من و مرگ من…

بهترین شیوه‌ی شناختن نگاه انسانها به زندگی، بررسی نگاه آنها به مرگ است.

دیروز، حرف‌هایم را با فرشته‌ی مرگ نوشتم و خواندم.

حرف‌هایم را گفتم. به امید آنکه روزی که نبودم، به جای حرف‌های تکراری که حتی گوشه‌ی ذهن هیچ شنونده‌ای را قلقلک نمی‌دهد و «ترساندن‌»های بی دلیل، که جز بازاری برای دلالان آخرت نمی‌سازد، این حرف‌هایم در ذهن شنوندگان مرور شود…

فایل صوتی مرگ من (گفتگو با فرشته‌ی مرگ)

برای شنیدن فایل صوتی روی آن کلیک کرده و برای ذخیره‌ی آن،‌ راست کلیک کرده و گزینه‌ی Save As را انتخاب کنید

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار


105 نظر بر روی پست “من و مرگ من…

  • فرید آقاجانی گفت:

    امروز بعد از مدت ها…
    خیلی اتفاقی سر زدم به یک فولدر قدیمی تو لپ تاپم به نام M.R.Shabanali
    داخلش پر از فولدرهایی بود از جمله، روز نوشته ها، فایل های صوتی، ویدیوها، کتاب ها، و aparat shabanali
    دلم یه حال عجیبی شد
    خاطره ای محمدرضای عزیز
    می درخشی…

  • فرید آقاجانی گفت:

    محمدرضای عزیز
    اگر صلاح می دانی و ایشالا حس و حالی بود
    لطفا یه فایل باحال با عنوان نیایش با خدا برامون ضبط کنین و در این وبلاگ قرار بدین
    فایل بالا خیلی عالی بود راستش و مدت هاست که گوش می دهیم
    ممنون متشکرم

  • […] میکنم. یک نمونه ی ساده در مورد جهان بینی محمدرضا فایل فرشته ی مرگ است که عمل به آن و یادآوری آن برای من یک ثروت و گنج با […]

  • فرید آقاجانی گفت:

    آنچه برای خود انجام دادم …
    و
    آنچه را که برای دیگران انجام دادم…
    چقدر زیبا اشاره شد
    به ماندگاری و جاودانگی آنچه که برای دیگران انجام می دهیم
    کوچک یا بزرگ، مادی یا معنوی، تو چشم باشه یا نباشه، بااهمیت یا بی اهمیت به چشم بیاد یا نیاد…
    برای دیگران، چه انجام دادی؟ همانقدر …

  • علی طاعتی مرفه گفت:

    سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
    و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد…
    دردناک است که خیلی دیر با اندیشه شما آشنا شدم…
    اعتراف میکنم تا به حال هیچ لذتی را به اندازه لذت فایل صوتی مرگ تجربه نکرده بودم!
    ترکیب آهنگ و لحن صوت شما هم عالی بود.
    اگرچه تقریبا دو سالی هست که مطالب شما رو در متمم میخوانم، احساس میکنم حرف های شما در این سایت واقعا بر دل می نشیند. (حرفی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند)

  • zoorba.booda گفت:

    محمدرضا، اوتو رنک (روانشناس ) جمله جالبی داره که میگه: روان نژند کسی است که ” وام (زندگی ) را نمیپذیرد تا مجبور به پرداخت بدهی (مرگ ) نشود ”
    داشتم یکسری از نوشته های قدیمی رو مرور میکردم که این جمله رو دیدم و گفتم بیا اینجا و کنار فایل فرشته مرگ بزارمش که هروقت میام و فایل فوق العاده تو رو گوش میدم (که بارها و بارها اینکار کردم و میکنم ) این جمله رو در کنارش به خودم یادآوری کنم.

    پی نوشت : با برچسب روان نژندش موافق نیستم و اگر من این جمله رو میگفتم کلمه ی دیگه ای بجای اون میزاشتم! شاید میگفتم: راز زندگی را درنیافته کسی که…

  • سجاد سلیمانی گفت:

    این فای حس خوب و آرامشی زیبا داشت ما به نظر من «آموزش برای زیستن» عنوان بهتری برای آن هست
    حس امید و خستگی ناپذیری را القا میکند و من بسیار از تو ممنونم.

  • بانو گفت:

    چقدر خوبه که هنوز زنده ایم و کسی هست که به ما بگه:
    “اگر تمام توانمان را زندگی نکنیم باید از مرگ بهراسیم”
    از کودکی به ما چیز دیگری یاد داده اند، دلایل هراس از مرگ ما هیچ وقت این ها نبود.
    و چه خودخواهی تحسین برانگیزی
    “آنچه برای خود کرده ام سهم تو خواهد بود، اما آنچه برای دیگران کرده ام سهم من خواهد بود. میراثی که جاودانه ام خواهد کرد.”

    فایل صوتی رو چندین بار گوش کردم
    یه حس خاصی دارم بعد از گوش کردن به این فایل
    شاید ترسیده ام
    شاید جنس ترس هایم عوض شده
    نمی دانم؟!

  • بهروز گفت:

    توی دوران دبیرستان ۲ تا اتفاق برام افتاد ، یکی فوت پدرم و یکی اینکه در لحظه جان سپردن یکی از اقوام من بالای سرش بودم و ایشون در اون لحظه عجیب توی چشمان من زل زد و جان سپرد ، همین ها برای دیوانه شدن یه بچه دبیرستانی کافی بود ، که بیوفته دنبال خوندن درباره مرگ و سالها بعد تازه مفهوم “جاودانگی” را درک کنه .
    ولی من همیشه در برابر مرگ یه حالت لَختی و کرختی و بهت و حیرت داشته ام .
    امروز با لینک دوست عزیزم سامان عزیزی سر از اینجا درآوردم . و لذت بردم از اینکه شما چقدر عاشقانه با زندگی رودررو میشید و لذت بردم از شنیدن این فایل . دیدم چقدر متفکرانه و چقدر عمل گرایانه این پارادوکس پیچیده ” مرگ و زندگی ” را حل کرده اید
    اجازه بده ازت تشکر کنم بخاطر تغییراتی که از زمان آشنایی با تو و متمم توی زندگی ام اتفاق داره می افته ، و به روح بزرگی که در وجودت هست تعظیم کنم .
    بهترین آرزویی که برایت میکنم این است :
    آرزو می کنم “جاودانه” شوی

  • نازیتا نقیبی گفت:

    آقای شعبانعلی سرعت نوشتن رو کم کنین تا بهتون برسیم. من که مردم از بس چیزی خوندم اینجا و در واقع مطالب رو بلعیدم.
    خسته نباشین.

  • حسام گفت:

    سلام استاد
    الان براي بار چندم اين فايل و گوش كردم،هر شب قبل خواب؛راستشو بخواين خيلي هم اشك ريختم هر بار.خيلي ناراحتم ازين كه تا حالا تمام توانمو زندگي نكردم،خيلي بيشتر ازون مي ترسم كه به هر دليلي در آينده نتونم تمام توانمو زندگي كنم.اما با اين حال خيلي خوشحالم كه اين چند روز درگير اين مفهوم بودم،اين چند روز در صد بيشتري از توانمو زندگي كردم و اميد وارم بتونم هميشه همين حس و حال و تازه نگه دارم.
    سير نميشم از شنيدن اين جمله: “مهلتي بيشتر نخواهم خواست”
    سوال ١:واسه تبديل شدن به آدمي كه ظرفيت انساني بالايي داشته باشه،با اولين جرعه ها مست نشه بايد به چه چيزايي فكر كرد؟بايد چه كارايي كرد؟ چه صفتي داشت؟چه صفتي نداشت؟
    سوال٢:خيليا با نيت خوب ميخوان به خلق خدا خدمت كنن،اما بعد از مدتي از بيرون ميبينيم فقط خودشون اين توهمو دارن و بقيه يه آدم متوهم و سطحي و گاها چندش آور ميبينن،اصلا خودشون ميشن يه معضل؛يه فرد بايد حواسش به چي باشه كه توهم مفيد بودن نداشته باشه؟واقعا مفيد باشه؟

    ارادتمند استاد خوبم

  • پرنیان گفت:

    آقا معلم سلام
    نمیدونم یه آدم باید چی رو ببینه یا چی رو بفهمه که انقدر عریان با مرگ روبه رو بشه…
    یادمه گفته بودین هر کدوم از ما در این عصر ممکنه هر لحظه تولد و مرگ رو تجربه کنیم.شاید پشت سر گذاشتن ترس قدم اول با مرگ زیستن باشه…ترس از احساسات کهنه و نو ،ترس از شروع یک پایان یا پایان یک شروع،ترس از نرفتن و نزیستن،ترس از ماندن و نخواستن…
    این قدمیِ که شاید تا زمانِ خیلی دوری من نتونم برش دارم.

    هووم…این کامنت رو بذارید به حساب یه درد و دل و نه هیچ چیز خاص دیگه ای.کسی به جز شما رو پیدا نمیکنم که انقدر شیشه ای باهاش حرف بزنم و باهام حرف بزنه.

    و بازم…ممنونم که هستید

  • فواد انصاری گفت:

    همیشه این سوال رو از شما داشتم که چرا می نویسید ؟ البته با توضیحاتی که داده بودید تا حدودی فهمیده بودم که عاشق آموزش و عاشق کمک به دیگران هستید و میخواهید به سهم خودتان تغییر مثبتی در این سرزمین ایجاد کنید ولی چند روز پیش وقتی اتفاقی با لینکی که “هیوا” داده بود اینجا آمدم و این فایل رو گوش کردم از ته دل فهمیدم که چرا مینویسید و چرا تلاش میکنید !!! شما حرفتون با عملتون یکساننه و کاش همه همینطور باشند امیدوارم من هم مثل شما بتونم حرفم را با عملم یکی کنم ….این فایل رو روی گوشیم ذخیره کردم و خیلی وقتها گوش میدم و هر بار انرژی بیشتری میگیرم و حالم رو بهتر میکنه …امیدوارم همیشه پابرجا و سلامت باشی

  • هادی گفت:

    چند روز پیش که داشتم کتاب پله پله تا ملاقات خدا نوشته دکتر زرین کوب رو می خوندم به احوالات مولانا در آخر عمرش رسیدم که استاد زرین کوب اینگونه شرح داده بود:
    وقتی بار گران از خستگی و فرسودگی آگنده یک عمر شصت و هشت ساله را ، که بر دوش او سنگینی می کرد، بر زمین می نهاد مدتها بود خط سیر خود را از مقامات تبتل تا فنا به پایان رسانده بود. آنچه وی(مولانا)، و قبل از وی حکیم سنایی آن را مرگ پیش از مرگ می خواند او را به فنای از «خودی» که غایت سیرش بود رسانیده بود.
    بعد از خوندن این متن ناخودآگاه به یاد این پست افتادم
    توهم به استقبال مرگ رفتی یعنی یه جورایی مرگ پیش از مرگ …

  • کیان گفت:

    سلام
    به انسان بودنم افتخار میکنم به پاس داشتن همنوعی مثل شما که این چنین زندگی را به تمامی زیسته است.
    من کمتر از یک روزه که با شما اشنا شدم ولی همه فایل های صوتی رو از تراست زون خریدم و گوش کردم.
    تابحال ادمی با اینهمه خصوصیات منحصر به فرد ندیده بودم و انقدر تحت تاثیر قهرمان دنیای کلمات قرار گرفتم که پارادوکس یه مذاکره کننده شاعر وعاشق دیگه برام مهم نیست. نمیدونم این همه تناقض رو چطوری به تعادل رسوندین تو این سن !!!
    ما برون را ننگریم وقال را
    ما درون را بنگریم وحال را.
    خوش بحالتون که بیرون و درون رو باهم پیراستین.
    the unbearable lightness of being!!

    • کیان عزیز.
      تناقض‌ها به تعادل نرسیده و ادامه داره هنوز.

      اما یک واقعیت وجود داره اینکه چقدر قضاوت‌های دیگران در مورد من، به اون چیزی که من هستم دوره!

      چقدر بدی‌های بزرگ و نفرت انگیز دارم که خودم و خدایم می‌دانیم و دیگران نمی‌دانند.
      چقدر بدیهای کوچک داریم که خودم و خدایم فراموش کرده‌ایم و مردم از خاطر نمی‌برند.

      چه خوبی‌ها که ندارم و در من می‌بینند.
      چه خوبی‌ها که دارم و دیده نمی‌شود!

      حس عجیبی است این تناقض زندگی در جامعه‌ی آدمیان…

      • کیان گفت:

        یعنی:کس نمیداند ز من جز اندکی
        وز هزاران جرم وبدفعلی یکی…؟
        بهرحال بهتون تبریک میگم که انقدر جذاب جلوه میکنید و
        متفاوت ، از قانون کپی رایت تا مرامنامه تا قانون ‌زندگی
        تا جوابی که به یک خواننده دادین که لزوما قضاوت همه ادمها
        براتون مهم نیست ویا چرا دکترا نمیخونین و غیره وغیره
        برای من ودهها دوستی که در عرض این دو روز مجاب به
        شنیدن اینها شدند زندگی در اینچنین عرضی در سن شما
        منحصر بفرده و همه ما به نوعی غبطه میخوریم به حال بی مثال
        شما و هربار از خوندن نوشته ها وقلم روان و قشنگ شما
        بغض میکنیم.و جالب اینه که شعر و نوشته ها وصدا و مذاکره و
        هیچی تون به هم نمیاد!میشه بگین الان ارکی تایپ غالبتون چیه؟!
        مجیشن؟ کینگ ارتوری که همه ارکی تایپها رو جای درست استفاده میکنه؟
        بهرحال اگر یادتان بود وباران گرفت
        دعایی به حال بیابان کنید لطفا…

        بهرحال اگر یادتان بود و باران گرفت
        دعایی به حال بیابان کنید… 

        • کیان. آرکتایپ پیرسونی رو کمی سخته بخواهیم راحت در مورد من بگیم به خاطر جنبه‌های متعدد زندگیم.

          اما در حوزه‌ی آرکتایپ‌های بولنی من شدیدا زئوس هرمس هستم.

          • کیان گفت:

            مرسی که جواب دادین ، و خداروشکر که هادس نیستین!!
            جمع اضداد هستین دیگه!
            خوشحالم که تو دوره های جدیداذرماه میتونم حضورا ببینمتون
            چون خیلی به تازگی وشاید برای اولین بار در عمرم یک
            انسان چندوجهی وعجیب رو دارم ملاقات میکنم .
            درضمن فایل های رادیو مذاکره بینظیر و بسیار اموزنده
            و قابل استفاده است، متشکرم که انقدر اطلاعات جالب و
            قابل فهم به جامعه تون میدین.
             

        • كيان گفت:

          محمدرضاي عزيز
          الان با كامنت يكي از دوستان اومدم به اين صفحه
          و اولين كامنت خودم رو ديدم در آغازين روزهاي آشنايي با اين خانه ي مجازي .
          چه خوش شانس بودم كه اولين كامنتم رو دوبار جواب دادي !
          و چه خوش شانس بودم كه يكماه بعد كلاس مذاكره ي دشوارت رو شركت كردم .
          و چه خوش شانس هستم كه هنوز هر روز با تو همراهم .
          چه حس خوبي داشت پيدا كردن تو ، توي اين دنياي بزرگ و هنوز هم حس من تازه ست
          و هنوز نظرم همونه كه اول ورودم نوشتم و هنوز تو منحصر به فردي .
          ممنونم ازت و ” به انسان بودنم افتخار ميكنم به پاس داشتن همنوعي مثل شما كه اينچنين زندگي را به تمامي زيسته است “

      • علی گفت:

        استاد عزیز ، اجازه دهید جسارت کرده و آنچه در دل دارم بگویم. اگر تلخ است ولی دردی است بر دلم…
        آن روز که این سخنان را شنیدم ، معصومیتی که در صدا و صداقتی که در گفتارتان بود تنم را لرزاند ، باور کردم بغضی گلویم را گرفت و به یاد تمام ساعاتی که با شما بودم بر هر آنچه بخواهد شما را از من دور کند لعن و نفرین فرستادم، بر هر آن رویداد دور یا نزدیک…
        ولی این روزها یک حس بدی آمده سراغم ، احساس می کنم استادی که آنقدر برایم عزیز و دوستداشتنی بود و هر روز برای دیدن و حضور در کلاسش زمین و آسمان را به هم میدوختم و به سویش پرواز می کردم، در وادی دیگری سیر می کند….
        از آنچه دیده بودم و به آن میشناختمش دور شده…
        در بعضی از نوشته ها خودت نیستی !! خودی که میشناختمت نیستی
        درگیر حرفهایی شده ای که در گذشته برایت حقیر بود…
        بگذارید همانطور که دوست داشتید صدایتان کنم
        محمد رضا، تو را آنقدر دوستت دارم و برایت احترام قائلم که نمی خواهم آنقدر بزرگ شوی که من و امثال من را فراموش کنی…
        نمی خواهم صدای هورا ، لایک ، مدح و ستایش از تو ، تو را از ما بگیرد
        ما که حتی بضاعت تمجید از تو را هم نداریم…
        نمی خواهم در میان آنهمه جلسات مهم ، هزاران ایمیل، sms، کامنت و ووووو
        خودت
        و مارا از یاد ببری…

        • نمی‌دونم چی بگم علی جان.
          من هنوز هم حرف‌ها و دغدغه‌هام رو میگم.
          هنوز هم به اندازه‌ی سابق تشویق می‌شم و ده‌ها برابر سابق نقد و توهین و تهدید می‌شنوم.

          شاید اگر می‌دانستی که من در چه فضای تیره و تار و خفقان آوری نفس می‌کشم بیشتر شرایطم رو درک می‌کردی.

      • علی گفت:

        سلام، میدانم از سانسور بدتان می آید و دلیل اینکه تائید نشد را نمی دانم!!!
        البته مهم نیست . فقط می خواستم که شما بخوانید و حس بخشی از مخاطبانتان را نسبت به خودتان بدانید.
        خوشحالم که امشب آمدین بین مردم…

  • کیان گفت:

    سلام
    به انسان بودنم افتخار میکنم به پاس داشتن همنوعی مثل شما که این چنین زندگی را به تمامی زیسته است.
    من کمتر از یک روزه که با شما اشنا شدم ولی همه فایل های صوتی رو از تراست زون خریدم و گوش کردم.
    تابحال ادمی با اینهمه خصوصیات منحصر به فرد ندیده بودم و انقدر تحت تاثیر قهرمان دنیای کلمات قرار گرفتم که پارادوکس یه مذاکره کننده شاعر وعاشق دیگه برام مهم نیست. نمیدونم این همه تناقض رو چطوری به تعادل رسوندین تو این سن !!!
    ما برون را ننگریم وقال را
    ما درون را بنگریم وحال را.
    خوش بحالتون که بیرون و درون رو باهم پیراستین.

  • آوا گفت:

    سلام آقای شعبانعلی
    امروز در اوج ناامیدی به فایل “مرگ من” گوش دادم انرژی زیادی بهم داد که تصمیم گرفتم دوباره با جدیت تلاش کنم.می خواستم ازتون تشکر کنم. 

    • آوای عزیز.

      همیشه احساس میکنم تجربه ی نا امیدی، انسانی ترین تجربه ی دنیاست.

      امید رو خیلی ها تجربه میکنن اما ناامیدی یعنی اینکه من رویایی در سر دارم و اکنون با آن فاصله دارم.
      مهم اینه که این تجربه پایدار نباشه

  • حمیده گفت:

    محمدرضا نظرت راجع به مرگ نزدیکان و عزیزان چیه؟ کسی که درکنارت بوده و ناگاه میره،زیرخروارها خاک…

  • مینا گفت:

    وقتی بارها و بارها بمیری دیگه بی حس میشی و به خاطر اطرافیانت زندگی می کنی،این شاید زندگی قشنگی نیست ولی درست ترین گزینه ممکنه،گاهی اوقات هم اون وسط هدفت رو فراموش میکنی و ناخود آگاه از زندگی لذت می بری. این بازی عجیب و ظریف زندگیه…

  • A.GH گفت:

    محمد رضا ی عزیز…
    اگه لطف کنی و یه نگاه به این کلیپ کوتاه بندازی و نظرت رو راجع بهش بگی…ممنونت خواهم بود…

    مخصوصا اونجایی که جوری مرگ توصیف میشه…انگار مرگ یه وضعیت برد-برد هستش واسه ما…

    http://www.mtb.ir/video/clip/D%20(14).wmv

  • ناشناس گفت:

    خیلی سخت بود برای من شنیدن این متن.

  • ali sarikhani گفت:

    marg payan nist,balke aghaze masirist abadi ke sarmanzelash yaaftane ghasri ast ke divarhayash az jense shenakht o kamale kaaenate elaahist,yani haman khode to va khodaye darunat…aanzaman ke masrur rahsepare abadiat hasty fereshteye zibaye marg dar tamsile aziztarine to dar entezare badragheye ghafeleye omre tost ta besalamat ghadam bar khake afsanehaaye penhan begzari.pas bim nadashte bash ke in donya tanha meykhaneist mamlo az pialehaye sharabhaye khaabavar va mashughehaye dorughin

  • نرگس گفت:

    لحظه تولد و لحظه مرگ از كنترل واراده ما خارجه اما فاصله بين اين دو در اختيارمونه تا به تمامي زندگي كنيم
    بهتون تبريك ميگم كه عاشقانه و صادقانه هرچه درتوان داشتين زيسته اين و بر بي ثمري هيچ لحظه اي از زندگيتون حسرت نخواهيد خورد…واقعا تبريك ميگم
    متنتون بسيار زيبا بود وحسابي به دل نشست

  • masumeh گفت:

    استااااااااااااااااااااااد،چرا کامنت های من تایید نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ناراحت شدم ازتون

    • سمانه عبدلی گفت:

      معصومه جان
      در خوشبینانه ترین حالت ممکن ،فکر کن کامنت تو به اندازه ای زیبا بوده که استاد دوست نداشته کامنتت رو کسی جز خودشون بخونن 🙂
      به حالت های دیگه هم اصلا فکر نکن!
      شایدم اسپم شده ،که اگه بارها و بارها هم بفرستی باز هم اسپم میشه….

  • هیوا گفت:

    داشتم ترکیبی از سه پست آخرت یعنی
    مرگ
    قوانین زندگی
    رابطه
    رو در یکی از پستهای ‘آقا معلم’، مربوط به خرداد ۸۷ میخوندم:

    چه تجربه عجیبی است لحظات قبل از مرگ…..«مرگ رابطه» را دیدم. مردم و زنده شدم. این نعمت به من داده شد، که در رابطه با تو، بمیرم و به زندگی دوباره برخیزم….. میگفتی: «تو بزرگتر میشی. مشهور میشی……من به شوق توست که کار میکنم. که حرف میزنم. که مینویسم. که میخوانم. بدون تو؟»………

  • لیلا گفت:

    خیلی زیبا بود ممنون که ما رو مهمون گفت و گو هاتون کردین

  • سمانه عبدلی گفت:

    این روزها ،آنقدر از قاعده و قانون و مرگ و زندگی گفتی که میخواهم آرزو کنم
    میخواهم آرزو کنم ،خانه ای داشته باشم به وسعت و گستردگی قلب مهربانت ،تا تمام آنانی که تا امروز به خاطرشان تمام لحظه های زندگیت را با تمام توان زیسته ای،دور هم جمع کنی،بنشینی و حاصل تمام دویدن هایت ،حاصل تمام حرف های دلت ،حاصل تمام خستگی و بی رمقی دستها وپاهایت ،و حاصل تمام آنچه پیکرت را فرسوده ،ببینی و لبخند بزنی
    راستی.چقدر خودخواهی تو
    و چقدر چنین خودخواهی ای آرزو میکنم برای خودم
    تو آنقدر خودخواهی که هیچ چیز را برای خودت نخواسته ای،اما هر آنچه نخواسته ای برای توست .
    میخواهم تمام قانون های خوب رستگاری را برایم بگویی،برایم بنویسی از هر آنچه میدانی.حتی اگر خودت رعایت نکرده ای و نقض کرده ای قانونی از این قوانین رستگاری را که این همه سال با تمام توان برایشان زندگی کرده ای…
    میخواهم حسادت کنم به تمام نداشته هایت ،به تما م آنچه نخواستی باشند تا این چنین باشی وبمانی.
    تمام آنچه ناگفته میگذاری،تمام آنچه دراین گفته ها فریاد سر میدهند و کسی را نشانم میدهند که این چنین ایستاده ؛
    مرا میترساند از پوچی،مرا میترساند از داشته ها ،مرا میترساند از هر آنچه نگفته ام،مرا میترساند از هر آنچه نرفته ام ،مرا میترساند از هر آنچه نیندیشیده ام.
    من طاقت پابه پای دویدن با پاهای تورا ندارم .من دستی به بخشندگی دستان تو ندارم ،من اندیشه ای به وسعت آنچه می اندیشی و آرزویش را داری،ندارم.
    من هیچ ندارم .اما دراین میان بودنت را خواسته ام .تا اگر چون تویی برای تو نبوده .تو برای من باشی،تو برای ما باشی.
    اما من از همین بودن هم میترسم،
    میترسم از آن روز که تنها نظاره گر باشم ،و تنها تو را لایق این همه خوب بودن بدانم !

  • نوید گفت:

    سلام محمدرضا
    معلم عزیز……….یه نوشته دارم برای ۳سال پیش…….گمونم برات جالب باشه با شنیدن فایلت رفتم توی اون حال و هوا!!!
    http://navidtajik.blogfa.com/post-8.aspx
    اگر خوندی خوشحال میشم نظر بدی

  • لیدر گفت:

    همیشه زیبا می نویسید و زیبا انتخاب می کنید. استاد یه پیشنهاد داشتم . رنگ سبزی رو که برای پاسخ دادن انتخاب می کنید موقع خوندن چشم رو خیلی اذیت میکنه. اگه امکانش هست رنگش رو عوض کنید. پاینده و برقرار باشی استاد.

  • افشين گفت:

    محمد رضاي عزيز سلام.
    به طرز وحشتناكي از زندگي شغليم ناراضي هستم. ولي قسمت وحشتناكتر اينه كه نمي دونم اين نارضياتي تا چه حد درسته و تا چه حد ريشه در اعماق ضعف هاي من داره.
    من شما رو به عنوان كسي ميشناسم كه درد هاي مخاطبانش برايش اهميت دارد، پس خواهش ميكنم كمكم كن. بس كه فكر كردم سردرد شدم.

  • سپهر گفت:

    میراث مردانه ای است … لاجرم بر دلم نشست و اینک تکه ای از این میراث بر شانه هایم سنگینی می کند

  • حمیدرضا گفت:

    محمدرضای عزیز تازگیا یه مقدار سایتت رو دیر به دیر به روز می کنی و اینجور نوشته ها، شاید یه مقدار حس منفی بده فکر کنن این الان میره به بلایی سر خودش میاره،
    اما وقتی میبینیمت دائما داری با انرژی کار می کنی و کلی فکرای جالب داری، کلی انرژی میده.

  • محمد علی گفت:

    محمد رضا یه یوال بی ربط دیگه مستند ظهور رو شما هم دیدید؟
    میشه نظرت راجع به اون هم بگی اگر دیدی

  • ناشناس گفت:

    مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بياد، اما من تا مي توانم زندگي كنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شوم -كه مي شوم- مهم نيست. مهم اين است كه زندگي يا مرگ من، چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد- صمد

  • سید عباس گفت:

    با سلام و احترام جناب شعبانعلی

    “گم کردن چه رهایی بخش است ،اگر بدانیم که همه چیز را گم می کنیم”…

  • فائزه گفت:

    زندگی پس از مرگ رو قبول دارم در حد توصیفات قرآن
    روایاتی که وجود داره در مورد لحظه ی مرگ رو قبول ندارم چون به نظرم فقط حاصل تصویرسازی ذهنی شنونده هاست . میدونم وجود داره اما نه به این شکلی که برامون ساختن و به خوردمون دادن .
    من مطمئنم همونطور که آدمها زندگی های متفاوتی رو تجربه میکنن ؛ مرگ متفاوتی رو هم تجربه خواهند کرد .
    حتما شنیدین که میگن مرگ جزئی از زندگیه . یه زمانی این جمله برام بی مفهوم بود و مضحک. فقط در حد شعاری بود که زنده ها از لحظه ی تجربه نکرده خودشون میساختن . اما الان که دارم براتون می نویسم قبولش دارم . مگه نه اینکه آدم با همون احساسات درونی و تفکرات و خلقیات که تو این دنیا باهاشه ، تو اون دنیا هم زندگی میکنه ؟! تنها تغییر تو محیط زندگی و آدمای اطرافشه . چیزی که بارها و بارها هم تو این دنیا تکرار میشه .

    استاد عزیز . مرگ همیشه سخته اما نه برای اونی که میره . سخته برای اونایی که می مونن
    مرگ برای من هم سخته چون واقعا تحمل دیدن شکسته شدن خانواده م بعد از مرگم رو ندارم .
    آیا فکر میکنید از این بعد هم بشه با مرگ کنار اومد و با فرشته ی مرگ همراه شد ؟!

    • من مرگ رو از سواد Neural Network که دارم می‌فهمم و آنقدر شفاف هست برام که تا حالا مرور روایت‌ها لازمم نشده فائزه!

      • فائزه گفت:

        جسارتا میتونم بپرسم از چه مطالبی به عنوان ورودی استفاده کردید ؟

        • نه. چون اونوقت حس آدمها منفی میشه. من حسم به تفکر مذهبی عالیه ولی از متون مذهبی خوشم نمی‌آد و دارم ترجمه‌شون می‌کنم به زبان روز.

          • فائزه گفت:

            موافقم . البته از حق نگذریم ، بعضی از متون مذهبی واقعا زیبا هستن .
            موفق باشید .

          • قطعا زیبا هستند. مثل همین متن من و مرگ که جمله به جمله از احادیث و روایات ترجمه شده و من فقط مانند یک پازل اونها رو کنار هم گذاشتم.

          • ه‍ گفت:

            محمدرضا
            خیلی کنجکاوم بدونم چنین جملات دقیق و درست و علمی (به نظر من) رو از کدام حدیث و روایت(که منِِ atheistاصلاً دوستشون ندارم) آوردی و کنار هم چیدی ؟
            نظر اولیه م اینه که یه سری روایات(جملات کلی و معمولی و بعضاً کپی شده از بقیه مثلاً یونان باستان) رو گرفتی بهشون عمق و معنی دادی. اگه اینطور نیست، واقعاً برام مهمه نظرتو بهم بگی.
            من دین و مذهبو بعد از یک دوره ترسناک شک ، پشت سرم رها کردم (نه به خاطر نابخردان مذهبی، با خواندن غیرمذهبی های خردمند مثل نیچه فروید داروین داوکینز..) چه جراحی سختی بود..
            اما این چند ماهه که ده ها ساعت نشستم نوشته هاتو خوندم(و برای خودم کامل آرشیو کردم. حتی بقیه وبلاگهاتو، کامنتهاتو …) یه معمای بزرگ تو ذهنم ایجاد شده
            منِ آتئیست در مورد مباحث مربوط به خدا و دین … با تو به شدت(۹۵%) موافق هستم
            اما چیزی که گیجم میکنه اینه که تو ادعا میکنی مذهبی هستی .
            نوع ایمان و تفکر مذهبی تو و تعریفت از مذهب برام یه معمای بزرگه. یه پارادوکس بزرگ.
            چیزی که منو در مورد عقایدم مردد میکنه اینه که، به دلیل شناختی که ازت دارم،احتمال اینکه نظر تو درست تر از نظر من باشه خیلی زیاده
            اما دلیلی برای درست بودن مذهب و مذهبی بودن سراغ ندارم.
            لطفا کامنتمو بدون جواب کانفرم نکن 🙂
            حداقل یه سرنخ بهم بده(کتابی منبعی جمله ای…)

          • دوست خوبم.
            اول اینکه یک نکته‌ی قطعی وجود داره و اون اینکه: نوع نگرش من به شکلی است که عموم مذهبیون من رو لامذهب و عموم لامذهب‌ها من رو مذهبی می‌دونن.
            من مذهب رو به صورت یک Core‌ و یک Shell میفهمم. پوسته رو همون چیزی می‌دونم که مردم به اسم فقه و قوانین و … یاد می‌گیرند.
            میدونم اون پوسته برای قسمت زیادی از جامعه می‌تونه مفید باشه. اما از سطحی به بعد،‌ دیگه عملا بی معنی میشه.
            در مورد اون Core هم فکر میکنم درک عمیق نسبت به هستی، صرفا محدود به پیامبران و بزرگان نیست. هر کسی که کمی عمیق فکر کنه به همون درک می‌رسه.
            اینه که من به سختی می‌تونم بین گفتار عمیق نیچه در کتاب شامگاه بتان و نامه‌های عمیق نهج‌البلاغه تفاوتی قائل بشم.
            به نظرم میرسه که تمام کسانی که در عالم هستی به معنای واقعی کلمه فکر کرده‌اند «یک» حرف میزنند و آنها که فکر نکرده‌اند با هم در جدالند.
            ضمن اینکه من اساسا نگرش و رفتار را می‌فهمم اما باور را نمی‌فهمم.
            اگر کسی بگوید به وجود خدا باور دارد یا به وجود خدا باور ندارد، در هر دو حالت احساس می‌کنم هیچ اطلاعات جدیدی در مورد او به دست نیاورده‌ام.
            من از نگرش و رفتارش می‌پرسم…
            با این وضعیت، هرگز دغدغه‌ام نبوده که من را دیندار بدانند یا بی‌دین. این دو واژه را تنها یک «برچسب فاقد هرگونه معنای واقعی» می‌دانم که سطحی نگران برای مخالفان خود به کار می‌گیرند.

          • ه‍ گفت:

            محمدرضای عزیز،
            من خیلی از نوشته های تو رو خونده ام. بر اساس اونها،اصلاً تو رو مذهبی نمیدونم. مخصوصاً با توجه به حرفت در مورد هسته و پوسته مذهب (یا بهتره بگیم دین). من تورو یه آدم غیرمذهبی معنوی میدونم (و البته شجاع! و باهوش)
            با توجه به بحث های تاریخی و بعضی حرفهای نمایندگان مذهب، من یک خشم پنهان دارم نسبت به (به قول تو) بزرگان دین. (پیش چشمت داشتی شیشه کبود. زان سبب عالم کبودت می نمود. گرنه کوری، این کبودی دان ز خویش. خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش)
            میخام با یه نگاه تازه، بدون پیش داوری (که شاید ممکن نباشه) نهج البلاغه رو بخونم. ببینم ردِ فکر و معنا توش هست یا نه. همینطور میخام بدونم تو(که نگاهتو درست و زیبا میدونم) چطوری “شامگاه بتان” رو شبیه نهج البلاغه میدونی..

          • نهج البلاغه به مصداق زمینی ارزش‌ها فکر می‌کنه و این برای من خیلی جذابه.

          • سمانه عبدلی گفت:

            «فکر کردن به مصداقهای زمینی ارزشها»وقتی به این نوشته ها بیشتر فکر میکنم وعمیق میشم در اونها(عمیق شدن به اندازه خودم ،خیلی کم ،چون خودم رو آدم عمیقی نمیدونم،وگاهی از سطحی نگری های خودمم خجالت میکشم)
            میترسم از اینکه بشنوم محمدرضا شعبانعلی یک دیندار یا یک بی دین بوده و هست .و این ارزشها که ازشون میگی و تمام حرفها و خواسته های تو هستن ignore بشن،عین تمام چیزها وکسانی که همیشه ی تاریخ این اتفاق براشون تکرار شده .اگه اشتباه نکنم در پست قوانین زندگی من بود که دوستان درمورد«اگر چیزی را برای خودت میپسندی ،برای دیگران هم بپسند » بحث میکردن ،یکی از دوستان گفتن که این نوشته از امام علی هست ودوست دیگری گفته بود که نه این نوشته خیلی پیش تر از این توسط فلاسفه گفته شده .این حرف مصداق بارز این گفته است که تمام کسانی که عمیق فکر کرده اند یک حرف گفته اند و اون حرف ،همین «ارزش»ها بوده اند و هستند.
            یه چیزی رو خیلی خوب فهمیدم واون اینکه ما آدما همش دنبال این هستیم که اول خوب و بد یک نفر رو تشخیص بدیم ویا برامون بگن ،اونوقت بگیم این همون کسی هست که….
            واینکه برای من نوعی که بلد نیستم واجازه عمیق فکر کردن به خودم ندادم ،فرقی نمیکنه که نهج البلاغه امام علی رو بخونم یا شامگاه بتان نیچه و یا حتی انسانی بسیار انسانی ،چون دراین صورت دنبال یه تفاوت نظر یا یک عقیده ویک انکار هستم که بگم این دین دار واقعیه این یکی یه بی دین (همون پوسته رو میبینم وحالیم نیست که بابا این هسته یکی هست ، تو یه تیکه از این پوسته رو چسبیدی ومن هم سمت دیگه ش رو ،آخرش به این هسته میرسیم هر دو،تازه اونم اگه به ذهنمون برسه که هسته ای هم هست!)

          • فاطمه گفت:

            من فكر مي‏كنم براي حفظ هر coreاي، هميشه يك shell لازمه.
            كاملاً موافقم كه نبايد تو shell گير بيفتي و بايد بپردازي به core، ولي اين رو به معني بي‏معني بودن shell نمي‏دونم.

          • آره فاطمه جان. حتماْ.

            به خاطر همینه که در Leadership بحث Ritual ها مطرح میشه…

  • رها_اسفند گفت:

    تو با مرگ زندگی کرده اي….

    ما از رنج حرف می‌زنیم و تو آن را برده‌ای…

    مانا باشيد استاد گران قدر…

  • مجتبی گفت:

    محمدرضای عزیز
    مطمئنا سهم تو خیلی بیشتر از سهم فرشته ی مرگه چون:
    “آنچه برای خود کرده ام سهم تو خواهد بود اما آنچه برای دیگران کرده ام سهم من خواهد بود”

  • سعیده (آذر) گفت:

    با سلام…

    من همیشه از لابلای نوشته هاتون یه تواضع و فروتنی خاصی احساس می کنم که برام خیلی ارزشمنده و بسیار ستایش می کنم شخصیت متواضع و صمیمیتون رو….
    .
    این فایل رو که گوش کردم اما، یه کم احساس خطر کردم ، البته حد اعلای کمال انسانی این هست که به جایی برسه که در لحظه مرگ مطمئن باشه که هر کاری که می تونسته انجام داده که این نهایت رشد و سعادت انسانه. اما دستیابی بهش حقیقتا دشواره، خیلی خیلی دور از دسترس به نظر می رسه، واقعا میشه به اون حد رسید؟؟نمی دونم احساس می کنم هر چقدر هم که آدم تلاش کرده باشه باز یه جاهایی یه کارایی می مونه که انجام داده نشده و آدم دلش می خواد یه فرصت هرچند کوتاه داشته باشه که به اون هم بپردازه، و مهمتر از همه اینه که آدم اصلا نمی تونه بگه که زمان محقق شدن مرگ در چه شرایطی قرار می گیره، اصلا و ابدا قابل پبش بینی نیست، روز خسران برای همه خسران هست، هر کس در هر مرحله ای که هست این رو تجربه خواهد کرد گویا…
    .
    من از پس از خواندن حکمت و فلسفه ی اشراق، بسیاری از سئوالات مبهمی که داشتم در خصوص جهان بعد از مرگ به طرز واضحی، روشن و مشخص شده، عجیب هست مطالب سهروردی و بسیار راهگشا، دنیای دیگری رو برای آدم باز می کنه، فقط میتونم به عنوان یه شاگرد کوچک بگم که به نظر می رسه روز حساب و جریانات پس از مرگ در فضایی با ویژگی های خاص خود، محقق خواهند شد و محدود به همان لحظه ی مرگ نیست،
    .
    برایتان از صمیم قلب، سلامتی و طول عمر از خدای مهربان آرزومندم.

    • سعیده جان.
      من به یکی از بچه‌ها گفتم من مسیر مرگ و زندگی رو از شبکه‌های عصبی و فیزیولوژی و … خیلی بهتر از فلسفه می‌فهمم.

      اینکه تمام توانت رو صرف کنی سخت نیست و امکان‌پذیره. فقط طاقت‌ فرساست.
      من به نوبه‌ی خودم حداقل تا این لحظه از خودم راضیم و حاصل این تلاش مداوم رو در استهلاک جسم و روحم می‌بینم و احساس رضایت می‌کنم.

  • سلام عزیزم
    اعنماد به نفس تو ستودنیست…غبطه میخورم به این همه بزرگ اندیشی
    بی نظیر بود محمدرضا.

  • رسول گفت:

    جناب آقای شعبانعلی
    من شیرازم و بخاطر مشغله کاری جواب وبلاگتون رو نمیرسم بدم اما به جد پیگیرم ، حداقل در مابین کارهام …..
    دوستی با شما بواسطه وبلاگتون ، در زندگی باشکوه است . تو نیستی دوست من ، اما بی آنکه بدانی ، درس هایی به من آموختی ، که سالها با من خواهد مماند ، و من به خاطر تک تک این درسهای ارزشمند از تو سپاسگزارم .

  • مهتاب گفت:

    همیشه با نفس تازه راه باید رفت
    و فوت باید کرد
    که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ…

  • رویا گفت:

    دلم نمی خواد مرگو ترویج کنم ولی یاد سنگ مزار استاد فقید دانشگاه تهران استاد حق شناس افتادم که خودش خواسته رو اون حک بشه :
    زنده که بودم امید راحتم بود و هراس مرگ
    – و خواب راحتم نه
    حالا همه راحتم .. همه خواب …
    بی منت هیچ امید و هراس مرگی

  • رسول گفت:

    خدای من …
    آموختی به من که برای عبور از کوتاهی پله قبلی ، باید سختی صعود را تحمل کنم و شوق بزرگتر شدن را بیش از قناعت به کوچک ماندن دوست بدارم .
    فکر می کردم رسیدن به آرزوهایم ، رسیدن به همه چیز است . حساب دودوتای آن روزهای من ، همیشه چهارتا می شد .
    آن روزها این را نمی دانستم ، انگار زمان فاصله ای بود ، که باید برای دانستنش طی می شد .
    آن روزها گذشت ، هر چند به کندی ، این روزها نیز می گذرد و چقدر شاکرم که در بیقراری آن روزها ، یک چیز را هرگز گم نکرده ام ؛ اینکه در کنار هر دعا این را نیز از خدا بخواهم ، که آرزوهایی از آرزوهایم را برآورد ، که صلاحم در براورده شدنشان باشد ، هر چند بر من و شکیبایی ام سخت بگذرد .

  • رسول گفت:

    سلام
    خدای من آموختی به من که در جریان زندگی ، گاه فقط باید رها بود .
    گاهی باید غیر قابل تغییرها را پذیرفت و حتی مهر بی انتهای خدا را برایشان سپاسگذار بود . بسیاری از اوقات اتفاقات آن گونه نیستند که ما آرزو داریم ، اما درس ها و آموختنی های زندگی در تمام لحظه های آن جاریست .
    آموختی به من که هروقت به خدا اعتماد کنم ، بی قراری هایم به شکیبایی می ارزد .
    محمد رضا جان من آموخته ام که در بر بادرفته هایم ، جای پای خدا را ببینم ، زیرا از بخشندگی و توانایی بی انتهای خدایم به دور است که چیزی بخواهم و بتواند و به صلاحم باشد و دوستم بدارد و بر من نبخشد ؟!؟که محال است . و در این هنگام ، در خلوت دو نفرمان ، بر بادرفته ها را شکر می گویم ، هر چند این هرگز آسان نیست .

  • عظیمه گفت:

    سلام و خدا قوت از زحمات شما.

    چه خوبه که حداقل یک بار تا آخر مسیر حیاتمون رو میریم و برمیگردیم؛ و می دانی که چه سربلند زندگی کردی…
    یک نفر مثل استاد محمدرضا شعبانعلی، آرام و مطمئن به پایان راه نگاه میکنه؛
    و یک نفر دیگر هم مثل من… به خودم گفتم “شرمنده ام”؛
    چه خوب در این روزها در میان کلمات و جملات، معلم بودن را برام معنا کردید و انشاء الله که بیشتر بدانم، درک کنم و عمل کنم که بهتر آموختم…

  • پیش مرگ گفت:

    امیدوارم من هیچ وقت نبودن تو رو توی این دنیا نبینم!
    همیشه به خودم می گم حاضر به جای تو بمیرم…

  • علی... گفت:

    محمدرضای عزیز سلام؛
    ان شاالله جسمی ۱۲۰ ساله و یادی جاودانه داشته باشی و سرافراز بمانی.
    ی سوال بی ربط !!!
    شما که در بحث مذاکره ید طولایی داری و حتی با شیطان هم بلدی مذاکره کنی ، میشه لطف کنی و نظرت رو راجع به مذاکرات تیم دیپلماسی ایران با طرف آمریکایی ارزیابی کنی؟
    به نظرت عملکردشون چطور بود و اشتباهاتشون در کجا بود؟
    در آینده چه برخوردی از طرفین انتظار میره؟

    متشکرم ازت

  • لبینا گفت:

    من مرگ رو حس کردم. نزدیکم بود. اما محمدرضا مرگ واسه ی تو شد فعالیت های فشرده اما واسه من شده این روزها کاری نکردن. فایلو گوش دادم و فهمیدم فرق مرگ من و مرگ تو رو.
    خطاب به سمیه: من همیشه کسایی رو که موثر بودن اول مرگشونو تصور می کنم.وقتی دیدم خسران به بار میاره نبودشون. از بودن در کنارشون لذت می برم.

  • حامد گفت:

    رازت، ناشناخته های زندگی ات را برملا کرد و من بر خود میبالم که اکنون که نفس میکشی، نه پیکرت را که جانت را تحسین میکنم.
    میراث های جاودانه روزیت باد … زندگی جاودانه گوارایت باد.

  • ليلا گفت:

    جا داره براتون كف زد، لايك هم كه پاسخگو نبود،فقط ميتونم بگم كه خوش به حالتون كه تمام توانتون رو زندگي كردين…

  • معصومه گفت:

    سلام
    گاهی اوقات که نوشته هایتان را می خوانم حس می کنم بستن این صفحه و خارج شدن از سایت شما چه سخت است.
    از بودن بعضی بودن ها خوشحالم.
    باز هم شادمانی را برایتان آرزومندم
    چون چیزهای زیادی در آن نهفته است.
    لبتان خندان!

  • سما گفت:

    میدونم که نمیشه از مرگ فرار کرد و باید مثل شما شجاعانه زندگی کرد و با آرامش چشمهارو در مقابل فرشته ی مرگ بست.. اما… خواهش میکنم دیگه راجع به خودتون از مرگ حرف نزنین.. به شما انقد وابسته ایم که تداعی شدنه این حرفها در ذهنمون, روح مارو آزار میده.. شما “جاودان” میمونید برای همه ی بچه های این قلمرو مجازی.. برای همه ی بچه های این سرزمینه پاک

  • محمد علی گفت:

    محمد رضا
    این قدر دوستت دارم بی اختیار اشک از چشمام جاری شد
    …………………..
    /////////////////////
    ………………………….
    ////////////////////////////////
    ……………………………………
    ///////////////////////////////////////.
    ……………………………………………./
    ///////////////////////////////////////////////.
    …………………………………………………….
    //////////////////////////////////////////////////////
    ………………………………………………………………

  • عطا گفت:

    هیچ کس از مرگ نتوانسته است فرار کند، بعضی ها هم مثل تو اصلا نمی خواهند که فرار کنند، بلکه همیشه آماده اند، مانند دانشجویی که درسهای هر روزش را هر روز خوانده است و اصلا هراسی ندارد که یک لحظه استاد بخواهد امتحان بگیرد !
    جدا از این مساله من معتقدم تو پشتوانه ای قوی داری، وقتی با نوشته ای، صحبتی، سخنی ذهن عده ای را به چالش می کشی که بهتر ببیند، بهتر بشنود و بهتر عمل کند یعنی در خود شناسی اش قدم بزرگی برداشته ای و خود شناسی اولین و بزرگترین مرحله ی خدا شناسی است. خیلی ساده و به دور از هرگونه پیچیدگی مذهبی این ها همه پشتوانه ی تو است تا آرام و آماده باشی
    دوستت دارم و سینه جلو می دهم به این سرمایه ای که از ارتباط با تو دارم

  • محمد علی گفت:

    با با محمد رضا اخه عزیز دل به خاطر دو تا انتقاد از سمینارت باید این جوری بزنی جاده خاکی …
    این چند تا پستت بد جور منو افسرده کرده
    پاشو هنوز خیلی کار داریم استاد
    یکم خسته ای یه استراحت بکنی میشی همون محمد رضای پر انژی
    منتظر میشینم تا دوباره این جوری بشی

    • انتقاد سمینار؟

      نمی‌دونم کدوم بحث رو می‌گی. نه من گله‌ام از جامعه‌ام برای کارهای تجاری و مذاکره‌هایی هست که براشون انجام میدم و قدرناشناسی رو هم از همون آدمها دیده‌ام.
      کارهایی که اینجا نوشته نمی‌شوند. قسمتی از شغلم که کمتر کسی آن را می‌داند و می‌شناسد.

      • محمد علی هشیار گفت:

        نمیدونم زیر کدوم کامنت بود اما گفتید میخواهید چند روزی استراحت کنید
        زیر یه کامنت دیگه خوندم اگه یه روز با دوستاتون و از احساس سر زدن به اون ها عشق نکنید درش رو برای همیشه تخته میکنی
        فارق از اینکه خسرو شکیبائی گفت
        نسبت به اون که دلشیفته ی خودت کردی همیشه مسئولی
        محمد رضا من اگه اجازه بدی همه ی اون قدر ناشناسی ها رو به قیمت بالا ازت میخرم
        و به جای پولش یه لبخند و یه شادی بزرگ بهت هدیه میدم
        من و خیلی های دیگه داریم لحظه شماری میکنیم برای اغاز به کار موسسه ی فرهنگی که گفتی
        سر سبز باشی

  • قاسم قهرماني گفت:

    محمدرضا جان
    قريب يكسال است كه شما را مي ستايم. از همان لحظه اول لحن دوستانه ات به دلم نشست. اما اولين بار است كه برايت مي نويسم. تو پاكي و صميمي . هرگز جملاتي در شان تو پيدا نكردم.جرات نكردم. من كجا و اين همت بلند و اينهمه بخشش كجا؟
    اما كم كم احساس كردم افق فكريمان همسو است . هرچند من هنوز اندر خم يك كوچه ام و شما هفت شهر عشق را سياحت مي كنيد . امروز ديگر طاقت نياوردم . با خود گفتم هر چند بضاعتم اندك است اما من نيز همانند آن پيرزن گلوله نخ پشمين به دست براي خريد يوسفم پا پيش نهم تا شايد مرا نيز در خيل خريداران محسوب كني .
    امروز صبح ساعت ۴:۳۰ بي دليل از خواب پريدم . خيلي دوست داشتم بخوابم اما يادم افتاد شما بيدار هستيد. احساس عجيبي داشتم . خجالت كشيدم بخوابم . مي خواستم پيامك بزنم اما فكر كردم وقت با ارزشت را نگيرم.
    اگر در نگارشم افعال و ضمائر ، گاهي مفرد و گاهي جمع آورده شده بخاطر احساس احترام توام با صميميت است خرده نگيريد.
    هرگز از مرگ نترسيده ام . قبلاً فقط از لحظه مرگ و چطور مردن مي ترسيدم اما اكنو از آن لحظه هم هراسي ندارم. فقط نگران دو چيز هستم . اول آينده همسر و دخترم. و دوم حماقتهاي بشر كه در طول قرنها ادامه داشته است. در لحظه مرگ هيچ ادعايي بر لب و هيچ حسرتي بر دل نخواهم داشت. ۳۵ سال پيش من هيچ نداشتم .۳۶ سال پيش اصلاً وجود نداشتم . از لحظه انعقاد نطفه ام هر آنچه بدست آورده ام به من اعطا شده است . پس شاكر و قانعم . فقط اميدوارم لياقت اينهمه را داشته باشم و من نيز براي ديگران مفيد باشم. اگر قابل دونستي با چند كلمه سرافرازم كن. زنده باشي

  • elham گفت:

    كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد ؟
    مي و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند
    اگر درمان اندوهند ،
    خماري جانگزا دارند .

    نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
    خوش آن مستي كه هشياري نمي بيند !

  • نادی گفت:

    چقدر خوبه که یه عمر کاشتی و همه توانمندی ها رو سرمایه کردی.شما هرگز نمی میرید و تا ابد در خاطر میمانید؟

    ممنون میشم این قطعه موسیقی رو معرفی کنید .

  • آرام گفت:

    تو همیشه تحسین برانگیزی، خواه مرگ، خواه زندگی…وقتی سیستم درسته همه چیز خوب درمیاد، بی تعارض و خیلی ناب…

    از پست قدیمی خودت به نقل از هوشنگ ابتهاج میارم:

    چه غم دارد زخاموشی درون شعله پروردم
    که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم

    اما همیشه باشی سربلندتر از پیش و سلامت تر از همیشه…

  • setayesh گفت:

    سلام.شاید اگر فرشته مرگ فرصت انتخاب داشته باشد و البته کمی وجدان، دلش بحال تمام کسانی که بیصبرانه منتظر نوشته هایت هستندتا با تفکرات سخاوتمندانه ات امید زندگی را در انها دوباره بیافرینی بیخیالت شود تا بلکه او نیز سهمی بزرگ در مسیر رشد انسانها داشته باشد.
    خوش بحالتون که مدیون فرصت زندگی نیستید ولی من بخاطر خودم دعا میکنم همیشه باشید.

  • دریا گفت:

    میراث تو برای من فقیر و بی چیز بزرگترین سرمایه ای است که در سخاوتمندانه در اختیارم گذاشتی: آگاهی.
    متشکرم.

  • جواد گفت:

    سلام محمدرضا جان
    نمیدونم چرا احساس میکردم که اینا حرفای برآمده از دلت نیست …. حتما اشتباه میکنم….

    • جواد جان.
      در تمام این وب سایت، اگر یک نوشته و یک گفته‌ حرف‌های خودم باشه همین هاست.

      دلیلش هم چند نکته هست:
      ۱) به اندازه‌ی کافی مرگ رو تجربه کرده‌ام (تصادف با قطار،‌ سقوط با هواپیمای آموزشی، تصادف خودرو و تصادف قایق با کشتی!). بنابراین آنقدر مرده‌ام که دیگر کائنات هم نتواند به مرگ تهدیدم کند.

      ۲) روز حساب را همان لحظه‌ی مرگ می‌دانم. همان چند ثانیه و تمام حس خوب یا بدی که دارم. فکر می‌کنم چون انسانها از درک ابدیتی که در آن چند لحظه‌ جاری است ناتوان بوده‌اند،‌ مذاهب مجبور شده‌اند داستان‌های پیچیده برای پس از مرگ بگویند…

      ——————————————–
      جالب اینجاست که در این جملات، میتوانی پاسخ تقریبا تمام سوالاتی را که معمولا از من می‌شود و دلیلش را نمی‌دانند ببینی:
      – اینکه چرا اینقدر فشرده کار می‌کنم.
      – اینکه چرا طول عمر برایم مهم نیست و عرض عمر مهم است.
      – اینکه چرا در نوشتن‌ها و گفتن‌هایم به سلیقه‌ی مخاطب فکر نمی‌کنم و این را بارها ابراز کرده‌ام.
      – اینکه چرا عمده‌ی مذهبی‌ها – به تعریف امروز – را لامذهب و کافر و عمده‌ی کافران – به تعریف امروز را – مومن و معتقد می‌دانم.
      – اینکه مدل اقتصادی فعالیت‌هایم چیست و میلیاردها دلار قرارداد، چطور هنوز به هیچ نوع دارایی مادی تبدیل نشده است…

      • جواد گفت:

        نههههههه محمدرضا جان
        حرف من دلیل بر این نبود که بگم حرفایی که تو اون فایل زدی از خودت نبوده و تجربه ی حس و احساس خودت نبوده.
        نههههههههههههههه
        اولا که گفتم احساس من تو لحظه های گوش دادن اون بوده و لذا احساس من به هیچ وجه بیانگر این نیست که حرفات درست نیست .
        و ثانیا سریعا بعدش گفتم که حتمااااااا اشتباه میکنم . و دلیل این حرفم هم همه ی اون چیزاییه که از شما سراغ دارم و همیشه در این همراهی های روزانه ام با شما لمس کرده ام؛ اگرچه که بسیار کم و محدود.

        اما شاید خودم فکر میکنم دلیل این احساسم این بوده که توقع داشتم که از واژگانی بهتر و دیگر برا افاده ی این معانی استفاده کنی .
        لذا کاملا یه احساس بود که منطقی نداشت و اعتراف به اشتباه بودن اون احساس هم منطقی بود که بالافاصله پشتش اومد .
        و شاید این جا لازم بود اون منطقی که بر احساسم غلبه کنه .
        بازم ممنون استاد جان

  • مینا گفت:

    مرگ آغاز ابدیت است و بسیار انسانهای بزرگ که مرگ را آگاهانه در راستای هدفی عالی با آغوش باز پذیرفتند. تو با تمام توانت زندگی کرده ای، پس مرگ نیز آغازی دوباره است. همانطور که گفتی تو جاودانه می مانی چون تفکر زیبا، روح پاک و تلاشی که در تمامی زندگیت برای معنا بخشیدن به زندگی دیگران کردی در روح صدها هزار هزار … انسانی که تلنگری به روح و جان آنها زدی تو را در دنیا جاری خواهد ساخت. اما همگی ما تو ای فرشته زیبای مرگ از تو مهلتی می خواهیم . نه او از مرگ هراسی ندارد ، این مائیم که به بودن او نیازمندیم…

  • سمیه(15) گفت:

    سلام استاد
    خوب چندبار گوش دادم قرار شد بیام نظرمو بعد شنیدنش بگم:
    نمیدونم چرا بغض کردم نه اینکه نکنه روزی استاد ازین دنیا بره نه!چون انسان هایی مث شما هیچوقت نمیمیرن تا ابد زنده اند و مرگ هم حقیقتیست بسیار نزدیک… بغضم واس اینه که من تمام توانم را زندگی کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    تشکر بابت این تلنگر…

  • ثمانه گفت:

    با سلام
    تو این مدتی که با وبلاگ شما همراه شدم٬ هر روز تعدادی از پست های قدیمی تون رو میخونم٬ بعضی ها رو حتی دو بار و بیشتر! در دنیای مجازی تا به حال اینقدر از کسی نیاموخته بودم و افتخار میکنم که دارم شاگردی تون رو می کنم. خیلی دوست دارم که برامون بنویسید که جدای از مسیر کار و فعالیت سیر تفکرات شما چطور بوده و چگونه محمدرضا شعبانعلی امروز رو ما می بینیم٬ دغدغه های ابتدای جوونیتون چی بود و براش چی کار کردین!
    پی نوشت: ببخشید بی ربط به پست بود کامنتم٬ ترجیح دادم ابتدا خودم مثل شما حرفام رو با فرشته ی مرگ بنویسم و بعد گوش بدم 🙂

  • سمیه گفت:

    سلام استاد
    برخلاف سمیه عزیز من لایک میزنم.
    کاملا موافق جمله اول شما هستم.
    نمیدونم این پست آیا ارتباط به پست قوانین زندگی من، داره؟
    آخه اونجا همه نگران شما شدن که چرا به فکر سلامتیتون نیستین…
    هرچن مگه میشه آدم ثانیه ای به مرگ فک نکنه…
    من برم گوش کنم بعد نظرمو راجع به فایل بگم.

  • تازه وارد گفت:

    “تنها کسی از مرگ می هراسد که تمام توانش را زندگی نکرده باشد.”

    اگر این دلیل نترسیدنتون از مرگه، پس باید از زندگی تون راضی باشین و این رضایت ارامش بخشه…..

  • asal گفت:

    آرزو میکنم همیشه سالم باشین لااقل تا وقتی یکی مثل خودتون تو این دنیا باشه

    یادمه یه وقتی نوشته بودین( عبارتی مشابه) سالها منتظر یه کلام خاص از یه استاد باید بمونی تا اونچیزی که میخوای رو بگیری
    من زودتر از اونچیزی که باید به این نکته رسیدم ؛ این فایل فکر میکنم همون الهام بخش منه
    ممنون 🙂

  • سمیه گفت:

    من این پست رو لایک نمیزنم…
    من کی وردهای این پست رو دوست ندارم…مرگ و محمدرضا شعبانعلی کنار هم هیچ وقت قرار نمیگیرند….هیچ وقت…هیچ وقت…هیچ وقت…

    • سمیه‌ی عزیزم.
      آدمها به سادگی پیچاندن یا نپیچاندن یک فرمان در پیچ معمولی یک جاده‌ی کاملا معمولی، فاصله‌ی بین بودن و نبودن را طی میکنند.
      اما ایده‌هایشان حتی به رغم جنگ، خونریزی، تهدید و ارعاب و شکنجه‌های منفعت‌طلبان و زورمداران تاریخ، سینه به سینه و نسل در نسل منتقل می‌شود.

      • سمیه گفت:

        میدونم…
        .اما من برای باور و یا حتی تصور خیلی از حقایق بزدل تر و ضعیف تر از چیزی هستم که فکرشو بکنی…میدونم نگرش تو به مرگ و زندگی مصداق کامل” موتو قبل ان تموتوا(يعني بميريد پيش از اينكه مرده شويد)” هست…اما من برای ادراک و حتی تصور خیلی چیزها بزدل و ضعیف هستم.

        • سمانه گفت:

          و نترسیم از مرگ
          مرگ پایان کبوتر نیست.
          مرگ وارونه یک زنجره نیست.
          مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
          مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
          مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید.
          مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان.
          مرگ در حنجره سرخ – گلو می‌خواند.
          مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
          مرگ گاهی ریحان می‌چیند.
          مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
          گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد…