Category: فلسفه تکنولوژی دیجیتال

تکنولوژیست ها (دیگر) به بهشت نمی‌روند؟

پرده اول: کریس ارمسن (Chris Urmson) در برنامه تد در مورد اینکه خودران ها، خیابان را چگونه می‌بینند صحبت می‌کند (سخنرانی کریس ارمسن در تد). او مدیر فنی ارشد (CTO) پروژه خودران ها در گوگل است.

بسیاری او را یکی از مغزهای متفکر بزرگ در زمینه خودران‌ها (اتوموبیل‌های بدون راننده) می‌دانند. اما خودش، در مصاحبه‌ها بارها به صورت غیرمستقیم – و البته متواضعانه – به نکته‌ای اشاره می‌کند که نشان می‌دهد نقش خودش را کمی بزرگتر و جدی‌تر می‌بیند.

او توضیح می‌دهد که قبل از کارها و تلاش‌ها و برنامه‌های او، همیشه فرض بر این بوده که تکنولوژی قرار است در نقش کمک کننده (Assistant) برای راننده باشد. اما او این ایده را مطرح کرده که تکنولوژی می‌تواند و باید جایگزین راننده باشد. البته بحث او فقط مطرح کردن ایده نبوده و کریس ارمسن این باور را تا پیاده سازی هم به پیش برده است.

پرده دوم: مدتی پیش، بدون اینکه توضیح مشخصی منتشر شود، کریس ارمسن در وبلاگ خود می‌نویسد که گوگل را ترک کرده و به فرصت های شغلی جدیدی فکر می‌کند. پروفایل او در لینکدین به روز نشده و بین اهالی دنیای تکنولوژی شایع است که هر کس بعد از ترک شغل، پروفایلش را به روز نکند، احتمالاً در اپل استخدام شده است! اپل هم بی سر و صدا به صورت جدی بر روی خودروهای بدون راننده کار می‌کند و هم چندان علاقه‌ای به فعالیت جدی و گسترده تیم فنی‌اش در شبکه های اجتماعی ندارد. چون احساس می‌کند که ساده ترین تعامل‌ها هم ممکن است با نشت اطلاعات و ایده ها همراه شوند.

به نظر نمی‌رسد چنین حدسی الزاماً صحیح باشد. اما مشخص است که به هر حال، کریس ارمسن در جایی از صنعت خودرو در زمینه تخصص خودش یعنی خودرانها به فعالیت ادامه خواهد داد.

پرده سوم: بیش از ده سال گذشته است. در جلسه‌ کوتاهی که برای ترک شرکت با مدیر ارشد آلمانی شرکت داشتم، حاشیه‌ی بحث‌مان به یک نکته‌ی جالب کشیده شد. او می‌گفت: اگر در دو شرکت زیرمجموعه‌مان، دو نفر داشته باشیم که سهمی کلیدی در خلق کسب و کارهایشان داشته باشند، اگر ببینیم که آینده‌ی آن کسب و کارها روشن و امیدبخش است، فضایی ایجاد می‌کنیم که جای آن دو نفر با هم عوض شود. در این حالت، هر یک با درآمدی بسیار بیشتر، در موقعیت شغلی دیگری قرار می‌گیرند، اما در آینده ادعای مالکیت و سهم خواهی از کسب و کار را نخواهند داشت و نمی‌توانند داشته باشند. به این کار، اخراج از طریق ارتقاء می‌گویند.

پی نوشت یک: به نظر می‌رسد که باید طی چند سال آتی موفقیت جدی خودران‌ها را ببینیم. احتمالاً این موفقیت فقط در حد تست‌ در لابراتوارها نخواهد بود و اقتصادهای جدیدی را هم شکل خواهد داد. آن‌قدر که می‌ارزیده کریس ارمسن (و به فاصله‌ی کمی سه نفر از همکاران متخصص او) وادار به ترک موقعیت استراتژیک خود شوند. در واقع، از دست دادن آن دانش و تجربه ارزشمند، به کسب سهام بیشتر از شرکتی که احتمالاً طی دو یا سه سال آتی نامش را خواهیم شنید و طی پنج یا شش سال آتی، مانند گوگل و فیس بوک و اینستاگرام، در موردش حرف خواهیم زد، می‌ارزیده است.

پی نوشت دو: بر این باور هستم – و هیچ استدلال صریح و قطعی هم برایش ندارم – که نسل تکنولوژیست‌های ثروتمند به سادگی ادامه پیدا نخواهد کرد و دوباره با مدیران ثروتمند و موفق مواجه خواهیم شد. بیل گیتس و استیو جابز و زاکربرگ و سیستروم و رید هافمن و جف بزوس، نسلی بودند که چون کسی کار آنها را باور نداشت و تکنولوژی را به عنوان آینده‌ی جهان جدی نمی‌گرفت، در سکوت و سیاهی، بزرگ شدند و به جایی رسیدند که تعداد زیادی اقتصاد جدید خلق کردند که تک تک آنها از اقتصاد بخشی از کشورهای جهان بزرگ‌تر هستند. امثال بیل گیتس و زاکربرگ و سرگی برین، به عنوان میلیاردرهایی که کدنویسی هم بلد هستند، احتمالاً به سادگی تکرار نخواهند شد.

امروز همه‌ی چشم‌ها متوجه دنیای تکنولوژی است و تکنولوژیست‌هایی که دانش اجرایی دارند، قبل از آنکه بفهمند کسب و کار و اقتصاد چیست، به صورت مستقیم یا غیرمستقیم، در ساختار اقتصادی مدیران و سرمایه گذاران جذب و حل خواهند شد.

پی نوشت سه: همیشه نگران رویای آمریکایی یا American Dream در بین نسل جدید تکنولوژیست‌های ایرانی هستم. همان تفکر رشد گاراژی و استارت آپ داشتن و چای و قهوه خوردن و Post-it به دیوار چسباندن و هیاهوی آخر هفته در استارت آپ ویکندها و تلاش برای جذب سرمایه گذار و خوابیدن در زیرزمین‌ها به امید بیدار شدن در کاخ‌های رویایی.

غافل از اینکه اگر سرمایه گذاران دهه ۸۰ و ۹۰ میلادی و دوران پس از حباب دات کام با سرمایه گذاری‌هایشان به سهمی کوچک و سودی معقول راضی بودند و انتظار این سودهای هنگفت را نداشتند، امروز سرمایه گذاران، با رویای سود زیاد می‌آیند و اینها که از کل تکنولوژی، برنامه نویسی و UI و UX و اپلیکیشن را می‌فهمند و از کل مدیریت و استراتژی، واژه‌ی استارت آپ را شنیده‌اند، دیر یا زود رویاهای خود را با حرص و انگیزه‌ی رشد سریع‌تر تسلیم آنها خواهند کرد.

وقتی که می‌بینم شرکتهای استارت آپی ما، با چند جوانی که در زندگی هرگز رقم‌هایی مثل صد میلیون یا یک میلیارد تومان را ندیده و نفهمیده‌اند، چالش اصلی خود را نه استراتژی و مدل کسب و کار و تفکر سیستمی، بلکه جذب سرمایه گذار می‌بینند و تحقیق رویای خود را نه در رابطه بلندمدت با مشتری، بلکه در تبلیغات گسترده‌ی مجازی و محیطی جستجو می‌کنند، کمی نگران می‌شوم.

مدل راه انداختن کسب و کار و جستجوی سرمایه گذار، مدل دهه نود و سالهای آغازین قرن جدید در آمریکا بود. امروز، چه در‌آمریکا و چه در ایران و هر نقطه‌ی جدید، مدل‌هایی که خلاقانه و پایدار باشند و بتوانند ثروت و ارزش را از درون و نه با سرمایه گذاری خارجی خلق کنند، احتمالاً آینده‌ی درخشان‌تری را تجربه خواهند کرد.

بهشت ثروت دورتر شده و پل صراط آن باریک‌تر. تکنولوژیست‌ها – اگر مدیریت و اقتصاد و فلسفه‌ی تکنولوژی دیجیتال را عمیق و با روح و جان نفهمند – به راحتی گذشته به بهشت نمی‌روند.

+172
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

اجتماع های شبکه ای یا شبکه های اجتماعی؟

پیش نوشت یک: فرض کنید با یک نفر در مورد زنبور عسل صحبت کنید و چون او فرق زنبور عسل و عسل زنبور را نمی‌فهمد (و حتی نمی‌داند که چنین تفاوتی وجود دارد که بفهمد آیا آن را می‌فهمد یا نمی‌فهمد) همان ویژگی‌های عسل زنبور را به زنبور عسل نسبت دهد.

مثلاً بگوید زنبور عسل مایعی لزج و شفاف است که آن را می‌توان به صورت خالص خورد یا در چای ریخت و هم زد و نوع طبیعی و مصنوعی دارد و …

فکر می‌کنم به چنین فردی، اگر برچسب دیوانه نخورد، برچسب نادان را می‌توان با کمترین تردیدی به او نسبت داد.

پیش نوشت دو: اخیراً چالشی در شبکه های اجتماعی و به طور خاص اینستاگرام (به عنوان یکی از معدود شبکه های اجتماعی که در کشورمان مجاز است) راه افتاده که پیشنهاد می‌کند افرادی را که اهل توهین و استفاده از کلمات نامناسب هستند بلاک کنیم.

من در حال حاضر در مورد میزان اثربخشی چنین کمپینی یا نیاز به آن یا بی‌نیازی از آن یا اثرات کوتاه مدت و بلندمدت آن کاری ندارم و به نظرم مجال مستقلی برای صحبت می‌طلبد.

اما برخی دوستان را دیده‌ام که نقدهای عجیب می‌نویسند و به شکل‌های مختلف این کمپین را نقد می‌کنند.

گروهی این مسئله را به این بهانه نقد می‌کنند که باید با “ریشه این مدل ذهنی” برخورد کرد و نه “میوه این مدل ذهنی”.

گروهی دیگر هم دیده‌ام که بلاک کردن را با اعدام کردن مقایسه می‌کنند و چون اعدام کردن را زشت و ناپسند (یا لااقل مجازاتی شدید) می‌دانند، بلاک کردن را هم با منطق استقرا از همان جنس می‌بینند و تفسیر می‌کنند.

قبلاً راجع به تفاوت اجتماع های شبکه ای و شبکه های اجتماعی بسیار مختصر و کوتاه نوشته بودم و کسانی که علاقمند باشند، ده‌ها کتاب و صدها مقاله در این زمینه هست که می‌توانند مطالعه کنند.

اما اینکه Network را با Community اشتباه بگیریم و بر این اساس، به قاعده‌ی آنالوژی  و یا استقرا، به تحلیل دینامیک رفتارهای شبکه ای بپردازیم، به نظرم شرط عقل و علم نیست.

کاش با خودمان قرار می‌گذاشتیم، هر صد صفحه کتاب که می‌خوانیم، حداکثر یک صفحه تحلیل بنویسیم. احتمالاً‌ شبکه های اجتماعی ما خلوت‌تر اما غنی تر می‌شد.

غنی سازی فکر، حق مسلم ماست. حتی شاید تکلیف مسلم ما هم باشد. حیف که کمتر برای آن وقت و انرژی صرف می‌کنیم.

پی نوشت یک: آقای زاکربرگ تصمیم گرفته‌اند در فیس بوک،‌ هر کس حداکثر پنج هزار دوست داشته باشد. هیچ احمق و نادانی، اعتراض نمی‌کند که فیس بوک، بر خلاف حقوق بشر و حقوق انسانی عمل کرده است. ایشان اگر اراده کنند و منطق کسب و کارشان اجازه دهد، حق دارند و شایستگی دارند در مورد مناسب بودن ۵۰۰ یا ۵۰۰۰۰ یا ۵۰۰۰ تصمیم بگیرند. در شبکه ها، چه برای اعضا و چه برای مدیران، این قواعد شبکه است که مهم است و نه هنجارهای اجتماعی. اگر هم اخلاق تعریف می‌شود – که می‌شود – اخلاق شبکه است و نه اخلاق اجتماعی و اگر دینامیک تحلیل می‌شود، دینامیک شبکه است و نه دینامیک اجتماعی.

پی نوشت دو: مدت‌هاست به خاطر اینکه روزنوشته‌ها سنگین نشود، به سراغ بحث‌های فلسفه تکنولوژی دیجیتال نمی‌روم. اما فکر می‌کنم الان که با مطالبی مثل لحظه  نگار، کمی فضا رقیق‌تر شده، مناسب باشد که به این بحث‌ها بازگردیم. امیدوارم دوستانی که این بحث‌ها را دوست ندارند، به سرعت از روی عنوان‌های آنها عبور کنند و گرفتار فضای خشک و کم روح این نوع بحث‌ها نشوند.

+177
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

ایلان ماسک و توسعه سایبورگ های مبتنی بر Neural Lace

امروز بعد از چند هفته فرصتی دست داد تا ویدئو‌ها و متن مصاحبه‌ها و سخنرانی‌های Code 2016 را ببینم.

طبیعتاً بحث‌های ایلان ماسک را دوست دارم و آن‌ها را هم دنبال کردم.

ایلان ماسک بر خلاف فضای رایج، برای من بیش از آنکه یادآور خودروهای تسلا و پی پل و سولارسیتی باشد، به این دلیل دوست داشتنی است که احساس می‌کنم مانند من (حتی شاید کمی کمتر از من!) به نقش تکنولوژی به عنوان چیزی فراتر از ابزار انسان در آینده‌ی هستی، ایمان دارد.

او مدتهاست از Neural Lace حرف می‌زند و تاکید می‌کند که با توجه به سرعت توسعه‌ی یادگیری ماشینی (Machine Learning)، اگر انسان‌ها می‌خواهند به یک “حیوان دست آموز خانگی” برای تکنولوژی تبدیل نشوند، لازم است برای مغز آنها کاری بکنیم.

فعلاً لایه‌ی کورتکس، روی لایه‌ی لیمبیک نشسته و کمک کرده که ما خود را فراتر از سایر موجودات بدانیم. اما قطعاً طی چند سال، مغز فرصت ندارد لایه‌ی سومی را با کارکردی متفاوت بر روی کورتکس سوار کند تا از عهده‌ی Machine Learning‌ برآید.

پس تنها کمکی که می‌شود به انسان کرد این است که لایه‌ی سوم را خودمان بسازیم و به مغز اضافه کنیم. لایه‌ای که از تکنولوژی‌های روز برای یادگیری سریع‌تر و بهتر بهره بگیرد و انسان را از اینکه به حیوان دست آموز “هوش جدید” تبدیل شود – به صورت موقت – نجات دهد.

اگر چه حتی بحث ایمپلنت کردن مغز و تزریق Nanoagent ها به مغز هم مطرح است، اما به نظرم اینکه با چه روشی لایه‌ی سوم را به لایه‌های قبلی می‌افزاییم چندان مهم نیست.

شاید برای ما هیجان انگیز باشد که مثل داستان‌های علمی-تخیلی، حتماً یک تراشه‌ی الکترونیکی در داخل بدن‌مان کار بگذارند (که ساده و عملی و قابل تصور است) اما آنچه مهم است این است که مغز انسان و مغز تکنولوژی، لازم است با هم ازدواج (Mating) کنند.

همین الان هم این اتفاق بین موبایل و انسان افتاده و موبایل را می‌توان به عنوان مغز منفصل در نظر گرفت.

هیچ انسان باشعوری را نمی‌شناسم که برای به خاطر سپردن یک شماره‌ی مهم، “حافظه‌ی قوی مغز منفصل” خود را به “حافظه‌ی ضعیف و خطاکار مغز متصل خویش” ترجیح ندهد.

همچنین انسان‌های زیادی می‌شناسم که خواندن و طبقه بندی مطالب توسط مغز منفصل (گوگل) را به خواندن و طبقه بندی مطالب توسط مغز انسانی ترجیح می‌دهند.

اگر چه این مغز منفصل، در هم‌نشینی ما انسان‌های تعطیل الفکر، کمی طول می‌کشد تا پتانسیل‌های خود را از حالت بالقوه به بالفعل شکوفا کند.

بگذریم.

اینها را نوشتم تا اگر کسی به تکنولوژی علاقه دارد و Code را دنبال نمی‌کند، شاید از دیدن و شنیدن بحث‌های آنجا لذت ببرد و از سوی دیگر، اگر کسی بیست سال بعد، به آرشیو حرف‌ها و نوشته‌ها و گفته‌های ما در این نقطه‌ی دنیا دسترسی پیدا کرد، فکر نکند که ما ساکنان این نقطه از زمین و زمان، همه مثل هم فکر می‌کردیم!

این نوشته را اختصاصاً برای آن خواننده‌ی احتمالی نوشتم تا بداند که من، سبکی را که او در آن روز زندگی خواهد کرد، شفاف‌تر و واضح‌تر از صفحه‌ی نمایشی که الان روبرویم است، می‌بینم!

پی نوشت: برای مطالعه و یادگیری در این حوزه‌ها، Cyborg کلمه‌ی کلیدی مناسبی است. ترکیب Cybernetic و Organism. همین ترکیب فعلی انسان و موبایل، نمونه‌ی یک سایبورگ ساده است. بحث عصر سن تورهای من هم به همین قصه‌ها اشاره می‌کرد.

+155
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نظریه اطلاعات – کلود شانون و درک کلان سیستمهای پیچیده (+کمی طعم ریاضی)

پیش نوشت یک: دوست داشتم بیام یه چیزی همین‌طوری الکی توی روزنوشته بنویسم که به روز بشه. فشار کار هم خسته‌ام کرده بود و مغزم کار نمی‌کرد. بنابراین، مطلب تحلیلی نمی‌شد بنویسم. گفتم یه چیزی بنویسم که خیلی به مغزم فشار نیاره و بیشتر از جنس ریاضی و مبانی اولیه اطلاعات سیستم‌ها باشه.

اینطوری دل هما رو هم به دست میارم که یه زمان بهم چنین دستوری داده بود:

برداشت من از نوشته هاتون اینه علاقه ندارید این جا بحث های ریاضی بکنید، ولی یک پیشنهاد: اگه میشه با یه سرفصل مشخص این بحث های ریاضی رو بکنید. فکر کنم خیلی جذابه و در مورد خودم باعث میشه ریاضیات رو بهتر بفهمم. فکر کنم افرادی هم باشند که به این بحث ها علاقه دارن.

پیش نوشت دو (برای هما): هما جان. همون‌طور که مطمئناً به خوبی می‌تونی حدس بزنی، بخش قابل توجهی از مباحث مرتبط با سیستم‌های پیچیده در حال حاضر، از جنس شبیه سازی‌های نرم افزاری کامپیوتری هست. حالا هر کس بسته به نیاز خودش، المان‌های ساده‌ی سیستم رو تعریف می‌کنه این المان‌ها رو در تعامل با هم قرار می‌ده و رفتار سیستم رو در طول زمان مشاهده و اصلاح می‌کنه.

حالا دیگه نحوه‌ی پیاده سازی به این برمی‌گرده که هر کسی دستش برای کار با چه ابزاری بازتره. برنامه نویس‌ها قاعدتاً سراغ پلتفرم‌هایی میرن که بهشون زیرساخت‌های OOP یا Object Oriented Programming رو بده. دانشجوهای دانشگاهی معمولاً چون از صفر نمی‌تونن چنین سیستم‌هایی رو پیاده سازی کنند، سراغ ابزارهای آماده‌تر مثل MATLAB میرن.

بنابراین، کاربرد ریاضی در تحلیل سیستمهای پیچیده، بیشتر به نظارت و ارزیابی و سنجش برمی‌گرده.

چنانکه در دنیای واقعی هم، فیزیک بیشتر کار سنجش رو انجام می‌ده و بر اساس این سنجش، سعی می‌کنه تغییراتی در جهان ایجاد کنه. ما به عنوان بخشی از عالم هستی در میانه‌‌ی عالم هستی که در حال خلق هست، قرار گرفته‌ایم و مدام اندازه گیری می‌کنیم و اگر بتوانیم تصویری واقعی‌تر از جهان در آینده‌ رو به دست بیاریم خوشحال می‌شیم و نتیجه می‌گیریم که نظریه‌های علمی‌مون به درک بهتر محیط کمک کرده‌اند.

ریاضیات سیستم های پیچیده هم، بیشتر نگاهش مبتنی بر اندازه گیری و سنجش هست و البته اگر بتونه خوب اندازه گیری کنه، می‌تونه به تغییر سیستم‌ها هم اقدام کنه.

ما در فیزیک، مدتهاست که از اندازه گیری عبور کرده‌ایم و الان در حال تاثیرگذاری روی سیستم هستیم.

در ریاضیات سیستم‌های پیچیده، هنوز داریم سعی می‌کنیم اندازه گیری رو بهتر یاد بگیریم و روش‌های بهتری رو دیدن محیط خلق کنیم.

سعی می‌کنم اینجا (و اگر حال و حوصله‌ای بود بعداً در ادامه‌ی این بحث) نظریه اطلاعات رو به عنوان یکی از ابزارهای ریاضی که به درک سیستم های پیچیده کمک می‌کنه در حد خیلی ساده و ابتدایی فهم خودم، توضیح بدم.

اصل بحث- اطلاعات

چیزی که شاید هنوز به درستی نمی‌دانیم چیست

اگر درس‌های دانشگاهی مدیریتی رو بخونی، احتمالاً بلافاصله‌ی بعد از شنیدن واژه‌ی اطلاعات، مجموعه‌ای از روضه‌های آماده در زمینه‌‌ی تفاوت اطلاعات و داده‌ (Data vs. Information) خواهی داشت و بعیده که کلمه یا مفهوم اطلاعات بتونه خیلی هیجان زده‌ات بکنه.

اما اگر اون آموخته‌ها و نامگذاری‌ها رو کنار بگذاریم، مفهوم اطلاعات به صورت مستقل و مجرد، چندان قابل تعریف نیست.

تو الان داری این وبلاگ رو می‌خونی به امید اینکه چیزی به “اطلاعات” تو اضافه بشه.

همچنین خیلی وقتها می‌گیم فلانی اطلاعاتش در این زمینه خیلی زیادتر از منه.

به نظر میاد حتی اگر قادر به اندازه‌گیری اطلاعات نباشیم، اون رو قابل سنجش و قابل مقایسه می‌دونیم.

جالب اینجاست که ظاهراً اطلاعات، یا ثابت می‌مونه یا افزایش پیدا می‌کنه.

تا حالا نشنیده‌ام کسی بگه با یکی حرف زدم، اطلاعاتم خیلی کاهش پیدا کرد!

معمولاً می‌گیم: چیزی بهم اضافه نشد (احتمالاً اگر مباحث ترمودینامیک رو یادت باشه، با شنیدن چیزی که زیاد می‌شود، اما کم نمی‌شود، یاد انتروپی می‌افتی).

از طرف دیگر، اطلاعات بار ارزشی نداره. بر خلاف لغت‌هایی مثل حقیقت و واقعیت، اطلاعات مفهومی است که سوگیری ندارد:

اطلاعات مفید، اطلاعات غیرمفید، اطلاعات درست، اطلاعات نادرست، اطلاعات ارزشمند، اطلاعات دروغ

علاوه بر این توضیح من، یک چیز دیگه هم می‌دونیم که امروز، عصر اطلاعات هست.

البته نمی‌دونم اگر بهمون بگن که در مورد تفاوت عصر اطلاعات، با مثلاً عصر دانش یا عصر تکنولوژی صحبت کنیم، چقدر می‌تونیم حرفه‌ای و عمیق و علمی، توضیح بدیم.

البته گنگ بودن مفهوم اطلاعات، نباید خیلی نگرانمون کنه.

به قول دائره‌المعارف استنفورد، ما هنوز درک درستی از مفهوم انرژی هم نداریم و اون رو به شکل‌های مختلف، مفهوم پردازی کرده‌ایم: انرژی جنبشی، انرژی پتانسیل، انرژی الکتریکی، انرژی هسته‌ای و …

در ظاهر، هر کدوم اینها دارن حرف متفاوتی می‌زنن، اما در نهایت رابطه بین اینها و نحوه تبدیل شدنشون به یکدیگر رو تا حد خوبی می‌فهمیم و حتی اگر نتونیم ذات انرژی رو به خوبی توضیح بدیم، باز هم می‌تونیم اون رو به تسخیر خودمون در بیاریم و به خدمت بگیریم.

نگاه مبتنی بر “اطلاعات” می‌تواند درک عمیقی از جهان به ما بدهد

از دوران ما قبل علم که بگذریم، رایج ترین و معتبرترین مدلی که ما برای درک جهان داریم، مدل زمان و مکان و ماده و انرژی است (اینکه اینها رو چهار تا بگیریم یا سه تا یا دو تا یا یکی، تغییری در اصل ماجرا ایجاد نمی‌کنه).

لغت مدل رو عمداً به کار می‌برم. چون ما می‌دونیم که هر توضیحی صرفاً یک مدل هست و به اندازه‌ای که می‌تونه جهان اطراف ما را تحلیل و آینده‌ی ما رو پیش بینی کنه و قدرت تاثیرگذاری ما رو روی محیط افزایش میده، مورد احترام قرار می‌گیره.

اما بیا به هم به یک سناریو فکر کنیم:

در یک لحظه، هر کس که در جهان موبایل داره، اسکرین شات آخرین مکالمه‌ی تلگرامی یا پیامکی یا واتس اپی موبایل خودش رو بگیره و به صورت تصادفی برای یک نفر دیگه در دفتر تلفنش ارسال کنه.

یک ثانیه بعد، سرنوشت جهان عوض شده. حتی می‌تونیم بگیم جهان در این یک ثانیه، دچار تکینگی شده. تاریخ یه جورایی به قبل و بعد از این نقطه تقسیم خواهد شد.

رابطه‌های عاطفی در هم می‌شکنه یا ایجاد میشه. روابط سیاسی جابجا می‌شه. اقتصاد تغییر میکنه و دیگه هیچی مثل قبل نیست. نمی‌گم بهتر یا بدتر. می‌گم مثل قبل نیست.

چه اتفاقی افتاد؟ کل میزان جابجایی ماده و انرژی که از یک ثانیه قبل تا الان اتفاق افتاده چقدر بوده؟ قطعاً به نسبت روند عادی جهان، مقدار ناچیزی بوده.

اگر فرض کنیم همه متوقف شن و این کار رو انجام بدن، تقریباً از لحاظ فیزیکی میشه گفت ظاهر جهان تغییر خاصی نداشته. اما متحول شده.

اینجا هم با ارسال و دریافت پیام‌ها از طریق کابل‌های برق و امواج سر و کار داریم. اما حرف من اینه که با معیارهای سنجش در پارادایم رایج، این جابجایی خیلی زیاد نبوده (در مقایسه با جابجایی یک ناو هواپیمابر از غرب تا شرق جهان که جابجایی ماده و انرژی بیشتری ایجاد می‌کنه اما اثرش از این سناریوی فرضی من به مراتب کمتره).

ما فقط توزیع اطلاعات رو در جهان تغییر دادیم.

سناریوی من یک حالت خیلی شدید بود و به قول اهل دانشگاه، Strong Form محسوب می‌شد. اما شکل Weak Form و ضعیفش، چیزیه که همین الان در حال انجامه! استفاده‌ی دائمی ما از موبایل و وسایل ارتباطی و شبکه های اجتماعی، حجم گسترده‌ای از تحولات رو در دنیا داره ایجاد می‌کنه که اگرچه نتایجش رو می‌بینیم، اما مکانیزمش با مترهای رایج، به سادگی قابل اندازه گیری نیست.

همه صرفاٌ می‌دونیم و لمس می‌کنیم که تحولات حاصل از وضعیت فعلی، کوچک نیست. این مغز متصل جهانی، به شیوه‌ای متفاوت و پیچیده‌تر فکر می‌کنه.

در این مرحله، می‌توانیم تعدادی سوال کلی بپرسیم:

آیا با سناریوی پیشنهادی من، حجم اطلاعات موجود در کل جهان افزایش پیدا کرده یا ثابت مونده؟

آیا صرفاً اطلاعات از جایی به جای دیگه منتقل شده؟

آیا معیار و مقیاسی برای اندازه گیری این اطلاعات جابجا شده وجود داره یا قابل تصوره؟

آیا میشه به شیوه‌ی مشابهی، با گوش دادن به یک سخنرانی تلویزیونی یا رادیویی،‌ محاسبه کرد و شمرد که واقعاً چقدر اطلاعات عرضه و جابجا شده؟

آیا – در ارجاع به سرزمین موریانه‌ای مورد علاقه‌ی من – میشه اطلاعات ذخیره شده در ساختار اجتماعی موریانه‌ها رو اندازه گیری کرد و مثلاً‌ با اطلاعات ذخیره شده در ساختار اجتماعی شهر خودمون مقایسه کنیم و ببینیم که کدام، مطلع‌تر هستند؟

آیا من می‌تونم همزمان، به اعضای یک جامعه انسانی این حس رو بدم که اطلاعاتشون بیشتر از قبل شده و در عین حال، اطلاعات اون جامعه رو ازشون بگیرم و کاهش بدم؟

اصلاً اطلاعات رو میشه نابود کرد یا صرفاً میشه جابجا کرد؟

برای پیدا کردن پاسخ چنین بحث‌هایی (که البته اگر بدونیم کدوم مدل رو مورد استفاده قرار می‌دیم، پاسخ همه شون مشخص و شفاف و قابل بحث هست) لازمه که مدلی برای تعریف و سنجش اطلاعات داشته باشیم.

اون وقت می‌تونیم مثلاً‌ در مورد توزیع اطلاعات در میان سهامداران حقیقی و حقوقی بورس تهران و یا مثلاً‌ حجم کل اطلاعات مستقر شده در ساختار بورس به عنوان یک سیستم پیچیده در مقایسه با حجم اطلاعات چند سال قبلش (و احتمالاً‌ روند چند سال بعدش) اظهار نظر کنیم.

اینجا لازم هست که بحث پیام و محتوای پیام رو از هم تفکیک کنیم.

من ممکنه پیامی طولانی و حجیم برای تو ارسال کنم، اما Information Content یا محتوای اطلاعاتی اون کم باشه.

البته خود واژه‌ی پیام هم، به اندازه‌ی واژه‌ی اطلاعات، مبهم هست. در تعریف و نگاهی که من دارم، هر شیء رو می‌تونی یک پیام در نظر بگیری.

یعنی پراید سفید و قورباغه‌ی سبز و پست وبلاگ روزنوشته و پیامک موبایل، صرفاً چهار نوع پیام متفاوت محسوب می‌شن.

به اینجا که می‌رسیم، هر کس تعریف متفاوتی از محتوای پیام داره. مثلاً پوپر، به غیرمنتظره بودن اشاره می‌کنه و به شکلی دیگر (و البته مشابه) میگه: ارزش محتوای یک پیام به اندازه‌ی گزاره‌هایی هست که باهاش نقض می‌شه.

هما، به این مثال فکر کن:

فرض کن الان پشت در بسته‌ی یک اتاق نشسته‌ایم.

یک نفر میاد و می‌گه: داخل این اتاق هیچ چیزی نیست.

این پیام، قطعاً محتوا داره. یعنی می‌تونی بگی Information Content داشته.

حالا فرض کن قبلش من بهت گفته‌ام: داخل این اتاق یک گاو صندوق گذاشته‌ام. یک میز هم وسط اتاق هست. دسته چک من هم داخل اتاق هست و وقتی برویم داخل، بدهی‌هایم را به تو خواهم داد.

حالا همون آدم میاد و میگه: داخل این اتاق هیچ چیزی نیست.

الان این پیام، چند گزاره رو نقض کرد: فهمیدیم که گاوصندوق من اون تو نیست. فهمیدیم که میز در کار نیست. فهمیدیم که دسته چکی در کار نیست و فهمیدیم که وقتی داخل برویم، تو طلب‌هایت را دریافت نخواهی کرد.

با وجودی که پیام یکسان هست، محتوای اون، بر اساس سایر پیام‌هایی که در محیط هست و اینکه دریافت کننده‌ی پیام چه کسی هست، می‌تونه Information Content متفاوت داشته باشه.

این می‌تونه یه مدل برای سنجش و اندازه گیری اطلاعات باشه.

اما من مدل کلود شانون رو که پدر نظریه اطلاعات محسوب میشه، برای این بحث‌مون ترجیح می‌دم:

فرض کن ما الان یک سیستم داریم (ساده یا پیچیده مهم نیست).

این سیستم می‌تواند به صورت بالقوه، ده وضعیت (State) مختلف داشته باشه که اونها رو با S1 و S2 و S3 و …  نشون می‌دیم.

تمام این State‌ها رو اگر کنار هم قرار بدی و تمام حالات محتمل رو بدونی، می‌تونی بگی که State Space رو برای اون سیستم می‌شناسی.

همچینن فرض کن من می‌دونم که احتمال اینکه الان سیستم در هر حالت باشه چقدره.

یعنی علاوه بر S1 تا S10 ما احتمالات رو هم از P1 تا P10داریم.

حالا یه نفر میاد میگه: من می‌دونم که این سیستم، در اولین گام تغییر قراره به وضعیت S4 بره.

آیا خبر این فرد مهم هست؟ آیا اطلاعات ارزشمندی رو به ما داده؟

 فرض کن که p4 مثلاً ۹۹% باشه.

پس ما خودمون می‌تونیم حدس بزنیم که به احتمال زیاد، سیستم به وضعیت S4 میره.

اطلاعات اون آدم وقتی برای من ارزشمنده که المان سورپرایز در پیامش بیشتر باشه.

شنون، یه مدل پیشنهادی برای سنجش میزان عدم قطعیت داره که می‌تونه مفید باشه (لغت پیشنهاد خیلی مهمه):

نظریه اطلاعات و مدل کلود شانون برای سنجش محتوااون پایه‌ی لگاریتم خیلی مهم نیست.

مهم روح لگاریتم هست که وقتی احتمال کوچیک میشه، به ما عدد بزرگتری میده و نشون می‌ده که اون پیام، داره اطلاعات ارزشمندتری رو حمل می‌کنه.

من پایه‌ی دو رو برای لگاریتم ترجیح می‌دم چون به فضای دیجیتال نزدیک‌تره.

پس اگر یک نفر به من بگه که شماره آخر موبایل تو ۳ هست، به من ۳٫۳۲ بیت اطلاعات مفید داده (احتمال سه بودن، یک دهم هست).

اگر بگه شماره‌ی دوم موبایل تو مثلاً ۷ هست، باز هم به من ۳٫۳۲ بیت اطلاعات مفید داده (باز هم احتمال ۷ بودن، یک دهم هست)

اگر از اول مثل بچه‌ی آدم بیاد بگه دو رقم آخر تلفن تو ۷۳ هست، به من ۶٫۶۴ بیت اطلاعات مفید داده (چون احتمالش یک صدم هست).

اینجاست که مدل پوپر (لااقل برای من) دوست داشتنی نیست. چون:

اگر طرف آزار داشته باشه و اول بیاد ۷ رو بگه برای من ۹ گزینه رو حذف کرده. بعد بیاد ۳ رو بگه، دوباره ۹ گزینه رو حذف کرده. پس ۱۸ واحد اطلاعات داده.

اما اگر آدم سالمی باشه و بیاد از اول ۷۳ رو بگه، ۹۹ واحد اطلاعات رو حذف کرده.

به نظرم اگر هدف من کلاً دونستن دو رقم آخر تلفن تو باشه، دلیل نداره محاسبات، دو جواب مختلف بده (البته می‌تونی فرض کنی که خرد کردن و تحویل تدریجی اطلاعات، ارزش اطلاعات رو کم می‌کنه که الان بحث من نیست).

اما قشنگ‌ترین کار کلود شانون پیشنهاد انتروپی اطلاعاتی یک سیستم هست:

فرمول انتروپی شانون - کلود شانون و نظریه اطلاعاتیه جورایی امید ریاضی ترکیب محتوای اطلاعاتی یک سیستم رو حساب کرده.

به این مثال ساده فکر کن:

تو یه سکه داری که باهاش شیر یا خط بازی می‌کنی. احتمال اینکه سکه از رو بیفته یک دوم هست. احتمال اینکه از پشت هم بیفته یک دوم هست. و سیستم شیر یا خط کلاً دو وضعیت S1 و S2 بیشتر نداره که احتمال هر حالت هم ۰٫۵ هست:

استفاده از فرمول انتروپی شنون برای انداختن سکه و محاسبه انتروپی سیستم اطلاعاتی در حالت باینریچون پایه رو ۲ فرض کردم، میشه گفت: اطلاعات حاصل از انداختن یک سکه رو، در بهترین حالت و فشرده‌ترین حالت میشه در یک بیت ذخیره کرد.

ممکنه بگی!

خاک بر سرت محمدرضا! این همه ضرب و تقسیم! خوب این که از اول معلوم بود!

بذار برای اینکه کمتر فحش بخورم یه استفاده‌ی دیگه از کلود شانون بکنم:

یه کلاس کوچیک ده نفری رو در نظر بگیر که بچه‌ها به شکل U می‌شینن توش:

نظریه اطلاعات بر اساس مدل کلاود شنونالان من میام به تو دقیقاً می‌گم که چه کسی کجا نشسته (هیچ کدوم هم ترجیح خاصی ندارن و هر جایی ممکنه بشینن).

ارزش این پیام من چقدره؟ تعداد کل حالت‌ها !۱۰ (ده فاکتوریل) هست و احتمال هر کدوم برابر که اگر حساب کنی میشه:

محاسبه انتروپی شنون برای اطلاعاتاحتمالاً هنوز هم خیلی از من راضی نیستی.

چون می‌گی به جای این همه کار پیچیده، کافی بود که فکر کنی عدد !۱۰ در مبنای دو چند بیتی می‌شه.

اما یادت نره که الان همه‌ی احتمالات برابر هستند و به محض اینکه احتمالات برابر نباشن، دیگه چاره‌ای جز توسل به انتروپی شنون نداریم.

می‌تونی اگر وقت داشتی به این سوال فکر کنی: یه نفر میاد میگه: فهمیده‌ام که علی و مریم این هفته با هم دوست شده‌اند و حتماً در کلاس کنار هم می‌نشینند.

سوال من اینه که این خبر خاله زنکی، چند بیت می‌ارزه؟ (حساب کنی فکر کنم حدود ۲٫۳ بیت ارزش داره!)

حالا میشه بهتر فهمید که یکی از کاربردهای شبکه های اجتماعی به عنوان یک سیستم پیچیده چیه.

ما با هر بار لایک زدن یا نزدن یا فالو کردن یا نکردن، داریم اطلاعات “تولید” می‌کنیم و از سوی دیگه، انتروپی اطلاعاتی جامعه رو کاهش می‌دیم.

چیزی که ذی‌نفعان زیادی داره و خیلی‌ها حاضرن براش پول بدن و ظاهراً همین کار رو هم کرده‌اند. چون ما داریم مجانی از این سیستم‌ها استفاده می‌کنیم!

وقتی یک سیستم پیچیده رو شبیه سازی می‌کنیم، در هر لحظه، می‌تونیم از روی تمام سناریوهای احتمالی، برآورد کنیم که انتروپی اطلاعاتی سیستم چقدر تغییر می‌کنه.

همین مسئله رو در مورد تمام جهان هم میشه مطرح کرد که الان خارج از این بحث میشه.

پی نوشت یک: بحث Big Data یکی از دانش‌ها و روش‌هایی هست که ما برای درک بهتر سیستم‌های پیچیده به کار می‌گیریم.

اما آشنایی سطحی با Big Data در شرکتها و سازمان‌ها و کسب و کارها، صرفاً باعث شده که حجم بسیار زیادی از اطلاعات ذخیره و نگهداری بشه. در واقع هر چیزی که در یک سیستم، دیده‌ایم و توانسته‌ایم ثبت کنیم، ثبت کرده‌ایم.

بحث محتوای اطلاعاتی یا Information Content در کنار بحث Big Data می‌تونه کمک بزرگی برای تشخیص پاسخ این سوال کلیدی باشه که: چه اطلاعاتی را نباید ذخیره کنیم؟ و یا به عبارت دیگر، آیا هزینه ذخیره کردن یک مجموعه داده‌ی خاص، با توجه به فایده‌هاش توجیه پذیر هست یا نه.

پی نوشت دو: مقاله A mathematical theory of communication تقریباً نطفه‌ی تولد فرم کلاسیک نظریه اطلاعات محسوب می‌شه.

پی نوشت سه: یه سر زدم ویکی پدیا. دیدم یک مطلب خیلی خنده دار در مورد نظریه اطلاعات نوشته شده با یه زبانی که بعیده کسی راحت بفهمه (شرح نظریه اطلاعات در ویکی پدیا) نویسنده‌ی متعصب اون مطلب، انقدر نگران استفاده از کلمه‌ی عربی اطلاعات بوده و سعی کرده همه چی رو فارسی بکنه که بعیده یه فارسی زبان، دیگه بتونه بفهمه مطلب رو.

چقدر جالبه که راجع به نظریه‌ای کار کنی که تفاوتی بین سنگ و سگ نمی‌بینه (جز در حجم اطلاعاتی که در ساختارشون ذخیره شده) و انقدر باهاش بیگانه باشی که هنوز پای تو در تعصبات کور قومی و کلامی گیر باشه.

+135
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

“خان” تا “خام”: تاملاتی در سبک زندگی دیجیتال

پیش‌نوشت: این مطلب را برای عصر ایران نوشتم.  گفتم در اینجا هم آن را بازنشر کنم.

 

در گذشته‌های نه چندان دور، شاید فقط حدود هفت هزار سال پیش، رایج بود که هر کس و هر خانواده‌ای، کارهایش را خودش انجام می‌داد:
خودش برای خودش، سرپناهی می‌یافت یا می‌ساخت.
خودش برای خودش، غذا می‌یافت یا می‌پخت.
خودش برای خودش کشاورزی یا دامداری می‌کرد.
خودش برای خودش لباس و پوشش می‌یافت یا می‌بافت یا می‌ساخت.

اگر چه نمی‌توان نقطه‌ای مشخص و قطعی را در تاریخ جستجو کرد، اما به نظر می‌رسد به تعبیر “مک لوهان” با اختراع چرخ، مسیر تاریخ و تکامل جامعه انسانی، به سمت دیگری چرخیده است: حالا می‌شد مواد اولیه و محصولات را از جایی به جای دیگر منتقل کرد.

شاید نطفه‌ی آغاز مفهوم تجارت و حتی بازار هم چندان از چرخ دور نباشد. گاری‌هایی که محصولات یک روستا را به روستایی دیگر می‌بردند و در عوض، محصولات دیگری را می‌خریدند و بازمی‌گشتند. شاید بشود گفت رواج استفاده از چرخ، آغاز تخصصی شدن فعالیت‌ها بود؛ دوران شکل گیری فرهنگ و حاکمیت “خان”‌ها.

من “خان” را از مخفف این عبارت اقتباس کرده‌ام: خودت انجام نده!
قرار نیست هر کاری را خودت انجام بدهی.بعضی کارها را خودت انجام بده و برخی را خودت انجام نده.دامداری را تو انجام بده اما کشاورزی را دیگری برای تو انجام خواهد داد.

همان مثال کلاسیک اقتصاددان‌ها: تو مشغول تولید گوشت باش، سیب زمینی را دیگری تولید می‌کند.

تاریخ انسان چند هزار سال به سمت تخصصی شدن حرکت کرد.شغل‌ها ایجاد شدند؛یکی کارگر شد و دیگری آهنگر، یکی چاپچی و دیگری پستچی، یکی رویگر شد و دیگری روایت‌گر.

هر کس شغلی پیدا کرد و به آن مشغول شد و هر کس می‌دانست که هر کاری را، کسی هست که بهتر از همه انجام می‌دهد و آن را به عنوان “شغل” انتخاب کرده است و اساساً لغت شغل، نشان می‌داد که او بیش از هر چیز، به آن کار “مشغول” است.

تخصصی شدن مشاغل و فعالیت‌ها، روندی عموماً فزاینده داشته و اوج روند تخصصی شدن را طی دهه‌های اخیر شاهد بوده‌ایم.

در قرن گذشته، “هنری فایول” که او را از بنیان‌گذاران مدیریت جدید می‌نامند، از تخصصی شدن فعالیت‌ها دفاع کرد و چارلی چاپلین در “عصر جدید”، به ما کارگری را نشان داد که بخش عمده‌ی زندگیش، به یک کار خاص، یعنی سفت کردن یک پیچ، می‌گذرد.

اما به نظر می‌رسد که روند دیگری در حال شکل گیری است؛ روندی که آرام و بی‌صدا،‌ در حال فتح زندگی انسان‌هاست.

فرهنگ خان‌ها یا “خودت انجام نده‌”ها، به تدریج جای خود را به فرهنگ خام‌ها یا “خودم انجام می‌دهم”ها، داده است.

مهمانی است.می‌خواهیم این لحظه‌ها را ثبت کنیم. عکاس لازم است؟ نه! خودم انجام می‌دهم. موبایل جدیدی خریده‌ام که اتفاقاً دوربین آن، عالی کار می‌کند.
جلسه است. دبیری بیاوریم که همه چیز را ثبت و ضبط کند؟ نه! خودمان انجام می‌دهیم. دستگاه ضبط هست و می‌شود همه چیز را ضبط کرد.

مردم در بین خطوط رانندگی نمی‌کنند. چه می‌توان کرد؟ کار عجیبی لازم نیست. خودم انجام می‌دهم. امشب در فلان شبکه اجتماعی، برایش هشتگ می‌سازم.

آن شرکت، محصولی بی کیفیت عرضه کرده؛مسئول پیگیری چه کسی است؟ واحد امور مشتریان یا نهادهای حقوقی؟ هیچکدام! خودم انجام می‌دهم. به دوستم که یک حساب کاربری پرطرفدار دارد،‌ می‌گویم آبرویشان را ببرد!

آن شرکت بزرگ نرم افزاری، کارمند می‌خواهد. به آنجا می‌روی؟ مگر دیوانه‌ام. همان کار را خودم انجام می‌دهم. کارآفرین می‌شوم. “استارت آپ” دار می‌شوم. هم عنوان قشنگی است و هم، رئیس بالای سرم نخواهد بود.

کتابت را می‌خواهی با همکاری کدام ناشر منتشر کنی؟ نمی‌دانم. ممکن است به راحتی با چاپ آن موافقت نشود. خودم این کار را انجام می‌دهم. از طریق شبکه های مجازی آن را پخش و توزیع می‌کنم.

اتفاقی در محله‌ی شما افتاده. فکر نمی‌کنی بهتر است به یکی از رسانه های خبری اطلاع دهی تا در موردش گزارشی منتشر کنند؟
گزارش؟ خودم انجام می‌دهم. الان در موردش یک چیزی می‌نویسم. با عکس. با هشتگ. روی کانال تلگرام هم پخش می‌کنم. قبل از اینکه رسانه‌های عمومی حتی به گوش‌شان برسد، صدها هزار بار دست به دست شده.

آیا فلان خبر که منتشر شده صحت دارد؟ نمی‌دانم. بگذار خودم تحقیقی انجام می‌دهم و می‌گویم (از کجا؟ معلوم نیست. به قول اخوان ثالث: هر جا که پیش آید!).

این‌ها، نشانه‌هایی از شروع یک دوران جدید است: دوران خام‌ها (خام = خودم انجام می‌دهم).

دوران کسانی که خیلی از کارها را “خودشان انجام می‌دهند”. اما الزاماً نه به بهترین کیفیت. نه به شکل درست. اما قطعاً‌ به شکلی ساده‌تر، سریع‌تر و ارزان‌تر.

تکنولوژی دیجیتال، تنها عامل شکل‌گیری این دوران جدید نیست. اما حتی اگر نگوییم مهم‌ترین عامل است، باید بپذیریم که یکی از مهم‌ترین عامل‌هاست.
ظهور چنین پدیده‌ای، عظیم‌تر و عمیق‌تر از آن است که بتوان به آن برچسب “خوب” یا “بد” چسباند اما نمی‌توان از آن غافل شد: اقتصاد خام‌ها، جامعه شناسی خام‌ها، روانشناسی خام‌ها، سیاست‌ ورزی برای خام‌ها، رسانه سازی برای خام‌ها، بازی‌های خام‌ها، خدمت‌ها و خیانت‌های خام‌ها و… پدیده‌ای جدید است که ظاهراً در میان اندیشه‌های کهنه‌ی اقتصاددان‌ها و جامعه شناسان و روانشناسان و سیاست‌ورزان و رسانه دارها و بازی‌ساز‌ها، هنوز آن‌قدر که باید جدی گرفته نشده است.

ظهور فرصت‌های ارزشمند فراتر از تصور در ظهور “خام”‌ها و بروز تهدیدهای فراوان آن، چیزی نیست که به سادگی از چشم‌هایمان دور بماند.

حاصل این روند جدید چه خواهد شد؟

قطعاً‌ چنان بحثی فراتر از چنین جایی است. اما دو نکته را نمی‌توان از نظر دور داشت:

نکته اول اینکه می‌توانیم مراقب باشیم که ظهور ابزارهای نوین، در عین اینکه فرصت‌های جدید می‌آفریند و به قدرت ما می‌افزاید، ما را سطحی نکند.
می‌توانیم هنوز هم، به جای اینکه با دوربین موبایل خود، هزار عکس در هفته بیندازیم و هیچ‌کدام را بعداً نبینیم، با خودمان قرار بگذاریم که هفته‌ای مثلاً سه عکس بیشتر نیندازیم.در این حالت معجزه‌‌ای بزرگ روی می‌دهد.

ما بر خلاف عکاس قدیمی که در عموم وقت‌ها، نمی‌توانست دوربین خود را به همراه داشته باشد، دوربین‌مان را در جیب‌مان داریم و از این جهت، تکنولوژی در خدمت ما بوده است.

از سوی دیگر، لذت جستجوی یک قاب ارزشمند را، ساعت‌ها انتظار برای پیدا کردن یک سوژه را، منتظر ماندن برای یک اتفاق ارزشمند قابل ثبت را، همچنان مانند همان عکاس قدیمی تجربه می‌کنیم.

می‌توانیم صحنه‌ای زیبا ببینیم و به خاطر تمام شدن سهمیه‌ی عکس هفتگی، آن را ثبت نکنیم تا درد شیرین عکاس حرفه‌ای را که دوربین و منظره را داشت، اما حلقه‌ی فیلم در دوربینش به آخر رسیده بود،‌ بچشیم.
لذتها و تجربه‌هایی عمیق و ارزشمند که بسیاری از ما، فرصت و امکان تجربه‌ی آن را خودمان از خودمان سلب کرده‌ایم.

نکته‌ی دوم اینکه بپذیریم در دوران خام‌ها، آنچه وجود دارد مجموعه‌ای پیچیده از افراد هستند که با هم در تعاملند و نه تعداد محدودی سازمان انسانی.

سازمان‌های مردم نهاد یا “سمن‌”ها، دولت‌ها، کشورها، قوم‌ها و قبیله‌ها، سازمان‌های سنتی انسانی‌ هستند که امروز متعلق به ماقبل “این تاریخ” هستند و در مدتی نه چندان دور، متعلق به “ما قبل تاریخ”!

رشد، موفقیت، آرامش، رفاه، امنیت، اخلاق و قانون، باید تعاریف و الگوهای خود را به روز کنند که اگر جز این باشد، جایگاه خود را در عصر جدید از دست خواهند داد.

حداقل چیزی که نویسنده‌ی این مطلب، به عنوان هویت عصر جدید می‌فهمد این است که: دوران جدید را با “فرهنگ سازی” می‌توان مدیریت کرد و نه “قانون بازی”. این واقعیتی است که برای درک آن، به دانش یا تخصص یا درک عمیق از فلسفه تکنولوژی دیجیتال، نیازی نیست.

+192
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

خودرو بدون راننده گوگل: راننده هایی که آدم نیستند!

یک ماه گذشته، یکی از زیباترین خبرهایی که شنیده‌ام و دوست داشته‌ام، مکاتبات گوگل و دولت فدرال آمریکا در مورد خودروهای Autodrive است.

خودروهایی که بدون هدایت انسان، مسیر خود را طی می‌کنند.

خودرو بدون راننده گوگل، تا کنون ۵۰۰ هزار کیلومتر در اتوبان‌ها و نواحی شهری آمریکا رانندگی کرده، بدون اینکه حتی یک مورد تصادف داشته باشد و این سابقه، برای اینکه صاحبان تکنولوژی ادعا کنند که سیستم های هوشمند آنها، در زمینه‌ی رانندگی، مستعدتر از انسان است، کافی و پذیرفتنی است.

اما مجوز رسمی قانونی برای اینکه این خودروها به صورت انبوه در خیابان‌ها در حال حرکت باشند، طبیعتاً‌ باید توسط مراجع قانونی صادر شود.

گوگل طی ماه‌های گذشته، مکاتبات متعدد خود را با مراجع قانونی انجام داد و یکی از سوالات کلیدی گوگل، این بود که آیا اساساً قانون گذار، در هنگام قانون گذاری، بر انسان بودن راننده تاکیدی داشته است؟

Google driverless cars خودرو بدون راننده گوگل

طبیعی است که می‌توان با طی کردن مجدد فرایند قانون گذاری، مجوز تردد انبوه خودرو بدون راننده گوگل (و سایر شرکتها مانند تسلا) را صادر کرد.

اما این فرایند، پیچیده و زمان‌بر است و شرکت‌ها و قانون‌گذار، هر دو ترجیح می‌دهند از تمام ظرفیت‌های موجود استفاده کنند تا با صرف کمترین زمان و منابع، این اتفاق بیفتد.

به همین دلیل، دولت فدرال هم تاکید کرد که Driver که در قانون آمده، به معنای Human Driver نیست و قانون گذار هر نوع “راننده” را مستقل از جنسیت آن (زن / مرد / سیستم هوش مصنوعی) راننده در نظر می‌گیرد.

گوگل هم به صورت هوشمندانه، اخیراً‌ به جای خودروی Driverless بیشتر از کلمه‌ی Autodrive استفاده می‌کند.

احتمالاً سالهای بعد، این نقطه از تاریخ و این جمله، به عنوان یکی از نقاط عطف بزرگ در تاریخ توسعه‌ی تکنولوژی ثبت خواهد شد.

اگر چه گوگل، هنوز راه درازی در پیش دارد.

حالا باید با نهادهای قانون گذار در حوزه‌ی استاندارد و ایمنی صحبت کند و ببیند منظور از “پدال پایی برای ترمز” چه بوده و آیا منظور از “پا”، همان عضو دراز دوگانه‌ای است که عموم انسانها به آن مجهز هستند، یا منظور دیگری وجود داشته است؟ 😉

پی نوشت: مواجهه‌ی قانون، اخلاق و تکنولوژی، مواجهه‌ای بسیار جالب و آموختنی است و نگاه کردن به آن، می‌تواند بسیار آموزنده و الهام بخش باشد.

قانون و اخلاق، در همیشه‌ی تاریخ، مانند آب، در هر حفره‌ی قابل نفوذی،‌ نفوذ کرده‌اند و حکم خود را در مورد جزئی‌ترین رفتارها صادر کرده‌اند.

اما تکنولوژی، زمین بلندی است که “افتادگی نیاموخته است” و از قدیم گفته‌اند که “هرگز نخورد آب زمینی که بلند است!”.

قبلاً هم مثال زدم که اخلاق و قانون، در مورد ثبت چند پروفایل با مشخصات مختلف یا مشخصات غیرواقعی، هیچ نظری نداده‌اند و تنها اگر این کار به خسارات جدی منتهی شود، “ممکن است” در آن ورود کنند.

همچنین اخلاق و قانون، در مورد اینکه آیا یک شرکت مخابراتی می‌تواند به موبایل من پیامک تبلیغاتی بفرستد، نظری صریح و جدی نداده‌اند.

ممکن است بگویند: اختیار با شماست. می‌توانید با ورود یک کد، این تبلیغات را متوقف کنید.

اما سوال من این است که آیا اول باید تبلیغات بیاید و من بعداً آن را متوقف کنم؟ یا اول تبلیغات نیاید و بعداً من آن را فعال کنم؟ ما مشابه این بحث‌ها را در گذشته داشته‌ایم و امروز هم، حق داریم بپرسیم که با کدام پا باید وارد دنیای تبلیغات شد؟

البته پاسخ این سوال، میلیاردها تومان در ماه، هزینه دارد. چون تبلیغات فعال، با احتمال کمی غیرفعال می‌شود و تبلیغات غیرفعال، با احتمال کمی فعال خواهد شد. به همین دلیل، سکوت عجیبی در موردش وجود دارد.

سوال دیگر من این است که اگر کسی بدون اینکه شماره تلفن من را از خودم گرفته باشد، برایم پیامکی تبلیغاتی ارسال می‌کند، آیا مرتکب جرم تجاوز به فضای شخصی من شده است یا خیر؟

می‌توان در مورد این سوالات سکوت کرد.

می‌توان گفت: وارد شدن به فضای تکنولوژی، ملزومات خود را دارد و کسی که مثلاً تلگرام نصب کرده، دریافت آگهی ناخواسته را هم تلویحاً پذیرفته است.

اما فراموش نکنیم که این حکم را در خیلی از حوزه‌های دیگر هم می‌توان داد.

خلاصه‌ی حرفم این است که مواجهه با تکنولوژی، هوشمندی زیادی می‌خواهد.

اگر قانون، یا اخلاق، در این حوزه‌ها بیش از حد ورود کنند، از اعتبار خود خواهند کاست.

اگر هم ورود نکنند و کنار بنشینند یا ورود حداقلی داشته باشند، به تدریج در ذهن مردم رنگ خواهند باخت.

چون اگر زمانی از ۱۰۰ سوال روزمره‌ی من، به ۸۰ مورد پاسخ می‌دادند، امروز ۵۰۰ سوال جدید به آن ۱۰۰ سوال افزوده شده که شاید در ۴۰۰ مورد از آنها سکوت شده است.

و این یعنی Share of Mind یا سهم از ذهن در مورد قانون و اخلاق، کاهش می‌یابد.

به نظرم، بحث در این مورد فراتر از سواد امثال ماست.

ما به عنوان مردمی که دانش و تخصص حقوقی و اخلاقی نداریم و به بزرگان خود اقتدا می‌کنیم، سوال می‌کنیم و منتظر می‌مانیم تا متخصصان، پاسخ دهند.

البته نه به ما.بلکه به روند تاریخی توسعه تکنولوژی.

پاسخ آنها را قرن‌ها بعد، یا در زندگی روزمره خواهند دید و یا در کتابهای تاریخ، خواهند خواند.

منابع مطالعه‌ی تکمیلی:

متن خبر در گاردین

متن خبر در Business Insider

متن خبر در واشنگتن پست (+ فیلم یک دقیقه‌ای کوتاه)

+147
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

تکنولوژی به کجا می‌رود؟

دوست خوبم رضا. در زیر نوشته‌ی قبلی، مطلبی نوشت که فکر می‌کنم ارزش دارد به شکل جداگانه مورد بحث قرار بگیرد:

محمدرضا.
در مورد اینده آموزش و دانش شکی در مورد حرف های شما نیست .اما در مورد مهارت و تجربه جای سوال هست.
مثلا در حوزه های کار فنی داشتن علم تنها کافی نیست بلکه تجربه حرف اول را می زند تا جایی که حتی سازمان های بزرگ فضایی هم بی نیاز از تکنیسین ها ی کارآزموده نیستند. و این مهارت و استادی در هیچ دوره ای منقرض نخواهد شد .تنها مسئله این است که چگونه این تجربه به نسل بعد منتقل بشود با توجه به سرعت تحولات و پیچیده شدن تکنولوژی ها که فرصت استادی و کسب تجربه را نمی دهند. آیا همین نقطه ضعفی برای تکنولوژی نخواهد شد؟

من هم پاسخی بسیار مختصر و کوتاه نوشتم تا شاید فرصتی باشد و بیشتر در این زمینه بنویسم:

رضا جان.

فرمایش شما کاملاً متین و درست است. تکنیسین‌ها نقش مهمی در دنیای امروز دارند.
البته نمی‌دانم که استفاده از لغت “هیچ” در جمله‌ی
“مهارت و استادی در هیچ دوره‌ای منقرض نخواهد شد” تا چه حد درست است.
خود نژاد انسان، تاریخ مصرف دارد و قرار نیست تا ابد مهمان این اکوسیستم باشد. چطور ممکن است بخشی از ما باشد که “در هیچ دوره‌ای” منقرض نشود و چنین، جاودانه باشد؟

به نظرم واژه‌های تکنیسین، مهارت و استادی، سه واژه‌ای هستند که نیاز به تعریف دقیق‌تر دارند و از سوی دیگر، چنین بحث‌هایی به مقدمات بیشتری نیاز دارند که فراتر از بحثی فرعی در زیر یک نوشته است.

اما توجه شما را به نکته‌ی کوچکی جلب می‌کنم.
آیا دقت کرده‌اید که تکنولوژی (به معنای نوین آن و نه معنای عمومی آن که شامل اختراع اهرم هم می‌شود) کمک کرده است که کدام بخش‌های بدن خود را برونسپاری کنیم؟
ما قسمتی از مغز را که کار حافظه را می‌کرد، برونسپاری کرده‌ایم.
قسمت‌هایی از مغز را که تحلیل صدا انجام می‌دادند برونسپاری کرده‌ایم (کافی ست IRIS و SIRI را ببینید و با Voice Search گوگل کار کنید).
قسمت‌های Semantic مغز را هم برونسپاری کرده‌ایم.
امروز، گوگل با تکنیک‌های Latent Semantic بهتر از من و شما متن‌ها را می‌خواند و طبقه بندی می‌کند
(دقت کنید که در مورد درک کردن صحبت نمی‌کنم. در مورد طبقه بندی صحبت می‌کنم که یکی از پله‌های ساده و اولیه‌ی درک کردن است)
به عبارتی، اگر من به شما ۱۰۰ سایت بدهم و بخواهم بر اساس ارزش محتوای آنها در حوزه‌ی مذاکره، آنها را مرتب کنید و گوگل هم این کار را انجام بدهد، با نهایت احترامی که برای “مغز شما” قائلم، معتقدم مغز گوگل طبقه‌بندی بهتری انجام می‌دهد.
در حوزه‌ی درک و NLP (نه به معنای Neurolinguistics بلکه به معنای Natural Language Processing) هم پیشرفتها بسیار عالی است و شاید در فرصتی دیگر در موردش حرف بزنیم.
Expert System ها و سیستم‌های خبره هم بسیار عالی کار می‌کنند. امروز قسمت عمده‌ای از قیمت‌گذاری و سفارش گذاری خرید و فروش در بازارهای ارز و بورس، توسط سیستم‌های خبره انجام می‌شود.
جالب اینجاست که این سیستمها، “نه با قواعدی که ما به آنها می‌آموزیم” بلکه با “قواعدی که خود کشف می‌کنند و ما قادر به درک آن نیستیم” معامله می‌کنند و سبدهای سهام را مدیریت می‌کنند. چون حافظه‌ی آنها بهتر از ماست و چون خطاهای احساسی ندارند و خطاهای Cognitive خود را هم به مرور زمان حذف می‌کنند، بهتر از مغز ما عمل می‌کنند.
طی همین سالها با پیشرفتهای حوزه‌ی Bigdata و همینطور Data Mining و Symptom Analysis تشخیص‌های دستگاه‌های پزشکی، در بسیاری از حوزه‌ها، Reliable تر و قابل اتکاتر از تشخیص‌های پزشکان است و این روند به سرعتی شگفت‌انگیز ادامه دارد.
به هر حال، می‌خواهم بگویم که “مهارت و استادی” را اگر به عنوان “هنر یک روبوت پیشرفته با درجات آزادی نسبتاً بالا و طراحی مقاوم و Robust با یک سیستم کنترل Adaptive و خودترمیم‌گر” که عامه‌ی مردم به آن “انسان” می‌گویند، در نظر بگیرید، به نظر می‌رسد که هنوز برای تولید چنین روبوتی تلاش چندانی نشده. ضمن اینکه بخش زیادی از این انجام نشدن هم، ناشی از ضعف تکنولوژی نیست. ناشی از بی نیازی به این روبوت است. چون سیستم زایش در رختخواب، ارزان‌تر از تولید آزمایشگاهی این روبوت است و ظرفیت تولید هم، بیشتر در تقاضا است در حدی که حجم زیادی،‌ وسایل پیش‌گیری فروخته می‌شود!
اتفاقاً قسمتی از ما انسانها که در حال برونسپاری است،‌بیشتر قسمت‌های تحلیلی و Cognitive است.
بنابراین “خبرگی” و Expert بودن، به تدریج از انسان بودن جدا شده و در حال جدا شدن بیشتر است.
اما مهارت فیزیکی،‌ همچنان در دست انسان است.
امروز وقتی ماشین شما خراب می‌شود، یک مغز بزرگ و عظیم به نام ECU خطای آن را پیدا می‌کند و از طریق یک دستگاه Diagnose که به آن دیاگ می‌گویند، ایراد را اطلاع رسانی می‌کند و به یک کارگر تعمیرکار (که ویژگی‌اش همان چیزهایی است که گفتم) اطلاع می‌دهد که کدام قطعه را عوض کند.
ما کارگر آن کامپیوتر هستیم و دستیار او. نه اینکه او دستیار ما باشد.
در اینجا بحث تخصصی‌تر می‌شود. معمولاً کسانی که تکنولوژی را نمی‌شناسند از این حرف های سنتی قرن نوزدهمی می‌زنند که به هر حال، آن را هم ما ساخته‌ایم و …
اما فکر می‌کنم کمی مطالعه در مورد تفاوت Calculated Intelligence و Distributed Intelligence نشان می‌دهد که نوعی از هوشمندی که امروز در دنیای تکنولوژی در حال استفاده و رو به توسعه است، با آن هوشمندی مکانیکی که قدیم Deep Blue روبروی کاسپاروف می‌ایستاد و فقط به دلیل قدرت محاسبه و تصور تعداد حرکات بیشتر از او می‌برد، تفاوت ماهوی دارد.
امیدوارم روزی روزگاری، فرصتی شود که بیشتر در مورد این بحث‌ها بنویسم.
اما ما انسانها در این حوزه، چنان به پیش قضاوت آلوده‌ایم که به سادگی نمی‌توانیم از مرز دیوارهای شیشه‌ای که قبلاً در دورمان بوده و امروز برداشته شده است، عبور کنیم.

پی نوشت: من دنیای امروزه‌ی تکنولوژی را بی ضعف نمی‌بینم. اما ضعف و محدودیت‌هایش به نظرم از جنس دیگری است. مثلاً اینکه به اندازه‌ی انسان Efficient نیست و گرمای بیشتری تولید می‌کند و این مسئله، اگر حل نشود، مسیر توسعه‌اش را برای مدتی، کند یا محدود یا حتی متوقف خواهد کرد.

+184
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

درباره فراموش کردن و ویژگی‌های دیگر حافظه بیرونی

پیش نوشت صفر: این مطلب، هنوز ساختار کامل و درست ندارد. فقط اینجا آن را نوشتم تا با توجه به نظرات و بحث‌های دوستان، به تدریج آن را تکمیل کنم. لطفاً آن را چیزی بیشتر از یک چرکنویس در نظر نگیرید.

پیش نوشت یک: قبلاً مطلبی نوشتم تحت عنوان دنیای دیجیتال و شکل گیری حافظه بیرونی و بعداً آن بحث را در مطلبی تحت عنوان شکل گیری حافظه بیرونی و درد جاودانگی ادامه دادم. در اینجا می‌خواهم همان بحث را در قالب چند سوال ادامه بدهم.

پاسخ‌هایی که برای آنها می‌نویسم، صرفاً پاسخ‌های پیشنهادی است و طبیعتاً ممکن است تحلیل‌ها و قضاوت‌های دیگری هم وجود داشته باشند که در این مقطع زمانی، هنوز به درستی نمی‌توانیم هیچ یک از این تحلیلها را، اعتبارسنجی کنیم.

سوال اول: آیا فراموش کردن، یک ضعف است؟ یا آن را می‌توان یک توانمندی در نظر گرفت؟

درباره هنر فراموش کردن

در اینجا طبیعتاً باید بین دو نوع فراموشی کاملاً متفاوت، تمایز قائل شویم. یکی فراموشی غیرطبیعی و Dysfunctional به شکل بیماری که در بیماری‌هایی نظیر آلزایمر آن را مشاهده می‌کنیم و طبیعتاً به دلیل غیرطبیعی بودن، برایمان آزاردهنده نیز هستند.

دیگری فراموشی طبیعی که در طول زندگی روزمره در مغز ما روی میدهد. افراد مختلفی مدل‌های مختلفی برای این به خاطر سپردن‌ها و فراموش کردن‌ها ارائه کرده‌اند که شاید مدل اتکینسون و شیفرین، شناخته شده‌ترین آنها باشد. اما نباید فراموش کنیم که مغز دقیقاً‌ دو یا سه یا چهار نوع حافظه ندارد. بلکه قادر به مدیریت یک طیف پیوسته از توانمندی به خاطر سپردن و ایجاد ارتباط بین اطلاعات جدید و دانسته‌های قبلی و نیز فراموش کردن آنها است که ما برای ساده‌تر کردن صورت مسئله، انواع تقسیم‌بندی‌ها و طبقه‌بندی‌ها را به کار می‌بریم.

شکل اول فراموش کردن (که البته خیلی از ما آن را فراموش کردن نمی‌نامیم) فراموش کردن در لحظه است. به معنای حذف اطلاعاتی که همان لحظه از طریق سیستم‌های سنسوری بدن (بینایی، شنوایی و …) دریافت شده است. شاید بتوان آن را Ignore کردن و صرف نظر کردن هم نامید. اما به نظرم به خاطر جنس آن، طبقه بندی به عنوان یکی از شیوه‌های فراموش کردن می‌تواند مفید و اثربخش باشد.

فرض کنید من خودرویی را که وارد خیابان می‌شود می‌بینم. گاهی پلاک آن را هم می‌خوانم. شاید این کار صرفاً برای گذران وقت باشد و شاید به این دلیل که به دنبال یک پلاک مشخص می‌گردم. ذهن بلافاصله آن را کنار می‌گذارد و اجازه نمی‌دهد مغز درگیر ذخیره‌سازی و پردازش بیشتر این اطلاعات شود.

شکل دوم فراموش کردن، فراموش کردن در کوتاه مدت و میان مدت و پس از به پایان رسیدن کاربرد اطلاعات است (Post-Usage Forgetting). فرض کنید در حال مرتب کردن کتابخانه خود هستید و کتاب‌هایی را که در خانه پراکنده هستند، جمع و طبقه بندی می‌کنید. طبیعتاً با دیدن فضای خالی کتابخانه، ارتفاع و عرض و عمق آن را به خاطر می‌سپارید تا ببینید کدام‌ کتابها را می‌توان در آنجا جا داد. احتمالاً مدت کوتاهی بعد،این اطلاعات فراموش می‌شوند. چون دیگر برای شما مفید نخواهند بود و مغز، دلیلی نمی‌بیند که خودش را به آنها مشغول کند.

شکل سوم فراموش کردن، فراموش کردن در بلندمدت و به دلیل ضعف تدریجی حافظه است. در اینجا می‌توان بسیار بحث کرد که آیا این اطلاعات همچنان در مغز هستند و قابل بازیابی‌اند یا اینکه واقعاً‌ از بین می‌روند و بحث‌هایی از این دست که هر سمت آنها ذی‌نفعان خودش را دارد.

شکل‌های دیگری از فراموش کردن هم وجود دارد که Suppression و سرکوب خاطرات یکی از انواع آن است. اینکه مغز، برخی از خاطرات تلخ خود را چنان سرکوب می‌کند (و به قول برخی از مکاتب روانشناسی به ناخودآگاه می‌راند) که دیگر به سادگی و در شرایط متعارف آنها را به خاطر نمی‌آورد.

این نوع تقسیم‌بندی‌ها را می‌توان به انواع و اقسام شکل‌ها انجام داد. اما به نظرم، برای پاسخ به سوال فعلی، همین تقسیم‌بندی غیرعلمی و ساده و سطحی هم، می‌تواند کافی باشد.

به نظر می‌رسد که فراموش کردن، یک توانمندی است. قابلیتی ارزشمند که اگر از آن بهره‌مند نبودیم، با حجم بسیار زیاد اطلاعاتی که دائماً از محیط به سوی ما در جریان است، سردرگم و دیوانه می‌شدیم. اگر چه، به صورت سنتی، مردم، به خاطر آوردن را یک توانمندی و مهارت ارزشمند می‌دانند و حتی می‌کوشند تکنیک‌ها و شیوه‌های آن را بیاموزند و به ندرت، فراموش کردن را از لحاظ ارزش و اهمیت، هم سطح آن قرار می‌دهند.

البته:

فراموش کردن و حذف اطلاعات، به خودی خود یک توانمندی نیست. چنانکه اگر یک نفر به دفتر کار شما یا خانه‌‌ی شما بیاید و همه‌ی کاغذ‌های خانه را دور بریزد، به فراموش کردن مستندان بی‌خاصیت کمک نکرده و حتی احتمالاً به شما لطمه‌هایی خواهد زد که تا ابد، نتوانید آنها را فراموش کنید.

توانمندی اصلی، تشخیص این مسئله است که چه اطلاعاتی فراموش شوند و چه اطلاعاتی در حافظه باقی بمانند. هنر بزرگ مغز ما، این است که در طول مسیر چند صد هزار ساله‌ی زندگی انسان بر روی زمین، به تدریج آموخته‌ است که چه چیزهایی را فراموش کند و چه چیزهایی را به خاطر بسپارد.

سوال دوم: آیا می‌توانیم فرض کنیم که “فراموش کردن” یک مهارت است؟

اگر فراموش کردن را به معنای دقیق علمی آن در نظر نگیریم و آن را از جنس استعاره در نظر بگیریم، به نظرم فراموش کردن به معنای استعاری آن، می‌تواند یک مهارت باشد.

فرض کنید من در یک مهمانی هستم و می‌بینم که دیگران، در حال حرف زدن از اسرار زندگی خصوصی یکی از آشنایان هستند. اینجا می‌توانم چیزی از جنس فراموش کردن نوع اول را به کار بگیرم. مشغول کار خودم بشوم و از این اطلاعات جدیدی که به من تحویل داده می‌شود، صرف نظر کنم.

یا اینکه در یک شبکه اجتماعی، انبوهی از پیام‌ها و پیامک‌ها و اطلاعات را می‌بینم و به سرعت، تصمیم بگیرم که کدامیک از آنها، متعلق به من و مناسب من نیست.

چنین کارهایی ساده نیست. اما شدنی است. نیاز به تکرار و تمرین دارد و به همین علت، من آنها را مهارت می‌نامم.

هر بار که چیزی را تا آخر شنیدم و بعداً گفتم که ای کاش آن حرف‌ها را از اول نشنیده بودم و هر وقت که مطلبی را تا آخر خواندم و بعد گفتم که کاش، وقتم را برای خواندنش نگذاشته بودم، می‌فهمم که در به کار گیری این مهارت، شکست خورده ام و نیازمند تلاش و تمرین بیشتری هستم.

فراموش کردن نوع دوم، هم یک مهارت ارزشمند است.

شاید شما هم کسانی را دیده باشید که شغل خود را تغییر می‌دهند، اما در محل کار جدید تا ماه‌ها و سال‌ها، هنوز از خاطرات و تجربیات شغل قبل می‌گویند و دائماً اینجا را با آنجا مقایسه می‌کنند. شاید استفاده‌ی موردی از تجربیات گذشته مفید باشد، اما ماندن در گذشته، بیماری کسانی است که از هنر فراموش کردن، بهره‌مند نیستند.

دوستی دارم که هنوز در مسائل ساده، مانند خوردن سالاد، از تفاوت ما شریفی‌ها و بقیه‌ی آدمها می‌گوید. او هنوز، نتوانسته دانشگاه خود را فراموش کند. کافی است یک بار به دانشگاهش سر بزند تا ببیند که ساختمانی که در‌آن درس خوانده تخریب شده و بنای دیگری به جایش ساخته‌اند و دربی که از آن وارد می‌شده، امروز دیوار بلندی است و دیواری که از روی آن، به داخل دانشگاه می‌پرید، الان به در تبدیل شده است. اما او هنوز، نمی‌تواند بخشی از اطلاعات گذشته خود را که کارکرد خود را از دست داده اند، به دست فراموشی بسپارد.

مصداق‌های فراموش کردن نوع دوم، در محیط بیرونی ما هم قابل تصور است.

معلمی داشتیم که به ما متودولوژی ۵S یاد می‌داد و همیشه با خنده و البته کاملاً‌ جدی می‌گفت: اگر در جابه‌جایی از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر، جعبه‌ای را دیدید که از جابجایی قبلی باز نشده است، آن را بدون باز کردن دور بریزید. چیزی که تا امروز متوجه نبودنش نشده‌اید، احتمالاً بعد از این هم، متوجه نبودنش نخواهید شد!

اما تمرین این مهارت هم، مثل هر مهارت دیگری جرات و شجاعت می‌خواهد. چه بسیار کسانی که روی هارددیسک و فلش‌مموری‌ها و سی دی‌های خود، فایل‌هایی را جابجا می‌کنند که هیچ چیز از آنها به خاطر ندارند. اما باز هم جرات ندارند آنها را دور بریزند و همیشه به این بهانه که شاید روزی لازم شد آنها را حفظ و نگهداری می‌کنند.

درست است که این اطلاعات جایی نمی‌گیرند، اما آیا هر چیزی که جایی نمی‌گیرد را باید نگه داشت؟ ما انباردار زندگی‌مان نیستیم که همه چیز را بر اساس مقدار جایی که می‌گیرد، بسنجیم. ما مدیر زندگی‌مان هستیم و باید مراقب باشیم بخش‌هایی از زندگی را که ضرورتی ندارند – حتی اگر جای چندانی نمی‌گیرند – به دور بریزیم. در غیر این صورت بعد از مدتی به یک گورستان متحرک و در بهترین حالت، به یک موزه‌ی متحرک تبدیل خواهیم شد.

فراموش کردن نوع سوم هم، عملاً چیزی از جنس فرسایش است که خارج از اختیار ما و بر طبق قوانین طبیعت، اتفاق می‌افتد. هر چقدر هم که در حفظ یک لیوان مراقبت کنیم، روزی جایی از دستمان می‌افتد و می‌شکند. وسایل به تدریج فرسوده می‌شوند. یادگاری‌های ارزشمند، آسیب می‌بینند و گم می‌شوند و همچنان که مغز، خاطرات قدیمی خود را به تدریج، گم می‌کند و به فراموشی می‌سپارد، دنیای اطراف نیز به میل یا به اجبار، به ما می‌آموزد که باید بعضی چیزها را به فراموشی بسپاریم.

فراموش کردن نوع چهارم هم، مهارت دیگری است که باید با تلاش و ممارست و تمرین، آن را به دست آورد.

فرض کنید من در گذشته، در سازمان خود، به خاطر تصمیم‌ها و سیاست‌های یکی از مدیران، آسیب دیده‌ام. امروز در یک سازمان دیگر یا در همان سازمان، در موقعیتی قرار می‌گیرم که با او هم رده هستم یا حتی بالاتر از او قرار گرفته‌ام.

خاطرات تلخ قبلی، اگر سرکوب نشوند و به فراموشی سپرده نشوند، مُخِل زندگی عادی و روزمره‌ی من خواهند شد و حتی ممکن است خروجی و عملکرد سازمان فعلی، قربانی خاطرات تلخ من از سازمان قبلی شود.

یکی از دوستانم، می‌گفت که به خاطر یک فشار بیرونی، وادار شده تا فردی را در مجموعه‌اش استخدام کند.

پرسیدم کارش چطور است؟ گفت عالی. گفتم راضی هستی؟ گفت قطعاً. گفتم پس چرا در ته لحن تو، نارضایتی حس می‌شود؟

گفت: محمدرضا. همه چیز خوب است. اما این فرد تنها کسی است که قوانین من را دور زده. مسیر استخدامی استاندارد را نرفته. همیشه احساس می‌کنم در نخستین روز در برابرش شکست خورده‌ام.

گفتم: خوب چرا اخراجش نمی‌کنی؟ اگر اینقدر حس تو را بد کرده، اخراجش کن و کسی را به جایش بیاور.

گفت: نه. او را لازم دارم. خیلی خوب است. یکی از بهترین همکاران است.

اینجا دردسر آغاز می‌شود. اگر او از مهارت فراموش کردن نوع چهارم، بهره مند نباشد، ضمن اینکه آن حس منفی برایش آزاردهنده می‌شود، ممکن است روی تصمیم‌ها و رفتار و قضاوت‌هایش هم تاثیر بگذارد. چه بسیار رابطه‌های شخصی و شغلی، که به دلیل ضعف ما در فراموشی نوع چهارم، برای همیشه آسیب می‌بینند و ظرفیت‌های خود را از دست می‌دهند.

حالا که کمی با مفهوم فراموشی بازی کردیم، می‌توانیم به سراغ سوال بعدی برویم:

توسعه‌ی تکنولوژی دیجیتال و شکل گیری حافظه‌ی بیرونی، چه تبعاتی را برای مکانیزم مهم و ارزشمند فراموشی، به همراه داشته است؟

در اینجا مطالب مختلفی به ذهنم می‌رسد که به نظرم می‌توان آنها را در یک مطلب جداگانه شرح و بسط داد. اما فعلاً به عنوان مقدمه این را بگویم که:

قبلاً دو شکل مشخص از حافظه وجود داشت. حافظه‌‌ای که در جمجمه‌ی سر ما وجود داشت و حافظه‌ای که به شکل فیزیکی، در بیرون بود. خاطرات گذشته در مغز ذخیره می‌شد و آلبوم عکس خانوادگی در گاوصندوق یا کمد دیواری. الان با شکل گیری ابزارهای دیجیتال، شکل سومی از حافظه به وجود آمده که از لحاظ شکل به دومی شبیه است اما از لحاظ هویت به اولی.

موبایل، از یک سو به آلبوم خانوادگی یا یک دفترچه خاطرات شبیه است. چون شکل فیزیکی یافته است. از سوی دیگر به مغز شبیه است، چون وسائل قدیمی و یادگاری‌ها، تنها اسنادی از گذشته هستند و موبایل، حامل بخشی از حال و آینده‌ی ما نیز هست. ضمن اینکه در موبایل، فقط اطلاعات ذخیره نمی‌شود. بلکه رفتار هم ذخیره می‌شود.

اگر امروز برای شناخت من، دو گزینه پیش روی شما باشد که یکی، حاوی مجموعه‌ی گسترده و کاملی از تصاویر fMRI مربوط به مغز من (که ۳۶ سال است همراه من است) در شرایط مختلف باشد و دیگری مجموعه اطلاعات روی موبایل من (که فقط دو سال است آن را در دست دارم)، فکر می‌کنم در انتخاب موبایل من، تردید نخواهید کرد. بخشی از مغز من که در بیرون جمجمه قرار دارد و اطلاعات روی آن هم، بدون تجهیزات پیچیده، قابل بررسی و مطالعه است و از قابلیت تحلیل بالاتری هم برخوردار است.

انسان امروز، که مغزش را در دستش می‌گیرد و راه می‌رود، اگر چه مجهزتر از گذشته است، اما تا نتواند تمام مکانیزم‌های قدرتمند مغز قدیمی (از جمله فراموشی)‌ را در آن تعبیه کند، میتواند تهدیدی علیه خود و دیگران باشد.

+161
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

شبکه های اجتماعی و تفاوت آنها با گروه های اجتماعی

پیش نوشت یک: در زمینه تفاوت شبکه های اجتماعی با کامیونیتی‌ها، مدتی قبل مطلب کوتاهی را در وبلاگ انگلیسی نوشته‌ام.

هنوز آنجا هم فرصت نکرده‌ام این بحث را تکمیل کنم. اما چون برای خودم مطلب مهمی بود، دوست داشتم اینجا هم به آن اشاره کنم.

پیش نوشت دو: تا جایی که من می‌دانم و می‌فهمم، متاسفانه در زبان فارسی امروز، ما واژه‌‌ی رایجی که معادل مناسب Community باشد نداریم.

از میان گزینه‌های جمع، جامعه، انجمن، اجتماع، گروه، حلقه، مجلس، جماعت، جمعیت،‌ مجمع، محفل و سایر واژه‌های خویشاوند آنها، هیچکدام دقیقاً معادل Community نیستند.

خودم به شخصه، واژه‌ی انجمن را به عنوان معادل این کلمه، زیبا می‌دانم. اما متاسفانه امروز، معنای انجمن محدودتر ازمعنای گذشته‌ی آن است.

انجمن‌های صنفی، انجمن فیزیک، انجمن اولیا و مربیان و سایر ترکیب‌های انجمن، کمی رسمی هستند و عموماً معنای حقوقی هم دارند.

گستره‌ی معنای امروز این لغت، محدودتر از معنای آن در گذشته است. منظورم زمانی است که مثلاً حافظ می‌گفت:

خوش است خلوت اگر یار، یار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

در گذشته، هر گرد هم نشستنی از انسانها برای هدفی خاص (چه عیش و عشرت و چه هدفهای اجتماعی و فرهنگی) انجمن نامیده می‌شده است (فرهنگ معین).

با توجه به علت‌هایی که مطرح کردم، همچنانکه دیده‌ایم در نوشته‌هایم، بسته به شرایط، از واژه‌های مختلفی به عنوان معادل Community استفاده کرده‌ام و می‌کنم.

در بحث غولی به نام مردم، از اصطلاح قبیله های زندگی استفاده کردم.

اما اینجا فکر می‌کنم ترکیب گروه‌های اجتماعی مناسب‌تر باشد. اگر چه می‌دانم که آنها که درس مدیریت خوانده‌اند، طبیعتاً بخشی از عمر خود را صرف حفظ کردن تفاوتهای گروه و تیم کرده‌اند و به تبع آن احتمالاً احساس می‌کنند آنچه من اینجا می‌نویسم به تعریف تیم نزدیک‌تر است تا گروه.

بگذریم.

به هر حال، من در این نوشته به جای Community از واژه‌ی گروه های اجتماعی استفاده می‌کنم و شما لطفاً در ذهن خود، هر جا که احساس کردید معنای کلام، آنچنانکه باید منتقل نمی‌شود، به جای گروه های اجتماعی، از همان واژه‌ی Community استفاده کنید.

اصل مطلب:

شبکه های اجتماعی بخش مهمی از زندگی و تجربه انسان امروزی را به خود اختصاص می‌دهند.

حضور در شبکه های اجتماعی و عضویت در آنها، صرفاً به معنای مدرن بودن و به روز بودن در نظر گرفته نمی‌شود.

بلکه ضرورتی انکارناپذیر و اجتناب ناپذیر محسوب می‌شود و اگر کسی، به هر دلیل در شبکه های اجتماعی حضور ندارد، باید برای این عدم حضور، علت‌ها و بهانه هایی داشته باشد.

در نخستین نگاه، ممکن است این مسئله بسیار ساده و بدیهی به نظر برسد: تکنولوژی پیشرفت کرده است.

ابزارهای ارتباطی جدید به وجود آمده و توسعه پیدا کرده اند. انسانها می‌توانند دوستی‌ها و ارتباطات خود را، جدا از شکل سنتی و ارتباط چهره به چهره، با استفاده از این ابزارهای نوین، مدیریت کنند و توسعه دهند.

به عبارتی با چنین نگاهی، اتفاق خاصی نیفتاده است.

همان شکل ارتباطات سنتی که همیشه وجود داشته‌اند صرفاً در بستری جدید و با کیفیتی متفاوت، وجود دارند و ادامه پیدا می‌کنند.

کسانی که چنین دیدگاهی دارند، قاعدتاً معتقدند که ابزار جدیدی آمده و این ابزار جدید، جایگزین ابزارها و شیوه های قدیمی شده است. آنچه می‌خواهم در ادامه توضیح بدهم این است که – به عنوان یک تحلیل شخصی – شبکه های اجتماعی، جایگزین ارتباطات قبلی نیستند.

بلکه شکل کاملاً جدید و متفاوتی از ارتباط هستند و اگر در استفاده از آنها، شیوه‌های قبلی ارتباط را به فراموشی بسپاریم، بخشی از اموخته‌ی بزرگ انسان در طی هزاران سال اخیر را از دست خواهیم داد و شاید، چنین روندی به نفع گونه‌ی انسان نباشد و تسلط انسان بر محیط خویش را کاهش دهد (قبلاً هم در متمم، مطلبی داشتیم که به این مسئله اشاره می‌کرد: تکنولوژی خنثی نیست).

مفهوم شبکه های اجتماعی و گروه های اجتماعی

 برای درک بهتر فضای شبکه های اجتماعی مدرن (مبتنی بر فن آوری اطلاعات)، کافی است مروری به شکل گیری آنها داشته باشیم.

می‌توان گفت Sixdegrees.com اولین نمونه‌ی شبکه اجتماعی به شکل امروزی بوده است.

این شبکه اجتماعی که از نظریه شش درجه جدایی الهام گرفته بود، به اعضایش اجازه می‌داد که برای خود، صفحه پروفایل درست کنند و از طریق آن با دیگر دوستان خود در ارتباط باشند.

نخستین شبکه های اجتماعی، انعکاسی از ارتباطات اجتماعی در دنیای فیزیکی بودند.

هر کس، پروفایلی درست می‌کرد و با دوستان دیگرش هم در ارتباط بود و البته می‌کوشید از طریق دوستانش، دوستان جدیدی را هم بیابد. به همین علت، کاربران قدیمی Sixdegrees و بعد از آن Orkut‌ و سایر شبکه های اجتماعی مشابه، در سالهای نخست شکل گیری آنها، بخش قابل توجهی از دوستان آنلاین خود را در دنیای فیزیکی هم می‌شناختند و البته تلاش می‌کردند دوستان بیشتری پیدا کنند.

اما شبکه های اجتماعی آنلاین، اگر قرار باشد سایه‌ای از دنیای فیزیکی باشند، هم بر ضد اصول کسب و کار عمل کرده‌اند و هم از پتانسیل‌های وب، آنچنان که باید و شاید استفاده نکرده‌اند.

تلفن‌ها و موبایل‌ها (نسل غیرهوشمند آنها) نمونه‌هایی از ابزارهای تکنولوژیک بودند که صرفاً رابطه‌های دنیای فیزیکی را تقلید و تکرار کردند. اگر من تو را می‌شناختم و با تو در دنیای فیزیکی ارتباط داشتم، می‌توانستم شماره تلفن تو را هم بگیرم و با تو ارتباط صوتی هم داشته باشم.

شبکه های اجتماعی دیجیتال، قبل از اینکه یک جامعه باشند، یک شبکه بودند و هستند و به همین علت، ما به جای اجتماع شبکه ای از شبکه اجتماعی استفاده می‌کنیم. در شبکه اجتماعی، باید افراد بیشتری درگیر شوند.

هر کسب و کاری، با درگیر کردن مشتری یا Engagement زنده می‌ماند و با درگیر کردن بیشتر مشتری، سودده می‌شود. به همین دلیل، شبکه های اجتماعی کم کم به شبکه به مفهوم علمی آن نزدیک شدند.

هر انسانی در شبکه یک Node یا گره محسوب می‌شود و هر گره‌ای از طریق تعدادی پیوند یا Bond به چند گره‌ی دیگر متصل می‌شود. افزایش تعداد گره‌ها و افزایش تعداد کل پیوندها، به معنای رشد یک شبکه‌ی اجتماعی و افزایش متوسط درگیری مخاطبان (یا مشتریان) با آنهاست.

فرهنگ شبکه و شبکه سازی هم طبیعتاً در شبکه های اجتماعی شکل می گیرد.

در شبکه، هیچ گره‌ای به خودی خود ارزش ندارد. بلکه ارزش آن در شکل ارتباط با گره‌های دیگر مشخص می‌شود. هر چه تعداد پیوندها بیشتر باشد و هر چه گره‌های مجاور، از اهمیت و تاثیرگذاری بیشتری برخوردار باشند، یک گره هم ارزش و اعتبار بیشتری پیدا می‌کند.

اینجاست که کم کم، عدد و کمیت وارد بازی می‌شود. تعداد فالورها، به معنای این است که چند گره‌‌ی دیگر در شبکه با من (به عنوان یک گره) در ارتباط هستند. کیفیت فالورها هم به تعداد فالورهای آنهاست. اگر یک گره (یا یک اکانت) با ۱۰۰ هزار فالور، من را به عنوان یک گره دنبال کند (با من پیوند برقرار کند) برای من اتفاقی بسیار ارزشمندتر از آن است که دوستی با ۵ فالور، وارد شبکه ارتباطات من بشود.

تعداد لایک‌ها و کامنت‌ها، نشان دهنده‌ی استحکام یک Bond یا پیوند است و طبیعی است که علاوه بر تعداد پیوندها و اعتبار گره‌ها، استحکام پیوند من با آنها هم شاخص دیگری است که قدرت و اعتبار من را به عنوان یک گره در این شبکه، مشخص می‌کند.

حتی کسی که یک حساب شخصی کوچک و خانوادگی در فیس بوک یا اینستاگرام یا سایر شبکه ها دارد، احتمالاً انکار نخواهد کرد که برایش تعداد لایک‌ها مهم است. اگر فقط ۲۰ نفر او را تعقیب کنند، باز هم ترجیح میدهد یک مطلبش، به جای ۳ مورد، ۶ یا ۸ یا ۱۵ مورد لایک بخورد.

طبیعی است که شبکه های اجتماعی هم، به شیوه های مختلف می‌کوشند گره‌های خود را به برقراری پیوندهای بیشتر ترغیب کنند. این کار از طریق پیشنهاد دادن اکانت‌هایی مشابه سلیقه‌ی من و شما و یا از طریق نشان دادن پست‌ها و مطالبی که دوست من در حال لایک کردن آنهاست یا شیوه‌های هوشمندانه‌ی دیگر، انجام می‌شود.

دلم می‌خواهد دوباره تاکید کنم که منظور من، تفسیر منفی از شبکه های اجتماعی نیست.

بلکه تاکید بر این است که شبکه های اجتماعی، ابزار جدیدی برای ارتباطات قدیمی ما نیستند و جایگزین آنها هم نخواهند بود.

بلکه یک شخصیت و هویت (Entity & Identity) جدید هستند که به همت نبوغ عمیق و عظیم انسان، “خلق” شده‌اند و فضایی جدید و فرصت‌هایی جدید و تهدید‌هایی جدید را فراهم کرده‌اند.

کسی که ماشین را، صرفاً یک اسب جدیدتر در نظر بگیرد (و قدرت موتور آن را هم بر اساس اسب بخار بسنجد!) ممکن است در شناخت بهتر فرصتها و ظرفیت‌ها و تهدیدهای ورود ماشین به عرصه‌ی جامعه، اشتباه کند.

ماشین، صرفاً یک نسل جدید از اسب‌های قدیمی نبوده و نیست. یک مخلوق جدید است که دنیای خالق خود را به شکل گسترده تحت تاثیر قرار داده است.

من می‌خواهم شبکه های اجتماعی را، با گروه های اجتماعی که در گذشته وجود داشته‌اند و هنوز هم – لااقل فعلاً – وجود دارند مقایسه کنم.

اجازه بدهید چند مثال از گروه‌ها را مطرح کنم تا مقایسه آنها با شبکه های اجتماعی ساده‌تر باشد:

  • گروهی که به صورت هفتگی دور هم جمع می‌شوند و کتاب می‌خوانند.
  • گروهی که با هم به کوه می‌روند. گروهی که برای نظافت طبیعت کمک می‌کنند.
  • گروه‌های مجازی در فضای وب. مثلاً گروه ده یا بیست نفره‌ی وبلاگ نویسانی که در وبلاگستان، می‌نویسند و سلیقه‌ها و دغدغه‌های مشابه دارند و خوانندگان مشترکی هم دارند یا خوانندگان جدید خود را به سمت سایر هم گروهی‌های خود هدایت می‌کنند.
  • گروه چند هزار نفره‌ی دوستان من در متمم، که برای یادگیری و توسعه دانش و مهارتهای فردی خود تلاش می‌کنند.

یکی از ویژگی‌های شبکه های اجتماعی در این است که هر یک از گره‌ها، تمایل به بیش از حد به بزرگ شدن دارند.

حتی برند لوکسی که در فضای فیزیکی حضور خود را محدود می‌کرد و محدود بودن مخاطبان و مشتریان را جزو اصول خود می‌دانست و حتی برای تبلیغ به جای رسانه‌های فراگیر، به سراغ رسانه های لوکس و به جای فضاهای عمومی به سراغ فضاهای خاص می‌رفت، در شبکه های اجتماعی، ناخواسته به سمت افزایش تعداد مخاطبان حرکت می‌کند.

برندهایی که قبلاً‌ فقط در بازی‌های تنیس و گلف دیده می‌شدند و بازی‌های شلوغ‌تر مثل فوتبال را جدی نمی‌گرفتند و در شان خود نمی‌دانستند، امروز از طریق فن پیج‌های خود برای افزایش تعداد مخاطب با برندهای بسیار ضعیف‌تر از خود، رقابت می‌کنند.

امروز در اینستاگرام یا فیس بوک، مهم نیست که بنز باشی یا پراید.

شبکه های اجتماعی، به هر دو شما به یک اندازه فضا می‌دهند و بسیار دشوار است که بخواهی به کسی اثبات کنی که اعتبار یک برند، به محدود بودن تعداد طرفدارانش در شبکه های اجتماعی است.

تمایل به بزرگ شدن، فضای دفع کردن را به روی گره ها می‌بندد.

یک گروه اجتماعی، جاذبه و دافعه دارد. کسانی هستند که هرگز به داخل یک گروه راه داده نمی‌شوند و کسان دیگری هم هستند که اگر اهداف و ارزش‌های آنها با گروه سازگار نباشد، از گروه رانده خواهند شد. اما در شبکه های اجتماعی، اصل بر باز بودن فضاست. اصل بر این است که هر کسی بخواهد می‌تواند عضو هر گروهی باشد و محدود کردن و بستن فضا و دیوار کشیدن، فرع بر آن است.

تفاوت دیگر گروه های اجتماعی و شبکه های اجتماعی در این است که در گروه های اجتماعی، هدف محوریت دارد و در گره های شبکه های اجتماعی، تعداد ارتباط.

من اگر امروز به شما بگویم که یک جلسه‌ی کتابخوانی داریم که فقط ۱۰ عضو فعال دارد اما صد نفر هم علاقمند هستند که باشد. اما هرگز کتاب نمی‌خوانند و در بحث‌ها مشارکت نمی‌کنند و حتی به حرفها گوش نمی‌دهند، احتمالاً شما آنها را به گروه کتابخوانی راه نخواهید داد.

حتی مداحی که روضه می‌خواند، مخاطبی را که گریه نمی‌کند، به چالش می‌کشد و علاقه‌ای به حضور مخاطب ساکت غیرفعال خاموش ندارد!

اما حالا فرض کنید که همان گروه کتابخوانی در یکی از شبکه های اجتماعی فعال شده (مثلاً فیس بوک). من به شما می‌گویم که هزار نفر از دوستان من هستند که هرگز علاقه‌ای به خواندن این موضوعات ندارند و با کتاب هم میانه ای ندارند، اما دردسری هم ایجاد نمی‌کنند. دوست داری بگویم اکانت شما را فالو کنند؟

فکرمی‌کنم می‌توانید پاسخ را حدس بزنید.

در گروه های اجتماعی، افرادی که به یک هدف مشخص متعهد هستند، در کنار هم قرار می‌گیرند و می‌کوشند که روابطی عمیق با یکدیگر ایجاد کنند تا راحت‌تر به اهداف خود و اهداف گروه خود دست پیدا کنند.

در شبکه های اجتماعی، افرادی که به یک هدف متعهد هستند یا هیچ هدفی ندارند، در کنار افرادی که صرفاً با آن هدف مخالف نیستند (یا حتی مخالف هم هستند) در کنار هم قرار می‌گیرند و شلوغ بودن گره و ارتباط گسترده‌ی آن با گره‌های دیگر، به تنهایی یک اعتبار است!

یکی دیگر از تفاوت‌ها که اهمیت آن هم کم نیست، شیوه‌ی متعهد شدن افراد است.

کسی که عضو بسیج است، می‌گوید من بسیجی هستم. یعنی به کل آن مجموعه متعهد است. امثال من که در دبیرستان البرز درس خوانده‌ایم، هنوز هم می‌گوییم که: من البرزی هستم. عضویت در یک گروه اجتماعی، بخشی از هویت ماست. اما کسی می‌گوید: من اینستاگرامی هستم؟ من فیس بوکی هستم؟

می گویند: من در فیس بوک اکانت دارم. من در اینستاگرام اکانت دارم. بر خلاف گروه های اجتماعی که هر کسی به کل گروه متعهد است، در شبکه های اجتماعی هر گره‌ای به گره‌های دیگری که با آنها در ارتباط است متعهد است.

این بحث را می‌شود خیلی بیشتر ادامه داد. اما به نظرم مطالبی که گفتم برای بیان منظورم کافی است.

فقط باید به یک نکته‌ی مهم دقت داشته باشیم:

در میان فضاهای اجتماعی امروز، جایی را پیدا نمی‌کنیم که به صورت مطلق، گروه اجتماعی باشد یا به صورت مطلق، شبکه اجتماعی باشد. بلکه همه‌ی فضاها در طیفی بین این دو قرار دارند.

ممکن است الان یک اکانت در فیس بوک یا اینستاگرام ببینید که به نوعی، فضای خود را به گروه اجتماعی نزدیک کرده. ممکن است جای دیگری در یک گروه اجتماعی، احساس کنید که فضا و فرهنگ و مدل ذهنی یک شبکه اجتماعی، حاکم و غالب است.

اما به خاطر داشته باشیم که همچنانکه می گویند رسانه خود را به پیام تحمیل می‌کند، بستر هم خود را به رابطه تحمیل می‌کند و نمی‌توان به طور کلی از بستر فاصله گرفت.

اما یک چیز را می‌دانم. با توجه به اینکه در جامعه‌ی ما، فرهنگ و فضا و زیرساخت شکل گیری گروه های اجتماعی (در مقیاس‌های متوسط و بزرگ) چندان مهیا نبوده یا لااقل مسیر آن چندان هموار نبوده (کافی است به سمن ها یا همان سازمانهای مردم نهاد نگاه کنید و یا به جمعی دویست نفره فکر کنید که بخواهند بدون مجوز رسمی،‌هر هفته دور هم جمع بشوند و حافظ بخوانند) به نظر می‌رسد مردم جامعه‌‌ی ما، آن چیزی را که از گروه‌های اجتماعی می‌خواستند، در بستر شبکه‌های اجتماعی جستجو کردند و شاید به همین دلیل است که ناگهان به صورت جمعی، به صفحه ی یکی حمله ور می‌شویم و یا تمام نام و نان یک نفر را، به اتفاق ساده‌ای در یک جنبش اجتماعی مجازی، به نابودی می‌کشانیم!

در این باره می‌توان بیشتر حرف زد و امیدوارم فضا و حوصله‌ای باشد که باز هم در موردش بگوییم.

پی نوشت: من در نوشتن این مطلب، خیلی فکر نکردم و حتی نوشته‌ی خودم را دوباره نخواندم. بنابراین احتمالاً سستی تحلیل و استدلال در آن وجود داشته و دارد. خواهشم این است که حرفهای بالا را نه به عنوان یک تحلیل یا نقد یا دیدگاه، بلکه به عنوان خوراکی برای فکر کردن در نظر بگیرید.

دوستی داشتم که می‌گفت: من عاشق جلسات Brain Storming یا طوفان فکری هستم. چون یکی از قوانینش این است که اگر کسی مزخرف هم گفت، حق اعتراض ندارید. باید فضا برای مطرح کردن ایده‌ها باز باشد.

امیدوارم شما هم با مدل ذهنی جلسات طوفان فکری، حرف‌های من را خوانده و شنیده باشید.

پیِ پی نوشت: اگر وقت و حوصله داشتید، بعداً در مورد اینکه از زیرساخت شبکه های اجتماعی چه استفاده هایی می‌توان کرد، به صورت جداگانه می نویسم. چون آن زیرساخت هم بسیار مفید و موثر است و می‌توان به عنوان ابزاری قدرتمند و مهم، به آن نگاه کرد.

+188
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

دنیای تکنولوژی، حافظه بیرونی و درد جاودانگی

حافظه بیرونی - فلسفه تکنولوژی دیجیتال - حافظه منفصل

پیش نوشت صفر: این متن ادامه قسمت اول بحث در مورد حافظه بیرونی است.

پیش نوشت ۱: مادر بزرگ، وقتی که همه‌ی فرزندان و نوه‌ها در نخستین روزهای سال در خانه‌اش جمع می‌شدند، بعد از غذا، با علاقه و هیجان، آلبوم عکس‌های بچه‌ها را می‌‌آورد. آنها را باز می‌کرد و برای چندمین سال متوالی، داستان‌های مربوط به هر عکس را تکرار می‌کرد. داستان‌های تکراری مادربزرگ اما، شنیدنی بودند. چه آنکه می‌دانستیم، فرصت شنیدنشان محدود است و اگر به آنها گوش ندهیم و با آنها نخندیم و اشک نریزیم، تا عید سال بعد، فرصت دیدن و شنیدن آنها را نخواهیم داشت. مادربزرگ وقتی مُرد، آلبوم عکس‌ها در شلوغی رفت و آمدها گم شد و قصه‌هایش هم در میان انبوه غصه‌های ما به فراموشی سپرده شد و آنچه ماند، روایتهایی ناقص و مبهم و متفاوت است که هر از چند گاهی، نوه‌ها در دیدار یکدیگر، آنها را نقل می‌کنند و هیچ وقت بر سر آنکه کدام روایت، به واقعیت نزدیک‌تر است، به توافق نمی‌رسند.

پیش نوشت ۲: روزگاری که ما پدربزرگ شدن و مادربزرگ شدن را تجربه کنیم، حتی همان سهم کوچک قصه گویی سالانه هم، برایمان نخواهد ماند. فرزندانمان، عکس‌هایمان را در فضای وب جستجو می‌کنند. به آرشیو‌های بزرگ دیجیتال مراجعه می‌کنند تا ببینند آن روزها، من و شما دنیا را چگونه می‌دیده‌ایم. وقتی برایشان از خاطرات جنگ یا صلح یا زلزله می‌گوییم، قبل از آنکه نطفه‌ی کلام در دهان ما منعقد شود – احتمالاً بی‌آنکه مانند امروز نیازمند یک وسیله‌ی فیزیکی مانند موبایل یا تبلت یا لپ تاپ باشند – صحت و دقت گفته‌های ما را با موتورهای هوشمند جستجو – که احتمالاً گوگل و یاهو نیستند و سخت‌افزارهایی هستند که با مغزشان پیوند خورده اند – خواهند سنجید و با لبخندی که به طعم بی‌حوصلگی هم آغشته است، خواهند گفت: اشتباه می‌کنید. جنگ در فلان سال تمام نشد. ضمناً آن زلزله که می‌گویید آنقدر شما را ترسانده، در شهر شما نبوده. بلکه صد و سه کیلومتر آن سو‌تر بوده است و البته تاریخش هم، مربوط به دوران دانشجویی شما نیست. شما در آن زمان هنوز به دانشگاه نرفته‌ بودید‍!

پیش نوشت ۳: دیروز یکی از نوشته‌های هفت یا هشت سال قبل خودم را در قالب یک پیام در یکی از این نرم‌افزارهای پیام رسان دریافت کردم. آنقدر از زمان نگارشش گذشته بود که بنشینیم و کمی فکر کنم تا مطمئن شوم که خودم آن را نوشته‌ام و به یاد بیاورم که در چه شرایطی آن را نوشته‌ام. تحلیلی بود پوچ و سطحی از رویدادی عمیق و گسترده. چیزی که دوست نداشتم نویسنده‌ یا گوینده‌اش، من باشم. یا اگر امروز، فرد دیگری آنها را می‌گفت، احتمالاً از تیغ نقد من در امان نمی‌ماند. حس خوبی نداشتم. من نمی‌خواهم آن نوشته، مال من باشد. اما چه می‌توان کرد، به همان قطعیت که من با هر گام، به سمت مرگ و نابودی نزدیک می‌شوم، نوشته‌ها و حرف‌ها و عکس‌هایم به سمت جاودانگی حرکت می‌کنند. شاید فراموش کردن، هنوز تا حدی در حیطه‌ی اختیار ما باشد، اما فراموش شدن حقی است که ظاهراً امروز و هر روز، بیش از پیش از ما سلب می‌شود.

خواهید گفت که: مهم نیست. همه‌ی ما تغییر می‌کنیم. نگرش همه‌ی ما تغییر می‌کند. حرفهای همه‌ی ما به تدریج، دگرگون می‌شود و نگاه تازه و متفاوتی به خود و دنیا می‌یابیم.

اینها را می‌دانم. اما حرفم اینها نیست. حرفم این است که هر سال، در مقایسه با سال قبل، فرصت و شانس فراموش شدن، کمتر از قبل می‌شود. من امروز می‌توانم تمام حرف‌هایم را از این وبلاگ پاک کنم. اما شما می‌توانید نسخه‌هایی از آن را که ذخیره کرده‌اید، برای همیشه حفظ کنید.

آن هم نه در حد یک حافظه‌ی ضعیف فراموشکار که جزییات حرف‌هایش به سادگی قابل بحث و انکار خواهد بود. بلکه در حد دقت کتابی ظریف و مستند که اعتبارش، اگر از اعتبار ادعای من بیشتر نباشد، کمتر نیست. شما می‌توانید اکانت اینستاگرام خود را ببندید، اما اسکرین شات صفحات شما، در دنیای دیجیتال به زندگی خود ادامه خواهند داد. آن شب پر هوس سالهای قبل، تمام خواهد شد. اما تصاویر و فیلم‌های آن باقی می‌ماند و می‌تواند هر لحظه تهدیدی برای آینده‌ی هر یک از آن دو نفری باشد که عاشقانه در آغوش هم آرام گرفته بودند (یا نگرفته بودند!).

یادش بخیر، معلم دینی مرحوم مدرسه. از قیامت می‌گفت و دست و زبانی که بر علیه‌ات شهادت می‌دهند. مرد و ندید در و دیوارهایی را که هر لحظه برای شهادت دادن له یا علیه تو آماده‌اند و قیامتی برپاست. جسمانی و مشهود و فیزیکی. برای او که با هیجان، دو جلسه‌ی سه ساعته، در مورد روحانی و جسمانی بودن معاد حرف زد و از ما امتحان هم گرفت!

چنین می‌شود که جولیان آسانژ، با ویکی لیکس، قدرتمندان جهان را تهدید می‌کند و آنها هم کار چندانی از دستشان بر نمی‌آید و از سوی دیگر، خود نیز به انتقام این حرکت، گرفتار شکایت “تجاوز خفیف” می‌شود که مستنداتش به اتکای همان تکنولوژی ثبت و تنظیم شده که او، برای به چالش کشیدن قدرتمندان و قدرتمداران به کار می‌گیرد.

اصل ماجرا: زمانی که از تکنولوژی و دستاوردهای آن به عنوان ابزاری برای شکل گیری حافظه بیرونی حرف می‌زنیم، باید به خاطر داشته باشیم که به این مسئله می‌توان از دو منظر کاملاً متفاوت نگاه کرد.

دیدگاه اول، اتفاقی است که در یک دنیای کاملاً غیرمتصل (A totally disconnected world) روی می‌دهد. فرض کنید که من لپ تاپ و تبلت خودم را دارم. اما آنها به اینترنت متصل نیستند. فرض کنید دوربین عکاسی دیجیتال خودم را دارم. اما امکان ارسال آن به وب و به شبکه‌های دیگر را ندارم.

این جنس از نگاه به تکنولوژی، تکنولوژی دیجیتال را اختراعی جدید در ادامه‌ی نوار پاپیروس قرار می‌دهد و عکاسی دیجیتال از میز شام رستوران را شکل توسعه یافته‌ای از رفتارهای انسان بدوی که تصویر گاو و بزهای خود را پس از شام، بر دیوار غار خود ترسیم می‌کرد.

در این زمینه، سوالات و دغدغه‌های زیادی مطرح است و مطرح خواهد شد. اینکه ذخیره سازی بیرونی یک فرصت است یا یک تهدید. اینکه مغز ما در اثر ذخیره سازی بیرونی، ضعیف‌تر می‌شود؟ یا ظرفیت آزاد بیشتری پیدا می‌کند تا به تجزیه و تحلیل دنیای خود بپردازد.

اینکه آیا حافظه‌های بیرونی نوین، در مقایسه با حافظه های بیرونی سنتی (مانند کاغذ و کتاب و بوم نقاشی) مفیدترند یا مضرتر؟ مطمئن‌تر یا پرخطرتر؟ ماندگارتر یا فانی‌تر؟ اینکه افزایش توانایی به خاطر سپردن (با استفاده از ابزارهای جدید) برای کیفیت زندگی انسان، یک فرصت است یا یک تهدید؟

و طبیعتاً چون دنیا، سیاه و سفید نیست و حتی خاکستری هم نیست و رنگ‌های زیادی در آن وجود دارد، هیچیک از سوال‌های بالا، پاسخ مطلق قطعی مشخص ندارند و در ذیل هر کدام، می‌توان ساعت‌ها فکر کرد و حرف زد و در نهایت، با اتکا به پاسخ‌ها و تحلیل‌ها، برای بهبود کیفیت زندگی با اتکا به دستاوردهای جدید انسان، تلاش کرد.

دیدگاه دوم اما، شکل گیری حافظه‌ی بیرونی در دنیایی فوق متصل است (A hyperconnected world). دنیایی که در آن، پیامک یا پیام عاشقانه‌ی تو، قبل از آنکه به دست من برسد، ده‌ها بار دست به دست و ذخیره می‌شود. فرض کن حافظ در دوران خود وادار می‌شد پیام‌های عاشقانه‌اش را به دست شاه شجاع بدهد تا او این پیام را به دست معشوقه‌‌اش برساند. و نه تنها شاه شجاع می‌توانست حرف‌های خلوت آن دو را بخواند، بلکه اسب شاه شجاع هم می‌توانست نامه را بخواند و نسخه‌ای از آن را در خورجین خود نگه دارد! و البته نه تنها اسب و خورجین. که خورجین ساز هم، هر از چند گاهی، می‌توانست مجموعه نامه های داخل خورجین را بازبینی کند! نمی‌دانم. در چنین فضایی، چنان لحظات روحانی و آن تجربه‌های عارفانه، متولد می‌شد یا خیر!

این است ماجرای ایمیلی که امروز من و شما برای هم می‌فرستیم و سر راه از هزار منزل می‌گذرد و گوگل و یاهو هم، با افتخار به ما وعده‌ی ذخیره‌سازی‌ اش را می‌دهند و در نخستین روز هم که این خدمات رایگان را به ما می‌دهند، از ما امضا می‌گیرند که تقریباً هر چه خواستند می‌توانند با آنها انجام دهند.

این است ماجرای سرویس‌های بزرگ ذخیره سازی در جهان که ظرفیت آنها به عنوان حافظه‌ی بیرونی ما، نه تنها ما را نگران نمی‌کند، بلکه دعوت‌نامه استفاده از این حافظه بیرونی را برای دوستان خود هم می‌فرستیم تا ظرفیت بیشتری را به مغز بیرونی ما هدیه کنند!

و البته شبکه های اجتماعی. بخش دیگری از حافظه‌ی بیرونی ما که خود به عمد، آن را به صورت لخت و عریان، پیش چشم دیگران قرار داده‌ایم. تا سهراب که در انتظار این بود که دانه‌های دل مردم پیدا باشد، آرزو به دل نماند!

چند روز پیش، برای گروهی از دوستانم نوشتم که: آن تصویر هولناک ۱۹۸۴ را که جورج اورول مطرح می‌کرد، استالین نتوانست با زور بسازد. اما زاکربرگ و اشمیت و لری پیج، با لبخند ساختند! شاید در نخستین نگاه، خواننده‌ی این سطور بگوید، چقدر به تکنولوژی بدبین هستی. چرا اینقدر سیاه و سخت فکر می‌کنی. همه چیز در اختیار توست. ایمیل نزن. حرف‌های مهم خودت را حضوری بگو. هر چیزی را در شبکه های اجتماعی به اشتراک نگذار.

کسی که سلسله نوشته‌های من را خوانده می‌داند که من از عاشقان تکنولوژی هستم و همیشه شکرگزارم که در دوران کهن به دنیا نیامدم و در دورانی پا به جهان گذاشتم که تکنولوژی دیجیتال را می‌بینم و قدرت شگفت بشر را تجربه می‌کنم (و البته خوشحال‌تر بودم اگر هزارسال بعد به دنیا می‌‌آمدم تا به خاطر اینکه در این دوران کهن پا به جهان نگذاشته‌ام، شکرگزارتر باشم!). تنها نگرانی من از تکنولوژی، ندیدن جنبه‌های پنهان آن است. جنبه‌هایی که در سطح خرد وجود ندارند،‌ اما در سطح کلان آن، ظهور پیدا می‌کنند. جنبه‌هایی که تا حدی می‌توان از آنها فاصله گرفت. اما فقط “تا حدی”. و نه بیشتر.

پدیده‌های رفتاری شگفت مانند فشار و اجبار درونی در به اشتراک گذاشتن. همان پدیده‌ای که به نام Impulse to Share شناخته می‌شود. اینکه اگر جمله‌ای زیبا یا منظره‌ای زیبا می‌بینیم، فشاری درونی ما را به سمت اینترنت و موبایل سوق می‌دهد تا زودتر آن را با دیگران به اشتراک بگذاریم. همان چیزی که به ما قبولانده‌ است مهمانی، اگر نتوانیم از آن هیچ تصویری منتشر کنیم، تقریباً وجود نداشته و جزو خاطرات ما محسوب نمی‌شود. همان حسی که وقتی یک شوخی زیبا می‌شنویم که نمی‌توان آن را در محیط عام گفت، با حسرت می‌گوییم: کاش می‌شد این را توییت کرد!

و همینطور پدیده‌های دیگری مانند توسعه و ترویج ویروسی افکار و ایده‌های مثبت و منفی و بحث‌هایی که معمولاً تحت عنوان Memetics مطرح می‌شود. مدتهاست دلم می‌خواسته از این مورد آخر بنویسم، اما می‌ترسم که اگر معرفی Meme را کامل و ساده و فارسی بنویسم، متن نوشته‌ام توسط سیستم های غیرهوشمند مسلط بر حافظه‌های بیرونی، فیل تر شوند و اگر هم فارسی ننویسم، یک متن هزار کلمه‌ای نوشته شود که از هر ده کلمه‌اش، یکی Meme است!

به هر حال، تصمیم گرفته‌ام که در آینده نزدیک، از هر دو دیدگاه به شکل گیری حافظه بیرونی نگاه کنم. بحث‌های ممتیکس را هم به هر حال به شکلی مطرح خواهم کرد. اما باز هم چون، نوشته‌ ام و پیش نوشته‌هایم طولانی شد، ترجیح می‌دهم ادامه‌ی بحث را به مطلب مستقلی موکول کنم.

اما حیفم می‌‌آید که در این آخرین سطور این نوشته، یادی از پیامبر بزرگ دنیای رسانه – که از دوست داشتنی‌ترین دوستان من است و مفتخرم که در کنارش زندگی می‌کنم – نقل نکنم: مارشال مک لوهان که گنگ خواب‌دیده‌ی زمان خودش بود و سالها قبل از اختراع اینترنت جهان را ترک کرد، در کتاب کهکشان گوتنبرگ به زیبایی می‌گوید:
حسگر‌های شخصی (مانند چشم و گوش و لامسه) در مقایسه با حسگرهای توسعه یافته که ابزارهای جدید به ما هدیه می‌دهند یک تفاوت مهم دارند.
حسگرهای ما یک سیستم باز هستند و ما را به دنیای فیزیکی بیرون وصل می‌کنند. در حالی که حسگرهای توسعه یافته، ممکن است به یک سیستم بسته تبدیل می‌شوند. آنها به جای انتقال اطلاعات دنیای بیرونی به ما، کمک می‌کنند که ما برداشت‌های خود را از دنیای بیرونی به یکدیگر منتقل کنیم. وقتی همه‌ی این حس‌گرها به هم متصل شوند، چیزی از جنس خودآگاهی جمعی در آنها شکل می‌گیرد.
تا زمانی که اختراعات و ابزارهای بشر در حد چرخ و الفبا و پول، کند و آهسته باشند، مشکلی وجود ندارد. اما وقتی صدا و تصویر می‌تواند با سرعت نور در سراسر جهان جابجا شود، دیگر دنیای ابزارها به بخشی از دنیای ذهنی ما تبدیل خواهد شد و با دنیای درونی ما، قابل تفکیک نخواهد بود.

پی نوشت: اصطلاح درد جاودانگی در عنوان این نوشته را از عنوان کتابی به همین نام از میگل د اونامونو به عاریت گرفته‌ام. کتاب زیبایی که به دغدغه‌ی انسان برای جاودانه بودن و رغبت او به جاودانه ماندن اشاره می‌کند و همه‌ی آنچه در پی این رغبت و دغدغه، در طول این هزاران سال بر او گذشته است. کتابی فلسفی اما روان و خواندنی که البته به خاطر عمق حرف‌های نویسنده‌اش، ناگزیر باید جرعه جرعه نوشیده شود تا اوج سرمستی را در خواننده بیافریند.

+228
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش