نخستین سال زندگی کاری

پیش درآمد:

چند وقت پیش، به بهانه‌ای  در حال پیاده‌روی بودم که از جلوی ساختمانی رد شدم که خاطرات «نخستین سالهای زندگی کاری» مرا در خود پنهان کرده بود! سالهای ۷۸ و ۷۹ بود و من به تازگی وارد محیط کار رسمی سازمانی شده بودم. هیچوقت یادم نمی‌رود. چه تلخی های عجیبی بود.

زندگی شغلی - کومروسکی ایران

یادم می‌آید که هنوز کاری برای انجام دادن نداشتم. هر روز سر کار می‌رفتم. می‌نشستم. خودم را با کاتالوگ‌ها مشغول می‌کردم. آرزو می‌کردم تا عصر کاری پیش بیاید که من انجام دهم و معمولاً بسیاری از روزها، کاری پیش نمی‌آمد. سخت‌ترین لحظه‌ی روز، خداحافظی از مدیرم بود. وقت رفتن به خانه. و احساس تلخ اینکه تنها کاری که از عهده‌ی من برمی‌آید، «سلام و خداحافظی» است.

یادم می‌آید که فضای واحدی که در آن کار می‌کردیم تنگ شد و باید یکی از اعضای شرکت به واحد همسایه نقل مکان می‌کرد. طبیعی است که من را انتخاب کردند. چون بقیه باید نزدیک مدیریت می‌ماندند تا کارهای روزانه را سریع‌تر سامان دهند. اما کسی با من کاری نداشت و می‌شد مرا در هر جایی مستقر کرد. مرا به یک واحد مستقل فرستادند و کار بدتر شد! اگر قبلاً به بهانه‌ی سلام و علیک، می‌شد دیگران را دید. حالا فقط آخر هر ماه، مرا صدا مي کردند و چک حقوق را به دستم می‌دادند! چقدر احساس بدی بود. انگار که اعانه گرفته‌ای! در این یک سال، من با کاتالوگ‌ها زندگی می‌کردم! همه‌ي‌ آنها را باز می‌کردم. تمیز می‌کردم. سوسک‌ها و مارمولک‌ها را از کاغذ‌ها جدا می‌کردم و همین!!

یادم می‌آید که مدیرم بعضی وقت‌ها (شاید هفته‌ای یک بار در حد یکی – دو ساعت)‌ کاری را ارجاع می‌داد. مثلاً مقاله‌ای می‌داد که ترجمه‌ کنم. این ساعت‌های خوش هم زیاد طول نکشید. یک بار، مقاله‌ی پاره شده را در زباله‌‌های بیرون شرکت دیدم و فهمیدم که قرار نبوده از ترجمه‌ام استفاده شود. بلکه برای اینکه احساس بیکاری نکنم، مدیرم به من ترجمه‌هایی می‌داده‌ است و حاصل کار مرا دور می‌ریخته!

اما چه بگویم از روزهایی که هیچ کاری نبود. خوابم می‌گرفت. چشمهایم به زور باز می‌ماند. پنجره‌ی شرکت هم به خانه‌ی نیم‌ساخته‌ای در کوچه‌ی پشتی باز می‌شد که در آن، گاه و بی‌گاه، کارگرانی معتاد، در حال مصرف مواد مخدر بودند. بهترین لحظات کاری من، که تا حدی سرگرم کننده بود، دیدن مصرف مواد مخدر توسط آنها بود. لااقل یک «تصویر متحرک» در پنجره دیده می‌شد! اما چیزی نگذشت که پلیس آمد و آنها را برد.

مبارزه با خواب‌آلودگی وقتی که هیچ‌کاری برای انجام دادن نداری، خیلی دشوار است. یک بار خواب بودم و مدیرم مرا صدا کرد تا برنامه Autocad را برایش نصب کنم. خیلی خوشحال شدم و با هیجان به سمت واحد مجاور رفتم. هر چه باشد، بهانه‌ای است برای کار کردن. یک کار تخصصی!

اما این خوشحالی هم چند دقیقه بیشتر طول نکشید. به محض اینکه وارد اتاق مدیرم شدم، به چهره‌ام نگاه کرد و گفت: «آخ! خواب بودی؟ ببخشید. اگه می‌دونستم مزاحمت نمی‌شدم و خودم یک جوری حل‌اش می‌کردم». چند روز آینده برای من جهنم بود. دوست نداشتم با رییسم رودررو شوم.

در آن سالها درس هم می‌خواندم و یکی دو روز در هفته به دانشگاه می‌رفتم. حالا فکر کنید چقدر مسخره بود وقتی برای امتحان، باید می‌رفتم و از مدیرم مرخصی می‌گرفتم! خوب من در حالت عادی هم کاری نداشتم! نوشتن برگه‌ی مرخصی مثل یک جوک بی‌مزه بود. اما قانون بود و باید انجام می‌شد. مدیرم هم مرخصی گرفتن و دانشگاه رفتنم را دوست نداشت. همیشه می‌گفت: امیدوارم زودتر این دانشگاه لعنتی تمام شود و تو تمام وقت اینجا باشی. هر بار هم از من می‌پرسید: ترم هفتم بودی؟ و من با شرمندگی توضیح می‌دادم: نه! ترم سوم.

به همه‌ی اینها اضافه کنید، احساس بد من را وقتی در دانشگاه برای غیبت از کلاس‌ها و حضور در شرکت، باید توضیحات شگفت‌انگیزی در مورد کارهایم در شرکت و اهمیت آنها و اینکه اگر من نباشم شرکت تعطیل می‌شود(!) می‌دادم.

باقی ماجرا:

آن سالهای تلخ گذشت. بزرگتر شدم. در آن شرکت به یک «مدیر» تبدیل شدم. سفرهای داخلی و خارجی. سمینارها. فروش‌ها. قراردادها. جلسات و مناقصه‌ها و پروژه‌ها و تاسیس شرکت‌های جدید و استخدام کارکنان و تربیت آنها و گاهی اخراجشان…

سالهای اول، مدیرم در نگاهم یک انسان سخت و تلخ و مغرور و خودخواه بود. کسی که ما را به بازی می‌گرفت. کسی که برای افزایش آمار کارکنان شرکتش و استفاده از اعتبار مدرک من (فکر کنید که دانشجوی ترم سه چه اعتباری دارد!!) من را استخدام کرده و برای اینکه حسم بد نباشد، گه‌گاهی ترجمه‌هایی به من می‌داد و در سطل زباله می‌ریخت یا مرا به خواندن لیست لوازم یدکی و جداکردن سوسکها از کاغذها، مجبور می‌کرد!

اما وقتی بزرگتر شدم و مدیریت را تجربه کردم، هر روز بیشتر از پیش، او را فهمیدم و بیشتر دوستش داشتم. آموختم که کارکرد نخستین ترجمه‌های من، این نبود که در نامه‌های رسمی سازمانی به کار گرفته شود. بلکه هدف اصلی، آشنایی بیشتر من با متون تخصصی کاری بود و ریختن کاغذها در سطل زباله، ارزش آِن را کم نمی‌کرد. هر چند شاید اگر مدیرم می‌دانست که کاغذها را می‌بینم، آنها را در جای بهتری نگاه می‌داشت.

یاد گرفتم، که ورق زدن کاتالوگ‌های لوازم یدکی که در آنها جز نقشه‌های انفجاری و شماره قطعه چیزی نیست، می‌تواند تسلط من را به بخش‌های مختلف دستگاه بیشتر کند. چیزی که باعث شد سالهای بعد، در اتریش، روبروی ژاپنی‌ها بایستم و به آنها تعمیر و نگهداری بخش‌های مختلف دستگاه را آموزش دهم. یادم نمی‌رود که ژاپنی‌ها – که خود به دقت و حفظ کردن و تسلط بر ابزار شهره‌اند – چگونه با تعجب به حرف‌های من گوش می‌دادند و می‌دیدند که ریز ترین قطعه‌ی دستگاهی را که چند هزار قطعه‌ی اصلی دارد، با شماره‌ فنی کامل دوازده رقمی حفظ هستم! آنها هرگز ندانستند که بازی کاغذ‌ها و سوسک‌ها – که زمانی فکر می کردم روشی استثماری برای پر کردن اوقات من است – روش اثربخش مدیرم بوده تا مرا به یک کارشناس متمایز تبدیل کند.

یاد گرفتم که هیچ مدیری از کارکنان جدیدش، در روزهای نخست و ماه‌های نخست، انتظار معجزه ندارد و نباید داشته باشد. همین که بیایند و بروند و محیط را ببینند و فرهنگ را بفهمند و بکوشند دانش خود را از محیط کار افزایش دهند کافی است. این کارمندها هستند که در نخستین سال زندگی کاری، احساس معذب بودن می‌کنند.

یاد گرفتم که وقتی جوان‌تر و کم‌تجربه‌تر هستیم، درک دقیقی از «جوانی» و «کم‌تجربگی» خودمان نداریم و این باعث می‌شود انتظارات زیادی از خودمان داشته باشیم و همین انتظار افسرده‌مان می‌کند. در حالی که بعداً می‌آموزیم که دیگران، جوانی و کم‌تجربگی ما را می‌بینند و درک می‌کنند و احساس بدی هم نسبت به آن ندارند.

این روزها، دیگر می‌دانم که رشد شغلی، با شتاب امکان پذیر نیست و اگر شد، سقوط هم به زودی در پی آن خواهد آمد. یاد گرفتم که باید تصمیم بگیریم به مدیرمان اعتماد کنیم یا نه. و اگر اعتماد کردیم لااقل در سالهای نخست زندگی کاری، اجازه دهیم ناخدای کشتی شغلی ما باشد…

این روزها. مدیر سابقم را هر از گاهی می‌بینم. با هم مینشینیم. قهوه‌ای میخوریم. از خاطرات آن روزها حرف می‌زنیم. این روزها شاید قدرت و توانمندی ما در یک اندازه باشد. اما هنوز، در مقابلش، پیش از او، لب به فنجان قهوه نمی‌زنم و قبل از او روی صندلی نمی‌نشینم و هرگز حرفش را قطع نمی‌کنم و تک تک راهنمایی‌ها و جملاتش را به خاطر می‌سپارم. او شایسته‌ی بیشترین احترام است. اما نه به خاطر مسافرت‌ها و قراردادها و کارها و جلسات و حقوق‌های زیاد و هدیه‌های ارزشمندی که برایم در نظر گرفت. به خاطر همان سال نخست. سال خواب و بیداری. سال سطل و ترجمه. سال سوسک‌ها و کاغذها…

لینک خیلی مرتبط: علی خلیلی کیست؟

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار


87 نظر بر روی پست “نخستین سال زندگی کاری

  • نگار گفت:

    سلام محمدرضا
    شده تا حالا یکی یک چیزی بگه (یک حرف امیدبخش) و شما به خاطر اینکه تجربه‌ات تاییدش نمیکنه نتونی راحت قبولش کنی ولی چون بقیه‌ی حرف‌هایی که از اون آدم شنیدی و عمل کردی نتیجه‌هایی عالی داشته، بگی پس اینم درسته و از ته دل آرزو کنی که درستیش زودتر بهت اثبات بشه؟ این چند جمله از حرف‌های شما برای من مصداق این وضعیت هست:
    یکی اینکه:
    “یاد گرفتم که وقتی جوان‌تر و کم‌تجربه‌تر هستیم، درک دقیقی از «جوانی» و «کم‌تجربگی» خودمان نداریم و این باعث می‌شود انتظارات زیادی از خودمان داشته باشیم و همین انتظار افسرده‌مان می‌کند. در حالی که بعداً می‌آموزیم که دیگران، جوانی و کم‌تجربگی ما را می‌بینند و درک می‌کنند و احساس بدی هم نسبت به آن ندارند”
    این چند خط را هر وقت که خرابکاری می‌کنم میام میخونمش .
    و این قسمت را هم هر روز، روزی چندبار سرکار می‌خونم:
    “همیشه بدانیم که پیشرفت،‌ حاصل انجام کامل شرح شغل در شرایط مثبت و ایده‌آل نیست. پیشرفت حاصل کار کردن فراتر از شرح شغل، در شرایطی است که هیچ امیدی برای بهبود وجود ندارد.”
    محمدرضا من هروقت این سری از نوشته‌های شما را در سایتتون می‌خونم بینهایت حسودیم میشه به کسایی که در زمان نگارش این مطالب همراه وبسایت شما بودند. می‌دونم این نوشته‌ها هنوز هم داغه، خود من حداقل هفته‌ای سه بار میخونمشون ولی دلم می‌خواد یکمی در مورد محیط های کاری بیشتر بدونم، محیط کار برای کارمندان نسل Y بیشتر سخته؟ 🙂
    می‌فهمم همین که در این شرایط کاری دارم که مرتبط با علائق و توانمندی‌هامه باید بسیار شکرگزار باشم و هستم ولی می‌دونی که محیط کار و خود کار می‌تونه چه قدر دلگیر کننده باشه. گاهی حس می‌کنم هرچه قدر هم که خوب باشی برای رسیدن به پله‌ی بعدی کافی نیست و فقط شرایط موجود را میتونی حفظ کنی. برای پیشرف باید عالی باشی و بی‌نقص. عالی شدن و بی‌نقص شدن هم اگر امکان‌پذیر باشه، زمانبره، خیلی زمانبر. من خسته‌ام. خسته از تمام زحمت‌هایی که برای به دست ‌آوردن این شغل کشیدم و خسته‌ترم از فداکاری‌هایی که برای بهتر انجام دادنش می‌کنم. هر روز تلاش می‌کنم چیز جدیدی یاد بگیرم که در کارم بهم کمک کنه ولی این تلاش‌ها داره ابهام من از نتیجه‌ی کار را بیشتر و بیشتر میکنه بدون اینکه دست‌آورد ملموسی داشته باشه.
    ببخشید خیلی غر زدم، امروز تولدمه و من همین الان سرکار پشت میزم هستم. یک لحظه فکر کردم حاصل این همه سال زندگی من شده اینجا نشستن و دیگه نتونستم خودم را کنترل کنم که این کامنت را ننویسم.

  • بهار گفت:

    سلام محمدرضا
    کاش من هم در آن سازمان بودم . مهم نیست مشغول کاری بودی یا نه . مهم این بود که تو توی اون محیط ساخته شدی .

  • اکبری گفت:

    من به تازگی ، این مرحله رو گذروندم ( مرحله سوسک ها و کاغذها ) …..ولی در تمام این مدت عذاب آور ، زیرنظر بودم …می فهم شما چی می گید ، به حساب مطلب شما ، من به تازگی بزرگ شدم و دوران کودکی شغلی م رو پشت سر گذاشتم

  • کسی که حوصله اش سر رفته گفت:

    من هنوز باید در انتظار بررسی باشم ؟ چررررررررا؟
    راستی باوجودیکه میدونم شاید سالها طول بکشه این نظر بررسی بشه و چه برسه به جواب دادن
    همینجوری میشه یه گوشه ذهنتونم باشه که با مدیر محافظه کار که تمام تلاششو میکنه هیچ جوری نفوذ نکنی و فقط کارای بیخود انجام بدی باید چکار کرد؟
    البته این مورد شاید توضیح بیشتری بخواد ، حالا همینجوری سر خطی گفتم

  • مرتضی گفت:

    با سلام
    حدود چند هفته ای میشه که مطالب وبلاگتون رو دنبال میکنم (از روزی که اون برنامه سه نفری با آقای امیرخانی و دکتر شیری داشتید). برآیند این چند هفته رو میشه اصلاح بینشم دونست.
    منم الان ۱ سال و ۱ ماهه که کارمند شدم.
    چه روزایی که از بیکاری خوابم برده.
    با خودم فکر میکردم که آیا موجودی بی کار تر از من هست؟
    هنوزم حس میکنم مدیرم بعضی کارا رو برای دست گرمی بهم میسپاره.
    بعضی موقع ها این بیکاری رو با مدیرم در میون میذارم میگه عجله نکن.
    بابت همه زحماتتون تشکر میکنم.

  • milad گفت:

    محمد رضا.من به یه تناقض برخوردم .
    از یه طرف بار ها در جواب به این سوال که چگونه انقدر پیشرفت کردی جواب دادی که هر کسی روزی ۲۰ ساعت و ۲۰ سال تلاش می کرد به این جا می رسید.
    از یک طرف هم چند بار گفتی که من خودم به بقیه توصیه می کنم از وقت های بیداریشون بهتر استفاده کنند و گفتی گاهی این بی خوابی ها بازده آدم رو خیلی میاره پایین.
    محمد رضا بالاخره پیشرفت خودت رو مدیون اون ۲۰ ساعت بیداری هستی یا چیز دیگه ای هست؟

  • آيدا گفت:

    من فكر ميكنم علت اعتماد مديرتان اين بود كه
    ۱-انسان سالمي بوديد
    ۲-دانشجوي بي ادعايي بوديد و از اين كه در دانشگاه شريف درس ميخونديد فخر نميفروختيد.
    ۳- در هر حال دانشجوي شريف بوديد و او به يك كارمند باهوش نياز داشت- هيچ وقت براي من مسئله دانشگاه آزاد و سراسري حل نميشه

  • nasrin eslami گفت:

    سلام بر شما
    با امید پیشرفت روزافزون
    حرفاتون واقعا خاطرات قشنگی برام زنده کرد
    ممنون معلم بزرگوار

  • امیر جم گفت:

    اما من فکر می کنم مدیران امروز مثل مدیران دهه شما نیستن.حداقل اونهایی که من باهاشون برخورد داشتم این طور نبودن
    من برای سه مدیر کار جدی و رسمی انجام دادم
    هر سه ی اونها مشخصاتی داشتن که مدیر شما نداشته این طور که شما می گید.
    هر سه مدت های زیادی من رو به عنوان کار اموز به کار گرفتند درحالی که من در اون دوره کار جدی و سود ده انجام می دادم
    هر سه بی توجه به توانمندی های من بودن.
    هر سه خیلی براشون اهمیتی تداشت که فردای من چی میشه و فقط به سود حاصل از کار من فکر می کردن.
    http://na3leman.blogfa.com/

  • نازيلا گفت:

    سلام
    خيلي جالب نوشته بودين، آخرين ساعات يه روز كاري كه شركت به اين بزرگي تق و لقه و خيليا نيومدن كلي خنديدم 🙂 مرسي
    اما اين نوشته را با روزاي شروع كار خودم كه مقايسه ميكردم ديدم حدود ۱۸۰ درجه فرق داشتيم! يادش بخير، آخه من از وسطاي يه پروژه وارد شده بودم، پروژه اي كه پيشرفت سخت افزاريش حدود ۵۰ درصد بود و نرم افزاريش صفر، و من مسئول بخش نرم افزاري بودم، هم بايد عقب موندگي قبلي را جبران ميكرديم و هم پروسه فعلي را پيش ميرفتيم، تازه دانشجوي ترم ۳ ارشد هم بودم، اما انصافا هيچ مشكلي براي حضور در كلاسهام برام بوجود نياوردن و در عوض من هم تمام تلاشم را براي شركت كردم، بطوريكه در پايان پروژه رتبه يك كشور شديم بين همه استانها 🙂

    مرسي از بودنتون آقاي مهندس- براتون دنياي شاد و آرامي آرزو ميكنم

  • لیدر گفت:

    نوشته ی به جایی بود من هم در محیط کارم چنین احساسی رو خیلی وقتها دارم و احساس خوبی نسبت به خودم تو اون لحظات ندارم و به قول شما شاید سخت ترین موقع لحظه مرخصی گرفتن و توضیح دادن برای دیگران که من حتما باید همیشه تو محل کارم باشم خیلی سخته. ممنون استاد.

  • shirin گفت:

    این نوشتتون عالی بود عالی خیلی خوب بود من بدون هیچ چشماندازی از اوایل شروع کار انتظار زیادی از خودم داشتم و اعتماد به نفسم فوق العاده پایین بود برای دنبال کار گشتن .. اینو که خوندم خیلی دیدم به همه چیز بهتر شد 🙂

  • شیوا گفت:

    یکی از نگرانی هایی که باعث شده من همیشه از کارمند شدن بترسم همین بوده که به جای رفتن به سر کار، سرکار گذاشته بشم. در نتیجه سراغ خیلی کارها اصلا نمیرم. این نوشته شما من رو یاد این ترسم انداخت ولی باز هم نمیدونم از کجا باید بفمهمم که مدیر احتمالی آینده، من یا بقیه کارمندای تازه کار رو برای آشنایی با فرهنگ و دانش مرتبط داخل کار نمی کنه یا کلا راه پیشرفت توی اون شرکت بسته است؟
    داشتم فکر میکردم، شما خیلی صبور بودید که این مدت رو تحمل کردید، من اگه جای شما بودم اینقدر تحمل نمی کردم و دست کم در مورد وضعیت ناخوشایندم حرف میزدم ولی اگه این حرف رو میزدم، مدیرم از من قطع امید نمی کرد؟به نوعی برنامه اش رو به هم نریخته بودم؟

  • پرنیان گفت:

    سلام.یه نکته خیلی مهمی توی نوشته شما هست که شاید بشه گفت تفاوت آدمهای موفق و عادیه.اینکه برای شما مهم بود که کار کنید و از اینکه کار نمی کنید رنج می بردید ولی من این روزا توی رشته خودم فارغ التحصیلای زیادی می بینم که اکثرا دنبال یه موقعیت شغلی راحت هستن.فقط براشون مهمه که ساعت پر کنن و پول بگیرن و برن.نمی دونم چرا تفکر غالب جامعه ما این شده که از کوتاهترین راه به هدفمون_که متاسفانه در اغلب موارد هم پوله و نه چیز دیگه_ برسیم.دیگه کم هستن جوونایی که شوق یادگیری داشته باشند.نمی دونم چرا؟

  • علی گفت:

    سلام محمد رضا جان
    یک سوالی دارم ؛ می دونم سخت ، گنگ ، جوابش زمان بره و (هرچند حریم شخصی ات رو خیلی کوچیک کردی برای ما ولی بازم ) شخصیه
    اگر تونستی جواب بدی خیلی به من کمک میکنه
    شما میگی آقای خلیلی شمارو از بوجه شرکت یک سال (حداقل) پرورش داد تا تازه بشی هیچی (میدونم که شخصی برداشت نمی کنی! ) تازه بعد از اون هم قدم به قدم از آشه رشته به فیش مک ارتقا دادت !
    آخه چرا ، دلیلش چی بود چرا تو محمد رضا ، گیریم از سابقت خوشش آمد از کجامعلوم که خیلی زود تر نمی رفتی و اینهمه سرمایه گزاری (از عمد با “ز″ مینویسم چون از نظر من این سرمایه ها بیشتر معنویه تا مادی ! ) به فنا نمیره .
    ویژگی های تو از نظر خلیلی چی بود ؛ ملاکش چی بود ؛ اصلا این ویژگی ها فقط برای تو بود یا همه
    اگر گفتی همه ، بگو چرا ولی در جواب نگو “چون مرد خوبی بود …. ”
    من این ملاک ها و شیوه ی یافتنش در اطرافیانم رو لازم دارم
    ممنون
    ————————

  • پسرک خامه فروش گفت:

    سلام
    من امروز دچار خسران و پارادوکس شدید درونی شدم
    با مدیرم برای سرکشی به مشتری ناراضی از کیفیت محصول ، و روئت سطح بحران پیش آمده در ادامه همکاری راهی بازار شدیم.(ما و یه شرکت دیگه تأمین کننده یکی از مواد اولیه کارگاه تولیدی ایشون هستیم)
    اول یه توضیحاتی درمورد این مشتری بدم: ۱٫ مشتری کیفی(مشتری که کیفیت محصول ارجحیت داره براش نسبت به سود و قیمت محصول)/ ۲٫ شناخت کامل به زیر و بم کار و نظارت دقیق روی تولید محصول نهایی/ ۳٫صادق و روراست، البته صریح الهجه؛ چه درفروش، چه در خرید/ ۴٫سابقه همکاری: ۱سال/ ۵٫شروع همکاری بشرط عدم نوسان کیفی محصول فوق در طول مدت همکاری بود! -علی رغم اطمینان کامل به کیفیت محصول، از بدترین امتیازاتی بود که به ایشون دادیم…(اینو درنظربگیرید با کیفیت اصلی ترین و قدیمی ترین رقیبمون که هر ۲ماه درمیون نوسان کیفی داره…!)/ ۶٫محصول فوق «ارزشمند» ترین و بطیع گرانترین محصول تولیدی شرکت ما میباشد(کارشناسان “منصف” بازار اعتقاد دارند باکیفیت ترین محصول بازار است…)/ ۷٫ همکاران ایشون در منطقه تولید خودشون رو با محصولی که ۳۰درصد ارزونتر و کیفیتش یک چهارم محصول ماست انجام میدن!! و بدلیل عدم آگاهی مصرف کننده نهایی تأثیری در میزان فروش ایشان ندارد!/ ۸٫خدمات حین و پس از فروش شرکت ما حرف اول و آخرو توی بازار میزنه

    حالا اصل موضوع
    پس از اعلام سفارش کالا و ارسال محصول در یکی از پرفروشترین ایام سال (شب یلدا) عنوان گردید که محصول دچار نقص کیفی شده و اعلام مرجوعی و درخواست تعویض محصول گردید(این حالت، در این روز یکی از بدترین حالات ممکنه… تولید کارگاه عملا تعطیل و بجای کسب « سود» هرلحضه ضرر.. -اهالی این صنف از ماهها قبل چشمشون به این روزه-) بدلیل اعلام مرجوعی در ساعت غیر اداری، مرجوعی کالا عملا صورت نگرفت. اما با حضور بموقع نماینده شرکت در محل حادثه(!) اولین و شعله ور ترین زبانه های آتش مهـــــار شد…! 🙂 و “بلنـــدترین شــب ســال” به خیر و خوشی موقتا به صبح رسید..

    در مراجعات بعدی مشخص شد که محصول فوق علی رغم تست چندین باره ازسوی مشتری و اطمینان کامل ایشان بر نقص کیفی و اصرار برموضع خود، هیچگونه نقصی نداشته و حتی به گفته مشتری کیفیتی بالاتر از انتظار داشته است.(نمونه محصول فوق در حضور مشتری و با حضور مدیرعامل شرکت تست کیفیت شد… این خدمت ما بارزترین خدمت پس از فروشمونه. که هیچ رقیبی اینو انجام نمیده به این شکل!)

    باتوجه به اوصافی که از چنین مشتری رفت،
    و اعتماد نماینده فروش به اظهارنظر مشتری -که اساس ورود مدیرعامل به قضیه،همین اصرار نماینده فروش بر مواضع و اظهارات مشتری بوده است-
    چه راهکار هایی رو برا آینده (چه برا مشتری، چه برا شرکت، چه برا نماینده فروش!) پیشنهاد میکنید؟؟

  • سیمین گفت:

    سلام محمدرضای عزیز!
    شکسته نفسی می کنی؟!
    چون به نظر من این واکنش مناسب آدمهاست که از شرایط فرصت می سازه: تو می تونستی به هر شکل دیگری اوقات بیکاری در محل کارت رو بگذرونی اما حداقل بیشترش رو به مطالعهء مفید و مرتبط با کارت پرداختی، یا می تونستی مأیوس بشی و استعفا بدی و دنبال کار دیگه ای بگردی و مطمئناً در این صورت نتیجهء کاملاً متفاوتی با حالا رقم میخورد.

  • پگاه گفت:

    سلام
    به نظر من مدیرتان روی توانایی های بالقوه شما سرمایه گزاری کرده است.الان که همه مدیرها سابقه کار می خواهند و روی کسب مهارتها و یادگیری آینده نیروی تازه فارغ التحصیل شده حساب نمی کنند. پس ما از کجا باید شروع کنیم.حتی کار آموز هم نمی خواهند

  • محسن فلاح گفت:

    سلام محمدرضای عزیز
    یه سری سوال که البته شخصیه ومیتونی خیلی راحت بهشون جواب ندی.امااگه معذوریتی نداشتی خواهش میکنم لطفاجواب بدی وحتی الامکان به تفصیل هم جواب بدی!چی شدکه ازمهندسی مکانیک، ازکارتعمیرونگهداری وآچاربه دست بودن وامورفنی رفتی سمت مدیریت؟این دقیقاتصمیم وهدفت بودیا حاصل یه اتفاق بود؟آیا سخت بودن کارفنی وعلی الخصوص تعمیرات باعث شدیه همچین تمایلی بوجودبیاد؟ اگه دوباره برگردی ازاول نمیری سمت مدیریت؟
    اینایی که پرسیدم هیچکدوم ازروی فضولی نیس محمدرضای بزرگوار.آخه منم مهندسی مکانیک خوندم ودرحال حاضرتوی دومین کارخونه ی بزرگ تولیدظروف چینی کشور( یاحتی میشه گفت کل دنیا)کارتعمیرات دستگاهاشونوانجام میدم که البته بنابه دلایلی کارم ارضام نمیکنه.امافعلابه خاطرتاثیرخیلی خوبی که روی افزایش دانش وتجربه ی فنی ام داشته وداره، دارم انجامش میدم.شایدخودخواهی باشه اما خیلی واسم مفیده اگه بتونی یه توضیحاتی بدی.قطعا توانتخاب مسیرآیندم میتونم ازتجربیاتت استفاده کنم.مرسی

    • محسن جان. سوالت شخصی نیست و سوال مهمیه. اجازه بده این یکی دو روز یک پست راجع بهش بنویسم. ممنون که یادم انداختی که راجع به این موضوع هم می‌شه حرف زد…

      • محسن فلاح گفت:

        بسیارعالی…ممنونم

        • آتنا گفت:

          سلام ، وقتتون بخیر، من هم ، سوال و تا حدی شرایط ، آقای فلاح رو دارم رشته آیتی تحصیل کردم و به فراخور شرایط در زمینه برنامه ریزی تولید هم کار کردم . اما مدتی هست که به مدیریت کسب و کار و مهندسی فروش و مارکتینگ علاقمند شدم و پیگیری میکنم ولی خوب بین این دو فیلد کاری ساختار های خیلی متفاوتی میبینم، و حتی برای استعداد یابی هم پیش یک روانشناس تست دادم و البته هیچی از نتیجش سر در نیاوردم. برای تحصیل در مقطع ارشد و تغییر فیلد کاری کمی مردد هستم که اصلا میتونم تو این زمینه موفق باشم یا نه … اگر لطف بفرمائید و به تفصیل راجع به این مسئله توضیح بدید کمک شایانی به من کردید. خیلی ممنونم

          • اکبری گفت:

            سلام

            خب ، من م رشته شما هستم…..دلیل اصلی ش می دونید چیه ؟ تا می اومدیم نظر بدیم در محل کار می گفتند هر موقع مدیریت خوندی بیا نظر بده ، هر موقع مسئولیت و مدیریت واحد رو داشتی می تونی حرف بزنی .خانم یا آقای دکتر فلان رو ببین . یاد بگیر ….تا مدیریت نخوندی واسه چی حرف بزنی مگه تو دکترا داری که واسه خودت نظریه می دی ، سرت رو بنداز در کار خودت ………انجوری هاست که یک دفعه تصمیم می گیری خودی نشون بدی منتها به روش خودت ….خودت رو متمایز کنی ….بیشتر انگار به خاطر انتقام گیری ه از شرایط موجود ه که بخشی ش رو بالا نوشتم…

  • سجاد گفت:

    محمد رضای عزیز، سلام
    من اکنون در سالهای اول زندگی کاری ام هستم. سال اول کاری ام بر عکس شما بود ولی تلخی های زیادی داشت. تا الان خودم را مزمت می کردم که چرا باید در چنین موقعیتی کار کنم. ولی این مطلب شما دیدم را باز کرد و امیدواری به من داد.
    این پاراگراف از متن بالا را هرگز فراموش نخواهم کرد: این روزها، دیگر می‌دانم که رشد شغلی، با شتاب امکان پذیر نیست و اگر شد، سقوط هم به زودی در پی آن خواهد آمد………
    موفق و پیروز باشید.

  • مریم گفت:

    سلام محمد رضای عزیزم
    من همیشه وقتی به اینده مجهول و گذشته نچندان درخشانم نگاه میکنم خیلی افسرده میشم و پیش خودم میگم که وقتی تو این ۲۱ سال اتفاق خاصی نیوفتاده از این بعدم نمیفته ولی با خوندن حرفاتون فهمیدم که یه سیب که بالا میندازی هزار تا چرخ میزنه تا بیاد پایین وهمچنان باید به اینده امیدوار بود….
    استاد چقدرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر خوشبختم که شما رو دارم.

  • نیلوفر گفت:

    سلام
    محمدرضا جان کامنتهای من تایید نمیشن یا اینکه یه مشکلی وجود داره؟
    چون روی چند تا از روز نوشت هات کامنت گذاشتم و برای بعضی منتظر جواب هستم ولی خبری نیست!

    • باید کانفرم بشوند نیلوفر. اگر می‌بینی کانفرم نشده یعنی هنوز خونده نشده. من دلم نمی‌خواد نوشته‌های تو و هیچ کس دیگری رو سرسری بخونم. بنابر این خواهش می‌کنم این کندی رو ببخش و به من اجازه بده حرف‌های ارزشمند تو و بچه‌ها رو، بدون خوندن و آموختن و فکر کردن، تایید نکنم. ممنونم که من رو می‌فهمی دوست من…

  • مهران فرجزاده گفت:

    سپاس محمدرضای عزیز
    زیبا ،جالب و آموزنده بود.

  • میااا گفت:

    منم این تجربه رو داشتم، همسن شما مشغول به کار شدم و دوران دانشجوییم منشی بودم، منم خواب و بیدار، کاری نداشتم جز نوبت دادن به مریض ها و جواب تلفن دادن، همش سرم گرم کتاب و مجله بود، به درس دانشگاهم هم علاقه ای نداشتم که اونجا بشینم مطالعه کنم زیاد، حداقل فیلد دانشگاه شما به سازمانتون مربوط بود برای من نبود، با این حال نگاه می کنم می بینم یک سری چیزها یاد گرفتم مثل برخورد با آدم های جورواجور، بالا رفتن اعتماد به نفس، درس های زندگی و تجربیاتی که دکترم سعی می کرد بهم یاد بده و حتی درس هایی که از زبون مریض ها می شنیدم
    در کل کار کردن از کار نکردن بهتره، تو هر سن و شرایطی

    • ناشناس گفت:

      جالب بود دوس داشتم فقط اون فلشه مبهم بود واضح توضیح بده استاد ما سوادمون زیر دیپلمه،نظر حاج اقا ارشامم قشنگ بود خندیدیم،پسر کبریت فروشم ک شاده خودش میگه خودش میخنده

  • آمیتریس گفت:

    استاد ممنونم ، این مطلب باعث شد به عقب نگاه کنم به سال اول کارم که خیلی سخت گذشت و من باید علاوه بر تمامی نکات نوشته شما ، رفتار بد یکی از همکاران رو هم اضافه کنم که سعی در نفی و تحقیرم داشت رو نیز تحمل کنم .
    ولی با گذشت ۱۱ سال این شخص از کارمندان واحدم است و هنوز با همان رویکرد عمل میکند. گاهی که به عقب نگاه میکنم به خودم میگم :” تلخ بود ولی بلاخره تونستم به این نقطه برسم ، پس خدایا شکرت منم موفق شدم.”
    بازم ممنون

  • امید گفت:

    اولین و آخرین مدیر من ( تا این لحظه) پدرم بود!!! او با صبر و حمایت خودش ، اعتماد به نفسم را بالا برد.
    حدود ۱۰ سالم بود که رادیو مادربزرگم را که صدایش در نمی آمد در خفا! کلاً پیاده کردم. دیوانه کارهای برقی بودم!!!
    بعد از سه روز که خانواده از پیدا کردن رادیو منصرف شدند. من یک گوشه زیرزمین به قطعات پراکنده رادیو خیره شده بودم که یک سایه روی سرم سنگینی کرد// :
    از پدرم نمی ترسیدم ولی اگر روزی کار اشتباهی می کردم و او مجبور می شد من را توجیه کنه، برایم خیلی گران تمام می شد. احساس می کردم اعتبارم را پیشش از دست دادم و این عذابم می داد.ترجیح دادم سرم را بلند نکنم!!!
    کنارم نشست ، رادیوی داغون را گذاشت جلویش وفقط یک کلمه: جعبه ابزار…و من مانند یک دستیار خوب دستورش را انجام دادم.
    یک ساعته مقاومت ها را با سیم مهار کرد!! (( : وای چه حس خوبی بود آن لحظه که صدای رادیو در آمد” اینجا تهران است صدای … ”
    پدرم یک مغازه الکتریکی داره و به صورت تجربی این کار را یاد گرفته. به اصطلاح اوسا شاگردی.چون کارش را دوست داشت رفتارهای من برایش عجیب نبود. از آن روز ، بعد از مدرسه می رفتم مغازه و باهم کار می کردیم… وقتی دستگاهی را درست می کردم او هم با من ذوق می کرد. اولین رادیو ترانزیستوری را در ۱۲ سالگی ساختم.نمی توانم احساسم را بیان کنم.
    تا زمان دیپلم یک روز در میان میرفتم کتابخانه ، کتاب های تخصصی برق را می خواندم یا به عبارتی می خوردم و فردایش در کارگاه پدر روی وسایل برقی خلق الله اجرایش می کردم.
    سرتان را درد نیارم.وقتی به پدرم گفتم می خواهم رشته برق بخوانم فقط خندید…
    راستی بهم حقوق هم می داد که همش خرج کتاب و خازن و دیود …شد.
    یک ترم بعد از قبولی در دانشگاه با دو تا از بچه ها یک کارگاه راه انداختیم و آن خرابکار دیروز یک سازنده کوچک تابلو برقه ( :

    • مريم .ر گفت:

      آفرين به اين پدر و البته مدير با درايتت اميد. هميشه موفق باشي 🙂

    • سعیده (آذر) گفت:

      خیلی حس خوبی رو منتقل کردین، انشاءالله همیشه موفق باشی…و انشاءالله پدرتان سالهای سال سلامت باشن.

  • علیرضا گفت:

    خیلی جالب بود،خیلی خیلی جالب بود برام،محمدرضا همیشه فکر میردم آدمای موفق که تحصیلات عالی دارند هیچکدوم از صفر شروع نکردن…گاهگاه همین حس هایی که گفتی سراغم میومد و فکر میکردم من هرگز موفق نمیشم

  • معصومه گفت:

    باسلام به آقای شعبانعلی عزیز
    این تعریفی که شمااز مدیرتون کردین بیشتر به افسانه شبیه بود من حسابدارجزهستم وتویه شرکت حسابداری کارمیکنم .تودوره ای که برای کاریاددادن طفره میرن وازخدامیخوان که حواست نباشه ومتوجه این قسمت کارنشی تاتوضیح ندن ویا اگرم توضیح بخوای یه طوری میپیچوننت این مدیرشما یه فرشته بوده که کاری کردن که خودتون ازهیچ به همه جا برسین.الان به این که چکار داری میکنی وکارت چقدربراشون فایده داره نگاه نمیکنن به این نگاه میکنن که چند ساعت تومحل کارهستی دیر نیای زودبری یا یه وقت زیرابی نری ولی به این نگاه نمیکنن که وقتی که داری کارمیکنی تمام هم وغمت کارته وهیچ چیزدیگه مطرح نیست واقعا برای داشتن همچین مدیری بهتون غبطه خوردم موفق باشین

  • داود گفت:

    خب یعنی ما هم هرجا بخایم بریم کار کنیم باید اینقد آستانه تحملمون بالا باشه؟؟به نظر من سن هم خیلی مهم هستش. من فکر نمیکنم کسی که مثلا ۲۵ سالش باشه بتونه اون شرایط رو تحمل کنه

    • به خاطر همینه که دانشگاه و کارشناسی و ارشد و دکترا، به جای کمک به آدمها، خیلی از اونها رو تا آخر عمر به یک سری آدم ضعیف تعطیل بی خاصیت تبدیل می‌کنه. چون در سنی وارد بازار کار می‌شوند که حوصله و تحمل ندارند و فرصت هم – فکر می‌کنند – ندارند و شان اجتماعی هم – فکر می‌کنند – دارند.

      • آیدا گفت:

        من نمیدوبم شأن اجتماعی دقیقأ یعنی چی ولی من پزشک با تجربه ای رو که در یک بیمارستان خصوصی به بهانه ابنکه بیمه پولشو دیر میده( فقط یهانه چون اون بیمه خاص اینطور نبوده) اضافه از مربض میگیره دارا ی شأن اجتماعی نمیدونم صد رحمت به دزد شاید دزد از یک بیمار دزدی نکنه

  • آرزو گفت:

    وای محمد رضا منو یاد خودم انداختی منم دانشجو بودم ولی من ۱ ماه ام نشد رفتم پیش مدیر عامل گفتم اذیت میشم کارای چیپ بهم میده مدیر بخشم (البته همونام کامل بلد نبودم :دی). و کم کم کارام زیاد شد و الان تو اون کار جزء آچار فرانسه ها شدم. البته بازم راه طولانی در پیش دارم. به امی موفقیت روز افزون

  • خط سوم گفت:

    استاد عزیز متن بسیار زیبا و تاثیر گذاری بود،واقع داشتن چنین مدیرانی نعمت گرانبهایی است که امروزه کمیاب شده است!!افرادی که یک شبه مدیر شده اند دیگر نمی توان به آنها مدیر گفت

  • پسرک خامه فروش گفت:

    یه همچین مدیری رو من الان دارم؛ “سید ضیاالدین حسینی منش”
    یک « انسان »،
    با یه عـزّت نـفس بالا…

    دل همتون آب! 🙂 🙂

  • saeed گفت:

    خوشا به حالتون که یه منتوری داشتید ما چه کنیم؟؟!!!

  • محمد گفت:

    محمدرضا تو بیشتر با خوندن کتاب به دانشی که داری رسیدی یا بیشتر با کسب تجربه ؟سهم کدام رو بیشتر میدونی؟

  • Mahnaz گفت:

    ممنون از نوشته آموزنده تان
    خدا قوت
    شاد و سبز و پايينده باشيددددددد…..

  • ناشناس گفت:

    سلام
    من تا به حال کامنت نذاشته بودم براتون.از طریق دوستانم(!)با شما آشنا شدم.
    خیلی وقت نیست به سایتتون سر می زنم.اما این مطلبی که نوشتین داغ دلم رو تازه کرد.می خوام از تجربه ی دو ماهم در یک شرکت خصوصی بنویسم که از راه نرسیده واقعاً ازم انتظار معجزه داشتن و من خیلی تلاش کردم تا کارم رو درست انجام بدم به قدری حجم کار سنگین بود و من تحت فشار که مریض شدم و مجبور شدم مرخصی بگیرم و تا مدت ها سردرد رهام نمی کرد چون در کارم به تمرکز و دقت زیادی احتیاج داشتم و از اول تا آخر روز کاری روبروی صفحه ی مانیتور می نشستم و… وقت سرخاروندنم نداشتم تازه از یه کار فوق العاده فقط برای اینکه فکر می کردم در اون شرایط نامردیه اگر برم و …انصراف دادم.ولی مدیر منصفم چه کرد؟تا یکی از دوستانش آشناشو معرفی کرد به جرم تازه وارد بودن عذرم رو خواستن ومن در اون روز بارونی تا برسم خونه زیر بارون همراه ابرا باریدم…بدجوری رو دست خورده بودم.

  • جلیل گفت:

    با سلام،
    مطلب بسیار جالب و آموزنده ای است. شاید همه ما کم یا زیاد در شرایط مشابه بوده ایم ولی درک این نکته که آنچه که امروز داریم چگونه و تا چه حد به تجربیات بیست سال پیشمان برمیگردد شایان تقدیر و توجه است. این واقعیتی است که برخی از ما هم اکنون نیز با افرادی کار یا زندگی میکنیم که به نظر عبوث، سختگیر، بی منطق و … جلوه میکنند ولی در آینده در مورد آنها به عنوان مربیان بسیار عاقل و فهیم و دلسوز قضاوت خواهیم کرد.

  • maryam.a گفت:

    سلام برشما. خيلي با هيجان مي خوندمش … وضعيت كاري منم الان همينطوره .گذاشتنم سر يه كاري كه مثلا خفه بشم و تنبيه .اما من زرنگ تر از اونام .از راههاي ديگه پيامم را به اونايي كه بايد برسونم مي رسونم و حرفامو در قالب جمله و نوشته و مقاله و… مي زنم ..تنها امكاناتي كه در اختيارمه هميناست +اينكه نت را هم شار‌‌ژي كردند و خلاصه قطعي دمادم و.. و جالبتر اينكه استاد اگه بدونين مسووليت من چيه و اينترنتمون اكانتيه (من ميگم شارژي)خند ه تون ميگيره ..سر عمر من مسوول سايت يه مركز مشاوره مطرحم در يه سازمان مطرحتر .. وضعيت اينجورياست…فعلا بدرود

  • zoorba.booda گفت:

    سلام محمد رضا
    باورت نميشه تا يه ساعت پيش توي فكر اين بودم كه بشينم و در مورد كارم با كسي حرف بزنم .امروز هفتمين سالگرد شروع به كار و تاسيس شركت ماست.
    كسب و كاري كه منو شريكام با خون دل خوردن تا اينجا رسونديمش.امروز داشتم فكر ميكردم اگه ۷سال پيش فكر نميكردم كه چقدر از راه اندازي و مديريت كسب و كار ميدونم و اونقدر خودمو عقل كل نميدونستم خيلي بهتر و سريعتر ميتونستم حركت كنم يا اگه كسي رو داشتم كه بهم مشاوره ميداد يا خيلي موارد ديگه…….
    ولي يه مدت كه كار كردم فهميدم كه راه موفقيت تو حركت آهسته ولي پيوستست.(رهرو آن نيست كه گه تند و گهي خسته رود// رهرو آنست كه آهسته و پيوسته رود)
    امروز داشتم فكر ميكردم چقدر خوب ميشد اگه توي مملكت ماهم به كارآفرينا همون اهميت و پشتيباني رو ميدادن كه تو خيلي از كشورها ميدن.
    امروز داشتم فكر ميكردم كه چقدر خوب ميشد اگه توي بازار ماهم همه به اصول اخلاقي تجارت پايبند بودن و سالم كار كردنو ارزش ميدونستن
    امروز فكر ميكردم كه چقدر خوبه كه به كارمندات به ديد انسانهاي همراه نگاه كني و بهشون اون ارزشي كه شايسته يه انسانه بدي
    امروز كه همكارامو ميبينم كه شركتو مال خودشون ميدونن و از من بيشتر به فكر موفقيتشن اين سختي هاي چند ساله همشون مثله يه رويا ميشن
    امروز داشتم فكر ميكردم كه مديريت يه كسب و كار سالم توي بازار ايران از هفت خان رستم سخت تره ولي ارزششو داره
    و داشتم به اين فكر ميكردم كه امروز كه سر درد دلم باز شده با كي ميتونم حرفامو بگم
    داشتم فكر ميكردم كه يه روز كامل حرف دارم كه در مورد كارم بگم و………
    و….

  • نیکی گفت:

    سلام
    بهتون بخاطر هوش سرشار و پشتکار زیاد تبریک میگم و خوشحالم که امروز در جایگاهی هستید که میخواین باشین.
    و عجیب اینکه حتی خاطراتی که تعریف میکنید هم بار آموزشی داره واین یعنی معلمی به تمام معنی.برقرار باشید.

  • مجید ملکی گفت:

    محمدرضا جان… سلام
    من یکی از خواننده های پروپاقرص مطالب سایت مفید شما هستم و واقعا از تجربیات و دانش شما استفاده کنم.
    فقط یه سوال…تو سال اول کارت هیچوقت حس نکردی این چه کاریه که من دارم میکنم،مثلا پاشم برم همون درسامو بهتر و بیشتر بخونم، از این موقعیتهای کاری ریخته اصلا! الان وقت این کارا نیست….! از این فکرا به ذهنت نمیومد؟
    چون میدونی من فکر میکنم اینجوری ممکنه بمونم و شرایط کاریم هم عوض نشه، اصلا شانس به سراغم نیاد! ولی اگه یه جایی باشه که حس کنی از همون اول جا برای پیشرفت، زیاد داری و مسیرش هم برات روشنه… اونوقت این کارها رو به جون میخری. بعید میدونم تو اگه ده سال میگذشت و فقط کارشناس حرفه ای قطعات قطار بودی، از شغلت راضی بودی! خلاصه اینکه:”شما چطور تو اون سال اول فهمیدین که این شرکت پتانسیل این رو داره که شما درونش بزرگ شید و پیشرفت کنید؟”
    ممنون

    • علیرضا گفت:

      مجید جان دانش مهمه جایی که مهارتی یادت بده…محمدرضا با رتبه ۱ از MBA فارغ التحصیل شده یعنی به دانش اهمیت میداده ولی زمان تجربه رو از دست نداده

  • محمدرضا گفت:

    سلام
    ممنون.فکر می کنم توضیحاتتون در آینده نزدیک خیلی به دردم بخوره.بازم خیلی متشکرم

  • رضا گفت:

    سلام آقای شعبانعلی
    من مدت زیادی نیست که با شما و سایتتون آشنا شدم، ولی واقعا ازتون ممنونم، چون تو همین مدت کم چیزای زیادی ازتون یاد گرفتم.
    این نوشته مثل خیلی دیگه از نوشته هاتون بهم انگیزه داد، به ویژه اون بخشی که گفتین انتظارات زیادمون ما رو افسرده میکنه، چیزیه که فکر میکنم این روزا داره اذیتم میکنه و فک میکنم باید یه کم به خودم حق بدم. بازم ممنونم.

  • زينب گفت:

    سلام
    منو ياد خودم انداخت با اين تفاوت كه من هنوز مدير نشدم !

  • محمد گفت:

    عالي بود.در كنار آموزش رايگان، خاطرات اين شكلي از شما به عنوان به آدم موفق واسه مخاطبان يه جور دوپينگه.يه متن انگيزه بخش خيلي خوب.مرسي…

  • آزاده م گفت:

    خواندن همچین متنی خیلی برای این روزهای من لازم بود. ممنونم استاد.

  • عليرضا داداشي گفت:

    سلام
    مي ترسم از شباهت خاطره ها بگويم گرچه ارزش كار و تجربه شما را كم نمي كند. بگذاريد فقط بگويم سالهاي اول به هر حال سالهاي سختي هستند. سالهاي برخوردن به شخصيت آدم . سالهاي احساس بي خاصيتي و اتلاف عمر و …
    استاد دوست دارم چيزي هم درباره «كار رايگان» بنويسيد. منظورم زماني است كه با حقوقي بسيار ناچيز به كار مشغول
    مي شويم. روزهايي كه مي دانم شروع رايگان يك كار هستند نه شروع يك كار رايگان. تجربه كار رايگان هم در ابتدا همين قدر آزا دهنده است . حد اقل تا وقتي كه نمي داني واقعاً‌ چه زمان خودت تصميم گيرنده خواهي شد و دستمزدت را تعيين خواهي كرد.
    دوستتان دارم. برقرار باشيد

  • فاطمه سادات69 گفت:

    سلام استاد عزيزم
    نوشتتون رو خوندم؛ خيلي استفاده بردم.
    شاد شاد شاد باشيد(:همچنان منتظر جواب ميلن هستم:)

  • mina90 گفت:

    خوش به حالتون

  • اشرف گفت:

    آدمهای زیادی سال های اولیه کارشون رو با بیکاری گذروندن اما هیچ از کار نداشتن ناراحت نبودن و خیلی هم خوشحال بودن و الکی هم وقتی کوچکترین کاری بهشون محول شده کلی بزرگش کرده ن. هیچ عذاب وجدان و ناراحتی و شرمندگی هم نداشتن. شاید این تفاوت بوده که محمدرضا رو برای مدیرش متفاوت کرده، شاید .
    البته همیشه هم این به نفع ادم نیست.من الان که در سال دهم خدمتم هستم مدیرانم اینو میدونن که بیکاری چقدر برام اعصاب خورد کنه و از همین برای تنبیه کردن و گرفتن حالم استفاده کردن. مدام هم میگن “از خدات باشه. بشین استراحت کن. چرا من کار ندارم دیگه از اون اعتراضاس!” ولی من که بیکار نمیشینم . میام اینجا می خونم یاد میگیرم شایدم انقدر یاد گرفتم که ولشون کردم و رفتم سراغ کسب و کار خودم. واللا

  • نرگس ف گفت:

    خيلي جالب بود ولي كاش يك وقي برامون تعريف كنيد كه پله هاي ترقي تا مديريت را چگونه طي كرديد 🙂

  • مریم گفت:

    این روش آشنایی با محیط کار شاید روش خوب و موثری باشه ولی به نظر من بد نیست اگر به طور مستقیم یا غیر مستقیم، کارمند هم در جریان برنامه سازمان قرار بگیره و با حس بهتر و انگیزه و کنجکاوی بسیار بیشتری این دوران رو سپری کنه.

  • ناشناس گفت:

    ترسیم چنین فضایی از کار برای من خیلی عجیبه. چون من خودم هر جا که مشغول به کار شدم در همان ابتدا با انتظار معجزه روبه رو شدم. در مورد آخرین جایی که مشغول کار کردن شدم، در هفته های اول کارم انتظار می رفت یکی از مدیران برجسته کشور را متقاعد کنم که به شرکت ما پروژه بدهد. و این در حالی بود که هنوز با فعالیت های شرکت آشنایی چندانی نداشتم. واقعا روزها و شرایط بسیار سختی بود. چقدر خوب بود اگه همه مدیران مثل مدیر شما فکر می کردند.

  • آرام گفت:

    عالی، مفید و بسیار زیبا بود…
    ممنونم از انتقال ارزشمند تجربیاتتان…

  • اعظم گفت:

    استاد گاهی به این نگرش زیبایتان به دوستان وهمکاران و اتفاق هایمحیط کارتان غبطه می خورم و غآرزو می کنم من نیز بتوانم چون شما به این نوع تفکر و نگرش دست پیدا کنم .کاش می دانستم چگون؟

    • شهرزاد گفت:

      عزیزم … ساده ترین جواب این سوالت اینه : نوشته هاشون رو بخون و مثل چراغی، فراروی راه خودت قرار بده … مسیر راهت رو روشن می کنه …

  • سرمد نعمتیان گفت:

    با سلام و درود
    درود از آن جهت که بی ریا هستی و نقل می کنی،
    درود از آن جهت که با خواندن این متن حس مور مور شدن روی صورتم را احساس کردم،
    در شروع روزهای کاری ام همیشه خاطره کسی را در ذهن دوره می کردم که با تمام توانائی ها در گزینش یکی از نیروگاه های کشور رد شده بود ، در آن روز که در کنار من بود صحبت از چند هزار کارمند می کرد که از این شخص حقوق می گرفتند،
    به امید این متن ها و خاطره ها به مسیر زندگی ام ایمان دارم،
    پاینده باشید…

  • صفورا شویکلو گفت:

    کاملا موافق این دید شما هستم. من همین احترام و حس را برای مدیرم در اولین سال کاری قایل هستم، او زیربنای محکمی در تجربه کاری من ایجاد کرد. و به حق اشتباهات کاریم را با صبر زیادی تحمل کرد. دوست دارم سمش را اینجا بیاورم. جناب اای مهندس بنایی و همچنین جناب اقای مهندس خاکپوری.
    یادم می آید من را برای چالش های طراحی به شرکت کیسون می فرستاد. وپای میز مذاکره روبروی طراحان کیسون می نشستم و او مرا تشویق می کرد.

  • آذر گفت:

    استاد عزیزم ممنون که با این نوشته به ما امید دادید

  • مرضیه گفت:

    سلام آقای شعبانعلی ، منو یاد روزهای اول استخدامم انداختید البته من نهایتا یک ماه بیکار بودم! مدیر منم فرم ها و کتاب های مربوط به کارمو میداد بخونم و من هرچی سوال داشتم ازش میپرسیدم و با حوصله جواب میداد. حدود دو هفته هم با واحدهای دیگه هماهنگ کرد تا برم و با کارشون آشنا بشم. روزهای خیلی خوب و تجربه ارزشمندی بود. در بین کسایی که استخدام شده بودیم فقط مدیر من بود که این روش پیش گرفت!

  • نرگس آزادي گفت:

    محمدرضاي عزيزم
    تمام اين قايعي كه تعريف كردي با گوشت و خونم حس كردم
    مرسي قشنگ بود

  • آوا گفت:

    سلام آقای شعبانعلی .از نوشته تون لذت بردم.پیشرفت سریع و کارهای خارق العاده،واژگانی ست که مدام در ذهنم مرور می کردم.ممنون که واژه صبر رو هم به ذهن من هدیه کردید.

  • فائزه گفت:

    این احتمال هم وجود داشت که از دستتون بدن و شاید هیچ وقت جایگزین بهتری پیدا نمیکردن. روش پر ریسکی داشتن!

    • فائزه گفت:

      آدمارو میشه خیلی راحت از دست داد. ایکاش کنار همه ی روشهای مدیریتی، این نکته یادآوری میشد…

  • سارا نعمتی گفت:

    سلام. من امروز بزرگترین درس رو از این روز نوشته شما یاد گرفتم. ممونم ازتون ، نمیدونم چرا ولی شاید شما بگین چقدر خوش خیاله این ،اما امروز برداشت من این بود که این نوشته برای منه. نمیدونم چه طور میتونم ازتون قدر دانی کنم ،اما فقط بگم دیشب که برنامه شما رو تو شبکه اموزش دیدم ، وقتی بابام پرسید ازشما ،من کل لیست رزومه کاریتون وشرکت هایی رو که باهاشون کار کردین رو از حفظ برا بابام گفتم و تنها کاری که از دست من بر میاد فکر کنم این باشه که نوشته هاتون رو (البته عنوان کردن نام محمد رضا شعبان علی ،که برام به اندازه ی نام دکتر شریعتی مقدسه ) تو وبلاگ دوستام نقل کنم ورادیو مذاکره هاتون رو به همه پیشنهاد کنم. نمیدونم چقدر از زحمات شما با این کارم ،دارم جبران میکنم ؟؟،اما تاثیرش رو روی دوستای هم سن وسال خودم میبینم .

    • شهرزاد گفت:

      سارااای عزیییزم… جاالبه… منم وقتی این پست رو میخوندم، بی اختیار یاد تو افتادم… !خوشبحالت که اینقدر خوشبختی که توی این سن و اینکه هنوز اولِ اول راهی، به این تجربه های ارزشمند دست پیدا می کنی. واقعا خوشبختی، اینو بدون…

  • Nima گفت:

    در ضمن همیشه فکر میکنیم آموزش و پرورش همیشه توو مدرسه و محیط آکادمیک هست. و ما میشینیم و یکی بمون درس میده و ما توو اون لحظه یا ساعات موظفیم آموزش ببینیم ولی واقعیت عملی چیز دیگه ست چیزی که شما به گوشه ایی از اون اشاره کردید.

  • Nima گفت:

    سلام استادم
    به نظرم به تفاوت ” آموزش ” با ” پرورش ” داره اشاره میشه !!!

    دوتا لغتی که بس که باهم و در کنار هم استفاده شدند فکر می کنیم مترادفند در صورتی که دو تا دنیای متفاوت اند. با ویژگی ها و خصوصیت ها و تاثیرگذاری متفاوت!!!

  • وحیده گفت:

    چند روز پیش داشتم یادداشتهایی رو که روزهای اول سرکار اومدنم بود میخوندم فضایی که ترسیم کرده بودم عین روزهای شما بود عین عین خودش . فکر میکردم اینجا دنیای آدم بزرگهاست و من دوست نداشتم آدم بزرگ بشم . فکر میکردم دیوارهاش بلندو همه جا سیاه و حصار کشیده است ،مرخصی گرفتن ها رو که نگو….. الان بعد از دوازده سال داشتم اون یادداشتها رو میخوندم و میخندیدم چون الان اینجا رو دوست دارم تنها جایی هست که خودمم فیلم بازی نمیکنم ،مادر کسی نیستم ،دختر کسی نیستم همسر کسی نیستم ، میتونم بگم خسته ام یا حوصله ندارم یا نخندم یا سرویس اضافی به کسی ندم یا مهربون نباشم یا گذشت نکنم یا ….. فقط خودم هستم و سازمانی که بهش احساس تعلق میکنم اینجا رو دوست دارم

  • پرویز گفت:

    محدرضا سلام
    یادم می‌آد که گفته بودی علی خلیلی به معنی واقعی کلمه یک منتور هست، و یادم می‌آد که گفته بودی که روزی رو باید شاهد باشیم که تو در بارۀ منتورینگ بیشتر حرف بزنی، دوست دارم ازت یه تقاضا بکنم که سر فرصت، در مورد منتورینگ و منتور بودن توضیح بدی! راستش رو بخوای فکر کنم همۀ ما علاقه‌مند هستیم که یک نفر منتور را در زندگی کاری خود تجربه کنیم دوست دارم این رو با زبان تو بشنوم و نگاهم رو به منتورینگ تا حدودی تصحیح کنم….

    با تشکر

  • شهرزاد گفت:

    خیلی زیبا بوود … خیلی …….
    فقط می خوام بگم، میخوام به چند نفر از صمیم قلب تبریک بگم.
    یکی به مدیرتون بخاطر اینکه ایشون چقدر انسان خووووب و دوست داشتنی ی بوووودن، و دیگه بخاطر اینکه اون کارمندی که ایشون مهربانانه و با صبوری فقط خواستن نرم و آروم با دنیای کار آشناش کنن، شما بودی که الان به این زیبایی برگردی به عقب و به این شگفتی به اون زمان نگاه کنی و اینچنین مهربون، قدردان باشی.
    یه تبریک به خودت که اینقدر زیبا، صبورانه و با پیشرفتی مثال زدنی تونستی به این جای ارزشمندی که الان هستی برسی و حتما و حتما و به امید خدا باز هم آینده خیلی شگفت انگیزتر، زیباتر، روشن تر و موفق تر داره انتظارت رو میکشه….
    و یه تبریک دیگه به خود ما، به همه مون، به همه کسانی که با شما آشنا شدیم و از تمام آموزه های قشنگی که میتونه همه جنبه های یک زندگی رو در بر بگیره، با عشق ، بهره می بریم.
    تبریک میگم …