تصمیم گیری و فرار از ترسها یا تعقیب رویاها؟

پیش نوشت اول: مفهومی که در اینجا می‌نویسم جدید نیست. آن را به شیوه‌های مختلف و به شکل‌های مختلف در جاهای مختلف گفته‌ام. اما به خاطر اهمیت آن و به دلیل اینکه به نظرم یکی از ریشه‌ای ترین بحث‌های زندگی است، تصمیم گرفتم آن را دوباره در اینجا به شکلی دیگر و در قالبی متفاوت مطرح کنم. فکر نمی‌کنم نیازی به توضیح مجدد باشد که آنچه در اینجا می‌نویسم، صرفاً دیدگاه شخصی من است و ممکن است از دید دیگران درست نباشد یا خواننده این نوشته، نظر و تجربه‌ی متفاوتی داشته باشد. اما لااقل در نگاه من، هر گاه به این نکته توجه کرده‌ام، موفقیت و رضایت و آرامش نصیبم شده و هرگاه که از آن غافل شده‌ام یا آن را رعایت نکرده‌ام، خسران و ناراحتی و باخت‌های بزرگ در کمین‌ام نشسته‌ و گرفتارم کرده‌اند.

حرفی که می‌خواهم بزنم به نوعی به یکی از مطالبی که در دیرآموخته‌ها منتشر کردم مربوط است و شاید بتوان گفت در آن خلاصه می‌شود:

تصمیم گیری ، از دست دادن و به دست آوردن

پیش نوشت دوم (هم خیلی مربوط است و هم خیلی نامربوط): معمولاً یکی از سایت‌هایی که هر روز صبح بعد از بیدار شدن و آغاز کار روزانه چک می‌کنم، بخش مالی CNN است. برخلاف بخش خبری آنها که خیلی دوست داشتنی نیست (به نظرم شبیه صدا و سیمای خودمونه. حتی قبل از اعلام خبر می‌شه جمله بندی خبرهای سی ان ان رو هم حدس زد)،‌ بخش مالی سی ان ان خیلی اطلاعات خوبی داره. آنها  شاخصی درست کرده‌اند به اسم FGI یا شاخص ترس و حرص در بازار. به صورت پیوسته این شاخص رو به روز می‌کنند و وضعیت بازار را بر اساس این شاخص، گزارش می‌کنند. jتوی ویکی پدیا یک مطلب در مورد این شاخص هست و اگر براتون جالب باشه می‌تونید بخونیدش.

اگه یه مدت شاخص FGI رو پیگیری کنید به نتیجه جالبی می‌رسید. جذاب‌ترین بازار برای سهامدارها وقتی هست که ترس نسبتاً زیاد یا حرص نسبتاً زیاد در بازار هست. در واقع سه حالت نامطلوب در بازار وجود داره که همه سرمایه گذارها زمانی که در اون شرایط قرار می‌گیرند، آرزو می‌کنند که شرایط زودتر بگذره: ترس مطلق، حرص مطلق، وضعیت خنثی.

دیدن این شاخص و بررسی روند تغییرات اون و همینطور مقایسه کردن کارکرد این شاخص در مقایسه با شاخص‌های معروف‌تر می‌تونه خیلی آموزنده باشه. جدا از مسائل مالی برای من در زندگی عادی هم خیلی الهام بخش بوده. ما آدمها هم انگار چنین شاخصی در ذهنمون هست. انگار برایند تعامل عقل و احساس (یا قسمت‌های جدیدتر و قدیمی‌تر مغز) نهایتاً ما رو هم در هر لحظه در یک جایی از این طیف قرار میده (شاید اگر به جای حرص بگیم شوق یا مثلاً یه چیزی مثل خوف و رجا، راحت‌تر بشه دو سر این طیف رو تصور کرد).

البته همه هم به یک شکل نیستیم. مثلاً یک نفر ممکنه نه ترس زیاد داشته باشه و نه شوق زیاد. کاملاً بی‌تفاوت و آرام و رام باشه. یک نفر دیگه ترس زیاد رو از خانواده آموخته باشه و حرص زیاد رو هم در جامعه یاد گرفته باشه و برایندش شده باشه یه آدم فرصت طلب محافظه‌کار (چنین گونه‌هایی از انسان، در این ناحیه جغرافیایی رشد خیلی خوبی دارند. نمی‌دونم مربوط به آب و هوا میشه یا بیشتر به خاک و منابع زیر خاکی مربوطه).

تصمیم گیری و شاخص ترس و حرص

اصل مطلب: بیایید کمی به سبک زندگی خودمان و الگویی که در تصمیم گیری داریم فکر کنیم. به اینکه در مدرسه چطور درس می خوانیم. به اینکه چطور برای دانشگاه انتخاب رشته می‌کنیم. به اینکه به چه دلیل ازدواج می‌کنیم. به اینکه به چه دلیل جدا می‌شویم. به اینکه به چه دلیل وانگیزه‌ای رابطه‌های خودمان را حفظ می‌کنیم. به اینکه به چه علتی رابطه‌هایمان را از دست می‌دهیم. به اینکه چطور شغل‌مان را انتخاب می‌کنیم. به اینکه چرا مهاجرت می‌کنیم. به اینکه چرا مهاجرت نمی‌کنیم و به همه تصمیم‌های مهم دیگری که در زندگی گرفته‌ایم و می‌گیریم.

بعضی از ما بیشتر بر اساس ترس تصمیم می‌گیریم:

ازدواج می‌کنم که تنها نمانم. مجرد ماندن در سن بالا سخت است.

می‌خواهم پزشکی بخوانم. می‌ترسم به دنبال علاقه خودم که گزارش‌گری است بروم و بعداً وضع مالی خوب نداشته باشم.

دانشگاه می‌روم ببینم چه می‌شود. می‌ترسم که روزی از نداشتن این مدرک پشیمان بشوم.

ارشد می‌خوانم چون از کارشناسی بهتر است. همیشه فرصت درس خواندن نیست. می‌ترسم که بعداً‌ پیشمان بشوم.

جدا نمی‌شوم و به زندگی‌ام ادامه می‌دهم. می‌ترسم مردم پشت سر من خیلی حرف بزنند و اعصابم را به هم بریزند.

اینجا محیط رشد من نیست. می‌خواهم به کشور دیگر بروم. نمی‌دانم آنجا چطور است. اما برایم مهم است که به هر جایی بروم که اینجا نیست.

در این الگوی تصمیم گیری ما از وضعیت موجود  یا از وضعیت آتی محتمل می‌گریزیم.

البته دقت داشته باشید که کمتر کسی می‌گوید که من می‌ترسم! ما برچسب‌های بسیار زیبایی برای ترس‌هایمان داریم:

ازدواج یک مرحله مهم از زندگی است. می‌خواهم وارد این مرحله جدید بشوم.

می‌خواهم پزشک شوم و جان انسانها را نجات دهم (همان روز می‌بینی که اگر کنار خیابان آدم در حال مرگ ببیند، جز عکس گرفتن برای اینستاگرام هیچ غلطی نمی‌کند!).

دانشگاه می‌روم چون علاقمند به علم هستم. اصلاً‌ از بچگی از مطالعه لذت می‌بردم. الان هم اکثر وقتم به یادگیری می‌گذرد (منظورش خواندن مسیج‌های تلگرام و وایبر است).

می‌خواهم رشته‌ام را عمیق‌تر بفهمم. کارشناسی اشباعم نکرد (و چند دقیقه بعد می‌پرسد: محمدرضا. الان ارشد برق بیشتر پول درمیاره یا MBA؟ برای کنجکاوی می‌پرسما).

من اصلاً متعلق به این فرهنگ نیستم. اصلاً وقتی عکس‌های پاریس و نیویورک رو می‌بینم احساس می‌کنم من آدم اونجام (پاریس و نیویورک هم براش دو گزینه مشابه محسوب می‌شه!).

حالا به این تصمیم‌ها نگاه کنید:

ازدواج می‌کنم. چون کسی را دیده‌ام که به نظرم یک هفته بودن کنار او، به باختن یک عمر می‌ارزد.

دانشگاه می‌روم. چون عاشق رشته خبرنگاری هستم و می‌خواهم یک خبرنگار حرفه‌ای بشوم.

ارشد می‌خوانم. چون چند سال است که در مورد یک موضوع تحقیقاتی دغدغه دارم و حتی اگر ارشد خواندن و تز نوشتنم به جای دو سال، چهار سال هم طول بکشد تحت هر شرایطی می‌خواهم این تحقیق را با نظارت یک استاد کاردان، انجام دهم.

جدا می‌شوم. چون فقط یک بار فرصت زندگی دارم و دلیلی نمی‌بینم که این فرصت را به پای دیگرانی که نه من را می‌شناسند و نه شرایط زندگی من را به خوبی می‌دانند،‌ بسوزانم.

می‌خواهم به فرانسه بروم. علاقه خیلی زیادی به علوم انسانی دارم. فرهنگ فرانسه را دوست دارم. سالهاست از خواندن کارهای ولتر و مونتنی لذت می‌برم. دیدن عکس‌های قبرستان مون پارناس را به دیدن منظره پارک ملت تهران ترجیح می‌دهم. تک تک خیابان‌های آنجا را از روی گوگل مپ حفظ هستم. اگر یک روز از زندگی‌ام مانده باشد هم می‌خواهم این روز را در کافه دومولن، روزنامه بخوانم و قهوه بنوشم.

می‌خواهم در ایران بمانم. به نظرم (به تعبیر کیارستمی) انسان مثل درخت است. خاکش را که عوض کنند یا خشک می‌شود یا دیگر محصول خوب نمی‌دهد. نمی‌گویم بهترین جای دنیاست. اما می‌گویم من متعلق به این فرهنگ و فضا هستم و دلم می‌خواهد که تغییرات مثبتی را در این فضا ببینم. دلم می‌خواهد در لحظه مردنم، این نقطه از این کره خاکی، نقطه‌ی دوست داشتنی‌تری باشد.

جالا اجازه بدهید که دو مسیر تصمیم گیری و دو سبک زندگی را برای شما روی یک نمودار ترسیم کنم:

تصمیم گیری ترس ها و رویاها

محور افقی مربوط به کسانی است که به دنبال رویاهایشان می‌روند. آنها می‌دانند که به دست آوردن رویا هزینه دارد. آنکس که از بادیه نشینی بیابان به رویاهای سواد و سیاهی شهر برمی‌خیزد و با پای پیاده مهاجرت را آغاز می‌کند، می‌داند که ممکن است در مسیر حرکت، تشنه و گرسنه بماند و بمیرد. اما از سوی دیگر می‌داند که اگر به مقصد خود برسد، سبک دیگری از زندگی را آغاز خواهد کرد. به دست آوردن هزینه دارد و مهم‌ترین هزینه‌اش، از دست دادن امنیتی است که در حفظ وضع موجود تجربه می‌کنیم. آن جمله معروف را شنیده‌اید که تنها وقتی یک کشتی می‌تواند لذت اکتشاف را تجربه کند که امنیت پهلو زدن به اسکله و توقف کنار ساحل را به فراموشی بسپارد. افق‌های جدید فقط زمانی پیش روی ما پدیدار می‌شوند که از افق‌های قدیمی دل برگیریم.

محور عمودی مربوط به کسانی است که ترجیح می‌دهند وضع موجود را حفظ کنند. آنها مسیر متعارف را می‌روند. مانند اطرافیان خود زندگی می‌کنند. به ساز جامعه می‌رقصند. اگر نویسنده می‌شد درصد کمی احتمال داشت که پرفروش‌ترین کتابها و پرخواننده‌ترین مقالات را بنویسد و درصد زیادی احتمال داشت به تحمل یک زندگی خیلی ساده با دشواری‌های مالی وادار شود. اما الان می‌خواهد مهندس بشود. احتمال اینکه زندگی خیلی متمایزی داشته باشد و به جرگه مطرح‌ترین برندهای شخصی جامعه‌اش تبدیل شود نزدیک به صفر است. احتمال اینکه گرفتاری‌های مالی جدی داشته باشد و در فقر و فلاکت بمیرد هم نزدیک به صفر است. او یک زندگی معمولی را تجربه خواهد کرد. مثل بسیاری از مردم دیگر. مثل آنها زندگی خواهد کرد. مثل آنها ازدواج خواهد کرد. مثل آنها فرزند خواهد داشت. مثل آنها وام خواهد گرفت و خانه خواهد خرید و مثل آنها خواهد مرد. و مهم‌ترین عنوانی که برایش می‌ماند «پدری فداکار یا مادری دل‌سوز» است که روضه‌خوان بر سر قبر، از سرعادت و در ازای دریافت پول، به او اعطا می‌کند.

اما فراموش نکنید. او بد زندگی نکرده است. او راضی بوده است. او گرفتار هیچیک از اتفاق‌های بدی که از آنها می‌ترسید نشده است. شاید در نگاه دسته اول (که نویسنده این متن خودش را از آنان می‌داند) یک زندگی بسیار معمولی را انتخاب کرده باشد. اما فراموش نکنیم که در نگاه این فرد (همین پدر مهربان یا مادر دل‌سوز را می‌گویم) یک فرد از دسته اول (مثلاً همین محمدرضا شعبانعلی) دیوانه‌ بدبختی است که خودش هم نمی‌داند از زندگی چه می‌خواهد و راز و رمز تعادل در زندگی را کشف نکرده است. به عبارتی دسته اول و دوم، در نگاه یکدیگر احمق (یا لااقل راه گم کرده) هستند و این به هیچ وجه ایرادی ندارد. چون قضاوت دیگری تاثیری بر زندگی ما نخواهد داشت.

اما یک گروه سوم وجود دارد که گرفتاری در آن از هر حالت دیگری خطرناک‌تر است. گروهی که  خدا و خرما را با هم می‌خواهد. گروهی که دلش نمی‌خواهد بت‌ خرمایی خودش را بشکند و به آن بی احترامی کند و از یک طرف گرسنه است و بهترین روش سیر شدن، شکستن این بتی است که خود از خرما ساخته است.

اینها همان نسل بیماران دو شخصیتی را شکل می‌دهند. حرف زدنشان از جنس انسانهای رویاطلب است. از ایده‌آل‌هایشان می‌گویند. از رشد و پیشرفت و کمال می‌گویند. از ساختن زندگی می‌گویند. از موفقیت می‌گویند. چشمانشان را می‌بندند تا شاید یک چیزهایی از کائنات جذب کنند و به جایی برسند. از سوی دیگر زندگی‌شان بیشتر شبیه دسته دوم است. با این تفاوت که نه به آرامش زندگی ترس گریزان دست یافته‌اند و نه به رویاهایی که در ذهن خود به آنها پر و بال داده‌اند.

نه در مسجد مشتری دارند که می‌گویند رند است و از میل دنیا تهی نشده، نه در میخانه هم نشینی دارند که می‌گویند آیین گرفتن جام در دست را هم نمی‌داند.

و همه چیز به یک مسئله ساده برمی‌گردد. به همان قانون ساده‌ای که در نامه به رها هم نوشتم و گفتم که مراقب سکه‌های تقلبی باشد. هر چیزی هزینه‌ای دارد. فهرست کردن ترس‌ها و تصمیم گرفتن بر اساس آنها و فرار از ابهام، شیرین است و یک انتخاب قابل دفاع. اما پس از این انتخاب نباید از اوضاع خودم و زندگی‌ام ناله کنم و نق بزنم و به دنبال تمایز باشم.

متمایز بودن و تلاش برای موفقیت و موقعیت برتر هم محترم و قابل پذیرش است. اما اگر در مسیر آن ریسکی هست باید انجام دهم و هزینه‌هایش را هم بپذیرم. اگر یک نفر کسب و کار بزرگی می‌سازد و بر کاخ رشد و موفقیت می‌نشیند، ده نفر دیگر شبیه او الان در جوی خیابان‌ها و زیر پل‌ها آواره‌اند یا از دست قانون فراری هستند چون نتوانسته‌اند تعهدات خود را پرداخت کنند.

ضمن اینکه یادمان هم باشد که برای هر دستاوردی، باید هزینه‌ای را که می‌طلبد پرداخت کنیم. نه هزینه‌ای را که دوست داریم. دوست دارد یک کارآفرین موفق شود و به من می‌گوید: محمدرضا. حاضرم هر هزینه‌ای برایش بدهم. می‌گویم حاضری یک سال در کارخانه‌ای که کار مشابه انجام می‌دهد کارگری کنی؟ می‌گوید: نه! منظورم این است که اگر ده سال هم باید دانشگاه بروم و در این علم دکترا هم بگیرم حاضرم شب بیداری بکشم و درس بخوانم و این مسیر را طی کنم. توضیح دادم که دوست گلم. سکه‌ای که تو می‌خواهی خرج کنی، نشستن بر صندلی دانشگاه و خیره ماندن بر چهره استاد است. سکه‌ای که برای دستیابی به این آرزو باید پرداخت شود، لباس کار پوشیدن و در کارخانه کار کردن و رها کردن صندلی فرسوده و جزوه‌های چروکیده‌ی دانشگاه است. هر بازاری سکه‌ی خود را دارد. به جیب خودت نگاه نکن. به برچسب قیمتی نگاه کن که بر روی هر دستاوردی خورده است. بازار موفقیت صرافی ندارد تا بتوانی باخته‌های نامطلوبت را با نرخ تبدیلی خوب و جذاب، به دستاوردهای مطلوب تبدیل کنی. باید از مطلوب‌ها ببازی تا مطلوب‌ترها در کف دست تو قرار گیرند.

 

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



100 نظر بر روی پست “تصمیم گیری و فرار از ترسها یا تعقیب رویاها؟

  • […] یادمان نرود هر لحظه از زندگی در حال انتخابیم، انتخاب بین دوراهی فرار از ترس‌ها یا تعقیب رویاها. […]

  • […] “تصمیم گیری و فرار از ترس ها یا تعقیب رویاها” […]

  • […] نوشت نامربوط: درجای دیگری، متنی از استاد عزیز دیگری خوانده ام که به نظرم می توان […]

  • […] کسی که در محور افقی و تعقیب رویاها حرکت می‌کنه ترسی نداره که بخواد باهاش روبرو بشه و اصلاً نمی‌تونه بفهمه که بقیه چرا دارن می‌ترسن و از چی می‌ترسن.” (+) […]

  • لیلا گفت:

    “هر چیزی هزینه ای داره و باید هزینه اش رو پرداخت کرد” سال ۹۱ یه دوستی همچین جمله ای رو بهم گفت و من چقدر ازش استفاده کردم، البته اون بخاطر مسئله اشتباهی که براش رخ داده بود میگفت تاوان به جای هزینه، و من تبدیلش کردم به هزینه و مثلا وقتی قرار بود دوستی سحرخیز بشه(مثال مثبت) میگفتم باید هزینه سحرخیز شدن رو بدی.
    چقدر این روزها کارهام بخاطر ترس از آینده است، میخوام برم سرکار چون میترسم روزی برسه که تنها بشم و دوست ندارم نیازمند کسی باشم، دوست ندارم همش تو خونه باشم و یه موجود مصرف کننده، دوست دارم چیزی رو یاد بگیرم که روزی رویام بود و الان شاید بخاطر ترس از آینده است که میخوام یادش بگیرم و دارم فکر میکنم، این که اون موضوع رو گاه و بیگاه نیمه رها میکنم شاید بخاطر این هست که ترس نمیتونه به من انگیزه بده. ترس از روزهای پیش رو برام خیلی پررنگ شده و فکر به این که چه خواهد شد گاهی همه انرژیمو میگیره.
    چه فرصتهایی که بخاطر ترس از دست ندادم. دلم میخواد ذهن و قلبم رو بگیرم تو دستم و بشورمشون از همه تردیدها و ترسها و بعد بگذارمشون سرجاشون

    پ.ن: هر چی فکر میکنم میبینم اون یکی لیلایی که کامنت گذاشته من نیستم، مطمئنم. با اسم مشابه میتونیم کامنت بگذاریم؟

  • محمد گفت:

    از طریق لینکی که میثم داخل کامنتش زیر پست «شبکه های اجتماعی و تفاوتهای آن با گروه های اجتماعی» گذاشته بود، دوباره بعد از۴ ماه به این صفحه سر زدم
    .
    دفعه قبل فقط خوندم و لذتش رو بردم_ همین
    اما اینبار اوضاع کمی عوض شده
    دوستی داشتم که پارسال با متمم و تالیفات محمدرضا شعبانعلی آشناش کردم و با علاقه مطالب رو دنبال میکرد
    بعد از یکسال ، یکی دو هفته پیش دیدمش و داشتم راجع به همین پست و مطالبش باهاش صحبت میکردم و … یهو یه جای بحث یه جمله ای گفت که به فکر فرو رفتم
    گفت: «محمد من از لحاظ تئوری کاملم ، الان وقتشه چیزایی که از متمم یاد گرفتم رو زندگی کنم . اگه هنوز بعد از اینهمه مدت به این نتیجه نرسیدی، بدون از این درس چیزی نفهمیدی»
    این جمله پایه های نظام فکریمو متزلزل کرد
    برگشتم مرور کردم دیدم بله تو این یک سال فقط نشستم متمم و منابع و کتابایی که متمم معرفی کرده رو فقط خوندم. و دریغ از یک قدم که در مسیر عمل برداشته باشم
    همون لحظه تصمیمی گرفتم که الان دو هفته ست دارم انجامش میدم.
    حاشیه امنم رو ترک کردم و رفتم سراق علاقه م ، هر روز دارم با چالش جدیدی مواجه میشم ولی فکر میکنم خیلی روحیه م از قبل قوی تر شده. الان بر این باورم که اگه کاری رو شروع کنم و بعدا بفهمم اشتباه بوده باز هم بهتر از هیچ کار نکردنه.

  • محمد گفت:

    سلام
    اول این که چقدر سخته خوندن کامنت ها! نوشته رو از بالا تا پایین به راحتی میخونم ولی وقتی میرسم به کامنت ها سکته و ترمز تو خوندنم پیش میاد.
    دوم اینکه نمیدونم سوالم تو کامنت ها گفته شده یا نه (خب دلیلشم تو مورد اول گفتم). خدا کنه گفته نشده باشه.
    سوم این که فرق رویا با هوس چیه؟ به عبارت دیگه، وقتی یه حسی تو وجودمون غلیان میکنه از کجا بفهمیم هوسه یا رویایی که ما رو حرکت میده؟
    چهارم این که چرا من نمیتونم دنبال رویاهام برم؟ میرم بعد وسطش خسته میشم و جا میزنم؟

  • محمد علی گفت:

    محمد رضا این نمودار میتونه هذلولی ویا s shape هم باشه
    تو اون عکس اول که شاخص ترس رو نشون داده بود این حالت ها امکان پذیر هست اما تو نمودار دستی تو این جوری نیست
    فقط سه حالت متصور شدی

  • بهاره محمدی گفت:

    داشتم فکر می کردم کاش می شد توی نت هم مارکر داشت و بعضی خط ها رو های لایت کرد تا وقتی که یادت می ره و شارژ باتری روحت رو به صفر می ره برگردی و دوباره با مرور اونا خودت رو بزنی به شارژ امید و انگیزه…
    هنوز بلد نیستم همچین کاری رو ولی به ذهنم رسید پرینت بگیرم و بعد اونا رو هایلایتشون کنم…
    مثل این جمله “”برای هر دستاوردی، باید هزینه‌ای را که می‌طلبد پرداخت کنیم. نه هزینه‌ای را که دوست داریم””
    همیشه ذهنم برای بدست آوردن رویاهایم اینقدر در پیدا کردن راه های میانبر خلاق و البته موفق بوده است که تصورش را نمی کردم روزی به بن بست خوردن همه میانبرها و بازگشت به مسیر اصلی و پرهزینه درس عبرتم باشد…
    درس عبرتی فوق العاده….!

  • مریم گفت:

    سلام. مینویسم چون مطمئنم که میخونید
    در حال گرفتن یک تصمیم خیلی مهم بودم که این مطلب رو خوندم. در مورد رشته کارشناسی ارشد میخواستم تصمیم بگیرم. بین یک گزینه که از دید همه عالیه و از دید خودم هم خوب و داست داشتنی. و گزینه دیگه ای که به رویاهام گره میخوره اما دید خوبی نسبت بهش نیست و جمعا ناهمواری زیاد داره. و خب خیلی ترسها نشونم داده بودن از این راه.
    مطلبتون واقعا مفید بود. و واقعا میتونم بگم که روی تعیین مسیر زندگی من تاثیر داشت.

  • نازلي گفت:

    يكي از دلنشين ترين و قابل تأمل ترين متن هايي كه تا بحال خوندم؛چند بار خوندمش منو خيلي به فكر انداخت،مرسي

  • دانشجو گفت:

    من خیلی تلاش میکنم که نظرمردم برام مهم نباشه ولی هست واین در تصمیم گیری هام یک ترس رو به من میده
    یه جمله از امام علی ع دیدم که : بزرگترین گناه ترس است
    اما واقعا برای من نظر مردم خیلی مهمه لطفا راهکاری بدید تا این ترس رو بتونم کنار بذارم
    یکی از ارزوهام اینه که بگم نظر مردم برام مهم نیست

  • یاسمن احمدیان گفت:

    با سلام و عرض ادب ، مانند اکثر اوقات از خواندن نظرات شما لذت بردم و استفاده کردم ، خیلی ممنون از شما که بامطرح کردن موضوعات عمیقی مانند این باعث می شوید تا خوانندگان هم عمق بیشتری نسبت به اتفاقات پیرامونشان داشته باشند .

  • فاطمه نوروزی گفت:

    شرط اول قدم آن است که مجنون باشیم.

  • فرهمند گفت:

    با سلام ،
    این اولین باری است که مطلبی از شما که به وسیله یکی از دوستانم به من معرفی شده است را می خوانم،البته قبلا چندین فیل صوتی شمارا گوش کرده بودم، .من نیزهمانند شما البته نه به صورت حرفه ای گاهگاهی قلم میزنم .مقالات اجتماعی و۲ کتاب که حاصل روزهای ناخوشی من بوده است ،شاید بگویی چرا ناخوشی ؟ این را عرض می کنم ، ساختار فکری من با درد آمیخته شده است وفقط در روزهای ناخوشی مرا همراهی می کند.این را که مینویسم درد دلی است با دوستی ازجنس خودمان ،من هم آرزوی جایزه نوبل را در سر میپرورانم اما دل نگران ازفردایی که نیامده است .اصلا میدانی چرا اینگونه هستیم برای اینکه ترسو بار امده ایم .محافظه کاریم ،انگیزه نداریم ،خسته ایم ،کم توقع هستیم ، به ما گفته اند عمر کوتاه است ،همانهایی که خودشان دودستی به دنیا چسبیده اند ،دنیا بی ارزش است ،همیشه زیردستانت را نگاه کن ،میترسم حوصله خوندن اینا را نداشته باشی ، دیگر زیاده گویی نمی کنم ، منتظر پاسخ شما هستم ،سپاس

  • فرشته تيموري گفت:

    حس اين روز هاي من ترسه. ترس از كارهايي كه مي خام انجام بدم من آدم ريسك پذيرش بودم اما الان براي انجام هر كاري بايد روز ها فكر كنم سرانجام از انجامش منصرف ميشم.

  • سولماز گفت:

    سلام ممنونم. من ادم ريسك پذير هستم هر وضعيتي كه احساس كنم روحم و جسم رو ازار مي ده ، تغيير مي دهم ، حتي به هر قيمتي باشه حتي حاضرم هزينه اش رو بدهم. چون نظرم اينه كه يك بار فرصت زندگي كردن رو داريم. به نظرم ادم مثل پت و مت باش خوب چون اخرش به خواستشون مي رسن و اون مهم

  • Leila bukineh گفت:

    سلام
    مطلب شما رو خواندم و واقعا لذت بردم. فقط برام يه سوال مطرح شد. من خودم از از دسته ي دوم ميدونم خيلي اهل ريسك نيستم و زندگي با روند ساده رو بهتر ميدونم. ولي همسرم بالعكس از دسته ي اول هست اونم از اون دو اتيشه هاش. اخيرا تصميم به مهاجرت گرفتيم ( البته با تشويق و ترغيب اون) حالا به من بگيد كه توي اين شرايط، براي من كه دسته دومي هستم چه طور ميتونم با شرايط جديد كنار بيام

  • هادی گفت:

    سلام مثل همیشه بی نظیر .
    ممنون محمد رضا
    یه پیشنهاد هم داشتم من هم مثل خیلی از دوستان از سر درگمی و اینکه نمیدونیم چه کار کنیم رنج میبرم دلم میخواد یه کاری بکنم اما نمیدونم از کجا و چطوری.
    می خواستم ببینم امکانش هست که شرایط چند تا از دوستان رو تحلیل کنید و با دانش و تجربه ای که دارید
    مارو مثل همیشه راهنمای کنید؟؟
    (ما عادت کردیم با مثالاتون چیز یاد بگیریم)

  • fatemeh.jalali گفت:

    با سلام و تشکر از مطلبتون که مثل همیشه تفکر برانگیزه
    من که هیچ وقت نفهمیدم از زندکیم چی میخوام و ظاهرا هرچی بیشتر برای فهمیدنش تلاش میکنم کمتر میفهمم.به قول شما همیشه بین ترس و رویا سرگردونم .گاهی اونقدر حیران و بی مسیر میمونم که خسته و درمانده میشم و میشنم و میگم”یارب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر زانکه جو ابری زمیان برخیزم”

  • علی گفت:

    فوق العاده بود به فکر رفتم

  • غزال گفت:

    به فکر فرو رفتم فعلا ….

  • راضیه گفت:

    ممنونم جناب شعبانعلی
    اما تو این زمینه شناخت خود و توانایی خود هم خیلی موثره این که ادم بدونه به چی میخواد برسه و برای چی باید تلاش کنه. من ادم ریسک پذیری هستم اما راه درست رو نمیدونم. نمیدونم واسه چی باید تلاش کنم… برای رسیدن به کدوم هدف باید ریسک کنم… و احساس می کنم این بلاتکلیفی داره منو عقب مینندازه

  • آتنا گفت:

    سلام و عرض ادب
    دو روز هست كه به اين مطلب و نمودار فكر مي كنم و حسابي به چالش كشيده شدم.
    با اجازتون يكي از دير آموخته ها رو اينجا مي نويسم كه بي ربط به موضوع نيست.

    دروازه هاي زيادي از جنس مرگ در زندگي هست كه اگر جرات كنيم از آن ها عبور كنيم،
    بهشت آرامش و رضايت و موفقيت را تجربه خواهيم كرد.
    اما تلاش براي حفظ همزمان خدا و خرما،
    عموماً از ما مشركاني گرسنه خواهد ساخت!

    از حضورتون سپاسگزارم

  • کیوان گفت:

    جگر شیر نداری سفر عشق مرو

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از ۱۵۰ امتیاز)


    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *