ولی هنوز شیوه ای متفاوت پیدا نکرده ام…
    با احترام و تشکر پیشاپیش

  • هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد كرد گفت:

    🙁

  • Hassan-3-Ensani گفت:

    یِکی از مشکلات بزرگ سَبک زندگی ما اینه که بی اهمیت ترین کالا در سبد مورد نیازمون آموزشو کتابه!

    کتاب هایی هم که تهیه میکنیم همه درسی اند! و شاید اگر مجبور نبودیم آن هارا هم نمیخواندیم!

    چرا ما باید فقط برای آموزش کنکور، مدرسه و ….. خرج کنیم؟

    آیا اموختن سَبک زندگی و غیره لازم نیست؟!

  • مهین گفت:

    سلام
    خوشحالم شما هم دغدغه نوع آموزش رو دارید آخه من وقتی لیسانس مدیریت بودم سال چهارم کلی دپرس شدم کاملا حس می کردم که دستم خالی هست و فقط یک چیزایی به صورت تئوریک یاد گرفتم که مطمئن بودم موقع اجرا همه شون یادم خواهد رفت واسه همین دوست داشتم بدونم بقیه دانشگاه ها به ویژه اونایی که تو دنیا مطرح هستند چطوری آموزش میدن به دانشجوهاشون. این باعث شد همیشه دنبال کسایی باشم که تو دانشگاه های خارجی درس خوندن ولی اونا هم وقتی به عنوان استاد میان سر کلاس مثل این که سبک این جا رو بلدند و عملا تفاوتی با ماها ندارن. حالا کا تقریبا میشه گفت دارم دانشجو دکتری میشم و میخوام تدریس کنم خیلی دلم می خواد نظر شما و همچنین تمام کسایی رو که این نظر رو می خونند بشنوم خیلی دوست دارم جور دیگه ای تدریس کنم تا هم خودم خیلی عالی یاد بگیرم و هم دانشجوهام علاقه زیادی به یادگیری پیدا کنند
    امیدوارم این تحقق پیدا کنه

  • رسول ايرانشناس گفت:

    محمدرضاي عزيز ، سلام و عرض ادب
    به بهانه اين پست كه ميشه گپ دوستانه زد ميخواستم يه تبريك به خودت بگم كه دوستان و همكاران درجه ۱ مثل خانمها سميه تاجديني و شادي قلي پور و … داري و به اين دوستان پرتلاش تبريك بگم كه افتخار همكاري با صاحبخونه رو از نزديك دارن . خوش به حالشون …و اميدوارم يكبار ديگه شهريور ماه امسال همه شما رو ببينم .

  • هومن کلبادی گفت:

    سلام دوستای عزیزم
    امروز حاضریم رو در سمینار ۶ شهریور زدم . بی صبرانه منتظر دیدار همۀ شما و محمدرضای عزیزمون هستم .
    به امید دیدار و مخلص همۀ هم خونه ای ها – هومن کلبادی

  • رسول ايرانشناس گفت:

    محمد رضا جان ، سلام و عرض ادب
    ميدونم سرت خيلي شلوغه ولي چون اين پست فرصتيه براي گپ دوستانه منم يك سئوال و يك يادآوري رو مطرح ميكنم :
    ۱- بعض از دوستان و همكاران رو كه به اين خونه دعوت كرده ام (البته با اجازه اي مربي و دوست عزيزم كه در بعضي پستهاي قبلي به دانشجويانت دادي) هنوز در مرحله آموزشهاي مثبت انديشي و كتابهايي عامه پسند روانشناسي موفقيت مطالعه مي كنند ( البته چون غذاهاي باكيفيت اين خونه رو تجربه نكردن ) . ميخواستم ببينم پيشنهادي براي اين گروه از دوستان داري؟
    ۲- به نظرم ميرسه اگر پستي رو در ارتباط با فايل تفكر سيستمي كه خيلي خيلي عالي بود ايجاد كني تا دوستان علاقمند بتونن پرسشها و پيشنهادات رو مطرح كنن بسيار مفيده .
    ارادتمند همه دوستان پر انرژي اين خونه كه از خوندن كامنتهاشون لذت بردم .

  • zoorba.booda گفت:

    سلام.وقت بخير
    قرار بود كه لينك ثبت نام سمينار مذاكره رو از روز شنبه بزارين داخل سايت ،ولي تا الان كه يكشنبه عصره خبري نيست.
    ميخواستم بدونم كه توي همين سايت منتظر بمونيم يا بايد از سايت ديگه اي اقدام كنيم؟
    ممنون

    • هومن کلبادی گفت:

      سلام بر zoorba.booda ی عزیز
      اگر در قسمتی از سایت که باید اطلاعات ایمیل خودتون رو برای دریافت ایمیل های مربوط به سمینار ثبت می کردید ، ایمیل حاوی لینک ثبت نام براتون ارسال میشد .
      امیدوارم مشکل شما حل بشه و بتونم همۀ دوستان خوبم از جمله شما رو ببینم .
      ارادتمند همۀ هم خونه ای های عزیز و صاحب خونۀ عزیزمون – هومن کلبادی

    • هومن کلبادی گفت:

      zoorba.booda جان سلام
      اگر از لینک زیر استفاده کنید ، می تونید ایمیل خودتون رو برای دریافت اطلاعات ثبت کنید و لینک ثبت نام برای سمینار رو دریافت کنید .
      http://www.shabanali.com/?p=2118
      به امید دیدار همۀ دوستان عزیزم و شما

  • آذر گفت:

    سلاااااام به استاد عزیزم
    سلااااااام به دوستای خوب و نازنین این خونه
    وای که چقدر من دیر رسیدم 🙁
    فکر میکنم خیلی وقته که کامنت نذاشتم تقریبا برای نوشتن یک جمله کوتاه یک ساعت فکر میکنم چون به شدت در نوشتن ضعف دارم 🙂 متاسفانه به خاطر ضعفی که دارم مجبورم کمتر بنویسم و به همین دلیل هر روز و هر روز از شما دوستای خوبم و استاد عزیزم فاصله میگیرم و دورتر دورتر میشم…
    به نظرم اساس و پایه ارتباطات مجازی نوشتنه و من چون خیلی سخت می نویسم نمیتونم ارتباط نزدیک و خوبی با شما برقرار کنم… 🙁
    خیلی دلم برای همتون تنگ شده با خوندن نوشته هاتون این دلتنگی چند برابر شد برای محمد رضای عزیز، شهرزاد مهربان برای آزاده م، طاهره جلیلی، نرگس آزادی، سیمین الف و همه ی دوستان دیگر
    امیدوارم حال همتون خوبه خوب باشه

  • احمد احمدی گفت:

    این داستان تقریبا همه ماست که حرف میزنیم که فقط حرفی هم ما زده باشیم
    نقاب های مختلف می زینم که بگیم ماهم هستیم
    مدرک می گیریم که …
    هر کاری نه فقط کارهای مثلا مهم حتی قلیون کشیدن، میکشیم که بگیم ماهم سوسول نیستم (مثلا)
    این جاست که هیچ کدام از اون اقدامات که ظاهرا خوب به نظر می رسن به خاطر هدف اصلیش انجام نمیشه.

    و مجموع اینها به مرور زمان مارو تبدیل به یک موجودی میکنه که نه از روی آگاهی بلکه کارها و تصمیماتش ازروی غریزش انجام میشه و خودش رو در یک چهارچوب بسته ساخته خودش زندانی میکنه و دوست نداره از اون بیرون بیاد.
    این آدم دیگه یک انسان نیست بلکه چیزی غیر انسانه زیرا که انسانیت رابطه مستقیمی با آگاهی و آگاهانه اقدام کردن داره ولی این افراد دیگه به این موضوع فکر نمیکنند و تنها می خواهند اثبات کنند ما زرنگ تریم ما بهتریم ما از انسان های تاپ جامعه هستیم و شما که این و میگی نمیفهمی.
    و وقتی در پایان عمرش یه نگاه به تاریخ زندگیش بنداره می بینه همش ریابوده و یک انسان ضعیف بوده که تنها خودش رو در چهارچوب ساختگی خودش زندانی کرده بوده تا کسی چهره واقعی اونو نبینه و همیشه یک انسان درنده خو بوده .

    وقتی تعداد این افراد در جامعه زیاد بشه چیزی جز وجود مشکلات مختلف در جامعه وجود نخواند داشت
    رابطه ظالم مظلوم ، غاصب مغصوب و …

    اگر این درنده خویی ز طبیعتت بمیرد
    همه عمر زنده باشی به مرام آدمیت

  • بهاره وحیدیان گفت:

    جرقه راه اندازی برنامه های ما هم دیدن همین مشکل محتوا در سیستم آموزشی بود، اینکه بعد از گذروندن چندین و چند دوره مختلف کارآفرینی هنوز احساس می کردیم اون اطلاعات لازم رو برای شروع کسب و کار نداریم، در نتیجه تصمیم گرفتیم برای بهبود یادگیری خودمون و دوستانی که مشتاقند کسب و کاری راه بندازن یا کارشون رو بهبود بدن، wise up community رو راه اندازی کنیم.
    ما در کنار هم یاد میگیریم و اگر کسی چیزی بیشتر از بقیه بلد باشه یا تجربه خاصی داشته باشه با سایرین به اشتراک میذاره.

    میدونم کار ما حرکت کوچکی هست برای بهبود فضای کسب و کار ایران، اما خوشحالم که مثل خیلی ها ننشتیم و منتظر معجزه برای تغییر فضا نمودیم….

    پی نوشت: این کامنت صرفا درد ودل و گزارش یک حرکت کوچک برای تغییره و هیچ هدف دیگه ای نداره! 🙂

  • الهه گفت:

    سلام به محمدرضای عزیز و همه ی دوستان
    خیلی خوشحالم که چنین پستی ایجاد شد تا هر کسی حرفشو بگه من یه چند ماهی هست که خواننده و شنونده ی اینجام و به این پست که رسیدم تصمیم گرفتم بنویسم . من تو یه مقطع زمانی که خیلی درگیر ناامیدی و بی انگیزگی بودم (به خصوص از تحصیل )وقتی چند تا از پست های شما رو خوندم حالم بدتر شد که تحصیل راهی نیست که منو به جایی برسونه که میخوام . فکر کردم و فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که ما نظرات و ایده ها و طرز فکر ادم های بزرگ و موفقی مثل شما رو میخونیم اما قرار نیست همه مثل هم باشیم قرار نیست همه بشیم محمدرضا شعبانعلی و رسیدم به این جمله ی کیلیشه ای که خالق ما یک خالق فوق العادست و هر کدوم از مارو منحصر به فرد افریده و به اندازه ی همه ی ادم ها راه است برای موفقیت . شما واقعا انسان فوق العاده ای هستید و من به عنوان یکی از کوچکترین شاگردهای مجازی شما دوستون دارم و براتون احترام قائلم با اینکه خودم از نحوه ی درس خوندن توی دانسگاهمون و وجود برخی اساتید فوق العاده بی سواد ناراحتم ولی الان حداقل برای خودم راهی نمیبینم جز درس خوندن بالاخره این اساتید دانشگاهی باید عوض بشن شاید هر کدوم از ماها تونستیم الگوی درستی از تدریس باشیم ویه چیز دیگه این که قاعدتا هر کی شرایط خاص خودشو داره شاید اشنا شدن با یه کسی که بهت فضا بده و اجازه بده برای اینکه تو خودتو نشون بدی و با جو و شرایط کاری اشنا بشی برای همه وجود نداشته باشه . به هر حال ما باید از روش ها طرز فکرهای همه ی بزرگان استفاده کنیم تا بهترین را برا خودمون پیدا کنیم نه عینا مسیری که انها قبلا رفتن . ببخشین که طولانی شد . خوشحال میشم نظرتون را راجع به کامنتم بدونم .

    • محسن گفت:

      درود فراوان به همه
      منم کاملا با نطر شما موافقم به نظر من سیستم مشکل داره. و تا وقتی تفکر سیستمی بر اساتید و دانشجویان حاکم نشه وضع همینه که دانشجو از اول ترم باید فکر انتخاب واحد باشه و بعد فکر نمره و این ها همش درد که جز استرس برای دانشجو نمیذاره. تازه به اینم باید فکر کنه که سر کلاس چیزی نگه که استاد(بنظرم استاد مقدس به خیلی از این اساتید واقعا استاد خطاب کردن حماقت) باهاش لج شه. ای کاش روزی می آمد که به درک و فهم و خلاقیت ما نمره ای داده میشد نه به حفظیات ما.صحبت زیاده ولی ما به نوبه خودمان که اینجا هستیم این صحبت هایی که می کنیم فراموش نکنیم شاید من و تو یه روزی یه عده بهمون بگن استاد

  • بهزاد رجبی گفت:

    صرفاً جهت اطلاع
    سلام
    استاد عزیزم محمد رضا، بابت این همه تلاش و کوشش بی نظیرت بهت خسته نباشید می گم و از خدا واست بهترین ها رو خواستارم.
    ازت عذر می خوام که در سومین کامنتم بازم به مصادیق پرداختم نه به مفاهیم چون حدود شش ماه قبل سر دومین کامنتم صراحتاً یادمه که نوشتی از کاربرانی که به تازگی به جمع اعضاء پیوستن به جای پرداختن به مصادیق به مفاهیم بپردازند (من هنوز در مرحله بالا بردن سطح اطلاعات و تغییر نگرشم و بالا بردن تجربیات با کمک خونه گرمت و مابقی ابزارهای آموزشی ت هستم پس عذر من رو پذیرا باش)
    محمد رضای عزیز شاید به دلایل مادی نتونم در سمینارت شرکت کنم نه که پول نباشه ها، هست اما ی سری مسائل و مشکلات مادی واجبتر دیگه هست که فعلا باید به اونها پرداخت. هرچند که آرزوی دیدنت از نزدیک رو دارم اما تلاشم رو میکنم خودم رو برسونم به سمینارت و از اطلاعات بی پایانت مثل همیشه استفاده کنم.
    ی وقت خدایی نکرده به خاطر حرفم فکر نکنی پول تراستزون رو ندادم – دادم اما با تاخیر
    ی مورد دیگه: منو بابت متمم ت ببخش هر چند ماه یکبار عضو می شم میام و مطالبم مورد نیازم رو بر میدارم تا سر فرصت بخونم که عقب نمونم این هم بگذار رو حساب شرایطم اماخدا می دونه که یکی از مبلغ های سفت و سختتم از معرفی خودت و کل سایتهای آموزشیت تو آخرین کلاسهای درس دانشگاه گرفته تا به مدیر مالی و کارمندهای شرکت و منشی مطب دکتر و دوست و آشنا و… (به شکل کاملا حرفه ای یعنی اگه مثل گولد کوئست بود قول می دادم در بالا ترین نقطه هرم بودم)
    من حامی پولی متمم شاید نباشم اما میشه گفت حامی خاموش خودت و تیم عزیزت و متمم ت هستم.
    امیدوارم که بتونم با این کار گوشه ای از زحمات شما و تیم کاریت رو جبران کنم و روزی برسه که یکی از میلیونها کاریرانت باشم که این حرف دور از تصور نیست. “میلیونها کاربر”
    با آرزوی موفقیت روز افزون برای بهترین استاد

  • هومن کلبادی گفت:

    دیروز طبق روال هر هفته ، برای کارم قرار بود از تهران بیام اصفهان ولی بلیط هواپیما نبود . خواستم با ماشین خودم بیام ولی تصمیم گرفتم با اتوبوس بیام . ساعت ۲ از بیهقی . از لحظه ای که داخل اتوبوس نشستم ، هدفونم رو داخل گوشم گذاشتم و مشغول شنیدن فایل paradox of choice شدم . در همین حال یک آقای حدود ۴۰ ساله اومدن و کنار من نشستن . یک لحظه هدفون رو از گوشم در آوردم و باهاشون سلام و علیکی کردم و به رسم ادب عذرخواهی کردم که دارم بدون توجه و مکالمه با ایشون به کار شخصی خودم ادامه میدم . حدوداٌ یک ساعتی از حرکتمون گذشت و یک فایل از ۴ فایل paradox of choice رو که برای دومین بار داشتم گوش میکردم تمام شد . هدفون رو از گوشم درآوردم و پس از تعارف کردن میوه ای که داخل کیفم داشتم به دوست تازم سر حرف رو باز کردم و پس از یک آشنایی مقدماتی و اینکه دوست جدیدم آقای هاشمی ، فارغ التحصیل عمران ، ۴۲ ساله و مقاطعه کار هستند رفتم سر اصل مطلب :
    گفتم :چند وقت پیش اتفاقی با یک سایت آشنا شدم که زندگیم رو متحول کرد و واقعاٌ ( به قول آقای سهیل رضایی مبتلا شدم بهش ) از اون موقع تا حالا تقریباٌ تمام وقتم رو به خودش اختصاص داده .
    آقای هاشمی ( مسافری که روی صندلی کناری من نشسته بود ) با تعجب و حیرت به من نگاه کرد که دارم با این شور و شوق اونم نصفه شب داخل اتوبوس در مورد سایت حرف می زنم
    من ادامه دادم : آره این سایت مطالب خیلی جالبی داخلش هست که خیلی آموزندست و واقعاٌ متفاوته
    تعجب و اشتیاق رو داخل چشمای آقای هاشمی میدیدم
    ادامه دادم : اسم این سایت shabanali.com هست و یک سایت دیگه هم هست که مدیرش همین آقای محمدرضا شعبانعلی هست . البته جالب تر از محتوای سایتها و مطالبی که توش هست ، رویکرد خود آقای شعبانعلی و سخاوت و عشق عجیبی هست که در سهیم کردن بقیه در آموخته ها و تجربیات و مطالعات خودشون دارن و به نظر من بی نظیره .
    اینجا بود که صحبت ما از monologue به dialogue تبدیل شد و انقدر با اشتیاق تجربۀ ۴۵ روزۀ خودم رو در ۴ ساعت با آقای هاشمی در میون گذاشتم که امروز به من sms دادن که وارد سایت شدن و تقریباٌ به نوعی گفته های من رو تایید کردن و خیلی تشکر کردن که این سایت ها رو بهشون معرفی کردم .
    فکر میکنم یک وظیفۀ مهم ما به عنوان ساکنین این خونه ، دعوت بقیۀ افراد پیرامون خودمون و آشنا کردن اونها با این دنیای زیبایی هست که ما افتخار پیدا کردیم باهاش آشنا بشیم و این حداقل کاری هست که برای ترویج این عشق و سخاوت میتونیم انجام بدیم .
    محمدرضای عزیز ما و تیم محترم متمم ، امیدوارم همیشه و در کنار همۀ عزیزانتون ، سلامت ، آرام ، شاد و سربلند باشید و ما هم از وجود باوجودتون بهره ببریم و شاگردای لایقی باشیم

  • سجاد صالحی گفت:

    سلام محمد رضا جان
    والا اینقده از بی محتوایی کلاس ها و دوره ای آموزشی ضربه خوردم، که تو این سالهای اخیر ترجیح دادم خودم بنای دانش خودم رو بسازم. یکم بیشتر وقت میبره، ولی فکر میکنم پایه ی تر و اصولی تر ساخته بشه.

  • ehsan گفت:

    سلام
    خسته نباشید و نمازو روزه هاتون قبول .
    این یه هفته ای که گذشت اونقدر برای من از زمین و آسمون بارید که دیگه …
    عجب روزگاری شده . البته نمیشه کسی رو هم مقصر کرد و خودم رو مسئول همه مشکلات می دونم . فقط امیدوارم حال هممون خوش بشه یه روزی و با تلاش خودمون .
    به امید تلاش و جبران اشتباهامون
    یه آهنگی هم از آراد آریا هست که شعرش رو رضا کیا سالر گفته . اسمشم “دنیای آشفته” هست که خیلی به حال این روز های حداقل خودم می خوره
    http://pop-music.ir/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%D9%87

  • یونا گفت:

    واقعا تولید محتوا چه راز بزرگیه، تولید محتوا در زندگی روزانه و معمولی هم میتونه به زندگی رنگ تازه بده. مثلا وقتی حرف میزنی انقد به دورو برت دقت کرده باشی که بتونی حرف قابل تاملی بگی، حتی خیلی ها ممکنه با حرفت مخالف باشن اما نمی تونن اونو نادیده بگیرن. به نظرم تولید محتوی راز ماندگاریه، راز تاثیر گذاشتنه. این نوع زندگی هیچوقت یکنواخت نمیشه، اصلا نمی تونه حقیر و بی ارزش باشه

  • پسرک خامه فروش گفت:

    سلام
    من یه برنامه ایی دارم…
    سمینار کجا برگزار میشه؟؟

  • محمد گفت:

    محمدرضا ببخش سوالمو اینجا میپرسم.
    متاسفانه من نمیدونم تو تاریخ سمینارها و برنامه هات رو کجا اعلام میکنی.قسمت اخبار سایت هم که معمولا میگی مثلا فلان سمینار برگزار شد و… یا همین کلاسای مذاکره شریف کی اومدی و تشکیل دادی و رفتی که ما نفهمیدیم.ممنون میشم بگی کجا باید تاریخ کلاسا رو سوال کنیم یا ببینیم…
    بازم از تو و دوستان عذر میخوام اینجا مطرح کردم…

  • محسن رضایی گفت:

    این خونته محمدرضا؟ چقد این طرز نشستنت آشناس! انگار از در درومده اولین کاری که کردی نشستی پای سیستمت…

  • سوری گفت:

    سلام و واقعاً خسته نباشید
    من معمولاً چیزی نمی نویسم و جزء بیسوادهای سایتتون هستم ، میشه گفت همیشه سرمیزنم میخونم و سعی میکنم انچه که یاد میگیرم توی کارم و زندگیم اثرش رو ببینم. توی محیط کارم آدمهای تحصیل کرده در مقاطع بالا زیاد داریم ولی بندرت می بینم که سوادشون باعث عملکرد بهتر چه از نظر درآمدزایی و چه از نظر اخلاقی باشه و خیلی متاسف میشم!!

  • هدیه گفت:

    حاشیه
    خیلی وقت که می خواهم یک ایمیل بلند بالا براتون بنویسم در مورد سیستم آموزشی ایران ووضع و اوضاع ما این وسط.اما این را می گذارم برای یک روز دیگه ووقتی که حال واوضاعم کمی بهتر بود.اگر زنده بودم ان شاالله.

  • هدیه گفت:

    سلام
    عجب روزی را پیدا کردی برای این بحث آقا محمدرضا.آن هم روزی که من این همه درب وداغانم.بله شاید حق با شما باشه.آدم خسته می شه از این همه چیز تکراری,حتی خود زندگی هم می توانه اینقدر تکراری و بی محتوا بشه که یک نفر من مثل خیلی جدی می شینه و فکر می کنه که چه جوری می شه بدون زجر خلاص شد از شر زندگی.
    اما در مورد تو محمد رضا,معلمی با پوست وخونت عجین شده,من فکر نمی کنم که بتوانی ازش دست بکشی,اینقدر این کار را کردی و اینقدر عاشق این کار هستی که این حرفت که می خوای چهار طرف تشک معلمی را ببوسی واین کار را برای همیشه بگذاری کنار مثل این می مانه که بخوای یک بازوت را با ساطور قطع کنی.
    به نظر من اگر تلاش کنی هربار که می خوای درس بدی از زاویه متفاوتی به آن حوزه نگاه کنی وگاهی هم با دور ریختن هر چی پیش فرضه کلا همه دانسته هات را با دستان مبارک خودت ببری زیر سوال و از نو همه چیز را باز آرایی کنی شاید یک کوچلو حال و احوالت بهتر بشه واحساس نکنی که توی تله تکرار گیر کردی.
    نکته بعدی اینکه این ور قضیه را هم گاهی ببین.یعنی از دریچه چشم ما دانشجوهات هم نیم نگاهی به کلاس ها ووجود مبارک خودتان بینداز,خوب برای ما در سر کلاس شما همه چیز بدیع و نووتازه هستش,فارغ از اینکه برای شما مطالب تکراری و ملال آور باشه.برای ما همه چیز تازگی داره وتازه می گیم ای بابا این هم بود ومن نمی دانستم؟
    وبرای اکثر ما هم خود تو هم نو, جذاب و دوست داشتنی هستی,فارغ از اینکه وجود شما برای خودتان تکراری و خسته کننده شده باشه.ما شما وآن رابطه دوستانه شکل گرفته در سر کلاس را دوست داریممممم .(اینجاش زبانم دیگه گیر کرد)!
    خوب حالا کلاهتان را خودتان قاضی کنید,تمامی این مسایل کی شکل گرفته؟ وقتی شکل گرفته که کلاسی وجود داشته و شما سر آن کلاس به ما درس دادید.درسته که شما ودوستان محترمتان خیلی برای فضای سایت متمم زحمت کشیدید ومی کشید اما هیچ چیزی جای خالی کلاس های شما را توی قلب وذهن من یکی پر نمی کنه.
    امیدوارم که این نگاه را بهتان منتقل کرده باشم که همه چیزمعلمی,شاگردی,دوستی,محبت ونوآوری را در مجموع وبا هم ببینید نه به صورت مجموعه ای تک تک ومجزا وهمچنین امیدوارم که کامنتم را به خاطر آنچه که از مصادیق محتوای مجرمانه به شمارمیاد سانسور نکنید.

  • kahtmayan گفت:

    راستی اینم میخواستم بگم که همیشه کسانی که یک ایده یا یک روش جدید رو خواستن تو یه جامعه بسته پیاده کنن با ناملایمتی های بسیاری باهاشون رفتار شده پس اگه با توام برخورد بدی شد ناراحت نباش

  • kahtmayan گفت:

    سلام محمدرضا خوبی ؟
    امروز با طاهره تو وایبر صحبت کلاس و جو کلاسا بود ، خیلی لحظات خوبی بود ، کلا دلمون برات تنگ شده
    راستی زیر اون پست مربوط به سمینار گفتی ایمیل هاتون رو ثبت کنید ، خواستم بدونم برای ما که ایمیلمون تو سایت قبلا ثبت شده لازم هست دوباره اونجا ایمیلمون رو ثبت کنیم ؟
    میشه واسه سمینارم یه بریک بذاری مثل بریک های وسط کلاس 🙂

    • طاهره جلیلی گفت:

      سجاد با این اسمی که انتخاب کردی باید کلی زحمت بکشم تا هردفعه بفهمم که تویی… 😀
      Breakهای کلاس هم واسه شماها بود نه محمدرضا…
      ولی چقدر دلم تنگ شد برای اون روزا یه دفعه… خوبه توی سمینار همدیگرو میبینیم بازم…

  • هادی گفت:

    سلام بر محمدرضا و دوستانی که کامنت میذارن
    یکی از بهترین چیزهایی که من در تو (محمد رضا) دیدم ، حس صداقتی که به مخاطبت میدی و امیدوارم این رویه ادامه پیدا کنه.
    در رابطه با درد دلی که انجام دادی ، امیدوارم بتوانیم در این راه با کمک همدیگه ، خلوص ، صداقت و کارایی نداشته در فضای آموزشی رو احیا کنیم.
    مخلصم

  • آیدین قلی نژاد گفت:

    بجای تعارفات و حرفهای کلیشه ای…اجازه بدین با زبان خودتون باتون حرف بزنم و بعبارتی ازتون بخاطر متمم تشکر کنم.

    تا فصل درو نرسیده
    گفتیم:سری به در یا بزنیم
    هنگام که نان جوانه بود
    گندم را درو کردند
    و ما باز نگشتیم
    شیفته شدیم
    و قطره
    ق
    ط
    ر
    ه
    به دریا ریختیم
    دیر بود و ساعت،ساعت مرگ
    *آیدین قلی نژاد

  • بهروز گفت:

    سلام محمد رضای عزیز،

    بیشتر از ده ساله که برای پیدا کردن یه هدفی که بتونم حد اقل یکسال بدون تجدید نظر راجع به ارزشش روش کار کنم وقت گذاشتم و هنوز هم به نتیجه‌ی مناسبی نرسیدم. چطور میشه یه هدف انتخاب کرد که بعد از یه مدتی کار روش هنوز هم با فکر کردن راجع بهش انرژی گرفت و ادامه داد؟

    حقیقتش این رو با توجه به همین پست شما نوشتم. برنامه‌ای که بخواد تغییر بزرگ ایجاد کنه حتما زمان میبره. چطوری میشه انگیزه‌ی ادامه کار رو تو این فاصله‌ی زمانی حفظ کرد؟

  • آرامه گفت:

    درود بر تو محمدرضای عزیز
    بی صبرانه منتظر سمینار و دیدار شما و دوستدارانتون هستم. راستی چقدر کار قشنگی که برای ما گزارش هفتگی ارسال میکنی ، اگرچه من هر روز مهمون صفحه خانه مجازی شما هستم که بی شک تجربه حضور برای من در این خانه از حضور فیزیکی در خیلی جاها مفیدتر و قشنگتر هست.

  • سیامک گفت:

    (زیرساخت‌های امروز مورد نیاز برای توسعه در ایران، از جنس سخت‌افزار نیستند. بلکه به شدت از جنس فکرافزار هستند.) استاد ارجمند ،سلام.من متاسفانه فقط درحد یک سمینار دوساعته که نصفش به پرفسور خرم تعلق داشت ،بصورت حضوری کسب فیض کرده ام.ودرعوضش ،خوشبختانه از دانش آموزان حرفه ای سایتتون هستم.این جملتون شدیدا داغ دلمو تازه کرد.من هم حدود ۱۰ سالی هست که در حوزه سیستمهای مدیریت وبصورت تخصصی تر ،رویکرد فرایندی درس میدم.واقعا هر دوره که میخوام برگزار کنم سعی میکنم کلی مطالعه کنم وبروز باشم.ایده جدید داشته باشم وووووو اما از بی انگیزگی افراد در یادگیری واینکه چه میخوان بکنن وپیگیری در ارائه سوالات و…… حالم گرفته میشه.سازمانها واسشون پول میدن.اصلا نمیدونن واسه چی اومدن.خلاصه فکر افزار یاببه تعبیر من فرهنگ افزار،درد اصلی این جامعه است.باور کنید ازانگیزه من هیچی کم نمیشه وبه اعتراف دوستانی که سر کلاسم میان نه بی سوادم نه روش تدریسم بده،اما خروجی که باپیگیری وپرسش وپاسخ اونا باشه نمیبینم.شاید به قول شما باید طرحی دیگر دراندازیم.به هر حال ممنونم که هستید وخداوند این موهبت آشنایی با شما رو به من عطا کرده.مستدام وبرقرار باشید

  • مونا.م گفت:

    سلام محمدرضای عزیز
    ممنون که فضای این پست رو برای گپی صمیمانه فراهم کردی.من یکسالی هست که مهمان خانه ی شماهستم.از طریق سایت دکتر شیری و با خوندن پربازدیدترین نوشته ات به این خونه رسیدم.و به سخاوت و زلالی و دانش صاحبخونه ، مهمان هرروزه ی اینجا هستم شاید کم کامنت بذارم ولی مشتاقانه نوشته هات و همینطور کامنتها ی دوستان رو پیگیری میکنم…
    امسال را با آموختن ازفایل نقطه شروع آغاز کردم وبه غیر از کار، بیشتر وقتم به آموختن و شرکت در دوره های آموزشی تخصصی رشته ام صرف شده.حالا هم دو هفته ای هست که فعالیتم رو تو یک مرکز خصوصی آغاز کردم.البته هنوز ساعت حضورم در حد چند ساعته و بسیار کم.می خوام آنچه که در پاراگراف پنجمت نوشتی رو مدنظر قراربدم .من روی مطالبی که در این مورد قبلا نوشته بودی خیلی فکر کردم و امیدوارم تغییر نگرش در من اتفاق افتاده باشه اگرچه که هنوز در آغاز راهم.شاید اگر اوضاع اقتصادی مردم سزمینم نابسامان نبود من اینقدر نگران هزینه هایی که برای مشاوره و آموزش میدن نبودم.حتی اولین حق مشاوره ای که گرفتم ناخودآگاه این فکر ذهنم رو مشغول کرد اما مراجعه بار دوم همون فرد، را اینطور معنی کردم که مایل به ادامه مشاوره و قادر به پرداخت هزینه است.به هر تقدیر، آماده کردن محتوای آموزشی در حد کارخودم اقدامی است که برای هفته های پیش رو مد نظر دارم…
    یه اعتراف.من رشته های متفاوت و غیر مرتبط رو تجربه کردم.حتی رشته هایی بودند که فکر میکردم اگر در زمینه اصلی کاریم که بسیار به اون علاقمندم به تثبیت نسبی رسیدم مطالعه تو اون زمینه ها رو آغاز کنم ولی هرگز هرگز فکر نمی کردم حتی ذره ای به هم دانستن از مدیریت، اقتصاد و مباحث مربوط به کسب و کار و… علاقمند باشم.هرچی ممکن بود الا این موضوعات.در دوره ی دانشجویی، هم اتاقیام گرایش ها ی مختلف مدیریت بودن اما تنها کلمه ای که از اون زمان یادم مونده اسم پیتر دراکره;). در میان اساتیدی که در کارگاه هاشون شرکت کردم و از محضرشون در حوزه ی تخصص رشته ام درس آموختم ،دکترفاطمی تنها فردی بود که در حوزه ی مذاکره و ارتباطات هم کار میکنند و در بین صحبت هاشون از مطالب روانشناسی مرتبط با این حوزه ها صحبت میکردند.گاهی وقتی دارم مطالبت رو اینجا و به ویژه در متمم میخونم حرفهای ایشون در کارگاه هاشون برام تداعی میشه.مثلا مدلی که از راسل اکاف در متممم ارائه شده رو من اولین بار چند سال قبل از ایشون شنیدم و… خلاصه اینکه زاویه نگاهت به مسایل و فضایی که برای معرفی و آموزش قابلیتهای این مجموعه از رشته ها فراهم کردی باعث شده دریچه ای در ذهنم به این سمت از دانش بازکنی .در اینجا بسیار آموختم و در بخشی از نگرشم به این موضوعات تجدیدنظر کرده ام.در جامعه آگاهی عموم مردم و حتی افراد تحصیل کرده در حوزه های دیگه، در مورد این مجموعه از دانش علوم انسانی کمه و امیدوارم حضور تاثیرگذارت و انسانهایی مثل تو در معرفی ارزش و اهمیت این حیطه از دانش آگاهی بخش باشه….

    • صادق گفت:

      سلام
      شاید تجربه من بهت کمک کنه بیهوده به خودت استرس ندی
      من الان دارم ارشد دانشگاه تهران میخونم. برای کنکور لیسانس هم مثل تو خیلی استرس داشتم هم قبلش هم بعدش.
      یادمه بعد کنکور هرچی رفیقم میگفت بیا بریم بیرون نمی رفتم و تو خونه الکی غصه میخوردم. که چی!!!؟؟؟؟
      این فکر بیخود که میگه تو ۱۲ سال درس خوندی و نتیجه اش را تو این کنکور میگیری.
      میگه اگه رشته خوب قبول شدی مسیر زندگیت عوض میشه.
      همه این ها حرف مفته.
      سرنوشت را لحظه لحظه تلاش و انتخاب های درست ما می سازند.
      بدون این حرفا را داری از کسی میشنوی که شاید فکر میکردی اگر برسی به این موقعیت دیگه همه چیز تمومه.
      درهر صورت هرچی نتیجه کنکور اومد، بدون اگه بخوای موفق باشی و قطعا همان طور خواهد شد.
      پیروز و پایدار باشید.

  • sheyda گفت:

    سلام محمدرضا.
    از آموزش گفتی و من اولین تصویری که برام تداعی شد تصویر ۱۲ سال آموزش بی اساس مدرسه بود.هنوز از دوران مدرسه فاصله ای نگرفتم و میبینم حاصل این سال ها محفوظاتی هست که به قول خودتون در آینده چیزی از اون به یاد نمیارم و اگر هم چیزی به یادم باشه به کارم نمیاد.بدتر از همه اینه که میبینی خیلی درس هایی رو که برای زندگی بهشون نیاز داری باید بعد از فراغت از تحصیل با خوندن و مطالعه ی شخصی به دست بیاری که البته لذت بخشه.اما اگر در دوران مدرسه بهشون پرداخته میشد شاید سطح درک عمومی خیلی بالاتر میرفت.
    من امسال کنکور دادم و الان منتظر یه رتبه ام که تعداد رقم هاش قراره سرنوشتم رو تعیین کنه.راستش روزهای پر استرسی رو میگذرونم.امیدوارم روزی برسه که آدما مجبور نباشن بهترین سال های عمرشون رو با این حجم از استرس سپری کنند.
    خیلی دوست داشتم تو این همایش باشم.اما امکانش نیست متأسفانه.راهم خیلی دوره.البته آدرس ایمیلم رو ثبت کردم تا ایمیل های همایش رو دریافت کنم.ممنون بابت شیوه ی نوین آموزشی که در پیش گرفتین.
    پایدار باشید استاد عزیز.

  • امید گفت:

    محمد رضای عزیزسلام،
    علیرغم اینکه قرار است راجع به آموزش صحبتی نشود، به بهانه تغییر رویکرد شما در بخش آموزش و همچنین برگزاری امتحان های ورودی مراکز آموزشی از تیزهوشان و غیر انتفاعی!! تا نمونه مردمی؟! و دولتی نظری داشتم. خانواده ها از پیش دبستانی تا تحصیلات تکمیلی در یک رقابت تنگاتنگ برای تامین بهترین امکانات و شرایط آموزشی، کسب رتبه بالا و مدرک! ( بی توجه به کیفیت آموزش که در حالت خوشبینانه با این تفکر که پول ضامن کمیت و کیفیت آموزش است) وارد یک سیستم آموزشی غلط می شوند. پول می دهند ولی خوراک آموزشی مناسب دریافت نمی کنند. از آن سو موسسات آزاد آموزشی(حلقه ای ثابت در زنجیره تولید دانش!) با هدف جبران ضعف این نظام با هیاهو و تبلیغات زیاد و با ابداع روشهای نو!!! طلبه علم را تاراج می کنند.در انتهای مسیر خروجی این سیستم بیمار ، فردی است با انبوهی از علوم محض، محفوظات و دانشی که در عمل به کار نمی آید.تعدادی یاد گرفته اند پول دهند و امکانات دریافت کنند و جایگاهی متمایز داشته باشند و برخی خود را همیشه درجه دو و سه دانسته و با همین حس بد ، از آموزش بیشتر فراری است .
    محمدرضای عزیز آنکه در روبروی توست محصول این نظام است و خوشبینانه از آنها، که کمبود محتوای آموزش خصوصاً نوع کاربردی آن را در کسب و کار خود حس کرده است گفتم خوشبینانه چون می دانی حجم دانلود تراست زون با دریافتی آن قابل قیاس نیست! تعداد کاربران ویژه با تعداد بازدیدکنندگان سایت تفاوت جدی دارد.
    تغییر نگرش نیاز به همت و اراده ای قوی و البته زمان دارد.ای کاش هدفت ریشه های نظام آموزشی باشد نه سرشاخه ها!

    • امید جان.

      اگر بخواهم صادقانه بگویم، باید بگویم که قسمت‌هایی را که به عنوان «فکت Fact» آورده‌ای قبول دارم و بعید می‌دانم کسی قبول نداشته باشد. اما قسمت‌هایی را که به عنوان «تحلیل» آورده‌ای، اساساً نمی‌فهمم و امیدوارم تا لحظه‌ی مرگ هم، دنیا را اینگونه نفهمم!
      چیزی به نام نظام آموزشی وجود نداره.
      در هیچ جای جهان.
      اینها اصطلاحاتی است که ما به اشتباه به کار می‌بریم و به دلیل به کار بردنش، تحلیلمون هم به بیراهه می‌ره.
      ما یک «جامعه» هستیم با مجموعه‌ای از رابطه‌های انسانی، اقتصادی، اجتماعی، تفریحی، آموزشی، فرهنگی، هنری، علمی، سیاسی و … با یکدیگر.
      اگر بخواهی جمله بالا رو به ده قسمت تقسیم کنی و نظام آموزشی و نظام سیاسی و نظام فرهنگی و نظام اجتماعی… اساساً صورت مسئله رو از بین بردی و روح رو از اون گرفتی.
      شبیه پزشکی که برای بیماری بری پیشش. چاقو برداره دستت رو قطع کنه. پات رو قطع کنه. سرت رو قطع کنه و … حالا بگه: می‌تونیم سر حوصله قسمت به قسمت با دقت زیاد به بررسی «ریشه‌ها» بپردازیم!
      پس اول از همه اینکه من لغت نظام آموزشی رو در ادبیات روزمره می‌فهمم اما در تحلیل سیستماتیک مشکلات موجود، این لغت در دائره‌المعارف من وجود نداره.
      نکته دوم اینکه چیزی به نام «ریشه» یا Root Cause هم به سادگی وجود نداره. «عارضه» یا «سرشاخه» یا «Symptom» وجود داره. به خاطر همینه که می‌گم با گزارش‌هایی که دادی موافقم اما با تحلیلش هرگز.
      ریشه فساد جامعه، تو هستی.
      ریشه فساد جامعه، من هستم.
      ریشه فساد نظام اقتصادی و سیاسی، من و تو هستیم.
      همین و بس. چون ساختمان این جامعه با آجری جز من و تو ساخته نشده.
      هیچ دولتی با ملتش مشکل ندارد. همچنانکه هیچ ملتی با دولتش مشکل ندارد. یا اگر فکر کنند که دارند ساده لوحانه است.
      «یک ملت و دولت» با هم به مشکل می‌رسند. بدون اینکه سهم یکی یا دیگری مشخص باشد.
      هیچ «غاصب» و هیچ «مغصوبی» وجود ندارد. دو قوم با یکدیگر به رابطه‌ی «غاصب و مغصوب» می‌رسند.
      هیچ «ظالم» و هیچ «مظلومی» وجود ندارد. دو گروه یا دو فرد با یکدیگر «رابطه ظالم و مظلوم» ایجاد می‌کنند.
      اما کسانی که حوصله یا جرات ندارند که در گذشته رابطه‌ها و تاریخ‌ها و داستان‌ها و خاطره‌ها، عقب بروند، در لحظه قضاوت می‌کنند.
      و در لحظه. به سادگی می‌توان ریشه دید. سرشاخه دید. غاصب دید. مغصوب دید. ظالم دید. مظلوم دید…

      اما می‌دانم که این دیدگاه، مسئولیت سنگینی دارد و پذیرفتن آن، در قدرت بسیاری از انسانها نیست.
      اگر آن کس که مورد سرقت قرار می‌گیرد، بپذیرد که این سارق، همان مرد یا زن مهربانی است که میتوانست یک موقعیت اجتماعی خوب داشته باشد که الان، آن موقعیت را به خاطر پارتی بازی، به فرزند خود در یک شرکت واگذار کرده است،
      اگر آن کس که برای جریمه نشدن، به پلیس رشوه می‌دهد و احساس «زرنگی» می‌کند، به خاطر داشته باشد که روزی در دادگاه، برای اینکه «حق واقعی خود» را هم بگیرد باید رشوه بدهد،
      دنیا دنیای دیگری می‌شود.
      اما می‌دانی ماجرا چیست؟
      همه می‌گویند: اگر من هم پارتی بازی نکنم دیگری می‌کند.
      همه می‌گویند: اگر من هم رشوه ندهم دیگری می‌کند.

      به عبارت دیگر، هیچ کس نمی‌خواهد اولین انسانی باشد که سالم زندگی می‌کند. همه ما می‌گوییم: اگر همه سالم شدند، ما هم چشم! سالم می‌شویم!
      چنین می‌شود که جامعه هر روز بیشتر از قبل، در فساد فرو می‌رود و راه برای تنفس و تغییر آن، دشوار‌تر و ناهموارتر.

      آن کس که برای رقابت آموزشی پول می‌دهد، همانکسی است که زمانی که با تو دوست می‌شود، تو به جای اینکه از نظرش راجع به دنیا و انسانها و فرزند و عشق و انسانیت بپرسی، مدرکش را می‌پرسی و وقتی به خانواده‌ات در مورد دختری که دوست شده‌ای توضیح می‌دهی می‌گویی: «فوق لیسانس جامعه‌ شناسی» است! همین یک کلمه تو، «عین فساد» است. چون پذیرفته‌ای که «فوق لیسانس» بودن مهم است. و پذیرفته‌ای که «شناختن جامعه» کار کسی است که چند سال روی صندلی – به دور از جامعه – نشسته باشد و روی میزش کتابی با عنوان «جامعه شناسی» باز باشد.
      ما هنوز آنقدر پخته نشده‌ایم و انقدر دنیا دیده نشده‌ایم که بپذیریم – این را با تمام ایمانم می‌گویم – که مقطع تحصیلی و مدرک تحصیلی، همانقدر می‌تواند پیش‌بینی کننده موفقیت و انسانیت و فهم و شعور و حتی درآمد باشد که: «رنگ جوراب!».

      فکر می‌کنم «توجه به ریشه‌ها» یا «تلاش برای دیدن مشکل از سطح کلان» یکی از مکانیزم های دفاعی هوشمندانه‌ی ناخودآگاهی است که مغز ما، برای فرار از مسئولیت مشکلات فرا می‌گیرد.

      قرار نیست انقلاب کنیم. قرار نیست دنیا را عوض کنیم.
      من اگر در تمام عمرم، فقط بتوانم یک نفر را قانع کنم که زباله روی زمین نریزد و بمیرم، به نظرم دنیا را به جای بهتری برای زندگی تبدیل کرده‌ام.
      اگر هم نتوانستم کسی را قانع کنم، همین که خودم زباله‌ام را تا کنون روی زمین نریخته‌ام کافی است.
      «جنبش‌های بررسی ریشه‌‌های روانشناختی و جامعه‌شناختی ریختن زباله بر روی زمین» عموماً – و نه همیشه – توسط کسانی انجام می‌شود که حوصله ندارند به «انگیزه‌های خودشان» از «ریختن زباله روی زمین» فکر کنند…

      خلاصه حرفم دوباره اینکه. نظام فاسد نداریم. انسان فاسد داریم. او هم غریبه نیست. همان کسی است که الان با تو حرف می‌زند و همان کسی که الان من با او حرف می‌زنم.
      یا باید درد این واقعیت تلخ را همچون دارویی برای اصلاح بپذیریم،‌ یا برای همیشه در مرداب متعفن همین فسادی که هست تنفس کنیم و غرق شویم…

      • امید گفت:

        محمدرضای عزیز سلام،
        من هم کل جامعه را به هم پیوسته می دانم که ریشه هائی در هم تنیده دارد که جدا کردن آن برای نجات یکی، نه عاقلانه است و نه شدنی و در نهایت موجب مرگ آن می شود.من هم باور دارم برنامه ریزی کلان کشور نمی تواند با هدف گذاری مستقل نهادهای وابسته به نظام صورت پذیرد و این نیازمند همفکری و تعامل جمعی متولیان امور است.
        سیاست های یک شبه بدون مطالعه سایر عوامل موثر نه تنها سودمند نیست بلکه مخرب است. بیکاری به عنوان یک معضل اجتماعی جدی گریبانگیربخشی از جامعه است که با مدرک و بی مدرک و اغلب بدون سرمایه و حمایت وارد جامعه می شوند. نیازهای شخصی! توصیه های وارده! جهت کامل شدن دین و همچنین بالارفتن میانگین سنی جامعه مسئولیت سنگین تشکیل خانواده !!! را به دوش آنها می گذارد.حال این جمعیت جوان که امکان تامین زندگی خود را ندارد، ترجیح می دهد به تنهائی زندگی کند و تعهدی نپذیرد که بعضاً ( تاکید می کنم بعضاً ) می تواند عواقب سوئی برای جامعه داشته باشد . برخی به مواد مخدر پناه می برند تا فراموش کنند تمامی آنچه در روهایشان بود و سالها آموزش نتوانست راهی را پیش پای آنها بگذارد. اینکه چه راهی را انتخاب کنیم خود ریشه در خانواده دارد و تربیت و آموزش آنها به گونه ای که او را برای شرایط سخت آماده کند.نظام سیاسی بیمارشرایط کار را برای دانش آموخته ای که کسب و کاری برای خود دارد نیز سخت می کند، یا کا را رها می کند و یا هزینه تحمیل شده ناشی از سیاستهای نادرست را به مشتری تحمیل می کند. راننده افزایش قیمت بنزین و لوازم یدکی را بهانه می کند و معلم افزایش قیمت محصولات مصرفی و کرایه خانه را.در سطوح بالاتر نیز همین داستان است . دانشگاهی که مدرک می دهد و فارغ !!! از تحصیل و نا آشنا با سیاست و پیچ وخم آن در یک نظام یبمار سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بر مصدر حکومت می نشیند و اوضاع کل کشور را به تباهی می کشد! و یا وزیری که با توهم ارزش مدرک دانشگاهی آنهم از نوع فرنگی، به جعل مدرک روی می آورد!
        من هم میدانم بهبود بخشی از این سیستم مشکلی را حل نمیکند ، یک همت جمعی می خواهد و یک فضای آرام با همدلی و مشارکت تک تک اعضای جامعه از خانواده تا سیاست گذاران کلان جامعه.می دانم بهبود وضع موجود غیر ممکن نیست ، اما زمان می برد. “هیچ دولتی با ملتش مشکل ندارد. همچنانکه هیچ ملتی با دولتش مشکل ندارد.” قبول ندارم!!!
        دولت هائی هستند که مردمی مطیع و فرمانبر می خواهند. بیکاری، هزینه های سرسام آور درمان، عوامل ایجاد فساد سیاسی و اجتماعی، دلائل افزایش آمار طلاق، افزایش مصرف مواد مخدر و…همه را نادیده گرفته و نمایندگان همین مردم ، دغدغه پوشش زنان و ازدیاد جمعیت دارند!
        با ریشه یابی معضلات اجتماعی می توان به راه حل رسید.حتی در کشورهای پیشرفته نیز این را به وضوح میتواند دید.مالیات بالا، دریافت مالیات به محض فروش آن، قیمت بسیار بالای بنزین، آموزش رایگان تا پایان تحصیلات مقدماتی، درمان رایگان و…) . وقتی خدمات اجتماعی محدود و گران است ، من مالیات نمی دهم، با بنزین ارزان به ارضای نیازها و فراموشی سرخوردگی های ناشی از ضعف خود و سیستم می پردازم، تخته گاز درس می خوانم و مدرک درو می کنم تا در خواستگاری پوششی برای بی هویتی و بی لیاقتیم در اداره خانواده باشد .
        آنچه می گویم تلاش برای ارزشمند نمودن آموخته هایمان است ( با تائیدیه یا بدون آن!).
        نتیجه آنکه من به عنوان عضوی از این سیستم مسئولیت های اخلاقی، اجتماعی، فرهنگی خود را می شناسم و تا آنجا که در توان دارم کمک به ایفای تعهدات و مسئولیت های اطرافیانم به نحو مطلوب ( البته اگر خود انسان کاملی باشم!) می کنم. اما اصلاح جامعه نیاز به تلاش و همسوسازی تمامی اعضای این جامعه در راه هدفی متعالی در سطح کلان دارد. باور کن شعار نمی دهم و تمامی تلاشم را در حد و توان خود انجام می دهم . امیدوارم روزی ( خیلی خیلی زود) انسانهای لایق و توانمند هدایت این کشتی طوفان زده را به عهده گیرند.خوشبختانه در حال حاضر بارقه هایی از نور سو سو می زند، می توان به طلوع خورشید امیدوار بود اگر ابرهای سیاه و مزاحم یا کنار روند یا بارانی شوند بر این زمین خشکیده.

        • محمد تقی امینی گفت:

          شریعتی از قول سارتر بیان می کند : تصور جزیره بهشت در یک منجلاب تصور خطایی است .

          اما یادمان باشد : تاریخ یك ماشین خودكار و بی راننده نیست و به تنهایی استقلال ندارد، بلكه تاریخ همان خواهد شد كه ما می خواهیم.ژان پل سارتر

          دوستی با روش زیر به اثبات مدعا پرداخت :
          گر بیمیرد دختری از قبر او روید گلی
          پس نتیجه گیری : گر بمیرند دختران دنیا گلستان می شود .

      • ali گفت:

        سلام مهندس عزیز
        من منفی دادم به دلیل اینکه به ریشه ها معتقدم
        ما رم كرديم از طبيعت بي قرار
        رشد كرديم و ناگهان ترسيديم از بزرگترشدنمان
        از تنهايي و آگاهي مان به تنهايي /ازجمع شدن و آگاهي مان به تماميت
        ترسيديم / و آنگاه پناه برديم به اديان مختلف
        در فرار از شكارگاه شنبه و يكشنبه پناهنده شديم به جمعه ها
        به خدايان مجاز/به سايه هاي حقيقت روشن!
        در آستانه خروج از توهم مانده ايم لبريز از ايمان هاي بلا استفاده!
        من هنوز از “يگان امداد ” ميترسم.

      • هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد كرد گفت:

        خدایا شکرت!!!!!!

      • سیامک‏ ‏کاظم‏ ‏زاده گفت:

        اگر‏ ‏اشتباه‏ ‏نکنم‏ ‏پیغمبر‏(‏ص‏)‏‏ ‏می‏ ‏فرمایند:اگر‏ ‏می‏ ‏خواهید‏ ‏قومی‏ ‏را‏ ‏بشناسید‏ ‏ببینید‏ ‏چه‏ ‏کسی‏ ‏بر‏ ‏ان‏ ‏قوم‏ ‏حکومت‏ ‏می‏ ‏کند.‏ ‏واژگونه‏ ‏شدن‏ ‏ارزشهای‏ ‏انسانی.دزدی‏ ‏یعنی‏ ‏زرنگی‏ ‏‏ ‏‏ ‏صداقت‏ ‏یعنی‏ ‏ساده‏ ‏لوحی‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏چاپلوسی‏ ‏یعنی‏ ‏سیاست‏ ‏داشتن‏ ‏‏ ‏و…‏ ‏.‏ ‏و‏ ‏‏ ‏متاسفانه‏ ‏تما‏ ‏م‏ ‏اینها‏ ‏رو‏ ‏در‏ ‏خانواده‏ ‏به‏ ‏فرزندانمون‏ ‏اموزش‏ ‏میدیم.وقتی‏ ‏به‏ ‏فرزندت‏ ‏میگی‏ ‏ماشا‏ ‏ا…‏ ‏پسر‏ ‏فلانی‏ ‏یکساله‏ ‏رفته‏ ‏گمرک‏ ‏و‏ ‏خیلی‏ ‏زرنگ‏ ‏و‏ ‏باهوشهه‏
        ‏ ‏و‏ ‏یکشبه‏ ‏میلیونر‏ ‏شده.‏ ‏عملا‏ ‏فرمان‏ ‏تباهی‏ ‏فرزند‏ ‏و‏ ‏جامعه‏ ‏ات‏ ‏را‏ ‏از‏ ‏درون‏ ‏خانواده‏ ‏صادر‏ ‏کردیم.اگر‏ ‏هم‏ ‏راه‏ ‏درست‏ ‏رو‏ ‏بری‏ ‏مسخرت‏ ‏میکنن‏ ‏تحقیر‏ ‏و‏ ‏…‏ ‏میشنوی.راه‏ ‏درست‏ ‏رو‏ ‏رفتن‏ ‏پر‏ ‏از‏ ‏سختی‏ ‏و‏ ‏رنجه.در‏ ‏شهری‏ ‏که‏ ‏همه‏ ‏میلنگن‏ ‏مردم‏ ‏به‏ ‏کسی‏ ‏که‏ ‏راست‏ ‏راه‏ ‏میره‏ ‏میخندن.پایدارباشید

      • آرشام گفت:

        چقدر قشنگ می نویسی…

  • علی خانی گفت:

    سلام استاد

    سمینارتون شرط سنی داره

  • َAli گفت:

    سلام استاد
    حتما این خبرو دیدید:
    نشان جایزه «آذریزدی» رونمایی شد.
    اینم لینکش هست:

    http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13930420000169

    http://isna.ir/fa/news/93042011553/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%A2%D8%B0%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D8%AF

    یاد فرمایش شما در خصوص آقای پرفسور بیژن خرم افتادم، خنده که نه! گریه و حسرتم گرفت.
    آدما باید بمیرن تا براشون یادبود بگیرن و یادشون بیاد اونا چقدر زحمت کشیدن و مفید بودن برای بچه ها، جوانها و …
    اما تا وقتی زنده هستن باید حسرت یه احوالپرسی ساده رو داشته باشن.
    شما میدونین چرا؟
    ببخشید قرار بود ریر این پست فلسفه ننویسیم، اما انگار نشد…

  • مریم محمودی گفت:

    سلام اقای شعبانعلی گرامی
    چون که قراره اینجا هر چی دلمون خواست بگیم میخواستم بگم :
    من مدتی قبل برای شما ایمیلی فرستاده بودم که سوالی راحع به شیوه کارکردن با یک همکار دشواری که رابطه نسبی با مدیران دارد ، بود. اما حالا که در پاسخ غزاله گفته بودید که سعی میکنید مشکلات رو در قالب دغدغه های عمومی تر پاسخ بدید میخوام سوالمو اینجوری مطرح کنم که به نظرم میاد که مطالبی که در متمم وجاهای دیگه تحت عناوین ،مختلف رفتار سازمانی میگذارید ، بیشتر مناسب کسب و کارهای خصوصی است و شرایط خاص سازمانهای دولتی رو در نظر نگرفته . در سازمانهای دولتی بسیاری از مفاهیم مثل بهره وری و میزان کارایی یک کارمند به اندازه کسب و کار خصوصی اهمیت نداره و روابط با شدت بیشتری از محیط های خصوصی حاکمه و حتی بین خود افاردی که تو این محیط ها کار میکنند ، هر کس زیاد کار کنه اتفاقا دوام کمتری در سازمان داره ، هر کسی کمتر به دنبال حاشیه و اخبار کی به کی چی گفته باشه در واقع از زد و بندهای سازمان بی اطلاع باشه ، در واقع بسیار سریعتر حذف میشه .
    خلاصه کنم که میخواستم بدونم که آیا از نظر شما واقعا این تفاوت راهکار ها در محیط کار دولتی و خصوصی وجود داره یا نه ؟ و میشه از همون راهکار ها ر دو محیط استفاده کرد؟
    و باید در شرایط مواجهه با همکاری که خودشو از همه بالاتر و ورای همه قوانین سازمان میدونه و از هر روشی( دروغ، شارلاتان بازی، بی توجهی و …) برای رسیدن به چیزی که میخواد استفاده میکنه و رییس مجموعه هم علیرغم اینکه در جریان قرار داره کاری نمیکنه ، باید چه کرد ؟

  • امیر جم گفت:

    محمدرضا کلا گیرپاج زدم.
    یه کسب و کار جدید شروع کردم.فروش تجهیزات ازمایشگاهی.جنس با کیفیت به بازار ارائه می دم اما بازار متقاضی جنسی ارزونه.چیزی که برند رقیب من داره بهشون ارائه می ده و اونا مصرف می کنن.
    مخاطب کالام هم تعدادی پزشک ان که بیشتر سود رو می بینن و تبلیغات و کیفیت براشون چندان توفیری نداره

  • احسان م گفت:

    محمدرضا جان
    میخواستم نظرت را راجع به این جمله بدانم:

    Fake it ’til you become it

    به نظرت چقدر درسته؟

    • هیوا گفت:

      احسان،
      اگر it یعنی someone
      شاید جوابتو در این نوشته محمدرضا پیدا کنی:
      “……ما نسل جوان، باید حرف همه را بشنویم و از ترکیب آنها یک «مدل ذهنی» مناسب برای رشد و پیشرفت خویش بسازیم. دلیل ندارد خواننده نوشته های من، همه نوشته های من را بپسندد. پسندیدن و پذیرفتن تمام اندیشه های یک فرد، «یادگیری» نیست بلکه «تقلید» است. باید بیاموزیم که برای زندگی، در پی «تقلید» نباشیم. وقتی ذهن مقلد پیدا میکنیم، دو نوع مشکل پیدا میشود. نخست اینکه به جای تعقیب مسیر زندگی خویش، مسیر زندگی فرد دیگری را طی میکنیم و به اهدافی می رسیم که اهداف ما نیست. و دوم اینکه گاه میکوشیم خواسته ها و آرزوهای خود را به «مرجع تقلید» خود تحمیل کنیم…….”
      http://www.shabanali.com/ms/?p=398
      _________________________________________
      “…. با دیدن تصویرهایی از زندگی دیگران، نمیتوان مدل موفقیت آنها را شناخت و تقلید کرد….”
      http://www.shabanali.com/ms/?p=84

    • مونا.م گفت:

      سلام احسان عزیز
      ویدیویی در TED هست از خانم Amy Cuddy با عنوان
      Your body language shapes who you are که درباره تاثیر بدن بر ذهن صحبت میکنه و با بیان خاطره ای از زندگیش جمله ای که نوشتید رو توضیح میده.Cuddy در Harvard Business School استاد و پژوهشگره.
      http://www.ted.com/talks/amy_cuddy_your_body_language_shapes_who_you_are

      • احسان م گفت:

        سلام هیوا جان و مونا جان

        من سخنرانی خانم Amy Cuddy را دیدم و این سئوال را از نتیجه‌ایی که ایشان در انتهای سخنرانی‌شان گرفتند برایم پیش امد :

        “وقتی ۱۹ سالم بود، تصادف خیلی بدی کردم. از ماشین پرت شدم بیرون، و چندتا غلت زدم. از ماشین بیرون پرت شدم. و وقتی در بخش توانبخشی صدمات مغزی به‌هوش آمدم، و دانشگاه را ول کردم، از ماشین بیرون پرت شدم. و وقتی در بخش توانبخشی صدمات مغزی به‌هوش آمدم، و دانشگاه را ول کردم، و دریافتم که آی.کیوی من با دو انحراف معیار کاهش پیدا کرده، که آسیب بسیار شدید بود. من میزان آی.کیوام را می‌دانستم چون همیشه به عنوان یک دختر باهوش شناخته می‌شدم، و به عنوان یک بچه بااستعداد بودم. خب من از دانشگاه بیرون آمده بودم، و شروع کردم به تلاش برای برگشتن به آن. بهم می‌گفتند: «تو دانشگاه را به پایان نخواهی رساند، می‌دونی، چیزهای دیگری برای تو هست که بتونی انجام بدی، اما دانشگاه برای تو سودی ندارد.» من بسیار با این موضوع جنگیدم، و باید بگم، اینکه هویت شما را ازتون بگیرند، جوهر وجودتان را، و برای من این هویت باهوش بودن بود، اینکه این را ازتون بگیرند، هیچی به این اندازه نمی‌تونه به شما احساس ناتوانی بده. بنابراین من کاملا خودم را ناتوان حس می‌کردم. تلاش کردم و تلاش کردم و تلاش کردم، و خوش‌شانس بودم، و کار کردم، و شانس آوردم، و تلاش کردم.

        درنهایت از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم. برای من چهار سال بیشتر از هم‌سن و سال‌هام طول کشید، و تونستم به یکی بقبولانم، به مشاورم که مثل فرشته بود، سوزان فیسکه، که وساطت من‌ را بکند، بنابراین سر از پرینستون در‌آوردم، و من انگار، نباید آنجا باشم. من یک شیاد هستم. و شب پیش از سخنرانی سال اولم، و سخنرانی سال اول در پرینستون یک سخنرانی بیست دقیقه‌ای است در برابر بیست نفر. همش همین. من خیلی می‌ترسیدم که روز بعد مچم را بگیرند برای همین بهش زنگ زدم و گفتم، «من می‌خوام دانشگاه را رها کنم.» بهم گفت: «تو چیزی را ول نمی‌کنی، چون من به خاطر تو یک قمار را پذیرفتم، و تو می‌مانی. تو قراره بمانی، و این کاری‌ست که قراره انجام بدی. قراره وانمود کنی. قراره از این به بعد هر سخنرانی‌ای که ازت خواسته می‌شه را انجام بدی. فقط می‌ری و انجامش می‌دی و انجامش می‌دی و انجامش می‌دی، حتی اگر وحشت‌زده باشی و فلج بشی و از ترس قالب تهی کنی، انجامش می‌دی تا برسی به این لحظه که بگی: «وای خدا، دارم انجامش می‌دم. انگار، به این تبدیل شدم. واقعا دارم انجامش می‌دم.» خب این کاری بود که کردم. پنج سال تو دانشگاه، چندسالی، می‌دانید، من در نورث‌وسترن هستم، بعد به هاروارد رفتم، من در هاروارد هستم، من واقعا دیگر بهش فکر نمی‌:کنم، اما برای مدت طولانی این ذهنم را مشغول کرده بود، «من نباید اینجا باشم. قرار نبوده که من اینجا باشم.»

        خب در پایان سال اول تدریسم در هاروارد، یک دانشجو داشتم که در کل ترم در کلاس حرف نزده بود، کسی که بهش گفتم: «ببین، باید مشارکت کنی، وگرنه این درس را می‌افتی،» آمد به دفتر من. من اصلا نشناختمش. و بهم گفت، واقعا شکست‌ خورده آمد تو، و بهم گفت، «من به اینجا تعلق ندارم.» و این لحظه‌‌ی تکان دهنده‌ای برای من بود. چون دو چیز اتفاق افتاد. یکی این بود که تشخیص دادم، وای خدای من، من دیگر چنین احساسی ندارم. می‌دانید. من دیگر این را احساس نمی‌کنم، اما او چرا، و من حس او را درک می‌کردم. و دومی‌اش این بود که، او به اینجا تعلق دارد! آخه، او می‌تونه ادای تعلق داشتن را در بیاره، و می‌تونه به این تبدیل بشه. پس من گفتم: «چرا، هستی! تو به اینجا متعلق هستی! و فردا به این وانمود می‌کنی، تو قراره خودت را قدرتمند جلوه بدی، و می‌دونی، تو قراره -» (تشویق) (تشویق) «و تو قراره فردا بری توی کلاس، و قراره بهترین اظهار نظری که تا حالا وجود داشته را ارایه بدی.» می‌دانید؟ و او بهترین نظر ممکن را ارایه کرد، و مردم به سوی او برگشتند اینطور که، آه خدای من، من تا حالا حتی متوجه نشده بودم که او اینجا نشسته، می‌دانید؟ (خنده)

        ماه‌ها بعد او به دفتر من برگشت، و متوجه شدم نه تنها او به این وانمود کرده بود تا موفق شده بود، بلکه در واقع آنقدر در این نقش فرو رفته بود که بهش تبدیل شده بود. یعنی او عوض شده بود. و بنابراین من می‌خوام بهتون بگم، اداش را در نیارید تا زمانی که موفق بشید. وانمود کنید تا زمانی که همان بشید. می‌دانید؟ این چیزی نیست که – به اندازه‌ی کافی انجامش بدید تا زمانی که واقعا تبدیل بشید به آن و براتون درونی بشه.”

        سئوال من اینه که :
        “وانمود کردن تا زمانی که به همان تبدیل شدن” چقدر درسته؟ پس جای استعداد و روحیات فردی کجاست؟ یعنی اگر من علاقه به شغلی یا رشته دانشگاهی دارم ولی فکر کنم استعدادش را ندارم و با شخصیت و روحیات‌ام تناسبی نداره اگر وانمود کنم که داره و به تلاشم تو اون کار و رشته ادامه بدهم میتونم موفق شوم؟
        یا این متد برای افرادی متناسب است که اعتماد به نفس کافی به خود ندارند؟

        • طاهره جلیلی گفت:

          احسان جان
          من فکر نمیکنم در تمامیه موارد این موضوع مطرح باشه… عموماً ما دنبال کارهایی میریم که بهشون علاقه داریم و دوست داریم در اون زمینه ها مطرح بشیم… برادر من شما که میدونی یه رشته رو دوست نداری چرا اصلا وقت تلف میکنی؟ شجاعتش رو داشته باش تا از مسیری که مسیر تو نیست بیای بیرون به جای اینکه دنبال راه حل اضافی بگردی و انرژیتو جایی صرف کن که استهلاک کمتری داشته باشی….

  • یونا گفت:

    سلام محمدرضا
    ایده هوشمندانه و وزینی هست که هزینه تبلیغات به مخاطب آموزش اختصاص داده بشه اما فکر نمی کنی تا وقتی بخوای به سود برسی و حاصل کارتو برداشت کنی باید سالها از جیب خرج کنی؟ شاید دیگه اون زمان چیزی از آموزشگاه تو باقی نمونده باشه

    • یونای عزیز.
      نه اینطوری نیست واقعاً. من تجربه‌اش رو به شکل‌های مختلف دیده‌ام. اگر بخوام عددیش کنم (فقط برای اینکه شهودی
      به تو بخوام بدم) حاشیه سود ممکنه اینطوری تغییر کنه:

      برای کسی که با تبلیغ شروع می‌کنه: (از راست به چپ)

      ۱۰۰٪ ۱۱۰٪ ۹۰٪ ۱۰۰٪ ۱۱۰٪ ۱۰۰٪ ۹۰٪ ۸۰٪ ۶۰٪ ۵۰٪ ۳۰٪ ۳۰٪ ۱۰٪- ۱۰-٪ ۱۰٪ ۱۰٪ ۱۰٪ ۱۰٪

      برای کسی که با شیوه محتوایی عمل می‌کنه: (از راست به چپ)

      ۱۰٪ ۱۰٪ ۲۰٪ ۴۰٪ ۷۰٪ ۷۰٪ ۹۰٪ ۱۰۰٪ ۱۰۰٪ ۱۰۰٪ ۱۰۰٪ ۱۰۰٪ ۱۰۰٪

      البته منظورم از عددها دقیقاً اینها نیست. به جای نمودار ازشون استفاده کردم.

      تبلیغ اولش یک Rush یا هجوم بالای مشتری رو میاره. در سری‌های بعدی، حافظه مشتریان تبلیغ قبلی رو هم به خاطر داره پس با تبلیغ کمتر ممکنه نتیجه بیشتر هم بگیریم. بعد دیگران هم برای اینکه حذف نشوند و همه مشتریان رو تو نگیری، تبلیغ می‌کنند. حالا تو دیگه هزینه تبلیغ داری اما تبلیغی که باعث جذب نمی‌شه. چون مزیت نیست و روبرویی هم داره! مثل اینکه بگی: لطفاً در آموزشگاه من ثبت نام کنید. آموزشگاه من توالت هم دارد!
      از اینجا به بعد جنگ تبلیغی شروع می‌شه بدون سود تبلیغی. یه نگاه در خیابان‌های تهران بندازی ببینی مجموعه‌های آموزشی سر مالکیت بیلبورد‌ها چه رقابت خنده‌داری با هم دارند، حرف من رو بهتر لمس می‌کنی.
      بعد از مدتی مجبور میشی کمپین‌های بزرگ تبلیغاتی اجرا کنی. یه مدت منفی میشی و همه پولت میشه کمپین. بعد یک جایگاه کوچیک ثابت پیدا می‌کنی و با سود کم ادامه می‌دی…

      اما در روش دوم، هزینه تولید محتوای آموزشی یا محصولات کمک‌آموزشی ثابته و حتی کمتر هم می‌شه چون یادگیری در نحوه ایجاد محتوا و خدمات کمک آموزشی مهمه. ضمن اینکه محتوا اگر هوشمندانه درست شه، تاریخ مصرف نداره و از جنس کالاست. همیشه قابل فروش. در حالی که تبلیغات از جنس خدماته و تاریخ مصرف داره. ضمن اینکه هزینه تولید «کالای محتوا»، عملاً بستری برای عرضه است. وگرنه مواد اولیه یک بار هزینه می‌شه.
      پس در بلندمدت هزینه تو کمتر، محصول تو پخته‌تر، مشتری تو بیشتر می‌شه و اگر پولی که دستت می‌مونه وسوسه‌ات نکنه که همه‌اش رو بخوری (چون حاشیه سود بالا خودش فساد آفرینه!) و بخشی از اون رو به داخل کار تزریق کنی برای بهبود کیفیت، اونوقت یک توسعه پایدار سریع رو تجربه می‌کنی.
      اینجا نمی‌شه مثال زد. اما برای همه جملات بالا ده‌ها مثال ایرانی دارم.

      • یونا گفت:

        ممنون محمدرضا جان، اولین بار فکر کنم تو مصاحبه با شادی دانشور عبارت “تولید محتوا” به گوشم خورد، امیدوارم بیشتر از این بتونم از تو و سایتت درس بگیرم.

  • حمید گفت:

    آقا دلمو صاف کردم و دوباره برگشتم. سر بحث عزت نفس و خاطره زوج و فرد شتابزده رفتار کردم. دعا میکنم خداوند وسعت دید و سعه صدر عطا کنه.

  • داود گفت:

    داشتم به عکست نیگا می کردم دیدم موهات وسطش ریخته. هرکسی زیاد فکر میکنه موهاش میریزه. دیگه این برام قطعی شده!

  • سوده گفت:

    سلام محمد رضای عزیز
    شاید کمی بی ربط به موضوع باشه .اما چون قراره گپ باشه و حرف دل می خوام اجازه بگیرم و کمی خودخواهانه دغدغه خودم رو بگم .دغدغه همیشگی من به عنوان یک مادر آموزش هایی یه که بچه ها در مدرسه می بینند . بچه ها در سیستم آموزش و پرورش فعلی خیلی چیز ها رو یاد می گیرند اما جای بسیاری از مهارت ها و آموزش های کاربردی خالیه . در کنار آموزش های رسمی یکی از چیزهایی که بچه ها توی مدرسه یاد می گیرند رقابت ناسالم هست اما به اونها یاد نمی دن چه طور باید کار گروهی انجام بدن و چه طور باید مسیولیت کارهاشون رو به عهده بگیرند و خیلی از مهارت های دیگه . در واقع فکر می کنم آموزش و پرورش نیاز شدید به محتواهایی جدید داره و کاش می شد برای گروه سنی کودک و نوجوان هم کاری کرد. ممنونم که اجازه دادید اینجا از دغدغه هامون بگیم.
    سلامت و پایدار باشید

  • ali.sh گفت:

    میخوام از این پست سواستفاده کنم یک سوال شخصی بپرسم چون جای دیگه بهونه واسه پرسیدنش پیدا نکردم ولی فکر کنم دغدغه خیلی از هم نسلای منم باشه
    محمد رضا من تقریبا یکی دو ماه دیگه باید عازم خدمت مقدس!سربازی بشم
    حالا اگه نخوایم غر بزنیم که چرا باید بهترین دوران زندگیمونا که باید دنبال کار و تلاش باشیم بریم تو پادگانها کشیک بدیم تا مرد بشیم (که من مخالفم چون دوستای خودما که میبینم بیشتر نامرد شدن تا مرد!!) به نظر تو ادم تواین دوران چی کار کنه بهتره تا حداقل این دو سال یک آوردهای براش داشته باشه
    هرچند فکر کنم تو سربازی نرفتی؟؟ولی جایی خوندم که دو سال تو کویر برای خودشناسی زندگی کردی که چیزی تو مایه های همین سربازی میشه
    من عاشق نظرات شخصیتم چون خیلی به واقعیت خیلی نزدیکه امیدوارم تجربه شخصیتو در اختیار ما بزاری

    • علی جان.
      تو درست می‌گی.
      من سربازی نرفتم. به دلیل وضعیت خانواده و معافیت کفالت.
      بنابراین نگاه من بیشتر برگرفته از حرف‌های دوستان و نزدیکانمه که این فضا رو تجربه کرده‌اند به علاوه تجربه‌های خودم از فضاهایی که شاید به نوعی مشابه بوده‌اند و هستند.
      همونطور که همیشه هم گفته‌ام، این نوع نظراتم کاملاً شخصی و غیرمعتبر است و صرفاً جهت ارائه به کامنت‌گذار گرامی تنظیم شده و هیچ ارزش دیگری ندارد!

      در زندگی ما آدمها، مقاطع زمانی مختلفی پیش میاد که آدم احساس پوچی می‌کنه.
      احساس بی معنی بودن.
      احساس مسخره بودن دنیا.
      احساس سطحی بودن و غیر مفید بودن بسیاری از عرف‌ها و باورها و قانون‌ها.
      احساس ماشین بودن.
      احساس انسان نبودن.
      احساس بردگی.
      احساس ظلم.
      احساس گم شدن و فراموش شدن در گوشه‌ی پرت و بی‌خاصیتی از عالم هستی.

      همونطور که تو اشاره کردی، به نظرم سربازی یکی از این جور جاهاست. همچنان که زندگی من در بیابان.
      من باورم اینه که چنین فرصتهایی، توفیق اجباری برای عمیق‌تر فکر کردن هستند.
      اساساً سختی‌ و دشواری، انسانها رو به فلسفی و عمقی فکر کردن وادار می‌کنه.
      آمریکا رو نگاه کن! ببین چند تا آدم قوی متفکر بزرگ داره در مقایسه با انبوه اندیشمندان اروپا!

      من باورم اینه که هر یک از ما، در طول چند دهه زندگی، چند ماهی ممکنه در فضایی قرار بگیریم که ذهن و روح و جسممون، آماده فکر کردن عمیق و فلسفی بشه.
      به خاطر همین، خودم در چنین شرایطی، معمولاً کتابهایی می‌خونم که در مورد زندگی و بودن و شدن و به هر شکلی، درباره نگاه کلان به هستی حرف می‌زنند. ضمن اینکه این مقطع زمانی، بهترین تمرین هم هست برای نوشتن.

      بارها دیده‌ام که کسانی که در این مقطع، قلم و کاغذ در دست گرفته‌اند، حتی به بهانه یادداشت‌های روزانه،‌ عمیق‌ترین نوشته‌های خود را ثبت کرده‌اند.
      سربازی روزانه ساعتها وقت ما رو به بطالت می‌گذرونه و اگر تنها یک خاصیت در این بطالت باشه، اینه که انسان، می‌تونه بعد از ساعت کار – یا بیکاری – روزانه، با فشار عصبی ناشی از احساس پوچی و بیکاری و بردگی، به دنیای عمیق‌تری از تفکر وارد بشه.
      ما آدمها برای مدرک گرفتن و آموختن یک تخصص، چهار تا ده سال وقت می‌گذاریم.
      برای یادگیری یک زبان خارجی – که مهم‌تر از مورد اوله – روی هم رفته کمتر از یکی دو سال.
      و برای فکر کردن به الگوی ذهنی خودمون و تحلیل جهان اطرافمون و بهره‌گیری از اندیشه بزرگان قبل از خودمون شاید چیزی در حد چند روز و چند ساعت و چند نقل قول سطحی.
      شاید دنیا، دنیای دیگری می‌شد اگر این هرم رو، از سمت دیگر آن روی زمین می‌گذاشتیم…

      • ali.sh گفت:

        ممنون‌ از جوابت محمدرضا جان
        شاید بدترین قسمت سربازی تو ایران همین احساس پوچ بودن ،بیهودگی و بردگیش باشه که چقدر تو قشنگ گفتی
        درباره نگاه کلی به هستی و عمیق فکر کردن دوست داشتم چند تا کتاب که دوست داری بهم معرفی میکردی

  • امید گفت:

    سمیه جان سلام،
    فکر کنم خط قرمزها را رد کردم! فقط اظهار دلتنگی بود با یک دوست مهربان . میدونی فکر کردم نمیشه بی یاد آنها، دغدغه اینها را که هستند داشت. البته ایمان دارم که محمدرضا با کارهایش این را ثابت کرده…
    محمدرضا جان…
    نفس بالا نمیاد…
    مانا و برقرار باشی…

    • امید گفت:

      از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
      خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
      با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
      ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
      شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.
      زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید .
      نلسون ماندلا

  • علیرضا گفت:

    محمدرضا جان آنقدر دلم برای قهقهه های بلندت تنگ شده…خداروشکر که قراره با دانشگاه خودت حداقل دوستیت رو نگه داری

  • كيان گفت:

    آقاي مهندس شعبانعلي گرامي
    انقدر در متمم در زمينه آموزش ديجيتال به روز و كامل و متنوع
    كار ميكنيد ، كه به نظرم اگر هركدام از ما مطالعات روزانه خود
    را محدود به متمم كنيم ، چكيده مطالب مديريت و مذاكره و زندگي
    را به ساده ترين بيان دريافت خواهيم كرد.
    از شما سپاسگزارم .
    پيشنهاد ديگري دارم كه نميدانم چقدر امكانپذير است
    اينكه مطالب منتشره در متمم را بصورت فايل صوتي
    در تراست زون يا هر فضايي كه مناسب ميدانيد باز نشر كنيد.
    فايل تفكر سيستمي كه در دانشگاه آزاد ضبط و منتشر كرده ايد
    براي من و دوستانم بسيار كارآمد بود و تفكر سيستمي را به زندگي
    روزمره ما وارد كرد، طوري كه ناخودآگاه سيستمي فكر ميكنيم،
    شايد اثري كه فايل هاي صوتي و زبان محاوره در نقش متغير جريان ،
    روي عامه دارد در فضاي متمم متغير انباشته اي است كه البته در
    دراز مدت اثربخشي شايد هم بهتري دارد.
    در عين حال كه فضاي گفتگوهاي دونفره راديو مذاكره را به شدت مي پسندم
    كمبود فايل هاي صوتي شما را كه در حدود سي قسمت ارائه شده را حس ميكنم.
    پيشنهاد ديگري نيز دارم كه در صورت امكان سمينار يا جلسات پرسش و پاسخ
    را به صورت آزاد ( نه در يك مجموعه خاص يا دانشگاه ) و در مورد موضوع هاي
    مطرح شده در متمم برگزار كنيد ، چيزي شبيه به همايش ششم شهريور ولي به صورت
    ماهيانه ، امروز روي سايت تيوال سميناري عرضه شد با حضور دكتر حيدري و دكتر روستا
    و چند استاد ديگر ،بصورت يكروزه از ساعت ٨ تا ٣ ،يا مركز كار آفريني دانشگاه شريف كه
    دوره هاي آزاد را بصورت مدون ارائه ميكند با حضور اساتيد مختلف.
    فكر كردم چه خوب ميشد اگر شما بهمين ترتيب سمينارهاي بيشتري برگزار ميكرديد
    چه آنكه بسياري از كاربران اين سايت ، كم و بيش به يك زبان مشترك و درك واحد
    از آموزشها و سبك ارائه شما رسيده اند ،
    در چند ماه گذشته من در چهار سمينار با حضور شما شركت داشتم كه بي اغراق
    هر دقيقه اش مفيد و پربار بود .
    پيشنهاد ديگر فعال كردن تراست زون و كتاب هاي صوتي است ،
    فايلهاي مسير اصلي و دشواري انتخاب بي نظيرند و حيف كه مدتي است فعاليت
    در آن فضا را تقليل داده ايد ، هردو مورد را ميتوان ده ها بار شنيد و لذت برد و درس گرفت.
    باز هم از اين تريبون آزاد كه براي بيان نظرات ايجاد مي كنيد متشكرم .
    دغدغه شما را در ترويج دانش و ايجاد انگيزه براي رشد و آگاهي را مي ستايم .
    با احترام .

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از ۱۵۰ امتیاز)


    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *