Category: گفتگو با دوستان

برای حامد: در مورد روند گسسته شدن مفهوم هویت

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: حامد (و البته زهرای عزیزم و معصومه جان و مهشید عزیز و شاید دوستان دیگرم)

پیش نوشت یک: مطلبی را تحت عنوان مدیریت دوستی‌ها و ارتباطات برای دوست خوبم معصومه نوشته بودم و در زیر آن چند بحث مطرح شد که فکر می‌کنم خواندن این نوشته، مستلزم مرور آنها باشد. با توجه به اینکه محور اصلی حرف من، با الهام از صحبت‌های دوست قدیمی و خوبم حامد است، من فقط  قسمتی از حرف حامد را اینجا می‌آورم، اما همچنان فکر می‌کنم مرور دقیق‌تر آن بحث و کامنت‌ها مفید باشد.

یه نکته هست که برام جای سوال داره، مطلبی که در نوشته قبل هم به نوعی بهش اشاره شد، بی وفایی مشتریان. برای من جای سوال هست که بحث وفاداری در دوستی در مدل ذهنی که تبیین کردی چه جایگاهی داره. آیا پارادایم جدید اینطور اقتصا میکنه که تعریف وفاداری در دوستی یا با عبارت قدیمی ترها “پای رفاقت نشستن” تجدید نظر بشه؟ اصلا مطابق با این مدل ذهنی تا کجا باید به یک دوستی، ارتباط با آشناها و … پایبند بود؟ اینکه ببینیم سطح دغدغه ها و تفکرات و مشغولیات های اطرافیان پایین تر از ماست کفایت میکنه که ارتباطاتمون باهاشون محدود بشه؟

پیش نوشت دو: به تک تک جملات من در این نوشته و سایر نوشته‌هایم، می‌توان کلماتی مانند شاید و به نظر می‌رسد و در حال حاضر چنین فکر می‌کنم و قبلاً چنین فکر نمی‌کردم و بعداً ممکن است چنین فکر نکنم و قطعاً اینها نظر و برداشت شخصی است اضافه کرد. من فقط برای خلاصه نویسی، آنها را نمی‌نویسم. اما لطفاً همیشه حرف‌های من را با همین قیدها بخوانید. حتی وقتی گاهی از سر غفلت یا غرور یا جهل، عکس آن را ادعا می‌کنم.

پیش نوشت سه: احساس می‌کنم واژه‌ی گسسته در ادبیات فارسی،‌ کمی دارای بار معنایی منفی باشد. اما من اینجا لغت گسسته را به عنوان معادل واژه‌ی Discrete و با بار معنای کاملاً خنثی به کار می‌برم. به عبارتی گسسته‌تر شدن مفهوم هویت از نظر من، صرفاً گزارش یک مشاهده است، نه جشن گرفتن برای یک روند است و نه ابراز تاسف برای یک تغییر.

پیشنوشت چهار:

حامد جان. من عادت عجیبی در فکر کردن دارم که شاید بد نباشد اینجا و به بهانه‌ی بحث تو در مورد وفاداری و پای رفاقت نشستن آن را در قالب یک خودافشایی، مطرح کنم: بعضی از عادت‌ها، بعضی از رسوم، بعضی از ارزش‌ها، چنان در ذهن ما تثبیت شده‌اند و در قالب یک پیام والد به کودک جایگاه عمیقی را به خود اختصاص داده‌اند که ما در تجزیه و تحلیل آنها ناتوان می‌شویم.

وقتی می‌خواهیم از آنها دفاع کنیم، احساس می‌کنیم که شاید گرفتار سوگیری مثبت به نفع آنها هستیم و وقتی می‌خواهیم آنها را نقد کنیم، احساس می‌کنیم که شاید به یک مقاومت متعصابانه و سطحی‌نگرانه گرفتار شده‌ایم.

من هر وقت واژه یا عبارت یا رسم یا مراسم یا هر چیزی از این جنس را می‌بینم و می‌خواهم در ذهن خودم آن را ارزیابی کنم، چند سوال را می‌نویسم و پیش رویم می‌گذارم.

گاهی چند دقیقه یا چند ساعت یا چند روز، به آن سوال‌ها نگاه می‌کنم. بعد تازه شروع می‌کنم به اصل موضوع فکر می‌کنم.

این سوال‌ها، درست مانند قهوه‌ای که در فروشگاه عطرفروشی، بوهای قبلی را از سر ما می‌پراند و ذهن‌مان را برای استشمام بی‌طرفانه (یا کم‌طرفانه‌ی) بوها آماده می‌کند، مقدمه‌ای می‌شوند تا در مورد آن موضوع، ساده‌تر و بهتر فکر کنم یا تصمیم بگیریم یا بنویسم و حرف بزنم.

اجازه بده بعضی از این سوال‌ها را – بدون اینکه تلاش کنم بین این سوالات و موضوع بحث، ارتباط مستقیم ایجاد کنم – با هم مرور کنیم:

  • چنین اصل یا ارزش یا سنتی چه زمانی آغاز شده یا علت شکل‌گیری آن چگونه بوده؟
  • آیا به صورت لحظه‌ای آغاز شده؟ یا می‌توان روندی را برای رشد آن در نظر گرفت؟ (همان بحث رویداد یا روند)
  • اگر در طول زمان شدت و حدت تغییر کرده – که احتمالاً کرده – این تغییرات چگونه و در اثر چه عواملی بوده است؟
  • آیا این ارزش یا رسم یا فرهنگ، در پاسخ به یک نیاز یا یک مشکل به وجود آمده؟ اگر چنین بوده، آن مشکل یا نیاز چه بوده است؟
  • چه بخش‌هایی از این ارزش یا رسم یا فرهنگ، ارزشمند است و جزو دستاوردهای نوع انسان (یا یک فرهنگ خاص) محسوب می‌شود و من موظف هستم که آن را به دیگران و نسل‌های آتی منتقل کنم؟
  • آیا می‌توانم اصلاح یا تغییر یا تعدیلی در آن ایجاد کنم تا با نیازها و مشکلات و چالش‌های امروز تطبیق بیشتری داشته باشد؟
  • آیا آن مفهوم هنوز هم تاریخ مصرف دارد؟ تا منقضی شده و با تلاش و زحمت و ضرب و زور هم احیا نمی‌شود؟

شیوه‌ی فکر کردن و تحلیل کردن، درست مانند شیوه‌ی لباس پوشیدن، شخصی و سلیقه‌ای است. معلوم نیست لباسی که بر ذهن تو می‌نشنید، بر اندامِ فکر من هم، بنشیند و شیوه‌ی اندیشیدن من هم، برازنده‌ی تو و مدل ذهنی تو باشد.

با این حال، دوست دارم توضیح بدهم که من، وقت فکر کردن به یک موضوع (مثلاً همین وفاداری و ایستادن پای دوستی) تلاش نمی‌کنم سوالات فوق را به صورت منفرد و تک تک پاسخ بدهم. فکر می‌کنم چند بار مرور این سوالات (برای من گاهی بیست یا سی یا حتی صد بار هم می‌شود) ذهن را آماده می‌کند که پاسخ و قضاوت و تحلیلی کلی در مورد آن موضوع را بزاید و استخراج کند.

آنچه در ادامه می‌بینی، حاصل این فرایند ذهنی است.

این را گفتم که بی‌ربط بودن بخش‌هایی از آن را پیشاپیش ببخشی.

اصل مطلب:

واژه‌ای هست که فکر می‌کنم درک آن (یا تلاش برای درک آن) راهگشای درک بسیاری از مفاهیم دیگر باشد. آن واژه هویت است.

هویت، به همان اندازه که به سادگی درک می‌شود و در زبان و ادبیات ما مورد استفاده قرار می‌گیرد، پیچیده و دشوارفهم هم هست. اگر صادقانه بگویم، هویت را یک #خطای شناختی می‌دانم. به عبارتی، فکر می‌کنم ذهن وقتی در مسیر رشد و پیشرفت قرار بگیرد، این واژه به تدریج برایش رنگ می‌بازد و زمانی می‌رسد که آن را صرفاً یک کلمه‌ی پوچ متشکل از چهار حرف پوچ می‌داند.

با این حال، الان برای بحث ما واژه‌ی خوبی است و فکر می‌کنم می‌تواند بار انتقال تمام آنچه را در ذهن دارم به دوش بگیرد.

بیا در تاریخ کمی عقب برویم.

اگر موافق باشی فکر می‌کنم سه یا چهار هزار سال کافی باشد. این دوره، دوره‌ای است که ما – نسبت به گذشته‌های دورتر – شناخت کم و بیش خوبی از آن داریم.

در این دوره، هویت به عنوان یک بحث فردی چندان مطرح نبوده. در واقع ما بیش از آنکه با انسان طرف باشیم،‌ با قبیله‌های انسانی مواجه بوده‌ایم.

درست به همان شکل که امروز سخن گفتن از مورچه‌های خانه‌ی ما ساده‌تر از سخن گفتن از مورچه‌ی خانه‌ی ماست.

در این مقطع از تاریخ، اوج مفهوم پیوستگی هویت را مشاهده می‌کنیم.

این پیوستگی در حدی است که ما به جای رابطه‌ی دو انسان، از رابطه‌ی دو قبیله صحبت می‌کنیم.

در اکثر فرهنگ‌های بدوی، سنت جالبی وجود داشته که اگر به این پیوستگی هویت توجه نکنی، نمی‌توانی به سادگی آن را درک کنی:

وقتی کسی از قبیله‌ی الف، یکی از اعضای قبیله‌ی ب را می‌کشته، اعضای قبیله‌ی ب حمله می‌کرده‌اند و عضوی از قبیله‌ی الف را می‌کشته‌اند.

بعد از آن، همه راحت می‌شدند و سراغ زندگی خودشان می‌رفتند.

اصلاً مهم نبود که این کسی که کشته شده، چه ربطی به ماجرا داشته. اصلاً مقصر بوده یا نه.

قبیله‌ی الف، خونی از قبیله‌ی ب ریخته و اکنون باید خونی از قبیله‌ی الف ریخته شود.

حتی قبل از این دوران، تفکر جالب‌تری هم وجود داشته که می‌توانی رد پای آن را در کارهای کلاسیک یونان و نیز افسانه‌های کهن سومری (مثلاً گیلگمش) ببینی.

در آنجا وقتی احساس می‌کردند قرار است اتفاق بدی بیفتد، یکی از چارپایان خود را می‌کشتند. می‌گفتند: قرار است از قبیله خونی داده شود. خون خروس یا گاو را می‌دهیم که خون دیگری ندهیم. یعنی در اینجا، هویت، چتر بزرگی بوده که نه تنها انسان‌های قبیله که حیوان‌های قبیله را هم شامل می‌شده. قبیله باید خون بدهد.

حدود دو هزار سال قبل، به تدریج کمی مفهوم هویت از آن حالت مطلق پیوسته خارج می‌شود و نخستین گسست‌ها اتفاق می‌افتد.

حالا اگر ده بالا، گاوی از ده پایین را کشتند، باید گاوی از آنها کشته شود. منطقی نیست که آنها گاو بکشند و ما آدم بکشیم. یا آنها آدم بکشند و ما گاو بکشیم.

این گسست هویت، یک گام جلوتر هم رفت: هویت بردگان از هویت افراد آزاد جداست. اگر کنیز یا برده‌ای از قوم ما کشته شد، ما نمی‌توانیم فرد آزادی از قوم دیگر را بکشیم. بلکه باید کنیزی یا برده‌ای از قوم دیگر کشته شود. همچنان که فرد آزاد، به جای فرد آزاد کشته می‌شود.

البته اینجا هنوز هویت جمعی وجود دارد. به این معنا که اگر برده‌ای از بردگان قبیله‌ی تو، یکی از بردگان قبیله‌ی من را کشت، قبیله‌ی من کاملاً «همین‌طوری» و «بدون مقدمه و استدلال و تحقیق و تفحص» یکی از بردگان تو را می‌کشد تا بی‌حساب شویم.

حدود دو تا سه هزار سال است که ما مفهوم هویت فردی را بهتر درک می‌کنیم. از زمانی که بحث مسئولیت فردی مطرح شد و سیستم قضاوت شکل گرفت و فرهنگ‌ها توسعه یافتند، کم کم این بحث مطرح شد که: هر انسانی هویت مستقل خود را دارد.

اگر کسی از قبیله‌ی تو، کسی از قبیله‌ی من را کشت، منطقی است که تحقیق کنیم و بررسی کنیم و قاتل را بیابیم و مجازات کنیم.

این مسئله، امروز برای من و تو ساده و بدیهی است. اما یکی از گام‌های بزرگ خروج از جاهلیت بوده و اتفاقاً مورخان – حتی مورخان لامذهب – این نقش بزرگ را عمدتاً به مذاهب و  ادیان می‌دهند. چون مفهوم حسابرسی فردی بیش از هر چیز، در ادیان مطرح شده و مورد توجه قرار گرفته است (فمن یعمل مثقال ذره، مثال خوبی است. یا اینکه تفکیک هویت پسر نوح از خود نوح، که به نظر ما ساده است، تاکیدی بسیار بزرگ و ارزشمند بر هویت فردی است. در دورانی که هویت قومی سایه‌ای پررنگ داشته است) .

قبل از آن، صرفاً در تمدن‌های بسیار توسعه یافته، مفهوم هویت فردی معنا داشت.

یکی دیگر از بحث‌های گسست هویت، بحث شاهزادگان و نجیب‌زادگان بوده است. تصور اینکه ایشان اشراف زاده هستند. «آقازاده» هستند. پس بخشی از هویت پدر را در خود دارند. ضرب‌المثلِ «گیرم پدر تو بود فاضل…» امروز ساده و بدیهی است. اما دو هزار سال قبل اگر همین را در دربار یکی از شاهان ایرانی می‌گفتی، احتمالاً مرگ در انتظارت بود.

طی این چند صد سال اخیر، هر چه بیشتر جلو می‌آییم، مفهوم هویت فردی به عنوان یک هویت گسسته بیشتر مورد توجه قرار گرفته است.

اما هنوز، هویت در طول عمر یکسان فرض می‌شده. البته همیشه هم به عنوان یک چالش مطرح بوده. مثلاً به ماجرای کشتی تِزئوس (Theseus) فکر کن (روایت‌ها مختلف است. من فعلاً این روایت را استفاده می‌کنم):

کشتی تزئوس در بندر پهلو گرفته است. این کشتی را بسیار ارج می‌نهند و قدر می‌دانند. به تدریج که کشتی فرسوده می‌شود، قطعات آن را تعویض می‌کنند و قطعات نو، جایگزین می‌شود. این مسئله تا جایی پیش می‌رود که هیچ قطعه‌ای از قطعات اولیه در آن نیست. آیا این کشتی هنوز کشتی تزئوس است؟

بعضی‌ها (مثل من) بی‌انصاف‌ترند و برای اینکه یک #تجربه ذهنی دشوارتر خلق کنند، سوال دیگری می‌پرسند:

می‌گویند دیوانه‌ای در بندر شهر خانه داشته که چوب‌های قدیمی تزئوس را جمع می‌کرده و با آن برای خود کشتی می‌ساخته. الان که کلیه‌ی قطعات تزئوس تعویض شده، او صاحب یک کشتی کامل است. کدام کشتی را می‌توان تزئوس در نظر گرفت؟ دیوانه فریاد می‌زند که تزئوس واقعی این است. آنچه در کنار بندر است، مجسمه‌ای تقلبی بیش نیست.

الان بحث من، تزئوس نیست. این بحث را بعداً در کتاب پیچیدگی می‌توانیم به خوبی مورد توجه قرار دهیم. فقط می‌خواهم بگویم که بحث گسست هویت، چالش جدیدی نیست که امروز به ذهن من یا تو رسیده باشد. بلکه قرن‌ها ریشه دارد.

به نظر می‌رسد که با شکل‌گیری مفهوم مدرن دولت – ملت (که به شکل مدرن آن، قدمت بسیار کمی دارد و حتی شاید بعد از توماس هابز معنا پیدا می‌کند) هویت گسسته بیشتر و جدی‌تر می‌شود.

امروز تو می‌گویی که محمدرضا، من در دوران پیری، روی فرزندانم یا روی دوستی با تو حساب نمی‌کنم. من بیمه‌ی بازنشستگی دارم. پس حمایت تو را نمی‌خواهم. یا اگر می‌خواهم بیشتر حمایت عاطفی است (البته با توجه به اوضاع صندوق بازنشستگی، فکر می‌کنم همچنان روی من و دختر نازت رها حساب کن).

شکل‌گیری نهادهای مدنی، مرحله‌ی مهمی در گسسته‌تر شدن مفهوم هویت بود. به تدریج، وظیفه‌ی تربیت فرزند بر عهده‌ی مدرسه گذاشته شد (و اکنون سن ورود به مدرسه و مهدکودک از شش و هفت هم کمتر شده) و از سوی دیگر وظیفه‌ی حمایت از پدر و مادر به دولت واگذار شد و از سوی دیگر، وقتی فرزند شغل پیدا نمی‌کند، پدر و مادر به جای اینکه بگویند: خاک بر سر بی‌عرضه‌ی ما که او را مفید و اثربخش تربیت نکردیم، می‌گویند چرا دولت شغل ایجاد نمی‌کند؟

می‌بینی؟ هویت هر روز و هر لحظه گسسته‌تر می‌شود.

همچنانکه در ابتدای متن گفتم، این مسئله را خوب یا بد نمی‌دانم. صرفاً معتقدم که این روند هر روز جدی‌تر می‌شود.

شبکه‌های اجتماعی هم،‌ گام دیگری در مسیر گسسته شدن هویت بوده‌اند. حالا رابطه‌ها ساده‌تر شکل می‌گیرد و ساده‌تر از بین می‌رود.

قبلاً وقتی من می‌گفتم با حامد دوستم، منظور این بود که زمان‌های زیادی با هم بوده‌ایم. یکدیگر را می‌شناختیم و می‌شناسیم و اینکه احتمالاً امروز هم او را ببینم یا با او تماس بگیرم جوابم را می‌دهد. اما امروز می‌پرسند با حامد دوستی؟ می‌گفتم: یک مدت حامد رو فالو می‌کردم. دیگه نمی‌کنم.

همین. تمام شد.

نگرش گسسته به هویت، در تفکر دولت‌مردان و سیاستمداران هم مشاهده می‌شود.

ما امروز با عراق رابطه‌ی خوبی داریم. ممکن است عده‌ای فکر کنند که ما که با عراق جنگ داشتیم. چرا الان اینطوری شده؟

جواب ساده و واضح است: دولت وقت ایران با دولت وقت عراق جنگ داشت. همین.

یا شاید برایت سوال باشد که چرا بسیاری از کشورهای دنیا، اطلاعات و اسناد طبقه‌بندی شده‌ی دهه‌های گذشته را که حتی مخالف خودشان است منتشر می‌کنند؟

بخشی از این رفتار، به این نگرش بازمی‌گردد که: آن رفتارها متعلق به دولت دیگر و شرایط دیگری بوده‌اند. آن هویت، هویت دیگری است و آن دولت این دولت نیست.

این اساساً یکی از گام‌های بزرگ دموکراسی است. که هویت را در هر چهار یا هر هشت سال، گسسته می‌کند و از اول در مورد‌ آن، به تصمیم‌گیری و قضاوت می‌نشیند.

به نظر می‌رسد که امروز، با گسترش ابزارهای ارتباطی و توسعه‌ی ابزارهای یادگیری و فرصت انتقال سریع دانش و تغییر عمیق نگرش، این گسست هویتی بسیار جدی‌تر هم شده است.

همان حرفی که همه گفته‌اند و من هم به شکل‌های مختلف گفته‌ام که احمق بودن، زمانی می‌توانست ناشی از جبر محیط باشد. اما امروز یک انتخاب قطعی و آگاهانه‌ی فردی است. چون برای احمق ماندن و برای نفهمیدن و برای بیشعور ماندن، باید خیلی زیاد تلاش کنیم. همین که کمی حواسمان نباشد، دانش و فهم و شعور ممکن است به شکلی به درون ذهن ما راه پیدا کند. غافل ماندن، امروز یک اتفاق نیست. یک انتخاب است.

حاصل اینکه من تغییر می‌کنم و تو تغییر می‌کنی. من با حامدِ پنج سال قبل دوست بودم. حامدِ پنج سال قبل هم با محمدرضا  دوست بود.

اما آیا امروز، این کسی که روبروی تو ایستاده و می‌گوید من محمدرضا هستم، همان محمدرضا است؟ من «کشتی تزئوسِ به بندر چسبیده‌»ام؟ یا آن کشتیِ دیوانه‌ساز که با چوب‌های خاطرات گذشته، مونتاژ شده‌ام و در میانه‌ی خشکیِ رویاها و خاطرات آن مجنون، ادعای حضور می‌کنم؟

ما همه می‌دانیم که اگر در گذشته پیرها، به خامی جوانی خود می‌خندیدند، امروز من و تو به خامی دو سال قبل خود هم می‌خندیم و دو سال بعد هم قرار است به خامی امروز بخندیم.

به همان اندازه که پیرها، از دوستان دوران جوانی یاد می‌کنند و می‌گویند فلانی، در جوانی همدم و دمخور ما بود، منطقی به نظر می‌رسد که ما هم، دوستی سال قبل یا دو سال قبل یا پنج سال قبل را چنین بعید و دور از دسترس ببینیم.

این حرفی نیست که نیاز به این همه روده‌درازی‌های من داشته باشد. کافی است در اینستاگرام یا تلگرام، حرف‌ها و نوشته‌های دوستان چند سال قبلت را بخوانی و ببینی که بسیاری از آنها چقدر دور شده‌اند.

آیا در این اوضاع، باید برای همیشه از دوستی‌های طولانی خداحافظی کرد و آنها را به دست فراموشی سپرد؟

فکر نمی‌کنم. لااقل فکر می‌کنم هنوز در زمان نوشتن این متن، می‌توان به دوستی‌های عمیق‌ و طولانی فکر کرد.

اما شاید این دوستی‌ها، بیش از گذشته نیاز به هزینه دادن و تلاش کردن دارند.

امروز تو بعد از چند سال، اینجا هنوز هم کلام من هستی و فکرهایت را برای من می‌نویسی و با هم گپ می‌زنیم.

آیا باید انتظار داشته باشم که دو سال دیگر هم اینجا باشی و با من حرف بزنی؟

به نظرم انتظار بی‌جایی است. تو داری رشد می‌کنی. داری یاد می‌گیری. داری قوی‌تر می‌شوی و این کار را تا آخرین لحظه‌ی زنده بودن ادامه می‌دهی.

من اگر می‌خواهم هنوز فرصت هم‌نشینی با تو را داشته باشم، باید تلاش کنم. یاد بگیرم. بفهمم. باید کاری کنم که حامد امروز هم محمدرضای امروز را دوست داشته باشد. چون اگر من از تو بخواهم به خاطر دوستی پنج سال قبلِ حامد قبل با محمدرضای قبل که هیچ کدام الان زنده نیستند، با محمدرضای امروز دوست باشی، این خواسته همان‌قدر احمقانه است که امروز یک ایرانی، به جبران همه‌ی تلخی‌هایی که ما در دوران صدام و جنگ تحمیلی کشیده‌ایم، تصمیم بگیرد به کشور عراق حمله کند.

امیدوارم، مثل همیشه من را به خاطر پراکنده بودن حرف‌هایم ببخشی.



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+150
  

برای معصومه: درباره مدیریت دوستی‌ها و ارتباطات و پیگیری اهداف

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: معصومه

پیش توضیح: برای دوستانی که شاید به اندازه‌ی من، فرصت (و البته وظیفه) ندارند که وضعیت تک تک متممی‌ها را پیگیری کنند، لازم است توضیح بدهم که ما معصومه‌های عزیز زیادی در بین دوستان‌مان داریم. از جمله معصومه‌ها، معصومه فردوس مقدم است و معصومه شیخ مرادی و معصومه شجاعی و معصومه کاپله و معصومه فیض آبادی.

معصومه خزاعی هم یکی از معصومه‌های ماست که این مطلب در مورد یکی از بحث‌های اوست.

مطلبی که معصومه در زیر بحث گفتگو با دوستان نوشته، نسبتاً طولانی است و حتی از بعضی نوشته‌های من هم طولانی‌تر است. اما به هر حال، چون بدون خواندن آن، خواندن آنچه من برای معصومه می‌نویسم، ممکن است نامفهوم باشد، ابتدا حرف‌های معصومه را در اینجا نقل می‌کنم:

این روزها یک مقدار ارتباط برقرار کردن با اطرافیان برام سخت شده، بهتر بگم ارتباط هست اما شاید چندان خوشایند نیست. دیگه تو جمع های خانوادگی یا دوستان مثل سال های گذشته یا حتی سال گذشته لذت نمی برم. میگن تغییر کردی خودم هم قبول دارم خواسته هام خیلی متفاوت تر از گذشته شده، شاید اغراق نکنم اگه بگم بیشترین انرژی رو از گذروندن وقتم در اینجا و متمم بدست میارم.
کتاب خوب خوندن هم برام لذت بخش هست ولی همه اینها باعث شده وقت کمتری رو در جمع بگذرونم. در طول هفته که اداره هستم و خیلی با تمرکز نمی تونم در متمم باشم. آخر هفته یا تعطیلات هم که می خوام به کارهام برسم بادعوت دوست یا خانواده اختلال ایجاد میشه. تو این مدت کوتاه می اومدم و به سبک رفتاری اجتناب برخورد می کردم و گاه در جمع حضور پیدا می کردم اما دلم و فکرم جای دیگه بود. گاهی سعی می کردم یک زمان هایی رو کاملا در اختیارشون باشم اما دیگه شنیدن صحبت ها و وقت گذروندنم در کنارشون، مثل گذشته نشاط آور و انرژی بخش نبود. تصمیم دارم این ارتباط ها رو کمتر کنم شاید به این شکل حداقل زمان هایی رو که در کنارشون هستم خوشایند و لذت بخش سپری کنم. نمی دونم تصمیمم به این شکل مفید تره یا نه. به هر حال هزینه این تصمیم کوچک نیست اما فکر می کنم دستاورد و نتیجه اش مفیدتر باشه.
سوالم اینه شما ارتباطاتتون رو چطور مدیریت می کنید؟ ممنون میشم اگه فرصت کردید برامون از مدیریت ارتباط با اطرافیانتون بنویسید.

پس از اینکه در جواب به کامنت یکی از دوستان خواستید که در سوال پرسیدن بیشتر دقت کنیم و تمرینی را در این زمینه پیشنهاد کردید. بیشتر فکر کردم و حاصل سوالات زیر شد:
۱- سهم ارتباطات شما با اطرافیانتان به چه میزان است؟
۲- شما برای ارتباط با اطرافیانتان چه معیارهایی را در نظر می گیرید؟
۳- بطور کلی آیا ارتباط با اطرافیان جزو دغدغه های شما بحساب می آید؟
۴- کیفیت ارتباط با اطرافیانتان به چه شکلی است؟
۵- آیا ارتباط با اطرافیانتان بر اساس اولویت بندی خاصی صورت می پذیرد؟
۶- پیگیری اهداف تان در اولویت است یا ارتباط با اطرافیانتان؟
۷- در ارتباط با اطرافیانتان رضایت خودتان را بیشتر مدنظر قرار می دهید یا تائید و رضایت اطرافیان؟
۸- برای کاهش گله مندی و دلخوری اطرافیان از ارتباط کم با آنها چه تدابیری اندیشیدید؟
۹- هزینه و فایده ارتباط با اطرافیان در مقایسه با پیگیری اهداف و خواسته های شخصی بر اساس چه معیارهایی می سنجید؟
۱۰- در مسیر زندگی برای دستیابی به اهداف تان از یک سو و داشتن ارتباط با کیفیت مطلوب با اطرافیان از سوی دیگر چه راهکارهایی را پیشنهاد می کنید؟
۱۱- تا چه میزان توانستید ارتباط با اطرافیان را همسو و در راستای اهدافتان مدیریت کنید؟
۱۲- آیا مدیریت ارتباط با اطرافیان و پیگیری اهداف دو مقوله مستقل اند و ارتباطی با یکدیگر ندارند؟
۱۳- در صورتیکه بخواهم این دو مقوله (ارتباط با اطرافیان و پیگیری اهداف) را هم راستا با هم قرار دهم، چه فرایندی را جهت توسعه، تقویت و پیش روی آنها بایستی طی کنم؟
سوال آخر را بعنوان سوال اصلی انتخاب می کنم به این دلیل که فکر می کنم خواسته ام را همه جانبه تر مطرح کردم.
ببخشید فضای زیادی رو برای این سوال اشغال کردم، می خواستم نتیجه ی تمرینم را انعکاس دهم.

توضیحات من در مورد نکاتی که معصومه دستور داده بود بنویسم:

معصومه. برای تو که چند سال است من را می‌شناسی، توضیح واضحات است اگر دوباره تکرار کنم که آنچه می‌نویسم نظر و تجربه‌ی شخصی است و هیچ اصراری بر صحت و دقت آنها ندارم. همچنین توضیح واضحات است اگر بگویم آنچه می‌نویسم تجربه و برداشت و نگرش امروز من است و نمی‌دانم که فردا یا سال بعد یا سالهای بعد – اگر باشم و هنوز بختِ فکر کردن به خودم و رفتارهایم را داشته باشم – همچنان به همین شکل فکر خواهم کرد.

اما به هر حال، این را هم می‌فهمم و در ذهن دارم که تو هم نظر علمی و متقن نخواستی. نظر کاملاً شخصی دوستت را پرسیدی و انتظار شنیدن چیزی بیش از این هم نداری. پس می‌توانم با خیال راحت، بدون “اما و اگر”ها و “شاید و ممکن‌ است‌”ها و “توضیحات عمومی و مشروط کردن‌”ها، هر چه به دل تنگم می‌رسد، بدون آداب و ترتیب خاص بنویسم.

نکته‌ی ششم معصومه: پیگیری اهداف یا ارتباط با اطرافیان؟

نمی‌تونم بپذیرم که هدف زندگی ما انسان‌ها، ایجاد و حفظ ارتباط با اطرافیان باشه. به عبارتی، فکر می‌کنم ما باید هدف‌های متفاوت و احتمالاً مهم‌تر و بزرگ‌تری تعریف کنیم. پس قاعدتاً ارتباط با اطرافیان صرفاً می‌تونه یکی از هدف‌های ما باشه و بعید هم می‌دونم که اولین هدف باشه.

بنابراین، من به خودم (و طبیعتاً به دیگران) حق می‌دم که ارتباط با اطرافیان رو پای هدفی که خودشون فکر می‌کنند بالاتر و مهم‌تر و متعالی‌تر هست قربانی یا تعدیل کنند.

بنابراین، مشخصاً من اطرافیان رو فقط وقتی ارزشمند می‌بینم که در راستای اهداف خودم باشند و لاغیر.

ممکنه این حرف کمی خودخواهانه یا ماکیاولیستی به نظر برسه. اما فکر می‌کنم همه‌ی انسان‌ها همین کار رو می‌کنن (فقط بعضی‌ها حتی انقدر نمی‌فهمن که بفهمن دارن این کار رو می‌کنن. حتی بخش قابل توجهی از والدین با فرزندان همین کار رو می‌کنند).

فکر می‌کنم تفاوت ما انسان‌ها در این نیست که «دیگران رو ابزاری برای اهداف خودمون می‌بینیم یا نمی‌بینیم». تفاوت ما انسان‌ها در این هست که اهدافمون، تا چه حد منافع دیگران رو تامین می‌کنه (یا نمی‌کنه).

همواره گفته‌ام که حتی خیرخواهانه‌ترین رفتارها هم شکلی از خودخواهی در خود دارند و حتی شاید رفتارهای خیرخواهانه‌تر، خودخواهی بزرگ‌تری در خود داشته باشند و این البته ایراد هم نیست.

این را قبلاً‌ نقل کرده‌ام که من معمولاً در مراسم‌های خیریه‌، این را به اطرافیانم یادآوری می‌کنم که وقت کمک کردن به فقیران و کسانی که گرفتار فقر مادی هستند، یادمان باشد که آن‌ها فقیر هستند و ما نیازمند.

ما با غرور و افتخار، در شب‌های عید، در آغاز سال تحصیلی، در خوشی‌ها، هدیه‌ای می‌خریم. حیوانی قربانی می‌کنیم. پولی هدیه می‌دهیم تا احساس کنیم که حق داریم خوش باشیم.

همین. ما «حق خوش‌حال بودن» را «می‌خریم».

وگرنه آن فقیر مستمندی که تمام سال و تمام عمر، زندگی‌اش را کرده، من و تو باشیم یا نباشیم، روزی و زندگی خودش را خواهد داشت. یک شب کمک من و تو، زندگی او را متحول نمی‌کند. اما «حال من و تو» را «متحول» می‌کند.

چند شب پیش، داشتم وارد خانه‌ام می‌شدم که دیدم، زباله گردی داخل سطل زباله می‌گردد. تنها چیزی که در کیفم داشتم یک چک پول ۵۰ تومانی بود. احوال پرسی کردم و چند دقیقه‌ای گپ زدیم و چک پول را به او دادم و گفتم هدیه‌ی کوچک و ناقابلی است.

گرفت و گفت: خدا تو را رحمت کند که به ما رحم می‌کنی.

گفتم: آمین. اما من هنوز چنان وارسته نشده‌ام که به تو رحم کنم. به خودم رحم می‌کنم که وقتی می‌خواهم بخوابم، اگر تو گرسنه بخوابی خوابم نخواهد برد (البته بعداً خانه رسیدم و دیدم غذا ندارم و دیروقت است و نمی‌شود چیزی خرید و گرسنه خوابیدم. امیدوارم او در سطل‌ها چیزی پیدا کرده باشد).

توضیح میان بحث: کمک کردن به زباله گردها و گفتگو با آنها را تجربه کن. آنها در جامعه‌ای که سیرها، برای پول بیشتر، دست در جیب یکدیگر می‌کنند، گرسنه می‌مانند اما دست در زباله‌ می‌کنند. امثال من، اگر گرسنه بمانیم، دزدی غذا را بر خود مشروع می‌کنیم، اما دست در سطل زباله نمی‌کنیم. آنها نماد عزت نفس هستند. هر پرسشنامه‌ای که امتیاز عزت نفس آنها را بالا ارزیابی نکند، باید در اعتبار خودش تردید کند.

پایان توضیح میان بحث.

معصومه، این همه روضه را برایت خواندم که به نوعی به همان مفهوم خودخواهی هوشمندانه که سال‌هاست می‌نویسم و سال‌هاست بی‌صدا از کنارش می‌گذرم، اشاره کنم.

اینکه اگر ارتباط با دیگران را با اهداف خودت می‌سنجی و بر اساس اهداف خودت تنظیم می‌کنی، احساس گناه نکن.

درباره‌ی هم‌نشین و هم‌کلام:

در گذشته‌های دور، تنها راه ارتباط با دیگران، هم‌نشینی با آنها بود. تنها شیوه‌ای که می‌توانستیم با دیگران حرف بزنیم و آنها با ما حرف بزنند و افکار و خواسته‌ها و خاسته‌ها (دستاوردها) را با هم به اشتراک بگذاریم.

به خاطر همین واژه‌ی دوست و هم‌نشین، کمابیش به عنوان مترادف به کار می‌رفت.

قدیمی‌ها می‌گفتند: هم‌نشین تو از تو به باید، تا تو را عقل و دین بیفزاید.

همان چیزی که جدیدی‌ها به شکل دیگری می‌گویند: هیچ‌کس از متوسط اطرافیانش فراتر نمی‌رود. 😉

فکر می‌کنم امروز، هم کلام یا هم‌صحبت واژه‌ی عمومی‌تر و مناسب‌تری باشد. چون بخش زیادی از ارتباطات ما، الزاماً فیزیکی نیست. تو هم‌صحبت منی. هم‌نشین منی. دوست و همراه منی. آیا مهم است که هرگز کنار هم جایی ننشستیم و هر دو در چهره‌ی یکدیگر خیره نشده‌ایم؟ فکر نمی‌کنم.

این‌ها را از این جهت گفتم که بگویم در ادامه‌، وقتی از واژه‌های هم‌نشینی یا دوستی یا ارتباط یا هم‌کلامی یا هم‌صحبتی استفاده می‌کنم، تقریباً مفهوم واحدی را در ذهن دارم که از گفتگو با همسایه‌ و دیدار پایان هفته‌ی خویشاوندان تا کامنت گذاشتن در شبکه های اجتماعی را شامل می‌شود.

نیاز به تنها بودن به اندازه‌ی نیاز به تنها نبودن جدی است

ما به سیری نیاز داریم. اما به گرسنگی نیاز نداریم. گرسنگی فقط حسی است که به ما یادآوری می‌کند نیازمند سیر شدن هستیم.

بسیاری از حس‌ها نبودن حسی دیگر را به ما یادآوری می‌کنند.

اما آیا احساس تنهایی هم، چیزی مانند احساس گرسنگی است؟ آیا الزاماً به این معناست که باید به سرعت برای پر کردن خلاء تنهایی تلاش کنیم؟

باور من بر این است که نیاز به تنها بودن و با خود بودن و در خود بودن به اندازه‌ی نیاز به حضور در جمع و با دیگران بودن ضروری و واقعی است.

اهمیت حمایت اجتماعی قابل انکار نیست. حتی اینکه تنها بودن و تنها ماندن، اثر مخربی مانند استعمال دخانیات دارد و عمر را کوتاه می‌کند چیزی نیست که به سادگی قابل تردید باشد.

اما آیا همیشه در جمع بودن و دائماً با دیگران در تماس بودن، شکل دیگری از مردن و کوتاه شدن عمر نیست؟

نمی‌توان انکار کرد که بخش قابل توجهی از رشد ما انسان‌ها در محیط اجتماعی به وجود می‌آید. تجربه نشان داده که کسانی که مدت طولانی در زندان‌های انفرادی هستند، حتی قاشق را به سادگی نمی‌توانند در دهان خودشان بگذارند. در حدی که برخی می‌گویند مغز ما کنترل حرکات موتوری خود را نیز از مشاهده‌ی حرکات موتوری دیگران می‌آموزد و خود را بر اساس مشاهداتش به نوعی کالیبره می‌کند.

اما گاهی اوقات، این کالیبره کردن‌های ساده، ممکن است به کالیبره شدن اشتباه ذهن و مدل ذهنی ما منتهی شود.

فکر می‌کنم تنهایی و خلوت کردن با خود، فرصت ارزشمندی برای رشد فردی ما است.

قطعاً این تنهایی ممکن است به شیوه‌های مختلفی سپری شود:

  • مطالعه کردن
  • فکر کردن به خاطرات گذشته
  • سکوت کردن و ساعت‌ها لب به سخن باز نکردن
  • بی‌هدف قدم زدن در کوچه و خیابان بدون اینکه لحظه‌ای به اینکه کجا می‌رویم یا می‌خواهیم برویم فکر کنیم.
  • عبادت کردن
  • شعر خواندن یا شعر حفظ کردن
  • خاطره نوشتن
  • متمم خواندن و تمرین حل کردن

یا حتی کارهای دیگر. من گاهی سعی می‌کنم آب معدنی چند برند مختلف را – اگر در یخچال پیدا کنم – بنوشم و سعی کنم ببینم می‌توانم مزه‌ی آنها را از یکدیگر تشخیص دهم؟ (می‌توانی این کار من را به عنوان تمرین درس تقویت حواس پنج‌گانه در نظر بگیری).

بیش از اینکه مهم باشد کدامیک از این کارها (یا هر کار دیگری)‌ را انجام می‌دهی، مهم است که حس کنی همه چیز در اختیار تو  و به انتخاب توست.

این حسی است که هنگام حضور دیگران، تجربه‌ی آن را از دست می‌دهیم. این حسی است که وقتی صدای موبایل سایلنت نیست، آن را از دست می‌دهیم. این حسی است که وقتی نوتیفیکیشن تلگرام از گوشه‌ی دسکتاپ خودنمایی می‌کند آن را از دست می‌دهیم. این حسی است که وقتی در کوچه‌های نزدیک به خانه‌ی خودمان قدم می‌زنیم آن را از دست می‌دهیم. این حسی است که وقتی یک پست در اینستاگرام می‌گذاریم، تا مدتی آن را از دست می‌دهیم. این حسی است که وقتی فرصت شب‌بیداری را از دست می‌دهیم و فقط به زندگی در نور روز عادت می‌کنیم، ممکن است بخشی از آن را از دست بدهیم.

فکر می‌کنم ما در مقابل خودمان و وجودمان مسئول هستیم که در طول روز و در طول هفته و در تمام طول زندگی، فرصت‌هایی را ایجاد کنیم که احساس انتخاب و اختیار را حتی برای لحظات کوتاه تجربه کند. طبیعتاً این یک «حس» است و از جنس ادراک. ضمن اینکه سیاه و سفید یا صفر و یک هم نیست.

مثلاً وقتی در خلوت خودت تلویزیون می‌بینی، به نسبت وقتی که با دوستت شام می‌خوری یا چت می‌کنی، احتمالاً احساس اختیار و انتخاب بیشتری داری (حداقل حرف‌های تلویزیون را می‌توانی با یک دکمه خاموش کنی. اما دوست تو نه دکمه‌ی خاموش دارد و نه علامت مینیمایز. حرف می‌زند و باید مدام نگاهش کنی و لبخند بزنی).

اما شاید وقتی پای وب می‌نشینی، به نسبت زمانی که پای تلویزیون می‌نشینی، اختیار بیشتری را تجربه کنی. تنوع گزینه‌ها و انتخابی که به سلیقه‌ی تو بیشتر نزدیک است تا سلیقه‌ی یک سازمان پیچیده‌ی عریض و طویل.

بگذریم.

حرفم این است که فکر می‌کنم اگر هدف ما رشد و یادگیری و پیشرفت و توسعه‌ی دانش و نگرش باشد، نیاز به جدا شدن از جمع و در خلوت خود بودن، نیازی انکارناپذیر است و بزرگان تاریخ، در حوزه‌ی علم، فرهنگ و مذهب، عموماً از چنین فرصت‌هایی بهره‌های فراوان برده‌اند.

نکته‌ی اول معصومه: سهم ارتباط با اطرافیان

صادقانه بگویم، من اگر جایی حس نیاز به اطرافیان نداشته باشم، برای اطرافیان وقت نمی‌گذارم.

اما به خاطر داشته باش که اینجا نیاز را، در چارچوبی شبیه خودخواهی هوشمندانه که توضیح دادم تصور کنی.

من به حرف زدن با تو نیاز دارم. به خواندن حرف‌های بچه‌ها نیاز دارم. به نوشتن نیاز دارم. چون اگر اینها نباشند، نمی‌توانم «وجود داشتن» خودم را حس کنم. من به «نوشتن در متمم» نیاز دارم. اما اگر احساس کنم که ارتباط با کسی (حتی در حد جواب دادن یک پیام یا پیامک) یا هم‌نشینی و هم‌کلامی با کسی از جنس نیاز نیست، در چنین ارتباطی تردید می‌کنم. چون احتمالاً معنای آن صرفاً «گذران وقت» است.

فکر نمی‌کنم وقت اضافی ما در زندگی چنان زیاد باشد که برخی کارها را صرفاً به نیت «گذران وقت» انجام دهیم.

این سال‌های اخیر، هر وقت کسی را می‌بینم که روی تختی در یک رستوران سنتی تکیه داده و آسوده و راحت، پُک به قلیان می‌زند، کمی با تعجب نگاهش می‌کنم.

اگر ببینی کسی در وسط مسابقات فرمولا وان، ماشینش را پارک می‌کند و کمی قدم می‌زند و استراحت می‌کند و بعد دوباره سوار می‌شود، به عقل او شک نمی‌کنی؟

فرصت زندگی که تنگ‌تر از این حرف‌هاست. جز اینکه فرصت را بر اساس سرعت حرکت و دوری مقصد می‌سنجند؟ راه رشد و یادگیری و شناخت و درک و تجربه‌ی دنیا که بسیار دور است و سرعت حرکت ما هم در این مسیر کند و آرام. پس چطور می‌شود کاری را صرفاً برای گذران وقت انجام داد؟

دقت داشته باش که من نمی‌گویم نباید پیاده روی کرد. نباید آرام روی زمین دراز کشید و «گاهی به آسمان نگاه کرد». نباید با دوستان نشست و گفت و خندید. نباید در شبکه های اجتماعی بود.

هرگز اینها را نمی‌گویم. حرفم این است که هر کاری انجام می‌دهیم و با هر کسی به هر شیوه‌ای وقت می‌گذرانیم، بدانیم که «کدام نیاز را ارضا می‌کنیم». به نظرم «وقت گذرانی» و اینکه «کاری کنیم که به هر حال امشب هم بگذرد»، یک نیاز نیست. یک خطای بزرگ ناشی از درک نکردن فرصت‌های محدود زندگی است.

اتفاقاً ارتباطات عاطفی و خویشاوندی و دوستی، می‌توانند پاسخ به نیازهایی مهم و عمیق باشند. فکر می‌کنم چهار مولفه‌ای که در بحث حمایت اجتماعی مطرح می‌شود، کمک خوبی است که به ارتباطات و هم‌نشینی‌ها و هم‌کلامی‌ها توجه کنیم و ببینیم که هر کدام، چه نیازهایی از ما را برطرف می‌کنند و کدامیک، صرفاً از روی عادت یا ملاحظات، سهمی از زندگی و عمر ما را به خود اختصاص داده‌اند.

چه اولویت‌هایی در ارتباط با اطرافیان وجود دارد؟

این سوال واقعاً شخصی است. خیلی شخصی. احتمالاً به تعداد انسان‌ها می‌توانی برای آن پاسخ‌های متفاوتی پیدا کنی.

من تلاش می‌کنم از نشستن و حرف زدن با افراد مختلفی خودداری کنم. البته تا حدی که توانم اجازه دهد (که عموماً اجازه می‌دهد).

یک گروه، بستگانی هستند که هیچ چیز جز وابستگی نسبی، من را به‌ آنها مربوط نمی‌کند.

فکر می‌کنم دوره‌ی زندگی عشیره‌ای گذشته است. اینکه من فقط به تو به خاطر اینکه از قبیله و عشیره‌ی من هستی و هم‌خون و حتی هم‌زبان من هستی احترام بگذارم.

اگر هم‌کلامی و هم‌نشینی با تو، به هیچ شیوه به رشد و تعالی و یادگیری و یا لااقل حال خوب من کمک نمی‌کند، فقط به علت اینکه من و تو مادربزرگ مشترکی داریم، نمی‌توانم مهم‌ترین سرمایه‌ی زندگی‌ام را – که عمرم هست – در اختیارت قرار دهم. مردم به خاطر رابطه‌ی فامیلی، به یکدیگر به سادگی حتی چند ده میلیون تومان پول هم نمی‌دهند. یک ساعت وقت که گران‌تر است.

البته طبیعتاً در میان بستگان، ممکن است دوستانی داشته باشیم که هم‌فکر یا هم‌راه باشند یا چنان اُنس و الفتی با آنها داشته باشیم که نشستن پیش آنها، آراممان کند. فکر می‌کنم قدیمی‌ها هم، مثل من (و بیشتر از عموم مردم امروز) نسبت به وقت خود حساس بوده‌اند که وقتی می‌خواستند ارزشمند بودن یک هم‌نشین را شرح دهند، می‌گفتند نشستن با او، جزو عمرت حساب نمی‌شود (یعنی بدون اینکه حساب و کتاب زمان را بکنی، بنشین و این لذت‌ با هم بودن را بنوش و تجربه کن).

گروه دیگر کسانی هستند که احساس می‌کنم دوستی با من را آگاهانه انتخاب نمی‌کنند.

من بعضی دوستان قدیمی داشته‌ام که امروز احساس می‌کنم شباهتی با آنها ندارم. صادقانه بگویم، زمانی با آنها هم‌نشین و هم‌کلام بوده‌ام و امروز، در صف دستشویی هم ممکن است ترجیح بدهم پشت سر آنها منتظر و معطل نمانم.

این به نظرم ایراد هم نیست. بعید نیست که آنها هم چنین نظری نسبت به من داشته باشند. به هر حال،‌ همیشه گفته‌ام که یکی از هزینه‌های رشد، این است که برخی از دوستان و آشنایانت را نمی‌توانی یا نمی‌خواهی یا نباید در سبد دوستان و هم‌کلام‌ها و هم‌نشین‌های خود حفظ کنی.

البته کسان دیگری هم هستند که ممکن است خودم را با آنها دور و ناآشنا ببینم و حتی در گذشته هم، سابقه‌ی دوستی نزدیک با آنها نداشته باشم.

می‌بینم یک دوست مشترک، با من دوست است و وقتی با من حرف می‌زند مدام ژست‌هایی می‌گیرد که من این حرف تو و آن کار تو و این روش تو را قبول دارم یا خودم هم بر همین اساس فکر می‌کنم و رفتار می‌کنم.

بعد مثلاً می‌بینم در یک شبکه‌ی اجتماعی، زیر حرف دوست دیگری که کاملاً برعکس این دیدگاه را دارد (آن هم نه یک بار و دو بار، بلکه فلسفه‌ی زندگی‌اش را بر آن بنا کرده) کامنت می‌گذارد و لایک می‌زند و ابراز محبت می‌کند، در ادامه دادن دوستی با او تردید می‌کنم.

چون فکر می‌کنم که: او می‌گفت من را به خاطر این عادت یا آن اخلاق یا فلان رفتار دوست دارد. الان می‌بینم که با دیگری هم که عکس این عادت یا آن اخلاق یا آن رفتار را دارد، هم‌کلام و هم‌نشنین است.

پس قاعدتاً انگیزه‌ی دیگری در دوستی با من وجود دارد و نیاز دیگری را از طریق من تامین می‌کند. اگر نتوانم به صورت مشخص، درک کنم که در رابطه‌ی ما و هم‌نشینی ما، چه چیزی است که مبادله می‌شود، آن رابطه را کنار می‌گذارم.

گروه دیگر کسانی هستند که در حمایت کردن از دیگران محافظه‌کار هستند.

معصومه. فرض کن من با تو دوستم. تو در جایی مورد نقد غیرمنصفانه قرار می‌گیری. دفاع کردن از تو وظیفه‌ی من است. حتی اگر به من هزینه‌ای را تحمیل کند.

یا اینکه من همیشه به تو می‌گویم که دوست خوب من هستی. اما در یک جمع، وقتی از تو بدگویی می‌شود، سکوت می‌کنم تا چهره‌ی خودم را حفظ کنم. یا اجازه می‌دهم که روند گفتگو در مورد تو ادامه پیدا کند.

تو حق داری که از من گله‌مند باشی. مطمئناً سرمایه‌گذاری تو روی این دوستی سرمایه‌گذاری نادرستی است و وقتی را که با من گذرانده‌ای، به بطالت گذشته.

اما تو نمی‌توانی به سادگی بفهمی که در چنان شرایطی، من در مورد تو چه رفتاری خواهم داشت.

اما کارهای ساده‌تری می‌توانی انجام دهی.

تو نظرات من را راجع به افراد مختلف می‌دانی. از دوستان تا آشنایان تا شخصیت‌های بزرگ تاریخ.

اگر دیدی که در مسائل روزمره و وقایع اتفاقیه و آنچه روی می‌دهد، متفاوت با آنچه در دلم می‌گذرد رفتار کردم (مستقل از اینکه نام آن را محافظه کاری یا مصلحت یا هر چیز دیگری بگذارم) بدان که این کار را با تو هم خواهم کرد.

یکی از شوخی‌های ما در جمع دوستان، این است که بر سر جنازه‌مان چه اتفاقی می‌افتد (اگر یادت باشد قدیم در اینستاگرام نوشته بودم که مثلاً با احمدرضا نخجوانی شرط کرده‌ایم که اگر قول بدهد در صورتی که من زودتر مُردم، برایم سخنرانی نکند، من هم قول می‌دهم که اگر او زودتر فوت کرد، سخنرانی خیلی خوب و آبرومندی در موردش انجام دهم و مستقل از واقعیت زندگی او، به شدت از او دفاع کنم 😉 )

در ادامه‌ی این شوخی سریالی که من خیلی آن را دوست دارم – چون نوعی ذکر مرگ به شیوه‌ی مدرن است – دوستی پرسید، فکر می‌کنی اگر مُردی، فلان دوستت چه خواهد کرد؟ گفتم تیپ شخصیتی من را اعلام می‌کند. همین. چون دیده‌ایم که با دیگران چه کرده است.

گروه دیگری که دوست ندارم وقتم را با آنها بگذرانم، کسانی هستند که وقتی هم‌نشین آنها می‌شوم، احساس کنم خیلی می‌فهمم. احساس کنم که چقدر باسوادم. چقدر زندگی‌ام را خوب می‌گذرانم. چقدر شعور دارم. چقدر اینها پرت هستند.

چون این احساس، تلاش برای رشد را از ما می‌گیرد.

شاید برایت جالب باشد که از وقتی کامنت‌های روزنوشته محدود شده، من خیلی بیشتر از قبل برای یادگیری و رشد تلاش می‌کنم. قبلاً کامنت‌های معمولی خیلی زیاد بود. وقتی می‌خواندم حس خوبی به خودم داشتم.

الان تقریباً کامنت هر کسی را که می‌خوانم – حتی مواردی که آنها را نقد می‌کنم – جملاتی می‌بینم و دیدگاه‌هایی می‌بینم که ندیده بودم.

آنها را یادداشت می‌کنم. بعداً به آنها فکر می‌کنم. بر اساسش تصمیم می‌گیرم. همین‌ها به من یادآوری می‌کند که چقدر در مسیر یادگیری عقب هستم. حتی همین سبک تو. من در مورد سوال نوشتن و نحوه‌ی سوال کردن، مطلبی نوشتم و کمی بعد، دیدم که تو به همان سبک، همین سوال را مطرح کردی (سوالی که بالای همین متن است).

بعد از آن خیلی به حال خودم تاسف خوردم. گفتم محمدرضا. تو اگر جایی کسی یک نکته‌ی ساده‌ی رفتاری از این جنس می‌گفت، حتی اگر آن را قبول داشتی، بلافاصله آن را در جایی به شکلی تمرین می‌کردی؟ موارد متعددی بوده که این کار را نکرده‌ام. رفتار تو، به من این حس را القا کرد که در یادگیری آن‌قدر که باید تلاش نمی‌کنم (البته قبلاً هم حرف‌های تو را در متمم خوانده‌ام و این قضاوت من، بر شناخت قبلی هم استوار است). من این حس بد را دوست دارم. اگر آن را برای مدت طولانی از اطرافیانم دریافت نکنم،‌ در دوستی با آنها تردید می‌کنم.

همه‌ی این‌ها را که حذف کنی، چیز زیادی نمی‌ماند. 😉

احتمالاً اگر برای آن معدود افرادی که از چنین فیلتری می‌گذرند وقت هم بگذاری، هرگز احساس خُسران نخواهی داشت.

اگر چه خیلی از این توضیحاتم، مربوط به سوالی غیر از سوال سیزدهم بود، اما به نوعی همه‌ی آنها را می‌توان زیر موضوع سیزدهمی که تو اشاره کردی جا داد.

با این حال، دلم می‌خواهد نکته‌ی کوتاه را هم – که همیشه گفته‌ام – تکرار کنم که پاسخی مستقیم‌تر به موضوع سیزدهم باشد:

انسان یک موجود چند بعدی است. احتمالاً نمی‌توان تعداد ابعاد مشخصی را برای انسان تعریف و تعیین کرد. اما به هر حال چند بعدی است. ابعاد عاطفی، ابعاد مهارتی، ابعاد انسانی، ابعاد معنوی، ابعاد فیزیکی (بله. دقیقاً منظورم ابعاد فیزیکی است). ابعاد علمی. ابعاد اخلاقی و …

به نظرم ما با هر کسی که می‌نشینیم، مختصاتمان از برخی جهات و در برخی ابعاد، به او نزدیک‌تر می‌شود. من همیشه از خودم می‌پرسم که فلان شخصی که با او هم‌کلام یا هم‌نشین هستم، در کدام بُعد از ابعاد زندگی از جایی که من هستم جلوتر است؟ و آیا من دوست دارم که در‌ آن بعد، به سمت او نزدیک شوم و جلوتر بروم؟ اگر چنین نیست، احتمالاً نشستن در خلوت را به هم‌نشینی با او ترجیح می‌دهم.

خوشبختانه ما در عصر ارتباطات زندگی می‌کنیم. قیامتی برپاست که مردگان و زندگان، گذشتگان و نگذشتگان، همه در کنار هم صف کشیده‌اند و حساب پس می‌دهند.

با اشاره‌ی چند انگشت، می‌توانی هر کسی را که می‌خواهی در پیش چشم خود حاضر کنی و او را به سخن وادار کنی و با او هم‌فکر و هم‌نشین و هم‌کلام شوی. پس انتخاب با توست. ما مانند گذشتگان نیستیم که انتخاب هم‌نشینی با چند نفر از اعضای قبیله و عشیره، تنها گزینه‌های پیش رویمان باشد.

پی نوشت: نامرتب بودن حرف‌هایم را ببخش. می‌دانم که حرف‌های تکراری زیادی زدم و حرف های زیادی را که گفتی بودی و باید اشاره می‌کردم نگفتم. اما شاید بعداً بر اساس کامنت‌ها بتوان این حرف‌ها را دوباره در قابل نوشته‌ای دیگر ادامه داد.



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+303
  

برای زینب دستاویز: چند پیشنهاد در مورد وبلاگ نویسی

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: زینب دستاویز و البته بقیه‌ی دوستان عزیزم که وبلاگ‌هایشان را می‌خوانم.

پیش نوشت- تقریباً هر جا و به هر بهانه‌ای که می‌شده، دوستان عزیزم را به نوشتن تشویق کرده‌ام. مطالب متعددی را هم در زمینه‌ی تجربه‌های خودم در مورد وبلاگ نویسی منتشر کرده‌ام که از جمله‌ی آنها می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

نکات دیگری هم در ذهنم هست که به تدریج و در فرصت مقتضی می‌نویسم.

اما زینب کسی بود که به ادامه ندادن آن سلسله‌ نوشته‌ها، اعتراض کرد و البته اقدام عملی هم انجام داد و بی‌آنکه منتظر بماند، نوشتن وبلاگش را آغاز کرد. این شیوه‌ی اعتراض (عمل کردن به جای حرف زدن) آن‌قدر شایسته‌ی تقدیر و احترام هست که من، به محض دیدن کامنتش، تصمیم بگیرم چند خطی را – حتی اگر به هیچ کارش نیاید – برایش بنویسم.

دوستان زیادی دارم که می‌نویسند. اما دلم می‌خواهد اینجا خطاب به زینب بنویسم. چون احساس می‌کنم راحت‌تر می‌توانم بنویسم. خیلی هم مجبور نیستم برای رعایت فضای رسمی، شاید و احتمالاً و ممکن است و به نظر می‌رسد و البته سلیقه‌ی من است، به کار ببرم.

بنابراین زینب.

من جملاتم را بی‌قید و شرط می‌نویسم. اما و اگرها را حذف می‌کنم. فقط برای اینکه راحت‌تر باشم. قطعاً – حتی بدون اینکه من این را به تو بگویم – تو مختاری از بین تمام این پیشنهادها، یک مورد یا چند مورد یا همه را جدی بگیری یا کنار بگذاری. عمداً هم در عنوان، از واژه‌ی پیشنهاد استفاده کردم. چون پیشنهاد را هر کسی می‌تواند مطرح کند. اما توصیه، از سوی کسی مطرح می‌شود که خود را صاحب صلاحیت می‌داند و من، این عنوان را برای این‌ حرف‌ها، به کار نخواهم برد.

پیشنهاد اول: هر روز بنویس.

زینب. شاید بعدها، تصمیم بگیری هفته‌ای یک بار یا دو بار یا حتی شاید ماهی دو یا سه مطلب بنویسی. اما برای شروع، ترجیحاً تلاش کن هر روز بنویسی.

مهم نیست چقدر می‌نویسی. یک سطر. یک پاراگراف. یا چند صفحه. اما بنویس.

البته اگر بخواهم اصول هدف‌گذاری و بحث نظم شخصی را مد نظر قرار دهم، باید هدفی بگذاریم که هرگز نقض نشود و قطعاً ممکن است بعضی شب‌ها نتوانی بنویسی. پس شاید پیشنهاد عملی‌تر این باشد: در هفته، بیشتر از یک یا دو روز، به خودت مرخصی نده و از این مرخصی هم استفاده نکن، مگر اینکه مجبور شوی. همیشه آنها را برای شرایط اضطرار نگه دار.

این پیوسته نوشتن، باعث می‌شود که نوشتن به عادت تو تبدیل شود. شاید امروز، وقتی خسته‌ای یا ذهنت مشغول است، نتوانی چیزی بنویسی. اما وقتی نوشتن به عادت تو تبدیل شد، مشکل دیگری پیدا خواهی کرد که البته مشکل بهتری است: خسته‌ای و ذهنت مشغول است. اما نمی‌توانی ننویسی و به نظرم، این نعمتی است که اگر در زندگی نصیب کسی شود، ناسپاسی است اگر چیز بیشتری طلب کند. چون «کلمه» مهم‌ترین دستاورد نژاد انسان است و نوشتن، فاخرترین کاربرد آن.

پیشنهاد دوم: اگر از جایی چیزی نقل می‌کنی، حتماً حتماً حتماً از خودت چیزی به آن اضافه کن. حتی اگر در حد یک جمله

(راجع به نقل منبع نمی‌گویم، چون تو و متممی‌ها به اندازه‌ی کافی این اصول را می‌دانید و می‌شناسید).

نگذار ذهنت و زبانت، به تکرار طوطی‌وار خوانده‌ها و شنیده‌ها عادت کند. وقتی شعری زیبا می‌بینی و نقل می‌کنی، یا جمله‌ای یا پاراگرافی یا هر چیزی از نویسنده یا متفکری را برای مخاطبانت می‌گویی، فکر کن که چه حرفی می‌توانی اضافه کنی؟

شاید چند سطری در مورد گوینده‌اش بنویسی. شاید در یک یا چند جمله، دیدگاه خودت را در مورد آن بنویسی. شاید توضیح بدهی که چرا برای تو، جذاب بوده است. چون قطعاً می‌دانیم که آنچه امروز در تو شوری برمی‌انگیزد، ممکن است در من، هیچ حسی ایجاد نکند. چنانکه دیگر روز، شاید در تو هم هیجانی ایجاد نکند. پس مهم است که اول خودت و دوم مخاطبت، بدانید که چرا این حرف یا جمله یا پاراگراف، نقل شده است.

پیشنهاد سوم: برای خودت بنویس و نه مخاطب.

زینب. این را یک نویسنده‌ی ادبی به تو نمی‌گوید. کسی که این حرف را می‌نویسد، از آن عاشقان مسلکِ هنر برای هنر نیست. این را کسی می‌گوید که کمی با بازاریابی محتوا و استراتژی محتوا آشناست. مخاطب و ارزش مخاطب را می‌فهمد. تحلیل پرسونا را دوست دارد و به کار می‌برد. اما وبلاگ نویسی، نه کسب و کار است و نه بازاریابی. نوشتن است.

اگر چه، ممکن است روزی وبلاگ تو، به اثر انگشت دیجیتال تو تبدیل شود (که حتماً خواهد شد) و ممکن است برای تو نامی یا نانی هم بیاورد. اما وبلاگ نویسی، اگر با جان و دل و برای خودت نباش، برای هیچکس هم دوست‌داشتنی نخواهد بود.

اگر مناسبتی می‌بینی، اگر رویدادی می‌بینی، اگر دیگران در مورد چیزی حرف می‌زنند، یا در مورد چیز دیگری حرف نمی‌زنند، هیچ‌کدام نمی‌تواند و نباید تو را به نوشتن یا ننوشتن در مورد یک موضوع وادار کند.

مهم این است که چیزی بنویسی که در ذهنت می‌گذرد و برای «تو» مهم است. شک نکن که اگر چیزی برای تو مهم باشد، آن را بهتر خواهی نوشت و منِ خواننده هم، با لذت و رغبت بیشتری خواهم خواند.

پیشنهاد چهارم: وبلاگ بخوان.

زینب. همیشه چند وبلاگ را داشته باش که به آنها سر بزنی. دیدن نوشته‌های دیگران، هم آموزنده است و هم الهام‌بخش.

دیدن شبکه‌های اجتماعی هم بد نیست. لااقل می‌توانی دغدغه‌های مردم را ببینی و شاید بعضی از آنها، جرقه‌ای برای اندیشیدن و نوشتن باشد. اما فراموش نکن که تنفس بیش از حد در هوای مردم، تو را چیزی از جنس مردم خواهد کرد و مردم، هرگز به کسی که از جنس خودشان باشد، به دیده‌ی احترام نگاه نمی‌کنند.

بعضی از شرکت‌های تکنولوژی محور، چندان از اینکه وبلاگ‌خوان باشی خوشحال نمی‌شوند.

گوگل، دوست دارد تو هر روز، دوباره از اول، جستجو را در صفحه‌ی او آغاز کنی تا بتواند برایت تبلیغاتش را نمایش دهد و خرج زندگی‌اش را در بیاورد.

اگر چه تبلیغات در کناره‌ی وبلاگ‌ها هم وجود دارند، اما همچنان شروع از صفحه‌ی اول گوگل برای او خوشایندتر (و البته پرسودتر) است. شبکه‌های اجتماعی دیگر هم همین‌طور. تلگرام، ترجیح می‌دهد لینک‌ها و سایت‌ها را داخل خودش باز کنی تا زودتر به فضای تلگرام بازگردی. همچنین بسیاری از نرم‌افزارهای دیگر.

فیس‌بوک‌ هم، ترجیح می‌دهد نویسندگان وبلاگ‌ها، هر بار برای هر نوشته‌ی جدید، به او پول بدهند تا نوشته‌هایشان را تبلیغ کند.

در واقع، کسی که به سراغ اینترنت می‌آید و مستقیماً چند سایت و وبلاگ مشخص را می‌خواند و می‌رود، کم سود‌ترین مخاطب برای بزرگان تکنولوژی است.

پس اگر وبلاگی را پیدا کردی و دیدی دوستش داری، مراقب باش آن را گم نکنی که کسی دلش نسوخته تا آدرس آن را دوباره به تو بدهد.

من برای خواندن وبلاگ‌ها، از Inoreader استفاده می‌کنم. چند روزی طول می‌کشد تا همه چیز دستت بیاید و راحت با آن کار کنی. اما به زحمتش می‌ارزد. با فارسی هم، به اندازه‌ی انگلیسی راحت کار می‌کند (اگر هم خواستی انتخاب دیگری داشته باشی، برای اندروید و برای iOS گزینه‌های خوب دیگری هم وجود دارد).

پیشنهاد پنجم: امضای خودت را داشته باش.

منظورم از امضا، این کارهایی نیست که امروز در تلگرام و شبکه های اجتماعی دیگر مد شده است. هر چه می‌خواهند از هر جا می‌آورند و می‌گویند و می‌نویسند و زیرش نامی، یا جمله‌ای یا شعاری یا یک هشتگ یا یک لوگو از خودشان می‌گذارند.

منظورم از امضا این است که حال و هوای نوشته‌ات، مشخصاً متعلق به خودت باشد. مهم نیست این شعر را در کجا بخوانی:

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

وارهد از حد جهان، بی‌ حد و اندازه شود

مشخص است که این حرف،‌ حرف مولوی است. امضای مولوی در آن معلوم است.

همچنانکه امضای حافظ، در شعر‌هایش مشخص است. مثلاً قصه‌ی عشق او، عموماً شوق مراحل نخستین عاشقی و گلایه از دشواری‌های بعدی آن است:

… که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

و یا اینکه:

در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کانجا، سرها بریده بینی بی‌جرم و بی‌جنایت

(یکی دو باری هم البته در آغوش یار، حرف‌های شاد‌تری زده که تکرار آنها اخلاقی نیست).

مولوی اگر هم به سراغ عاشقی می‌رود، عموماً دست پر باز می‌گردد.

اگر به قالب هم نگاه کنیم، رهایی از حرف و گفت و صوت، امضای مولوی است و ظریف‌کاری و پرداخت واژه‌ها امضای حافظ.

البته قرار نیست من و تو، حافظ و مولوی و سعدی شویم. اما اگر آنها را متر و معیار قرار دهیم، لااقل حرف زدن معمولی را یاد خواهیم گرفت. اگر معیارهای معمولی بگذاریم دیگر به هیچ‌جا نخواهیم رسید. صرفاً از این روست که آنها را مثال می‌زنم.

اما امضا داشتن برای من و تو چه مصداقی دارد؟

مهم‌ترین کاربرد امضا، تعیین هویت است. امضا داشتن دو مرحله دارد.

مرحله‌ی اول اینکه: بعد از مدتی وبلاگ نویسی، اگر به من بگویند آیا زینب در مورد این موضوع مطلبی می‌نویسد؟ بتوانم بگویم: بله می‌نویسد. یا اینکه: نه نمی‌نویسد. یا اینکه: اگر بنویسد احتمالاً از این منظر می‌نویسد.

مرحله‌ی دوم اینکه: اگر یکی از نوشته‌هایت را به من نشان دادند (و من نوشته‌های قبلی تو را خوانده بودم) بتوانم با خطای کم، تشخیص دهم که آن نوشته می‌تواند نوشته‌ی تو باشد یا نه.

بخشی از این مسئله، به فرم و قالب نوشتار بازمی‌گردد و بخشی دیگر به محتوا.

این ملاحظات، نه فقط در وبلاگ نویسی، بلکه در سایر پلتفرم‌های اجتماعی  هم به تو کمک می‌کند که مانند یک درخت، ریشه در خاک داشته باشی و مانند قاصدک با هر بادی به این سو و آن سو نروی و به خبررسان مردم کوچه و بازار تبدیل نشوی.

دنیای امروز، دنیای نویز هاست. با این شیوه، به یک صدا تبدیل می‌شوی و این دستاورد کمی نیست.

پیشنهاد ششم: در نوشتن صد مطلب اول، منتظر هیچ بازدیدکننده‌ای نباش.

نوشتن، از جنس کاشتن است. تنها پس از صبر فراوان و دیرهنگام میوه می‌دهد. اما وقتی میوه داد، همیشه بارور خواهد ماند و گذر فصل‌ها، شاید دستاوردهایت را کم و زیاد یا متفاوت کند، اما تو را عقیم نخواهد کرد.

آنان‌که می‌خواهند به سرعت نتیجه بگیرند، معمولاً چیزی از جنس علف هرز پرورش خواهند داد.

راستی. نمی‌دانم وقتی جوان‌تر بودی فیلم‌های علمی-تخیلی (به قول امروزی‌ها سای فای یا Science Fiction) را دوست داشتی یا نه.

همچنین نمی‌دانم که اگر آنها را دوست داشتی، بحث‌هایی مثل ماشین زمان و گذر از تونل زمان یا سفر ناگهانی در مکان،‌ برایت جالب بود یا نه.

برای من جالب بود. حتی در دوران کودکی یادم هست چند بار با چسب و مقوا، خواستم ماشین زمان درست کنم و نشد. چند جمله و ورد هم پیدا کردم و بارها تکرار کردم، اما اثر نداشت.

بخش زیادی از تجربه‌ی سفر در زمان و مکان، امروز برای ما مهیا است. اگر چه چون این شرایط بی‌صدا فراهم شده، چندان هیجان زده نشده‌ایم. این ویژگی ما انسان‌هاست که فرصت‌های دم دست را نمی‌بینیم.

اولین بار که سفر در زمان و مکان را تجربه کردم، سال گذشته در هنگام پیاده روی در باشگاه انقلاب بود. صبح بود. هنوز هفت نشده بود. دیدم خانمی میانسال از روبرو می‌آید و لبخند می‌زند. فکر کردم که به کسی پشت سر من نگاه می‌کند. سرم را پایین انداختم تا نگاهش با من تلاقی نکند. جلوتر آمد. به اسم صدایم کرد.

گفت: شما را می‌شناسم. الان دارم حرف‌های شما را گوش می‌دهم.

لبخندی زدم و از اینکه حرف‌ها را گوش می‌دهد تشکر کردم و به عنوان احترام، گفتم: اگر توضیح بیشتری لازم است خودم خدمت‌تان عرض کنم.

خیلی جدی گفت: الان در میانه‌ی حرف‌هایتان هستم. با اینکار کلام خودتان را قطع می‌کنید و روند صحبت از دست می‌رود. ممنونم. پیاده روی کنید. من هم به قدم زدن با شما ادامه می‌دهم (از من جدا شد و رفت و گوشی هنوز در گوشش بود و به قول خودش، داشت با من قدم می‌زد).

آن موقع، با خودم فکر کردم که وعده‌ی جهان‌های موازی – اگر دنبال کارکرد آن باشیم و نه هیجان‌های دراماتیک آن – چندان فراتر این نیست. من در دنیای خودم، در حال قدم زدن هستم و در دنیای او، دارم معلمی می‌کنم و درس می‌دهم. چنانکه الان که تو این نوشته را می‌خوانی و با تو حرف می‌زنم، شاید در دنیای خودم مشغول خواب یا فکر کردن به چیز دیگری باشم.

اگر به انتخاب من و تو بود، شاید حالت رویایی این بود که همزمان سفر در زمان و مکان برایمان مهیا باشد. اما لااقل امروز که این حرف‌ها را برایت می‌نویسم، عموماً مجبوری بین این دو انتخاب کنی.

وقتی در شبکه های اجتماعی حرف می‌زنی، عموماً سفر در مکان را به سفر در زمان ترجیح داده‌ای.

حرفت به سرعت در جاهای مختلف پخش و نشر می‌شود. خیلی‌ها در نقاط مختلف زمین آن را می‌خوانند. اما فردا یا پس فردا یا هفته‌ی دیگر، مردم به سراغ حرف‌های دیگر و افراد دیگر خواهند رفت. حتی اگر پیش خودت هم بمانند و دوباره به صفحه‌ی تو و حرف‌های تو سر بزنند، حرف‌ها و افکار قدیمت زیر خروارها محتوا، مدفون خواهد شد.

وبلاگ نویسی، عموماً‌ از جنس سفر در زمان است. می‌نویسی که شاید امروز یا فردا یا ماه بعد یا سال بعد یا وقتی که نیستی، حرف‌هایت از حصار زمان بگذرند و در اختیار دیگران قرار گیرند. این همان سبکی است که همه‌ی بزرگان، در همه‌ی تاریخ رعایت کرده‌اند. چه بسیار حرف‌ها و نوشته‌ها که در زمان زنده بودنشان، خوانده و شنیده نشده یا لااقل مورد توجه جدی قرار نگرفته است. اما آنها، می‌خواسته‌اند حرف‌شان و فکرشان از مرزهای زمان عبور کند تا آیندگان، دوباره وادار نشوند به آن حرف‌ها فکر کنند. این شیوه‌ی اندیشیدن و ثبت اندیشه‌ها بوده که باعث شده فرهنگی بماند و تمدنی رشد کند که اگر جز این باشد، آیندگان من و تو، چاره‌ای ندارند جز اینکه از خراش‌های نامفهوم درها و دیوارها و سنگ‌های گورمان، به فراخور نیاز و زمان‌شان، قصه‌ای بسازند و به من و تو نسبت دهند.

اگر سفر در زمان را انتخاب کنی، خود به خود، در قید مخاطب نخواهی ماند. نه از نظر تعداد و نه از نظر سلیقه و دغدغه.

پیشنهاد هفتم: وسواس نداشته باش.

ما وقتی کسانی را که دوست داریم الگو قرار می‌دهیم، انگیزه‌ای برای حرکت و پیشرفت پیدا می‌کنیم.

اما نباید یک نکته را فراموش کنیم. ما قرار نیست دقیقاً امروز آنها باشیم. آنها مسیری را طی کرده‌اند و به نقطه‌ای که هستند رسیده‌اند.

اگر نقطه‌ی شروع خودت را با وضعیت فعلی یا نقطه‌ی پایان الگوهایت مقایسه کنی، گرفتار وسواس و کمال طلبی خواهی شد و احتمالاً به سرعت انگیزه‌ات را از دست خواهی داد.

الگوها، برای ما مثل ستاره‌ی قطبی هستند نه خاک جاده. قرار است مسیر را نشان‌مان بدهند، نه اینکه به سرعت، آنها را زیر پا بگذاریم و از آنها عبور کنیم.

اگر چه، اگر نگاهت درست باشد و تلاشت پیوسته، دیر یا زود می‌بینی که به سرزمین‌های تازه‌ای راه پیدا کرده‌ای و خودت، ستاره‌ای برای مسیر دیگران خواهی بود.

پیشنهاد هشتم: هر وقت موضوعی به ذهنت رسید و خواستی در موردش بنویسی، تیتر آن را جایی روی کاغذ بنویس و بگذار یک یا دو یا سه روز از آن بگذرد. سپس بنویس.

این کار، معجزه‌ی شگفتی با خود دارد. لازم نیست هیچ کار عجیبی انجام بدهی. اما قول می‌دهم که در آن دو سه روز، ذهنت همه جا به دنبال حرف و جمله و نشانه می‌گردد. حتی اگر خودت حواست نباشد و این کار ناآگاهانه انجام شود. مطمئن باش که نوشته‌ی بهتری خواهد شد.

من همان لحظه که آخرین کامنت خودت را گذاشتی، نامت را دیدم و جایی نوشتم که: برای زینب در مورد وبلاگ نویسی.

الان که اینها را – بی‌لحظه‌ای توقف و پیوسته می‌نویسم – بیش از دو شبانه روز از نوشتن آن تیتر گذشته است. مطمئنم اگر همان لحظه می‌نوشتم، سبک دیگر و محتوای دیگری می‌شد.

پیشنهاد نهم: هیچ وقت نقد هیچ کسی را جدی نگیر. انتقادپذیری، ویژگی آدم‌های ضعیفی است که خودشان نمی‌توانند درست یا نادرست بودن کارشان را بفهمند.

خوش‌بختانه من و تو، با رای کسی در جای فعلی خود قرار نگرفته‌ایم که در برابر نقد کسی، سر خم کنیم.

بگذار همیشه بزرگ‌ترین منتقدت خودت باشی. چون هیچکس مثل تو، نمی‌داند که امروز کجایی و فردا می‌خواهی کجا باشی و بین امروز و فردایت، چقدر فاصله هست. اگر می‌خواهی خودت را نقد کنی، کارهای کسانی را ببین که در مسیر مد نظر تو، از تو جلوترند. شک نکن که ایرادها و ضعف‌ها، واضح و شفاف پیش چشمت نمایان خواهد شد.

کسی اگر آن‌قدر از تو بالاتر باشد که در موضع نقد تو باشد، وقتش را برای تو تلف نخواهد کرد و اگر پایین‌تر از آن باشد، تو نباید وقتت را برای او تلف کنی.

پیشنهاد دهم: کامنت نوشتن و تمرین گذاشتن در متمم را فراموش نکن.

تو بهتر از هر کسی می‌دانی که ده‌ها هزار کامنت و تمرین، چیزی نیست که من بخواهم با توصیه‌ام، آنها را بیشتر کنم یا با وقت گذاشتن کمتر من و تو، کمتر شود.

اما وقتی برای خودمان می‌نویسیم، کم کم عادت می‌کنیم که چارچوب‌ها و اهداف و انتظارات را خودمان بر اساس میل و سلیقه‌ی خودمان تعیین کنیم. نوعی رهایی و زندگی بیرون از چارچوب‌ها.

این خوب است. اما گاهی اوقات هم، نوشتن در حضور جمع،‌ با قواعد و چارچوب‌ها و همه‌ی اصول دست و پا گیر، درباره‌ی موضوعی که آن روز، شاید خودت رغبت به نوشتنش نداشته‌ای و در شرایطی که دیگران هم در موردش نوشته‌اند، کمک می‌کند که قدرت نوشتن و شیوه‌ی فکر کردنت بهتر شود.

چیزی شبیه وزنه برداری. وزنه بردار‌ها قرار نیست همیشه زیر بار وزنه زندگی کنند. اما وقتی در خیابان کنار من و تو، تنها و آزاد راه می‌روند، قطعاً سبک‌تر از من و تو راه خواهند رفت.

به همین علت است که من هم خودم، در کنار نوشتن در اینجا، حتماً برای تمرین حل کردن کتار بقیه‌ی دوستانم در متمم وقت می‌گذارم و هرگز این کار را متوقف نخواهم کرد.



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+278
  

برای بهروز مطیع: درباره‌‌ی کالیبراسیون اشتباه

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: بهروز مطیع و البته خیلی‌ از دوستان دیگر

پیش نوشت یک: این مطلب را می‌شد و می‌شود به عنوان بخشی از سلسله بحث‌های مربوط به شبکه های هرمی در نظر گرفت (قسمت اول، دوم، سوم، چهارم). اما ترجیح دادم در عنوان آن از شبکه های هرمی استفاده نکنم تا به خاطر داشته باشیم که این بحث و چنین بحث‌هایی را در زمینه‌های بسیار متفاوت و متنوعی از زندگی می‌توان مطرح کرد (یا لااقل به آن فکر کرد).

علت اینکه از بهروز اسم بردم این است که اصل این بحث، با خواندن حرف‌های بهروز در زیر قسمت چهارم بحث در مورد شبکه های هرمی به ذهنم رسید. وگرنه، بهروز در آنجا سوالی مطرح نکرده بود و ضمناً من کاملاً با حرف‌ها و دیدگاهی که در آنجا مطرح کرد موافقم. بنابراین شاید بتوان بحث کالیبراسیون اشتباه را ادامه‌ی بحث‌های بهروز دانست.

بهروز در آنجا چنین جمله‌ای داشت: می‌تونم بگم مطمئنم که یک نتورکر شکست خورده و مال باخته ، به مراتب مدل ذهنی بدردنخور تری از کسی داره که وارد اینجور بازیها نشده.

من می‌خوام سمت دیگر ماجرا رو بگم: به نظرم یک نتورکر موفق شده و مال به دست آورده، در مقایسه با کسی که شکست خورده و مال‌باخته، به مراتب مدل ذهنی و ذهنیت ضعیف‌تر و ناکارآمدتری خواهد داشت.

اگر بخواهم صادقانه بگویم، در مقایسه بین:

  • کسی که چند ده میلیون را در این بازی‌ها می‌بازد و بدبخت می‌شود و کنار می‌کشد.
  • کسی که چند ده میلیون در این بازی‌ها می‌برد و از نگاه خودش موفق می‌شود

من نفر دوم را بیشتر به دیده‌ی ترحم نگاه می‌کنم و دلم برای او بیشتر می‌سوزد و او را بیشتر «آسیب دیده‌ی اقتصاد هرمی» می‌دانم تا نفر اول.

این حرفی که می‌زنم، نه اغراق است و نه استعاره‌ی ادبی. بلکه برای من، به همان شفافیت قوانین اولیه‌ی علوم رفتاری، قابل درک است:

برندگان این بازی، بیشتر نیازمند ترحم و دلسوزی هستند تا بازندگانش. 

پیش نوشت دو: با وجود همه‌ی توضیحاتی که در بالا دادم و به ارتباط این بحث با موضوع شبکه‌های هرمی اشاره کردم، امیدوارم بحث زیر را نه فقط در بستر بحث هرمی، بلکه در زمینه‌ها و جنبه‌های مختلف زندگی مد نظر قرار دهید. نمی‌خواهم ادعا کنم که این حرف حتماً درست است (اگر چه باور شخصی من در حال حاضر همین است). اما فکر می‌کنم حتی اگر درست یا دقیق نباشد، فکر کردن به آن می‌تواند دستاوردهای خوبی برای ما در حوزه‌های مختلف داشته باشد.

شبیه سازی یک زندگی:

فرض کنید فردی را حدود یک قرن پیش، منجمد کرده‌ایم و امروز او را به زندگی بازمی‌گردانیم. اما اجازه نمی‌دهیم او وارد تعامل با جامعه شود.

او را در یک محیط آزمایشگاهی نگه می‌داریم. منظورم از محیط آزمایشگاهی این است که یک خانه‌ی بسیار بزرگ برایش در نظر می‌گیریم و او مجبور است در آنجا زندگی کند و به آنجا محدود باشد.

ما به او به صورت هفتگی یا ماهیانه پول هم می‌دهیم و موظف است هر چیزی را که می‌خواهد از ما خریداری کند.

اما یک سناریوی جالب را اجرا می‌کنیم: قیمت‌ها را متفاوت با دنیای واقعی تعیین می‌کنیم. مثلاً:

  • یک جفت کفش به قیمت ۴۰۰۰ تومان
  • یک حبه قند به قیمت ۱۰۰۰۰ تومان
  • یک لیوان آب به قیمت ۱۰ تومان
  • هر عدد نان به قیمت ۲ تومان
  • هر عدد نوشابه به قیمت ۶۰۰۰ تومان
  • هر جفت جوراب به قیمت ۵۰۰۰۰ تومان

طبیعتاً من سناریو را به صورت اغراق شده تعریف می‌کنم برای اینکه منظورم را بهتر و شفاف‌تر برسانم. اما کلیت ماجرا همین است.

اجازه بدهید این فرد مدتی (چند ماه یا چند سال) در این محیط آزمایشگاهی زندگی کند. حالا او را در جامعه رها کنید.

او اکنون یک بیمار روانی است که احتمالاً بلافاصله باید بستری شود.

احتمال دارد دستفروش سر چهارراه را به قتل برساند و از او صد جفت جوراب بدزدد. وقتی به او قند و مواد قندی می‌دهید، نتواند قند را بخورد (چون احساس می‌کند بسیار گران‌قیمت است و حیف است).

اگر کفشی پایش باشد و برای استراحت به مهمان‌سرایی برود، ممکن است دو عدد قند پیدا کند و بردارد و شتابزده بدون پوشیدن کفش فرار کند.

ممکن است به من بگویید که چنین فردی، بعد از مدتی، خواهد فهمید که قواعد فرق دارد و شرایط جدید را کشف و درک می‌کند.

این حرف درست است. اما:

  • بعد از چه مدتی؟
  • آیا آن‌قدر فرصت پیدا می‌کند تا شرایط جدید را بفهمد؟ یا خود را قبل از آن نابود خواهد کرد؟
  • اگر تفاوت‌ قیمت‌ها تا این حد شدید و بزرگنمایی شده نباشند چطور؟ آیا دیرتر متوجه محیط مصنوعی خود نخواهد شد؟
  • اگر تعداد اشیاء و قیمت‌ها، به جای ۵ مورد، ۵۰۰۰ مورد بود چطور؟

این سناریو می‌تواند چالش‌های بسیار پیچیده‌ای برای فرد به وجود بیاورد. من اسم این سناریو را کالیبراسیون اشتباه می‌گذارم.

درباره کالیبراسیون:

فکر می‌کنم بسیاری از دوستانی که این نوشته را می‌خوانند، بهتر از من و بیشتر از من، با کالیبراسیون (Calibration) آشنا هستند. اما برای دوستانی که زمینه‌ی کاری آنها یا تجربیات قبلی آنها با این نوع فعالیت‌ها همراه و عجین نبوده، توضیح بدهم که در حوزه‌ی ابزار دقیق و نیز در بسیاری از سیستم‌های اندازه‌گیری و نمایش و کنترل، یکی از دغدغه‌های مهم، کالیبراسیون است.

مثلاً من یک سنسور اندازه‌گیری حجم سوخت در باک ماشین را تولید می‌کنم. آن را در باک تصب می‌کنم و نمایشگر آن را هم در جلوی داشبورد قرار می‌‌دهم. یک بار باک را خالی می‌کنم. یک بار کامل پر می‌کنم و چند بار هم در آن در حد ۲۰٪ یا ۵۰٪ یا ۷۰٪ سوخت می‌ریزم. حالا هر بار با استفاده از پتانسیومترها و سایر المان‌های الکترونیکی و الکتریکی، آن‌قدر تنظیمات این سنسور را تغییر می‌دهم که  که دقیقاً وقتی باک خالی یا نیمه پر یا پر است، درجه‌‌ی بنزین هم متناسب با آن تغییر کند.

اگر کالیبراسیون به درستی انجام نشود،‌ همان اتفاقی می‌افتد که بسیاری از ما در برخی خودروها تجربه کرده‌ایم (این جمله‌ی بسیاری از ما در برخی خودروها چندان با اسم بردن از خودرو فرقی نداره 😉 ). عقربه به شما می‌گوید که بنزین دارید، اما ماشین خاموش می‌شود. عقربه به شما می‌گوید که بنزین ندارید، اما وقتی می‌روید می‌بینید که باک نصفه بوده. حالا فکر کنید که یک مثبت و منفی هم در طراحی مدار اشتباه شود و هر چه حرکت می‌کنید،‌ به جای اینکه عقربه کم‌تر شدن بنزین را نشان دهد، وانمود کند که بنزین داخل باک بیشتر شده است.

اصل مفهوم کالیبراسیون در سیستم‌های کنترل بسیار ساده است. کسانی هم که با بحث شبکه های عصبی آشنا هستند احتمالاً با این صحبت‌های من به یاد مفهوم یادگیری تحت نظارت یا Supervised Learning می‌افتند که جنس دیگری از همین کالیبراسیون است (همین آنالوژی‌ها باعث می‌شود که این مفهوم را بیش از حد، به اتفاقی که در اطراف‌مان می‌افتد نزدیک ببینم).

کالیبراسیون اشتباه:

اگر بخواهیم به یک موجود خیانت کنیم یا نابودش کنیم (یا حتی اگر بخواهیم خودمان و کسب و کارمان را نابود کنیم) بهترین شیوه، کالیبره کردن اشتباه است.

اجازه بدهید که من برخی از نمونه‌های کالیبراسیون را (مثبت یا منفی) برای شما مثال بزنم:

  • سوبسید دادن و یارانه بر روی انرژی و مواد دیگر، یک «ملت» را اشتباه کالیبره می‌کند.
  • ارث پدری برای یک فرزند پولدار، ممکن است (و احتمال آن هم کم نیست) که او را اشتباه کالیبره کند.
  • منابع زیرزمینی، اقتصاد یک کشور را اشتباه کالیبره می‌کنند (خصوصاً وقتی آن کشور وارد تعاملات اقتصادی در سطح بین‌المللی شود. قبل از آن در آزمایشگاه خودش محصور است و احتمالاً چیزی متوجه نخواهد شد).
  • معلم، مسئولیت اخلاقی و سنگینی دارد که اگر شانه‌هایش زیر آن بشکند، شایسته‌ی سرزنش نیست. چون مدام، با حرف‌ها و آموزش‌ها و تشویق‌ها و تنبیه‌ها و توجه‌ها و بی‌توجهی‌هایش، شاگردانش را کالیبره می‌کند.
  • والدین، به صورت دائمی فرزندان را کالیبره می‌کنند. اگر به من بگویید که با ادبیات مهندسی، مفهوم والد در تحلیل رفتار متقابل  را شرح دهم، به نظرم دور از واقعیت نیست اگر بگوییم که تربیت، تا حد زیادی به معنای کالیبره کردن فرزندان برای حوزه در اجتماع است.

قبلاً در جایی اشاره کرده‌ام (و خوب یا بد، این کار را انجام داده‌ام و حس بدی هم ندارم) که چند سال پیش، همکاری داشتم که از او به شدت ناراضی بودم. کیفیت کارش پایین بود و ضمناً اصول اخلاقی را هم در کار رعایت نمی‌کرد. حیفم می‌آمد که فقط «اخراج» شود. هم ترجیح می‌دادم خودش استعفا بدهد و هم ترجیح می‌دادم که بدبخت شدنش را ببینم (قبلاً هم گفته‌ام که کسانی که می‌گویند لذتی که در عفو هست در انتقام نیست،‌ احتمالاً فرصت نکرده‌اند هر دو مورد را آزمایش کنند 😉 ).

به همکارم توضیح دادم که وظایف بیشتری داریم و می‌خواهم آن وظایف به او واگذار کنم. وظایفش را مثلاً حدود ۱۰٪ افزایش دادم. اما حقوقش را ۱۰۰٪ افزایش دادم. خودش تعجب کرده بود. من هم توضیح دادم که حساسیت این وظایف بسیار بالاست و معیار حقوق، حساسیت است و نه سنگینی اجرایی و عملیاتی.

یک سال و نیم با همین شیوه ادامه دادیم. بعد به او توضیح دادم که آن وظایف را می‌خواهم به همکار دیگری واگذار کنم و منطقی است که دیگر حقوق مربوط به آن وظایف را دریافت نکند. طبیعتاً همکار من، از این وضعیت ناراضی شد. یکی دو ماه صبر کرد و بعد هم استعفا داد و رفت.

تا یک سال بعد (که پیگیر بودم) خانه نشین شده بود. چون هر جا می‌رفت قاعدتاً حقوقی نامتناسب می‌خواست و نمی‌توانست خودش را به عدد پایین راضی کند.

می‌دانید که من علاقه‌ی زیادی به گربه‌ها دارم. همیشه مثال می‌زنم که نه گربه‌ی داخل خیابان و سطل زباله بدبخت است و نه گربه‌ی خانگی.

بدبخت گربه‌ای است که از سطل زباله به خانه می‌آید و بعد از مدتی در خیابان رها می‌شود. یا گربه‌ای که در خانه متولد می‌شود و پرورش پیدا می‌کند و بعداً به خیابان می‌رود. چون کالیبره‌اش به هم می‌خورد.

کاری که من با همکارم کردم تقریباً شبیه آوردن گربه‌ی خیابانی به خانه و رها کردن دوباره‌ی آن در خیابان بود (نمی‌گویم اخلاقی بود یا نه. دغدغه‌ام هم نیست. اخلاق هم البته بیشتر به پاک و نجس گربه کار دارد و نه این جزییات).

فکر کنم مفهوم کالیبره‌ی اشتباه (لااقل به شکلی که در ذهن من هست) را توانسته باشم شفاف کنم.

شبکه های هرمی، برای کسی که می‌بازد، اتفاقاً کالیبره‌ی  درست ایجاد می‌کنند. او متوجه می‌شود که موفقیت، راه میان‌بر ندارد و یا لااقل، موفقیت پایدار، راه میان‌بر ندارد. به دامن جامعه باز می‌گردد و فعالیت سالم اقتصادی و ارزش آفرین را،‌ برای خودش، جامعه‌اش و کشورش آغاز می‌کند.

اما کسی که در مقاطعی برنده می‌شود و سودی به دست می‌آورد، به شکل نادرست کالیبره می‌شود. هم ارزش پول را اشتباه می‌فهمد. هم مکانیزم‌های کسب پول را. هم مفاهیمی مانند دینامیک رشد کسب و کار را.

شبکه‌های هرمی تا ابد ادامه پیدا نمی‌کنند. همچنانکه اشاره کردم، آنها اگر غیرقانونی اعلام نشوند، روزی خودشان برای غیرقانونی شدنشان اقدام می‌کنند (چاره‌ای جز این کار ندارند). فرض کنیم کسی پولی هم به دست آورده. بسیار خوش‌بینانه و غیرواقع‌بینانه فرض می‌کنیم که او یک میلیارد یا دو میلیارد پول به دست آورده.

کسی که این پول‌ها را ندیده است، فکر می‌کند این پول‌ها را تا آخر عمر می‌شود خورد و زندگی کرد. اما، به علت همان کالیبره‌ی اشتباه این پول‌ها خیلی سریع به پایان می‌رسند.

احتمالاً‌ به خانه‌ای در شهر یا ویلایی در شمال تبدیل می‌شوند. شاید هم یک ماشین پورش یا بنز اسپورت. بعد هم احتمال زیاد – به علت همان کالیبراسیون قند و نان – سر چیزهای خیلی ساده (مثل یک رابطه‌ی عاطفی نادرست، مثل یک شرط بندی بی‌خودی، مثل یک تصادف برای یک راننده‌ی مست، مثل یک درگیری خانوادگی) از دست می‌روند.

ممکن است بگویید که من خیلی بدبینانه نگاه می‌کنم.

اتفاقاً حرفم این است که من دستاورد مالی و اتفاقات بد را هر دو خوش‌بینانه نگاه کردم. آن دستاوردها در ۹۹ درصد مواقع وجود ندارند. اما این بدبختی‌ها واقعی هستند و بیشتر هم هستند.

قبلاً هم اشاره کرده‌ام، سرنوشت برندگان بخت آزمایی در کشورهای مختلف از جمله آمریکا بررسی شده و گزارش‌های زیادی از آن وجود دارد. نتیجه تقریباً همین است. خرد تاریخی مردم ما هم، آن‌قدر از این مثال‌ها دیده که – اگر چه ادبیات علمی را نمی‌دانسته اما – با ادبیات کوچه بازاری خودش گفته است: بادآورده را باد می‌برد.

تازه باد هم نبرد. خانه و ماشین هم باشد. نگهداری این ثروت، فعالیت اقتصادی جدید می‌خواهد (دوستی داشتم که می‌گفت محمدرضا. خیلی دلم می‌خواهد یک بنز بدزدم. به شوخی گفتم: خسته‌ مان کردی. بدزد. خلاص شویم. گفت: پول بیمه‌ی بدنه‌ی سالیانه‌اش را از کجا بدزدم؟).

به قول مالی‌چی‌ها، Asset و دارایی یک بحث است. Asset Maintenance (نگهداری و حفظ دارایی)‌ بحث دیگر.

افرادی که در این شبکه‌ها فعالیت می‌کنند، چون ذهن‌شان اشتباه کالیبره می‌شود، حتی در فضاهای جدید کسب و کار هم استراتژی‌های نادرست انتخاب می‌کنند. مثلاً اگر به عنوان مدیر فروش یا بازاریابی یک شرکت استخدامشان کنی، می‌بینی که به جای اینکه به نیاز بازار یا طراحی محصول یا طراحی بسته پیشنهادی فکر کنند، مدام در پی جستجوی فروشنده و پرورش فروشندگان هار و هارش (اولی فارسی است و معنایش را می‌دانید. دومی هم Harsh است و خیلی فرقی ندارد) می‌روند. آنها کوسه‌های درنده طراحی می‌کنند. عقاب و گرگ و روباه. در حالی که بازاریابی و فروش، انسان می‌خواهد. انسانی که بتواند نیازهای انسان‌های دیگر را بفهمد و برای تامین آنها تلاش کند.

پی نوشت: من در جمع دوستانم، بحث‌هایی مانند سواد مالی کودکان و نوجوانان را که در متمم مطرح می‌شود، با این اسم‌های شیک و رسمی دانشگاهی صدا نمی‌کنم. معمولاً همین اصطلاح کالیبره کردن مالی را به کار می‌برم. حرفم این است که هر چقدر والدین بتوانند فرزندانشان را از لحاظ مالی بهتر کالیبره کنند، فردای کشورمان، اقتصاد سالم‌تر و فربه‌تری را تجربه خواهد کرد.

پی نوشت دو: این روزها کمی شلوغم و کمتر به سایت سر می‌زنم. پیشاپیش از اینکه در کامنت‌گذاری‌هایتان دو برابر همیشه وسواس به خرج می‌دهید ممنونم. 😉



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+252