Category: قوانین یادگیری من

چرا هنوز برای یادداشت برداری از کاغذ استفاده می‌کنم؟

why-i-use-paper



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+315
  

قوانین یادگیری من (۸): چالش دنیای خاکستری

پیش نوشت: این نوشته هم مانند بسیاری از نوشته‌های من، بدون ویرایش و بازخوانی منتشر شده. اگر پیوستگی در آن نمی‌بینید یا هیچ معنای خاصی در آن مشاهده نمی‌شود، لطفاً پیشاپیش من را ببخشید!

اصطلاح چالش را به شکلی که در شبکه‌های اجتماعی مطرح می‌شود دوست ندارم. قبلاً هم مطلبی نوشته بودم با این عنوان: «من شما را به چالش دعوت می‌کنم». اما مفهوم اینکه چالشی را برای خودمان طراحی کنیم و اجازه بدهیم که ساعتها یا روزها یا ماه‌ها یا سالها در ذهنمان بماند و جایی برای خودش اشغال کند، عموماً برایم جذاب و سازنده بوده.

بعد از مدتی که با چالش‌های مختلف خودت را سرگرم می‌کنی، به فن آوری تولید و طراحی چالش و حتی غنی سازی چالش هم دستیابی پیدا می‌کنی. امروز می‌خواهم بخشی از این فن آوری و یکی از مصادیق آن را با شما به اشتراک بگذارم!

یکی از این روش‌ها این است که اصلی را پیدا کنی که عموم مردم آن را قبول دارند و خودت هم آن را قبول داری.

معمولاً این نوع اصول، مصداق‌های ثابت و مشخصی هم دارند که همه ما، فقط همان موارد را به خاطر می‌سپاریم و مورد توجه قرار می‌دهیم. این شیوه‌ی تکرار آموخته‌ها و عدم توسعه مصادیق کاربرد آنها، شبیه شیوه یادگیری طوطی و کاسکو‌ است. از بین دو طوطی که یکی مدام فحش و ناسزا می‌گوید و دیگری جملات فلسفی عمیق را تکرار می‌کند، هیچیک برتر یا پست‌تر از دیگری نیست. آنها هر دو به تکرار ناآگاهانه‌ی چیزی مشغول هستند که از اطرافیان خود آموخته‌اند. بدون اینکه کوچکترین پردازشی روی آن داشته باشند.

سپس فهرستی از رایج ترین مثالهایی که همه در مورد آن اصل مطرح می‌کنند و خودت هم آن مثالها را همیشه در ذهن داری بنویس. آنقدر که دیگر هر مثال دیگری که به ذهنت می‌رسد، مشابه یا نزدیک به یکی از مثال‌های قبلی باشد.

سپس بکوش مثال‌های نقضی برای آن اصل پیدا کنی و آن‌ها را هم در فهرست جداگانه‌ای بنویسی.

در مرحله‌ی آخر، بنشین و تردید کن! در اینکه آیا تقسیم بندی تو در این دو فهرست درست بوده یا نه!

ممکن است به نظر شما، این فن آوری من در تولید چالش، کمی ساده اندیشانه یا حتی غیرقابل فهم به نظر برسد. البته طبیعتاً وقتی فن آوری در طول سالها تلاش و مجاهدت و سختی به دست می‌آید و برای آن هزینه می‌دهی، به سادگی نمی‌شود انتقال فن آوری را انجام داد. اما من سعی می‌کنم با یک مثال این کار را انجام دهم:

طراحی چالش دنیای خاکستری من

مرحله اول: عموم ما پذیرفته‌ایم که همه چیز سیاه و سفید نیست. خاکستری هم وجود دارد. نمی‌توان همه چیز را صفر و یک کرد. با ادبیات بچه‌های مهندسی، همه چیز دیجیتال نیست. خیلی چیزها آنالوگ هستند. یا با ادبیات اهل ریاضیات، دنیا ما دنیای گسستگی‌ها نیست. دنیای پیوستگی‌هاست.

مرحله دوم: هر وقت می‌گویند فلانی بد است. یا فلانی خوب است. می‌گوییم: بد مطلق و خوب مطلق وجود ندارد. ما همه انسانهای خاکستری هستیم. ترکیبی از خوب و بد. هر وقت می‌گویند این تصمیم عالی بود یا فاجعه بود می‌گوییم: تصمیم عالی یا تصمیم فاجعه وجود ندارد. همه تصمیم‌ها دستاوردهای مطلوب و نتایج نامطلوب دارند. همه آنها سود و هزینه دارند. تصمیم بهتر و تصمیم بدتر داریم. اما بهترین تصمیم و بدترین تصمیم وجود ندارد. هر وقت می‌گویند این تئوری سیاسی خوب است یا بد. می‌گویند تئوری‌ها را به سیاه و سفید تقسیم نکنید. همه تئوری‌ها خاکستری هستند.

این فهرست را می‌توان به سادگی ادامه داد.

مرحله سوم: فهرستی از چیزهایی تهیه می‌کنم که فکر می‌کنم مطلقاً صفر و یک یا سیاه و سفید هستند. در اینجا به هزار و یک دلیل، صرفاً یک مثال می‌زنم. دلیل هزار و یکم این است که وقت ندارم مثال بیشتری بزنم.

جاندار و بی جان بودن، یکی از چیزهایی است که برای بسیاری از ما صفر و یک است. سنگ جان ندارد. انسان جان دارد. حیوان جان دارد. آب جان ندارد.

مرحله‌ چهارم: حالا این دو فهرست را – که من بخش کوچکی از آن را اینجا نوشتم – کنار هم قرار می‌دهم و به آنها فکر می‌کنم. بسته به طول فهرست؛ مدت زمان درگیری با چالش تغییر می‌کند (در زمان نوشتن این متن، حدود دو ماه است که این دو فهرست در کیف من هستند و فکر می‌کنم هنوز یکی دو سال دیگر باید در کیفم باشند تا کمی بهتر آنها را بفهمم).

اینجا می‌توانید هر چیزی را که فکر می‌کنید بنویسید تا بعداً بتوانید آنها را مرور کنید و درستی و نادرستی افکارتان را دوباره بسنجید. من بخش بسیار کوچکی از نوشته‌های خودم را اینجا نقل می‌کنم:

چه معیاری وجود دارد که من در زنده بودن به خودم نمره‌ی یک می‌دهم و به یک سنگ نمره‌ی صفر. آیا اینکه من حرف می‌زنم و سنگ حرف نمی‌زند معیار خوبی است؟ شاید با من حرف نمی‌زند. اینکه من تکان می‌خورم و او تکان نمی‌خورد معیار خوبی است؟ اینکه من به اراده‌ی خودم تکان می‌خورم و او با لگد زدن من معیار خوبی است؟ من هم بارها در عکس العمل به لگد حرف و توهین و تهمت و انگیزش دیگران، از جای خود تکان خورده‌ام.

اصلاً سنگ به کنار. آیا من و گربه‌ای که روبروی من نشسته‌ است در جاندار بودن و بی جان بودن دقیقاً یک نمره می‌گیریم؟ آن گیاهی که روبروی من می‌روید چطور؟ راستی من که گیاهخوار هستم و حیوانات را نمی‌خورم، چگونه نتیجه گرفتم که گیاه را می‌شود خورد و جاندار نیست؟ یا اینکه گیاه خودآگاهی کمتری از یک حیوان دارد؟ فقط به خاطر اینکه گیاه پابند خاک است؟ یا به خاطر اینکه آهسته‌تر از گوسفند تکان می‌خورد؟ اگر گیاهی شاخه‌هایش را به سرعت رقصیدن من در یک مهمانی حرکت دهد، آیا او را خواهم خورد؟ نکند فکر می کنم که تندتر حرکت کردن نشانه‌ی جاندارتر بودن است و کندتر حرکت کردن یک موجود، می‌تواند او را در فهرست خوردنی‌های من قرار دهد؟

اینها به کنار. آیا ما دقیقاً در یک لحظه‌ی خاص – حداقل به شکل فیزیولوژیک – از وضعیت یک به وضعیت صفر تغییر می‌کنیم و می‌میریم؟ این کدام لحظه‌ است؟ لحظه‌ای که قلب از حرکت می‌ایستد؟ یا لحظه‌ای که مغز از ارسال آخرین نوروترنسمیترها ناامید می‌شود؟ سلولی که هنوز در پای من است و لحظه‌ای پس از مرگ من، در حال زندگی خوش خوشان خویش است، چه می‌کند؟ من در کدام لحظه تغییر ناگهانی وضعیت می‌دهم؟ یا اینکه این تغییر به تدریج – ولو در چند دقیقه یا ساعت – از سفیدی زندگی به برزخی خاکستری و در نهایت به سیاهی مرگ می‌رسد؟

آیا این نوع سوالات جواب مشخصی دارند؟ الزاماً نه. آیا جواب مشخص آنها مهم است؟ الزاماً نه. آیا فکر کردن به آنها مهم است؟ به نظر من بله. بعید می‌دانم این جنس سوالات،‌ اگر بارها و بارها در فکر و ذهن ما روی دهند، الگوی ذهنی ما را ثابت و دست نخورده باقی بگذارند. این سوالات باید روزی،‌ جایی، در سنگ تفکر ما نفوذ کنند. یا لااقل من اینطور فکر می‌کنم…

پی نوشت: اگر خواستید کامنت بگذارید، پیشنهاد می‌کنم ترجیحاً راجع به موضوع خاص جاندار و بی جان یا چالش دنیای خاکستری مثال نزنید. چون خاکستریها سیاه و سفید را می‌فهمند اما سیاه و سفیدها، خاکستری‌ها را نمی‌فهمند و ممکن است برای اینکه یکدستی دنیایشان به هم نخورد، هر موجودی را که کاملاً سیاه یا کاملاً سفید به نظر نمی‌رسد، محکوم و طرد کنند! اگر خواستید می‌توانید اصل پذیرفته شده‌ ی دیگری را مورد بحث قرار بدهید. اصلی که خودش و تبعاتش، زیرمجموعه‌ی تکراری اصل خاکستری من نباشد.

پی نوشت بعدی: اصلاً بیکارید که روی این مطلب کامنت بگذارید؟ به نظرم اگر کامنتی دارید روی همان کاغذ خودتان بنویسید. من هم همین کار را می‌کنم. مطالب زیاد دیگری روی این سایت برای کامنت گذاشتن هست. توقف بی جای شما روی این نوع نوشته‌ها، می‌تواند مانع کسب ما شود!



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+230
  

قوانین یادگیری من (۷): یادگیری عموماً در حاشیه روی می‌دهد

برای دوستانی که برای نخستین بار نوشته ای از سلسله مطالب تحت عنوان قوانین یادگیری من را می‌خوانند، لازم است توضیح دهم که این مطلب ادامه‌ی پنج مطلب دیگر است و مطالعه مستقیم این مطلب بدون مطالعه آنها، ممکن است موجب بروز پیش داوری یا سوء برداشت شود (مطلب اول، مطلب دوم، مطلب سوم، مطلب چهارم، مطلب پنجم، مطلب ششم).

زمانی در دوره لیسانس دانشگاه استاد بزرگواری داشتیم به نام دکتر مهدی بهادری نژاد. ترمودینامیک درس می‌دادند. انسان عجیبی بودند. یک بار در هر ترم، یک روز جمعه کلاسی می‌گذاشتند به نام «عشق، انتروپی و راه زندگی». آن روزها به نظرم وصل کردن چند تا چیز نامربوط به هم بود. اما به هر حال، برای بچه‌های مهندسی، شنیدن حرف‌های غیرمهندسی از استاد درسی مانند ترمودینامیک، خیلی دوست داشتنی بود.

اعتراف می‌کنم الان که فکر می‌کنم، هیچ چیزی از محتوای اون درس یادم نمیاد. جز حس خوب آن روز. اما عنوان درس الان برام معنی داره و می‌تونم راجع بهش – بدون اینکه اصل درس یادم بیاد – ساعت‌ها بنویسم!

بگذریم از حاشیه‌ها. این دکتر بهادری نژاد عزیز – که امسال هم در جلسه‌ای که در دانشگاه داشتم توانستم برای لحظات کوتاهی زیارتشان کنم شدیداً قانونمند و قانون مدار بودند. کلاس‌های ایشان راس ساعت هفت و سی دقبقه شروع می‌شد و بعضی هفته‌‌ها هم با اعلام قبلی کلاس را ساعت هفت شروع می‌کردند.

جلسه اول آمدند و گفتند: بچه ها. هیچ کس هیچوقت تحت هیچ شرایطی بعد از من وارد کلاس نشه. اگر سی ثانیه هم دیر رسیدید بروید و هفته‌ی بعد بیایید. ایشان همیشه راجع به مهندس و اخلاق مهندسی هم برای ما زیاد حرف می‌زدند و خصوصاً از نظم و اهمیت اون در زندگی.

من همیشه زود سر کلاس‌ها حاضر می‌شدم. تعداد دفعاتی که بعد از معلم وارد کلاس شده‌ام یا وسط کلاس، جلسه را ترک کرده ام در مجموع کارشناسی و کارشناسی ارشد فکر کنم سه یا چهار مورد بوده. این را هم برای اطمینان میگویم وگرنه الان فقط دو مورد را به خاطر دارم و می‌خواهم یک موردش را برای شما تعریف کنم.

کلاس ترمودینامیک ۲، در انتهای راهروی دانشکده شیمی برگزار می‌شد. دانشکده شیمی دو ورودی داشت و از دو سمت می‌شد به درب کلاس نزدیک شوی. من دقیقاً ساعت هفت رسیدم و از دور دیدم که دکتر بهادری نژاد، از سمت دیگر دارند به درب کلاس نزدیک می‌شوند. با شتاب دویدم و همزمان با ایشان به در کلاس رسیدیم.

به نشانه‌ی احترام ایستادم و گفتم: سلام آقای دکتر. گفتند: صبح بخیر. برو داخل کلاس. گفتم خواهش می‌کنم شما بفرمایید. رفتند تو و در را بستند و به من که پشت در از سوراخ در با تعجب کامل چهره‌ی ایشان را می‌دیدم گفتند: گفته بودم که کسی را بعد از خودم به کلاس راه نمی‌دهم. دقت مهندسی نداری!

سالها گذشت. کار من به حوزه‌های دیگری از مکانیک رسید و بعدها هم که از آن فضا دورتر شدم. بخش‌های زیادی از کتاب ون وایلن را (که مرجع درسی ما بود) به خاطر ندارم. حتی تعریف دقیق و علمی انتروپی را یادم نیست. اما از کلاس درس دکتر بهادری نژاد، یک چیز در ذهنم مانده: مهندس باید دقت مهندس شدن داشته باشد.

اگر دوباره فرصتی شود و ایشان را ببینم، دستشان را خواهم بوسید. نه به خاطر فرمول‌هایی که گفتند. آنها را همیشه می‌شود خواند. نه به خاطر لبخندی که سر کلاس بر لب داشتند. از معلم مهربان، بی بهره نبوده‌ام. نه به خاطر مقام بالای ایشان و اینکه چهره ماندگار فرهنگی کشور هستند. کشور به خیلی‌ها مدیون است و ایشان هم یکی از آنها. به خاطر اینکه دقت در اجرای قوانین و توجه به معنای کلمات را به من آموختند.

رد پای آن درس را، هنوز هم در وسواس‌های من می‌شود دید. یادم هست یک بار در جاده حرکت می‌کردم و پلیس به خاطر سرعت غیرمجاز ماشینم را متوقف کرد. دوربین داشتند و امکانات و هیجان زده بودند به خاطر اینکه با اعشار می‌توانستند سرعت را بگویند. اگر به خاطر داشته باشید، اوایل که این دوربین‌ها آمده بود، پلیس‌ها انقدر برایشان جالب بود که قبل از جریمه کردن، یک بار عملکرد دوربین را به مجرمان (که ما باشیم!) نشان می‌دادند.

به پلیس گفتم: مشکل چیست؟ گفت سرعت غیرمجاز داشته اید. سرعت مجاز اینجا نود کیلومتر در ساعت است. پرسیدم: سرعت من چقدر بوده؟ گفت: نود و یک.

گفتم واقعاً عذر می‌خواهم. ببخشید. منطقی است. این مدارک من است. کارت ماشین و بیمه و …

آقای پلیس، نگاه کرد. لبخندی زد. سکوت کرد و گفت: برو! اینجا قبل از تو راننده‌ی بنزی را با سرعت صد و چهل متوقف کردیم و یک ساعت اصرار داشت که اصلاً بنز نمی‌تواند بیشتر از هشتاد کیلومتر در ساعت برود!

خوب که فکر می‌کنم می‌بینم که آنچه از دکتر بهادری نژاد یاد گرفتم، یک استثنا نبوده. یک قاعده بوده. اکثر معلمان ما، آنچه را که به ما آموختند، درس رسمی‌شان نبوده. عموم آنچه به ما آموختند، روی تخته نوشته نشد. یا در حرف‌هایشان بود. یا در حاشیه‌های درس. یا در فرصت‌های استراحت بین کلاس‌ها.

بعد کمی دقیق‌تر فکر کردم. دیدم در کتاب‌ها هم همین ماجراست. یادگیری در حاشیه اتفاق می‌افتد. آنچه از کتاب هارولد کونتز در خاطر من مانده، نه فهرست قوانین تیلور است و نه فهرست بلندبالای فایول. آنچه مانده، شوخی او در زیر یکی از نوشته‌ها در مورد کار گروهی و کمیته‌های سازمانی است. آنجا که می‌گفت: زرافه. اسبی است که توسط یک کمیته ساخته شده است.

اینجا بود که هم یاد گرفتم که شوخی کردن در لا به لای یک بحث وزین علمی، سطح مطلب را کاهش نمی‌دهد و هم یاد گرفتم که کار تیمی هم، واژه‌ای مقدس و انکارناپذیر نیست و اگر قرار است گروه‌های سازمانی، به جای گروهی اسب چابک، گله‌ای زرافه بسازند، شاید تلاش برای تزریق فرهنگ تیمی به ذهن افراد فردگرا، اوضاع را بهتر از قبل نکند.

چند روز پیش‌ها هم در سمینار آقای پروفسور گیلانی، نشسته بودم و ایشان داشتند اسلاید‌های پیچیده و شلوغ مدیریت تغییر را مرور می‌کردند. نه اسلاید‌ها را می‌فهمیدم و نه منطق ایشان را. اما یک جا گفتند: Injection با Infection فرق داره. کاش می‌فهمیدید! (این جمله آخر را با لحنی بخوانید که می‌خواهید به یک گاو که مشغول چریدن است، در مورد استراتژی صحبت کنید).

اما چه درس عجیبی. Infection بیماری است. می آید و با تن ممزوج می‌شود و بعد از آن هم به دیگران سرایت می‌کند. Injection تزریق بیرونی است. چیزی شبیه تحمیل. می‌آید و می‌ماند و اگر هم آسیب نزند، سرایت هم در کارش نخواهد بود.

از آن روز، نگاه من به دنیا عوض شده است. هر چه می‌گویم و هر چه می‌ شنوم همیشه از خودم می‌پرسم که از کدام مقوله بود؟ Injection  یا Infection؟

هر چه بیشتر مرور می‌کنم،‌ می‌بینم که یادگیری واقعی در حاشیه روی می‌دهد. جایی که منتظرش نیستی. جایی که قرار نیست اتفاق مهمی بیفتد. در پاورقی کتاب‌ها. در حاشیه کلاس‌ها. در نوشته‌ی ریزی که زیر یک عکس وجود دارد. در لبخند خسته‌ی معلم، وقتی که دهان از درس دادن و حرف زدن می‌بندد. در دیدن عکس العمل حاضران در یک سمینار به یک مثال. در داستان بی ربطی که در مقدمه‌ی یک کتاب یا یک سخنرانی گفته می‌شود.

حالا بهتر می‌فهمم که دنیای فشرده‌‌ی امروز چه چیزی را از ما گرفته است. حالا می‌فهمم که چرا حکمت، از طریق نقل قول‌ها منتقل نمی‌شود. حالا بهتر می‌فهمم که چرا خواندن خلاصه کتاب، هیچ خاصیتی ندارد.

با نوشتن این خاطرات – و مرور ذهنی ده‌ها مثال دیگری که گفتنی نیست – با خودم قرار می‌گذارم، به احترام همه‌ی آنچه که در این سالها در حاشیه‌ها آموختم، از این به بعد تا جایی که می‌توانم به سراغ آنها که عصاره می‌فروشند نروم. اگر نقل قولی می‌خوانم، تنها دانسته‌ی من از گوینده نباشد. بلکه قبلاً کتاب را خوانده باشم و آن جمله، تداعی‌گر تمام مفاهیم و حاشیه‌ها باشد. اگر خلاصه‌ی کتابی می‌خوانم، برای این نباشد که بعداً ادعا کنم آن کتاب را خوانده‌ام. بلکه برای تصمیم گرفتن در مورد خواندن یا نخواندن آن کتاب باشد.

شاید این عادت، کمکم کند که به خاطر بسپارم، تجربه‌ی واقعی زندگی هم در حاشیه‌ی رودخانه‌ی زندگی اتفاق می‌افتد و نه در بستر آن.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی

+370
  

قوانین یادگیری من (۶): دانش واقعی رسوب نمی‌کند!

برای دوستانی که برای نخستین بار نوشته ای از سلسله مطالب تحت عنوان قوانین یادگیری من را می‌خوانند، لازم است توضیح دهم که این مطلب ادامه‌ی پنج مطلب دیگر است و مطالعه مستقیم این مطلب بدون مطالعه آنها، ممکن است موجب بروز پیش داوری یا سوء برداشت شود (مطلب اول، مطلب دوم، مطلب سوم، مطلب چهارم، مطلب پنجم).

مهم‌ترین نکته‌ای که اگر چه بدیهی است، اما تجربه نشان داده که تکرار دائمی آن، همواره لازم بوده و هست، این است که: آنچه اینجا می‌خوانید کاملاً نظرات و سلیقه و تجربه‌ی شخصی است و هیچ پایه و اساس علمی ندارد و صرفاً اصول و قوانینی است که نویسنده‌ی این متن، در تحلیل یادگیری خود،‌ مد نظر قرار می‌دهد. همچنانکه خواننده‌ی این متن هم، اگر لحظاتی وقت بگذارد و قلمی در دست بگیرد، فهرست مشابه یا متفاتی از چنین قوانینی را خواهد نوشت.

نکته مهم اینکه:

وقتی نوشتن متن تمام شد، دیدم که الزاماً از جنس قوانین یادگیری نیست. سهم دلنوشته هم در آن زیادتر شده. اما متن را اصلاح نکردم. گفتم بگذارم همانگونه که به ذهن رسیده و نوشته شده، خوانده شود. اینجا یک سایت وزین علمی نیست که مجبور باشم برای عدم تسلسل حرفها، بهانه و دلیل بیاورم. حرف‌هایی است که نوشته می‌شود و تمام می‌شود. همین!

یکی از قوانینی که من برای یادگیری به کار می‌برم این است که وقتی مطالعه مطلبی تمام شد یا در کلاسی آن را شنیدم یا دوستی آن را برایم توضیح داد، تلاش می‌کنم دو روند تدریجی را به صورت همزمان آغاز کنم: اول اینکه در هر شرایطی که احساس کردم میتوان آن مفهوم را به کار بست، این کار را انجام دهم تا تسلطم بر آن مفهوم بیشتر شود. دوم اینکه تلاش می‌کنم استفاده از کلمات کلیدی آن مفهوم را در کلامم به حداقل برسانم!

اجازه بدهید که با یک مثال این قانون را ساده‌تر توضیح بدهم.

فرض کنید که امروز مطلبی در مورد فوبیای تصمیم گیری در متمم می خوانم. واژه‌ی جالبی است. جدای از اینکه برچسب درست و خوبی برای بسیاری از تصمیم گیری های اشتباه من در گذشته است، واژه‌‌ای شیک و مجلسی محسوب می‌شود!

حالا فکر کنید که من از فردا هر جا که می نشینم، تلاش کنم از این واژه استفاده کنم:

در گفتگو با یک دوست:

ببین. توی این مسئله‌ی مهاجرت، دچار فوبیای تصمیم گیری شدم. این رو کامل حس می‌کنم! می‌ترسم که تصمیم بگیرم.

در گفتگو با همکار:

احساس می‌کنم این مدیر ما، کاملاً دچار فوبیای تصمیم گیری شده. از یک طرف اعلام کرده که علاقمند است مجموعه را کوچکتر کند، از طرف دیگر در تصمیم گیری نهایی و امضای دستور این کار، درمانده است.

در کامنت گذاشتن زیر نوشته‌های شبکه های اجتماعی – در پاسخ به کسی که شعری نوشته: نه با یار توان بود، نه بی یار توان رفت…

دوست عزیزم. شما دچار فوبیای تصمیم گیری شده اید. بهتر است یک بار تصمیم نهایی را بگیرید. اگر میتوانید بی یار بمانید، این کار را بکنید و دنیای تنهایی خودتان را بسازید. اگر نمی‌توانید، پس با یارتان ازدواج کنید!

در گفتگو با چند دوست دیگر در یک مهمانی (که آنها هم فوبیای تصمیم گیری را می‌شناسند):

بچه‌ها. نمی‌خوام پیش قضاوت داشته باشم. اما فکر می‌کنم فلانی، دچار فوبیای تصمیم گیری است. کاملاً از رفتارش این رو میشه حس کرد. حتی در علائم چهره‌اش هم دیده می‌شود (در اینجا به تولید دانش هم پرداخته‌ایم و یک شاخه‌ی دیگر از علم را به شاخه‌ی فعلی پیوند زده‌ایم تا ببینیم چه چیزی از آب در می آید!).

ممکن است من از این شیوه برخورد، دفاع کنم و توضیح دهم که: با این کار در حال تلاش برای تمرین آموخته‌ها هستم و این نوع کاربرد گسترده از آموخته‌ی قبلی در زندگی روزمره، کمک می‌کند که این مفهوم در ذهن من بهتر تثبیت شود.

در اینجا پیشنهاد می‌کنم به خاطرات دوران کودکی خود برگردیم. آن زمان که به ما انشا نوشتن یاد می‌دادند و می‌گفتند که هر انشایی، مقدمه می‌خواهد و بعد مطالب مختلف را توضیح بدهید و در پایان نتیجه گیری کنید.

ما هم به عنوان مقدمه توضیح می‌دادیم که: آهوی قلم را بر دشت کاغذ می‌لغزانم و …

بعد هم به عنوان متن می‌نوشتیم که هر کسی علم داشته برایش مانده و هر کس ثروت داشته از او دزدیده اند و الان هر کسی که علم دارد خوشحال است و همه ثروتمندان سرطانهایی دارند که حاضرند همه داراییشان را بدهند، ولی خوب نمی‌شوند. و اگر کسی هم می بینیم که علم دارد و ثروت ندارد و سرطان هم دارد و در حال مرگ است، احتمالاً نیت او خوب نبوده و …

بعد هم به عنوان نتیجه می‌نوشتیم: پس علم بهتر از ثروت است و هر کس فکر می‌کند ثروت بهتر از علم است هیچ چیز نمی‌فهمد!

در آن زمان، کم نبودند دانش آموزانی که انشای خود را این طور ساختار می‌دادند:

مقدمه:

…………………….

…………………….

اصل موضوع:

……………………..

………………………

نتیجه:

……………………..

……………………..

بعدها که بزرگتر شدیم، یاد گرفتیم که مقدمه و اصل و نتیجه، چیزی در ذهن ماست و نباید بر روی کاغذ بیاید. ساختار انشای ما نشان می‌دهد که ما فرق مقدمه و اصل موضوع و نتیجه را می‌فهمیم یا نه.

نگاهی به اشعار حافظ بیندازید. چقدر واژه‌ی «عرفان» در این نوشته‌ها به کار رفته؟ چه حجمی از اشعار حافظ، فضای عرفانی دارد؟ با خواندن بخش عمده‌ای از اشعار او، ما در فضای عرفان تنفس می‌کنیم اما خود این واژه، تمام ابیات و غزل‌ها را فرا نگرفته است.

نگاهی به نوشته های مک لوهان در مورد رسانه بیندازید. هیچ جا نگفته که: دوستان. من الان می‌خواهم کمی با نگاه آینده پژوهانه برای شما صحبت کنم. او صحبت‌هایش را انجام داده و امروز حرف‌هایش را به عنوان مصداقی از پژوهش در آینده‌ی ناموجود و خودش را به عنوان پیامبر حوزه رسانه مطرح می‌کنند.

نگاهی به محصولات اپل به عنوان بت خلاقیت – در نگاه بسیاری از عاشقان تکنولوژی – بیندازید. در معرفی کدام محصول میگوید:

Our creative team, created a new creative product

خلاقیت از دامنه واژگان آنها حذف شده و دامنه محصولات آنها را فرا گرفته است.

حالا اگر من بودم و در ایران می‌خواستم همان محصول را تولید کنم، روی تمام بیلبوردها می‌نوشتم: حاصل خلاقیت ایرانی!

حرفهای راسل اکاف در مورد تفکر سیستمی را بخوانیم. خارج از فضای کلاس – که فضای یاد دادن و آموزش قطعاً استثنا هست – چقدر واژه‌ی سیستم و تفکر سیستمی را در خاطرات و تحلیلها و نوشته‌هایش می‌بینیم؟ بسیار کم. اما در جمله جمله‌ی حرفهایش می‌توان این دغدغه ها را دید.

نوشته های نیچه را بخوانیم. چقدر واژه‌ی فلسفه در آن نوشته ها تکرار شده؟ بسیار کم. اما هر آنچه گفته شده فلسفه است.

***

این مثالها کم نیستند. وقتی خودمان را مقید می‌کنیم که در دام واژه ها نیفتیم، مفاهیم در ذهن و زبان ما جاری می‌شوند.

این جمله را که یک مشاور مدیریت در یک جلسه به یک مدیر می‌گوید نگاه کنید:

به نظر من، شما اول باید نیازهای لایه‌های پایینی هرم مازلو را کاملاً ارضا کنید و سپس به تدریج به انگیزانندهایی مانند ادراک کارکنان از عدالت سازمانی فکر کنید و در نهایت بکوشید که به لایه‌های بالاتر مانند خودشکوفایی کارکنان باشید.

حالا به جملات مشاور دوم توجه کنید:

بچه ها مشکلات خیلی ساده‌ای دارند. حقوق آنها مدتهاست پرداخت نشده. به آنها گفته می‌شود که پول نداریم. برای تامین هزینه های رفت و آمد خود دچار مشکل هستند. کارمندان شما، اخیراً در راستای سیاست‌های صرفه جویی، قند چای خود را از خانه می‌آورند و از آن سو، شما به همان آبدارچی گرسنه، می‌گویید که در مسیر آمدن به شرکت، برای سگ شما چند عدد مرغ خریداری کند! چنین فضایی ملتهب است. چنین مجموعه‌ای هر لحظه در آستانه‌ی فروپاشی است. اما شما همین هفته، در جلسه با همکارانتان، از کاهش خلاقیت در سازمان گفته‌اید. خلاقیت ذهن آزاد و روحیه خوب می‌خواهد. نه دستور مدیریتی!

به نظر می‌آید که هر دو نفر، مفاهیم مدیریتی را می‌شناسند.

اما نفر اول، یا به تازگی با مفاهیمی مانند عوامل انگیزشی و بهداشتی و نظریاتی مانند مازلو آشنا شده، یا اینکه خودش را ضعیف و غیرمعتبر می‌بیند و با جمله سازیهای مدیریتی، اعتبار می‌خرد و یا اینکه آمده است که جیب مدیر را خالی کند و برود.

به نظر می‌رسد در نفر دوم، این بحث‌ها درونی شده. مدتها از مطالعه آنها و تجربه آنها گذشته. دیگر جمله سازی با واژه‌های علمی، نه برایش جذابیت دارد و نه اعتبار ایجاد می‌کند. او دغدغه‌ی بهتر شدن سازمان را دارد. می‌داند که حرف‌هایی هست که کارمندان می‌بینند و نگفته‌اند و نمی‌توانند بگویند. می‌داند که برخی واقعیت‌ها را اگر در پوششی از واژه‌ها و مفاهیم تخصصی بپوشانیم، زیبا و قابل پذیرش نمی‌شوند. بلکه عقیم می‌شوند!

 ***

این دانشجویانی را که تازه از کلاسهای شخصیت شناسی بیرون می‌آیند دیده اید؟

وقتی با او بحث می‌کنی می‌گوید: ببین! تو ترکیب خطرناک افرودیت – هرمس هستی! من می‌فهمم و می‌ترسم که قربانی کسی مثل تو شوم!

اگر این فرد، دیشب از کلاس شخصیت شناسی بیرون آمده باشد، این هیجان زدگی او قابل درک است. اگر یک ماه پیش کلاس را تمام کرده باشد، باز هم این حرف زدن او را می‌توان تا حدی فهمید (دوستی داشتم که کلاس مذاکره من را شرکت کرده بود و تازه با مفاهیم اولیه مذاکره آشنا شده بود. می‌گفت: محمدرضا. حیف است که این همه پول داده‌ام و فقط گه گاه از این لغت استفاده کنم. باید آنقدر زیاد این کلمه را به کار ببرم، که قیمت کلاس سرشکن شود و اقتصادی تر باشد!).

اما اگر بعد از یکسال، هنوز این کلمات در گفتار من وزن غالب را دارند، احتمالاً من آنها را هضم و درک نکرده ام.

همین فرد، احتمالاً یک سال بعد، وقتی دانش شخصیت شناسی را هضم و جذب کرد،‌ در شرایط مشابه چنین خواهد گفت:

تو زیبایی و جذابیت را در اوج داری. به خودی خود، حتی به پذیرفتن وعده‌های نادرست تو، وسوسه می‌شوم. قدرت کلامی تو هم بالاست و به معجزه‌ی کلمات، می‌توانی حتی مخالف حرف خودت را هم اثبات کنی. بپذیر که من، در برابر پذیرفتن حرف تو، حتی وقتی با منطق خودم تطبیق دارد، تردید کنم.

شاید این فرد،‌ چند سال بعد، حتی این جملات را هم نگوید. حرفهای طرف مقابل را بشنود. سکوت کند. لبخندی بزد و در هنگام جدا شدن، تمام شنیده‌ها را به فراموشی بسپارد.

وقتی شکر را در آب می‌ریزی و هم میزنی، آب شیرین می‌شود، اما دانه های شکر دیگر دیده نمی‌شوند. وقتی قطره جوهری را به ظرف آبی اضافه می‌کنی، بعد از مدتی قطره‌ی جوهری دیده نمی‌شود. بلکه رنگ آب تغییر کرده است.

اما برای بسیاری از ما، یادگیری نیمه کاره و سطحی به جای حل شدن مفاهیم در ساختار ذهنی و زبانی ما به رسوب مفاهیم منتهی میشود.

من حداقل برای خودم، این قانون را به صورت جدی به کار می‌برم و ثمرات زیادی از آن دیده ام. جز در فضای آموزش و کلاس و درس، به سراغ اصطلاحات نمی‌روم. برای بیان آنها تلاش می‌کنم از جملات توضیحی و توصیفی استفاده کنم و هر وقت این قاعده را رعایت می‌کنم می‌بینم که مفاهیم، بهتر از گذشته در ذهن و زبانم، جای گرفته‌اند.

پی نوشت نامربوط

دوستی داشتم که می‌گفت:  محمدرضا. هر جامعه‌ای در مسیر تاریخ خود، مدتی عدالت و آزادی و رفاه را فریاد می‌زند و این کلمات، به واژه‌های فراگیرش تبدیل می‌شوند. پس از آن، به تدریج عدالت و آزادی و رفاه از کلام محو می‌شوند و در تک تک تصمیم های افراد، در تک تک رفتارهایشان و در ساختار اقتصادی و سیاسی و فرهنگی آنها جای می‌گیرد. اگر دیدی که این واژگان، از دامنه سخنان روزمره‌ی حاکمان حذف نشده‌اند، بدان که عدالت و آزادی و رفاه، هنوز رسوب کلامی هستند و نه مفاهیمی جاری در جامعه.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+423