فایل صوتی آموزشی حرفه‌ای گری در محیط کار

در دورانی که انسانها روی کاغذ و بر اساس مجوزها و گواهینامه ها و تاییدیه ها، بیش از هر زمان دیگری شبیه یکدیگرند،
اثربخش ترین ابزار متمایز شدن و متمایز ماندن، حرفه ای گری است.

Category: گفتگو با دوستان

برای پویا شیخ حسنی: در مورد طراحی ساختار سخنرانی یا کلاس

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: پویا شیخ حسنی

پیش نوشت: در یکی از #لحظه نگارها تحت عنوان یادداشت‌ها، تصویری از یادداشت‌های خودم مربوط به فایل صوتی حرفه ای گری را گذاشته بودم که پویا، زیر آن مطلبی نوشت که احساس کردم شاید بتوان چند سطری در مورد آن توضیح داد.

حرف پویا این بود:

محمدرضا. چطور ذهنت را برای چنین ارائه ای منسجم میکنی و پازل نقشه اش را تو ذهنت ترسیم میکنی؟
مثلا تو این فایل صوتی، جدای معرفی و جمعبندی که بنظر من اهمیتش بیشتر از بقیه بحث نباشه کمتر نیست، خودِ اون به پنج مورد میانی و همچنین مثالهاش و مصداقهاش را از بین این همه ورودی که قبلا داشته ذهنتون، چجوری بازخوانی میکنی؟

فکر میکنم نقطه تمایز معلم ها همین دسته بندی ذهنشون، انسجامشون و قفسه بندی و چینش کتابخونه ذهنشون هست.

توضیحات من:

پویا. قطعاً بهتر از من می‌دونی که هر کس در این کارها سبک شخصی خودش رو داره و سبکی که من استفاده می‌کنم ممکنه برای تو مفید نباشه و بالعکس، شیوه‌ای که تو به کار می‌گیری، ممکنه برای من اثربخش نباشه.

با توجه به اینکه مطمئن هستم حواست به این نکته هست و همین‌طور با اطمینان از اینکه مطالب مربوط به #مهارت سخنرانی در متمم رو خوندی، من چند نکته که به ذهنم می‌رسه و نسبت به اونها مقید هستم رو می‌نویسم.

مطمئنم که می‌تونی موارد مفید و مناسبش رو جدا کنی و اونهایی که مناسب سبک خودت نمی‌دونی، کنار بگذاری.

چون این نکات، الزاماً تقدم و تاخر مشخص ندارن، من در قالب چند نکته مستقل بهشون اشاره می‌کنم.

مورد اول: انتخاب عنوان بحث

پویا. ممکنه خیلی از ما، سخنرانی یا درس یا کلاس رو از لحظه‌ای بدونیم که عنوان سخنرانی یا عنوان کلاس روی میزمون قرار می‌گیره.

اما من، معمولاً برای عنوان بحث، اهمیت زیادی قائل هستم. چون کمک می‌کنه که بعدش، ذهنم اطلاعات مفید رو جمع آوری کنه و اطلاع اضافی رو که می‌بینه حذف کنه و کنار بگذاره.

به طور خاص، در مورد هدایای صوتی متمم که سالی یکی دو بار هست، من از پنج یا شش ماه قبل، فکر عنوان هستم و چیزی حدود یک ماه، به این سوال فکر می‌کنم که عنوان بحث باید چی باشه.

یه تصویر مبهم توی ذهنم هست و یه حرف‌هایی که احساس می‌کنم خوبه گفته بشه. اما هیچ چارچوبی نداره. معمولاً هر اسمی به ذهنم برسه توی موبایل و نرم افزار Wunderlist که همیشه روی موبایل دارم ذخیره می‌کنم.

شاید برات جالب باشه بعضی از اسم‌هایی که توی اون یک ماه جمع شد رو بدونی:

  • چه کنیم که بهتر استخدام شویم؟
  • نقشه راه پیشرفت شغلی
  • حرفه ای گری
  • استخدام پذیری
  • اخلاق کسب و کار

در این مرحله، من یه سری حرف کلی توی ذهنم بوده که دنبال برچسب براشون می‌گشتم و حالا باید ببینم کدوم برچسب براشون مناسب‌تره.

خیلی از اسم‌ها حذف شدن. مثلاً اخلاق کسب و کار رو به این علت حذف کردم که موضوع گسترده‌ای است و بحث‌های زیادی رو شامل می‌شد که من قصد نداشتم بهشون – الان در این فایل – بپردازم. احساس کردم برای مخاطب نارضایتی میاره. یعنی اگر تو تیتر رو ببینی اخلاق کسب و کار. موضوعات و سرفصل‌های متعددی در ذهنت تداعی می‌شه که انتظار داری اونها رو بشنوی و اگر فقط بخشی از اونها رو بشنوی، مستقل از کیفیت مطالب، به خاطر برآورده نشدن انتظاراتت ناراضی می‌شی.

استخدام پذیری یا Employ-ability هم به همین علت حذف شد. وگرنه به نظرم اسم خیلی خوبی بود. البته ایراد دیگه این بود که خیلی حرف‌هایی که توی ذهنم بود صرفاً به درد تازه کارها نمی‌خورد. بلکه اتفاقاً برای مدیرها قابل استفاده بود.

نهایتاً اسم حرفه ای گری در محیط کار انتخاب شد. البته قبلش حرفه‌ای گری در محیط کسب و کار بود که بعد دیدم، کار می‌تونه از جنس انتفاعی (کسب و کاسبی)‌ نباشه. اما حرفه‌ای گری در اون معنا داشته باشه.

ممکنه به نظرت بیاد که این وسواس برای عنوان خیلی زیاده. اما واقعیت اینه که به نظرم، اگر عنوان درست برای یک سخنرانی یا فایل صوتی انتخاب بشه، بخش زیادی از کار تموم شده. بقیه‌اش رو تا حد خوبی می‌تونی با کمی تلاش و دقت، درست کنی.

حالا تو یه عنوان داری و چند ماه وقت. این عنوان باعث می‌شه وقتی داری مطلبی می‌خونی، کلاسی می‌ری، به شرکتی سر می‌زنی، جایی با مردم در تعامل هستی، مطالبی که به نوعی به این عنوان مرتبط هستند، بهتر یادت بمونن. مطالب غیرمرتبط هم راحت‌تر فراموش بشن.

مورد دوم: جستجوی مدل و مفهوم پردازی

در این قسمت هم، با فرض اینکه حرف‌های مربوط به #مدل سازی و مفهوم پردازی یادت هست، حرف زیادی برای گفتن ندارم.

سعی می‌کنم کمی سرچ و جستجو کنم ببینم چه مدل هایی برای اون بحث وجود داره. مثلاً می‌تونی خیلی ساده Models of Professionalism رو سرچ کنی و بیست تا لینک اول رو باز کنی و بخونی.

همین‌طور با سرچ کردن Professionalism Conceptualization هم می‌تونی تلاش‌هایی که برای مفهوم پردازی در این زمینه شده رو ببینی. به نظرم ده تا بیست تا لینک اول رو نگه کنی عالیه.

حالا یه Semantic Table یا جدول معنایی درست می‌کنم. به این مفهوم که وقت خوندن این مطالب، می‌بینم چه مفاهیم و کلماتی هست که خیلی‌ها بهش اشاره می‌کنن؟

این جور وقت‌ها خودم رو همیشه جای یک روبوت می‌ذارم.

به این مثال فکر کن: به تو مجموعه کلمات یک متن رو می‌دن. می‌گن عنوان متن هست: دارایی.

تو می‌خوای ببینی منظور اصلی متن و محور کلیدی اون چیه.

منظور از این دارایی می‌تونه دارایی‌های مادی و معنوی یک شرکت باشه. می‌تونه ثروت یک خانواده باشه. می‌تونه اداره‌ی دارایی باشه.

از کجا می‌فهمی کدومه؟ (جمله‌ها رو نداری. فقط کلمه‌ها رو داری).

تو می‌دونی که اگر منظور دارایی به عنوان یک سازمان باشه احتمالاً واژه‌هایی مثل سازمان مثل اداره مثل مالیات مثل درآمد مثل صورت وضعیت مثل معافیت و … به احتمال زیاد توی متن هست.

به مجموعه‌ی این کلمات، می‌گن ماتریس سمانتیک دارایی (به عنوان سازمان).

حالا برگردیم سر بحث خودمون.

من از خودم می‌پرسم ماتریس سمانتیک حرفه ای گری در محیط کار شامل چه کلماتی هست؟

این‌ها رو جمع می‌کنم.

در مورد خاص حرفه ای گری در محیط کار، به کلماتی مثل اخلاق و تعهد و انصاف و شایستگی و مهارت و قضاوت و اختیار و تفویض رسیدم.

لیست اصلی حدود ۵۰ کلمه شد.

حالا می‌گم اینها باید کلمات اصلی حرف من باشند. تا بتونم ادعا کنم که تم اصلی حرف‌ها، حرفه ای گری هست.

قاعدتاً در اینجا اگر بخوای سخنرانی آکادمیک انجام بدی، باید مناسب‌ترین مدل یا مناسب‌ترین مفهوم پردازی رو انتخاب کنی.

اما قاعدتاً در یک فایل صوتی آموزشی که مخاطب عمومی گوش می‌ده، کسی این انتظار رو نداره و این برای من خیلی مزیت محسوب می‌شه.

بنابراین، من به جای وفادار بودن به یک مدل مشخص، سعی می‌کنم مدل‌ها رو کنار هم بگذارم و شکل کامل‌تری از اونها رو بسازم.

مثلاً شاید در مدل هایی که برای حرفه ای گری در پرستاری وجود داره، المان هایی باشه که در حرفه ای گری برای معلم یا حسابدار هم قابل استفاده باشه.

طبیعتاً اگر محیط دانشگاهی باشه، اینجا نمیشه سوپ مدل‌ها رو درست کنی. بلکه اگر قصد داری مدل‌ها رو ترکیب کنی،‌ باید متودولوژی درستی داشته باشی و مطالعه کنی و اثبات کنی که ترکیب مدل‌ها، هنوز یک مدل ارزشمند و دقیق و قابل استفاده هست.

اما در حد فایل صوتی، قاعدتاً قضاوت خود آدم می‌تونه قابل اتکا باشه.

البته من در مورد حرفه ای گری این شانس رو داشتم که مدل هایی که پیدا کردم، چندان متفاوت و یا لااقل متعارض نبودند و از این جهت کمتر اذیت شدم.

حالا تو یک عنوان داری و یک مدل داری و یک ماتریس سمانتیک که بستر کلی حرف‌های تو رو مشخص می‌کنه.

مورد سوم: جستجوی کتابهای مرتبط

این حرفی که می‌زنم کاملاً سلیقه‌ایه. اما نظر شخصی من اینه که فقط با مقاله خوندن، آدم نمی‌تونه توی یک حوزه صحبت کنه یا اگر صحبت کنه خیلی واضح هست که چند تا مقاله خونده. خیلی بهتره که چند تا کتاب هم پیدا کنیم و مطالعه کنیم.

خوبی کتاب اینه که نویسنده خودش مقالات زیادی خونده و احتمالاً بر موضوع اشراف و تسلط داشته که تونسته اونها رو کنار هم قرار بده و یک کاخ بزرگ از آجر مقالات و مطالعات و تحقیقات بسازه. پس می‌تونه به تو هم کمک کنه که چرخ رو از اول اختراع نکنی.

اگر شانس بیاری و چند تا کتاب با چارچوب‌ها و مدل‌های ذهنی متفاوت ببینی که عالیه.

من چهار یا پنج کتاب پیدا کردم که بعضی‌هاش رو توی فایل هم اسم بردم. بهتر از همه شاید کتاب دیوید مایستر بود و دو کتاب که به اخلاق کسب و کار مربوط می‌شدن. اما برای تکمیل توضیحات من مفید بودن ‌(یکی کتابِ هوسمِر که خیلی معروفه و دیگری Responsible Company که یکی دو فصلش خیلی برای من مفید بود. خصوصاً برای اینکه تصویر بهتری از استقلال حرفه ای در ذهنم شکل بگیره).

قاعدتاً اگر عنوان و مدل و ماتریس سمانتیک داشته باشی، از بین گزینه هایی که می‌بینی می‌تونی به سادگی خیلی کتابها رو حذف کنی و کتابهای مناسب رو پیدا کنی و بخونی.

مورد چهارم: ملات برای صحبت‌ها

خوب تا اینجا من عنوان دارم. مدل دارم (که عملاً تیتر سرفصل‌ها یا فایل‌ها رو مشخص می‌کنه). کتابهای مرجع دارم که حرفم رو مستند کنم و خودم مطمئن باشم که موضوع رو بهتر فهمیدم.

اما فعلاً این خیلی خشک و رسمی هست.

در مرحله‌ی بعد نیازمند چیزی هستی که بهش می‌گن Short Story. نمی‌دونم به فارسی چی می‌خوای ترجمه‌اش کنی. من لغت ملات رو خیلی دوست دارم. همون گِلی که بین آجرها قرار می‌گیره و اگر چه ظاهراً کم ارزش به نظر میاد، اما هیچ ساختمونی بدون اون شکل نمی‌گیره.

ملات باید در چند جمله قابل خلاصه کردن باشه یا حتی کمتر از ۱۰۰ کلمه (حالا می‌گم ۱۰۰، نگو چرا ۹۰ یا ۱۱۰ نیست. همین‌طوری یه چیزی گفتم).

ملات می‌تونه یک داستان کوتاه باشه.

یک تحقیق کوتاه باشه

یک شعر باشه.

یک ضرب المثل باشه و یا هر چیز دیگه که به موضوع مربوطه.

البته فکر می‌کنم برای تو که معلمی رو دوست داری و بهش فکر می‌کنی، باید عین من، یه دفترچه‌ی ملات داشته باشی (من با Google Docs این دفترچه رو درست کردم و دارم).

هر وقت چیزی می‌بینم که به نظرم جایی قابل خرج کردنه، اون رو در حد چند ده کلمه می‌نویسم و اسم کتاب یا مقاله یا لینک سایت و هر چیزی که می‌تونه در مراجعه‌ی بعدی بهم کمک کنه کنارش می‌نویسم.

طبیعتاً چون موضوع بحث رو چند ماه قبل انتخاب می‌کنم، ملات اختصاصی هم قابل تامین هست. ملات عمومی هم که همیشه هست.

بذار برات چند نمونه ملات که الان داخل فایل دارم و هنوز به درد نخورده بنویسم:

  • جف بزوس مدیر آمازون، دوست داره خط حمل بار به کره ماه تاسیس کنه.
  • خیلی از دانشگاه‌های معتبر دنیا، دوره های رسمی تشخیص Fake News گذاشتن.
  • یه نفر برای اینکه بفهمه چرا گورخرها راه راه هستن، چهل سال تمام زندگیش رو گذاشته. الان گزارشش شده یه کتاب. اولش توضیح داده که البته من یقین ندارم چیزی که می‌گم درست باشه.

یه نکته مهم هم خساست در خرج کردن ملات هاست.

ببین. هر کدوم از این ملات‌هایی که الان بهت گفتم به همراه حدود ۵۰۰۰ عنوان مشابه که الان توی فایلم هست، می‌تونن یه پست اینستا باشن یا یه توییت توییتر یا یک پست وبلاگ یا چیزی شبیه این.

اما خیلی خطرناک و اشتباهه که من اینها رو اونطوری خرج کنم.

اینکه چرا گورخرها راه راه هستند یا اینکه یه آدمی چهل سال وقت گذاشته این رو بفهمه، جذابه. اما اگر من این رو اینجا بنویسم، یا توی اینستا بنویسم و تو بخونی و وقت بذاری و لایک کنی و حال کنی و نقل کنی و همه‌ی اینها، هیچ خاصیتی نداره.

من فقط وقت تو رو گرفتم و سرگرم شدی و یه جورایی این نوع محتوا، نقش شراب رو ایفا می‌کنه. لحظه‌ای سرخوش می‌شیم.

پس من باید این رو اون‌قدر نگه دارم که یک زمانی که بحث دیگری داشتم که برای مخاطب مفید بود، در جای خودش به عنوان ملات خرج بشه. فکر می‌کنم شبکه های اجتماعی یکی از ایرادهاشون اینه که انقدر خرج کردن دستاوردها رو دمِ دستِ ما گذاشتن که وقتی می‌خوایم بشینیم حرفی بزنیم، می‌بینیم هیچ خرده ملات و Short Story نداریم که قبلاً خرج نکرده باشیم. یا اینکه اگر هم داریم، استفراغ بقیه است.

فکر کنم استفراغ لغت خوبی نیست. بهش می‌گن Viral Content. یعنی یکی می خوره. خوشش میاد. هضم و دفع می‌کنه. بعدی می‌خوره. خوشش میاد هضم و دفع می‌کنه و نهایتاً در قالب تعداد بازدید یا به اشتراک گذاری، می‌تونی آمار این هضم و جذب و دفع‌ها رو ببینی.

خوب با ملات کمی بحث قابل تحمل‌تر می‌شه.

مورد پنجم: یادداشت برداری

خوب. حالا می‌رسیم به قسمت ساده‌تر بحث.

اگر همه‌ی اون کارها رو انجام داده باشی یادداشت برداری یکی دو روز بیشتر زمان نمی‌بره. بعضی‌ها یادداشت‌هاشون رو کامل و باجزئیات و کلمه به کلمه می‌نویسن. بعضی‌ها مثل من، تیتر وار.

پیشنهاد من اینه که به اندازه‌ای که برات امکان‌پذیر هست، تیتروار بنویسی. هر چقدر بیشتر بهتر.

دو علت برای دفاع از این پیشنهادم دارم.

علت اول اینکه وقتی داری حرف می‌زنی و از رو نگاه می‌کنی، لحن حرف زدنت هر چقدر تلاش کنی طبیعی نمیشه. اما وقتی جمله کامل جلوت نیست، خیلی طبیعی‌تر میشه.

علت دوم به این مسئله برمی‌گرده که اگر بخوای جایی حضوری حرف بزنی یا سخنرانی کنی (یا حتی در مثل من در استودیو ضبط کنی) اگر لحظه‌ای نگاهت از روی کاغذ برداشته بشه یا تپق بزنی یا یادت نیاد که دقیقاً جمله چی بوده، استرس زیادی پیدا می‌کنی.

اینجا فقط می‌دونی که بحث سر موضوع X هست و هر جور بگی موفق شدی.

خیلی از کسانی که می‌بینم در سخنرانی‌ها یا حرف زدن، استرس پیدا می‌کنن، جملاتی رو به شکل کاملاً دقیق حفظ می‌کنن یا می‌نویسن و می‌خوان عین همون ‌ها رو بگن. اولین باری که به هر علت دچار انحراف شدن و کلمه‌ای جابجا شد،‌ تمرکزشون رو چنان از دست می‌دن که به زودی نمی‌تونن دوباره سر رشته کلام رو در اختیار بگیرن.

این فعلاً چند تا نکته‌ی اولیه که به ذهنم رسید. قاعدتاً اگر جایی ناقص گفتم یا نکته‌ی دیگه‌ای هست که باید بگم، تو یا بچه ها اگر این زیر بگید و من هم بدونم، حتماً می‌نویسم.

پی نوشت خیلی نامربوط: ظاهراً آن‌طور که من در دهخدا دیدم، ملاط درست است. اما چون امروز ملات رایج‌تر است من از دیکته‌ی نوع دوم استفاده کردم. فکر می‌کنم ماجرای این کلمه شبیه اتو و اطو یا تهران و طهران باشد.

+95
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برای محمد صادق: درباره‌ی وانمود کردن

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: محمدصادق اسلمی

توضیح: بحثی که محمدصادق مطرح کرد به نظرم مهم بود. به همین علت با وجودی که جواب کامل یا دقیق یا قابل اتکایی برای آن بحث نداشتم، تصمیم گرفتم آن را در قالب یک مطلب مستقل در روزنوشته‌ها مطرح کنم تا هم خودم چند جمله‌ای بنویسم و هم فضایی ایجاد شود که بقیه‌ی دوستان، نظرها و حرف‌هایشان را مطرح کنند تا شاید در نهایت با خواندن همه‌ی حرف‌ها و دیدگاه‌ها، هر کدام از ما بتوانیم به پاسخی مناسب شرایط خودمان برسیم.

بحثی که محمدصادق در زیر مطلبی که به نشریه گاردین پرداخته بودیم، مطرح کرده:

این سوال بعد از خوندن #انواع محتوا در متمم برام ایجاد شد. بعد از خوندن این مطلب (خودافشایی گاردین) احساس کردم شاید این فضا برای مطرح کردنش بهتر باشه.
اونجا گفته شد که: از مطرح کردن نقاط ضعف و منفی (به طور معقول) نترسید. در دنیای به هم پیوسته‌ی امروز، صداقت علاوه بر ارزش اخلاقی، ارزش اقتصادی نیز دارد.
میخواستم بدونم نقش دروغ در بازاریابی محتوا چیه؟

مثلا فرض کنیم من کسب‌وکاری دارم که قراره برای اون بازاریابی محتوا انجام بدم. خب مطمنا در ابتدا وضعیت مناسبی توی بازار ندارم.

اینجا من باید خودم رو بهتر از اونی که هستم جلوه بدم یا همونی که الان هستم؟ مثلا محصولی تولید شده و الان میخوایم این محصول فروش بره، حتی با دانستن این که نسبت به محصول دیگر رقبا ضعیفتر است نباید آن را در حد یا بالاتر از آنها معرفی کنیم و اگر این کار را کردیم اعتماد دیگران نسبت به ما از بین نمی‌رود؟
به نظر من: بعضی نقاط کلیدی هستند.و بر روی انتخاب مخاطب تاثیرگذار است.

مثلا کیفیت یک محصول،یاتعداد مخاطب برای یک روزنامه.در صورت منفی بودن آمارها،یا نباید اعلام کرد یا بیش از حد واقعی جلوه داد. بعضی نقاط برای مخاطب کمتر مهم‌اند مانند درآمدهای یک روزنامه، شاید صداقت در این موارد حتی باعث اعتماد و طبق گفته متمم ارزش اقتصادی نیز بشود.
به نظر تو محمدرضا اصلا بزرگ‌نمایی یا بهتر بگم دروغ در بارازیابی محتوا جایی دارد یا نه؟

***

محمدصادق. من چند تا نکته به ذهنم می‌رسه که چون پیوستگی خاصی نداره، اونها رو بدون ترتیب مشخص و به صورت تفکیک شده مطرح می‌کنم. امیدوارم با حرف‌هایی که خودت و دیگران بعداً در این مورد اینجا می‌نویسید، همه مون بتونیم به جمع‌بندی بهتری برسیم.

پیش نوشت بسیار نامربوط: پیشوند وا در فارسی، پیشوندی جالب و دوست‌داشتنی است. لااقل برای من دوست‌داشتنی است و احساس می‌کنم حرف‌های زیادی در دل کوچکش پنهان کرده. وا به صورت مستقل معنایی نداره. اما در اکثر موارد، وقتی به ابتدای واژه‌ای افزوده می‌شده، شدت و عمق مفهوم رو می‌رسونه. انگار تا آخرین مرز قابل تصور جلو رفتیم.

رهیدن معنای مشخصی داره. اما آخرین حد رهیدن رو می‌گیم وارهیدن.

رسته به خودی خود به معنای رها شدن است. رستگار هم از همین خانواده است. اما وارسته آخرین حد از رهایی است.

مانده خود تمام معنای ماندن را در خود دارد. اما وامانده آخرین حد ماندن است.

همچنانکه پسین، خود به معنای آخرین است. اما واپسین تاکیدی بر اینکه واقعاً در مورد آخرین حرف می‌زنیم. به همین علت معمولاً واپسین لحظات به لحظات نزدیک مرگ گفته می‌شود.

بر این اساس، اگر نمودن را به معنای نمایش دادن در نظر بگیریم، وانمود کردن را شاید بتوان به معنای نمایش دادن افراطی در نظر گرفت. به این معنا که چیزی را بیش از آنچه هست و فراتر از آنچه می‌تواند باشد بنماییم و بنمایانیم.

نکته‌ی اول: محمدصادق. فکر می‌کنم نکته‌ای که تو مطرح می‌کنی، فقط به #بازاریابی محتوا یا حوزه‌هایی از این دست محدود نیست. سوال و چالش و نکته‌ی بزرگ‌تری است که ارزش داره یک بار (یا بارها) بهش فکر کنیم و سعی کنیم جواب مناسبش رو پیدا کنیم.

من اسمش رو می‌گذارم وانمود کردن. به این معنا که یا چیزی رو که نیست، ادعا می‌کنیم داریم. یا ویژگی رو که داریم، بیش از آنچه واقعاً داریم نمایش می‌دیم و روش تاکید می‌کنیم.

توی فرهنگ‌های دیگه هم مفاهیم مشابهش رو داریم. مثلاً عبارت معروف Fake it till make it (انقدر به شکل مصنوعی و دروغین نمایشش بدهید تا بالاخره واقعاً به همان تبدیل شوید).

این توصیه اتفاقاً در بسیاری از حرف‌ها و سخنرانی‌های انگیزشی هم مطرح می‌شه.

خیلی‌ها ازش دفاع می‌کنند و البته خیلی‌ها هم منتقدش هستند.

نکته‌ی دوم: من معمولاً برای اینکه در ذهن خودم تکلیفم با یک پیشنهاد یا راهکار یا ادعا مشخص بشه، حالت‌های حدی اون رو در نظر می‌گیرم.

وقتی این بحث رو اولین بار دیدم از خودم این دو تا سوال رو پرسیدم:

  • آیا شرایطی هست که این راهکارِ وانمود کردن، کاملاً غیراخلاقی باشه؟
  • آیا شرایطی هست که این راهکار، کاملاً از نظر اخلاقی قابل دفاع باشه؟

درباره اولی، می‌تونم مثال‌های زیادی رو تصور کنم. مثلاً کسی که مدام می‌گه از یک دانشگاه خارجی دکترا گرفته. انقدر می‌گه و انقدر به اعتبار این دروغ، از مردم پول می‌گیره که بتونه بالاخره یه روز بره اون کشور خارجی و ساکن بشه و دکترا بگیره.

این راهکار جواب می‌ده. اما به نظرم اخلاقی و قابل دفاع نیست.

درباره‌ی دومی هم، اینکه کسی وقتی می‌خواد جلسه‌ی یک کارفرمای قوی و ثروتمند بره، اگر لازم شده لباس قرض کنه و با یه لباس خیلی شیک و گرون‌قیمت و تمیز و مرتب بره. اگه این کار رو نکنه ممکنه به خاطر پیش‌داوری‌ها، فرصت کارکردن با کارفرماهای قوی رو از دست بده. اما با این کار می‌تونه کارهای بهتر به دست بیاره و پروژه‌های بهتری بگیره و چند سال دیگه، خودش به بقیه لباس قرض بده.

با این دو مثال (که البته هر دو بر مبنای اصول شخصی و باورهای من هست و ممکنه نظر تو یا دوستان دیگه فرق داشته باشه)، در کل به نتیجه می‌رسم که وانمود کردن یا Fake it till make it چیزی نیست که کسی بگه همیشه درسته یا همیشه نادرسته.

کسانی که به صورت مطلق از این دیدگاه دفاع می‌کنند یا مطلق ردش می‌کنند، احتمالاً دارن اشتباه می‌گن.

خصوصاً وقتی کارهای کسانی مثل امی کادی، نشون می‌ده که وانمود کردن اینکه تو شجاع هستی یا جسور هستی یا اعتماد به نفس داری، واقعاً می‌تونه روی شجاعت یا جسارت یا اعتماد به نفس تو تاثیر بذاره.

نکته‌ی سوم: فکر می‌کنم تاکید بر ویژگی‌هایی که نداریم، احتمال از دست دادن اعتماد رو افزایش بده. ببین. من موافقت یا مخالفی با خودروهای چینی در صنعت خودرو ندارم. چون نه تخصصش رو دارم. نه تجربه‌اش رو. ضمن اینکه می‌دونم خودروساز‌های چینی محدوده‌ی بسیار گسترده‌ای از کم کیفیت یا کیفیت بالا رو شامل می‌شن.

اما وقتی می‌بینم یک برند چینی چند وقت پیش تبلیغ می‌کنه: اصیل. و این رو روی همه‌ی بیلبوردها می‌نویسه، خنده‌ام می‌گیره. حالا ما اگه قد دوست‌مون کوتاه هست و می‌خوایم ازش تعریف کنیم، از زیبایی چهره‌اش بگیم. با رعنا رعنا کردن، ایشون قد رعنا پیدا نمی‌کنه که.

یا برند چینی دیگه‌ای رو دیدم که تبلیغ کرده بود: مثل هیچکس. این هم معلومه از چه نقطه ضعفی ریشه می‌گیره. انقدر همه گفتن این محصول و اون محصول مثل این و اونه. داره مقاومت مذبوحانه می‌کنه که بگه نه.

اما یه زمانی تبلیغ دیگه‌ای دیدم که بیشتر دوستش داشتم: کیفیت را گران نخرید.

بازم می‌گم، من کاری به واقعیت محصولات ندارم. اما این شعار حس بهتری به من می‌ده. پیام پنهانش اینه که مراقب باشید پول کیفیت بدید. نه فقط پول برند.

فکر می‌کنم ما اگر هوشمندانه فکر کنیم، ممکنه بتونیم بدون نیاز به توسل به ادعاهای بدون پشتوانه موفق بشیم.

مثلاً من اگر رسانه داشتم و تازه شروع به کار کرده بودم و مخاطبم زیاد نبود، شاید شعار تبلیغاتیم رو چیزی شبیه این می‌گذاشتم که: به نظر شما افزایش تعداد مخاطب در یک رسانه، چه تاثیری بر صداقت در آن رسانه دارد؟

شاید شعار فرعی‌ هم این می‌شد که: ما به خبر متعهد هستیم، نه به مخاطب.

یادمه چند سال پیش تو یه شهری، یه نشریه‌ی محلی دیدم تبلیغش این بود که: نیامده‌ایم تا ماندگار شویم. آمده‌ایم تا هستیم، درست بگوییم.

اتفاقاً هنوز هم هست.

نکته‌‌ی آخر: در کل فکر می‌کنم اگر من و تو یه کاری رو شروع کردیم، حتی اگر روز اوله و تازه کار هستیم، احتمالاً معتقدیم که وجه تمایزی داریم.

اگر نداریم که بهتره وقت خودمون و بازار و مخاطب رو نگیریم. اگر هم داریم، روی همون تاکید کنیم.

اگر محصول من کیفیتی بهتر از بقیه نداره، لابد چیز دیگه‌ای داره که من به موفق شدنش امید دارم. خوب همون رو مطرح کنم.

دوستی که سالها یکی از برندهای مطرح کشور رو داشت، یک برند تازه راه ‌اندازی کرده بود. واقعاً هم زحمت کشیده بود. من روز افتتاح که اونجا حاضر شدم دیدم روی دیوار زده Since 1987 یا چیزی شبیه این.

فکر کن سال ۲۰۱۶ میری افتتاح یک برند کاملاً‌ جدید و این رو روی دیوار می‌بینی.

حست بد میشه. درسته برند قبلی شما از سال‌های قبل بوده. اما این برند که امروز افتتاحیه گرفتی براش، جدیده.

اگر معتقدی که رمز موفقیت یک برند، قدمتش هست، اشتباه کردی که برند جدید تاسیس کردی.

اگر معتقدی که رمز موفقیتش قدمت نیست و چیزهای دیگری است (که احتمالاً چنین است) خوب روی همون چیزهای جدید تاکید کن.

راجع به این نوع بحث‌ها، تحلیل‌ها و مثال‌های زیادی قابل طرحه. امیدوارم بقیه‌اش رو از بچه‌ها بشنوم. مطلب من بیشتر در حد طرح مسئله بود تا تحلیل.

+180
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

موضع گیری در فضای دیجیتال (۳) – انتخاب زمان مناسب

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

پیش نوشت – این مطلب دو قسمت پیشین هم دارد که اگر آنها را نخوانده‌اید، شاید مناسب‌تر باشد که ابتدا نگاهی به آنها بیندازید:

ادامه‌ی بحث: انتخاب زمان مناسب در موضع گیری

انتخاب زمان مناسب (Timing) برای موضع گرفتن، عامل بسیار مهمی در معنا بخشیدن به موضع گیری ما است.

اگر بپذیریم که موضع‌گیری‌های ما، یکی از عوامل بسیار مهم در ساخته شدن هویت و برند ما هستند، می‌توان گفت که زمان موضع گیری به اندازه‌ی موضعی که می‌گیریم در شکل‌گیری هویت ما در نگاه دیگران نقش دارد.

بیایید با هم به یک مثال‌ فکر کنیم.

***

فرض کنید که حادثه‌ای طبیعی یا سانحه‌ای غیرطبیعی در کشور روی می‌دهد. بسیاری از ما در همان دقیقه‌ها یا ساعت‌های اول، متوجه وقوع چنین سانحه‌ای می‌شویم.

طبیعتاً اولین سوالی که مطرح می‌شود این است که: آیا اصلاً قرار است من در مورد این سانحه یا واقعه یا حادثه، موضع‌گیری داشته باشم؟

خود این سوال، سوال مهمی است.

یادمان باشد که یکی از مهم‌ترین نکاتی که همواره مورد توجه قرار می‌گیرد، سازگاری مواضع (Consistency) است.

آشنا، مخاطب، دوستان دور و دشمنان نزدیک، همیشه – آگاهانه یا ناآگاهانه – به روند گذشته‌ی ما توجه می‌کنند.

آیا من قبلاً در مورد رویدادها و سوانح مشابه موضع‌گیری کرده‌ام؟ آیا اصلاً برایم مهم بوده که هنگام وقوع مسائل اجتماعی موضع بگیرم؟

اگر قبلاً موضع می‌گرفته‌ام، آیا الان هم این کار را می‌کنم؟ اگر قبلاً این کار را نمی‌کرده‌ام، آیا الان هم عبور می‌کنم؟

اگر قبلاً موضع می‌گرفته‌ام و این بار نمی‌گیرم، یا قبلاً موضع نمی‌گرفته‌ام و این بار موضع می‌گیرم چه انگیزه‌هایی می‌توانسته‌ام داشته باشم؟

اما بحث الان من این نیست.

بحث من این است که به هر حال، فرض کنیم من می‌خواهم در مورد یک رویداد، مطلبی بنویسم یا پستی منتشر کنم.

سوال مهم این است که چه زمانی این کار را می‌کنم؟

در اینجا رفتارهای متفاوتی می‌توانند وجود داشته باشند که حداقل سه گروه از آنها به ذهنم می‌رسد:

گروه اول را می‌توان پیش‌تازان نامید.

آنها کاری ندارند که دیگران چه کرده‌اند. سریع تصمیم می‌گیرند. یا قرار است در زمینه‌ی یک رویداد عکس‌العملی نشان دهند یا ندهند. معمولاً هم موضع خودشان را می‌گیرند. برایشان مهم نیست که دیگران چه قضاوتی می‌کنند.

گروه دوم را می‌توان بوفالو نامید. از بوفالو استفاده می‌کنم چون می‌تواند تداعی‌کننده‌ی مقاله‌ و کتاب خوب پرواز بوفالو‌ها نوشته‌ی جیمز بلاسکو باشد. او در این کتاب به رفتار تقلید محور بوفالو‌ها اشاره می‌کند و – البته با کمی اغراق – توضیح می‌دهد که اگر نخستین بوفالو‌ها در گله به یک سمت حرکت کنند، دیگران هم دنبال آنها می‌روند.

معمولاً هم در این حرکت‌ها چنان گرد و غباری برمی‌خیزد که دیگر هیچ بوفالویی نمی‌بیند که در جلو چه خبر است و پا جای پای بوفالوی جلویی می‌گذارد.

به همین علت اگر مسیر خوبی پیدا کنند، همگی آن مسیر را می‌روند و اگر نخستین بوفالو داخل دره‌ای سقوط کند، همه یکی پس از دیگری داخل دره سقوط می‌کنند.

انتخاب نام برای گروه سوم را بر عهده‌ی شما می‌گذارم.

اینها سریع موضع‌گیری نمی‌کنند.

بلکه صبر می‌کنند اتفاق بیفتد و نتایج آن معلوم شود.

همه در قالب موافق و مخالف موضع‌گیری کنند.

سپس سعی می‌کنند همه‌ی حرف‌ها را یک‌کاسه کنند. خوب و بدها را جدا کنند و سپس، در چهره‌ی یک فرد نخبه‌ی پخته‌ی فهمیده‌ی کارکشته، موضع گیری کنند.

همان‌هایی که به قول نسیم طالب و وارن بافت و خیلی‌ از افراد مشابه آنها، قبل از رویدادها لال هستند و زبان ندارند و پس از رویدادها، به زبان گویای جامعه تبدیل می‌شوند و برای همه توضیح می‌دهند که چرا چنین شد و می‌توانست چنین نشود و برای «مردمشان» و «کشورشان» و «جامعه‌شان» تحلیل‌گر و تجویز‌گر می‌شوند.

نمی‌خواهم به طور قطع بگویم که رفتار کدامیک از این سه گروه بهتر یا بدتر است. اما می‌خواهم بگویم که عضویت در یکی از این سه گروه، یک انتخاب است. انتخابی که می‌تواند روی هویت ما، منش ما، مدل ذهنی ما، دوستان ما، دوستداران ما و دوست‌ندارانِ ما تاثیر بگذارد.

این انتخابی است که همه‌ی‌ ما آگاهانه یا ناآگاهانه انجام می‌دهیم و مسیر و موقعیت اجتماعی ما و نیز فرصت‌ها و چالش‌های زندگی‌مان هم بر اساس آنها تعریف می‌شود و شکل می‌گیرد.

+153
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برای نگاه، محمدرضا، امین و سمانه: موضع گیری در فضای دیجیتال (۲)

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: نگاه، محمدرضا، امین، سمانه

پیش نوشت: این نوشته، قسمت دوم مطلبی است که قبلاً با همین عنوان (موضع گیری در فضای دیجیتال) منتشر کردم. به خاطر اینکه مطالعه‌ی حرف‌های نگاه و محمدرضا و امین و سمانه، هر کدوم جرقه‌هایی برای حرف‌های دیگری شد، خواستم اسم دوستانم رو اینجا بنویسم که یادم باشه بحث در ادامه‌ی چه حرف‌ها و دغدغه‌هایی داره مطرح می‌شه.

فکر می‌کنم اگر کامنت‌ها و حرف‌های دوستانمون رو در قسمت اول بحث نخوندین، مناسب‌تر هست که اول اون حرف‌ها رو هم بخونید و مروری بهشون داشته باشید.

نمی‌دونم که توی همین قسمت دوم، حرف‌ها تموم میشه یا به قسمت‌ دیگری هم کشیده می‌شه. حالا به هر حال می‌نویسم تا ببینیم به کجا می‌رسیم.

ادامه بحث در مورد موضع گیری در فضای دیجیتال:

فکر می‌کنم برای اینکه این بحث طولانی، بیش از حد بی سر و سامان نشود، مناسب است این بحث را در ظرف سوال و پاسخ‌های کوچک‌تر و مختصرتری بریزم و طبقه‌بندی کنم تا هم مطالعه‌اش برای خواننده آسان‌تر باشد و هم ادامه دادن بحث و گفتگو درباره‌ی هر یک از موارد، ساده‌تر باشد.

واضح است که شیوه‌ی «پرسش و پاسخ»، صرفاً برای ایجاد ساختار در متن است. نه اینکه سوالاتی وجود دارد و من هم جواب قطعی آنها را می‌دانم و مطرح می‌کنم. این پاسخ‌ها صرفاً شرح یک “سلیقه” هستند.

  آیا واقعاً بحث موضع گیری تا این اندازه پیچیده است؟ آیا باید تمام وقت و انرژی و دغدغه‌ی من، صرف این شود که کجا موضع بگیرم و کجا موضع نگیرم؟ یا اثرات این موضع گیری چیست؟

با توجه به تعریف فراگیری که از موضع گیری ارائه کردم، اگر قرار باشد دائماً معادلات موضع گیری در ذهن‌مان داشته باشیم و برای نوشتن یک کامنت یا یک لایک زدن یا نوشتن یک مطلب ساده یا بازنشر یک مطلب، مدام مشتق و انتگرال بگیریم، دیگر فرصتی برای زندگی باقی نمی‌ماند.

به نظر می‌رسد که همان قواعدی که در حوزه‌ی تصمیم گیری وجود دارند، در اینجا هم مصداق دارند. به این معنا که ما بسیاری از موضع‌گیری‌ها را به صورت کاملاً اتوماتیک و بدون تلاش آگاهانه اتخاذ می‌کنیم. تنها در بعضی از موارد، می‌نشینیم و فکر می‌کنیم و سپس اقدام می‌کنیم.

فرق تو با من و فرق من با دوست تو و فرق دوست تو با دیگری و فرق بزرگان تاریخ و کوچکان جامعه در این است که کدام تصمیم‌ها و موضع‌گیری‌ها را می‌کوشیم به صورت آگاهانه انجام دهیم و کدام تصمیم‌ها و موضع‌گیری‌ها را به سیستم اتوماتیک می‌‌سپاریم.

کمی از بحث دور می‌شویم. اما اجازه بدهید به نکته‌ای اشاره کنم.

اگر امروز فرصت این را داشته باشم که پای حرف انسانی بزرگ یا موفق یا راضی یا شاد بنشینم و بخواهم بخشی از مدل ذهنی او را کشف و استخراج کنم، یکی از سوال‌های مهمی که می‌پرسم، در مورد همین تفکیک است.

مثلاً شاید چنین سوالاتی بپرسم:

  • در مواجهه با چه تصمیم‌هایی، بدون تعلل و تاخیر و بر اساس یک قانون از پیش تعیین شده اقدام می‌کنید؟
  • در مواجهه با چه رویدادهایی، موضع صریح می‌گیرید؟
  • آیا رویدادها و اتفاق‌هایی در جامعه وجود دارد که تحت هر شرایطی، پیشاپیش بدانید که در مورد آنها موضع صریحی نخواهید گرفت؟
  • آیا کامنت‌هایی وجود دارد که تحت هر شرایطی نخوانید؟
  • آیا رفتاری وجود دارد که باعث شود بدون هر گونه مسامحه کارمند خود را اخراج کنید یا رابطه‌ی خود را با دوست‌تان قطع کنید؟

همه‌ی این سوال‌ها یک ویژگی مشترک دارند: این سوال‌ها دنبال قوانین از پیش‌تعیین شده در ذهن انسان‌ها می‌گردند. قوانین از پیش تعیین‌شده، به نوعی به ما کمک می‌کنند که در مورد بخشی از مسائل، دوباره فکر نکنیم و بار مغز را سبک کنیم.

همین قوانین هستند که در نهایت باعث می‌شوند برخی از تصمیم‌ها و موضع‌گیری‌ها بلافاصله و به صورت اتوماتیک انجام شوند و برخی دیگر، پشت دیوار تحلیل و بررسی باقی بمانند.

به همان‌اندازه که در لایه‌ی سلولی، تغییر چیدمان ژن‌های ما، تفاوت گونه‌ها را به وجود می‌آورد، در لایه‌ی ذهنی هم تفاوت در پاسخ به این سوالات، گونه‌های متفاوتی از جانوران را به وجود می‌آورد.

  به نظر می‌رسد هر روز فرصت‌ها و گزینه‌هایی که نیاز به موضع‌گیری دارند رو به افزایش هستند. آیا واقعاً می‌شود چنین ادعایی را مطرح کرد؟

اگر از من بپرسید می‌گویم این ادعا درست است.

کافی است به نیاکان غارنشین‌مان فکر کنیم.

اینها در طول روز به دشت یا جنگل می‌رفتند و شب هم به غار باز می‌گشتند. شاید در هنگام گردش خرسی یا ببری یا خرگوشی یا آدمی می‌دیدند و باید تصمیم می‌گرفتند که در مقابلش چه موضعی بگیرند. موضع‌گیری‌ها هم خیلی ساده بوده. اصطلاحاً به آن ۵F می‌گویند.

یعنی می‌گفته‌اند که بخوریمش (Feed). تکان نخوریم تا برود (Freeze). با او بجنگیم (Fight). از دستش فرار کنیم (Flight). یا اینکه از او فرزندی داشته باشیم.

فکر کنید در طول روز شاید یک یا دو یا سه بار موضع می‌گرفتند. شاید در هفته هم پیش نمی‌آمد که موضع خاصی بگیرند.

امروز شما فقط با مرور یک کانال خبری تلگرام و دیدن سی خبر، سی بار موضع می‌گیرید: بپذیرم؟ نپذیرم؟ واقعی است؟ واقعی نیست؟‌ این خبر را برای کس دیگری ارسال کنم؟ خودم در موردش مطلب مستقلی بنویسم؟

کافی است به اینستاگرام هم سر بزنید. کمی هم تلویزیون نگاه کنید. دو سه وب‌سایت را هم ببینید. نهایتاً می‌بینید که در کمتر از دو ساعت، دویست بار موضع گرفته‌اید.

هر چه جهان جلوتر می‌رود و سفره‌ی آن در بستر زمان پهن‌ می‌شود، تعداد گزینه‌ها و فرصت‌ها و وضعیت‌ها افزایش پیدا می‌کند.

بحثی که در نظریه سیستم‌ها هم مطرح می‌شود همین است: وقتی می‌گویند انتروپی عالم در حال افزایش است، یعنی در هر لحظه گزینه‌های محتمل بیشتر می‌شود. اگر تمام عالم هستی را یک زندانی در نظر بگیریم که در جبرِ زمان و مکان گرفتار است، می‌توان فرض کرد که این زندانی با باز کردن هر دری به ده‌ها و صدها و میلیون‌ها در جدید می‌رسد و با انتخاب هر در دیگر هم، با صدها در و دیوار جدید مواجه خواهد شد. او هرگز از این زندان نخواهد گریخت و نمی‌تواند گریخت، اما تعدد درها و دیوارها و مواجهه‌ی دائمی با درهای جدید، باعث می‌شود که ناکامی‌اش را به ناتوانی در انتخاب دروازه‌ی درست تفسیر کند.

بگذریم.

خلاصه اینکه فراوانی گزینه‌ها ظاهراً رو به افزایش است و از این منظر، عمل موضع گیری و موضع گیری درست به اقدامی دشوارتر تبدیل می‌شود. چون فرصت زندگی محدود است و تنوع و تعدد رویدادها رو به افزایش.

پس قاعدتاً با وجودی که ما امروز می‌توانیم ده‌ها و صدها موضع گیری (یا خرده موضع‌گیری) داشته باشیم، در نهایت در مقایسه با انسان اولیه، سهم بیشتری از رویدادها را به حال خود رها کرده‌ایم (= موضع گیری منفعل یا همان Freeze).

این روند بد هم نیست. چون فرصتی برای هویت سازی است.

کمی به زندگی قبیله‌ای فکر کنید. کلاً دو نقش در آن وجود داشت: رییس قبیله و عضو قبیله.

الان هر کس می‌تواند نقش متفاوتی در خانواده و اجتماع و کشور و جهان ایفا کند و هویتی مستقل تعریف کند. هویتی که – همان‌طور که قبلاً بارها گفته‌ام – بخش زیادی از آن از طریق همین موضع‌گیری‌ها شکل می‌گیرد.

هویت و به نوعی برندشخصی را می‌توان یک بوم بزرگ سفید در نظر گرفت که ما با هر بار موضع گیری بر نقطه‌ای از آن نقشی می‌زنیم و رنگی می‌ریزیم و حاصل، تصویری می‌شود که دیگران از ما به خاطر می‌سپارند.

احتمال دارد برخی دوستان، گلایه داشته باشند که چرا من دو واژه‌ی برند شخصی و هویت را به جای هم به کار بردم؟ در حالی که این دو تعریف‌های متفاوتی دارند و یک مفهوم نیستند. این دو مفهوم، قطعاً تفاوت دارند. اما اینجا برای تاکید بر روی یک نکته‌ی مهم آنها را کنار هم قرار دادم.

امروز برند شخصی دغدغه‌ی بسیاری از ماست. به نظرم اشتباه هم نیست. لازم نیست که من یک سیاستمدار یا سخن‌ور یا نویسنده یا متفکر یا مدیر باشم تا به برند شخصی فکر کنم.

در زندگی امروزی، برند شخصی مفهومی است که در مورد بسیاری از ما صدق می‌کند و در زندگی بسیاری از ما جایگاه پیدا می‌کند. اینکه ما به چه شناخته می‌شویم و با چه کسانی مقایسه می‌شویم و در کنار چه کسانی قرار می‌گیریم و نام‌مان در ذهن دیگران (مثلاً دوست، همکار، مخاطب، فالور) چه چیزهایی را تداعی می‌کند.

تنها چیزی که کمتر به آن دقت می‌کنیم، این است که قبلاً چیزی به نام حریم شخصی و فضای شخصی و زندگی شخصی وجود داشت و انسان‌ها فاصله‌ی زیادی از هم داشتند. آن زمان امکان مهندسی کردن برند بسیار بیشتر بود.

دقت کنید که نمی‌گویم همیشه امکان‌پذیر بود. می‌گویم: امکانش بیشتر بود.

یعنی شما می‌توانستید یک هویت فردی داشته باشید و در زندگی شخصی به آن تکیه کنید. می‌توانستید تصویر خود را هم در جلوی مردم مهندسی کنید و برندسازی شخصی انجام دهید.

می‌توانستید روز بر مزار کسی گریه کنید و شب در خانه، مجلس عیش و نوش داشته باشید و با دیگران، خوش بگذرانید.

امروز این فاصله خیلی کم شده و به تدریج حذف می‌شود. همان کسانی که ظهر شما را با چهره‌ای گریان و غم‌زده بر مزار کسی می‌بینند، شب هم عکس‌های مهمانی شما را در اینستاگرام خواهند دید.

همکاری داشتم که قدیم چند بار به بهانه‌ی سردرد محل کار را زود ترک می‌کرد یا تلفن را جواب نمی‌داد. بعد شب عکسش را در فیس بوک می‌دیدم که در حال قلیان کشیدن در فرحزاد است یا در کنسرت و تئاتر شرکت کرده. همکاری ما قطع شد و البته همیشه می‌گفت: مشکل، رفیق بیشعور است که آمار می‌دهد.

این اصطلاح را برای نشر بی‌موقع عکس‌ها و تصاویر در فیس بوک به کار می‌برد. اما امروز شرایط به شکلی شده که تقریباً بخش عمده‌ای از وقت ما به آمار دادن در مورد خودمان می‌گذرد و آمار ندادن هم شکل دیگری از آمار دادن محسوب می‌شود.

من نمی‌توانم وقتی یک نفر فوت کرد یا حادثه‌ای روی داد، مطلبی ننویسم و بعد هم بگویم به اینترنت دسترسی نداشتم.

چون دیگران دیده‌اند که همان زمان داشته‌ام در اینستاگرام می‌چرخیده‌ام یا در تلگرام مسیجی را برای فرد دیگری فرستاده‌ام یا در توییتر چیزی را توییت کرده‌ام یا در واتس اپ آنلاین بوده‌‌ام.

اگر من در مورد رویدادی مطلبی نمی‌نویسم و حرفی نمی‌زنم، به سرعت مشخص می‌شود که تصمیم‌گرفته‌ام حرف نزنم. حالا این تصمیم گرفتن، چه معنایی دارد و چگونه تفسیر خواهد شد، بحث مستقل دیگری است که به آن خواهم پرداخت. همچنان که حرف زدن هم، معنا و تفسیر و تبعات خودش را دارد.

پس به نظر می‌رسد که مهندسی کردن هویت (که گاهی به آن برندسازی شخصی هم گفته می‌شود) و هویت (که واقعیت ماست) هر روز به هم نزدیک‌تر می‌شوند. اتفاقاً شاید باید این اتفاق را به فال نیک گرفت.

دورویی و رنگ و ریا در دنیای رنگارنگ تکنولوژی، کم‌رنگ‌تر می‌شود و حتی اگر در ظاهر به نظر برسد که فرصت بیشتری برای آن ایجاد شده، می‌بینیم که در گذر زمان، این دوگانه‌بازی‌ها و چندگانه‌بازی‌ها زودتر رنگ می‌بازند.

پس به نظر می‌رسد که موضع گیری، ساختن هویت و معماری برند شخصی بیش از هر زمان دیگری به هم نزدیک شده‌اند و به سختی می‌توان مرز مشخصی بین آنها تعریف کرد.

این نوشته طولانی شد. باقی آن را در روزهای آتی می‌نویسم.

+166
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش