فایل صوتی آموزشی ویژگی‌‌های انسان تحصیل‌کرده

مسیرِ تبدیل شدن به یک انسان فرهیخته چیست و در این راه، باید به چه نکاتی دقت کنیم؟


لبخند و کاغذ و بسکتبال…

سال ۷۹ بود.‌

درس‌های اختیاری سالهای آخر مکانیک. دانشگاه شریف.

به خاطر جور شدن ساعت‌های درسی، و پر شدن دو ساعت خالی، درسی را گرفتم که هیچ ربطی به رشته و علاقه‌ی آن روزهایم نداشت: مدیریت واحد‌های صنعتی

محمدرضا شعبانعلی و دکتر علیرضا فیض بخش

در کنار استاد بزرگوارم دکتر فیض بخش

میگفتند به تازگی از ژاپن آمده است.

هیچ‌کدام از استانداردهای معلمی در ایران را نمی‌دانست و نمي‌فهمید.

به معلم های خشک عادت داشتیم. به اخم‌های طولانی. به لباس‌های رسمی. به لیست‌های بلند حضور و غیاب.

اما او خودش را به شکل دیگری معرفی کرد.

علیرضا هستم. فیض بخش. برق شریف خوانده‌ام. دکترایم را در ژاپن خوانده‌ام. مدیریت. بسکتبال دوست دارم و هر کس بسکتبال بازی کند نمره‌ی بهتری خواهد گرفت!

طول کشید تا حرف‌هایش را باور کنیم.

وقتی در میان اساتید رسمی دانشگاه، با لباس ورزشی دیدیم که در کنارمان بازی می‌کند! و حرفش را وقتی خوب باور کردیم که دیدیم علاقمندان به بسکتبال، نمره‌ی بهتری گرفتند!

هنوز چارچوب‌ها و قوانین نانوشته‌ی آموزش را نمی‌فهمید و نمی‌دانست. یا بهتر بگویم: نمی خواست بفهمد.

در دانشگاه ما، جشنواره‌ی کارآفرینی راه انداخت. یادگرفتیم آش بپزیم و بفروشیم. یاد گرفتیم گدایی کنیم و از ورشکستگی نترسیم! یاد گرفتیم موسیقی بنوازیم و پول بگیریم.

در قلب دانشگاه شریف، جایی که به گمان خیلی‌ها، اندازه‌ی عینک، عمق فهم و شخصیت تو را مشخص می‌کند، بسکتبال معیار نمره شد و فریاد زدن برای فروختن آش، راهی برای قبولی در درس مدیریت!

کار کردن برای او در محیط سنتی دانشگاه، ساده نبود. می‌گفتند محیط دانشگاه را به شوخی گرفته. هر از چند گاهی، آوازه‌های مخالفت از این سو و آن سو برمیخاست.

اما او هنوز هم چارچوب‌ها را نمی‌فهمید. یا… نمی‌خواست بفهمد….

پنج سال طول کشید تا در سال ۸۴ وقتی دوباره به شریف برگشتم. این بار به بهانه‌ی MBA. دوباره دانشجویش شدم. او هنوز هم نمی‌فمید!

دوستمان بود. با ما می‌گفت و می‌خندید. تک تکمان را به اسم کوچک صدا می‌زد. در حیاط پینگ پونگ بازی می‌کرد. سر کلاس اشتباه‌هایمان را مسخره می‌کرد و اگر هفته‌ای، در کلاس «بودیم» و «دیده نمی‌شدیم» حالمان، خوب نبود. برای رفع اشکال درسی، به سادگی پیدایش نمی‌کردی. اما اگر مشکلی وجود داشت، یا اگر در حیاط دانشگاه غمگین نشسته بودی، قبل از آنکه صدایش کنی، پیدا می‌شد.

یادم نمی‌رود. آن سالها پر روتر از دوران کارشناسی بودم. سر کلاس می‌گفتم و می‌خندیدم و از شوخیهای خودم لذت می‌بردم! یک روز اول کلاس آمد. کیفتش را باز کرد. برگه‌ای را درآورد و گفت: شعبانعلی! می‌دانی این چیست؟ اینها مزخرفاتی است که چند سال قبل در دوران کارشناسی، به عنوان تمرین و امتحان تحویلم دادی! من آنها را نگه داشتم چون می‌دانستم روزی به کارم می‌آید. الان کاغذها را دست به دست می‌دهم تا بچرخد و بچه‌ها نوشته‌های سابق این دانشجوی مدعی را بخوانند… یادم رفته بود. یادم رفته بود که شاید بزرگتر شده‌ایم. شاید شوخی های بیشتری یاد گرفته‌ایم. شاید خود را هوشمند‌تر می‌دانیم. اما او، هنوز معلم ماست. و برگ آخر بازی، مثل همیشه در دست اوست…

هشت سال گذشت. با من تماس گرفتند و به دعوت او به دانشگاه رفتم تا برای دانشجویان جدید، درباره‌ی انتخاب گرایش در مدیریت حرف بزنم و از کارآفرینی بگویم. از اینکه مرا دانشجوی موفق خود معرفی می‌کرد، احساس غرور کردم. هر چند می‌دانستم که اگر لازم باشد، هنوز هم کاغذهایی برای نشان دادن در بساطش هست!

حرفها و مراسم تمام شد.

صدایم کرد. گفت با من بیا. می خواهم برایت یک مسافرت مهیا کنم. بدون همسفر آشنا. بی‌درد سر. تا خودت باشی و زندگی کنی و زنده شوی.

برایم جالب است که هنوز در میان هزار مشغله، دغدغه‌ها را در نگاه دانشجویان سابقش می‌بیند.

او هنوز هم برای پاسخگویی به سوالات درسی، چندان در دسترس نیست. اما اگر دلت بگیرد، حتما هست.

او هنوز هم، سنت استادهای خشک و سنتی دانشگاه‌ را، نمی‌فهمد… آرزو می‌کنم هرگز نفهمد…

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار


64 نظر بر روی پست “لبخند و کاغذ و بسکتبال…

  • یوسف گفت:

    سلام محمدرضا
    من معلمم هستم ( البته که مثل تو نه) و بعضی وقت ها یه سری دوره های ضمن خدمت هست که باید شرکت کنیم، عموما به خاطر محتوای نه چندان قوی و مفید دوره ها شرکت نمیکنم.
    امشب دیدم که یه دوره ۳۰ ساعته به اسم نقشه راه کارآفرینی و کسب کارهای کوچک در حال برگزاریه. با توجه به نوع دوره و تشابه اسمی که با یکی از درس های متمم داشت کنجکاو شدم و وقتی مطلب رو باز کردم دیدم اسم مدرس هست دکتر علی رضا فیض بخش، اول گفتم لابد این هم تشابه اسمی هستش ولی وقتی عکسش رو دیدم متوجه شدم همین استاد فیض بخش دانشگاه شریفه. با توجه به شناختی که به کمک تو ازش پیدا کرده بودم سریع ثبت نام کردم و الان بعد از دیدن قسمت اول و کلی لذت بردن گفتم بیام و به خاطر اینکه این استاد بزرگ رو بهم معرفی کردی ازت تشکر کنم.
    راستی وقتی اومدم اینجا بنویسم دیدم اسم سایتی (زریاد) که دوره توش برگزار میشه یه مقدار برام آشناست و یادم اومد که یکی از دوستان متممی (امیر رضا جعفری) توش نقش داره.
    آدرس دوره: https://lms.zaryad.ir/course/wid/1/item/1/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C/
    نمیدونم واسه همه باز میشه دوره یا باید آموزش و پرورشی باشی حتما.

  • مصطفی پورمرتضوی گفت:

    درود محمدرضای عزیزم
    شبت پر مهر
    از این جمله مطلب خودتون استفاده می کنم :
    “او هنوز هم برای پاسخگویی به سوالات درسی، چندان در دسترس نیست. اما اگر دلت بگیرد، حتما هست.”
    دلم گرفته و دلم برات خیلی تنگه.
    خیلی تلاش کردم تا ببینمت.
    اما متاسفانه نشد.
    شاید این دیدگاه در وبسایتت برام راه گشا باشه
    به امید دیدار
    شاگرد کوچکت
    مصطفی پورمرتضوی

  • محمد رضا فیض منش گفت:

    سلام وعرض خسته نباشیدو قبولی طاعات شما.

  • اکبری گفت:

    چه جالب
    من برای پرسشنامه پایان نامه م نیاز داشتم که تعدادی از خبرگان هیات علمی ، پرسشنامه رو بر کنند ، یکی از این افراد دکتر حسینی نسب از دانشگاه تربیت مدرس بود ، پیر بود و تحصیل کرده آمریکا، ۵ دفعه رفتم و اومدم تا پرسشنامه رو پر کرد ،دست آخر گفت باید اینجا بنشینی و من رو قانع کنی که چرا باید این فرم رو پر کنم ، از اساس پایان نامه رو زیر سوال برد ،و ….با یه بدبختی دو ساعت پایان نامه رو براش توضیح دادم …..پوست م کنده شد….گفت قانع شدم ولی وقت ندارم….می خوام برم سالن ورزش …خلاصه گفت اینجا خوب با بچه ها کار نمی کنند و بدنم درد می کنه خوب گرم نمی کنند واز این حرفا…خوب من م نه که یه چند سالی در باشگاه ،مربی بچه های مردم بودم ، چندتاتوصیه با ترس و لرز کردم که خیلی خوشش اومد و درجا کارم رو راه انداخت…از اون به بعد هروقت من رو می دید کلی حال و احوال می کرد ….بعدا گفت از آدمهای تک بعدی خوشم نمی آد ، گفت خیلی اعتماد به نفس ت بالاست ، عمدا تحت فشار گذاشته بودم ت ، ببینم چیکار می کنی …ولی کم نیاوردی ….چندسال بعد…بهم زنگ زد و خداحافظی کرد گفت بازنشسته شده و برای همیشه از ایزان می ره ، خانواده اش سالها بود آمریکا بودند…گفت همیشه ورزش رو ادامه بده که یه جایی که فکرش رو نمی کنی به کمک ت می آد ….یادش بخیر

  • بهبهان گفت:

    سلام دوستان عزیز اقای دکتر دیروزبهبهان تشریف داشتندومابسیار ازمحضر ایشان استفاده بردیم من هم خداروشکرمیکنم که بدون خوندن نوشته های شما وبدون پیش زمینه سر کلاسشون رفتم خییییییییییییلی انسان شریفی هستند.باید بگم اقای دکتر خداقوت

  • محمد علي پورمحمد گفت:

    سلام
    من در حال حاضر افتخار شاگردي اقاي دكتر فيض بخش را در دانشگاه صنعتي شريف دارم. او به معناي واقعي متفاوت و معنا گرا ست.
    كلاس او لذت بخش و رفتار او خاص است .
    استادي كه هر دقيقه تاخير را پانصد تومان با شاگرد ها حساب مي كند و دانشجوياني كه تنها به عشق ديدن استاد سر كلاس مي روند نه از ترس پانصد تومانها ….
    يك معلم جذاب و باسواد و شوخ و دلسوز
    كسي كه سر كلاس با شما كف و سوت مي زند ولي اگر درس نخوانيد حتما مردودتان مي كند.

  • امیرجم گفت:

    سلام
    من این مطلب رو خوشبختانه قبلا نخوندم و امشب دارم می خونمش و اونم درست بعد از یک روز کامل شاگردی استاد فیض بخش کردن.شاید اگر قبلا خونده بودمش امروز صبح با دیدن دتر فیض بخش فقط پیش زمینه هایی که شما ایجاد کردید ذهنم رو نسبت به ایشون بسته می کرد اما امروز خودم لذت تجربه همنشینی با این چنین استادی رو چشیدم.
    اغراق نکن که بگم فوق العاده است و اسمانی و … من ایشون رو به قدر یک روز می شناسم و شما به انداره یکی دو دهه و صمیمی تر و … اما چیزی که هست این که واقها ایشون بزرگ منشانه و ساده و البته هوشمندانه با افراد و البته شاگردهاشون برخورد می کنن،مثل خورشید می تابن و این ماییم که هر قدر بخوایم بهره می بریم.
    قبل از خوندن این مطلب امروز حس کردم که شما شاگردی ایشون رو کردید بالاخره نه اینکه تقلید اما منش ها تون چیزی که من ازتون سراغ داشتم می خورد که بی تاثیر از این چنین استادی نباشه و البته اینکه ایشون ام بی ای شریف و … باعث شد این حس ایجاد بشه.
    پر حرفی کردم اما واقعا لذت بردم از شاگردی استادی که روزی استادِ استاد امروز من بوده و هست.

  • behnaz گفت:

    salam ostade aziz
    besyar mamnoonam az pasokh haeE k dar oje mehraboonio letaft be ma midin:)
    man konkore bargh daram
    taghriban taze shoro kardam bara khondan
    ama emsal hatman sharif mikham
    mamnoon misham age poste konkore arshad ro gahrar bedin
    agar inja forsate gharar dadan nadarid mishe y shomare tamas chizi bedin k ma kheyli b rahnamaee hatoon niaz darim:)

  • عسگری-پوریا گفت:

    این نوشته شما مرا به یاد دکتر علی دیواندری انداخت . من هم تقریبا همین حس های شما را از دکتر دیوارندری در دانشکده مدیریت دانشگاه تهران (سال ۸۱) به یاد دارم. شما حتما ایشان را می شناسی. بنده هم کسب فیض فراوان از منش ایشان کرده ام و دلم بسیار هواش را کرده . دوست دارم دوباره ببینمش . اما می دانی که با مشغله ای که داره احتمالا وقتی برای من ندارد.
    به هر حال …
    راستی چقدر این دو نفر (استاد فیض بخش و استاد دیواندری) شبیه هم اند.

  • behnaz گفت:

    salam
    kh delam gerefte
    ostadetoon be koja davateton kard bi hamsafar?
    k h khastam
    komak mikham
    emsal arshad daram,kh kamtar az dostam khondam
    chejoori mitonam unie khobe tehran ghabool sham?

    • نمی‌دونم انتظارت چیه بهناز جان.

      البته این رو می‌دونم که راز قبول شدن یا دلیل قبول نشدن در ارشد «میزان درس خوندن» نیست. بلکه روش درس خوندنه.

      یک روز به صورت مستقل راجع به کنکور ارشد می‌نویسم. اما فعلاً فقط راجع به کنکور لیسانس نوشته‌ام 🙁
      http://www.shabanali.com/ms/?p=1747

      • سمانه عبدلی گفت:

        یه خواهش،چون این مدت که کامنتها رو پیگیری میکردم ،دیدم که درمورد کنکور ارشد هم خیلی میپرسن .لطفا این مطلب رو زودتر درسایت قراربدین .کمتر از دوماه تا کنکور ارشد فرصت باقی مونده .برای امثال من که هنوز منابع اصلی رو بنابه دلایلی نگرفتن و تستهای کنکورهای گذشته هم (به دلیل جدیدالورودبودن رشته ی تحصیلی!)در بازار موجود نیست،قاعدتا راهکارهای شما کارسازخواهد بود .من که منتظر نوشته شما هستم تا با جادوی محمدرضا شعبانعلی برم سر جلسه ی آزمون ارشد،نه با تکنیک های مهندسی معکوس و میانبرهای نادرست! 🙂 البته بازهم مطمئن نیستم اون چیزی که برای ادامه تحصیل میخوام، واقعا همینی هست که الان انتخاب کردم یانه!!!!

        • چشم سمانه جان. پیگیری می‌کنم. آره. خیلی مهمه که راجع به منابع ارشد مدیریت حرف بزنیم.

          این کار رو زود انجام می‌دم.

          • سمانه عبدلی گفت:

            با اینکه من انتخابم برای شرکت در کارشناسی ارشد، «مدیریت» نیست و «علوم شناختیه» ،امابازهم منتظر میمونم تا هرچه زودتر مطالب رو بخونم. برای مدیریت یه استاد خصوصی گرفتم که اسمشون محمدرضا شعبانعلی ،اسم دانشگاهمم http://www.shabanali.com/.نیاز به تحصیلات دانشگاهی دیگه ای ندارم تو این حوزه 🙂 شاید باورنکنید هر روز میرم دانشگاه .حتی روزایی که استاد نباشه و کلاسی تشکیل نشه و مطلب جدیدی تدریس نشه! البته این دانشگاه یه مزیت خوبی هم داره ،مجازی برگزار میشه وعلاوه بر مدیریت ،درسهای زندگی هم یاد میگرم .الانم سر کلاسم که کامنت میگذارم 😉

          • سمانه عبدلی گفت:

            با اینکه من انتخابم برای شرکت در کارشناسی ارشد، «مدیریت» نیست و «علوم شناختیه» ،امابازهم منتظر میمونم تا هرچه زودتر مطالب رو بخونم.
            برای مدیریت یه استاد خصوصی گرفتم که اسمشون محمدرضا شعبانعلی ،اسم دانشگاهمم http://www.shabanali.com/.نیاز به تحصیلات دانشگاهی دیگه ای ندارم تو این حوزه 🙂 شاید باورنکنید هر روز میرم دانشگاه .حتی روزایی که استاد نباشه و کلاسی تشکیل نشه و مطلب جدیدی تدریس نشه! البته این دانشگاه یه مزیت خوبی هم داره ،مجازی برگزار میشه وعلاوه بر مدیریت ،درسهای زندگی هم یاد میگیرم .الانم سر کلاسم که کامنت میگذارم 😉

  • حسن گفت:

    استادای ما که فقط به فکر خودشونن و سعی میکنن درس رو تو همون وقت کم تموم کنن بزار خوشون راحت باشن حالا دانش اموزان خسته شد از درس زده شد عیبی نداره دیگه…:)

  • فایزه گفت:

    درسهایی که از نوشته های این گونه ات میگیرم قابل قیاس با مطالب صرفا اموزشی و علمی نیست

  • نرگس آزادي گفت:

    سلام محمد رضاي عزيز
    مطمئن باش خودتم استاد و معلمي هستي مثل دكتر فيض بخش چون ازشون خوشت مياد ويژگي هاي خوب خودت رو توي اوشون ميبيني به اين ايمان داشته باش
    هرچند كه من تا حالا سعادت نداشتم سر كلاست باشم اما به حسم وچيزي كه از نوشته قشنگت برداشت كردم ايمان كامل دارم

  • aseman گفت:

    از اتاق استادت میشه بهدرستی حرفهایش پی برد.

  • ناشناس گفت:

    خیلی قشنگ بود
    ممنون
    چ استاد خوبی…….
    هست واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟
    یا بازم به وجود میاد و پیدا میشه؟؟؟؟؟

  • مرتضی گفت:

    سلام؛
    این استاد مهربون، برگه امتحانی همه رو برای روز مبادا نگه میداشتند، یا فقط برگه بعضی ها رو؟! 😀

  • عارفه گفت:

    بهتون حسودیم شد ..داشتن همچین استادایی رو باید تو خواب ببینممممم.

  • mojibe گفت:

    “یادگرفتیم آش بپزیم و بفروشیم. یاد گرفتیم گدایی کنیم و از ورشکستگی نترسیم! یاد گرفتیم موسیقی بنوازیم و پول بگیریم.” چه کارهای خوبی یاد گرفتین:) همیشه برام فعالیتهای غیر درسی دانشگاه جالب تر بوده اما معمولا دروس و اساتید رشته های فنی و مهندسی بیش از حد خشک و سنتی هستند و همیشه حسرت بحث های اجتماعی و سیاسی تو کلاس به دلم میمونه… میشه گفت تک بعدی بودن رو تزریق میکنن! ممنون از اینکه با معرفی دوستان خوبتون حس خوب با آنها بودن رو به ما هم هدیه میدین

  • خط سوم گفت:

    مطلب جالب و آموزنده ای بود.ما که افتخار شاگردی شما نصیبمون نشده و لی فکر می کنم که شما هم از دکتر فیض بخش عزیز چیزی کم نداشته باشید!!

  • آرزو گفت:

    وقتی میخوندم میخندیدم
    ولی تو دلم گریه
    الان سال چهارم دانشگاهم و هیچ استاد ومعلمی که برا دانشجو وشاگردش وقت بذاره (مگر اینکه یه نفعی برا خودش داشته باشه) ندیدم ندیدم ندیدم ندیدم
    اما خوش به حالم که شما رو دارم

  • علی گفت:

    دلم استاد خواست

  • شاگرد کوچک تو گفت:

    استاد… نه محمد رضای عزیزم
    ممکنه کمی از شیطنت های درس و دانشگاهت بگی…
    تو هم استادات را اذیت میکردی؟؟؟اینطور که نوشتی همه اش درس نبوده
    میدانم برای نمره ام که چونه نمیزدی
    بیشتر میخواهم بدانم چطوری استادها تو را برای دو ساعت یک جا می نشاندن(:

    • دوست من.
      راستش من همیشه و هنوز هم برای درس خواندن خیلی حوصله دارم. زمانی که در میان انبوه کار به کلاس‌های ارشد می‌رفتم و پیامک‌های کاری موبایلم یک لحظه قطع نمی‌شد، ۴ رنگ خودکار داشتم تا جزوه‌هایم را تمیز بنویسم.
      راستش من معمولاً حرف‌های علمی اساتید را نمی‌نویسم. چون یا قبلاً در کتابها خوانده‌ام یا بعداً خواهم خواند.
      من رفتارها و نکات و مثالها و جملات و ایده‌ها و قضاوت‌هایشان را می‌نوشتم. چون آنها را نمی‌شد جایی پیدا کرد.

      در جزوه‌ی کارآفرینی و تئوری مدیریت من در کلاس دکتر فیض بخش، نه نامی از تیلور هست. نه فایول. نه هیسریچ. نه چارچوب کلی طرح‌های کسب و کار.
      اما خاطرات ژاپن او را نوشته‌ام. شوخی‌هایش با بچه‌ها را نوشته‌ام. اینکه کجا جدی می‌شد و اجازه نمی‌داد شوخی کنیم را نوشته‌ام و …

      • mojtaba گفت:

        محمدرضا سلام
        میشه کمی از دست نوشته هات رو هم رو سایت بزاری تا از اونا هم استفاده کنیم
        ممنون

      • شاگرد کوچک تو گفت:

        من از شما خیلی چیزها یاد گرفتم، و معتقدم در امر تدریس از برترین ها هستید. میدانم یک چیزائی در نهاد آدمه و به راحتی نمیشه آنها را به دست آورد، ولی شاید بشود شیوه های جدید آموزش را هم آموزش داد!!! به آنهائی که دوست دارندمثل شما شاگرد ها در کلاس هم بیاموزند و هم لذت ببرند. این آرزوی زیادیه! ولی دلم می خواهد…. محمد رضایی که خیلی برایم عزیز و محترمه تکثیر بشود و شیوه تدریست به نام خودت ثبت بشود. بگو که میشه و راجع بهش فکر میکنی

  • سینا گفت:

    محمد رضا راستش منم همیشه همه جا تو زندگیم،
    تو مشکلات نفهمیدم،
    یا نخواستم بفهمم.
    خیلی ها بهم خندیدن،
    واسه خیلی ها عجیب بودم،
    اما اگه غیر از این بودم الان پوسیده بودم.

  • عظیمه (اختصاصی) گفت:

    خیلی جالبه استاد، چون من هم معلم کارشناسیم رو در مترو ملاقات کردم و سر حال و احوال و صحبت باز شد… تصمیم گرفتم با معلمینم که هنوز میتونم ازشون خبر بگیرم، یه گپ شاگردی داشته باشم. از باقی ماجرا حتما براتون مینویسم…
    راستی، من هم شاگردیم که برگ آخر بازی در دست معلم هام هست…!!
    سفر خوش… 🙂

  • آرام گفت:

    چه خوب استاد خوش بحالتون…
    ما که باید برای خنثی سازی خطرات ناشی از عمل نکردن استادانمون به حداقلها هم از روح و روانمون هزینه میکردیم
    اینجاهاست که فرق معلم واقعی با بقیه آدمها معلوم میشه.
    این محبتها در فضای معلم و شاگردی خیلی پذیرفته شده و خیلی شیرینه و ریشه تاریخی هم داره اما وقتی سراغ فضای کار و امرار معاش یک گروه در کاری میریم و جنبه های مادی خود را به آدمها تحمیل میکند آنوقت خیلی سخت میشه با محبت متقابل زندگی آدمهایی که دغدغه آینده شان را دارند تامین کرد. کار و پروژه های دانشجویی و امثال اون فرق داره با فضای کاررسمی. نکته بعدی امکان برقراری عادلانه محبت میان افرادی است که شخص رو به عنوان فردی عاطفی و اهل دل بشناسند. این کاررو خیلی سخت میکنه.
    اما بعد از اینهمه اراجیف که گفتم میگم که من هم محدود معلمان واقعی داشتم که همیشه در ذهن و دلم هستند اما در طول زمان امکان ادامه کار با آنان نبود.
    محبوبترین افراد زندگی من برخی معلمانم بوده اند.
    راستش اونقدر جایگاه معلمی برایم پرمسؤلیت و والا بوده که جرات نزدیک شدن به ساحت اونو به خودم ندادم. مسؤلیت علمی و اخلاقی و داشتن سواد و ظرفیت لازم برای مراقبت از لحاظ روانی از شاگردان رو ضروری میدونستم.

    همیشه فکر میکنم (همسنگ خطاهای خودم) بهترین هدیه ها و بدترین آسیبها رو از معلمان و استادانم دریافت کرده ام.

    دیدن یک معلم خوب حال من رو خیلی خوب میکنه و دیدن یک معلم بد به وسط جهنم میبره. من هم همیشه از ترس بد بودن در معلمی از ورود به این عرصه طفره رفتم و در واقع علاقه چندانی به معلم شدن پیدا نکردم. تجربیات بدی از دوره دبیرستان از معلمهای ضعیف داشتم که وجود خوبهای قبلی و بعدی هم نتوانست به تغییر نگرش من نسبت به معلم شدن خودم کمک کند.
    دانشگاه که دیگه بدتر از همه بود.
    امید که تعداد معلمان حقیقی روز به روز زیادتر بشه. اگرچه معلمها فقط کسانی نیستند که رسما نام معلم را یدک بکشند.

  • سپیده گفت:

    سلام ,خدا قوت استاد عزیز
    کاش میشد بیشتر از این خاطراتتون که انگار همیشه زنده است برامون بگین ,نمیدونید چقدر انرژی گرفتم ممنونم از شما

  • قاسم قهرمانی گفت:

    محمدرضای عزیزم
    هرروز دلم برات تنگ میشه
    هر روز تشنه ترم می کنی
    داری تبدیل می شی به یه هسته قدرتمند انرژی با جاذبه هائی ناب
    جاذبه هایی متشکل از صداقت ، اعتماد ، حقیقت ، عشق و عشق و عشق
    ممنون که دفعه پیش جوابمو دادی و راهنمائیم کردی.
    راستش در پایان حرفات با عطش زیاد منتظر بودم ببینم بعدش چی شد؟ استادتون شما رو به کدام سفر می بره و منظورش چیه؟
    نمی دونم من کند ذهنم یا اینکه حرفات ناتموم موند.
    آخه هیچ کدوم از دوستان چیزی در این زمینه نپرسیدند.
    اگه میشه یه کم توضیح بده.
    خدا قوت می گم به شما و تیم شریفتون.
    دوست دارم

  • رضا گفت:

    کنار این همه کار و تلاش های شبانه روزی همچین دیدارهایی میتونه یه تجدید قوای خوب باشه امیدوارم از این اتفاقها براتون بیشتر بیفته و اگر هم خدای نکرده نیفتاد خودتون هر از چند گاهی یه استراحت مشت ! به خودتون بدید .
    سپاسگزارم از زحماتتون .

  • معصومه گفت:

    سلام
    من دانشگاه ریاضی درس می دادم آنهم یک شهرستان کوچک یکی از اهدافم همین بود اینطوری در کنار دانشجویان بودن هرچند هزارویک دلیل دارم که نشد و خیلی اندک شد. و البته حسهای کوچک شیرینی هم داشتم بعضی از آنها مرا با مشاوره اشتباه می گرفتند و مشکلات شخصی شان را می گفتند بخصوص پسرها که کمتر گوش شنوایی برای شنیدنشان بود و چقدر آن روزها برای پسرهایمان احساس رنج از نشنیده شدنشان پیدا کردم. این متن را که خواندم یاد آ« روزها افتادم و تلاشی که داشتم. من خارج از کلاس رفتارم با دانشجویان کاملا متفاوت بود و… حس خوبی بود. ممنون

  • مریم حسین پور گفت:

    این تیپ استادا هیچوقت فراموش نمیشن،مثل استاد اقتصاد ما که همه ما رو به این درس ۲ واحدی علاقه مند کرد.

  • الهه گفت:

    با سلام ،به جناب دکتر علیرضا فیض بخش تبریک میگم،به خاطر تربیت چنین شاگردانی،که در حال حاضر شاگرد ایشان،استاد عزیز و بزرگوار ما هستن.

  • مسعود گفت:

    با نوشته ات انگیزه ای دادی که فیلم انجمن شاعران مرده رابرای بعد از چندین بار تماشا،دوباره ببینم

  • مسعود گفت:

    با نوشته ات انگیزه ای دادی که فیلم انجمن شاعران مرده رابرای بعد از چندین بار تماشا،دوباره ببینم،مرسی

  • نرگس ف گفت:

    خوش به حال همه كساني كه سر كلاس يك همچين استادي نشستند عمرشون طولاني باشه ان شا الله 🙂

  • محمد گفت:

    خوب تو ازش یاد بگیر وقتی بت میگم ۲ دقیقه درباره تفکر سیستمی بگو الکی نگو باشه بعد خودتو بزن به ….

    • محمد شاید باور نکنی.
      وقتی از کلاس اومدم بیرون و یادم افتاد که دستور تو رو یادم رفته، حالم بد شد. خیلی بد.
      برای خودم یک جا نوشتم که تو این روزها حتما یک مطلب راجع بهش بنویسم.

      خیلی شرمنده‌ام. خیلی زیاد. راستش تراکم مطالب جلسه‌ی آخر و نیم ساعت اضافه نگه‌داشتن بچه‌ها سرکلاس، بهم استرس وارد کرد…

      • محمد گفت:

        بهت حق میدم بابت وقت کم .از جو کلاس مشخص بود .منم از سوالم منصرف شدم ولی بهرحال گفتم شاید لااقل یه کتاب معرفی بکنی و ازش بگذری که … نشد

        • قطعاً کتاب خوب تفکر سیستمی، پنجمین فرمان پیتر سنگه هست. اما راستش به نظرم کتاب محتوای عالی داره و اما خوب ساماندهی نشده اینه که اگر بتونی حوصله کنی و تا آخر بخونی عالیه. اگر نه که باید لطف کنی و کمی وقت بگذاری تا من یک متنی بنویسم محمد جان.

    • زیبا گفت:

      سلام
      منم خیلی دوس دارم در مورد تفکر سیستمی بیشتر بدونم. ولی نمیتونم سر کلاستون باشم. اگه یه مطلب کلی بنویسید ممنون میشم.

  • مهدی گفت:

    خیلی خوب بود. کلی خندیدم بخاطر اون برگه ها و خودم را در شرایط شما فرض کردم. اگر یکی از استادهام با من اینکارو کنه …
    مطمئنا تاثیری که اینگونه اساتید بر انسان میذارن با خواندن دهها مقاله و کتاب در یک کورس قابل مقایسه نیست و نخواهد بود

  • ناشناس گفت:

    خیلی خوب بود. کلی خندیدم بخاطر اون برگه ها و خودم را در شرایط شما فرض کردم. اگر یکی از استادهام با من اینکارو کنه …
    مطمئنا تاثیری که اینگونه اساتید بر انسان میذارن با خواندن دهها مقاله و کتاب در یک کورس قابل مقایسه نیست و نخواهد بود

  • بندر ، دریا ، شرجی گفت:

    با سلام
    از نوشته های شما استفاده می کنم و به وب نوشت شما عادت کرده ام به نحوی که اگر روزی سر بزنم و مطلب جدیدی ننوشته باشید عصبانی می شوم! این مطلب خیلی به دلم نشستک.موفق باشید

    • چشم. من هم سعی می‌کنم هر روز مطلب جدیدی باشه تا شما از دست من دلخور نشید دوست من.
      به هر حال خوشحالی و ناراحتی شماست که می تونه من رو خوشحال یا ناراحت کنه 🙂

  • میثم گفت:

    درود بر چنین استادی که پرورش میدهد فکر را … و درود بر تو ای استاد شعبانعلی که خوب فهمیدی درست را و خوب میفهمانی ما را… امید روزی که ما هم شایستگی عنوان “دانشجوی موفق” شما را داشته باشم همانطور که شما برای استادتان داشتید
    مرسی بابت به اشتراک گذاری این حس خوب و خدا قوت بخاطر زحمات بی وقفه شما استاد گرامی

  • آذر گفت:

    واقعا خوشبحالتون که همچین اساتیدی داشتید!

  • عليرضا داداشي گفت:

    سلام
    ما از همه معلم ها ياد مي گيريم ولي همه معلم ها در يادمان نمي مانند.
    اسم معلم كلاس سوم ابتدايي من خانم كلانتري بود. وقتي حدود ۱۵ سال بعد براي رد گيري خاطراتم به محله و مدرسه قديمي مون رفتم همه اش چشمم دنبال پيدا كردن خانم كلانتري بود.
    آن قدر دوست داشتني بودند كه يك بار كه گفتند به خاطر شلوغي كلاس ما مي خواهند چند نفر از بچه ها را به كلاس ديگري بفرستند . من داشت گريه ام مي گرفت ولي خوشبختانه كلاسم عوض نشد.
    او تنها، معلم «مطالب درسي» ما نبود. يادم مي آيد يك بار كه بچه هاي نوبت بعد از ما روي تخته كلاس حرف زشتي درباره اونوشته بودند، ما – با همان تعصب همه دانش آموزان به معلم شان- تصميم گرفتيم تخته را پاك نكنيم تا ببيند و به شكل مقتضي حال آنها را بگيرد. او آمد. تخته را خواند و احتمالاً‌ نيت مار ا هم فهميد. اما كاري كرد متفاوت. او براي ما داستان جنگ خندق و حضرت علي را گفت و آب دهان انداختن عمروبن عبدود بر چهره ايشان را.
    به ما ياد داد كه به خاطر خودمان بر كسي خشم نگيريم. حتي خشم را هم به خاطر چيزي بزرگتر خرج كنيم.
    يادمه بعد از اين ماجرا وقتي تخته – آنموقع – سياه را پاك مي كرد، ماهمه مغموم و آرام او را نگاه مي كرديم.
    خشم تعصب برانگيز ما را به آرامش تبديل كرده بود.
    دوست دارم و تلاش مي كنم چنان معلمي باشم.
    مثل شما استاد شعبانعلي

  • پگاه گفت:

    مسلما این طرز برخورد رو از دوران تحصیل در خارج کشور گرفتن …هرچند استادای زیادی این تجربه رو دارن و می دونن و درک میکنن این سیستم چارچوب دار خفه کننده جوابگو نیست ولی اکثرا مثل ایشون توان نفهمیدن و تظاهر به نفهمیدن خیلی باید و نبایدهای دست و پا گیر رو ندارن..

  • شیما گفت:

    🙂
    نوشته ی شیرینی بود
    خدا حفظتون کنه

  • فاطمه گفت:

    کاش بیشتر از علوم انسانی بشنوم و یاد بگیرم 🙂
    مرسی

  • آوا گفت:

    سلام.خیلی زیبا بود.

  • هادی گفت:

    درود . . .

  • سپید گفت:

    پاینده باد استاد فیض بخش پاینده باد استاد محمدرضا جان
    این یاد ایام شما انقدر شیرین بود که موقع خوندنش لبخند از روی صورتم نرفت،خدا حفظ کنه همه اساتید نازنین رو

  • الهام گفت:

    استاد نوشتتون باعث شد دلم واسه همه معلم هاي زندگيم كه استاندارد جديدي از آموزشو بهم نشون دادن تنگ بشه ،مخصوصا اونايي كه از اين راه امرار معاش نميكردن ولي ذاتا استاد بودن،مثل شما
    خدا قوت
    درآرامش ويقين باشيد