Category: گفتگو با دوستان

برای نگاه، محمدرضا، امین و سمانه: موضع گیری در فضای دیجیتال (۲)

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: نگاه، محمدرضا، امین، سمانه

پیش نوشت: این نوشته، قسمت دوم مطلبی است که قبلاً با همین عنوان (موضع گیری در فضای دیجیتال) منتشر کردم. به خاطر اینکه مطالعه‌ی حرف‌های نگاه و محمدرضا و امین و سمانه، هر کدوم جرقه‌هایی برای حرف‌های دیگری شد، خواستم اسم دوستانم رو اینجا بنویسم که یادم باشه بحث در ادامه‌ی چه حرف‌ها و دغدغه‌هایی داره مطرح می‌شه.

فکر می‌کنم اگر کامنت‌ها و حرف‌های دوستانمون رو در قسمت اول بحث نخوندین، مناسب‌تر هست که اول اون حرف‌ها رو هم بخونید و مروری بهشون داشته باشید.

نمی‌دونم که توی همین قسمت دوم، حرف‌ها تموم میشه یا به قسمت‌ دیگری هم کشیده می‌شه. حالا به هر حال می‌نویسم تا ببینیم به کجا می‌رسیم.

ادامه بحث در مورد موضع گیری در فضای دیجیتال:

فکر می‌کنم برای اینکه این بحث طولانی، بیش از حد بی سر و سامان نشود، مناسب است این بحث را در ظرف سوال و پاسخ‌های کوچک‌تر و مختصرتری بریزم و طبقه‌بندی کنم تا هم مطالعه‌اش برای خواننده آسان‌تر باشد و هم ادامه دادن بحث و گفتگو درباره‌ی هر یک از موارد، ساده‌تر باشد.

واضح است که شیوه‌ی «پرسش و پاسخ»، صرفاً برای ایجاد ساختار در متن است. نه اینکه سوالاتی وجود دارد و من هم جواب قطعی آنها را می‌دانم و مطرح می‌کنم. این پاسخ‌ها صرفاً شرح یک “سلیقه” هستند.

  آیا واقعاً بحث موضع گیری تا این اندازه پیچیده است؟ آیا باید تمام وقت و انرژی و دغدغه‌ی من، صرف این شود که کجا موضع بگیرم و کجا موضع نگیرم؟ یا اثرات این موضع گیری چیست؟

با توجه به تعریف فراگیری که از موضع گیری ارائه کردم، اگر قرار باشد دائماً معادلات موضع گیری در ذهن‌مان داشته باشیم و برای نوشتن یک کامنت یا یک لایک زدن یا نوشتن یک مطلب ساده یا بازنشر یک مطلب، مدام مشتق و انتگرال بگیریم، دیگر فرصتی برای زندگی باقی نمی‌ماند.

به نظر می‌رسد که همان قواعدی که در حوزه‌ی تصمیم گیری وجود دارند، در اینجا هم مصداق دارند. به این معنا که ما بسیاری از موضع‌گیری‌ها را به صورت کاملاً اتوماتیک و بدون تلاش آگاهانه اتخاذ می‌کنیم. تنها در بعضی از موارد، می‌نشینیم و فکر می‌کنیم و سپس اقدام می‌کنیم.

فرق تو با من و فرق من با دوست تو و فرق دوست تو با دیگری و فرق بزرگان تاریخ و کوچکان جامعه در این است که کدام تصمیم‌ها و موضع‌گیری‌ها را می‌کوشیم به صورت آگاهانه انجام دهیم و کدام تصمیم‌ها و موضع‌گیری‌ها را به سیستم اتوماتیک می‌‌سپاریم.

کمی از بحث دور می‌شویم. اما اجازه بدهید به نکته‌ای اشاره کنم.

اگر امروز فرصت این را داشته باشم که پای حرف انسانی بزرگ یا موفق یا راضی یا شاد بنشینم و بخواهم بخشی از مدل ذهنی او را کشف و استخراج کنم، یکی از سوال‌های مهمی که می‌پرسم، در مورد همین تفکیک است.

مثلاً شاید چنین سوالاتی بپرسم:

  • در مواجهه با چه تصمیم‌هایی، بدون تعلل و تاخیر و بر اساس یک قانون از پیش تعیین شده اقدام می‌کنید؟
  • در مواجهه با چه رویدادهایی، موضع صریح می‌گیرید؟
  • آیا رویدادها و اتفاق‌هایی در جامعه وجود دارد که تحت هر شرایطی، پیشاپیش بدانید که در مورد آنها موضع صریحی نخواهید گرفت؟
  • آیا کامنت‌هایی وجود دارد که تحت هر شرایطی نخوانید؟
  • آیا رفتاری وجود دارد که باعث شود بدون هر گونه مسامحه کارمند خود را اخراج کنید یا رابطه‌ی خود را با دوست‌تان قطع کنید؟

همه‌ی این سوال‌ها یک ویژگی مشترک دارند: این سوال‌ها دنبال قوانین از پیش‌تعیین شده در ذهن انسان‌ها می‌گردند. قوانین از پیش تعیین‌شده، به نوعی به ما کمک می‌کنند که در مورد بخشی از مسائل، دوباره فکر نکنیم و بار مغز را سبک کنیم.

همین قوانین هستند که در نهایت باعث می‌شوند برخی از تصمیم‌ها و موضع‌گیری‌ها بلافاصله و به صورت اتوماتیک انجام شوند و برخی دیگر، پشت دیوار تحلیل و بررسی باقی بمانند.

به همان‌اندازه که در لایه‌ی سلولی، تغییر چیدمان ژن‌های ما، تفاوت گونه‌ها را به وجود می‌آورد، در لایه‌ی ذهنی هم تفاوت در پاسخ به این سوالات، گونه‌های متفاوتی از جانوران را به وجود می‌آورد.

  به نظر می‌رسد هر روز فرصت‌ها و گزینه‌هایی که نیاز به موضع‌گیری دارند رو به افزایش هستند. آیا واقعاً می‌شود چنین ادعایی را مطرح کرد؟

اگر از من بپرسید می‌گویم این ادعا درست است.

کافی است به نیاکان غارنشین‌مان فکر کنیم.

اینها در طول روز به دشت یا جنگل می‌رفتند و شب هم به غار باز می‌گشتند. شاید در هنگام گردش خرسی یا ببری یا خرگوشی یا آدمی می‌دیدند و باید تصمیم می‌گرفتند که در مقابلش چه موضعی بگیرند. موضع‌گیری‌ها هم خیلی ساده بوده. اصطلاحاً به آن ۵F می‌گویند.

یعنی می‌گفته‌اند که بخوریمش (Feed). تکان نخوریم تا برود (Freeze). با او بجنگیم (Fight). از دستش فرار کنیم (Flight). یا اینکه از او فرزندی داشته باشیم.

فکر کنید در طول روز شاید یک یا دو یا سه بار موضع می‌گرفتند. شاید در هفته هم پیش نمی‌آمد که موضع خاصی بگیرند.

امروز شما فقط با مرور یک کانال خبری تلگرام و دیدن سی خبر، سی بار موضع می‌گیرید: بپذیرم؟ نپذیرم؟ واقعی است؟ واقعی نیست؟‌ این خبر را برای کس دیگری ارسال کنم؟ خودم در موردش مطلب مستقلی بنویسم؟

کافی است به اینستاگرام هم سر بزنید. کمی هم تلویزیون نگاه کنید. دو سه وب‌سایت را هم ببینید. نهایتاً می‌بینید که در کمتر از دو ساعت، دویست بار موضع گرفته‌اید.

هر چه جهان جلوتر می‌رود و سفره‌ی آن در بستر زمان پهن‌ می‌شود، تعداد گزینه‌ها و فرصت‌ها و وضعیت‌ها افزایش پیدا می‌کند.

بحثی که در نظریه سیستم‌ها هم مطرح می‌شود همین است: وقتی می‌گویند انتروپی عالم در حال افزایش است، یعنی در هر لحظه گزینه‌های محتمل بیشتر می‌شود. اگر تمام عالم هستی را یک زندانی در نظر بگیریم که در جبرِ زمان و مکان گرفتار است، می‌توان فرض کرد که این زندانی با باز کردن هر دری به ده‌ها و صدها و میلیون‌ها در جدید می‌رسد و با انتخاب هر در دیگر هم، با صدها در و دیوار جدید مواجه خواهد شد. او هرگز از این زندان نخواهد گریخت و نمی‌تواند گریخت، اما تعدد درها و دیوارها و مواجهه‌ی دائمی با درهای جدید، باعث می‌شود که ناکامی‌اش را به ناتوانی در انتخاب دروازه‌ی درست تفسیر کند.

بگذریم.

خلاصه اینکه فراوانی گزینه‌ها ظاهراً رو به افزایش است و از این منظر، عمل موضع گیری و موضع گیری درست به اقدامی دشوارتر تبدیل می‌شود. چون فرصت زندگی محدود است و تنوع و تعدد رویدادها رو به افزایش.

پس قاعدتاً با وجودی که ما امروز می‌توانیم ده‌ها و صدها موضع گیری (یا خرده موضع‌گیری) داشته باشیم، در نهایت در مقایسه با انسان اولیه، سهم بیشتری از رویدادها را به حال خود رها کرده‌ایم (= موضع گیری منفعل یا همان Freeze).

این روند بد هم نیست. چون فرصتی برای هویت سازی است.

کمی به زندگی قبیله‌ای فکر کنید. کلاً دو نقش در آن وجود داشت: رییس قبیله و عضو قبیله.

الان هر کس می‌تواند نقش متفاوتی در خانواده و اجتماع و کشور و جهان ایفا کند و هویتی مستقل تعریف کند. هویتی که – همان‌طور که قبلاً بارها گفته‌ام – بخش زیادی از آن از طریق همین موضع‌گیری‌ها شکل می‌گیرد.

هویت و به نوعی برندشخصی را می‌توان یک بوم بزرگ سفید در نظر گرفت که ما با هر بار موضع گیری بر نقطه‌ای از آن نقشی می‌زنیم و رنگی می‌ریزیم و حاصل، تصویری می‌شود که دیگران از ما به خاطر می‌سپارند.

احتمال دارد برخی دوستان، گلایه داشته باشند که چرا من دو واژه‌ی برند شخصی و هویت را به جای هم به کار بردم؟ در حالی که این دو تعریف‌های متفاوتی دارند و یک مفهوم نیستند. این دو مفهوم، قطعاً تفاوت دارند. اما اینجا برای تاکید بر روی یک نکته‌ی مهم آنها را کنار هم قرار دادم.

امروز برند شخصی دغدغه‌ی بسیاری از ماست. به نظرم اشتباه هم نیست. لازم نیست که من یک سیاستمدار یا سخن‌ور یا نویسنده یا متفکر یا مدیر باشم تا به برند شخصی فکر کنم.

در زندگی امروزی، برند شخصی مفهومی است که در مورد بسیاری از ما صدق می‌کند و در زندگی بسیاری از ما جایگاه پیدا می‌کند. اینکه ما به چه شناخته می‌شویم و با چه کسانی مقایسه می‌شویم و در کنار چه کسانی قرار می‌گیریم و نام‌مان در ذهن دیگران (مثلاً دوست، همکار، مخاطب، فالور) چه چیزهایی را تداعی می‌کند.

تنها چیزی که کمتر به آن دقت می‌کنیم، این است که قبلاً چیزی به نام حریم شخصی و فضای شخصی و زندگی شخصی وجود داشت و انسان‌ها فاصله‌ی زیادی از هم داشتند. آن زمان امکان مهندسی کردن برند بسیار بیشتر بود.

دقت کنید که نمی‌گویم همیشه امکان‌پذیر بود. می‌گویم: امکانش بیشتر بود.

یعنی شما می‌توانستید یک هویت فردی داشته باشید و در زندگی شخصی به آن تکیه کنید. می‌توانستید تصویر خود را هم در جلوی مردم مهندسی کنید و برندسازی شخصی انجام دهید.

می‌توانستید روز بر مزار کسی گریه کنید و شب در خانه، مجلس عیش و نوش داشته باشید و با دیگران، خوش بگذرانید.

امروز این فاصله خیلی کم شده و به تدریج حذف می‌شود. همان کسانی که ظهر شما را با چهره‌ای گریان و غم‌زده بر مزار کسی می‌بینند، شب هم عکس‌های مهمانی شما را در اینستاگرام خواهند دید.

همکاری داشتم که قدیم چند بار به بهانه‌ی سردرد محل کار را زود ترک می‌کرد یا تلفن را جواب نمی‌داد. بعد شب عکسش را در فیس بوک می‌دیدم که در حال قلیان کشیدن در فرحزاد است یا در کنسرت و تئاتر شرکت کرده. همکاری ما قطع شد و البته همیشه می‌گفت: مشکل، رفیق بیشعور است که آمار می‌دهد.

این اصطلاح را برای نشر بی‌موقع عکس‌ها و تصاویر در فیس بوک به کار می‌برد. اما امروز شرایط به شکلی شده که تقریباً بخش عمده‌ای از وقت ما به آمار دادن در مورد خودمان می‌گذرد و آمار ندادن هم شکل دیگری از آمار دادن محسوب می‌شود.

من نمی‌توانم وقتی یک نفر فوت کرد یا حادثه‌ای روی داد، مطلبی ننویسم و بعد هم بگویم به اینترنت دسترسی نداشتم.

چون دیگران دیده‌اند که همان زمان داشته‌ام در اینستاگرام می‌چرخیده‌ام یا در تلگرام مسیجی را برای فرد دیگری فرستاده‌ام یا در توییتر چیزی را توییت کرده‌ام یا در واتس اپ آنلاین بوده‌‌ام.

اگر من در مورد رویدادی مطلبی نمی‌نویسم و حرفی نمی‌زنم، به سرعت مشخص می‌شود که تصمیم‌گرفته‌ام حرف نزنم. حالا این تصمیم گرفتن، چه معنایی دارد و چگونه تفسیر خواهد شد، بحث مستقل دیگری است که به آن خواهم پرداخت. همچنان که حرف زدن هم، معنا و تفسیر و تبعات خودش را دارد.

پس به نظر می‌رسد که مهندسی کردن هویت (که گاهی به آن برندسازی شخصی هم گفته می‌شود) و هویت (که واقعیت ماست) هر روز به هم نزدیک‌تر می‌شوند. اتفاقاً شاید باید این اتفاق را به فال نیک گرفت.

دورویی و رنگ و ریا در دنیای رنگارنگ تکنولوژی، کم‌رنگ‌تر می‌شود و حتی اگر در ظاهر به نظر برسد که فرصت بیشتری برای آن ایجاد شده، می‌بینیم که در گذر زمان، این دوگانه‌بازی‌ها و چندگانه‌بازی‌ها زودتر رنگ می‌بازند.

پس به نظر می‌رسد که موضع گیری، ساختن هویت و معماری برند شخصی بیش از هر زمان دیگری به هم نزدیک شده‌اند و به سختی می‌توان مرز مشخصی بین آنها تعریف کرد.

این نوشته طولانی شد. باقی آن را در روزهای آتی می‌نویسم.



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+160
  

برای سامان: درباره لحظه نگار و بحث‌های نامربوط دیگر

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: سامان

پیش نوشت:  این متن هیچ توضیح مشخصی نداره. داشتم کامنت سامان زیر لحظه نگار پنجره رو می‌خوندم، خواستم این حرف‌ها رو اینجا بنویسم.

اصل مطلب:

سامان.

توضیحات تو رو در مورد بچه‌ها و شهر‌های مختلف دوست داشتم. خیلی زیاد.

حتماً اون تعبیر همیشگی که من دوستش دارم و به کار می‌برم رو یادته: انسان در جستجوی معنا.

فقط به خاطر زحمات آقایانی مانند یونگ و ویکتور فرانکل و دیگرانی که این واژه رو خیلی مورد استفاده قرار داده‌اند و به تعبیری مستعمل کرده‌اند، هر وقت واژه‌ی معنا رو به کار می‌برم لازمه اشاره‌ای هم بکنم که در باور و نگاه من، انسان معنا رو می‌سازه. کشف نمی‌کنه.

بزرگی و کوچکی ما، شاید به این باشه که معناهایی که می‌سازیم چقدر بزرگ و کوچک هستند. بخشندگی و دست و دل‌بازیمون هم، شاید بیش از اینکه به بخشش‌های ریالی ربط داشته باشه، متناسب با معنایی باشه که به زندگی دیگران می‌بخشیم.

تداعی‌ها بخش مهمی از بازیِ معنا هستند.

تداعی، چیزیه که باعث می‌شه دیدن یک نشانه، نشانه یا خاطره‌ی دیگری رو در ذهن ما زنده کنه.

همون چیزی که باعث می‌شه برای من، عود African Lion معنای متفاوتی داشته باشه. چون برام خاطره‌های متفاوتی رو زنده می‌کنه. خاطره‌ی کسی که زمانی بیش از هر کس دیگری دوستش داشتم و برام این عود رو در اتاقم روشن کرد.

از این عجیب‌تر، یک بار که پس از سالها، اون دوست قدیمی رو دیدم و با هم نشستیم و گپ زدیم، دیدم اون‌قدر که بوی اون عود، خاطرات شیرین گذشته رو برای من تداعی می‌کنه، خود این آدمی که الان روبروی من نشسته، خاطرات شیرینی که با خودش داشتم رو تداعی نمی‌کنه!

خلاصه اینکه اگر بپذیریم انسان در جستجوی معناست، اگر بپذیریم انسان یه جورایی در جهان اطرافش غریبه، اگر بپذیریم یکی از ویژگی‌های مهم انسان اینه که جزو اولین موجوداتی است که به توانایی شگفت‌انگیز «غریبی کردن» و «احساس بیگانگی کردن» دست پیدا کرده، اگر بپذیریم که انسان اولین موجود یا جزو اولین موجوداتیه که آنچه را هست‌ به امید آنچه می‌توانست باشد یا دوست دارد که باشد، پس می‌زنه و کنار می‌گذاره، باید بپذیریم که تداعی بخش مهمی از انسان بودن (یا انسان شدن)‌ ماست.

تداعی‌های بیشتر، جز به معنای تجربه‌ی عمیق‌ترِ بودن، نمی‌تونه باشه.

لیست تو و بچه‌هایی که اسم بردی و خیلی دیگه از بچه‌هایی که اسم نبردی، همیشه در ذهن من هم هست. اسم بچه‌ها برام شهر‌هاشون رو تداعی می‌کنه و شهرها اسم بچه‌ها رو. نقطه‌های زیادی از این خاک هست که برام معنی متفاوتی داره.

و فکر می‌کنم هر چه این زنجیره‌ی تداعی‌ها بیشتر و بیشتر بشه، حق دارم و حق‌ داریم احساس رضایت بیشتری بکنیم. چون دنیای بزرگتری رو لمس و تجربه کردیم.

البته من دلم می‌خواد به فهرست دوستانی که تو نوشتی، دوستان عزیز افغانم رو هم اضافه کنم. بچه‌هایی که امروز در کنار ما دارن توی متمم درس می‌خونن و به آینده‌ی وطن‌شون امیدوارن. البته بچه رو از روی عادت معلمی می‌گم. بعضی‌هاشون از من جوون‌تر هستند و بعضی ها هم بزرگتر.

از عبدالله بکتاش تا زهرا نظری عزیزم که کابل زندگی می‌کنه.

از شیرآقا عبدالله صالح که در کابل، شورای فکر و عمل رو تاسیس کرده تا فکور که بیست و دو سالش هست و امید به بهتر کردن کشورش داره.

ماه بیگم عزیزم که اخیراً برگشته کابل و همیشه با ذوق می‌رم عکس‌های کافی‌شاپ رفتنش رو توی کابل نگاه می‌کنم. من که از عکس غذا خوشم نمیاد، عشقم اینه که ببینم عکس چاییش رو توی کافه گذاشته و من با لذت نگاهش کنم. بهش گفتم که دختر خودم هست و می‌مونه و خودش هم می‌دونه که چقدر دوستش دارم.

نعیم سلطانی از ولایت بامیان. مصطفی بهتاش عزیزی که می‌دونم نقشه‌های بزرگی برای آینده‌اش داره و وقت گذاشته بود و از حافظ برام بیتی رو پیدا کرده بود و فرستاده بود.

سلما تیوا که جامعه شناسه و مسئول خوابگاه خواهران هست توی دانشگاه آریا،‌ مزارشریف و نصرت یار عزیز که در همون دانشگاه هست.

سمیع‌الله سیحون که از ولایت بدخشان هست و اون فارسی زیبایی که می‌تونه بنویسه، من هرگز نمی‌تونم بنویسم.

هنوز جمله‌ی پایانی یکی از نامه‌هاش (به جای خداحافظی و تعارفات رایج ما) یادمه: از مهرتان دور نیستم.

جامد مراویز که در وزارت مبارزه با مواد مخدر افغانستان کار می‌کنه و علامه‌ی عزیزم که توی کابل هست، خیلی تمرین‌هاش رو دوست دارم و واقعاً وقت می‌ذاره و خوندن تحلیلش از بحث ارزش آفرینی و مثالی که مطرح می‌کنه، قطعاً آموزنده و الهام‌بخشه.

البته تعداد دوستان افغان ما بیشتره. اما اینها کسانی هستند که به شکل حضوری یا مکاتبه‌ای می‌شناسمشون.

می‌دونی سامان.

فهرست بلند تو که جاهای مختلفی از ایران رو اسم بردی، و فهرست دوستان افغانم که اضافه کردم، لیست تداعی‌های من رو کامل نمی‌کنه.

من یه حس عجیبی به این ناحیه‌ی جغرافیایی دارم. همون ناحیه‌ای که بهش می‌گن مِنا و یا مِناپ.

منا مخفف Middle East & North Africa هست. شکل بازترِِ مِنا شامل افغانستان و پاکستان هم می‌شه. اما بعضی‌ها ترجیح می‌دن برای تاکید بر این دو کشور، مِناپ رو به کار ببرن.

ناحیه‌ی عجیبیه. از مراکش و موریتانی تا آخرین نقطه‌های شرقی پاکستان.

با مرور تاریخ چند هزارساله‌اش، به نتیجه می‌رسی که یه جورایی یه ناحیه‌ی نفرین شده حساب می‌شه. هم به خاطر اینکه روی زمین، زنجیر اتصال شرق و غرب بوده و هم به خاطر اینکه زیر زمینش پر از منابع زیرزمینی هست.

اگر هم استثناء وجود داشته بسیار محدود بوده. در حد جاهایی مثل حلب که بیش از ۱۲ هزار سال رونق و ثروت رو تجربه کردن و ظاهراً این پدرِ بی‌رحم‌ِ تاریخ و مادر بی‌محبت جغرافیا، نمی‌تونه شیرینی‌ها را بببینه و به بدترین شکل ممکن براشون جبران کرده.

من به واسطه‌ی کار، توی این ناحیه‌ی منا، زیاد چرخیده‌ام و جاهایی هم که نرفتم، دوستی‌ها و ارتباطات نزدیک داشته‌ام. ما مردم منا، خیلی به هم شبیه هستیم. اگر اون تعریف معروف رو در نظر گرفته باشی که می‌گن: ملت، مردمی هستند که یک درد مشترک رو احساس می‌کنند، ما یه جورایی ملت حساب می‌شیم.

شاید هم حساب نمی‌شیم. چون درد مشترک داریم. اما مشترک بودنِ درد رو احساس نمی‌کنیم.

می‌دونی. یکی از چیزهایی که به نظرم یه جورایی اشتباه فهمیده شده مرگه. مرگ نقطه‌ی مشخصی نداره. اون چیزی که به عنوان لحظه‌ی مرگ به صورت قراردادی در نظر گرفته میشه، لحظه‌ی توقف قلبه و نه مرگ.

بعد از توقف قلب، هنوز سیستم داره کار می‌کنه. حالا بعضی جاها ضعیف‌تر. فقط اون یکپارچگی به تدریج از بین میره. چند روز که می‌گذره و آنزیم‌هایی که قبلاً غذا رو برای ما هضم می‌کردن، مطمئن میشن که غذای جدیدی قرار نیست بیاد، هر کدوم برای خودشون اعلام استقلال می‌کنن و با مشارکت باکتری‌ها و بقیه‌ی اطرافیان، خود بدن رو به عنوان غذا می‌خورن و بقیه‌ی ماجراهایی که کمابیش می‌دونیم.

گاهی فکر می‌کنم این ناحیه‌ی منا، چنین اتفاقی براش داره میفته (خیلی صادقانه بگم، فکر می‌کنم افتاده).

مردمی که همدیگر رو به خاطر تفاوت قومیت‌ها و زبان‌ها مسخره می‌کنن. کشورهای همسایه‌ای که با هم خوب نیستند. سر اسم چند تا آب و رودخونه دعوا می‌کنن. تاریخشون رو از زیر خاک بیرون می‌کشن و سرش با هم دیگه دعوا می‌کنن. اینها پز چیزی که دارند رو به اونها می‌دن. اونها فخر چیزی که داشتند رو به اینها می‌فروشن. بعضی‌هاشون (یا خیلی‌هاشون) نژادپرست‌ترین گونه‌های شناخته شده‌ی انسان هستند.

جهل و خرافه و تحجر و تعصب، تقسیم‌مون کرده. خیلی شدید.

یه جورایی مثل یه مسافری که خواب بوده و بیدار شده و دیده قطار توسعه رفته، تعجب زده و هاج و واج اینور و اونور رو نگاه می‌کنیم. حتی نمی‌دونیم قطار از شرق به غرب رفته یا از غرب به شرق که حداقل با بغض و حسرت، مسیر حرکتش رو نگاه کنیم یا آبی پشت سرش بپاشیم.

به همون اندازه که حیوون ماداگاسکاری قرار نیست شبیه حیوون آفریقایی باشه، شیوه‌ی اندیشیدن هم نمی‌تونه به طور کامل از جبر جغرافیا رها بشه.

مردم منا، نه می‌تونن مثل شرق دور فکر کنند، نه مثل غرب نزدیک (که هر روز هم نزدیک‌تر میشه).

مردم منا، باید خودشون بشینن یه سبک جدید یه جهان‌بینی جدید، یه الگوی ارزشی جدید، یه شیوه‌ی فکر کردن جدید درست کنند. شیوه‌ی مختص خودشون. معنایی که به ذائقه‌شون شیرین بیاد و البته علاوه بر طعم، چنان غنی باشه که بتونن توی این دنیای جدید زنده بمونن.

واقعاً نمی‌دونم از کجا به اینجا رسیدم یا چرا به اینجا رسیدم. می‌خواستم برات بگم که چرا در روزنوشته لحظه نگار دارم. اما حرفم به جای دیگری رفت.

فقط خواستم بهت بگم که حسم از زندگی، گاهی اوقات شبیه اون آنزیمی هست که در واپسین ضربان‌های اجباری قلب، داره با خودش فکر می‌کنه که غذای موجود در معده رو، برای چه کسی بردارم؟ خودم؟ یا صاحب معده؟

سوالی که به سرعت،‌ به چالش تلخ‌تری تبدیل میشه: غذا رو برای معده هضم کنم؟‌ یا معده رو برای غذا؟



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+233
  

برای نگاه احمدی: موضع گیری در فضای دیجیتال (قسمت اول)

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: نگاه احمدی

پیش نوشت یک: این مطلب، در جواب سوال یا چالش مشخصی نوشته نشده است. بلکه موضوعی است که مدت‌هاست گوشه‌ی ذهنم بوده و اخیراً احساس کردم فرصت مناسبی است که درباره‌اش صحبت کنیم. چون اولین بار چنین بحثی هنگام گفتگو با دوست خوبم نگاه احمدی مطرح شد تصمیم گرفتم عنوان نوشته را به نام نگاه بنویسم و به این بهانه، فهرست دوستانی را که در روزنوشته‌ها از آنها نام برده‌ام و می‌برم تکمیل‌تر کنم.

پیش نوشت دو: قبلاً یک بار اشاره‌ای به بحث برند شخصی داشته‌ام و آنچه اینجا می‌آید به نوعی مکمل آن یا در ادامه‌ی آن است. ممکن است در طول این نوشته، ناگزیر برخی از حرف‌های همیشگی‌ام را تکرار کنم. لطفاً آن را به بزرگی خودتان و تلاش من برای حفظ روند منطقی و پیوستگی متن، ببخشید.

پیش نوشت سه: مانند همه‌ی آنچه تا کنون گفته‌ام و مانند آنچه همه‌ی انسان‌ها همواره گفته‌اند، این حرف‌ها صرفاً دیدگاه امروز من به مسئله‌ی موضع گیری در فضای دیجیتال است. این دیدگاه، حاصل تجربه‌ی چند سال اخیر است که کمابیش در بخش‌های مختلف فضای دیجیتال حضور داشته‌ام و شاید در آینده، تجربه‌های بیشتر، تغییرات و تعدیلاتی را در آن به وجود آورد. اگر چه امروز، آنچه می‌نویسم باور قطعی من در حال حاضر است.

نکته‌ی اول: درباره‌ی مفهوم موضع گیری

بین نسل قدیم رایج است که می‌گویند انسان‌ها را باید در سفر شناخت.

چرا سفر به عنوان بستری برای شناخت بهتر انسان‌ها مطرح است؟

نمی‌توانیم این مسئله را به مدت طولانی کنار هم بودن ربط دهیم. چه بسا بسیاری از ما در زندگی روزمره نیز ساعات طولانی با همکاران‌مان در یک جا باشیم یا حتی به واسطه‌ی شیفت‌های کاری، شبانه روزی در کنار هم باشیم و بودن با یکدیگر را تجربه کنیم.

آنچه باعث می‌شود سفر به عنوان یکی از فضاهای شناخت انسان‌ها محسوب شود، وقوع رویدادهای خارج از روال روزمره است.

ما انسان‌ها در زندگی روزمره، آن‌قدر در کنار هم هستیم و عادت‌ها و اخلاق‌ها و ارزش‌ها و اولویت‌های یکدیگر را می‌شناسیم که ناخودآگاه، می‌آموزیم چگونه با حداقل اصطکاک و تنش، در کنار هم باشیم و زندگی کنیم و رابطه برقرار کنیم.

اما در سفر، مدام شرایط جدیدی پیش می‌آید که تجربه‌ی قبلی در مورد آن وجود نداشته است. پس این رویدادهای بی‌سابقه یا کم‌سابقه فضایی را ایجاد می‌کنند که هر بار، دوباره رفتار و مواضع و تصمیم‌ها و تعارض‌ها و الگوها و اولویت‌های یکدیگر را مشاهده و درک کنیم.

شما و همکارتان، به هر حال یا در پارکینگ شرکت جای پارک دارید یا ندارید. اگر هم زمانی بر سر چنین موضوعی بحث شده باشد،‌ امروز دیگر فراموش شده و یک دغدغه نیست.

اما وقتی با هم به مسافرت می‌روید و در پارکینگ هتل یا ویلا، فقط یک جای پارک وجود دارد، دوباره دو طرف این فرصت را دارند که الگوی رفتاری و فکری دیگری را بیازمایند.

اکنون اجازه بدهید با این مقدمه به سراغ فضای دیجیتال یا فضای آنلاین یا به قول قدیمی‌ترها و کم‌سوادترها، فضای مجازی برویم. چون آنها که ذهن جوان یا سن جوان یا دانش کافی دارند به خوبی می‌دانند که در رقابت بین فضای دیجیتال و فیزیکی، اگر دنیایی قرار باشد مجازی نامیده شود، آن دنیا، جهان فیزیکی است و حقیقت زندگی امروز در فضای آنلاین حضور و بروز دارد.

زندگی ما انسان‌ها در فضای آنلاین، تقریباً هر روز و هر لحظه مانند یک سفر است.

مدام اتفافات جدید می‌افتند و تجربه‌های جدید روی می‌دهند و فرصت‌هایی به وجود می‌آید که ما رفتار و پاسخ دیگران را بیش از پیش مشاهده و تجربه کنیم.

امروز یک سیاستمدار می‌میرد. فردا آتش سوزی می‌شود. پس فردا تصویر چند زنده در خانه‌ی مردگان منتشر می‌شود. دیگر روز، یک مجری در سیما و صدا، رفتاری انجام می‌دهد که عکس‌العمل مردم را برمی‌انگیزد.

توضیح میان بحث: سیما و صدا را اشتباه ننوشتم. به نظرم از صدا و سیما بهتر است. اخیراً در چند رویداد متوجه شده‌ام که این سازمان، سیمای مردم و صدای خود را پخش می‌کند و فکر می‌کنم با این روند – که تغییر خاصی هم در آن مشاهده نمی‌شود – تعبیر سیما و صدا بسیار معقول‌تر و قابل درک‌تر از صدا و سیما باشد.

ادامه‌ی بحث اصلی:

بگذریم. داشتم می‌گفتم که هر روز و هر لحظه، در محیط اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و دیجیتال ما، رویدادی، بحرانی، خبر خوشی، اتفاق ناخوشی روی می‌دهد و اگر هم چنین نشود، کمپینی یا چالشی رواج می‌یابد و باعث می‌شود ما و رفتارمان در قبال آن رویداد، مورد توجه دیگران قرار بگیریم.

این همان مفهومی است که من نامش را موضع گیری می‌گذارم.

رفتارهای زیر نمونه‌هایی از موضع‌گیری هستند:

  • من به یک مهمانی می‌روم و عکس مشترکی را که انداخته‌ایم و همه منتشر کرده‌اند منتشر می‌کنم (یا منتشر نمی‌کنم).
  • من عکس مشترکی را که از من و دوستم منتشر شده است لایک می‌کنم (یا نمی‌کنم).
  • من خبری را که دیگران به اشتراک گذاشته‌اند، بازنشر می‌کنم (یا نمی‌کنم).
  • من نسبت به رویدادی که در کشور اتفاق افتاده عکس‌العمل نشان می‌دهم (یا نمی‌دهم).
  • من در مقابل حرف بی‌پایه و اساسی که کسی در فضای آنلاین مطرح کرده، اعتراض می‌کنم (یا نمی‌کنم)
  • من برای فوت یا درگذشت یا شهادت یک نفر، مطلبی منتشر می‌کنم (یا نمی‌کنم).
  • من بلافاصله پس از یک رویداد بزرگ ملی که به نوعی همه‌ی هم‌وطنانم را درگیر کرده است، روند فعالیت روزمره‌ی خودم را مختل می‌کنم (یا نمی‌کنم).
  • من با شادی‌های مردم شادی می‌کنم (یا نمی‌کنم).
  • اگر با شادی‌ها همراه می‌شوم، با غم‌ها هم همراه می‌شوم (یا نمی‌شوم).

فکر کنم اصل حرفم را تا همین‌جا گفته‌ام. هویت هر یک از ما، حاصل‌جمع تمام مواضع ماست.

لطفاً جمله‌ی بالا  را چند بار دیگر بخوانید و بعد متن را ادامه دهید.

در توضیح جمله‌ی فوق، می‌خواهم بر دو نکته – که البته واضح است و شما هم می‌دانید – مجدداً تاکید کنم:

نکته‌ی اول مجموعه‌ی نمی‌کنم‌ها و نمی‌دهم‌ها و نمی‌نویسم‌‌هایی است که داخل پرانتزها نوشته‌ام. موضع نگرفتن خود یک موضع گیری است. حتی اگر بکوشیم با بازی‌های کلامی، این واقعیت را انکار کنیم.

نکته‌ی دوم اینکه فرایند برندسازی، طی سال‌های اخیر دچار یک دگرگونی جدی شده است. قبلاً می‌توانستیم تا حدی برندسازی را به عنوان یک فرایند مستقل در مقطع زمانی مشخص ببینیم. البته آن زمان هم، متخصصان و بزرگان برند، چنین برداشتی را تایید نمی‌کردند. اما به هر حال، حس عموم مردم این بود که تو می‌توانی دو یا چند نقاب بر چهره داشته باشی و در شرایط خاص، نقاب‌های جدیدی را که لازم داری بر چهره بزنی.

پدران ما خوب به خاطر دارند و جوان‌های هم سن من هم می‌دانند که تا همین چند سال قبل، طول ریش بسیاری از مردان،‌ به جلسه‌ی روزانه‌شان بستگی داشت. برای رفتن به اداره‌ی دارایی ریش می‌گذاشتند و برای عروسی آن را می‌زدند. برای نانوایی هم طول متوسطی را در نظر می‌گرفتند.

یکی از بستگان را به خاطر دارم که ریش داشت و قسمت‌هایی از آن را می‌زد و همیشه به شوخی می‌گفت: به این مدل می‌گویند: همراه با مردم، همگام با مسئولین!

خلاصه اینکه هویت را با تیغ ژیلت هم می‌شد مهندسی کرد. تسبیح و دکمه‌ی یقه و سایر ابزارها هم به کار می‌آمد.

اما آن دوران گذشته است. امروز باید بپذیریم که نمی‌توان به سادگی با چند نقاب زندگی کرد.

هر قدمی که در فضای آنلاین برمی‌داریم، آجری است که بر دیوار هویت و برند خود قرار می‌دهیم. ما هر لحظه و هر ثانیه که موبایل در دست داریم یا به اینترنت وصل هستیم یا دیگران موبایل در دست دارند و در اطرافمان هستند، در حال برندسازی و تثبیت یا تعریف هویت خود هستیم.

همه‌ی اینها را گفتم که تاکید کنم، اگر یک موبایل در جیب شماست، هر رویدادی که در جهان اتفاق می‌افتد، بخشی از هویت شما را خواهد ساخت.

این کار یا با حرف‌ زدن‌های شما انجام می‌شود یا با حرف نزدن‌های شما.

مدتی قبل در آمریکا انتخابات برگزار شد. همه‌ی کسانی که این نوشته را می‌خوانند و در فضای دیجیتال حضور دارند را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد. آنها که به این رویداد اشاره کرده‌اند و آنها که نکرده‌اند.

هر دو گروه، با این کار، بخشی از هویت و نگرش خود را آشکار کرده‌اند. یعنی به هر حال رویدادی که در نقطه‌ای از جهان به وقوع پیوسته،‌ هویت شما را دگرگون کرده است و شما مجبور هستید که تسلیم تک تک رویدادهای جهان شوید. نمی‌توانید بگویید آن رویداد روی هویت من اثر نداشته یا ندارد.

دنیای سختی است. هر نفسی که فرو می‌رود، بخشی از هویت ما را می‌سازد و چون برمی‌آید، ممکن است بخشی از هویت ما را بر باد داده باشد. برای اینکه تصویر ثابت و هویتی قطعی از خود بسازید فقط می‌توانید بمیرید تا شاید مردم شما را از موضع گیری معاف کنند.

حالا که به اینجای بحث رسیدیم. اگر بپذیریم که ما مجبور به موضع‌گیری هستیم یا به عبارتی،‌ هر رفتار یک فرد زنده در دنیای فوقِ متصلِ (Hyperconnected) امروزِ ما نوعی موضع‌گیری تلقی می‌شود، می‌توانیم دو نتیجه‌ی اصلی موضع‌ گیری را با هم مرور کنیم:

  • نتیجه‌ی اجتماعی
  • نتیجه‌ی فردی (بر روی برند شخصی و هویت من)

هر نوع موضع‌گیری ما، می‌تواند سرنوشت جامعه‌ی ما را دگرگون کند. آنها که زمانی در آمریکا، چند عکس یا جمله یا توییت را بازنشر می‌کردند و سرگرم می‌شدند، هرگز فکر نمی‌کردند که رفتارهایشان باعث تغییر سرنوشت کشورشان یا حتی جهان شود. مطمئناً بخش زیادی از آنها صرفاً داشتند وقت می‌گذراندند.

چون قبلاً در بحثی تحت عنوان جیش العدل، به تبعاتِ ناخواسته‌یِ اجتماعیِ تصمیم‌هایِ انفرادیِ ما در فضایِ آنلاین اشاره کرده بودم، آن بحث‌ها را تکرار نمی‌کنم.

امروزه بحث تبعات اجتماعی تصمیم‌های انفرادی ما در فضای آنلاین را با عنوان Clicktivism مورد بررسی و مطالعه قرار می‌دهند. کلیک تیویزم را به نظرم می‌توان به جنبش‌های کلیکی ترجمه کرد.

جنبش‌های کلیکی، بر خلاف آنچه در نگاه اول به نظر می‌رسد، کوچک و کم اهمیت نیستند و گاه می‌توانند تغییرات مثبت یا منفی بزرگی ایجاد کنند.

آنچه جنبش‌های کلیکی را به بحثی پیچیده و دشوار تبدیل می‌کند این است که انسان‌ها عموماً نمی‌توانند تبعات رفتار خود را در سطح کلان پیش‌بینی کنند. شما وقتی به خیابان می‌روید و فریاد می‌زنید، می‌دانید دارید چه می‌کنید. هر چند آنجا هم نتیجه چندان واضح نیست. شما وقتی یک محصول را نمی‌خرید یا بیشتر می‌خرید می‌دانید که دارید اثری روی جامعه و اکوسیستم اقتصادی می‌گذارید.

اما وقتی در حال غلت زدن در تختخواب یا نشستن روی توالت فرنگی، موبایل خود را چک می‌کنید و یک ویدئو را – مثلاً‌ مربوط به آتش سوزی پلاسکو – تماشا می‌کنید و حتی آن را لایک هم نمی‌کنید، احتمالاً سرنوشت ایران و جهان را عوض کرده‌اید. چون اینستاگرام، بر اساس مشاهده‌ی شما، پیشنهادهای خود را به دیگران هم تغییر می‌دهد و یک نوع دومینو به وجود می‌آید که اولش با ماست و آخرش بی ما.

اگر هنوز این فضا را که به آن فضای سفارشی شدن بیش از حد یا Hypercustomized می‌گویند درک نکرده‌اید، کافی است شب هنگام سری به پیشنهادهای اینستاگرام بزنید. خانم جهانبخت و آقای خزایی و آقای تتلو و دیگران، فضا را تسخیر کرده‌اند. همه یواشکی اینها را می‌بینند و لایک نمی‌زنند و رد می‌شوند و تعجب می‌کنند که اینها از کجا در پیشنهادها آمده. به تایملاین سر می‌زنید، همه‌ی فیلسوف‌های ایرانی قطار شده‌اند. یکی در میان بین فیلسوف‌ها، چند شاعر و ادیب هم می‌بینید.

این فضا را در اکانت‌های بیرون ایران کمتر تجربه می‌کنید. چون زندگی دولایه‌ای، بخش مهمی از هویت ماست و ابزارهای دیجیتال هم،‌ صرفاً آینه‌ای هستند که سبک زندگی ما را منعکس می‌کنند.

اگر روزی فرصت داشتید کتاب Networked Affect‌ را بخوانید تا ببینید که بهترین شیوه‌ی سنجش میزان دروغ و ریا در یک جامعه در دوران معاصر، اندازه‌گیری تفاوت ژانر عکس‌های تایملاین و عکس‌های پیشنهادی اینستاگرام در اکانت‌های مردم آن جامعه است.

باز هم زیاد به حاشیه رفتم و به اصل بحث برمی‌گردم. حرفم این است که موضع‌گیری‌های ما اصلاً کوچک یا کم اهمیت نیستند. حتی اگر بکوشیم این واقعیت را انکار کنیم.

در مورد اثر رفتارهای کوچک بر سرنوشت جوامع بزرگ، به شرط آنکه عمر و فرصتی بماند، در کتاب پیچیدگی به تفصیل خواهم نوشت. اما آنچه شاید فعلاً برای ما مهم‌تر است، جنبه‌ی فردی مسئله است.

آنچه تا اینجا نوشتم را مقدمه‌ای در نظر بگیرید تا در قسمت دوم، از اثر اجتماعی موضع گیری‌های فردی کمی دور شویم و بر روی بحث اثر موضع‌گیری‌های فردی بر هویت و برند شخصی بیشتر صحبت کنیم.

 



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+202
  

برای حامد: در مورد روند گسسته شدن مفهوم هویت

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: حامد (و البته زهرای عزیزم و معصومه جان و مهشید عزیز و شاید دوستان دیگرم)

پیش نوشت یک: مطلبی را تحت عنوان مدیریت دوستی‌ها و ارتباطات برای دوست خوبم معصومه نوشته بودم و در زیر آن چند بحث مطرح شد که فکر می‌کنم خواندن این نوشته، مستلزم مرور آنها باشد. با توجه به اینکه محور اصلی حرف من، با الهام از صحبت‌های دوست قدیمی و خوبم حامد است، من فقط  قسمتی از حرف حامد را اینجا می‌آورم، اما همچنان فکر می‌کنم مرور دقیق‌تر آن بحث و کامنت‌ها مفید باشد.

یه نکته هست که برام جای سوال داره، مطلبی که در نوشته قبل هم به نوعی بهش اشاره شد، بی وفایی مشتریان. برای من جای سوال هست که بحث وفاداری در دوستی در مدل ذهنی که تبیین کردی چه جایگاهی داره. آیا پارادایم جدید اینطور اقتصا میکنه که تعریف وفاداری در دوستی یا با عبارت قدیمی ترها “پای رفاقت نشستن” تجدید نظر بشه؟ اصلا مطابق با این مدل ذهنی تا کجا باید به یک دوستی، ارتباط با آشناها و … پایبند بود؟ اینکه ببینیم سطح دغدغه ها و تفکرات و مشغولیات های اطرافیان پایین تر از ماست کفایت میکنه که ارتباطاتمون باهاشون محدود بشه؟

پیش نوشت دو: به تک تک جملات من در این نوشته و سایر نوشته‌هایم، می‌توان کلماتی مانند شاید و به نظر می‌رسد و در حال حاضر چنین فکر می‌کنم و قبلاً چنین فکر نمی‌کردم و بعداً ممکن است چنین فکر نکنم و قطعاً اینها نظر و برداشت شخصی است اضافه کرد. من فقط برای خلاصه نویسی، آنها را نمی‌نویسم. اما لطفاً همیشه حرف‌های من را با همین قیدها بخوانید. حتی وقتی گاهی از سر غفلت یا غرور یا جهل، عکس آن را ادعا می‌کنم.

پیش نوشت سه: احساس می‌کنم واژه‌ی گسسته در ادبیات فارسی،‌ کمی دارای بار معنایی منفی باشد. اما من اینجا لغت گسسته را به عنوان معادل واژه‌ی Discrete و با بار معنای کاملاً خنثی به کار می‌برم. به عبارتی گسسته‌تر شدن مفهوم هویت از نظر من، صرفاً گزارش یک مشاهده است، نه جشن گرفتن برای یک روند است و نه ابراز تاسف برای یک تغییر.

پیشنوشت چهار:

حامد جان. من عادت عجیبی در فکر کردن دارم که شاید بد نباشد اینجا و به بهانه‌ی بحث تو در مورد وفاداری و پای رفاقت نشستن آن را در قالب یک خودافشایی، مطرح کنم: بعضی از عادت‌ها، بعضی از رسوم، بعضی از ارزش‌ها، چنان در ذهن ما تثبیت شده‌اند و در قالب یک پیام والد به کودک جایگاه عمیقی را به خود اختصاص داده‌اند که ما در تجزیه و تحلیل آنها ناتوان می‌شویم.

وقتی می‌خواهیم از آنها دفاع کنیم، احساس می‌کنیم که شاید گرفتار سوگیری مثبت به نفع آنها هستیم و وقتی می‌خواهیم آنها را نقد کنیم، احساس می‌کنیم که شاید به یک مقاومت متعصابانه و سطحی‌نگرانه گرفتار شده‌ایم.

من هر وقت واژه یا عبارت یا رسم یا مراسم یا هر چیزی از این جنس را می‌بینم و می‌خواهم در ذهن خودم آن را ارزیابی کنم، چند سوال را می‌نویسم و پیش رویم می‌گذارم.

گاهی چند دقیقه یا چند ساعت یا چند روز، به آن سوال‌ها نگاه می‌کنم. بعد تازه شروع می‌کنم به اصل موضوع فکر می‌کنم.

این سوال‌ها، درست مانند قهوه‌ای که در فروشگاه عطرفروشی، بوهای قبلی را از سر ما می‌پراند و ذهن‌مان را برای استشمام بی‌طرفانه (یا کم‌طرفانه‌ی) بوها آماده می‌کند، مقدمه‌ای می‌شوند تا در مورد آن موضوع، ساده‌تر و بهتر فکر کنم یا تصمیم بگیریم یا بنویسم و حرف بزنم.

اجازه بده بعضی از این سوال‌ها را – بدون اینکه تلاش کنم بین این سوالات و موضوع بحث، ارتباط مستقیم ایجاد کنم – با هم مرور کنیم:

  • چنین اصل یا ارزش یا سنتی چه زمانی آغاز شده یا علت شکل‌گیری آن چگونه بوده؟
  • آیا به صورت لحظه‌ای آغاز شده؟ یا می‌توان روندی را برای رشد آن در نظر گرفت؟ (همان بحث رویداد یا روند)
  • اگر در طول زمان شدت و حدت تغییر کرده – که احتمالاً کرده – این تغییرات چگونه و در اثر چه عواملی بوده است؟
  • آیا این ارزش یا رسم یا فرهنگ، در پاسخ به یک نیاز یا یک مشکل به وجود آمده؟ اگر چنین بوده، آن مشکل یا نیاز چه بوده است؟
  • چه بخش‌هایی از این ارزش یا رسم یا فرهنگ، ارزشمند است و جزو دستاوردهای نوع انسان (یا یک فرهنگ خاص) محسوب می‌شود و من موظف هستم که آن را به دیگران و نسل‌های آتی منتقل کنم؟
  • آیا می‌توانم اصلاح یا تغییر یا تعدیلی در آن ایجاد کنم تا با نیازها و مشکلات و چالش‌های امروز تطبیق بیشتری داشته باشد؟
  • آیا آن مفهوم هنوز هم تاریخ مصرف دارد؟ تا منقضی شده و با تلاش و زحمت و ضرب و زور هم احیا نمی‌شود؟

شیوه‌ی فکر کردن و تحلیل کردن، درست مانند شیوه‌ی لباس پوشیدن، شخصی و سلیقه‌ای است. معلوم نیست لباسی که بر ذهن تو می‌نشنید، بر اندامِ فکر من هم، بنشیند و شیوه‌ی اندیشیدن من هم، برازنده‌ی تو و مدل ذهنی تو باشد.

با این حال، دوست دارم توضیح بدهم که من، وقت فکر کردن به یک موضوع (مثلاً همین وفاداری و ایستادن پای دوستی) تلاش نمی‌کنم سوالات فوق را به صورت منفرد و تک تک پاسخ بدهم. فکر می‌کنم چند بار مرور این سوالات (برای من گاهی بیست یا سی یا حتی صد بار هم می‌شود) ذهن را آماده می‌کند که پاسخ و قضاوت و تحلیلی کلی در مورد آن موضوع را بزاید و استخراج کند.

آنچه در ادامه می‌بینی، حاصل این فرایند ذهنی است.

این را گفتم که بی‌ربط بودن بخش‌هایی از آن را پیشاپیش ببخشی.

اصل مطلب:

واژه‌ای هست که فکر می‌کنم درک آن (یا تلاش برای درک آن) راهگشای درک بسیاری از مفاهیم دیگر باشد. آن واژه هویت است.

هویت، به همان اندازه که به سادگی درک می‌شود و در زبان و ادبیات ما مورد استفاده قرار می‌گیرد، پیچیده و دشوارفهم هم هست. اگر صادقانه بگویم، هویت را یک #خطای شناختی می‌دانم. به عبارتی، فکر می‌کنم ذهن وقتی در مسیر رشد و پیشرفت قرار بگیرد، این واژه به تدریج برایش رنگ می‌بازد و زمانی می‌رسد که آن را صرفاً یک کلمه‌ی پوچ متشکل از چهار حرف پوچ می‌داند.

با این حال، الان برای بحث ما واژه‌ی خوبی است و فکر می‌کنم می‌تواند بار انتقال تمام آنچه را در ذهن دارم به دوش بگیرد.

بیا در تاریخ کمی عقب برویم.

اگر موافق باشی فکر می‌کنم سه یا چهار هزار سال کافی باشد. این دوره، دوره‌ای است که ما – نسبت به گذشته‌های دورتر – شناخت کم و بیش خوبی از آن داریم.

در این دوره، هویت به عنوان یک بحث فردی چندان مطرح نبوده. در واقع ما بیش از آنکه با انسان طرف باشیم،‌ با قبیله‌های انسانی مواجه بوده‌ایم.

درست به همان شکل که امروز سخن گفتن از مورچه‌های خانه‌ی ما ساده‌تر از سخن گفتن از مورچه‌ی خانه‌ی ماست.

در این مقطع از تاریخ، اوج مفهوم پیوستگی هویت را مشاهده می‌کنیم.

این پیوستگی در حدی است که ما به جای رابطه‌ی دو انسان، از رابطه‌ی دو قبیله صحبت می‌کنیم.

در اکثر فرهنگ‌های بدوی، سنت جالبی وجود داشته که اگر به این پیوستگی هویت توجه نکنی، نمی‌توانی به سادگی آن را درک کنی:

وقتی کسی از قبیله‌ی الف، یکی از اعضای قبیله‌ی ب را می‌کشته، اعضای قبیله‌ی ب حمله می‌کرده‌اند و عضوی از قبیله‌ی الف را می‌کشته‌اند.

بعد از آن، همه راحت می‌شدند و سراغ زندگی خودشان می‌رفتند.

اصلاً مهم نبود که این کسی که کشته شده، چه ربطی به ماجرا داشته. اصلاً مقصر بوده یا نه.

قبیله‌ی الف، خونی از قبیله‌ی ب ریخته و اکنون باید خونی از قبیله‌ی الف ریخته شود.

حتی قبل از این دوران، تفکر جالب‌تری هم وجود داشته که می‌توانی رد پای آن را در کارهای کلاسیک یونان و نیز افسانه‌های کهن سومری (مثلاً گیلگمش) ببینی.

در آنجا وقتی احساس می‌کردند قرار است اتفاق بدی بیفتد، یکی از چارپایان خود را می‌کشتند. می‌گفتند: قرار است از قبیله خونی داده شود. خون خروس یا گاو را می‌دهیم که خون دیگری ندهیم. یعنی در اینجا، هویت، چتر بزرگی بوده که نه تنها انسان‌های قبیله که حیوان‌های قبیله را هم شامل می‌شده. قبیله باید خون بدهد.

حدود دو هزار سال قبل، به تدریج کمی مفهوم هویت از آن حالت مطلق پیوسته خارج می‌شود و نخستین گسست‌ها اتفاق می‌افتد.

حالا اگر ده بالا، گاوی از ده پایین را کشتند، باید گاوی از آنها کشته شود. منطقی نیست که آنها گاو بکشند و ما آدم بکشیم. یا آنها آدم بکشند و ما گاو بکشیم.

این گسست هویت، یک گام جلوتر هم رفت: هویت بردگان از هویت افراد آزاد جداست. اگر کنیز یا برده‌ای از قوم ما کشته شد، ما نمی‌توانیم فرد آزادی از قوم دیگر را بکشیم. بلکه باید کنیزی یا برده‌ای از قوم دیگر کشته شود. همچنان که فرد آزاد، به جای فرد آزاد کشته می‌شود.

البته اینجا هنوز هویت جمعی وجود دارد. به این معنا که اگر برده‌ای از بردگان قبیله‌ی تو، یکی از بردگان قبیله‌ی من را کشت، قبیله‌ی من کاملاً «همین‌طوری» و «بدون مقدمه و استدلال و تحقیق و تفحص» یکی از بردگان تو را می‌کشد تا بی‌حساب شویم.

حدود دو تا سه هزار سال است که ما مفهوم هویت فردی را بهتر درک می‌کنیم. از زمانی که بحث مسئولیت فردی مطرح شد و سیستم قضاوت شکل گرفت و فرهنگ‌ها توسعه یافتند، کم کم این بحث مطرح شد که: هر انسانی هویت مستقل خود را دارد.

اگر کسی از قبیله‌ی تو، کسی از قبیله‌ی من را کشت، منطقی است که تحقیق کنیم و بررسی کنیم و قاتل را بیابیم و مجازات کنیم.

این مسئله، امروز برای من و تو ساده و بدیهی است. اما یکی از گام‌های بزرگ خروج از جاهلیت بوده و اتفاقاً مورخان – حتی مورخان لامذهب – این نقش بزرگ را عمدتاً به مذاهب و  ادیان می‌دهند. چون مفهوم حسابرسی فردی بیش از هر چیز، در ادیان مطرح شده و مورد توجه قرار گرفته است (فمن یعمل مثقال ذره، مثال خوبی است. یا اینکه تفکیک هویت پسر نوح از خود نوح، که به نظر ما ساده است، تاکیدی بسیار بزرگ و ارزشمند بر هویت فردی است. در دورانی که هویت قومی سایه‌ای پررنگ داشته است) .

قبل از آن، صرفاً در تمدن‌های بسیار توسعه یافته، مفهوم هویت فردی معنا داشت.

یکی دیگر از بحث‌های گسست هویت، بحث شاهزادگان و نجیب‌زادگان بوده است. تصور اینکه ایشان اشراف زاده هستند. «آقازاده» هستند. پس بخشی از هویت پدر را در خود دارند. ضرب‌المثلِ «گیرم پدر تو بود فاضل…» امروز ساده و بدیهی است. اما دو هزار سال قبل اگر همین را در دربار یکی از شاهان ایرانی می‌گفتی، احتمالاً مرگ در انتظارت بود.

طی این چند صد سال اخیر، هر چه بیشتر جلو می‌آییم، مفهوم هویت فردی به عنوان یک هویت گسسته بیشتر مورد توجه قرار گرفته است.

اما هنوز، هویت در طول عمر یکسان فرض می‌شده. البته همیشه هم به عنوان یک چالش مطرح بوده. مثلاً به ماجرای کشتی تِزئوس (Theseus) فکر کن (روایت‌ها مختلف است. من فعلاً این روایت را استفاده می‌کنم):

کشتی تزئوس در بندر پهلو گرفته است. این کشتی را بسیار ارج می‌نهند و قدر می‌دانند. به تدریج که کشتی فرسوده می‌شود، قطعات آن را تعویض می‌کنند و قطعات نو، جایگزین می‌شود. این مسئله تا جایی پیش می‌رود که هیچ قطعه‌ای از قطعات اولیه در آن نیست. آیا این کشتی هنوز کشتی تزئوس است؟

بعضی‌ها (مثل من) بی‌انصاف‌ترند و برای اینکه یک #تجربه ذهنی دشوارتر خلق کنند، سوال دیگری می‌پرسند:

می‌گویند دیوانه‌ای در بندر شهر خانه داشته که چوب‌های قدیمی تزئوس را جمع می‌کرده و با آن برای خود کشتی می‌ساخته. الان که کلیه‌ی قطعات تزئوس تعویض شده، او صاحب یک کشتی کامل است. کدام کشتی را می‌توان تزئوس در نظر گرفت؟ دیوانه فریاد می‌زند که تزئوس واقعی این است. آنچه در کنار بندر است، مجسمه‌ای تقلبی بیش نیست.

الان بحث من، تزئوس نیست. این بحث را بعداً در کتاب پیچیدگی می‌توانیم به خوبی مورد توجه قرار دهیم. فقط می‌خواهم بگویم که بحث گسست هویت، چالش جدیدی نیست که امروز به ذهن من یا تو رسیده باشد. بلکه قرن‌ها ریشه دارد.

به نظر می‌رسد که با شکل‌گیری مفهوم مدرن دولت – ملت (که به شکل مدرن آن، قدمت بسیار کمی دارد و حتی شاید بعد از توماس هابز معنا پیدا می‌کند) هویت گسسته بیشتر و جدی‌تر می‌شود.

امروز تو می‌گویی که محمدرضا، من در دوران پیری، روی فرزندانم یا روی دوستی با تو حساب نمی‌کنم. من بیمه‌ی بازنشستگی دارم. پس حمایت تو را نمی‌خواهم. یا اگر می‌خواهم بیشتر حمایت عاطفی است (البته با توجه به اوضاع صندوق بازنشستگی، فکر می‌کنم همچنان روی من و دختر نازت رها حساب کن).

شکل‌گیری نهادهای مدنی، مرحله‌ی مهمی در گسسته‌تر شدن مفهوم هویت بود. به تدریج، وظیفه‌ی تربیت فرزند بر عهده‌ی مدرسه گذاشته شد (و اکنون سن ورود به مدرسه و مهدکودک از شش و هفت هم کمتر شده) و از سوی دیگر وظیفه‌ی حمایت از پدر و مادر به دولت واگذار شد و از سوی دیگر، وقتی فرزند شغل پیدا نمی‌کند، پدر و مادر به جای اینکه بگویند: خاک بر سر بی‌عرضه‌ی ما که او را مفید و اثربخش تربیت نکردیم، می‌گویند چرا دولت شغل ایجاد نمی‌کند؟

می‌بینی؟ هویت هر روز و هر لحظه گسسته‌تر می‌شود.

همچنانکه در ابتدای متن گفتم، این مسئله را خوب یا بد نمی‌دانم. صرفاً معتقدم که این روند هر روز جدی‌تر می‌شود.

شبکه‌های اجتماعی هم،‌ گام دیگری در مسیر گسسته شدن هویت بوده‌اند. حالا رابطه‌ها ساده‌تر شکل می‌گیرد و ساده‌تر از بین می‌رود.

قبلاً وقتی من می‌گفتم با حامد دوستم، منظور این بود که زمان‌های زیادی با هم بوده‌ایم. یکدیگر را می‌شناختیم و می‌شناسیم و اینکه احتمالاً امروز هم او را ببینم یا با او تماس بگیرم جوابم را می‌دهد. اما امروز می‌پرسند با حامد دوستی؟ می‌گفتم: یک مدت حامد رو فالو می‌کردم. دیگه نمی‌کنم.

همین. تمام شد.

نگرش گسسته به هویت، در تفکر دولت‌مردان و سیاستمداران هم مشاهده می‌شود.

ما امروز با عراق رابطه‌ی خوبی داریم. ممکن است عده‌ای فکر کنند که ما که با عراق جنگ داشتیم. چرا الان اینطوری شده؟

جواب ساده و واضح است: دولت وقت ایران با دولت وقت عراق جنگ داشت. همین.

یا شاید برایت سوال باشد که چرا بسیاری از کشورهای دنیا، اطلاعات و اسناد طبقه‌بندی شده‌ی دهه‌های گذشته را که حتی مخالف خودشان است منتشر می‌کنند؟

بخشی از این رفتار، به این نگرش بازمی‌گردد که: آن رفتارها متعلق به دولت دیگر و شرایط دیگری بوده‌اند. آن هویت، هویت دیگری است و آن دولت این دولت نیست.

این اساساً یکی از گام‌های بزرگ دموکراسی است. که هویت را در هر چهار یا هر هشت سال، گسسته می‌کند و از اول در مورد‌ آن، به تصمیم‌گیری و قضاوت می‌نشیند.

به نظر می‌رسد که امروز، با گسترش ابزارهای ارتباطی و توسعه‌ی ابزارهای یادگیری و فرصت انتقال سریع دانش و تغییر عمیق نگرش، این گسست هویتی بسیار جدی‌تر هم شده است.

همان حرفی که همه گفته‌اند و من هم به شکل‌های مختلف گفته‌ام که احمق بودن، زمانی می‌توانست ناشی از جبر محیط باشد. اما امروز یک انتخاب قطعی و آگاهانه‌ی فردی است. چون برای احمق ماندن و برای نفهمیدن و برای بیشعور ماندن، باید خیلی زیاد تلاش کنیم. همین که کمی حواسمان نباشد، دانش و فهم و شعور ممکن است به شکلی به درون ذهن ما راه پیدا کند. غافل ماندن، امروز یک اتفاق نیست. یک انتخاب است.

حاصل اینکه من تغییر می‌کنم و تو تغییر می‌کنی. من با حامدِ پنج سال قبل دوست بودم. حامدِ پنج سال قبل هم با محمدرضا  دوست بود.

اما آیا امروز، این کسی که روبروی تو ایستاده و می‌گوید من محمدرضا هستم، همان محمدرضا است؟ من «کشتی تزئوسِ به بندر چسبیده‌»ام؟ یا آن کشتیِ دیوانه‌ساز که با چوب‌های خاطرات گذشته، مونتاژ شده‌ام و در میانه‌ی خشکیِ رویاها و خاطرات آن مجنون، ادعای حضور می‌کنم؟

ما همه می‌دانیم که اگر در گذشته پیرها، به خامی جوانی خود می‌خندیدند، امروز من و تو به خامی دو سال قبل خود هم می‌خندیم و دو سال بعد هم قرار است به خامی امروز بخندیم.

به همان اندازه که پیرها، از دوستان دوران جوانی یاد می‌کنند و می‌گویند فلانی، در جوانی همدم و دمخور ما بود، منطقی به نظر می‌رسد که ما هم، دوستی سال قبل یا دو سال قبل یا پنج سال قبل را چنین بعید و دور از دسترس ببینیم.

این حرفی نیست که نیاز به این همه روده‌درازی‌های من داشته باشد. کافی است در اینستاگرام یا تلگرام، حرف‌ها و نوشته‌های دوستان چند سال قبلت را بخوانی و ببینی که بسیاری از آنها چقدر دور شده‌اند.

آیا در این اوضاع، باید برای همیشه از دوستی‌های طولانی خداحافظی کرد و آنها را به دست فراموشی سپرد؟

فکر نمی‌کنم. لااقل فکر می‌کنم هنوز در زمان نوشتن این متن، می‌توان به دوستی‌های عمیق‌ و طولانی فکر کرد.

اما شاید این دوستی‌ها، بیش از گذشته نیاز به هزینه دادن و تلاش کردن دارند.

امروز تو بعد از چند سال، اینجا هنوز هم کلام من هستی و فکرهایت را برای من می‌نویسی و با هم گپ می‌زنیم.

آیا باید انتظار داشته باشم که دو سال دیگر هم اینجا باشی و با من حرف بزنی؟

به نظرم انتظار بی‌جایی است. تو داری رشد می‌کنی. داری یاد می‌گیری. داری قوی‌تر می‌شوی و این کار را تا آخرین لحظه‌ی زنده بودن ادامه می‌دهی.

من اگر می‌خواهم هنوز فرصت هم‌نشینی با تو را داشته باشم، باید تلاش کنم. یاد بگیرم. بفهمم. باید کاری کنم که حامد امروز هم محمدرضای امروز را دوست داشته باشد. چون اگر من از تو بخواهم به خاطر دوستی پنج سال قبلِ حامد قبل با محمدرضای قبل که هیچ کدام الان زنده نیستند، با محمدرضای امروز دوست باشی، این خواسته همان‌قدر احمقانه است که امروز یک ایرانی، به جبران همه‌ی تلخی‌هایی که ما در دوران صدام و جنگ تحمیلی کشیده‌ایم، تصمیم بگیرد به کشور عراق حمله کند.

امیدوارم، مثل همیشه من را به خاطر پراکنده بودن حرف‌هایم ببخشی.



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+208