فایل صوتی آموزشی ویژگی‌‌های انسان تحصیل‌کرده

مسیرِ تبدیل شدن به یک انسان فرهیخته چیست و در این راه، باید به چه نکاتی دقت کنیم؟


نقطه شروع: فایل تصویری محمدرضا شعبانعلی

این فایل ویدئویی، خلاصه‌ای ۱۰ دقیقه‌ای از ایده‌ی ما در مورد «برنامه‌ریزی» است که تحت عنوان « نقطه‌ی شروع » به صورت یک فایل صوتی دو ساعته روی سایت متمم عرضه می‌شود. این پست را به پرسش و پاسخ و گفتگو در حوزه‌ی برنامه‌ریزی آینده‌ اختصاص می‌دهیم. به این شکل، کسانی که حرف‌های من را در نقطه شروع شنیده‌اند و سوالهایی درباره‌ی برنامه ریزی دارند، محلی برای مطرح کردن این سوال‌ها خواهند داشت. دوستانی هم که در فایل صوتی جملاتی را شنیدند که به نظرشان خوب است بقیه بخوانند، خوشحال می‌شوم اینجا برای دیگران بنویسند.

سرفصل‌های اصلی نقطه شروع:

۱- دلایلی برای اینکه چرا نباید به فایلهای صوتی آموزشی از این جنس، اعتماد کنیم!

۲- امید، خوشبینی و انگیزه یکسان نیستند. این واژه‌ها را به جای یکدیگر به کار نبریم.

۳- با گذشته خود آشتی کنیم. شکست‌های گذشته را نمی توان فراموش کرد. آنها را می‌توان به شکل دیگری نگاه کرد.

۴- اعتماد مهمترین عامل در موفقیت برنامه ریزی است. اعتماد به خود با اعتماد به دیگران آغاز می‌شود.

۵- تحلیل شکست‌های گذشته

۶- چگونه از گذشته، مسیری به سوی آینده بسازیم.

۷- اصول مهم در هدف گذاری برای زندگی – تفاوت هدفگذاری انسانی و هدف گذاری مکانیکی (پروژه‌ای)

۸- مسیر رضایت، همیشه از جاده‌ی موفقیت نمی‌گذرد.

۹- آرزوهایی برای سال جدید

 

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار


137 نظر بر روی پست “نقطه شروع: فایل تصویری محمدرضا شعبانعلی

  • […] که نوشتن عنوان از این نظر میتونه موثر مفید باشه که نقطه شروع و نطفه نوشتن رو درون ما ایجاد کنه، امید وارم بیان این […]

  • محمدرضا ترحمی گفت:

    با عرض سلام و وقت بخیر
    نزدیک به ۴ ماه هست که با شما و گروه متمم آشنایی پیدا کردم
    چند روز پیش مطلبی رو خوندم ولی الان نتونستم پیداش کنم تا نظرمو به اشتراک بزارم
    صحبت شما راجع به سکوت کردن در بحث ها بود که منجر به امتیاز گرفتن بیشتری میشه (به قول استادتون)
    و این که شما از دوست و استادتون دو چیز متفاوت رو یاد گرفتید در حالی که هر دو متکی به طرز فکر خودشون هستن
    من هم از تعبیر شما ذوق زده شدم و طرز نگاهتون رو پسندیدم
    اما چند روزی که گذشت و به این موضوع بیشتر فکر کردم و عمیق شدم به این نتیجه محتمل رسیدم که استاد شما درست میگفت
    شما با سکوت در قبال دوست و استادتون ، دو مطلب رو به دانسته هاتون و استراتژی هاتون اضافه کردید
    من فکر میکنم صحبت استادتون عمیق تر از این حرفا بوده و در اصل انگار که ایشون فوت کوزه گری رو به شما نیاموخته بودند
    حتی دوست شما هم برداشت اشتباهی از سکوت کردن در قبال موقعیت ها داشته به اعتقاد من
    شما کاری جدای از توصیه استادتون نکردید، شما در قبال هر دوی اون ها سکوت کردید تا به نتیجه جامع تری رسیدید
    امیدوارم جزییات مهم نوشته شما رو درست به یاد داشته باشم
    این پیام رو به آدرس info@shabanali.com فرستادم ولی ظاهرا inbox پر شده و پیام من نرسیده
    ممنون میشم اگه لینک اون نوشته رو برای من ایمیل کنید
    با تشکـــــــر استاد عزیز

    • سیما گفت:

      با سلام

      آقای ترحمی ، اگر در ستون سمت چپ تحت عنوان « دسته بندی مطالب » , « قوانین یادگیری من» را انتخاب کنید ، در قوانین یادگیری (۲) ذهن مصداق یاب ، ادامه ی مطلب می رسد به « ذهن مصداق یاب مهم تر از جستجوی مثال نقض است.» مطلب مورد نظرتان را می یابید.
      موفق باشید

  • سارا گفت:

    سلام از وقتي با شما اشنا شدم احساس ميكنم با يك تفكر اشنا شده ام. ممنون از تفكر نو ونابتون

  • طراح سایت در نیشابور گفت:

    فیلم رو ندیدم ولی متن خوب بود 🙂

  • حبیب شعبانی گفت:

    یکی از جمله هایی که در این فایل خیلی دوستش داشتم این بود:

    یادمان باشد اگر اعتمادمان را به یک نفر از دست دادیم،اعتمادمان را به همه افراد از دست ندهیم،

    چون آنوقت دیگر هیچ چیز برای ما نمیماند.

    فایل صوتی نقطه شروع

    با تشکر از زحمات بی دریغ استاد بزرگوار محمد رضای عزیز و گروه متمم
    چقدر کار خوبی کردید که فایل تصویری گذاشتین،تمام روزم رو ساختین
    همیشه شاد باشید

  • saba گفت:

    با سلام و سپاس فراوان
    مطالب بسیار جالب و خوبی ارائه دادید بخصوص درمورد ادامه تحصیل.
    گاهی حتی اتفاق می افتد که ادامه تحصیل باعث بدتر شدن کار و حتی از دست دادن کار شود.

    باز هم از مطالب خوبتان ممنونم

  • sakineh گفت:

    سلام
    بنظرم این فایل با ارزش یکی از ضروری ترین چیزهایی هست که هرفرد باید در زندگیش بدونه تا مسیر رو اشتباه نره و از این بابت ازتون ممنونم. کل مطالبتون عالی بودن ، بچه ها خیلی هاشو گفتند ولی من این جلمه تون رو خیلی دوست داشتم.

    ” هنر ما در برنامه ریزی فراموش کردن مسیری که ما تا امروز اومدیم وتوجه به نقطه ای که الان هستیم و تصویر سازی از نقطه ای که باید باشیم”.

    وچقدر مطلبی که درمورد اشتباه خوندید ، حالم روخوب کرد .دقیقا این کاری که من تو این سالها زیاد انجامش دادم و به خاطرش ناراحت بودم.

    “اشتباه را ستایش می کنم ، آرزو میکنم که در روزها ، ماهها ، سالهای آتی اشتباه کنی . اشتباه یعنی کار جدیدی را امتحان کرده ای ، چیزهای جدیدی آموخته ای ، تلاش کرده ای که خودت و دنیایت را تغییر دهی. اشتباهات جدید بکن ، اشتباهای بزرگ ، اشتباههای جذاب ، اشتباهاتی که هیچ کس نکرده است ، حتی خودت”.

  • فاطمه خ گفت:

    سلام .ببخشید که این پیام را اینجا می دم دو روز پیش هزینه فایل نقطه شروع را پرداخت کردم ولی هنوز لینک دانلودش برام نیومده به اون ایمیلی هم که گفته بودید در صورت نرسیدن لینک دانلود ایمیل بزنید ایمیل زدم و جوابی ندادید ،گفتم شاید پیامم اونجا نرسیده باشه. ممنون از شما.
    شناسه درگاه : ۱۳۱۶۰۰۰۱۲
    عنوان درگاه : متمم
    آدرس سایت پذیرنده : motamem.org
    شماره تراکنش : ۱۳۰۰۹۵۴۲۶۵۲
    مبلغ : ۱۰,۰۰۰ تومان
    توضیحات : سفارش فایل صوتی آموزشی نقطه شروع
    تاریخ : ۱۳۹۳/۰۲/۱۳

    • شادی قلی پور گفت:

      سلام فاطمه جان..
      بابت این تاخیر صمیمانه ازت عذرخواهی میکنم..
      به دلیل انتقال سایت به Cloud Hosting تا به امروز ،برخی از ایمیلهای ارسالی ما با مشکل روبرو میشد وبه فلدر Spam Email منتقل میشد…لطفا Spam Email هاتون رو چک بفرمایید..
      اگر همچنان مشکلی بود ممنون میشیم که روی سایت متمم با ما در میان بگذارید تا سریعا پیگیری بشه..
      باز هم از همراهیتون ممنونم..

  • زهرا گفت:

    راستی یادم رفت …..روزتون مبارک…معلم عزیز

  • زهرا گفت:

    سلام وققتون بخیر.من اولین باره که واستون پست میزارم وخیلی سایت یا بهتر بگم روز نوشته های جالبی دارین استفاده کردم.من بیشتر سعی میکنم خواننده وبیرون گود باشم ولی الان که نظرات دوستان رو دیدم دوست داشتم بهم راهنمایی بدین …من لیسانس کامپیوتر گرفتم دارم میخوام یه کارگاه راه اندازی کنم واسه برنامه ریزی وامکان سنجی طرح چطوری باید انجام بدم کتایب هست که معرفی کنیدوکتاب خوب در زمینه تجارت واقتصاد همچنین .متشکرم…

  • shabnam گفت:

    سلام برمعلم عزیزم
    روزتون مبارک هزاااااااااار بار و سپاس از خدا به خاطر بودن معلمی مثل شما
    اعتماد هدیه ی گرانبهایی است که در مسیر به یکدیگر میدهیم و گرفتن این هدیه از کسی نشان دهنده ی رشد شخصیت ماست
    مراقب باشیم این هدیه را به بهای اندک نفروشیم
    که کم کردن از این هدیه از ارزش ما می کاهد نه ارزش هدیه دهنده و فقط به او گوشزدی میشود که بیشتر دقت کن.
    هرچند که و جدان آسوده بهترین چیزهاست
    این جمله در وصف تجربه ی امروزم
    و اما سپاس از شما استاد عزیزم که در فایل صوتی نقطه شروع به من آموختید که پذیرش سهم خود تلخی ابتدایی دارد اما در نهایت و نتیجه انگیزه ای میشود برای شروع و حرکت دوباره و بهتر.
    سبز باشید

  • li@ گفت:

    درود
    دو تا پيشنهاد
    نخست: داستان بيل گيتس كه ازش پرسيدن از خودت ثروتمندتر هم كسي را ديدي؟
    دوم: فيلم «دست نيافتني ها» The Intouchables تماشاي اين فيلم و به هيچ عذر و بهانه اي چه موجه و چه غير موجه از دست نديد.
    استاد اميدوارم فرصت كنيد به تماشاي اين فيلم بشينيد.

  • *مهسا* گفت:

    درختان می گویند بهار
    پرندگان می گویند ، لانه
    سنگ ها می گویند صبر
    و خاک ها می گویند مصاحب
    و انسان ها می گویند «خوشبختی»
    امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،
    در طلب نور !
    ما نه درختیم
    و نه خاک .
    پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،
    باید در حریم خودمان جستجو کنیم … حسین پناهی

    ما
    در هیأت پروانه ی هستی
    با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم !
    برای زمین ، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد
    یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست
    اگر ردپای دزدِ آرامش و سعادت را دنبال کنیم
    سرانجام به خودمان خواهیم رسید. حسین پناهی

  • پیمان گفت:

    سلام استاد عزیز
    آشنایی من با مجموعه شما حدود دو ماه است و در این مدت هر روز بهت سر زده ام و تمام نوشته ها یت را خوانده ام و تمام فایل های رادیو مذاکره را گوش کرده ام حتی بعضی از فایل ها را دوبار گوش کرده ام مثل فایل نقطه شروع.
    خیلی از سوالاتم را جواب گرفته ام از شما بسیار متشکرم .
    یک سوال دارم
    در جاهایی که مورد قضاوت نادرست قرار می گیریم و خیلی عصبانی می شویم باید چه کار کنیم؟؟

    • شهرزاد گفت:

      سلام. آقا پیمان عزیز، اجازه میدین من هم به این سوال خوبتون جواب بدم؟
      اگه به درستی خودمون ایمان و باور داریم و میدونیم که به کسی لطمه ای وارد نخواهد شد؛ اینکه دیگران چه قضاوتی در مورد ما می کنن، این اصلا هیچ ربطی به ما نداره …!
      یه اصطلاح قشنگی در انگلیسی در اینباره وجود داره که میگه:
      “It’s none of my business (what you think of me)!
      … پس دلیلی برای عصبانیت وجود نداره…:)

    • محسن رضایی گفت:

      “قضاوت “….”دیگران”…..”نادرست”…..

      “عصبانیت”….”چکارکنیم؟”…..

      دختر دوستم اومد پیش باباش که منم پیشش بودم گفت : بابا تو بهداشت گفتن اسم ماهبد(خواهرش که تازه بدنیا اومده) قشنگ نیست !!…..باباش گفت گور پدر بهداشت….

      منم گفتم تو پیرهنتو دوس داری؟ اره؟ دیگه هیچی مهم نیست…

  • نرگس آزادی گفت:

    سلام محمدرضای عزیز ودوست داشتنی
    توی این فایل از نقطه شروع گفتی منم میخوام برات از نقطه شروع امسالم بنویسم وممنون میشم بتونی کمکم کنی
    محمدرضا توی سالی که گذشت برات ایمیل زدم وگفتم که از کارم که حسابداریه خسته شدم وبقول شما استعفای عاطفی دادم چیزی طاقت فرساتر از استعفای قانونی وصادقانه بگم که شهامت ترکش رو هم نداشتم.بخاطر مشغله ای که داشتی یا هر دلیل دیگه ای جوابی دریافت نکردم زمان گذشت وامسال دقیقا۲۵فروردین تسویه حساب کردم به دلیل علاقه ای که به کار فروش داشتم جذب یک شرکت تولید وساخت سیستم های گرمایشی وسرمایشی تجهیزات مرغداری شدم شرکت بسیار بزرگ و پویایی توی صنعت هست و خیلی حرف واسه گفتن داره و…
    محمد رضا جان میخوام تبدیل بشم به یه فروشنده موفق توی حوزه خودم اما اصلا نمیدونم باید از کجا شروع کنم در عین اینکه دختری هستم با روابط عموم بالاوپشتکاری عالی که به این راحتی تسلیم نمیشم اما الان گیجم از اطلاعات و راههایی که در پیش رو دارم
    ۹اردیبهشت ماه هم نمایشگاه بین المللی داریم که مدیر عامل خیلی بهم امید بسته خوشحال میشم اگه توصیه وسفارشی داری بی نصیبم نذاری من شما رو توی مذاکره و فروش درجه یک میدونم

    سپاس فراوان

  • *مهسا* گفت:

    محمدرضای عزیز ممنون از اینکه احترام گذاشتی و پاسخ دادی …..و راهنمایی کردی.حتمآ اگرسؤالی بود کمک می گیرم.

    واقعآلذت بردم از این جمله که تو ویدئو گفته بودی اگر درست یادم باشه: ” شعل من را بیشتر از اینکه رشته تحصیلی من تعیین کنه این تعیین میکنه که در فلان مهمانی با کی حرف زدم ،همکلاسی من کی بوده یا سلام کردن به یک غریبه در یک مهمانی و….باشد .خیلی از اتفاقات بزرگ زندگی ما حاصل تصمیمات کوچیک ما است.

  • shabanm گفت:

    با سلام اميدوارم كه خوب و سلامت باشيد استاد
    بابت همه ي بودن هاتون ممنونم
    يه درخواست داشتم البته هر جوابي از تون بشنوم برام محترمه ولي به عنوان يه ايده توي فكرم هست و مدتي مشغولش هستم تا اينكه امروز جسارت مطرح كردنش رو بيدا كردم.
    دومين دوره ي مسابقه ي سخن راني شريف ۲۵ارديبهشت بركزار ميشه و همون طور كه خودتون شايد مطلع باشيد هركسي ۵دقيقه ميتونه مطلبي رو ارايه بده با هر موضوعي. يكي از موضوعات هم ميتونه معرفي يه محصول باشه كه اكر مناسب با فضاي دانشجويي باشه خيلي هم بهتره.
    من ميدونم شما از تبليغ خوشتون نمياد و اصلن دليلي هم نداره به كسي كه نميشناسيدش اعتماد بكنيد .
    اما من ميخواستم اكه با اصل موضوع موافق باشيد …معرفي محصولتون يه تماس يا ديدار باهاتون داشته باشم در صورت امكان و اكر قبول كرديد فايل صوتي نقطه شردع رو اون جا معرفي كنم.
    در اين كه محصول شما مفيده و شايد نياز به تبليغ كسي مثل من نداشته باشه شكي نيست.بدون اغراق ميكم .و لي احساس كردم با اين كار هم من ميتونم توانمندي حرف زدنم رو نشون بدم هم يك محصول خوب و مفيد به قشر دانشجو كه شايدم خيلي بهش نياز دارن و براشون جزو نيازهاي در اولويته معرفي ميشه.
    باز هم نظر و جواب شما هرجه كه باشه براي من ارزشمند و قابل احترامه
    جسارتم رو ببخشيد
    موفق باشيد.

    • شبنم عزیز.
      چند تا نکته.
      اول اینکه تا لحظه‌ای که یک محصول رو نخریده‌ای، صاحبش نیستی. اما وقتی خریدی صاحبش تویی. بنابراین من حق ندارم اساساً در این مورد نظر خاصی بدم. اگر بخواهی بری ازش تعریف کنی و اگر بخواهی ازش انتقاد کنی در هر دو صورت برای من محترمه و بدون مجوز من هم طبیعیه که حق داری این کار رو بکنی.

      نکته‌ی دوم اینکه من مسابقه‌ی سخنرانی شریف رو دوست دارم. دفعه‌ی قبل خواستم به عنوان داور شرکت بکنم و روی سایت خودم هم اطلاع‌رسانی کردم اما متاسفانه وقتی تاریخ از ۱۵ اسفند به ۱۸ تغییر کرد مسافرت بودم و نتونستم شرکت بکنم. البته دوستان خوب من مثل دکتر فیض‌بخش و دکتر شیری و دیگران بودند و خوشحالم که برنامه به خوبی برگزار شد.

      نکته‌ی سوم اینکه اگر در نهایت تصمیم گرفته بشه که سخنرانی کنی و تو در میان اون کسانی که قراره سخنرانی کنند انتخاب بشی، بهم بگی خودم هم میام می‌نشینم و در مورد سخنرانیت نظر می‌دم! به هر حال دانشجوی مجازی من حساب می‌شی.

      نکته آخر اینکه با شادی قلی پور هماهنگ کن gholipour @ parscmc dot com امیدوارم فرصتی پیش بیاد که همدیگرو ببینیم.

      • بهار گفت:

        آقا اجازه ……….قبول نیست
        من دفعه قبل برای مسابقه شریف اومده بودم از راه دور اومده بودم به عشق استاد. ولی نبودی. میدونم مسافرت بودی ولی ایندفعه اگه بیای من اونجا نیستم.
        پس کی میبینمت استاد؟
        با خودم گفتم اگه ببینمت کلی حرف دارم باهات ولی نبودی شاید حتی اگه بودی اینقدر دوروبرت شلوغ بود که اصلا من رو نمیدیدی منم به دیدنت اکتفا میکردم و برمیگشتم خونمون . چون در این جور مواقع استاد سکوت میشم و سعی نمیکنم با اصرار بخوام حرف بزنم . ولی چه میشه کرد استاد عزیزتر از جانی !
        به امید دیدارت!

        • بهار عزیز.
          خیلی معذرت می‌خوام و خیلی شرمنده هستم.
          برام ایمیل بزن و بگو که از کدوم شهری.

          من زیاد دور ایران می‌چرخم. هر زمان از نزدیک تو رد بشم قول می‌دم خبرت کنم.
          اگر هم تهران میومدی به هر دلیل و بهانه ای.
          به من یا شادی قلی پور خبر بده، حتماً ببینیمت. یا شاید فرصت شه به یکی از کلاس‌های من سر بزنی. اگر چه اخیراً خیلی کم شده.

      • shabanm گفت:

        اول واقعا ممنونم وخشحالم كه جواب سوام رو داديد.
        و سباس بيشتر و خوشحالي بيشتر از اينكه من رو با عنوان دانشجوي مجازي خودتون هم مورد لطف قرار داديد و حتي به من فرصت و امكان دعوت خودتون رو هم به عنوان يه دانشجو دادين.
        با توجه به باسخي كه از شما كرفتم و اكر درست برداشت كرده باشم.. به من به عنوان كسي كه از اين محصول به عنوان يك مشتري رضايت داره اجازه داديد كه در يه فضاي مناسب از محصول تعريف كنم(يا حتي انتقاد كنم). ممنونم
        بابت فرصتي هم كه براي ديدارتون دادين سباس.جدا از اين موضوع كه ديدار و هم صحبتي با شما براي من يه اتفخار و جزو يكي از خواسته هاي قلبيمه.هدف و نيت من از ديدارتون در اين زمينه صحبت با شما در جهت كاري كه ميخوام انجام بدم و نحوه ي ارايه ام بود با توجه به اينكه من شما رو صاحب محصول ميدونم و شما هم متقابلا لطف كرديد و كفتيد كه خود من هم بعد از خريد ميتونم صاحب محصول حساب باشم.هركدوم از دو حالت هم كه صادق باشه باز هم من حتي به عنوان يه مشتري صاحب محصول كه كاملن از خريدم راضي هستم دلم نميخواد توي همجين فضاي مناسبي ارايه ي نامناسبي ازش داشته باشم .و در اين راستا و كرفتن نظرتون و مشورتتون مايل به ديدارتون هستم با توجه به اينكه ميشه حدس زد كه استادي مثل شما فرصت هاش به اين اسوني خالي نميشه دوست ندارم اكر از به نظرتون اين ديدار ضرورتي نداره به خاطر همجين موضوعي وقتتون رو بكيرم.
        ولي اكر براي همجين ديداري با همجين موضوعي به نظرتون ايرادي نداره و اكر مشكلي نباشه كه بسيار ممنونم هم ميشم.
        ضمن اينكه در صورت امكان براي شما با توجه به اينكه هنوز انتخاب نشدم به صورت بالقوه (اميد كه انتخاب بشم )از طرف من براي ۲۵ ارديبهشت دعوت هستيد و حضور شما واقعا براي من مسرت بخش و باعث دلكرميه .
        من هميشه و در مقام فعلي دانش اموز شما هستم و فعلن از شما مي اموزم اميد كه روزي دانشجو ي شما هم بشم.
        سبز باشيد

    • zoorba.booda گفت:

      سلام خانم شبنم.وقت بخير
      آيا شركت توي اين مسابقه براي عموم آزاده؟ (سخنران يا مستمع)
      ممنون ميشم اگه اطلاعات ديگه اي تو اين زمينه دارين ما هم در جريان بذارين

      • shabnam گفت:

        سلام زوربا بودا
        اول باید بگم اسمتون خیلی جابه اقای سامان حتمن یه دیدگاه جالبی پشتشه
        دوم اینکه بله آزاده سرچ بکنین دومین مسابقه سخن رانی شریف اطلاعات کامل و کافی رو دریافت خواهید کرد
        با آرزوی موفقیت و اگر شرکت کردید با ارزوی دیدارتون

      • zoorba.booda گفت:

        سلام. ممنونم از راهنمايي كه كردي شبنم خانم. گاهي انقدر درگير كارم ميشم كه يه گوگل سرچ رو هم يادم ميره!!
        بابت تعريفتون از اسمم هم ممنونم-خوشحالم كه چنين نظري داري

  • zoorba.booda گفت:

    سلام استاد نازنينم
    يه سوال دارم كه جوابش برام خيلي با اهميته.ازتون خواهش ميكنم كه اگه وقتشو داشتين بهش جواب بدين.
    شما به عنوان كسي كه مديريت يك مجموعه رو به عهده دارين ، مهمترين اولويت هاي مديريتي خودتون رو چي ميدونين؟(به عبارتي تو سازماني كه مديريتشو به عهده دارين پايه اي ترين وظايف خودتونو چي ميدونين)
    من ازتون خيلي زياد ياد گرفتم و اگه جسارت نباشه مي خوام بگم نگرشم به نگرشي كه از شما درك كردم خيلي نزديكه.جواب اين سوال با تصميماتي كه تو سازمانمون براي امسال گرفتم ميتونه خيلي موثر و راهگشا باشه.
    شايد براي خيلي از دوستان ديگه هم مفيد باشه.
    برقرار و بسامان باشيد

    • دوست خوب من زوربا بودا!

      همونطور که تو اشاره کردی و من هم باید تاکید کنم، طبیعی است که حرف‌هایی که در پاسخ به چنین سوالی گفته می‌شه یک پاسخ کاملاً شخصیه. و البته چون تو پاسخ شخصی خواستی من هم با خیال راحت می‌نویسم. چیزی که اینجا می‌نویسم طبیعتاً تابع سلیقه‌ی من، آموخته‌های من و تجربیات شخصی منه و ارزش دیگری نداره.

      کار برای من، «محل زندگیمه». بنابراین همونطور که «یک خانواده» هدف اول رو بقای بنیان خانواده می‌دونند، برای من هم هدف اول، بقای «محیط کاری‌ام» محسوب میشه. من کسانی رو برای همکاری (تمام وقت، پاره‌وقت، شریک استراتژیک و حتی مشتری!)‌ انتخاب می‌کنم که از بودن با اونها و در کنار اونها لذت ببرم و بر خلاف تمام استراتژی‌هایی که آموزش داده می‌شه، شغل و کار و مدل کسب و کار و مدل درآمدزایی رو جوری تعریف می‌کنم که با مجموعه‌ی انسانهایی که در اطرافم دارم قابل اجرا باشه و احساس کنم از همه‌ی ظرفیت شبکه‌ی انسانی و ارتباطی اطرافم استفاده شده.
      البته شاید از نظر استراتژیک، تاکید افراطی در این حد روی منابع انسانی کار نادرستی هم نباشه. چون بسیار دیده‌ام که ایده‌های خوب و مدیران قوی و سازمان های قدرتمند، قربانی ضعف نیروی انسانی شده‌اند و همیشه ملتمسانه در پی توسعه توانمندی انسانی خود بوده‌اند. پس من اگر حتی یک انسان توانمند پیدا کنم (چه کارمند و چه شریک و چه مشتری)، تلاش می‌کنم مدل کارم رو به گونه‌های اصلاح کنم و توسعه بدهم که جایی برای اون باز بشه.

      اما بعد از این شرط اول،‌ دومین نکته‌ای که بهش نگاه می‌کنم، محیط اقتصادی و اجتماعی و سیاسی اطرافه.
      اولویت اصلی ما «رشد پایدار و Sustainable» هست. هدفمون افزایش ده برابری درآمد نیست (مگر اینکه یک عمر این افزایش باقی بمونه). اما اگر احساس کنیم یک جهش درآمدی موقت قابل ایجاده،‌ به سمتش نمیریم و یک رشد کم درآمدی (حتی در حد ده بیست درصد) خوشحالمون می‌کنه. به همین دلیله که با وجود ارتباطات گسترده‌ی سیاسی و اقتصادی که در رده‌های مختلف نظام دارم، هرگز به سراغ اونها نرفته‌ام. دلم نمی‌خواد کسب و کاری داشته باشم که شب انتخابات،‌ مجبور بشم نگران ارتباطات و پایگاه‌ها و فلان وزیر و وکیل باشم که می‌مونه یا نه و اگر رفت من هم منتظر ورشکستی و خلع ید و حکم اختلاس و دادگاه و … باشم. درآمد برای ما مهمه و مهم‌ترین دلیلش هم اینه که بتونیم آدمهایی رو که در اطرافمون داریم تامین کنیم و حفظ کنیم و به خاطر بی‌پولی، سرمایه‌های ارتباطی و انسانیمون رو از دست ندیم. میگم درآمد و نمی‌گم سود. درآمد ممکنه بیاد و به شکل حقوق و هزینه‌ و سود شرکا و همکاران و … هزینه شه و بره و سودی باقی نمونه، اما همینکه مثل خون در تن کسب و کار می‌چرخه و تیم انسانی رو زنده نگه می‌داره کافیه.
      من پول رو در زندگی و کسب و کار مثل خون می‌دونم. باید بیاد. بچرخه و تمیز بمونه و اگه آلوده شد پاک بشه. اگر هم خون زیادی به دست آوردیم به تن اطرافیانمون تزریق کنیم تا اونها هم کنار ما بایستند و تعدادمون زیاد شه. بدن یک انسان به تنهایی نمی‌تونه بیشتر از حجم مشخصی خون رو مورد استفاده قرار بده همینطور که حساب بانکی و جیب ما هم توانایی‌اش در لذت بردن از پول محدوده.
      اما نهایتاً با همه‌ی پیش‌شرط‌های بالا، تلاش می‌کنیم کارهایی رو انجام بدیم که جریان ساز باشند. مهم نیست که خودمون بعداً در اون کار بمونیم یا نه.
      وقتی «کسب و کاری مبتنی بر خدمات پس از فروش تاسیس می‌کنیم و نه مهارت فروش» وقتی «در فضای مجازی محتوای رایگان رو برای تبلیغ استفاده می‌کنیم به جای بنر»، وقتی «نمایندگی یک شرکت اروپایی رو به جای دوبی میاریم ایران»،‌ برای من مهم نیست که در آینده چه سهمی از این کار برای ما می‌مونه.
      مهم اینه که بقیه هم که در اون صنعت فعال هستند مجبور بشوند استاندارد ما رو رعایت کنند.

      امروز، شرکت های صنعتی زیادی رو می‌شناسم که به خاطر برنده شدن در رقابت‌ها و مناقصه‌ها دفتر خودشون رو مجبورند در تهران فعال‌تر کنند و حتی اگر دفتر امارات دارند با اون پز سابق نمی‌گن که: ما!؟ ما که ایران فعالیت جدی نداریم!
      امروز معلمان زیادی رو در فضای آنلاین می‌بینم که به جای بنر دادن، میان ده بیست سی ساعت حرف مجانی برای مخاطب می‌زنند و بعد از مخاطب می‌خوان که برای حرف‌های بیشتر پول بده.
      امروز، می‌بینم که بعضی دوستانم وقتی برنامه‌ی افزایش فروش دارند، بودجه‌ی خدمات پس از فروش رو اضافه می‌کنند و نه تبلیغات.
      ما تلاش می‌کنیم زنده بمونیم. حتی پس از مرگمون. با تغییرهای بسیار کوچکی که در حد توانمون در الگوی فعالیت اقتصادی اطرافمون ایجاد می‌کنیم.

      • محمد معارفی گفت:

        سلام محمدرضا
        بعد از بیش از دو سال خوندن نوشته هات، وقتی برمی گردم و بعضی از نوشته هات رو میخونم احساس می کنم هم به دلیل شناخت بهتر (نه لوزماً کامل) منظومه ی ذهنی تو و هم احتمالاً به دلیل رشد نسبی آگاهی من از حوزه ی مدیریت و شاید حتی زندگی،حرفات رو بهتر درک می کنم. بعد از پست اول گوسفندنگری (و قبل از پست دوم) با هیوا در مورد منبع و ظرفیت و تفاوتهاشون صحبت کردم. یکی دو شب بعدش هیوا لینک این کامنت رو فرستاد و امروز خوندمش. فکر کنم باید یه وقت منظم به خوندن دوباره ی پستهای قدیمی اختصاص بدم.
        راستی برام خیلی جالب بود که سامان عزیزی، اون روزها هنوز به اسم شناخته شده نبوده.چه دوستی های خوبی اینجا شکل گرفته.
        راستی این جمله رو عمیقاً دوست دارم: “اما نهایتاً با همه‌ی پیش‌شرط‌های بالا، تلاش می‌کنیم کارهایی رو انجام بدیم که جریان ساز باشند. مهم نیست که خودمون بعداً در اون کار بمونیم یا نه.”

    • zoorba.booda گفت:

      استاد بزرگوارم از وقتي كه گذاشتين و جواب دادين بي نهايت ممنونم.
      از اينكه دوستي مثل شما دارم كه انقدر “انساني” به كسب و كارش نگاه ميكنه به خودم مي بالم.
      تمام تلاشمو ميكنم تا مطالبي كه بيان كردين رو بتونم زندگي كنم
      سامان عزيزي(اگه از اسم زوربا بودا استفاده ميكنم بخاطر اينه كه زوربا بودا شدن(با اون معني كه تو ذهن منه)آرزومه)

  • پیمان گفت:

    با سلام
    من تمام فایل هایتان را با دقت گوش کردم و تمام تمرین هایتان را انجام دادم و هر چند وقت یک بار هم نوشته هایم را مرور می کنم. این بار هدف گذاریم با همیشه فرق می کرد و امسال خیلی راحت تر و خیلی با امید تر هدف گذاری کردم. چقدر از این ایده که دنبال اهدف کیفی باشیم تا اهداف کمی استفاده کردم .
    مشکل من این است که هنوز تغییراتی در زندگی ام احساس نمی کنم . نمی دانم باید چه کار کنم ؟
    احساس می کنم یک جای بحث را خوب یاد نگرفته ایم. خوشحالم می کنید اگر به من کمک کنید.
    با سپاس فراوان

  • *مهسا* گفت:

    سلام محمدرضاجان

    آشنایی من با این سایت ۱ماهه و کلی آموختم .ممنون از اینکه درتلاشید تا بلکه کمی بینش مردم را تغییر بدید،یک تلنگر هم کافی است تا اگر حال فکر کردن نداریم حداقل ناخودآگاهمون رو غنی کنیم، شاید که روزی کمکمان کند……خیلی بلد نیستم حسم رو در غالب واژه ها به درستی منتقل کنم…..اما خواستم بدونید که لذت بردم از دیدن ویدئو عزت نفس ونقطه ی شروع…..ذهنم در حال بو کشیدن است تا بیابد هرآنچه که این خلأها رو پر می کند.
    اگر امکان داره چند کتاب در رابطه با عزت نفس بهم معرفی کنید.

    امیدوارم روزهایتان با افکار ورفتار متفاوت غنی تر شود.

    • مهسای عزیز.
      باور من بر اینه که بهترین کتابهای عزت نفس کتابهای ناتانیل براندن هستند که خوشبختانه به فارسی هم ترجمه شده‌اند و اکثراً هم ترجمه‌ی خوبی دارند.
      کتاب کلاسیک براندن اسمش هست Psychology of Self-Esteem و
      کتاب جدیدترش هست: Six Pillars of Self Esteem
      فکر می‌کنم الان اولی توی بازار باشه. نگاه به تاریخ قدیمی کتاب نکن. مفهوم عزت نفس تاریخ بردار نیست. از نمرود تا نرون تا … انسانهای زیادی رو می‌بینیم که دچار این مشکل بوده‌اند. نه مسئله جدید است و نه راهکارهای آن.

      یکی از کتابهای براندن رو بگیر و بخون و اگر هم سوال داشتی زیر پست عزت نفس بنویس تا منم برات جواب بدم:
      http://www.shabanali.com/ms/?p=3414
      خوشحالم که به این خونه‌ی مجازی سر زدی و امیدوارم همیشه کنار بچه‌های این خونه، روزها و لحظه‌های خوبی داشته باشی.

  • ياسين اسفنديار گفت:

    باسلام به محمدرضاي عزيز
    فايل صوتي خوبي بود يه جورايي فراتر از خوب
    اين فايل تصويري رو هم ديدم . بعد رفتم كامنت ها را خوندم به عزت نفس(فايل صوتي عزت نفس) خانم كيان رسيدم كه انتقاد كرده بود از صداي گنجشك ها. بعد جوابهاي خوب دوستان ديگر را كه دلايل منفي زدن خود را اعلام كرده بودند.
    رفتم مجددا فايل رو نگاه كردم . براي من سئوال شده بود آيا صداي گنجشك ها اينقدر بلند بود كه جاي انتقاد داشته باشه؟ چراكه من چنين احساسي نداشتم و باعث اذيت من نشد.
    در آن جايگاه نيستم ولي به نوبه خودم به اين گفتگوي دوستان حق را به خانم كيان نمي دهم.
    خانم كيان را با آن شعرهاي زيبايش به خاطر مي آورم ولي در اين گفتگو (البته نه در انتقاد اول)ايشان را شخصي،شخصي . چه بگويم .ميشود گفت زودرنج مي پدارم.
    شايد جاي گفتن اين حرفها نباشد. ولي ياد گرفتم در اين خانه اميد اگر حرفي هست و دارم. بيان كنم. شايد اين كامت هم با انتقاد دوستان مواجه شود. جاي بسي خوشحالي است چراكه اشكال كار خود را مي يابم

    • سیمین-الف گفت:

      سلام دوست عزیز
      من وقتی دیدم دوستانم این منفی دادن به یه نظر رو خیلی پررنگ کردن، پاسخی نوشتم و الان که دیدم شما هم نوشتید خواستم نظرمو کامل کنم.
      وقتی به اون فایل گوش دادم یه جاهایی اصلا صدای گنجشک هارو نمی شنیدم با اینکه هنوز صداشون بود. فکر می کنم اگه از دریچه ی نگاه دیگران، دنیارو ببینیم و تفاوت های جسمی و تیپ های مختلف بدنی و روحی افراد رو در نظر بگیریم، حتی اینکه شخص تو چه نقطه ایی از شهرش زندگی می کنه خیلی مهمه. آیا تا به حال صدای پرنده رو از منزلش شنیده یا فقط سکوت و یا صدای همهمه ی شهر رو.
      من خودم به شخصه می بینم، اینقدر که صدای انواع پرنده رو از طلوع آفتاب تا غروب می شنوم برایم عادی است و اصلا صدایشان به چشمم نمی آید.
      و از اینکه استاد فضای اون بالکن رو برای این فایل استفاده کردن خیلی خوشم اومد.
      با این حال فکر می کنم که خانم کیان نظرشونو گفتن و جا نداشت با منفی دادن ها بازی راه انداخته شود.
      چه خوبه از این به بعد مسائل کوچیک رو بزرگ نکنیم و بیشتر به این فضایی که برامون مهیا شده احترام بگذاریم.
      دوستانم همگی یتان برایم قابل احترام هستید و دوستتان دارم.

      • مریم .ر گفت:

        خب راستش من همه ی بحثهارو دنبال کردم و هیچ نظر منفی ومثبتی هم ندادم. اما الان فقط به یک لایک نخواستم اکتفا کنم و میخوام بگم که من هم با تو سیمین عزیز موافقم.
        کیان نظرش رو گفت و درسته که من با نظرش موافق نیستم اما این جبهه گیریها رو هم نمیفهمم و برخوردای تندی که بعضی دوستان با ایشون کردن رو اصللا قبول ندارم.

        • شهرزاد گفت:

          مریم عزیزم… سمین جان. منم مثل شما دو تا دوست خوبم معتقدم که باید به نظر هر کسی احترام گذاشت. اما بعضی وقتها یهصحبتی فقط نظر نیست! وقتی یه آدمی که برای همه ی ما ارزشمند و دوست داشتنیه، کاری رو بی منت و با عشق داره برامون انجام میده و حتی دنبال تازگی و نوآوری توی ارائه کارش هست که شاید برای مخاطب جالبتر باشه، این واقعا بی انصافیه که ما شیوه ارائه ش رو زیر سوال ببریم و بخواهیم شیوه درست ارائه رو بهش گوشزد کنیم. اینکه باید از بالکن میرفتید تو خونه که …. به نظر من این موضوع خیلی بی انصافی بود و همین باعث شد که من هم یکی از مخالفهای این چند کامنت پی در پی باشم. این منفیها توی این نمونه های اینچنینی به نظر من خیلی هم خوبه و میتونه ما رو بیشتر متوجه بازتاب صحبتها و واکنشهامون بکنه. همونطور که من از یکی از کامنتهای خودم توی پست بیل گیتس که خطاب به دوستی صحبتی کرده بودم و با رای منفی دوستان محو شده بود درسی گرفتم و شرمنده شدم و متوجه شدم که نباید اونطور صحبت میکردم و حتی خودم هم به اون کامنتم یه رای منفی دادم و سعی میکنم بیشتر مراقب عکس العملهام باشم… اینها همه برای ما درسهای خوبی میتونه باشه. ضمن اینکه باز با وجود رای های منفی، همه همدیگر رو دوستهای خوب هم میدونیم و توی این خونه امید و در کنار صاحبخونه عزیزمون و یاران خوبش از مصاحبت همدیگه و درسهای قشنگی که محمدرضای عزیز سعی میکنه بهمون یاد بده یا بهمون یادآوری کنه و درسها و نکته هایی که هر کدوم از ما در لابلای صحبتهامون میتونیم به دیگران بدیم و درسها و نکته های قشنگ صاحبخونه مون در پاسخ کامنتها لذت میبریم. این خونه همه چیش قشنگ و دوست داشتنیه حتی با رای های منفی که هر دفعه ممکنه نصیب هرکدوم از ماها بشه…:)

          • شهرزاد گفت:

            پ.ن :
            سیمین عزیزم، لازم دونستم ازت معذرت بخوام که اسم قشنگت «سیمین» رو در کامنت بالا درست تایپ نکردم. ببخش …:)

          • سیمین-الف گفت:

            شهرزاد دوست نازنینم سلام

            ازاینکه وقت گذاشتی و نوشتی ممنونم. نظرت برایم قابل احترامه. از این بعد، هم میشه به این قضیه نگاه کرد.
            ازاین نظر که گاهی منفی دادن دوستان باعث تفکر بیشتر نویسنده می شه، با شما هم عقیده ام.

            به قول دوستی در همین خونه: عیب نداره.
            خوش و سلامت باشی.

    • شهرزاد گفت:

      آقای یاسین عزیز، نتونستم نگم که خیلی با حرفتون موافقم. منم دقیقا همچین حسی رو داشتم و اگه اغراق نکنم شاید هم با دیدن اون یک سطر! در حالی که در حال و هوای تحسین اون فضا بودم؛ چیزی در حد شوک، بهم دست داد!
      ای کاش همه ما آدمها بتونیم اگه به روحیه ای شناخته میشیم، اون روحیه و کاراکتر رو در همه جنبه های زندگیمون حفظ کنیم … و بتونیم مثل همه ی اون شعرها و متن های زیبا و لطیفی که بهشون اعتقاد داریم و دوستشون داریم، زیبا ببینیم ، زیبا بگوییم و اطرافیانمون رو هم از این زیبایی بهره مند کنیم …

    • امید گفت:

      همسفران عزیز،
      به نظر من همه باید ممنون کیان باشیم، چون با این جمله همه ما حداقل برای یک بار دیگر فایل را گوش کردیم تا تاثیر صداهای محیط را بر رسائی صدای محمدرضا بشنویم.
      پ.ن.سفر تعالی

    • mina90 گفت:

      سلام دوستان. روزهمگی بخیر.
      ممنون آقا یاسین که با کامنتی که گذاشتید باعث شدید کمی بیشتر بحث ادامه پیدا کنه. فکر میکنم به واسطه این بحث شاید طرز نگاهمون به مثبت و منفی ای که برای هر کامنت هست بیشتر روشن شه. چند بار استارتش رو زده بودم ولی هیچ وقت ادامه پیدا نکرده بود.
      و ممنونم سیمین و مریم عزیز و شهرزاد عزیز و مهربون و آقا امید که نظرتون رو در این رابطه گفتید.
      میدونید واقعا از استاد ممنونم که بهمون اجازه میدن که اینجا خیلی چیزها رو تجربه کنیم.
      مسلما نظر هر کدوم از ما در این بحث موافق ها و مخالفانی داره. درسته که چند نفر بیشتر نیستیم که در این بحث شرکت کردیم. ولی طرز نگاهمون میتونه نماد طرز نگاه یه عده باشه.
      من با جمله به جمله سیمین موافقم ولی این جمله اش نه:
      “جا نداشت با منفی دادن ها بازی راه انداخته شود”
      در مورد این جمله مریم هم:
      “اما این جبهه گیریها رو هم نمیفهمم و برخوردای تندی که بعضی دوستان با ایشون کردن”
      اولا همینجا اگه از جانب من بی احترامی به هر کسی شده من واقعا معذرت میخوام. ولی با قسمت جبهه گیریها که نوشتید مخالفم.
      و دیدگاه (از نظر من) واقعا زیبای شهرزاد به مثبت و منفی. مخصوصا منفیها. من خودم اصلا این طوری بهش نگاه نکرده بودم.
      من اصلا بحثم شخصی نیست. من خودم از کیان معذرت خواهی کردم. الان دارم فقط در مورد مثبت و منفی صحبت میکنم. چون تا حالا چند بار پیش اومده که یه شخص که منفی گرفته خیلی ناراحت میشه و میگه چرا به من منفی دادید.
      فکر میکنم یه دلیلش اینه که این امتیازها رو شخصی میکنیم. من تا حالا چندین بار به شعرهای کیان مثبت داده بودم. اگه اشتباه نکنم بعضی وقتها هم به نظراتش. پس بحث اصلا شخصی نیست.
      یا مثلا سیمین و مریم با اینکه کاملا نظراتشون منطقی هست باز هم یه پس زمینه ای از جنگ توی ذهنشون هست. با کلمه هایی مثل بازی راه انداختن و جبهه گیریها من این برداشت رو کردم.
      من خودم به عنوان کسی که از وقتی این سیستم رو گذاشتند خیلی ازش استفاده کردم احساس میکنم این امتیازها خیلی ساده تر از اون چیزی هستند که بخوایم شخصیشون کنیم یا به جنگ و بازی تشبیه شون کنیم.
      صرف نظر از علامت هایی که اشتباها با لمس صفحه زدم بعضی وقتها فقط دیدن یه کلمه برای خود من باعث شده که علامت منفی بزنم. مثلا فردی که فقط سوال پرسیده بود ولی در کنار اسمش مدرک تحصیلیش رو هم نوشته بود حس بدی درونم ایجاد کرد و منفی زدم براش. و خیلی مثالهای دیگر به همین سادگی.
      میخوام اینو بگم که اگر نگاهمون رو تغییر بدیم و به همه نکاتی که منجر به زدن یه علامت منفی یا مثبت میشن توجه کنیم شاید دیگه کلماتی مثل جبهه و تیرباران و بازی و … رو هم به کار نبریم.
      واقعا ببخشید که اینقدر طولانی شد.

      • مریم .ر گفت:

        مینا جان. من اصلا بحثم مثبت و منفی نیست، تو کامنت قبل هم گفتم که با نظر کیان مخالف بودم اما منفی ندادم چون خیلی منفی گرفته بود.با نظر شهرزاد عزیز هم موافقم که این انتقاد کیان رو بی انصافی میدونست و به همه ی دوستانی هم که منفی دادن حق میدم.
        من خودم خیلی وقتها از امتیاز مثبت و منفی استفاده میکنم و همونجور هم که تو گفتی اصلا نباید شخصیش کرد و این موافق و مخالف بودن فقط با نظر شخص هست و نه خود اون شخص.
        اما منظور من از برخوردای تند و جبهه گیری در ادامه ی این بحث ها بود. و در واقع برچسب هایی که به این دوستمون زده شد، مثل زود رنج بودن، منفی نگر، تحمیل کننده ی عقیده ی خود و …
        میدونم که اون کامنت رو در حال عصبانیت نوشتی و بعدا هم از کیان معذرت خواهی کردی، ولی خلاف میلم مجبور شدم به بعضی صحبتها اشاره کنم تا منظورم رو از برخوردای تند وجبهه گیری توضیح بدم.
        شاد باشی دوست عزیز من.

  • الهه گفت:

    استاد عزیز و بزرگوار ،مطالبتون بسیار مفید ، آموزنده و ظریف بود ،و به من ی آگاهی متفاوتی داد که نقطه ی شروعم متفاوت از همیشه باشه ،خیلی متشکرم.

  • مریم .ر گفت:

    این که خیلی از هدفهای زندگی عددبردار و مهلت بردار نیست یکی از نکاتی هست که برای من خیلی خیلی مفید بود.
    یادمه وقتی تازه با این اصول هدف گذاری، به قول شما هدف گذاری مهندسی ، آشنا شده بودم و بر اساس اون میخواستم هدف بگذارم کاملا گیج شده بودم. هدفی داشتم که کاملا واضح و شفاف بود اما نه میشد براش مهلت تعیین کرد و نه قابل اندازه گیری بود. واقعا ناراحت بودم و فکر میکردم لابد مشکل از منه و من بلد نیستم درست اهدافمو تعریف کنم.
    اما الان کاملا نگاهم تغییر کرده به لطف شما استاد عزیزم.
    یکی از نکات دیگه که به نظرم خیلی زیاد اهمیت داره و رعایت کردن این نکته باعث تغییرات بزرگ میشه استفاده ی درست از کلماته. من از این مساله هم خیلی ضربه خوردم، بیشتر کلماتی که برای حرف زدن با خودم انتخاب می کردم کاملا اشتباه و نادرست بوده، و الان سعی می کنم که ابتدا درست حرف زدن و استفاده ی درست از کلمات رو در مورد خودم یاد بگیرم و به قول استاد وسواس داشته باشم.

  • آذر گفت:

    سلام استاد عزیز و دوست داشتنی مرسی از حضور پر رنگتون در این صفحه نمی دونید با چه ذوقی کامنتهای دوستان و جوابهای شما به اونها رو خوندم و لذت بردم .
    ای کاش همیشه همینطور زیاد ببینیمتون

    • آذر جان.

      یک زمانی خیلی کامنت جواب می‌دادم.
      بعد احساس کردم که سایت فقط باعث شده که حرفهای «یک به یک» من،‌ به گفتگوی «یک نفر با چند نفر» تبدیل بشه. من علاقه‌ام این بود که گفتگوی «چندنفر با هم» در این فضا شکل بگیره.

      این بود که تصمیم گرفتم کمتر کامنت بگذارم.
      بعد دل خودم تنگ شد.
      حرف زدن در کامنت خیلی با حرف زدن در اصل پست فرق داره.
      توی پست باید خیلی ملاحظه بشه. خصوصاً الان هر معمولی‌ترین پست‌ها چند هزار بار و چند ده هزار بار خونده می‌شوند و برخی از اونها که در خبرگزاری‌ها و سایت‌های تحلیلی و فورم ها می‌روند چند صدهزار بار دیده می‌شوند.

      آدم گاهی دلش می‌خواد بدون ملاحظه حرف بزنه. نظر شخصی بگه. نق بزنه. درد و دل کنه. از زندگی شخصی و انگیزه ها و فکر کردنش بنویسه. با بقیه دعوا کنه و بحث کنه.
      پست ها جای این کار نیست.
      اینه که الان روش جدیدی رو انتخاب کردم. زیر بعضی از پست‌ها می‌نشینم و با بچه‌ها گپ می‌زنم. مثل همین پست نقطه‌ی شروع.
      شاد باشی و مواظب خودت هم باش.

      • آذر گفت:

        استاد من عاااااشق همین گفتن نظرات شخصیتون و درد و دلها و بی ملاحظه حرف زدنها و فکر کردنها و بحث های شما توی این خونه هستم! 🙂 😉
        به نظرم نکته هایی که در کامنتها پیدا میشه در پست ها کمتر پیدا و دیده میشه که اونهم احتمالاً بخاطر همین ملاحظاتیه که فرمودید.
        به نظرم در کامنتها میشه شناخت بیشتری نسبت به شما پیدا کرد و من خیلی از علایقتون رو که برام خیلی مهم هستش از همین کامنتها کشف کردم ! 😉
        مرسی از انتخاب روش جدید و عاااااالیتون
        به نظرم این انتخاب مزیتهای زیادی داره و فوق العاده ست

      • آزاده م گفت:

        چقدر این روش جدیدتون دوست داشتنیه! من هم مثل آذر ذوق کردم. 🙂

  • حسین گفت:

    سلام و خدا قوت
    من از سن ۱۵ سالگی توی بازار کار بوده ام و ۶بار هم ورشکست کردم که هربار به منزله تمام شدن زندگیم بود ولی هربار که شروع میکردم نمیدانم چرا ولی دوباره شروع میکردم وباز به همونجا ختم میشدتا این کسب آخری که موفق بودم ودلیلش را هم وی صحبتهای شما انتقال ندادن احساسات قبلی یافتم ولی رضایت درونی را در در آموزش و انتقال تجربه ام به هم سن و سالهای خودم میدیدم که اونها دیگه مجبور نباشند مسیر مرا تکرار کنند و اقدام هم کرده ام و فکر میکنم تو این مسیر خیلی میتونم از شما کمک بگیرم

  • shabanm گفت:

    سلام
    خيلي ايده و كار خوبي بود استاد كه اينجارو به صحبت راجع به فايل اختصاص داديد
    به زودي از فايل نكاتي رو كه به نظرم جالب بود با دوستان مجازيم با اشتياق به اشتراك ميدارم
    فايل خيلي خوبي بود بر بود از نكته هاي دقيق و ريز و عملي نه يك سري حرفهاي كلي كه قابل اجرا نباشن و فقط كوتاه مدت انكيزه رو بالا ببرن
    ممنون استاد
    سبز باشيد

  • سیمین-الف گفت:

    سلام استاد عزیز
    توی فایل نقطه شروع، جملات و کلمات قابل تاملی رو عنوان کردید. مثل:

    باور موثر بودن. بعضی وقتها یک آدم زندگی یه آدم رو عوض می کنه کافیه.
    مسیر رضایت الزاما از جاده ی موفقیت های بزرگ نمی گذره.
    حس خوب یا پول خوب.
    یادمون باشه رویا داشته باشیم.
    شفاف نوشتن هدفها.
    تعیین و بازنگری اولویت ها در هر زمان.
    دقت به دعاهای ابتدای سال.
    مطالعه تاریخ شکست ها و پیروزیها.
    و در آخر به خاطر روزهای عادی زندگی یم شکرگزار باشم.
    می خواهم همه ی اینهایی که نام بردم و نبردم رو جزوه برداری کنم و تک تک اونارو توی مراحل مختلف کار و زندگیم اجراییش کنم.
    باز هم سپاس از شما و تیمتان.

  • امید گفت:

    همیشه در زندگیتان یک هدف بزرگ داشته باشید و برای رسیدن به آن بجنگید و بدانید به آن نمی رسید.
    آرزوی صلح برای تمام مردم دنیا
    آرزوی جامعه ای که کسی به خاطر فقر دستش پیش دیگری دراز نباشه
    آرزوی روزی که مردم منافع جامعه و منافع آیندگان را به منافع خودشان ترجیح بدهند
    شاید آنروز نرسد یا دیر برسد …
    آنچه ما را از هم متمایز می کند در ارزوهایمان است
    آرزو چیزی است برای نرسیدن
    .
    .

    ای کاش آرزوهایت برآورده شود ) :

    • امید جان.
      این ماجرای «هدف داشتن» و «تلاش کردن» و اینکه همزمان «منتظر نتیجه نباشیم» که تو این فایل نقطه شروع دو سه بار به شکل های مختلف مطرح کردم به نظرم موضوع مهمیه که می تونه خیلی به آدم برای موفقیت توی زندگی کمک کنه.

      باور شخصی من بر اینه که قسمت زیادی از اون چیزی که به اسم هدف‌گذاری و برنامه‌ریزی در زندگی به ما یاد داده می‌شه از حوزه‌ی مهندسی وارد حوزه‌ی مدیریت شده.
      طبیعی هم هست. کارخانه «وجود دارد که محصول داشته باشد». بنابراین اگر همه‌ی تلاش‌ها به محصول منجر نشده نهایتاً وجود کارخانه بی خاصیت و بی‌معنی است.
      اما وجود ما خودش یک «پروژه» است. اساساً قرار نیست محصول «مشخصی» وجود داشته باشه.
      همین‌که ما تلاش می‌کنیم دنیا رو به نسبت جایی که تحویل گرفتیم، به جای بهتری تبدیل کنیم و تحویل بدیم کارمون رو انجام دادیم.
      آیا نتیجه‌ی این نوع نگاه تلاش نکردن یا کمتر تلاش کردنه؟
      قطعاً نه.
      فقط تاکید این نگاه بر این است که «ابهام» و «Uncertainty» در محیط اطراف ما انسانها زیاده و اونقدر این عوامل تاثیرگذار زیاد هستند که ما نمی‌دونیم واقعاً محصول تصمیم‌ها و تلاش‌های ما چه خواهد شد.

      من و تو ممکنه مثلاً به عنوان «کارمند واحد بایگانی اسناد» تلاش کنیم که منظم‌ترین بایگانی رو داشته باشیم. بهتر از هر کس دیگری.
      برای این کار هم تلاش می‌کنیم. هیچ روزی هم نمی‌تونیم بگیم که الان بایگانی ما، منظم‌ترین در دنیاست.
      اما همین کار ممکنه باعث شه من یک روز به یک سمت بالاتر (مثلاً مدیر اداری) منصوب بشم (خود من نمونه‌اش رو دیدم. مدیرعامل می‌گفت: درسته سابقه‌ی مدیریت نداره. اما نظم و دقت و تعهدش زیاده. مدیریت رو می‌شه با تجربه یادگرفت. تعهد رو نه!). ممکنه یک گروهی که می خواد طبقه‌بندی اسناد شرکت رو انجام بده و مثلاً برای ایزو کار کنه متوجه بشه که عملاً یکی از افراد کلیدی این سازمان من و تو هستیم. یا هر اتفاق دیگه‌ای…

      زمانی یک نفر برای استخدام پیش من اومد و گفت شاید نزدیک صد جا رزومه داده و استخدام نشده. وقتی پیش من اومد تنها نکته‌ای که در مورد خودش گفت این بود که من نزدیک صد جا رزومه داده‌ام و هنوز هم دارم این کار رو هر روز انجام میدم. ایمیل هم نمی‌زنم. خودم حضوری می‌رم. هر شرکتی هم نمي‌رم. تمام این شرکت‌ها یک حوزه‌ی فعالیت مشابه داشته‌اند. چون دوست دارم در فلان حوزه کار کنم. من بدون خواندن رزومه‌اش برای بخش فروش و ارتباط با مشتری استخدامش کردم چون احساس کردم این آدم «توانمند‌ترین آدم در شنیدن کلمه‌ی نه» هستش. حدسم هم درست بود. کارش رو هم عالی ادامه داده. مطمئنم فکر نمی‌کرده که برای استخدام، رزومه‌ای که نیاز داره مدرک تحصیلی‌اش و … نیست. مهم‌ترین جمله‌ی رزومه‌ی اون یک جمله است: «رزومه‌ی من ۱۰۰ جا رد شده. و من همچنان دارم ادامه می‌دم». کسی که فروش کار کرده معنی ارزشمند این جمله رو می‌دونه.

      مثال زیاده و حرف مشخصم اینکه: «وقتی تلاش می‌کنیم و هدف می‌گذاریم و به سمتش می‌ریم» دیگه خیلی راحت نمی‌شه فهمید که چه اتفاق خوبی در کجای مسیر و به چه شکلی برامون میفته. به هر حال اون حرکت میوه خواهد داد. اما ظاهراً درخت‌های زندگی جوری هستند که زیاد پیش میاد سیب بکاری و گلابی بهت تحویل بدهند. حتی منتظر گردو باشی و هندوانه به دست بیاد.
      اما ندیده‌ام کسی رو که دانه‌ای بکاره و هر روز هم آب و خوراکش رو تامین کنه و اون دانه «هرگز سبز نشه». مگر به یک دلیل: کودکان شتاب زده‌ای که دانه‌ می‌کارند،‌ اما هر روز مي‌روند و خاک رو کنار می‌زنند ببینند دانه جوانه داده یا نه! پیگیری سریع و ارزیابی دائمی و زودهنگام و شتاب زدگی تنها عاملیه که می‌تونه باعث شه اون دونه هرگز سبز نشه…

      بنابراین من عادت کرده‌ام که دانه‌ی سیب بکارم و مراقبش باشم ولی برای «تعداد سیب‌هایی که پایان سال خواهم داشت» برنامه‌ریزی سنگین عددی نکنم چون بارها دیده‌ام که حاصل کاشتن سیب، میوه‌ی دیگری بوده. بهتر. بزرگتر. گرانقیمت‌تر و دوست‌داشتنی تر…

      • امید گفت:

        سلام،
        آرزو چیزی است برای نرسیدن!
        آنچه از آرزوها گفتی برای ابنای بشر نیازه و برای قدرتمندان یک توهم…
        محمدرضای عزیز، ایمان دارم که دانه آگاهی، عشق و امید می کاری و بخوبی از آن مراقبت می کنی و ثمره آن تحقق تمام آرزو هایی است که گفتی. من نمی خواهم آنچه گفتی آرزوهایی باشد برای نرسیدن.
        ما را همراه خودت کن، شتاب نمی کنیم! و تا آن زمان که مجالی باشد، از آن مراقبت می کنیم…
        به این امید که روزی آیندگان در هوایی تازه! نفس بکشند …

        • shabanm گفت:

          دوست دارم هزاااااااااار بار لايكت كنم اميد جقدر خوب حرف دل من و شايد خيلي هارو نوشتي….
          ما را همراه خودت کن، شتاب نمی کنیم! و تا آن زمان که مجالی باشد، از آن مراقبت می کنیم…
          به این امید که روزی آیندگان در هوایی تازه! نفس بکشند …

          ۴

      • آرشام گفت:

        آره
        مثال زیباش من اومدم دانشگاه اما یک روز موقع ناهار یک لحظه پوستری که نوشته بود قراره سخنرانی کنی نظرمو جلب کرد همون یک لحظه نتیجش زیر و رو شدن ادامه ی زندگی بود کافی بود مثل اکثر سخنرانی ها توجهی نشون ندم و نیام
        اینقد جای گردو هندونه گرفته ام
        هه هههه ههه می تونم بگم به ندرت درختام میوه ای که منطقا باید می دادن رو دادن

      • آقا من اعتراض دارم!
        آخه چرا رای منفی بهم می دین؟

        من بدبخت جواب حرف امید رو دادم. خود امید هم که ظاهراً این پایین راضیه. آخه چرا آدم رو دعوا می‌کنین؟ 😉
        چشم از این به بعد با دقت بیشتری می‌نویسم.

        • کیان گفت:

          عاااااالی بود 🙂

          • ياسين اسفنديار گفت:

            در خصوص بحت اختيار جملات زيادي شنيده و خوانده بودم از ابن سينا كه شخصي را به درخت بست و تا جا داشت كتكش زد و. …
            ولي اين عبور از خيابان چيز ديگري بود محمدرضا
            دوستان عزيز حتما فايل كامل صوتي رو گوش كنيد.

          • شهرزاد گفت:

            دقیقاااااااااااااااا آقا یاسین … منم عاشق اون یه تیکه ش بودم که محمدرضا جان ( و البته با یه لحن خیلی قشنگی;)) گفت : “پس اگه همه چیز دست تقدیره و هیچی دست ما و در اختیار ما نیست، لطفا ایندفعه که از خیابون رد میشید، چپ و راستتون رو نگاه نکنین!” خیلی خووووووووووووب بود. 🙂 ( ببخشید اگه یه وقت عین جمله رو نگفتم، چیزی بود که تو ذهنم مونده بود…:) )

        • امید گفت:

          سلام، می خواهم یک اعتراف کنم! منفی را خودم بهت دادم!!!
          اولش که جواب را خواندم ، گفتم چرا عصبانیه ، چرا امروز حالش خوب نیست. صد بار تو مغزم جوابی نوشتم و خط زدم…گفتم مگر من چی گفتم! شاید نتوانستم حرفم را درست انتقال بدهم و بد برداشت شده! پاسخ هایی را که به بقیه داده بودی خواندم و دیدم ، نه… روز خوبی برایت نبوده. از یک طرف می خواستم دلخوریم را بهت نشان بدهم و از طرف دیگر نمی توانستم ببینم ناراحتی!
          منفی را دادم ، بعد هم حرف دلم را زدم…

          • امید جان.
            اون متن رو چند بار دیگه بخون.
            ببین کجاش عصبانی بوده.
            بعد هم فکر کن ببین کجای اون متن نشون می‌ده که من روز خوبی نداشته‌ام.
            من اون متن رو وقتی نوشتم که در یک خانه‌ی ویلایی شخصی، کنار پنجره تکیه داده بودم و سیگاری در دست و لیوان چای در کنارم، لبخند بر لب،‌ دور دست‌هایی را نگاه می‌کردم که از یک سو به جنگل و از سوی دیگر به افقی در آن سوی آب‌ها منتهی می‌شد.
            شاید آرام‌ترین لحظات پنج سال اخیر من.

            فکر می‌کنم «جدی» بودن و «عصبانی» بودن با هم فرق داره. اون متن جدی بود. دلیل هم داشت. چون برای اولین بار در تمام این ماه‌هایی که اینجا می‌نویسی، تمام مغز و فکر و روحم رو جمع کردم و خواستم به جبران تمام وقت‌گذاشتن‌هات و نوشتن‌هات، خلاصه‌ی چیزی رو که در تمام این سالها از زندگی فهمیدم و فکر می‌کنم هزینه‌ی سنگین برایش دادم و مهم‌ترین آموخته‌ی زندگیم بود برایت تعریف کنم. وقتی خلاصه‌ی تمام زندگیت را در چند جمله بیان می‌کنی، همه چیز جدی است.
            شبیه کسی که تلاش می‌کنه کلیه یا قلب خودش رو در بیاره و در تن یک نفر دیگه بگذاره. نمی‌تونه لبخند بزنه. فقط باید مواظب باشه که این عمل دقیق،‌ با کمترین خطا انجام بشه.
            از این به بعد در پاسخ به کامنت‌های تو، حرف های «جدی» نمی‌نویسم.
            نه به خاطر خودم.
            به خاطر تو.
            دوست ندارم نگرانم باشی و فکر کنی عصبانی هستم یا روز بدی داشته‌ام. آن هم وقتی که من در حال تجربه‌ی عمیق‌ترین لذت‌ها هستم.
            برای کامنت‌هایت فقط لایک می‌گذارم. همیشه هم مثبت.
            هر وقت یک لایک داشتی بدان که من هستم و اگر هزار تا هم بود بدون که یکی از اونها منم.

            حالا به عنوان آزمون جواب بده که این متن با کدام حس نوشته شده:
            خستگی؟
            انتقام؟
            همدلی؟
            دلزدگی؟
            خوشحالی؟
            افسردگی؟
            امیدواری؟
            دلگیری؟
            سرخوردگی؟
            ناز کردن؟
            عصبانی بودن؟
            شوخی کردن؟
            دلسردی؟
            آنیمای بالا اومده؟
            آنیموس؟
            آمازون؟
            یا …

          • آزاده م گفت:

            “من اون متن رو وقتی نوشتم که در یک خانه‌ی ویلایی شخصی، کنار پنجره تکیه داده بودم و سیگاری در دست و لیوان چای در کنارم، لبخند بر لب،‌ دور دست‌هایی را نگاه می‌کردم که از یک سو به جنگل و از سوی دیگر به افقی در آن سوی آب‌ها منتهی می‌شد.”
            یعنی این دو سه روزه شمال بودید؟
            امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه. کاش سعادت میزبانی رو داشتم. 🙁

          • شهرزاد گفت:

            چقدر لذتبخشه یه رای مثبت اگه داری، بدونی از شماست:)

          • شهرزاد گفت:

            (ببخشید …) باز هم باید یه اصلاح کنم حرفمو … و اون اینکه: رای مثبت همه دوستان خوب برای آدم قشنگه، ولی اگه بدونی یکی از اون رای های قشنگ مال شماست، این خیلی لذتبخشه …:)
            (بازم یه تجربه دیگه که قبل از کامنت گذاشتنم خوب فکر کنم و در بکار بردن کلمات وسواس بیشتری داشته باشم:) )

          • شهرزاد گفت:

            و … چقدر لذتبخشه وقتی می خونم که لحظات آروم و لذتبخشی داشتین. امیدوارم این لحظات زیبا و آروم تا ابد ادامه پیدا کنه …:)

          • آزاده م گفت:

            شهرزاد عزیزم 🙂

          • امید گفت:

            جمله آخررا که نوشتم، احساسم این بود که شاید فکر کنی نسبت به تحقق همان آرزوهای دور که نه فقط تو بلکه همه ها هزینه اش را دادیم امیدوار نیستم . در صورتی که همانطور که گفتم نمی خواهم آن آرزو ها دست نیافتنی باشد. می دانم نمیشود برایش زمان گذاشت چون یک مسیر طولانی و غیر قابل پیش بینیه! نمی خواهم این بار دانه های که کاشتی و بهمان امید دادی که دیر یا زود میوه می دهد در زیر پای دیگران لگدمال بشه!نمی خواهم میوه آن را سرما بزنه، آشیانه کرم ها بشود و بگنده!!!

            خوشحالم که آرام بودی ، شاید خودم حال خوبی نداشتم!!!
            محمد رضا من لایک نمی خواهم! نمی خواهم ملاحظه من را بکنی ! از اینکه نظرت را بدی خیلی خیلی خوشحال می شوم.با هر احساسی که باشه. جدی، شوخی، شاد، عصبانی و…….
            من اینجا هستم چون ازت خیلی چیزها یاد گرفتم ، ولی یک امتیاز مثبت یا منفی هیچ چیز به من اضافه نمی کنه.با احترام به تمامی اهالی این خانه که بعضی وقتها لطف کرده نظرشان را می نویسند باید بگویم امتیاز برایم مهم نیست ، ولی جواب تو برایم ارزشمنده.
            حسم را نمی گویم! چون به درستیش اطمینان ندارم.
            امیدوارم این شاگرد کوچکت را ببخشی.

        • zeynab گفت:

          اگه من میدونستم اینقدر بانمک اعتراض میکنید منم به جای رای مثبت، رای منفی می دادم.

      • بهار گفت:

        محمدرضا !
        منم مثل همون کسی هستم که ۱۰۰جا رزومه داده و استخدام نشده ولی نا امید نشدم هنوز!
        یادمه یه بار به دکتر شیری گفتم که میخوام کار بکنم و اونقدر پیشرفت بکنم که خانوادم بهم افتخار بکنن و جواب زحماتشون رو بدم . گفت : دختر !تو بیشتر شبیه پسرا فکر میکنی و یادت رفته که روزی باید ازدواج بکنی و ازدواجو بوسیدی گذاشتی کنار.
        استخدامم میکنی محمدرضا؟!
        وااااای اگه تو استخدامم کنی خوشبخت ترین آدم روی زمین میشم و عملا به همه آرزوهام رسیدم .
        یعنی میشه؟
        کاش میشد.

      • مهدی گفت:

        «برای این کار هم تلاش می‌کنیم. هیچ روزی هم نمی‌تونیم بگیم که الان بایگانی ما، منظم‌ترین در دنیاست.»

        واقعا با تمام وجود این جمله رو درک می‌کنم. و برام هم عجیبه وقتی به تاریخ این جمله نگاه می‌کنم و به الان خودم و مخاطب این جمله. واقعا به این جمله می‌رسم که می‌گه اینکه بگی همه چیز در دنیا قطعیه همون قدر احمقانه است که بگی همه چیز تصادفیه.

    • محسن رضایی گفت:

      گاهی زیاد ازت تعریف میکنن قسمت شیطانی وجودم با یه رنگو لعاب قشنگ میگه : اممم ای بابا …اینا که عادین….چقد اینا تعریف میکننو…وچه بده که ادمهایی مثه من حتما زمانی دیگرانو درک کنن که به سرشون بیاد!!

      انصافا خیلی سپاس از اینهمه روونی و زیبایی:

      همیشه احساس میکنم برم استخدام بشم طرف ازم بپرسه خب بگو چی بلدی؟…..اصولا کم نمیارم تو حرف زیبا زدن…دوتا بهش اضافه شد : بقول شعبانعلی مدیریت نداشتم تعهد تا بخوای!! ….واینکه نه گفتن دیگرانو قوی شدن اون….

  • مریم .ر گفت:

    سلام. نمیدونم چرا این فایل برای من باز نمیشه.:(
    دوستان عزیزم شما هم این مشکل رو داشتین یا فقط برای من اینجوریه؟

    • شهرزاد گفت:

      سلام مریم عزیزم.
      من خوشبختانه مشکلی نداشتم ولی توی متمم دیدم که بعضی ها همین مشکل تو رو داشتن و دوستان خوب متمم، مثل اینکه فایلها رو دوباره براشون ایمیل می کردن و مشکلشون برطرف می شد. لطفا با این دوستان خوب تماس بگیر (ایمیل بزن) و مشکل رو باهاشون مطرح کن… انشاله که رفع میشه ..:)

      • مریم .ر گفت:

        ممنون شهرزاد عزیزم از توجه و مهربونیت. فایل صوتی رو قبلا گوش دادم و مشکلی نبود، منظورم فایل ویدئویی همین پسته.
        که البته امروز صبح با یه کامپیوتر دیگه امتحان کردم و خوشبختانه باز شد. 🙂 بازم ممنون دوست من .

  • عظیمه گفت:

    سلام
    فایل نقطه شروع و برنامه ریزی برای سال ۹۳، بسیار پربار بود؛ برای همین به دیگر دوستان و مدیر سازمانها هم پیشنهاد دادم که حتماٌ وقت بگذارند و از این فایل استفاده کنند…
    برخی از جملات عمیقی که از شما استاد شعبانعلی آموختم از این قرارند (در این مضمون) :
    “کلمات را عمیق و دقیق به کار بریم و در انتخاب کلمات وسواس داشته باشیم؛ یک کار پر خاصیت ولی ساده…”

    “تصاویر کاملی که در ذهن میسازیم، به تدریج شکل میگیرند و ناگهان با یک سنگ ریزه همچون آینه می شکنند. تا آن زمان که این خورده شکسته ها را با خودم حمل میکنم و رفتارهای غلط را با خود دارم، نمیتوانم به آینده فکر کنم و برنامه ریزی کنم…”

    “به جای کلمه شکست، کلمه “باخت” را به کار بریم و به جای کلمه موفقیت، کلمه “برد” را به کار بریم. تا به یاد داشته باشیم که در هر باختی، بردی و در هر بردی، باختی هم هست…”

    “هدف هایمان را اولویت بندی کنیم و شفاف و دقیق بنویسیم؛ طوری که همه از اهدافمان یک جور بفهمند…”

    “اشتباه هایمان را تکرار نکنیم؛ اشتباهی جدید داشته باشیم. اشتباهی که هیچ کس حتی خودم انجام نداده باشم!”

    “رفتارهایمان (رفتارهای غلط) را تغییر دهیم…؛ تغییر رفتار به تغییر نگرش و تغییر نگرش به تغییر در کلمات نیاز دارد…”

    تلاش کردم در نوشتن مضمون، تغییر در اصل و تغییر در فهم آن پیش نیاید. اگر اینطور شده ببخشید… 🙂

    • عظیمه جان.
      این ماجرای شفاف بودن هدف و خواسته و دقت به کلمات اونقدر راجع بهش بحث شده که به نظر تکراری میاد. اما هنوز من فکر می‌کنم یکی از مشکلات اصلی ما در ارتباطه.

      حالا در فایل صوتی من راجع به تفاوت امید و خوش بینی و انگیزه صحبت کردم و یک جا هم شکست و باخت.
      اما واقعیت اینه که مسئله خیلی جدی‌تره.

      من هنوز می‌بینم که توی دعوای زن و شوهری، زن به مرد می گه که من فقط «آرامش» می‌خوام و مرد بدبخت نمی فهمه که باید چه خاکی به سرش بریزه و میره تور مالدیو جور می‌کنه.
      بعد معلوم میشه که خانم منظورش اینه که: «لطفاً منشی تو خانم نباشه و ترجیحا آقا باشه!».
      یک سری لغت‌هایی هست که ما عادت کردیم ازشون استفاده کنیم اما معنای شفاف ندارند. مثل آرامش. رستگاری. موفقیت و …
      خیلی از کسانی که می‌گویند: «اسرار موفقیت» در واقع از «اسرار پولدار شدن» حرف می‌زنند و خیلی از کسانی که می‌گن فلانی ثروتمنده فقط منظورشون «پولدار بودن» اون آدمه چون ثروت شامل دارایی‌های معنوی و نامشهود هم میشه.
      شاید نشود کاری کنیم که همه مردم کلمات را یکسان بفهمند (شاید لازم هم نباشه. چه اشکال داره که معانی برای ما فرق کنه)‌ اما خیلی خطرناکه که کلماتی رو بگیم که خودمون درک درستی ازشون نداریم. میشه مثل ذکری که بر زبان میاد و تکرار میشه اما چون به معنیش توجه نداریم هیچ تغییری در رفتار و نگرش ما ایجاد نمی‌کنه.

      مثلاً من در ذهن خودم «موفق بودن» رو از ریشه‌ی «وفق» و «وفاق» و «همسویی» می‌دونم. بنابراین وقتی میگم موفق هستم که موافق و همسو با خواسته‌ها و اصول و ارزش‌هام زندگی کنم.
      پولدار بودنم رو از روی عددی که داخل حساب بانکیم هست می‌سنجم و
      ثروتمند بودنم رو از روی تعداد کسانی که وقتی مشکلی دارم بدون هر گونه ملاحظه می‌تونم بهشون زنگ بزنم یا براشون پیام بدم و بدونم که کمکم می‌کنند (خیلی از کسانی که تو این سایت میان من رو پولدار نمی‌کنند. اما کمی به موفقیتم کمک کرده‌اند و اکثرشون جزو ثروت من حساب می‌شن).

      وقتی اینها رو تفکیک کردم حالا می‌تونم به خودم بگم: محمدرضا. چند ماه برای پولدار شدن وقت بگذار و گرنه ممکنه نتونی مسیر موفقیت رو با سرعتی که می‌خوای بری و کم کم با تصمیم‌ها و رفتارهای اشتباه، ثروتت رو هم از دست میدی.
      این میشه استراتژی. چون کلماتش واضحه و خودم می‌فهمم که چی دارم به خودم می‌گم.

      • عظیمه گفت:

        سلام و خدا قوت…
        از اینکه با مشغله های بسیار برای من و دیگر دوستان وقت میگذارید و حتی به تاکید توصیه هایی میکنید، بسیار ممنونم.
        کاملاً توضیحات شما را درک میکنم و صمیمانه میپذیرم. اما در ادامه فرمایش شما، مثال “آرامش” ی که برای فهم کاملاً متفاوت زن و شوهر از این کلمه در گفتگویشان به کار بردید؛ کاملا موافقم که نشان گر همین فهم متفاوت از یک کلمه در بیان خواسته ای ست…
        نمیشود این رو کتمان کرد که بالاخره افراد دارای فهم متفاوتی از کلمات حتی پرکاربرد، دارند. چه بسا که اگر در به کار بردن کلمات دقت داشته باشیم تا به اشتراک مفاهیم نیز نزدیک تر شویم، بسیاری از مشکلات ما در ارتباطات حل خواهد شد.
        من از دانستن اهمیت وسواس داشتن در انتخاب کلمات بسیار خوشحالم و از این زمان مکرراً به سخنانم دقت میکنم. البته هر مهارتی به تمرین و تکرار نیاز دارد. از شما خواهشی دارم که فرصتی دهید تا به آنچه که نتیجه ی هر آموزشی است دست یابیم. یعنی همین کسب مهارت… 🙂 . شاید آهسته، ولی پیوسته…
        تجربه بسیاری داشته ام که مفاهیمی متفاوت برای یک کلمه در ذهن من و مخاطبم بوده. اما به نظر من در هر موضوعی، برخی کلمات به طور مشترک به کار میروند. مثلا اینکه در هر زندگی کلمه آرامش، آسایش، سلامتی و… لازمه ی آن است. میدانم که انسانها این کلمات را حتی در معیارهای متفاوتی نیز میسنجند… اما محمدرضا جان، آنچه من از دقت در انتخاب کلمات براساس تجربیاتم درک کرده ام؛ مهمتر این است که کلمات را متناسب با موضوع به کار برم تا پیش از فهم مشترک، فضای ذهنی مشترک حاصل شود. چون همانطور که شما نیز اشاره نمودید، فهم یک موضوع از افراد مختلف میتوانند متفاوت باشد… ولی با فهم درست کلمات بتوان با تمام وجود به درک عمیق آن نیز رسید و عملکردی بهتر را داشت.
        از اینکه وقت ارزشمندتان را به خواندن پاسخم اختصاص دادید بسیار ممنونم… و خواهش دیگر اینکه، لطف میکنید اگر “مشکل اصلی در ارتباطه” رو شفاف تر بیان کنید تا بیشتر متوجه شویم.

  • لیندا سیدی گفت:

    برنامه ریزی کنید ولی خیال بافی نکنید(دستی بسیار قدرتمندتر از دست ما ست که می نویسد)

  • رضا بی نفس گفت:

    سپاس از روشنایی نوری که در کلامت جاری است…..سپاس

  • بهاره وحیدیان گفت:

    ممنون از زحماتتون بابت فایل خوب نقطه شروع.
    من این جمله رو خیلی دوست داشتم:

    we hope for the best, we prepare for the worst

  • ضیاء گفت:

    این جمله (مضمونش) : در انتخاب کردن کلماتی که در گفت گو هامون بکار می بریم “وسواس” داشته باشیم! یکی از بهترین وسواس هایی که میتونیم داشته باشیم همینه!

  • علیرضا داداشی گفت:

    سلام
    اول امروز را که روز میلاد دسته گل پیامبر اسلام است، به خانم ها قلی پور، تاجدینی و سایر خانم های تیم شعبانعلی دات کام و همچنین به همه خواهران گرامی اهل این خانه تبریک می گویم.
    استاد عزیز و آقایان گروه هم عیدمان مبارک.

    در فایل مربوطه درجایی فرمودید (قریب به این مضمون): بعضی ها در خواسته هایشان می مانند. سالها پیش طرف آرزوی ماشین خوب خریدن داشته، خریده و در سالهای بعد چندماشین خوب دیگر هم عوض کرده، هنوز وقتی در جمعی آدمها را می بیند درباره ماشین شان از آنها می پرسد.
    ۱۵ سال قبل دوست داشته به دانشگاه برود، رفته و تمام شده، هنوز فرصت شود از دانشگاه آدم ها می پرسد و با این و آن از دانشگاه صحبت می کند: شما کجا خوندید؟ آهان فلان جا…
    فکر کنم فرمودید رها کن، برو سراغ ادامه ماجرا.
    ممنونم.
    برقرار باشید.

    • mina90 گفت:

      سلام آقای داداشی.
      ممنون به خاطر تبریک عید.
      منم عید روبه همه تبریک میگم. ولی یه کم سخت گیرم. میگم این که عید رو به هم تبریک بگیم عیب نداره ولی فقط باید بهش بگیم روز مادر. دیگه این همه شریک که یکی میگه من خواهرم و یکی میگه من زنم یکی میگه من دخترم چرا. خوب خودشون روز دارن. همش ما دخترا میشیم هووی مامانامون. البته برای کادو گرفتن خوبه ها. ولی به نظر من امروز فقط مال مامان ها باید باشه.
      من هم این جمله ای رو که از فایل نقطه شروع گفتید رو خیلی دوست دارم. اتفاقا دیشب همین جمله بهانه ای شد که با خواهرم به قسمتهایی از فایل نقطه شروع گوش بدیم.
      چند روز پیش مهمانی بودیم که خانم میان سالی که در اون جمع حضور داشت ازمون پرسید کدوم دبیرستان بودید. با اینکه خودم بهترین دبیرستانها و مدارس بودم ولی واقعا حالم بد شد از سوالش. خیلی سوال سطح پایینی به نظرم اومد. من پنج سال پیش دبیرستان بودم. خواهرم هفت سال پیش!!!

  • مرضیه7 گفت:

    سلام
    فکر کنم این ویدئو فبلا آماد شده که برای پایان سال روی سایت بذارین اما نشده و الان گذاشتین
    و بهتر بود قبل از قراردادن فایل نقطه شروع این پست رو میذاشتین
    در هر صورت ممنون مخصوصا بخاطر نمای پشت سر استاد چه منظره اییییییییییییییی

    • مرضیه عزیز. اول خواستیم تبلیغ نقطه شروع باشه.
      بعدش چون من ذاتاً خیلی حس خوبی به تبلیغ ندارم، گفتم فراموشش کنیم و کنار بگذاریمش.
      اما بعد از مدتی، الان احساس کردم یادگاری خوبیه از اون روزهای قبل از سال.

      بیشتر با این هدف منتشرش کردیم.

  • مهشید گفت:

    سلام

    من روزهای آغاز سال ۹۳ رو با این فایل شروع کردم نه یک بار و نه دوبار بلکه ده بار گوش دادم. عالی بود. احساس می کنم امسال بهار متفاوتی رو شروع کردم. همه نکات مطرح شده عالی و نغز بود. ایم جمله ملکه ذهنم شده:
    اهداف جزایری نیستند که پس از رسیدن به آنها پیاده شویم استراحت کنیم بلکه اهداف ستاره های قطبی هستند تا به ما یادآوری کنند که در مسیر درست قدم برمی داریم یا خیر؟
    ازت بی نهایت سپاسگزارم محمدرضا

  • zoorba.booda گفت:

    سلام استاد نازنينم
    اين فايل با وجود اينكه خيلي از مطالبش برام تكراري بود ولي شنيدنش از زبون شما لذت ديگه اي داشت. ولي چند موردش كه به نظرم خيلي زيبا و مهم مياد رو مينويسم براي دوستان:
    – توي استفاده از كلمات وسواس باشيم (مخصوصا تو حرف زدن با خودمون)
    -آدمهايي كه در مورد باخت هاشونم صحبت ميكنن دوست داشتني تر و قابل قبول ترند.
    -اينكه تو زندگي بهتره دنبال اوج رضايت بود نه اوج موفقيت
    -رضايت رو خيلي وقتها توي اتفاقات كوچيك ميشه تجربه كرد
    -خنك آن قماربازي كه بباخت هر بودش/ بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر
    هميشه شاد و برقرار باشي(هر روز توي دعاي صبحم حضور داري…)

  • مهران مداحی گفت:

    در این فایل به موضوع شکست خیلی خوب پرداخته شد به نظر من (هر که باختش بیش…. بردش بیش) البته بشرطی که باخت ها مختلف و از یک نوع وتکراری نباشه.شکست خوردن مهم نیست، مهم برخورد ای که ما با اون شکست داریم که میتونه اون تهدید و به فرصت تبدیل کنه.و یه جمله خیلی خیلی زیبا که از اقای شعبانعلی در این فایل شنیدم:اشتباه را ستایش می کنم،آرزو میکنم که در روزها و ماه های آتی اشتباه کنی،اشتباه یعنی اینکه کار جدیدی رو امتحان کرده ای،چیزهای جدیدی را آموخته ای،تلاش کرده ای خودت و دنیای اطرافت را تغییر دهی،اشتباه های جدید بکن،اشتباه های بزرگ،اشتباه های جذاب،اشتباه هایی که تابحال هیچکس نکرده اس حتی خودت…

    • رسول ايرانشناس گفت:

      سلام و عرض ادب و تبريك ويژه براي تمامي خانمهاي اين خونه
      محمد رضا جان براي من هم تاثيرگذارترين قسمت جايگزيني شكست با باخت بود و كل كلماتي كه مهران جان اشاره كرده است .
      اما سئوال هم دارم :
      چطور تحليل علتهاي شكست(باخت)در محيط كار فعلي من (كارشناس يك سازمان عريض و طويل نيمه دولتي)به ارتقا و دوام كسب وكار مورد علاقه ام (توريسم ) كه البته در حال تجربه آن در آخر هر هفته وايام تعطيل هستم ، كمك ميكنه؟
      با اين توجه كه من به صورت عميق و موثر هيچ يك از اثرات ۵ گانه ذيل را كه بعد از هر شكست(باخت)اتفاق مي افتد تجربه نكرده ام:
      ۱-پايين آمدن سطح اعتماد به همه اطرافيان ۲- بيرون رفتن مركز كنترل ۳-خودآزاري و ديگرآزاري ۴-رقابتي شدن شديد
      ۵-جابجايي ناراحتي از محيط كار به محيطهاي شخصي و بالعكس .
      صميمانه بابت اينكه اين فضا را ايجاد كرده اي ممنونم و ببخشيد بابت طولاني شدن كامنتم .

      • رسول عزیز.

        فعلاً یک نکته‌ی نامربوط دارم برات که خاطره‌ی شخصیه. بعدش در یک کامنت جداگانه در مورد بحث مهمی که مطرح کردی می‌نویسم.

        من نزدیک به ده سال کار سنگین تجارت و بازرگانی و نمایندگی شرکت‌های خارجی انجام دادم. در اون کار خیلی هم موفق بودم. اما راضی نبودم.
        دوست نداشتم کارم رو. به هزار دلیل که حوصله‌ی گفتنش اینجا نیست. یکیش اینه که احساس می‌کردم تمام کمک‌های من داره باعث می‌شه که شرکتی که قبلاً محصولش را A یورو می‌فروخت الان بتونه ۲۰% یا ۵۰% یا ۱۰۰٪ گرون‌تر بفروشه و مردم کشور ما پول بیشتری برای اون محصولات بدهند بدون اینکه ارزش افزوده‌ی بیشتری دریافت کنند.
        اگر تو ۲۰٪ هزینه بیشتر کنی و ۵۰٪ گرون‌تر بفروشی به نظرم یک کار زیبای استراتژیکه. اما اگر تو هزینه نکنی و تغییر جدی هم در کالا و خدماتت ایجاد نکنی و فقط پول بیشتر بگیری، داری یک فرد خاص رو پولدار می‌کنی. اگر برای خودت این کار رو بکنی باز قابل درکه اما اینکه زندگیت رو بگذاری که برای یکی دیگه این اتفاق بیفته دیگه معنی نداره!
        به هر حال.
        بر خلاف کسانی که سریع می‌گن ما باید کارآفرین بشیم و حق ما خورده شده و اصلاً من خودم ایده‌ی کسب و کار دارم، من شش سال آخر کارم رو (در اون ده سال) به کار دومی پرداختم که معلمی بود.
        ما هر روز از ۷ صبح تا ۱۲ شب و خیلی وقت‌ها در ادامه‌ی اون از ۱۲ تا ۶ صبح (در جاهایی مثل مترو که شب کاری داشت)‌ کار می‌کردیم و گاه چند روز متوالی تهران بودم اما خونه نمی‌رفتم و سپس…
        پنجشنبه می‌شد و تا ظهر ساعت یک شرکت بودیم و ساعت دو میرفتم کلاس تا ۸ شب و بعد میومدم خونه کتاب می‌خوندم و اسلاید می‌ساختم تا فردا صبح که برم کلاس تا عصر و عصر تا شب هم آماده می‌شدم برای فردا و مطالعه می‌کردم برای خودم که هفته‌ی جدید رو با سواد هفته‌ی قبل شروع نکنم.
        زمانی که چند سال پیش تصمیم گرفتم کار شرکت رو ادامه ندم، پول نداشتم. اما دستم از تجربه خالی نبود.
        یکی دو سال فقط معلمی کردم. جالب اینجاست که درآمد معلمی من تقریباً هر ساعتش معادل حقوق یک ماه کار قبلی‌ام بود. باز هم ناراحت نبودم که عمرم در کار قبلی حرام شده. چون می‌دانستم «معلمی که مطالعه کرده و تجربه‌ هم دارد می‌تواند چنین پول‌هایی بگیرد» و اگر آن تجربه‌های عملی و شب‌بیداری‌ها نبود من هم می‌شدم شبیه معلم‌های دیگری که دقیقاً حرف‌های من رو می‌زدند اما شاید یک بیستم من حقوق می‌گرفتند.
        جالب اینجاست که یکی دو سال که گذشت. دوباره دلم برای فضای کسب و کار تنگ شد و الان دو ساله که موازی شغل معلمی،‌ دوباره دارم کار تجاری هم می‌کنم و …

        پیام اخلاقی این قصه‌ی مزخرف شخصی طولانی برای رسول عزیز:
        اینکه تو موازی کار داخل هفته، داری آخر هفته برای علاقه‌ی خودت وقت می‌گذاری به نظر من خیلی خیلی خیلی تصمیم بهتریه تا کسانی که صبح از خواب بلند می‌شوند و می‌گن: من می خوام کارآفرین بشم. یک دوره‌ی یک ساله‌ی مدیریت و MBA هم می‌خونن. خدا رو بنده نیستند. چهار تا کلمه‌ی مخفف انگلیسی هم به همدیگه می‌چسبونن. پدر ملت رو هم با Business Plan و Business Model و استراتژی اقیانوس آبی و قرمز و بنفش و شکلاتی در میارن. بعد شرکت می‌زنن. ورشکست می‌شن و به مملکت فحش می‌دن!
        مطمئنم که مسیر تو خیلی به موفقیت شغلی و شخصی و کارآفرینی و کسب درآمد و مهم‌تر از همه «احساس ارزشمندی» نزدیکه و به این حرف ایمان دارم.
        مستقل از این حرف‌های نامربوط بعداً برایت در مورد سوالت بیشتر خواهم نوشت.

        • علی گفت:

          سلام بارها این درخواست را کردم
          اگر امکان دارد در مورد خواب مطلبی بنویسید ممنون

        • رسول ايرانشناس گفت:

          سلام و عرض ادب محمد رضا جان
          چندين مرتبه هر كدام از جمله هات رو خوندم و بيشتر از قبل انرژي گرفتم . راستش در يكي از برنامه هاي راديو متمم سفارش اکید كردي در محل کار فعلی طوری تلاش بشه که انگار قراره تا بازنشستگی آنجا باشیم . باور كن براي اين نوع نگرش يكبار ديگه در محيط فعلي و با شروع سال كاري ۹۳ با خودم قرار گذاشتم اما معلم عزيزم آدمهايي مثل من چطور از آفت نگرش کوتاه مدت بر تفکر سیستمی برای ایجاد و ارتقاي کسب و کار مورد رضایت فاصله بگیریم ؟
          صميمانه بابت خاطره هات كه ميدونم با منظور اونها رو در نوشته هاي مختلف بازگويي مي كني ممنونم و سعي كنم لياقت شاگردي كردن و يادگيري درست رو اول به خودم و در كنارش به معلم خوبم ثابت كنم .
          از اينكه براي ارتباط روزانه با اين خونه اعتياد مثبت پيدا كردم خيلي خوشحالم .

  • سید رضا گفت:

    سلام
    ممنون از شما برای زحمتی که کشیده اید همیشه سلامت و پر انرژی باشید
    محمد رضا کاش امکان و فضایی باشدکه به صورت کارگاهی و عملی دوستان کنار هم جمع شوند و با کارگروهی این مطالب را مرور و بصورت عملی پیاده سازی کنند
    نکته مطالب ارائه شده از سوی شما تاکید بر واقعیت ها و بیان اینکه آدم ها برای پیشرفت باید هزینه بدهند و از فضا های فانتزی و خیال بافانه پرهیزدادن ، البته بامثبت اندیشی

  • rezaA گفت:

    من ای فایل و گوش دادم و حتی ی کامنت گذاشتم که چرا در مورد این فایل خیلی نگفتید..عالی بود این فایل ی جورایی من فک میکنم از همه کاراتون پخته تر بود تا حالا..توش امید علکی و ازون طرف هم ناامیدی هم نبود..اینکه نگرش را عوض کنید نه رفتار..درست حرف بزنیم کلمات به ادم حس میدن..چیزی به اسم شانس نداریم تصادف داریم..رویا دیدن خوبه ولی باید واقعیت های اطرافم دید..ارزو واسه نرسیدنه ولی اصول ادما رو عوض میکنه..حس خوب با پول خوب فرق داره..و اون جمله سهیل رضایی که واس روزهای با شکوه زندگی ات شکرگزار نباش بخاطر روزهای عادی زندگی ات شکرگزار باش…خنک ان قمار بازی که به بباخت هر جه بودش بنماند هیچش الا هوش قمار دیگر..و اخر اینکه خیلی ها بردن و باختن ولی الان هیچ اثری ازشون نیست درست بازی کردن بهتر از بردن است…

  • ریحانه گفت:

    سلام
    نمی تونم مشخصا بگم کدوم جمله از همه بهتر بود چون فکر می کنم بی انصافی باشه از کل یک کار ارزشمند بخوای قسمتی رو جدا کنی.
    اما مطمئن می تونم بگم که برای من و دوستانم که در شرایط و ذهنیت های مختلف و متفاوت به این فایل گوش کردیم، تاثیرگذار بوده که واقعا متعجب شدم. این یک هنر است که در یک کار به سلیقه های مختلف پاسخ مناسب داد و قشنگ ترین اثر فایل نقطه شروع می تونه همین باشه.
    خسته نباشین

  • بهار گفت:

    سلام محمدرضا جان
    ممنون از اینکه بخاطر ما اینقدر زحمت میکشی. یک دنیا ممنون.
    حرفهای تو عین واقعیته بخاطر همین دلچسبه ولی ما مدام این حرفهایی رو که شاید از قبل اونها رو میدونستیم فراموش میکنیم ، و وقتی تو اونها رو برای ما میگی به نشانه تایید سر تکون میدیم و دوباره واسمون یادآوری میشن و به اصطلاح تلنگری میشن برامون و شاید مدتی بعد باز فراموش کنیم.
    ممنون از اینکه تو فراموش نمیکنی و زحمت یادآوریشون رو برای ما میکشی .
    انشاالله همیشه سلامت باشی و انصافا زکات علمتو رو خیلی خوب داری میدی.

    • عظیمه گفت:

      بهار جان، سلام.
      صحبت های تو رو خیلی قبول دارم. اما به نظر میرسه زحمات محمدرضا از زکات علم گذشته؛ به ایثار رسیده…! 🙂
      شاید برای همینه که شغلش، شغل انبیاء است.

  • آيدا2 گفت:

    اين فايل منو زنده كرد جملاتي كه راجب نا اميدي و اشتباه كردن بود بسيار اميدوار كننده و تأثير گزار بود ،چقدر نياز داشتم و چه چه ساده نصيبم شد تا فايل تمام شه كلي اشك ريختم. فكر نكنم اين فايل بهانه اي براي غر زدن و شكايت از زندگي باقي گذاشته باشه.
    آفرين بر شما

  • سیمین-الف گفت:

    سلام دوستان، صبح بخیر
    ایده ی جالبی است. اینکه نقطه ی شروع رو می گذارید و بعد می خواید در موردش نظر دوستان رو بدونید. در اصل یه هم اندیشی کرده اید و به این صورت به نقاط خوبی خواهیم رسید. هم شما عزیزانی که برای اون فایل زحمت کشیدید و هم مایی که اونو شنیدیم.
    حتما نظرم رو در اسرع وقت خواهم داد و مشتاقم نظر دوستانم رو هم ببینم.
    سپاس از این همه تلاش و پیگیری.

  • mina90 گفت:

    چه تصادف جالبی. همین حالا داشتم با خواهرم راجع به فایلای نقطه شروع صحبت میکردم و یه قسمتهاییش رو با هم گوش میدادیم. اتفاقا جمله مورد علاقه ام رو هم بهش گفتم که اینه که اهداف جزیره نیستند. ستاره قطبی اند. هر بار که احساس میکنم هدفم خیلی برام بزرگه این جمله بهم آرامش میده.
    قبلا تو سایت متمم به خاطر فایل تشکر کردم و نظرم رو گفتم. اتفاقا اون جا کلمه هاییش رو که دوست داشتم گفتم. مثل ستاره قطبی. سپاسگزاری به پیش خلق و … .
    بازم به خاطر فایل به یاد ماندنیتون تشکر میکنم. ویدیوی خیلی زیبا و بهاری ای گذاشتید. هر بار که ببینمش یاد بهار ۹۳ می افتم 🙂

  • كيان گفت:

    سلام
    ببخشيد كه انتقاد ميكنم ولي خيلي صداي پرنده ها زياد بود!

    • کیان گفت:

      دوستان گرامی
      نمیدونم چرا اظهار نظر یک کاربر که تقریبا تمام فایل های صوتی و تصویری آقای شعبانعلی رو بارها و بارها
      شنیده و به خاطر سپرده باید اینهمه رای منفی بگیره!!!
      من جزو اولین کسانی در سایت بودم که این فایل رو گوش کردم و نمیتونم نگم که صدای بلند پرنده ها هیچ ربطی
      به فضای بحث نداشت.
      کاش یکی از دوستانی که منفی دادند اذعان میکردند که یا صدای پرنده نمی آمد و یا به گوش ایشان در حین صحبت های آقای شعبانعلی ناهماهنگ نبود.
      خواهش میکنم کمی منطقی و محترمانه برخورد کنیم.
      فضای احساسی که اینگونه بوجود میاوریم صرفا به معنای خود سانسوری است.
      شاید تامین نظر من با حذف صداهای جانبی و یا ضبط ویدیو در فضایی مناسب تر نظر برخی را تامین کند در عین اینکه
      نظر دوستانی که انتقادی ندارند نیز برآورده شده باشد.
      و در ضمن استدلالهای منطقی و علمی ایشان در بحث یارانه ها و کمپین های مجازی و … منتقدین بسیاری از بین دوستان را برآشفت و نمیدانم که چگونه است که حس یک نفر به صداهای نامربوط فایل تصویری اینهمه بر دوستان گران آمد!!!
      “این روزها کسی از تو انتقاد نمیکند؟
      متاسفم
      رویاهایت را به رویاهای جامعه فروخته ای”
      محمدرضا شعبانعلی.

      • mina90 گفت:

        سلام خانم کیان.
        من جز اولین کسانی بودم که به کامنت شما منفی دادم. چرا فکر میکنید رای منفی یعنی فحش. رای منفی یعنی با نظرت مخالفم. اتفاقا تو کامنتم هم اذعان داشتم که ویدیوی زیبا و بهاری ای رو گذاشتید. خیلی علاقه ای ندارم این جمله رو بگم ولی اگر سیاستهای کامنت گذاری رو بخونید متوجه میشید که کاملا مطابق قواعد ادب این خونه رفتار کردم. مخالفتم رو با یک منفی به شما گفتم. و نظر خودم رو تحت عنوان دیدگاه خودم بیان کردم.
        من با صدای پرنده ها زندگی میکنم. اگر صداشون نیاد افسرده میشم. وتمام مدتی که با خواهرم داشتیم ویدیو رو نگاه میکردیم همش میگفتیم چه آرامش قشنگی توش هست. سکوت و صدای طبیعت.
        برای این کامنتتون هم منفی میزنم ولی چون دوست دارید دلیل منفی دادن روهم بدونید این چند تا دلیل رو میگم:
        ۱- ده تا منفی رو دیدید و ۵ تا مثبت رو ندیدید. منفی نگر هستید. همیشه به کسانی که منفی نگرن به شوخی میگم گوله منفی. وخیلی حس بدی درونم ایجاد میکنند. به خاطر منفی ها شکایت کردید ولی یادتون رفته به خاطر مثبتها تشکر کنید.
        ۲- مگه فضای بحث چی بود که ربطی به صدای پرنده ها نداشت؟ مگه صدای پرنده جزء درس بود؟ واقعا جمله تون ناراحت کننده است. مگه ما رباتیم.
        ۳- مطمینا اگه هم نظرهای شما بیشتر باشند و براشون مهم باشه یه صدایی ازشون در می آید. شما الکی نگرانی یه خودتون راه میدید برای کسانی که صدای پرنده ها آزارشون میده و هیچی نمیگن.
        ۴- در کامنتتون توهین کردید به کسانی که به این خونه می آیند و لذت شرکت در یک مهمانی زیبا را میبرند. والا محمد رضا شعبانعلی ما رو مجبور نکرده که اینجا بیایم. و ما هم جیره مواجیب گیرشون نیستم که بخوایم تملقشون رو بکنیم. محمدرضا شعبانعلی به شخصه برای من دوست و معلمی هست که از بودن باهاش لذت میبرم.لطف کرده در خونه اش رو باز گذاشته و کسانی که دوستش دارن میان این جا. من خودم به شخصه چند بار انتقاد کردم و همیشه هم از برخورد منطقی شون در مقابل انتقاد شگفت زده میشم. البته به گمانم تعریف من از تعریف شما با انتقاد متفاوته. شما دنبال تحمیل عقایدتون هستید. به خاطر همینه که تحمل دیدن نظر منفی رو ندارید. اگر واقعا نظر جمع براتون مهم بود به ده نفری که مخالف نظرت بودند احترام میذاشتید و توهین نمی کردید.

        • کیان گفت:

          مرسی که نظر دادین
          ظاهرا شما خیلی زودرنج هستین
          چون من هرچی حرفهام رو خوندم هیچ توهینی ندیدم
          بهر حال حرفم رو پس میگیرم
          صدای چهچه پرندگان به دیده ی منت.
          اگه همه موافق این صدای شاعرانه هستید من هیچ مشکلی ندارم
          این فقط یک پیشنهاد بود
          از اینکه از انتقادپذیری آقای مهندس شعبانعلی نوشتین هم فکر میکنم به من ربطی نداشت
          و همینطور نوع احساس و ارتباط شما با ایشان
          البته ایشان فرمودند که همه کامنت ها را می خوانند و حتما نظر شما را خواهند دانست.
          این فایل رو حداقل ده بار دیدم
          و امروز برای کارمندانم هم گذاشتم.
          بعضی چیزها رو میشه فهمید ولی نمیشه فهموند.

          • mina90 گفت:

            خانم کیان. توهین رو اونجایی دیدم که گفتید محترمانه تر و منطقی تر برخورد کنید. این طور برداشت کردم که من که منفی دادم به اندازه کافی منطقی و محترمانه برخورد نکردم.
            در مورد قسمت ۴ گفتید که ربطی به شما نداشته. حقیقتش این قسمت رو در جواب به جمله ای که ازاستاد نقل قول کردید نوشتم. شاید برداشت من از جمله شما اشتباه بوده و شما با منظور دیگری این جمله رو نوشتید. برداشت من (نمیدونم درسته یا نه):‌ وقتی این جمله رو درچنین فضای بحثی نوشتید این حس رو در من ایجاد کرد که به فهم من نوعی که اینجا می آیم و نظراتم رو مینویسم ودر این مورد با سلیقه شما مخالف بودم نه حتی با عقاید شما، توهین شده. والبته منظورم از توهین در اصل همین قسمت از نوشته شما بود.
            تو این جمله ای که نقل کردید خوب از نظر من یا منظور شما محمدرضا بوده که رویاهاش رو فروخته به ما که بعید میدونم چنین منظوری داشته بودی. یا این که با ما هستی که منفی دادیم. و به ما گفتی که شما به خاطر خوش آمد استاد با نظرات مخالف اون میجنگید. و انتقاد نمی کنید. به خاطر این از انتقادپذیری و احساسم به ایشون نوشتم.
            راستش اون لحظه اینا برداشتهام بودن از نوشته شما.
            ولی همین حالا که بیشتر به نوشتتون فکر کردم فکر کنم من بد برداشت کردم. احتمالا شما منظورتون این بوده که این که منفی گرفتید یعنی رویا هاتون رو نفروختید. و برای خودتون این رو نوشته بودید.
            اگر این طوری بوده که من معذرت میخوام به خاطر برداشت بدم.
            آزاده جان درست میگه: در موقع خشم ننویس و یکروز صبر کن و بعد جواب بده.
            الان که کامنتتون رو میخونم اگه میخواستم براتون جواب بنویسم اون طوری نمی نوشتم. ببخشید.

    • کیان عزیز.

      راستش منطقی نبود که اون همه پرنده‌ رو خفه کنیم برای اینکه میخواهیم برای چند هزار مخاطب خودمون حرف بزنیم.

      راستش همیشه باورم اینه که از بین پرندگان آرام و بی آزار و مهربان و ما، اگر یکی روی این زمین زیادی باشه، ما هستیم.

      • کیان گفت:

        آقای مهندس شعبانعلی عزیز
        خب از بالکن میرفتین توی خونه؟؟!!
        تو فایلای قبلی که توی خونه بودین هم پرنده های آرام و بی آزار و مهربان خوشحال بودند و هم من و سایر موجودات دیگر آزار.
        در هر صورت اگر به عمد و بعنوان صدای سر صحنه از این صدا استفاده کردین بخاطر حسن انتخابتون انتقاد نمیکنم و فقط سکوت میکنم.
        خیلی هم ممنونم که جواب انتقاد منو قانع کننده دادین بجای اینکه فقط منفی بدین.
        این پاسخ را بعنوان هدیه روز زن میپذیرم چرا که این دومین بار است که پاسخ من را داده اید.
        با احترام.

        • آزاده ام گفت:

          کیان عزیز
          من هم در گذشته مشکل تو را داشتم و آن اینبود که فکر می کردم باید حرف حق را حتما با تندی بزنم تا اثرش بیشتر شود و مخاطبم حتما آن حرف یادش بماند. تا آنقدر از اینکارم سیلی خوردم تا بلاخره فهمیدم که این راه درستش نیست. آیا شنیده ای که ” زبان نصف روزی است “. من از روی تجربه ام می گویم زبان تلخ آن نصف دیگر از روزی را هم از آدم می گیرد. و روزهایی بوده اند در زندگی من که از دست زبان تلخم گشنگی خورده ام.
          من در مقامی نیستم که بخواهم نصیحت کنم و تاتی تاتی کنان دارم قدم های اولیه یادگرفتن مهارتها رو تجربه میکنم اما بیا و این حرف را از من بپذیر که این نمره های منفی که در اینجا می گیری در زندگیت خیلی سخت تر خود را نشان خواهند داد.
          وقتی نوشته ات را برای محمد رضا می خوانم احساس می کنم شمشیر دست گرفته ای.
          و می دانی که او چقدر به گردن ما حق دارد. هر کس به من کلمه ای آموخت …
          می دانم قلبت پاک است و دوستت دارم.
          ما همه رهروان یک راهیم
          در موقع خشم ننویس و یکروز صبر کن و بعد جواب بده.
          دیگه از منبر میام پایین قول میدم.

          • آزاده م گفت:

            ” آزاده ام” عزیزم چقدر اسم من و شما شبیه همه. 🙂 خوشحالم از آشنایی باشما. 🙂

          • آزاده ام گفت:

            “آزاده م” عزیز
            من هم از آشناییت خوشحالم. من همیشه توی سایتها “آزاده م” بودم اما اینجا دیدم این اسم گرفته شده پس به “آزاده ام” رسیدم. ظاهرا اینجا آزاده زیاده.
            آزاده باشی.

          • آزاده م گفت:

            ممنونم آزاده جان که بخاطر من اسمت رو تغییر دادی.
            تو هم آزاده باشی دوست همنام من.

        • مونا.م گفت:

          کیان جان
          به نظر میرسه این فایل ویدیویی رو آقای شعبانعلی در اولین ساعات بامداد ضبط کرده باشند که وقت سمفونی پرنده هاست.(البته فقط حدس میزنم). معمولا اول صبح میشه این صدا ها رو شنید چون هنوز ما آدما فعالیت مان را شروع نکردیم و ازدحام جمعیت و ماشینها صدای این پرنده ها رو محو نکرده.
          کسی چه میدونه! شاید اونها هم از حضور محمدرضاو رویاهایی که در سرش داره خوشحالند و حرفی از شروع برای ما دارن. 🙂 حیف که زبان اونها رو نمیدونیم.تنها میتونیم از صدای آسمانیشون که نشاط و حرکت رو تداعی میکنه لذت ببریم…
          یک نکته ی جالب هم در کامنت آزاده ام هست.فکر کنم به این میگن مدل ساندویچ برای بازخورد دادن.
          اول به جنبه ی مثبت اشاره میکنیم و بعد نقطه نظری که انتقادی است بیان میکنیم و در آخر باز هم به جنبه ی مثبت از موضوعی که داریم نقدش میکنیم ،اشاره میکنیم.به این طریق،پیام در مخاطب ، حالت تدافعی ایجاد نمیکنه …
          البته با کسب اجازه از استاد حوزه ی مذاکره.

        • سیمین-الف گفت:

          سلام کیان جون دوست داشتنی منضبط
          دوستم، همیشه از شعر ها و نثر هایی که می نوشتی، ازاون چند تا باران تویی که به استاد هدیه کردی و توی اون بارون حال خوشی بهت بخشید، تا حالا فکر کرده ام که خیلی روان و با احساس هستی، که هستی شکی در آن نیست.
          با نظرت موافقم که بهتره جایی صدای استادمون ضبط بشه که فقط صدای پر طنین اونو بشنویم.
          ولی
          به این هم فکر کن، که وقتی اون کبوترا صدای استادو شنیدن اونا هم می خواستن صداشونو به ما برسونن که آهای آدما ما هم هستیم. گرچه کوچیکیمو ضعیف!
          و من فکر می کنم خیلی قدرتمند هستن و مهم، که چندین بار در موردشون اینجا صحبت شده.
          به هر حال همه مون باید بدونیم توی این قسمت از این خونه ما داریم، در روزنوشته و دل نوشته ها نظراتمونو می نویسیم و هر کسی می تونه نظرشو بنویسه و خیلی هم به همدیگه نباید خرده بگیریم.
          کیان عزیزم به نظرم شما هم عقیده ات رو گفتی و استاد نظرشو نو بیان کردن.
          سهم اون کبوترا هم کمتر از ما نیست.
          دوستت دارم کیان جان.

          • سرور گفت:

            سلام سیمین
            بحث خیلی جدیه …میدونم..اما تو فایل صدای جیک جیک میومد…صدای کبوتر بق بقو هست اااااا…..;)

          • سیمین-الف گفت:

            سلام سرور
            فک نمی کنم بحث اونقدر را هم که می گی جدی باشه،شاید یه کمی کمتر.
            ولی درست می گی صدای جیک جیک هست.
            آخه، دیگه بدتر گنجیشکای کوچولو!!!
            در هر صورت هر دوشون کبوترن نه؟ و مثل من و تو دوست دارن بین کلام کسایی که دوستشون دارن صحبت کنن.
            ممنونم که بهم یاد دادی دقت بیشتری داشته باشم.
            و خوشحالم که باهات صحبت کردم.

          • سیمین-الف گفت:

            تصحیح می کنم:
            در هر صورت هر دو شون پرنده هستن.

        • شهرزاد گفت:

          کیان عزیز .. خوشحالم که می بینم این موضوع ناراحتی ات در زمینه ای که پیش اومده بود، رفع شده و دوباره با انرژی و روحیه خوب، به جمع کامنت نویسان خوب خونه مون برگشتی.:)
          ولی احساسم اینه که با دیدن این فیلم از محمدرضای عزیز، از این به بعد دیگه تصور و احساس قشنگتری از طنین صدای پرنده های دوست داشتنی، لابه لای صحبت های هر کسی (مخصوصا کسی که دوستش داشته باشی پیدا کردی …:) )
          درضمن وقتی کسی رو دوست داری، هر چیزی که به نظر دیگران شاید نازیبا و حتی عادی بیاد، به نظر تو به زیباترین شکل دیده میشه … تو همه چیز رو در مورد اون آدم زیبا و شگفت انگیز میبینی، حتی اگه تمام انسانهای دنیا بخوان بهت ثابت کنن که اشتباه میکنی …

      • کیان گفت:

        “افسوس ما که می خواستیم
        زمین را آماده ی مهربانی کنیم
        خود نتوانستیم با هم مهربان باشیم
        اما شما که پس از ما می آیید
        اگر
        بدان جا رسیدید که
        انسان یاور انسان باشد
        از ما به بزرگواری یاد کنید.”
        برتولت برشت.

        • فرهاد گفت:

          کیان جان خودت گفتی که انتقاد چیز خوبیه و نظرتو گفتی. حالا این مثبت منفی ها هم نظر بقیه است. منفی ها رو به عنوان انتقاد به انتقادت بپذیر و سخت نگیر.

    • آزاده ام گفت:

      من واقعا تعجب می کنم که می بینم افراد یکدفعه می ریزن سر یک نفر و تیر بارونش می کنند. خب از نظر کیان صدای پرنده ها زیاد بوده اینکه نیاز به تیر بارون نداره. این عالی بودن محتوای ویدیو رو زیر سوال نمیبره. اگر مطالب این سایت اینقدر عالی نبود کیان و من و شما اینجا نبودیم.
      و ما در این خانه جمع شده ایم که مهارتهای فردی و زندگی اجتماعی را یاد بگیریم و این نوع حمله متضاد با این آموزه هاست.
      من خودم صدای پرنده ها رو خیلی دوست دارم و تحت هر شرایطی برایم آرام بخشند اما افراد زیادی رو می شناسم که کلا صدا برایشان آزار دهنده است و حتی یک ثانیه اش را هم نمی تونن تحمل کنند و این بعلت ویژگی های جسمی آنهاست و کمتر راه حل آنرا می دانند.
      کیان عزیز تو هم حتما از علاقمندان به نوشته های محمدرضا هستی که مثل من همیشه اینجایی. خب اول از محسنات فایل بگو و بعد نقطه انتقادی ات را. با این مهارت انتقادت را موثرتر میکنی و از عصبانیت ملت جلوگیری خواهی کرد.

      • آزاده ام گفت:

        ای بابا وقتی که دیدگاهم را ارسال کردم نظر محمد رضا را دیدم . حمل بر جسارت نشود. منظور من از تیر بارون اون ۱۱ علامت منفی است که همینجور هم داره زیاد میشه.

        • mina90 گفت:

          آزاده جان.
          آخه علامت منفی چه شباهتی به تیر باران داره؟
          یعنی علامت مثبت گل بارانه. منفی تیر باران؟ اگه دغدغه رشد داریم وقتی یه نظری رو در تیر رس قرار میدیم که باید پیش بینی کنیم ممکنه تیربارین بشه. و تحملش رو داشته باشیم. اتفاقا این جبهه گیری در مقابل مثبت و منفی بیشتر فضا رو احساسی میکنه به نظر من.
          از تیر رس و تیر باران هم به این دلیل استفاده کردم که خودت گفتی تیر باران. وگرنه من نظرم رو راجع به مثبت و منفی به خانم کیان گفتم.

          • آزاده ام گفت:

            مینای عزیز
            نظر شما از جهت دید شما کاملا درست است. و من از این جهت به آن نگاه نکرده بودم.
            از اینکه جهت دید خود را با من به اشتراک گذاشتید ممنونم.
            خیلی هوشمندانه انگشت روی یکی از بزرگترین نقاط ضعف من گذاشتید.
            جملاتتان را در دفترم نوشتم و مطمئنم زیاد در موردش فکر خواهم کرد.

          • mina90 گفت:

            آزاده جان 🙂 این طوری گفتی کلی خجالت کشیدم.

          • آزاده ام گفت:

            چرا خجالت؟
            خجالت از آن مقوله هاییست که من یکی ازش زیاد ضربه خورده ام.
            تغییر رفتار من در سالهای اخیر اینگونه بوده که وقتی کسی از من تشکر می کند من هم خیلی ساده به او می گویم متشکرم و خیلی سریع جلوی روند سقوط درونی ام را به سوی خجالت می گیرم. چون می دانم که خجالت یک رفتار است که به من آموخته اند و من می توانم جهت آنرا عوض کنم و سرم را بالا بگیرم و از اینکه با گام مثبتی توانسته ام به یکی از هموطنانم خدمت کوچکی بکنم خوشحال باشم.
            وقتی که جمله شما را خواندم. “یعنی علامت مثبت گل بارانه. منفی تیر باران؟” چراغی در ذهنم روشن شد که من همیشه در مطرح کردن دیدگاههایم (چه نوشتاری و چه گفتاری) سعی کرده ام بگونه ای سخن بگویم که آنقدر عالی باشد که هیچ بازخورد منفی ای نداشته باشد و شاید علت اصلی این مسئله اینست که من همیشه بازخورد منفی را تیر باران دیده ام. که خوب غلط بوده. شاید باید درونم را بیل بزنم و ببینم منشاء اصلی این احساس کجاست. چون هنوز هم که هنوزه انتقاد آدمها من را خیلی برآشفته می کند و در موقعیت کلامی وقتی که آدمها عکس العمل من را در تغییر چهره ام می بینند ترجیح میدهند دیگر انتقادشان را به من نگویند. و من در هنگام دریافت انتقاد همیشه احساس تیر باران شدن می کنم و فکر نمی کنم که خوب طرف شاید خیر و صلاح من را می خواسته. حالا چرا احساس حمله و تیر باران می کنم خودم هم درست نمی دانم.
            یک نکته فکاهی در اینجا هست که دلم نمی یاد ننویسم. محمد رضا این صفحه را برای دریافت بازخورد در مورد فایل نقطه شروع درست کرده اما ما این گوشه پایین صفحه میزگردی تشکیل داده ایم و در مورد پیشرفتمان در زمینه بهبود مهارتهایمان حرف می زنیم که خوب از هدفهای محمد رضا هم دور نیست اما جایش شاید اینجا نیست.

          • mina90 گفت:

            آزاده جان. سلام. ممنون که برام نوشتی.
            خدارو شکر به خاطر دوستان خوب و مهربونی که اینجا هستند و ازشون یا د میگیرم.
            ممنونم که در مورد خجالت برام نوشتی. فکر کنم باید خیلی به حرفاتون فکر کنم.
            بازم ممنونم:-)

      • کیان گفت:

        آزاده عزیز
        متشکرم که حرف من رو فهمیدی
        راستش در مورد اون فایل که اول فروردین باندازه کافی گفتیم و شنیدیم و من که تمام عید رو ازش لذت بردم.
        ببین من انقدر همیشه با حرفهای محمدرضا موافقم که خیلی وقت ها بخاطر حرفهاش تغییر عقیده میدم.
        ایمان دارم که خیلی خیلی بیشتر از من میفهمه و به هدفش ایمان داره.
        برای من این خصوصیات برای اینکه به کسی اعتماد کنم کافیه.
        من از صدای پرنده ها و هیچ صدایی بدم نمیاد ولی ناخودآگاه فکر میکنم وقتی صدای چهچه پرنده میاد حتما باید شعر بخونند و نه حرفهای جدی در مورد نقطه شروع و ….
        ولی مهم نیست چون وقتی حرف میزنیم به تعداد شنونده ها برداشت های مختلف وجود داره
        این رو از کامنت های زیر نوشته ها میفهمم که حتی دو نفر هم دقیقا مثل هم فکر نمی کنند.
        حرفم هم برای این بود که ما که در این فضای مجازی دغدغه های نسبتا مشترک داریم حداقل بتونیم به زبان مشترک برسیم.
        “هرکسی از ظن خود شد یار من”

  • شهرزاد گفت:

    تمام جمله های فایل نقطه شروع رو دوست داشتم اما تاثیر گذارترین جملات، همون جملات پایانی بود که بهم یادآوری کردی که نه تنها بابت روزهای باشکوه زندگیم از خداوند ممنون باشم بلکه مهم تر از اونها، روزهای عادی زندگیم هستن که باید بابتشون خوشحال و از خداوند شکرگزار باشم… و اینکه همیشه رویایی داشته باشم و بدونم که قرار نیست لزوما بهش برسم اما اون رویا میتونه به زندگیم جهت بده و مسیر درست رو پیش پام بذاره…
    باز هم بابت این فایل و این جملات خوب و این یادآوری های ارزشمند ازتون ممنونم …

    • شهرزاد گفت:

      راستی … با دیدن این همه جملات زیبا و تاثیرگذاری که دوستان عزیزم از فایل نقطه شروع دوباره به یادم آوردند، فکر کردم بهتر بود در کامنت بالا می گفتم: ” «یکی» از تاثیر گذارترین جملات …”:) ولی اون چند دقیقه آخر، عجیب روی من اثر گذاشت.

      درضمن محمدرضای عزیز، یه متن زیبایی رو همیشه خیلی دوستش دارم وچقدر دلم میخواست میتونستم این چند جمله رو هم با صدای شما در این فایل می شنیدم …وقتی میخونمش احساس میکنم یه نمونه بارزش که بهش عمل می کنه خود شما هستی …
      و برای شما و دوستان عزیزم اینجا مینویسمش و امیدوارم همونطور که به من خیلی الهام میبخشه، به شما هم الهام ببخشه:

      “راه رفتن را بیاموز، زیرا راه هایی که می روی، جزئی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
      دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هرقدر که زود باشی، دیر.
      پرواز را یاد بگیر، نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آنکه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
      وقتی داری در دریای زندگی سفر می کنی از طوفان ها و امواج نترس. بگذار تا از تو بگذرند. تو فقط به سفرت ادامه بده و استقامت داشته باش. دریای آرام، ناخدای باتجربه نمی سازد.”