به این گفتگو توجه کنید: «شاید من دیر یا زود دستگیر میشدم. اما به هر حال، آخرین حلقهی این زنجیر را CIA تکمیل کرد. آخرین هفتهها در لباس مبدل زندگی میکردم. برای جلسه با اعضای کنگره در دوربان، از لباس فرم یک راننده استفاده کردم. اما در حلقهی نزدیکان ما، یکی از ماموران جاسوسی آمریکا بود که نه تنها موقعیت جغرافیایی من، که حتی رنگ لباسی را که در زمان دستگیری بر تن خواهم داشت را نیز، به سرویسهای امنیتی دولت گفته بود». اینها حرفهایی است که ماندلا به عنوان خاطره برای کلینتون تعریف کرد. اما سوال اینجاست: این حرفها در چه شرایطی میتوانند تاثیرگذارتر باشند؟ تصویر زیر، محل انجام این تاریخیترین مذاکره با آمریکا را نشان میدهد: ماندلا در داخل سلولی که ۲۸ سال حبس را تحمل کرد، این داستان را برای کلینتون تعریف میکند و در ادامه، راجع …
اجتماعیات
انسانها را در انتخاب رژیم غذایی و موضعگیری آنها در مورد مواد غذایی میتوان حداقل به ده گروه تقسیم کرد: گروه اول – همه چیز خوارها: اساساً هر چیزی که قابلیت قرار گرفتن در ظرف داشته باشد یا حتی قابلیت جمع شدن در مشت، توسط این افراد خورده میشود. گروه دوم – هیچ چیز نخورها: اینها در بخشهای خاصی از دنیا مستقر هستند و به مسلک های خاصی وابستگی دارند. فکر میکنند شکم خالی و زجر کشیدن و ریاضت میتواند موجب رشد و تعالی شود. گروه سوم- مدرن خوارها: کافی است به آنها بگویی این دارو یک ماه است که برای رفع افسردگی وارد بازار شده یا این مکمل غذایی همین دیروز اختراع شده. میخورند و لذت میبرند. گروه چهارم- سنتی خوارها: وقتی غذا می خورند برایت توضیح میدهند که این غذا قرنهاست به همین شکل خورده میشود و سنتیترین …
ما در موضع قدرت هستیم. نه از امروز که توافق ایران و آمریکا در ژنو امضا شد. نه از امروز که روحانی برایمان حرفهای شیرین زد. نه از امروز که تصویر لبخندهای پیروزمندانهی ظریف در حضور خبرنگاران منتشر شد. ما از آن روزی در موضع قدرت قرار گرفتیم که اوباما گفت: «گزینهی جنگ هنوز روی میز من است» و روحانی گفت: «روی میز من جز عقل و منطق نیست». مذاکرهی ایران و آمریکا، همان روز به نفع ما تمام شد. چرا که ما نشان دادیم مبنای کار ما احساس نخواهد بود. تهدید و تنش هم نخواهد بود. ما میخواهیم از تمام داشتههای دانش و فرهنگ و تاریخ و تمدن خود، برای ساختن دنیایی آرامتر استفاده کنیم. به همین دلیل است که فکر میکنم، نگاهی به سابقهی تاریخی تنشهای مشابه و راه حلهای موفق و اثربخش آنها میتواند مفید باشد. برای …
در مرور خبرهای روزانه ی نیویورک دیلی، مطلبی را دیدم و پس از تحلیل کاملتر آن توسط بی بی سی، گفتم برای شما هم تعریف کنم. خبر چندان پیچیده نیست. دانشگاه آمریکایی لندن، یک دانشگاه مجازی است. فردی سگش را در این دانشگاه نام نویسی میکند. رزومه می فرستد و از فعالیتهای سگش میگوید. مینویسد که سگ من مشاور مدیریت است و 36 سال سن دارد که 15 سال آن را صرف ارائه مشاوره کرده است! فرم درخواست پر میکند و 7278 پوند شهریه پرداخت میکند و ظرف 4 روز، مدرک MBA برای این سگ فرستاده میشود.دانشگاه آمریکایی لندن 110 هزار فارغ التحصیل دارد که برخی از آنها مانند این سگ در لندن زندگی میکنند و برخی دیگر در ایران و خاورمیانه به فعالیت های مدیریتی مشغولند (تا لیست فارغ التحصیلان را از روی سایت برنداشته اند بروید و سری …
گاو ما ما میکرد. گوسفند بع بع می کرد. سگ واق واق می کرد. و همه با هم فریاد می زدند: حسنک کجایی؟ اما حسنک جواب نمی داد. حسنک چند روزی بود که به سمت شهر حرکت کرده بود.
در آمریکای جنوبی افسانهای هست که میگوید: زمانی در جنگل، رقابتی در جریان بود تا سلطان پرندگان را انتخاب کنند. قرار شد همهی پرندگان یکی از پس از دیگری پرواز کنند و آنکه بالاترین ارتفاع را پرید، سلطان موجودات پرندهی جنگل باشد. پایان رقابت تقریباً مشخص بود. همه حدس میزدند که عقاب، برندهی این رقابت خواهد بود.
از جمله حوزههای علمی جذاب برای من، بحث فرکتالها است. سالهاست مطالعه در این حوزه، از تفریحات من است. طبیعی است که در اینجا، حوصله و فضای کافی برای بحثهای تخصصی این حوزه وجود ندارد اما ایدهی فرکتال چیزی است که به سادگی قابل درک است:
همه کنار هم نشستند: هفده نفر گوش تا گوش. تا کلاس فارسی امروز هم، مانند هر روز آغاز شود. مدت زیادی بود که هر روز با آنها فارسی کار میکردم. اینها فرزندان مهاجران افغان هستند که «زنده» هستند، اما «وجود» ندارند. نه شناسنامه ای. نه مجوزی برای کار و نه امکانی برای آموزش. گل آقا هم آمد. گل آقا، نه سال دارد. نان خشک میخرد و می فروشد. اگر در کشور دیگری بود، شاید «کارآفرین» محسوب میشد. اما اینجا به او «نون خشکی» میگوییم. برایم توضیح داده که نان خشک را صد تومان میخرد و چهارصد تومان می فروشد. مرا دوست دارد. همیشه به من میگوید که آدرس خانه تان را بدهید. نون خشک شما را همان چهارصد تومان می خرم و بدون سود می فروشم. آخر شما خیلی برای ما زحمت میکشید. گل آقا را دوست دارم… گل آقا …
امروز سالروز روز مرگ لیدی گدایوا است. حدود هزار سال پیش، لیدی گدایوا همسر یکی از بزرگان انگلیس، در اعتراض به افزایش بی رویه ی مالیات برای مردم شهر خود، هر روز به سراغ همسرش می رفت و عاجزانه تقاضا میکرد که مالیاتها کاهش پیدا کند. همسر او که سیاست و تصمیم های سیاسی خود را بر خواسته ی همسر خود ترجیح میداد، به همسرش گفت: اگر یک روز، برهنه سوار اسب شوی و تمام شهر را از سمتی به سمت دیگر بروی، مالیاتها را کاهش خواهم داد. گدایوا دو سوال پرسید: تو مشکلی با این کار نداری؟ و آیا واقعاً به وعده ی خود عمل میکنی؟ پاسخ هر دو سوال مثبت بود. گدایوا اسبش را زین کرد. لباس هایش را بر زمین ریخت. در شهر گفتند: گدایوا در حمایت از مردم، برهنه در میان شهر میگردد! تمام مردم، مغازه …
میگویند قرنها پیش، در زمانی که خاندان بلینو بر ایتالیای فعلی حکومت میکرد، رافائل رهبر مخالفان حکومت بود. ماجرای مخالفت با حکومت هر روز جدی تر شد به حدی که بلینو پذیرفت با رافائل بر سر در اختیار گرفتن حکومت دوئل کند. رافائل دو بشقاب غذا آماده کرد و در حضور نمایندگان مخالفان و موافقان، اعلام کرد که در یکی از آنها زهر ریخته است. رافائل به بلینو گفت که یکی از بشقابها را شما بردار و آن دیگری را که ماند، من بر میدارم. هر دو غذا را میخوریم و آنکس که زنده ماند، دولت را به دست میگیرد. دوئل به این شکل اجرا شد و زمانی که دو نفر غذا را خوردند، هر دو روی زمین افتادند. بعدها در دستنوشته های رافائل متنی با این مضمون پیدا شد: آقای بلینو! دوئل. مربوط به کسی است که با تو …
