همدلی: بخش فراموش شده هوش هیجانی

پیش نوشت: برای مطالعه‌ی بهتر و عمیق‌تر و علمی در زمینه‌ی هوش هیجانی، مناسب است به درس هوش هیجانی در متمم مراجعه کنید و به خاطر داشته باشید که آن‌چه در این‌جا می‌خوانید، صرفاً دیدگاه و نظر و قضاوت شخصی (و آلوده به پیش‌داوری‌های فردی من) است.

احیاناً اگر کسانی هستند که روی هوش هیجانی تعصب دارند یا نانی از این راه می‌خورند، امیدوارم نقد و نظرات و بحث‌های علمی خود را در متمم مطرح کنند و درک کنند که اینجا، فضای متفاوتی است و انگیزه‌ای که من از بیان این حرف‌ها دارم، چیز دیگری است.

اصل مطلب – قسمت اول – مفهوم همدلی آنقدر که باید مورد توجه قرار نگرفته:

هوش هیجانی از کلمه‌های رایج این سالهاست. معمولاً هر کسی چند سطری درباره‌ی ارتباطات یا مذاکره یا الگوهای رفتاری در زندگی یا مهارتهای عمومی مدیریتی می‌خواند و می‌شنود، چنان با آب و تاب از هوش هیجانی حرف می‌زند که احساس می‌کنی آن اکسیر خوشبختی و شادکامی که کیمیاگران دنبالش بودند و آن کیمیای سعادت که عارفان جستجو می‌کردند و آن راز بزرگ موفقیت که واعظان موفقیت از آن سخن می‌گفتند، همین هوش هیجانی بوده که ما آن را کشف – یا اختراع – کرده‌ایم!

به هر حال، باید بپذیریم که مطرح شدن بحث هوش هیجانی طی ده‌های اخیر، اتفاق مبارکی در حوزه‌ی توسعه فردی و مدیریت کسب و کار بوده است.

شاید از این جهت که ما، سالیان سال، هنر ضرب و تقسیم کردن و مشتق و انتگرال گرفتن را – که در بهترین حالت معادل هوش ریاضی است – با هوش و هوشمندی اشتباه گرفتیم و بر همین اساس، کتب درسی را تالیف و تدوین کردیم و بر همین اساس، نمره‌ی دانش آموزان را مشخص کردیم و بر همین اساس، آنها را به دانشگاه فرستادیم و عملاً بخش بزرگی از قسمت بالای هرم مدیریتی جامعه را به دست کسانی سپردیم که سریع‌تر ضرب و تقسیم می‌کردند.

این روند طنزآمیز مدیریت آموزش و هدایت مسیر آموزشی، بر اساس یک خطای شناختی بزرگ ذهنی (به اصطلاح اثر هاله‌ای) شکل گرفت که وقتی یک نفر می‌تواند به صورت ذهنی، ۲۵ را در ۴۵ ضرب کند، حتماً می‌تواند به همان سرعت، درد و غم یک انسان دیگر را هم بفهمد و احتمالاً‌ به همان سرعت، در بحران‌ها تصمیم بگیرد و احتمالاً به همان سرعت، خودش را با تغییر شرایط محیطی وفق دهد و احتمالاً به همان سرعت، در یک جلسه‌ی گفتگو دیگران را متقاعد کند و احتمالاً به همان سرعت خواسته‌ها و انتظارات اطرافیان را برآورده کند و ده‌ها “احتمال” و “احتمالاً” دیگر از همین دست!

و اینکه اگر یک نفر یک ساعت رو به تخته ایستاد و آخر با استفاده از گچ و کاغذ و خودکار و تقلب کردن و پیام دادن و پیامک گرفتن، حاصل‌ضرب مذکور را نادرست حساب کرد، او هرگز هیچ چیز دیگری را هم نخواهد فهمید. نه حرف دل این را و نه خواسته‌ی او را. نه شیوه‌ی خوشحالی این یکی را و نه دلیل درهم شکستن دیگری را. نه روش ایجاد انگیزه در همکاران را و نه ریشه‌های یأس و ناامیدی در دوستان را.

هوش هیجانی از این جهت، یک دستاورد مهم بوده است.

اما در این میان، اتفاق دیگری هم روی داده است. از یک سو، انبوهی از کتابهای بازاری در این زمینه منتشر شد. نه فقط در ایران – که علم عموماً حتی قبل از تولد هم، به بیماری سودجویی و منفعت طلبی و کوتاه نگری و سطحی اندیشی آلوده است – حتی در فرهنگ‌های توسعه یافته هم، به سختی می‌توان منابع علمی غیربازاری در این حوزه را در میان انبوه کتابهای پرفروش و پرزرق و برق ویترین کتابفروشی‌ها یا حتی طبقات کتابخانه‌ی دانشگاه‌ها، پیدا کرد.

از سوی دیگر، مدل‌های علمی و آکادمیک متعدد در زمینه‌ی هوش هیجانی، توسعه یافتند و معرفی شدند و بحث هوش هیجانی چنان زیر فشار سنگین مدلسازی و مفهوم پردازی قرار گرفت که صدای خرد شدن تک تک استخوان‌هایش را به خوبی می‌شود شنید.

مروری بر نوشته‌های جان میر و پیتر سالووی و بعدها دنیل گلمن، نشان می‌دهد که یکی از واژه‌های کلیدی که در تعریف و توسعه و شرح  وبسط مفهوم هوش هیجانی، همیشه و همه جا مد نظر آنها بوده، مفهوم همدلی  است.

البته مفهوم همدلی (به معنای Empathy و تفاوت‌های ظریف آن با Sympathy و …) معمولاً در آموزش هوش هیجانی مطرح می‌شود و مورد بحث قرار می‌گیرد. اما نکته‌ای که می‌خواهم روی آن تاکید کنم این است که همدلی، یکی از زیرمجموعه‌های هوش هیجانی نیست. بلکه محوری است که بخش اعظم هوش هیجانی و موضوعات مرتبط با آن، حول این محور شکل گرفته است.

اصل مطلب قسمت دوم – همدلی سه لایه‌ی اصلی دارد:

لایه‌ی اول همدلی، این است که من بتوانم خودم را جای شما بگذارم و تلاش کنم که یک شیء یا یک وضعیت یا یک مسئله یا یک مشکل را با نگاه شما ببینم. مثلاً اگر من در فروشگاهی کار می‌کنم که وسایلی را برای هدیه دادن می‌فروشد (کیف و عروسک و شکلات و وسایل تزیینی و …)، شاید به عنوان فروشنده، وظیفه‌ی اصلی من برخورد خوب، لبخند، توضیح در مورد هر یک از وسایل آنجا، اعلام قیمتها، حوصله به خرج دادن و زمان دادن به شما برای بررسی تمام گزینه‌ها و مواردی از این دست باشد.

اما به عنوان یک فروشنده‌ی همدل، وظیفه‌ی من این است که فروشگاه را از نگاه شما ببینم. با خودم فکر کنم که شما، یا می‌خواهید برای انتقال یک پیام هدیه بخرید (پیام عشق، دوستی، ادای احترام و …)‌ و یا به عنوان یک وظیفه (همه برای تولد هدیه گرفته‌اند و من اگر نگیرم بد است و خدا لعنت کند فلانی را که متولد شد یا تولد گرفت!). جدا از اینکه من باید در حرف‌ها و رفتار شما، به دنبال این پیام باشم، باید به خاطر داشته باش