فایل صوتی آموزشی حرفه‌ای گری در محیط کار

در دورانی که انسانها روی کاغذ و بر اساس مجوزها و گواهینامه ها و تاییدیه ها، بیش از هر زمان دیگری شبیه یکدیگرند،
اثربخش ترین ابزار متمایز شدن و متمایز ماندن، حرفه ای گری است.

Category: گفتگو با دوستان

درباره‌ی آن بیست نفر – روش‌های نادرست کتابخوانی

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: سامان عزیزی / پوریا صفرپور / علی طاعتی مرفه / میم

توضیح: مدتی پیش مطلبی منتشر کرده بودم و در آن دو تصویر از اتاقم را با فاصله‌ی زمانی ۱۵ سال (یا شاید بیشتر) نشان داده بودم. در جایی از آن مطلب، به بیست نویسنده / متفکر اشاره کرده بودم که هدفم این بوده که برای مطالعه‌ی آنها وقت بگذارم و بخش قابل توجهی از آثار آنها (یا لااقل آثار مطرح آنها) را مطالعه کنم. کاری که به مرور زمان و طی پانزده  سال اخیر انجام شده است.

در زیر آن مطلب، سامان و پوریا و علی و میم (که البته برای شما میم است، وگرنه هویت پنهان ندارد) در مورد آن بیست نفر (یا تعدادی از آن بیست نفر) پرسیده بودند.

آنچه در ادامه می‌آید به این موضوع مربوط است.

اصل حرف من:

امروز که مرور می‌کنم، می‌بینم اون کار من چندان درست نبوده.
یا اگر بخوام به شکل دیگری بگم، به نظرم نسبت دستاوردهای چنین تصمیمی به چنان وقت و انرژی که صرفش شد، رضایت بخش و دل‌چسب نبوده.

چند تا ایراد توی اون روش می‌بینم.
یکی هدف گذاری «بیش از حد بلندمدت».
بعید می‌دونم کسی به سادگی منکر اهمیت هدف گذاری بلندمدت بشه. اما به نظرم اگر افق هدف گذاری ما بیش از حد بلندمدت باشه، خودش مشکلات دیگه‌ای ایجاد می‌کنه.
اگر من در مثلاً بیست و یکی دو سالگی، یه سری «اسم‌های بزرگ» می‌شنوم یا می‌شناسم، به هیچ وجه نمی‌شه نتیجه گرفت که وقتی ۳۰ سالم میشه، هنوز اون آدمها برام جذاب هستند یا آشنایی با اونها برام مفیده یا اصلاً به مسیر فکری و زندگی من مربوط هستند.
به نظرم در کتاب خوندن، واقعاً باید یک یا دو یا سه جلد کتاب، دم دست آدم باشه. آدم بخونه. بعد در نهایت تصمیم بگیره که کتابها یا مطالعات بعدی یا آدم‌های بعدی که می‌خواد از طریق خوندن کتابهاشون با اونها هم‌نشین بشه، چه کسانی باشند.
نمی‌گم تمام آثار ولتر رو خونده‌ام. چون زیاده. اما خیلی برای خوندن ولتر وقت گذاشتم. لااقل آثار مطرحش رو به فارسی یا انگلیسی خونده‌ام (فرانسه بلد نیستم).
الان که فکر می‌کنم می‌بینم که بخش زیادی از حرف‌ها و نوشته‌ها و نمایشنامه‌های ولتر و چالش‌ها و دغدغه‌هاش، به شرایط خودش و به شکاف فرهنگی عمیق در فرانسه و تفاوت های فرهنگی فرانسه و انگلستان مربوط هست. حتی چالش‌های ولتر و تنش‌هایی که در مواجهه با مذهبی‌های متعصب داره، جنسش با چالش‌هایی که ما الان در کشور خودمون بین متفکرین و متحجرین داریم، کاملاً متفاوت هست.
شاید من اگر امروز می‌خواستم به یک دوست، آشنایی با ولتر رو پیشنهاد کنم، پیشنهاد می‌کردم به جای مطالعه‌ی مستقیم نوشته‌های ولتر، یک زندگی‌نامه از ولتر بخونه و مسیر زندگی اون رو ببینه.
ما گاهی در مورد موفق بودن یا شکست خوردن آدمها به لحظه‌ی مرگشون و قضاوت جامعه در مورد اونها در لحظه‌ی مرگ نگاه می‌کنیم (من هم جاهایی به علت ملاحظاتی چنین اشاره‌هایی داشته‌ام).
اما یک واقعیت وجود داره که ولتر خیلی خوب به ما یاد می‌ده. ولتر رو حتی «خاک هم قبول نمی‌کرد». مسیحیان اجازه نمی‌دادند در قبرستان شهر دفن بشه. مخالفانش منتظر بودند که جنازه‌اش رو پیدا کنند و بدنش رو در بیارن و بسوزانند. دوستانش یواشکی و در خلوت، جسدش رو به جای دیگه‌ای بردن.
حداقل یک بار هم تابوتش جابجا شد. اما همه‌ی اینها نمی‌تونه نقشی که اون در تاریخ توسعه اندیشه‌ی اروپا داشت رو زیر سوال ببره.
به عبارتی امروز برای من، ولتر فقط یک پیام داره: اون هم اینکه ممکنه برای رستگاری و نجات یک قوم تلاش کنی و اون قوم و اون نسل، به جای تشویق تو رو تنبیه کنه:

تو نمی‌توانی بر اساس قضاوت جامعه در مورد خودت، در مورد نقشی که در قبال جامعه‌ات داشته‌ای قضاوت کنی.

تازه، ولتر نمونه‌ی کسی است که امروز، او را در فرانسه، اروپا و جهان، به بزرگی می‌شناسیم.

به سادگی می‌توان تصور کرد و پذیرفت که افراد زیادی بوده و هستند که ممکن است نامی از آنها در تاریخ نمانده باشد، اما نقشی که بر تعیین مسیر تاریخ داشته‌اند، بیشتر از نام آوران تاریخ باشد.

به هر حال، حرفم این است که ظرف زمان و مکان هم مهم است. برای من که قرار نبوده ولترشناس شوم و به دنبال این تخصص نبوده‌ام، آورده‌ی ولتر در زندگی‌ام، بی توجهی به ارزش‌های جاری اکثریت بوده است. چیزی که امروز می‌دانم می‌شد آنها را از زندگی‌ او (و خیلی از بزرگان دیگر) بدون مراجعه‌ی مستقیم (یا دقیق یا جامع) به آثار مکتوب‌شان کسب کرد.

اشکال دیگری که در آن سبک مطالعه وجود داشت درک نادرست از مفهوم کتاب مرجع بود.

خیلی از ما، در لطیفه‌ها و شوخی‌هایمان، کسانی را که یک لغت نامه را از ابتدا تا انتها می‌خوانند مورد تمسخر و استهزا قرار می‌دهیم. اما در برخی زمینه‌های دیگر، رفتار مشابهی را نشان می‌دهیم. ویل دورانت به نظرم برای من چنین اشتباهی بوده. ویل و آریل دورانت، جمله‌ای ننوشته‌اند که من نخوانده باشم. اما امروز که فکر می‌کنم می‌بینم آن هم کار درستی نبوده. تاریخ تمدن، یک کتاب مرجع است. خوب است آن را داشته باشی. خوب است اوقات فراغت خودت را برای مطالعه‌اش صرف کنی. خوب است برای بررسی برخی رویدادهای تاریخی، به کتاب تاریخ تمدن مراجعه کنی و روایت دورانت‌ها را هم بخوانی. اما از صفر تا صد خواندن آن کتابها، به نظرم تصمیمی اشتباه بود و شاید اگر کسی بالای سرم بود که به من این را می‌گفت، دچار چنین اشتباهی نمی‌شدم.

امروز وقتی به دوستانم هدیه می‌دهم، یا خلاصه‌ی تک جلدی تاریخ تمدن را می‌دهم، یا کتاب لذات فلسفه و یا تاریخ فلسفه. کتاب تفسیرهای زندگی هم برای کسی که به ادبیات جهان علاقمند باشد و اهل خواندن داستان باشد جذاب و خواندنی است.

کتاب مقدمه‌ای بر تاریخ تمدن هم که بسیار کم حجم اما عمیق و ارزشمند است (و بعد از به پایان رسیدن کل مجموعه نوشته شده است) قطعاً ارزش خواندن دارد.

اما به جای نشستن و خواندن برگ برگِ آن مجموعه، به نظرم گزینه‌های بهتری وجود داشته است که من از آنها غافل بوده‌ام.

 البته در آن فهرست، علامه جعفری هم بودند که این بخت را داشتم که بارها از نزدیک هم محضرشان را درک کنم.

علامه جعفری را از بزرگترین فیلسوفان اسلامی می‌دانند. البته راستش من با واژه‌ی فیلسوف اسلامی یا فیلسوف مسیحی راحت نیستم. چون قاعدتاً فیلسوف به فلسفه متعهد است و نه دین و اگر هم دین را تایید می‌کند به اعتبار متد فلسفی است و نه اینکه فلسفه را به اعتبار پاسخ دینی آن تایید کند.

به هر حال، در نگاه من – به عنوان یک فرد کاملاً غیرمتخصص – عمق نگاه ایشان به دین و فلسفه و شناخت عمیق از مکاتب فکری جهان باعث شده است که به یکی از بزرگترین متکلمان اسلامی (یا شاید به تعبیر بهتر متالهین) تبدیل شوند. کمتر کسی را می‌شناسم که ایشان را بشناسد و دوست نداشته باشد.

خوشبختانه هنگامی که نوبت به علامه جعفری رسید، فرق کتاب مرجع و غیرمرجع را فهمیده بودم و از این جهت، به شیوه‌ای بهتر توانستم از نگاه ایشان به مثنوی و نهج البلاغه – در حد فهم بسیار محدود خودم – استفاده کنم.

همیشه نقل کرده‌ام که وقتی در دوران دبیرستان خدمت ایشان رسیدم، ایشان به عنوان مهر و تفقد از من پرسیدند: قرار است چه شغلی را دنبال کنی؟ گفتم: دوست دارم معلم شوم (آن موقع هم معلم خصوصی بودم. اما آنجا به همان یک جمله اکتفا کردم).

گفتند: مثال زدن را فراموش نکن. این بشر بسیار عجیب است. مجردات را نمی‌فهمد.

وقتی داشتند رو بر می‌گرداندند زمزمه کردند: حتی وقتی می‌گوید مجردات را می‌فهمم، مجردات را نمی‌فهمد.

من آن موقع، مفهوم واژه‌ی مجرد را چندان نمی‌فهمیدم، اما توصیه‌ی ایشان در مورد مثال زدن در خاطرم ماند.

احتمالاً حدس می‌زنید که نیچه و شریعتی هم در آن فهرست بوده‌اند. از این هر دو هم، چیزی نمانده که نخوانده باشم. البته در مورد نیچه، باید تاکید کنم که خواندن و فهمیدن، دو مقوله‌ی مستقل است. در مورد شریعتی، شکاف خواندن و فهمیدن کم‌تر است.

این سال‌ها، که مطالعات آن سال‌ها را مرور می‌کنم، می‌بینم که شریعتی، بیش از هر چیز می‌تواند در هنر حرف زدن و نوشتن و ادبیات، معلم خوبی باشد.

به عبارتی، مدت‌ها طول کشید تا بتوانم بخش‌هایی از آموزه‌هایی را که از او فرا گرفتم به فراموشی بسپارم. با این حال، در مورد شریعتی به طور خاص، نباید فراموش کنیم که حرف‌هایش، می‌تواند شیوه‌ی اندیشیدن ما را تغییر دهد. مثلاً نگاه بیرونی (Outsider View) از جمله دیدگاه‌هایی است که شریعتی به شکل ضمنی، بسیار خوب به ما می‌آموزد.

شاید همین آموخته است که کمک می‌کند در بلندمدت، آموزه‌های خود او را هم از نقطه‌ای بیرون از جهان او ببینیم و او را به نقد بنشینیم.

از همین روست که همیشه در نقد شریعتی، محتاط بوده‌ام. اگر چه به تعبیر سروش، لباس ایدئولوژی را به زحمت بر تن دین کرد که قطعاً پیکری فربه‌تر از ایدئولوژی داشت و او در ترسیم این تصویر بی‌قواره، نقش کوچکی نداشته است.

آلبر کامو و سارتر هم، قاعدتاً به علت عشق من به شریعتی، به فهرست اندیشمندان مورد علاقه‌ام افزوده شدند و سراغ کتابهایشان رفتم. اما حرف زدن از آنها فرصت و تخصصی می‌طلبد که من – لااقل امروز – از آن بهره‌مند نیستم.

+281
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برای جواد عزیزان: در مورد ترجمه‌ی لغت Consciousness

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: جواد عزیزان

حرف‌های جواد (در زیر عکس گل کنار پنجره یا هدیه‌ی ناخوانده)

کدامیک برای ترجمه لغت Consciousness صحیح تر است، هوشیاری یا خود آگاهی ذهن؟
تئوری هوشیاری چیست و قوانین آن کدامند؟
آیا انسان ها می توانند هوشیاری ذهنی خود را تقویت کنند؟ (مراحل رشد هوشیاری ذهن کدامند؟)
آیا می شود انسان به سطحی از هوشیاری برسد که بدون انجام برخی از کارها، حافظه اش فکر کند که آن کار را واقعا انجام داده است؟
ارتباط هوشیاری با تمرکز چیست؟
چگونه هوشیاری می تواند باورهای (ادارک) ما را تغییر دهد؟

پیش نوشت صفر: این مطلب، احتمالاً برای غالب دوستان من جذاب و مفید نیست و صرفاً به احترام یکی از دوستانم نوشته شده. پیشنهادم این است که به جای خواندنش، وقت خود را صرف کار مفیدتری کنید.

پیش نوشت یک: جواد جان.
با توجه به اینکه قصد من این است که در بخشی از کتاب پیچیدگی به این بحث بپردازم (و اگر صادقانه بگویم، آن بخش‌ها نوشته شده، مشکل این است که چگونه مسیر رسیدن به آن بخش‌ها را بنویسم و تدوین و تالیف کنم) ترجیحم این است که در اینجا به صورت دقیق وارد چنین بحثی نشوم.
نه صرفاً به خاطر اینکه جای دیگری برای آنها در نظر گرفته‌ام، نیز به این علت که در فضایی چنین تنگ و بدون مقدمه و موخره، احتمال اینکه نتوانم آنچه را در ذهن دارم به درستی منتقل کنم، زیاد است.

اما صرفاً به این انگیزه که این کامنت تو – که به ندرت کامنت می‌گذاری – بی‌جواب نمانده باشد، چند نکته به ذهنم می‌رسد که شاید مناسب باشد اینجا بنویسم.

لازم به تاکید است که من فعلاً فقط حدود دو سال است که به صورت جدی در این زمینه مطالعه و بررسی و تحقیق می‌کنم و به عبارتی، در آن تازه وارد هستم. احتمالش کم نیست (البته زیاد هم نیست) که در آینده دیدگاه متفاوتی داشته باشم.

در جمله‌های آتی، عبارت‌های «من فکر می‌کنم» و «به نظر من» و «در حال حاضر بر این باور هستم» و … را به قرینه‌ی معنایی حذف کرده‌ام. در عین حال، می‌توانی این عبارات را به تک تک جملات زیر بیفزایی.

اصل بحث:

اولین نکته‌ای که به نظرم می‌رسد این است که ما با یک سه گانگی مهم مواجه هستیم که نباید از آن غافل شویم.

ما علاوه بر مغز، از اصطلاح ذهن هم استفاده می‌کنیم. به عبارتی علاوه بر Brain اصطلاح Mind را هم به کار می‌بریم.

در حالی که Mind ما به ازاء مشخص فیزیولوژیک ندارد و قابل درک‌تر است اگر تعریف ماروین مینسکی را بپذیریم که Mind is what the brain does.

ذهن، نامی است که ما بر فعالیت مغز می‌گذاریم.

به تدریج می‌بینم که لایه‌ی سومی هم شکل گرفته است که به نظرم شاید شفاف‌ترین شکل آن را باید در کار جان لاک دید. جان لاک، در کتابی که در مورد Human Understanding نوشته، Consciousness را چنین تعریف می‌کند: آگاهی ذهن از آنچه در درونش می‌گذرد (رابطه‌ی جان لاک و نیوتون و تعامل این دو و تاثیر این دو بر یکدیگر داستان شگفت و عمیقی است که بررسی آن فرصتی مستقل می‌طلبد).

به هر حال تا اینجا به سه واژه رسیده‌ایم:

  • مغز
  • ذهن (آنچه به عنوان رفتار مغز یا ویژگی مغز ظهور می‌کند)
  • Consciousness (آگاهی ذهن از آنچه بر آن می‌گذرد)

اگر این نگرش را بپذیریم، شاید ترجمه‌ی خودآگاهی ترجمه‌ی دقیق‌تری باشد. همان چیزی که اعراب هم به آن وَعی می‌گویند و عباراتی مانند الوعی القومی (خودآگاهی ملی) و ماوراء الوعی (ناخودآگاه) را به کار می‌برند.

به نظرم می‌رسد که هوشیاری، بیشتر معنایی علمی دارد و به نظرم برای پزشکان قابل درک‌تر است. چنانکه آنها از GCS (شاخص گلسکو) استفاده می‌کنند و به کمک این شاخص فاصله‌ی بین انسان در شرایط کاملاً هوشیار تا فردی را که کامل به حالت کُما رفته است بیان می‌کنند.

من به شخصه، بیانی را که اینشتین از مفهوم Self (خود) داشته بیشتر می‌پسندم و خودم هم نزدیک به او فکر می‌کنم:

A human being is a part of the whole called by us universe, a part limited in time and space.

He experiences himself, his thoughts and feeling as something separated from the rest, a kind of optical delusion of his consciousness.

This delusion is a kind of prison for us, restricting us to our personal desires and to affection for a few persons nearest to us.

Our task must be to free ourselves from this prison by widening our circle of compassion to embrace all living creatures and the whole of nature in its beauty.

(توضیح: اینشتین این مطلب را در یکی از نامه‌های خود به دختری ۱۹ ساله که خواهر جوان‌تر خود را از دست داده بود نوشته. اما من دسترسی به مجموعه‌ نامه‌های اینشتین نداشتم و متن بالا را از کتاب تکنولوژی اطلاعات و فلسفه اخلاق‌ نقل کرده‌ام).

اینشتین مفهوم خود را یک داوری آلوده به خطا در انسان‌ها می‌داند و اینکه انسان‌ها به اشتباه بین خود و بقیه‌ی عالم مرزی کشیده‌اند.

اگر چه اینشتین از این حد فراتر نمی‌رود، اما بر این باور هستم که با این نگرش، قاعدتاً خودآگاهی را هم یک واژه‌ی نادرست می‌دانسته است. چون نمی‌شود به چیزی که اصالت ندارد، آگاهی داشت.

مولوی خودمان هم تعبیر مشابهی دارد:

بحر وحدانی است، فرد و زوج نیست

گوهر و ماهیش غیر موج نیست

به عبارتی فکر می‌کنم خود و خودآگاهی، وقتی شکل می‌گیرند که موجودی بانهایت با وجودی بی‌نهایت مواجه شود (واژه‌ی بانهایت را از دکتر سروش وام گرفته‌ام و به نظرم تعبیر زیبایی است. اگر چه او آن را در فضایی دیگر و با هدفی دیگر به کار می‌برد).

اگر نهایت یا مرز را به عنوان یک خطای ادراکی بپذیریم – که من چنین باور دارم – اصل ماجرا زیر سوال می‌رود.

نمی‌دانم یادت هست یا نه، متنی را در سال ۹۳ نوشته بودم و در میانه‌ی سال ۹۴ تکمیل و بازنشر کردم. هم در نسخه‌ی ۹۳ و هم در نسخه‌ی تکمیلی ۹۴ (که عنوان چرکنوشته بر آن بود) ذکر کرده بودم که یکی از دغدغه‌هایم نوشتن درباره‌ی مفهوم تمرکز در سیستمها و بی علاقه بودن به پذیرش واقعیت توزیع شده و نیز قائل شدن به مفهومی به نام مرز و نداشتن درک از مفهوم پیوستگی است.

آنچه امروز نوشتم و آنچه به بهانه‌ی پیچیدگی نوشته‌ام و می‌نویسم، به نوعی ادامه‌ی همان هدفی است که دو سال از نوشتن و انتشارش می‌گذرد.

البته منظور من این نیست که مفهوم خود و خودآگاهی قابل اطلاق و قابل استفاده نیست. بلکه می‌خواهم بگویم که این مفاهیم از طریق مغز Emerge شده‌اند و به عبارتی متجلی شده‌اند و ظهور کرده‌اند. همچنان که قبلاً مثال زده‌ام و گفته‌ام که دما و فشار بر خلاف جرم، اصالت ندارند. بلکه ظهور می‌کنند و همچنانکه موفقیت و شکست، با هیچ اندامی در بدن ما متناظر نیستند و در وجود انسان ظهور و بروز پیدا می‌کنند.

آگاهی از موفقیت و شکست، یک آگاهی واقعی است. توهم نیست. اما آگاهی از یک واقعیت بیرونی هم نیست. نامی است که ما بر نوعی از چینش رویدادها و جنبش‌ها و حرکت‌های مولکول‌ها و سلول‌ها گذاشته‌ایم.

بنابراین، آیا می‌توان برای افزایش خودآگاهی تلاش کرد؟ قاعدتاً بله. چنانکه برای افزایش دما می‌شود تلاش کرد و حتی علم، ابزارهایی هم در این زمینه اختراع کرده و در اختیار ما قرار داده است.

بر این اساس، به نظرم بهتر است مفاهیمی مانند تمرکز، هوش، هوشیاری و توجه را از مفاهیمی مانند ادراک و آگاهی و خودآگاهی جدا کنیم.

چون گروه اول، مفهوم پردازی دقیق‌تری دارند و به شیوه‌ی علمی، قابل سنجش و مطالعه هستند. گروه دوم، جنس متفاوتی دارند.

در عین حال، فکر می‌کنم شکافی عظیم و پرنشدنی بین فهم انسان امروزی و انسان گذشته از مفاهیم ادراک و آگاهی و خودآگاهی وجود دارد.

به عبارتی، فکر می‌کنم کسی که امروز به مطالعه‌ی این مفاهیم می‌پردازد، با خواندن از ارسطو تا کانت و دکارت، هیچ چیز مفیدی به دست نمی‌آورد (من البته عمده‌ی آثار ایشان را خوانده‌ام). چنانکه امروز برای درک نجوم، مطالعات شیوه‌ی محاسبه‌ی ظهور سلطان صاحبقران که ابوریحان در کتاب التفهیم لاوائل الصناعه التنجیم به دست داده است، کمک نخواهد کرد و ممکن است بیش از اینکه به راه یافتن به منزل مقصد منتهی شود، ما را در راهی نادرست گم کند.

+115
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برای پویا شیخ حسنی: در مورد طراحی ساختار سخنرانی یا کلاس

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: پویا شیخ حسنی

پیش نوشت: در یکی از #لحظه نگارها تحت عنوان یادداشت‌ها، تصویری از یادداشت‌های خودم مربوط به فایل صوتی حرفه ای گری را گذاشته بودم که پویا، زیر آن مطلبی نوشت که احساس کردم شاید بتوان چند سطری در مورد آن توضیح داد.

حرف پویا این بود:

محمدرضا. چطور ذهنت را برای چنین ارائه ای منسجم میکنی و پازل نقشه اش را تو ذهنت ترسیم میکنی؟
مثلا تو این فایل صوتی، جدای معرفی و جمعبندی که بنظر من اهمیتش بیشتر از بقیه بحث نباشه کمتر نیست، خودِ اون به پنج مورد میانی و همچنین مثالهاش و مصداقهاش را از بین این همه ورودی که قبلا داشته ذهنتون، چجوری بازخوانی میکنی؟

فکر میکنم نقطه تمایز معلم ها همین دسته بندی ذهنشون، انسجامشون و قفسه بندی و چینش کتابخونه ذهنشون هست.

توضیحات من:

پویا. قطعاً بهتر از من می‌دونی که هر کس در این کارها سبک شخصی خودش رو داره و سبکی که من استفاده می‌کنم ممکنه برای تو مفید نباشه و بالعکس، شیوه‌ای که تو به کار می‌گیری، ممکنه برای من اثربخش نباشه.

با توجه به اینکه مطمئن هستم حواست به این نکته هست و همین‌طور با اطمینان از اینکه مطالب مربوط به #مهارت سخنرانی در متمم رو خوندی، من چند نکته که به ذهنم می‌رسه و نسبت به اونها مقید هستم رو می‌نویسم.

مطمئنم که می‌تونی موارد مفید و مناسبش رو جدا کنی و اونهایی که مناسب سبک خودت نمی‌دونی، کنار بگذاری.

چون این نکات، الزاماً تقدم و تاخر مشخص ندارن، من در قالب چند نکته مستقل بهشون اشاره می‌کنم.

مورد اول: انتخاب عنوان بحث

پویا. ممکنه خیلی از ما، سخنرانی یا درس یا کلاس رو از لحظه‌ای بدونیم که عنوان سخنرانی یا عنوان کلاس روی میزمون قرار می‌گیره.

اما من، معمولاً برای عنوان بحث، اهمیت زیادی قائل هستم. چون کمک می‌کنه که بعدش، ذهنم اطلاعات مفید رو جمع آوری کنه و اطلاع اضافی رو که می‌بینه حذف کنه و کنار بگذاره.

به طور خاص، در مورد هدایای صوتی متمم که سالی یکی دو بار هست، من از پنج یا شش ماه قبل، فکر عنوان هستم و چیزی حدود یک ماه، به این سوال فکر می‌کنم که عنوان بحث باید چی باشه.

یه تصویر مبهم توی ذهنم هست و یه حرف‌هایی که احساس می‌کنم خوبه گفته بشه. اما هیچ چارچوبی نداره. معمولاً هر اسمی به ذهنم برسه توی موبایل و نرم افزار Wunderlist که همیشه روی موبایل دارم ذخیره می‌کنم.

شاید برات جالب باشه بعضی از اسم‌هایی که توی اون یک ماه جمع شد رو بدونی:

  • چه کنیم که بهتر استخدام شویم؟
  • نقشه راه پیشرفت شغلی
  • حرفه ای گری
  • استخدام پذیری
  • اخلاق کسب و کار

در این مرحله، من یه سری حرف کلی توی ذهنم بوده که دنبال برچسب براشون می‌گشتم و حالا باید ببینم کدوم برچسب براشون مناسب‌تره.

خیلی از اسم‌ها حذف شدن. مثلاً اخلاق کسب و کار رو به این علت حذف کردم که موضوع گسترده‌ای است و بحث‌های زیادی رو شامل می‌شد که من قصد نداشتم بهشون – الان در این فایل – بپردازم. احساس کردم برای مخاطب نارضایتی میاره. یعنی اگر تو تیتر رو ببینی اخلاق کسب و کار. موضوعات و سرفصل‌های متعددی در ذهنت تداعی می‌شه که انتظار داری اونها رو بشنوی و اگر فقط بخشی از اونها رو بشنوی، مستقل از کیفیت مطالب، به خاطر برآورده نشدن انتظاراتت ناراضی می‌شی.

استخدام پذیری یا Employ-ability هم به همین علت حذف شد. وگرنه به نظرم اسم خیلی خوبی بود. البته ایراد دیگه این بود که خیلی حرف‌هایی که توی ذهنم بود صرفاً به درد تازه کارها نمی‌خورد. بلکه اتفاقاً برای مدیرها قابل استفاده بود.

نهایتاً اسم حرفه ای گری در محیط کار انتخاب شد. البته قبلش حرفه‌ای گری در محیط کسب و کار بود که بعد دیدم، کار می‌تونه از جنس انتفاعی (کسب و کاسبی)‌ نباشه. اما حرفه‌ای گری در اون معنا داشته باشه.

ممکنه به نظرت بیاد که این وسواس برای عنوان خیلی زیاده. اما واقعیت اینه که به نظرم، اگر عنوان درست برای یک سخنرانی یا فایل صوتی انتخاب بشه، بخش زیادی از کار تموم شده. بقیه‌اش رو تا حد خوبی می‌تونی با کمی تلاش و دقت، درست کنی.

حالا تو یه عنوان داری و چند ماه وقت. این عنوان باعث می‌شه وقتی داری مطلبی می‌خونی، کلاسی می‌ری، به شرکتی سر می‌زنی، جایی با مردم در تعامل هستی، مطالبی که به نوعی به این عنوان مرتبط هستند، بهتر یادت بمونن. مطالب غیرمرتبط هم راحت‌تر فراموش بشن.

مورد دوم: جستجوی مدل و مفهوم پردازی

در این قسمت هم، با فرض اینکه حرف‌های مربوط به #مدل سازی و مفهوم پردازی یادت هست، حرف زیادی برای گفتن ندارم.

سعی می‌کنم کمی سرچ و جستجو کنم ببینم چه مدل هایی برای اون بحث وجود داره. مثلاً می‌تونی خیلی ساده Models of Professionalism رو سرچ کنی و بیست تا لینک اول رو باز کنی و بخونی.

همین‌طور با سرچ کردن Professionalism Conceptualization هم می‌تونی تلاش‌هایی که برای مفهوم پردازی در این زمینه شده رو ببینی. به نظرم ده تا بیست تا لینک اول رو نگه کنی عالیه.

حالا یه Semantic Table یا جدول معنایی درست می‌کنم. به این مفهوم که وقت خوندن این مطالب، می‌بینم چه مفاهیم و کلماتی هست که خیلی‌ها بهش اشاره می‌کنن؟

این جور وقت‌ها خودم رو همیشه جای یک روبوت می‌ذارم.

به این مثال فکر کن: به تو مجموعه کلمات یک متن رو می‌دن. می‌گن عنوان متن هست: دارایی.

تو می‌خوای ببینی منظور اصلی متن و محور کلیدی اون چیه.

منظور از این دارایی می‌تونه دارایی‌های مادی و معنوی یک شرکت باشه. می‌تونه ثروت یک خانواده باشه. می‌تونه اداره‌ی دارایی باشه.

از کجا می‌فهمی کدومه؟ (جمله‌ها رو نداری. فقط کلمه‌ها رو داری).

تو می‌دونی که اگر منظور دارایی به عنوان یک سازمان باشه احتمالاً واژه‌هایی مثل سازمان مثل اداره مثل مالیات مثل درآمد مثل صورت وضعیت مثل معافیت و … به احتمال زیاد توی متن هست.

به مجموعه‌ی این کلمات، می‌گن ماتریس سمانتیک دارایی (به عنوان سازمان).

حالا برگردیم سر بحث خودمون.

من از خودم می‌پرسم ماتریس سمانتیک حرفه ای گری در محیط کار شامل چه کلماتی هست؟

این‌ها رو جمع می‌کنم.

در مورد خاص حرفه ای گری در محیط کار، به کلماتی مثل اخلاق و تعهد و انصاف و شایستگی و مهارت و قضاوت و اختیار و تفویض رسیدم.

لیست اصلی حدود ۵۰ کلمه شد.

حالا می‌گم اینها باید کلمات اصلی حرف من باشند. تا بتونم ادعا کنم که تم اصلی حرف‌ها، حرفه ای گری هست.

قاعدتاً در اینجا اگر بخوای سخنرانی آکادمیک انجام بدی، باید مناسب‌ترین مدل یا مناسب‌ترین مفهوم پردازی رو انتخاب کنی.

اما قاعدتاً در یک فایل صوتی آموزشی که مخاطب عمومی گوش می‌ده، کسی این انتظار رو نداره و این برای من خیلی مزیت محسوب می‌شه.

بنابراین، من به جای وفادار بودن به یک مدل مشخص، سعی می‌کنم مدل‌ها رو کنار هم بگذارم و شکل کامل‌تری از اونها رو بسازم.

مثلاً شاید در مدل هایی که برای حرفه ای گری در پرستاری وجود داره، المان هایی باشه که در حرفه ای گری برای معلم یا حسابدار هم قابل استفاده باشه.

طبیعتاً اگر محیط دانشگاهی باشه، اینجا نمیشه سوپ مدل‌ها رو درست کنی. بلکه اگر قصد داری مدل‌ها رو ترکیب کنی،‌ باید متودولوژی درستی داشته باشی و مطالعه کنی و اثبات کنی که ترکیب مدل‌ها، هنوز یک مدل ارزشمند و دقیق و قابل استفاده هست.

اما در حد فایل صوتی، قاعدتاً قضاوت خود آدم می‌تونه قابل اتکا باشه.

البته من در مورد حرفه ای گری این شانس رو داشتم که مدل هایی که پیدا کردم، چندان متفاوت و یا لااقل متعارض نبودند و از این جهت کمتر اذیت شدم.

حالا تو یک عنوان داری و یک مدل داری و یک ماتریس سمانتیک که بستر کلی حرف‌های تو رو مشخص می‌کنه.

مورد سوم: جستجوی کتابهای مرتبط

این حرفی که می‌زنم کاملاً سلیقه‌ایه. اما نظر شخصی من اینه که فقط با مقاله خوندن، آدم نمی‌تونه توی یک حوزه صحبت کنه یا اگر صحبت کنه خیلی واضح هست که چند تا مقاله خونده. خیلی بهتره که چند تا کتاب هم پیدا کنیم و مطالعه کنیم.

خوبی کتاب اینه که نویسنده خودش مقالات زیادی خونده و احتمالاً بر موضوع اشراف و تسلط داشته که تونسته اونها رو کنار هم قرار بده و یک کاخ بزرگ از آجر مقالات و مطالعات و تحقیقات بسازه. پس می‌تونه به تو هم کمک کنه که چرخ رو از اول اختراع نکنی.

اگر شانس بیاری و چند تا کتاب با چارچوب‌ها و مدل‌های ذهنی متفاوت ببینی که عالیه.

من چهار یا پنج کتاب پیدا کردم که بعضی‌هاش رو توی فایل هم اسم بردم. بهتر از همه شاید کتاب دیوید مایستر بود و دو کتاب که به اخلاق کسب و کار مربوط می‌شدن. اما برای تکمیل توضیحات من مفید بودن ‌(یکی کتابِ هوسمِر که خیلی معروفه و دیگری Responsible Company که یکی دو فصلش خیلی برای من مفید بود. خصوصاً برای اینکه تصویر بهتری از استقلال حرفه ای در ذهنم شکل بگیره).

قاعدتاً اگر عنوان و مدل و ماتریس سمانتیک داشته باشی، از بین گزینه هایی که می‌بینی می‌تونی به سادگی خیلی کتابها رو حذف کنی و کتابهای مناسب رو پیدا کنی و بخونی.

مورد چهارم: ملات برای صحبت‌ها

خوب تا اینجا من عنوان دارم. مدل دارم (که عملاً تیتر سرفصل‌ها یا فایل‌ها رو مشخص می‌کنه). کتابهای مرجع دارم که حرفم رو مستند کنم و خودم مطمئن باشم که موضوع رو بهتر فهمیدم.

اما فعلاً این خیلی خشک و رسمی هست.

در مرحله‌ی بعد نیازمند چیزی هستی که بهش می‌گن Short Story. نمی‌دونم به فارسی چی می‌خوای ترجمه‌اش کنی. من لغت ملات رو خیلی دوست دارم. همون گِلی که بین آجرها قرار می‌گیره و اگر چه ظاهراً کم ارزش به نظر میاد، اما هیچ ساختمونی بدون اون شکل نمی‌گیره.

ملات باید در چند جمله قابل خلاصه کردن باشه یا حتی کمتر از ۱۰۰ کلمه (حالا می‌گم ۱۰۰، نگو چرا ۹۰ یا ۱۱۰ نیست. همین‌طوری یه چیزی گفتم).

ملات می‌تونه یک داستان کوتاه باشه.

یک تحقیق کوتاه باشه

یک شعر باشه.

یک ضرب المثل باشه و یا هر چیز دیگه که به موضوع مربوطه.

البته فکر می‌کنم برای تو که معلمی رو دوست داری و بهش فکر می‌کنی، باید عین من، یه دفترچه‌ی ملات داشته باشی (من با Google Docs این دفترچه رو درست کردم و دارم).

هر وقت چیزی می‌بینم که به نظرم جایی قابل خرج کردنه، اون رو در حد چند ده کلمه می‌نویسم و اسم کتاب یا مقاله یا لینک سایت و هر چیزی که می‌تونه در مراجعه‌ی بعدی بهم کمک کنه کنارش می‌نویسم.

طبیعتاً چون موضوع بحث رو چند ماه قبل انتخاب می‌کنم، ملات اختصاصی هم قابل تامین هست. ملات عمومی هم که همیشه هست.

بذار برات چند نمونه ملات که الان داخل فایل دارم و هنوز به درد نخورده بنویسم:

  • جف بزوس مدیر آمازون، دوست داره خط حمل بار به کره ماه تاسیس کنه.
  • خیلی از دانشگاه‌های معتبر دنیا، دوره های رسمی تشخیص Fake News گذاشتن.
  • یه نفر برای اینکه بفهمه چرا گورخرها راه راه هستن، چهل سال تمام زندگیش رو گذاشته. الان گزارشش شده یه کتاب. اولش توضیح داده که البته من یقین ندارم چیزی که می‌گم درست باشه.

یه نکته مهم هم خساست در خرج کردن ملات هاست.

ببین. هر کدوم از این ملات‌هایی که الان بهت گفتم به همراه حدود ۵۰۰۰ عنوان مشابه که الان توی فایلم هست، می‌تونن یه پست اینستا باشن یا یه توییت توییتر یا یک پست وبلاگ یا چیزی شبیه این.

اما خیلی خطرناک و اشتباهه که من اینها رو اونطوری خرج کنم.

اینکه چرا گورخرها راه راه هستند یا اینکه یه آدمی چهل سال وقت گذاشته این رو بفهمه، جذابه. اما اگر من این رو اینجا بنویسم، یا توی اینستا بنویسم و تو بخونی و وقت بذاری و لایک کنی و حال کنی و نقل کنی و همه‌ی اینها، هیچ خاصیتی نداره.

من فقط وقت تو رو گرفتم و سرگرم شدی و یه جورایی این نوع محتوا، نقش شراب رو ایفا می‌کنه. لحظه‌ای سرخوش می‌شیم.

پس من باید این رو اون‌قدر نگه دارم که یک زمانی که بحث دیگری داشتم که برای مخاطب مفید بود، در جای خودش به عنوان ملات خرج بشه. فکر می‌کنم شبکه های اجتماعی یکی از ایرادهاشون اینه که انقدر خرج کردن دستاوردها رو دمِ دستِ ما گذاشتن که وقتی می‌خوایم بشینیم حرفی بزنیم، می‌بینیم هیچ خرده ملات و Short Story نداریم که قبلاً خرج نکرده باشیم. یا اینکه اگر هم داریم، استفراغ بقیه است.

فکر کنم استفراغ لغت خوبی نیست. بهش می‌گن Viral Content. یعنی یکی می خوره. خوشش میاد. هضم و دفع می‌کنه. بعدی می‌خوره. خوشش میاد هضم و دفع می‌کنه و نهایتاً در قالب تعداد بازدید یا به اشتراک گذاری، می‌تونی آمار این هضم و جذب و دفع‌ها رو ببینی.

خوب با ملات کمی بحث قابل تحمل‌تر می‌شه.

مورد پنجم: یادداشت برداری

خوب. حالا می‌رسیم به قسمت ساده‌تر بحث.

اگر همه‌ی اون کارها رو انجام داده باشی یادداشت برداری یکی دو روز بیشتر زمان نمی‌بره. بعضی‌ها یادداشت‌هاشون رو کامل و باجزئیات و کلمه به کلمه می‌نویسن. بعضی‌ها مثل من، تیتر وار.

پیشنهاد من اینه که به اندازه‌ای که برات امکان‌پذیر هست، تیتروار بنویسی. هر چقدر بیشتر بهتر.

دو علت برای دفاع از این پیشنهادم دارم.

علت اول اینکه وقتی داری حرف می‌زنی و از رو نگاه می‌کنی، لحن حرف زدنت هر چقدر تلاش کنی طبیعی نمیشه. اما وقتی جمله کامل جلوت نیست، خیلی طبیعی‌تر میشه.

علت دوم به این مسئله برمی‌گرده که اگر بخوای جایی حضوری حرف بزنی یا سخنرانی کنی (یا حتی در مثل من در استودیو ضبط کنی) اگر لحظه‌ای نگاهت از روی کاغذ برداشته بشه یا تپق بزنی یا یادت نیاد که دقیقاً جمله چی بوده، استرس زیادی پیدا می‌کنی.

اینجا فقط می‌دونی که بحث سر موضوع X هست و هر جور بگی موفق شدی.

خیلی از کسانی که می‌بینم در سخنرانی‌ها یا حرف زدن، استرس پیدا می‌کنن، جملاتی رو به شکل کاملاً دقیق حفظ می‌کنن یا می‌نویسن و می‌خوان عین همون ‌ها رو بگن. اولین باری که به هر علت دچار انحراف شدن و کلمه‌ای جابجا شد،‌ تمرکزشون رو چنان از دست می‌دن که به زودی نمی‌تونن دوباره سر رشته کلام رو در اختیار بگیرن.

این فعلاً چند تا نکته‌ی اولیه که به ذهنم رسید. قاعدتاً اگر جایی ناقص گفتم یا نکته‌ی دیگه‌ای هست که باید بگم، تو یا بچه ها اگر این زیر بگید و من هم بدونم، حتماً می‌نویسم.

پی نوشت خیلی نامربوط: ظاهراً آن‌طور که من در دهخدا دیدم، ملاط درست است. اما چون امروز ملات رایج‌تر است من از دیکته‌ی نوع دوم استفاده کردم. فکر می‌کنم ماجرای این کلمه شبیه اتو و اطو یا تهران و طهران باشد.

+156
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برای محمد صادق: درباره‌ی وانمود کردن

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: محمدصادق اسلمی

توضیح: بحثی که محمدصادق مطرح کرد به نظرم مهم بود. به همین علت با وجودی که جواب کامل یا دقیق یا قابل اتکایی برای آن بحث نداشتم، تصمیم گرفتم آن را در قالب یک مطلب مستقل در روزنوشته‌ها مطرح کنم تا هم خودم چند جمله‌ای بنویسم و هم فضایی ایجاد شود که بقیه‌ی دوستان، نظرها و حرف‌هایشان را مطرح کنند تا شاید در نهایت با خواندن همه‌ی حرف‌ها و دیدگاه‌ها، هر کدام از ما بتوانیم به پاسخی مناسب شرایط خودمان برسیم.

بحثی که محمدصادق در زیر مطلبی که به نشریه گاردین پرداخته بودیم، مطرح کرده:

این سوال بعد از خوندن #انواع محتوا در متمم برام ایجاد شد. بعد از خوندن این مطلب (خودافشایی گاردین) احساس کردم شاید این فضا برای مطرح کردنش بهتر باشه.
اونجا گفته شد که: از مطرح کردن نقاط ضعف و منفی (به طور معقول) نترسید. در دنیای به هم پیوسته‌ی امروز، صداقت علاوه بر ارزش اخلاقی، ارزش اقتصادی نیز دارد.
میخواستم بدونم نقش دروغ در بازاریابی محتوا چیه؟

مثلا فرض کنیم من کسب‌وکاری دارم که قراره برای اون بازاریابی محتوا انجام بدم. خب مطمنا در ابتدا وضعیت مناسبی توی بازار ندارم.

اینجا من باید خودم رو بهتر از اونی که هستم جلوه بدم یا همونی که الان هستم؟ مثلا محصولی تولید شده و الان میخوایم این محصول فروش بره، حتی با دانستن این که نسبت به محصول دیگر رقبا ضعیفتر است نباید آن را در حد یا بالاتر از آنها معرفی کنیم و اگر این کار را کردیم اعتماد دیگران نسبت به ما از بین نمی‌رود؟
به نظر من: بعضی نقاط کلیدی هستند.و بر روی انتخاب مخاطب تاثیرگذار است.

مثلا کیفیت یک محصول،یاتعداد مخاطب برای یک روزنامه.در صورت منفی بودن آمارها،یا نباید اعلام کرد یا بیش از حد واقعی جلوه داد. بعضی نقاط برای مخاطب کمتر مهم‌اند مانند درآمدهای یک روزنامه، شاید صداقت در این موارد حتی باعث اعتماد و طبق گفته متمم ارزش اقتصادی نیز بشود.
به نظر تو محمدرضا اصلا بزرگ‌نمایی یا بهتر بگم دروغ در بارازیابی محتوا جایی دارد یا نه؟

***

محمدصادق. من چند تا نکته به ذهنم می‌رسه که چون پیوستگی خاصی نداره، اونها رو بدون ترتیب مشخص و به صورت تفکیک شده مطرح می‌کنم. امیدوارم با حرف‌هایی که خودت و دیگران بعداً در این مورد اینجا می‌نویسید، همه مون بتونیم به جمع‌بندی بهتری برسیم.

پیش نوشت بسیار نامربوط: پیشوند وا در فارسی، پیشوندی جالب و دوست‌داشتنی است. لااقل برای من دوست‌داشتنی است و احساس می‌کنم حرف‌های زیادی در دل کوچکش پنهان کرده. وا به صورت مستقل معنایی نداره. اما در اکثر موارد، وقتی به ابتدای واژه‌ای افزوده می‌شده، شدت و عمق مفهوم رو می‌رسونه. انگار تا آخرین مرز قابل تصور جلو رفتیم.

رهیدن معنای مشخصی داره. اما آخرین حد رهیدن رو می‌گیم وارهیدن.

رسته به خودی خود به معنای رها شدن است. رستگار هم از همین خانواده است. اما وارسته آخرین حد از رهایی است.

مانده خود تمام معنای ماندن را در خود دارد. اما وامانده آخرین حد ماندن است.

همچنانکه پسین، خود به معنای آخرین است. اما واپسین تاکیدی بر اینکه واقعاً در مورد آخرین حرف می‌زنیم. به همین علت معمولاً واپسین لحظات به لحظات نزدیک مرگ گفته می‌شود.

بر این اساس، اگر نمودن را به معنای نمایش دادن در نظر بگیریم، وانمود کردن را شاید بتوان به معنای نمایش دادن افراطی در نظر گرفت. به این معنا که چیزی را بیش از آنچه هست و فراتر از آنچه می‌تواند باشد بنماییم و بنمایانیم.

نکته‌ی اول: محمدصادق. فکر می‌کنم نکته‌ای که تو مطرح می‌کنی، فقط به #بازاریابی محتوا یا حوزه‌هایی از این دست محدود نیست. سوال و چالش و نکته‌ی بزرگ‌تری است که ارزش داره یک بار (یا بارها) بهش فکر کنیم و سعی کنیم جواب مناسبش رو پیدا کنیم.

من اسمش رو می‌گذارم وانمود کردن. به این معنا که یا چیزی رو که نیست، ادعا می‌کنیم داریم. یا ویژگی رو که داریم، بیش از آنچه واقعاً داریم نمایش می‌دیم و روش تاکید می‌کنیم.

توی فرهنگ‌های دیگه هم مفاهیم مشابهش رو داریم. مثلاً عبارت معروف Fake it till make it (انقدر به شکل مصنوعی و دروغین نمایشش بدهید تا بالاخره واقعاً به همان تبدیل شوید).

این توصیه اتفاقاً در بسیاری از حرف‌ها و سخنرانی‌های انگیزشی هم مطرح می‌شه.

خیلی‌ها ازش دفاع می‌کنند و البته خیلی‌ها هم منتقدش هستند.

نکته‌ی دوم: من معمولاً برای اینکه در ذهن خودم تکلیفم با یک پیشنهاد یا راهکار یا ادعا مشخص بشه، حالت‌های حدی اون رو در نظر می‌گیرم.

وقتی این بحث رو اولین بار دیدم از خودم این دو تا سوال رو پرسیدم:

  • آیا شرایطی هست که این راهکارِ وانمود کردن، کاملاً غیراخلاقی باشه؟
  • آیا شرایطی هست که این راهکار، کاملاً از نظر اخلاقی قابل دفاع باشه؟

درباره اولی، می‌تونم مثال‌های زیادی رو تصور کنم. مثلاً کسی که مدام می‌گه از یک دانشگاه خارجی دکترا گرفته. انقدر می‌گه و انقدر به اعتبار این دروغ، از مردم پول می‌گیره که بتونه بالاخره یه روز بره اون کشور خارجی و ساکن بشه و دکترا بگیره.

این راهکار جواب می‌ده. اما به نظرم اخلاقی و قابل دفاع نیست.

درباره‌ی دومی هم، اینکه کسی وقتی می‌خواد جلسه‌ی یک کارفرمای قوی و ثروتمند بره، اگر لازم شده لباس قرض کنه و با یه لباس خیلی شیک و گرون‌قیمت و تمیز و مرتب بره. اگه این کار رو نکنه ممکنه به خاطر پیش‌داوری‌ها، فرصت کارکردن با کارفرماهای قوی رو از دست بده. اما با این کار می‌تونه کارهای بهتر به دست بیاره و پروژه‌های بهتری بگیره و چند سال دیگه، خودش به بقیه لباس قرض بده.

با این دو مثال (که البته هر دو بر مبنای اصول شخصی و باورهای من هست و ممکنه نظر تو یا دوستان دیگه فرق داشته باشه)، در کل به نتیجه می‌رسم که وانمود کردن یا Fake it till make it چیزی نیست که کسی بگه همیشه درسته یا همیشه نادرسته.

کسانی که به صورت مطلق از این دیدگاه دفاع می‌کنند یا مطلق ردش می‌کنند، احتمالاً دارن اشتباه می‌گن.

خصوصاً وقتی کارهای کسانی مثل امی کادی، نشون می‌ده که وانمود کردن اینکه تو شجاع هستی یا جسور هستی یا اعتماد به نفس داری، واقعاً می‌تونه روی شجاعت یا جسارت یا اعتماد به نفس تو تاثیر بذاره.

نکته‌ی سوم: فکر می‌کنم تاکید بر ویژگی‌هایی که نداریم، احتمال از دست دادن اعتماد رو افزایش بده. ببین. من موافقت یا مخالفی با خودروهای چینی در صنعت خودرو ندارم. چون نه تخصصش رو دارم. نه تجربه‌اش رو. ضمن اینکه می‌دونم خودروساز‌های چینی محدوده‌ی بسیار گسترده‌ای از کم کیفیت یا کیفیت بالا رو شامل می‌شن.

اما وقتی می‌بینم یک برند چینی چند وقت پیش تبلیغ می‌کنه: اصیل. و این رو روی همه‌ی بیلبوردها می‌نویسه، خنده‌ام می‌گیره. حالا ما اگه قد دوست‌مون کوتاه هست و می‌خوایم ازش تعریف کنیم، از زیبایی چهره‌اش بگیم. با رعنا رعنا کردن، ایشون قد رعنا پیدا نمی‌کنه که.

یا برند چینی دیگه‌ای رو دیدم که تبلیغ کرده بود: مثل هیچکس. این هم معلومه از چه نقطه ضعفی ریشه می‌گیره. انقدر همه گفتن این محصول و اون محصول مثل این و اونه. داره مقاومت مذبوحانه می‌کنه که بگه نه.

اما یه زمانی تبلیغ دیگه‌ای دیدم که بیشتر دوستش داشتم: کیفیت را گران نخرید.

بازم می‌گم، من کاری به واقعیت محصولات ندارم. اما این شعار حس بهتری به من می‌ده. پیام پنهانش اینه که مراقب باشید پول کیفیت بدید. نه فقط پول برند.

فکر می‌کنم ما اگر هوشمندانه فکر کنیم، ممکنه بتونیم بدون نیاز به توسل به ادعاهای بدون پشتوانه موفق بشیم.

مثلاً من اگر رسانه داشتم و تازه شروع به کار کرده بودم و مخاطبم زیاد نبود، شاید شعار تبلیغاتیم رو چیزی شبیه این می‌گذاشتم که: به نظر شما افزایش تعداد مخاطب در یک رسانه، چه تاثیری بر صداقت در آن رسانه دارد؟

شاید شعار فرعی‌ هم این می‌شد که: ما به خبر متعهد هستیم، نه به مخاطب.

یادمه چند سال پیش تو یه شهری، یه نشریه‌ی محلی دیدم تبلیغش این بود که: نیامده‌ایم تا ماندگار شویم. آمده‌ایم تا هستیم، درست بگوییم.

اتفاقاً هنوز هم هست.

نکته‌‌ی آخر: در کل فکر می‌کنم اگر من و تو یه کاری رو شروع کردیم، حتی اگر روز اوله و تازه کار هستیم، احتمالاً معتقدیم که وجه تمایزی داریم.

اگر نداریم که بهتره وقت خودمون و بازار و مخاطب رو نگیریم. اگر هم داریم، روی همون تاکید کنیم.

اگر محصول من کیفیتی بهتر از بقیه نداره، لابد چیز دیگه‌ای داره که من به موفق شدنش امید دارم. خوب همون رو مطرح کنم.

دوستی که سالها یکی از برندهای مطرح کشور رو داشت، یک برند تازه راه ‌اندازی کرده بود. واقعاً هم زحمت کشیده بود. من روز افتتاح که اونجا حاضر شدم دیدم روی دیوار زده Since 1987 یا چیزی شبیه این.

فکر کن سال ۲۰۱۶ میری افتتاح یک برند کاملاً‌ جدید و این رو روی دیوار می‌بینی.

حست بد میشه. درسته برند قبلی شما از سال‌های قبل بوده. اما این برند که امروز افتتاحیه گرفتی براش، جدیده.

اگر معتقدی که رمز موفقیت یک برند، قدمتش هست، اشتباه کردی که برند جدید تاسیس کردی.

اگر معتقدی که رمز موفقیتش قدمت نیست و چیزهای دیگری است (که احتمالاً چنین است) خوب روی همون چیزهای جدید تاکید کن.

راجع به این نوع بحث‌ها، تحلیل‌ها و مثال‌های زیادی قابل طرحه. امیدوارم بقیه‌اش رو از بچه‌ها بشنوم. مطلب من بیشتر در حد طرح مسئله بود تا تحلیل.

+185
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش