
خیابانی که من در آن زندگی میکنم پهن است؛ طولانی و بنبست. در انتهایش هم فضایی پارکمانند وجود دارد با درختانی در همفرورفته و این ویژگیها، خیابان را برای دختران و پسران جوانی که میخواهند دور از چشم داروغهها و دربانان جهنم و متولیان بهشت، کنار هم باشند و خلوت کنند، مساعد و مطلوب میکند. دو ساختمان اداری در ابتدای خیابان قرار دارند و بر هر یک نگهبانی گماشته شده. نگهبانِ ساختمان اول را نمیتوانی نبینی. صندلیاش را بیرون ساختمان گذاشته و بسته به سرما و گرما محل آن را جابجا میکند. داخل هر ماشینی که وارد خیابان میشود، سر میکشد. غریبهها هم که نمیدانند نگهبان ساختمان است و فکر میکنند نگهبان محله است، گاهی از او برای ورود به کوچه اجازه میگیرند. باید غرورش را در لحظهای که به مردم اجازه میدهد وارد خیابان […]
آخرین دیدگاه