خانه » مهمانی امشب من…

مهمانی امشب من…

توسط محمدرضا شعبانعلی

مهمانی امشب را در زیر این پست برگزار میکنیم.

ظاهراً دو تا موضوع تا حالا مطرح شده. پیشنهاد من رویا پردازی بود که توضیحاتی هم در موردش نوشتم.
بچه ها در مورد «صداقت، روراستی و یکرنگی» و این نوع مفاهیم هم پیشنهاد داشتند.
شاید موضوعات دیگری هم مطرح شود…
به هر حال من هم مثل شما منتظرم.
تازه به خانه رسیده ام. یک استراحت کوتاه بکنم و 10 بیایم پیش شما…

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

661 دیدگاه

Neda.sh ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۶

سلام به محمد رضا و همه مهمونها بفرماييد بفرماييد بشنيد خواهش ميكنم خجالتم نديد…
ببخشيد دير اومدم تو ترافيك اينترنت گير كردم به كامپيوتر امشب دسترسي ندارم با گوشيم وصل شدم نه ميرسم كامنت بزارم و نه كامنتها رو بخونم به هر حال اومدم عرض ادب و ابراز وجود چون دير اومدم دم در وايميسم و به صحبتهاي شما و دوستان گوش ميدم راستي محمد رضا جان من كه نميتونم حرف بزنم ميخواي پذيرايي رو من به عهده بگيرم پذيرايم خوبه 🙂

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۴۰

آره ندا. اگه مهمونی بگیرم باید بلند شی بیای تهران پذیرایی کنیا!
من راه دور و کار و زندگی سرم نمیشه!

Neda.sh ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۲۰:۰۳

شما جون بخواه محمد رضا چشم حتما ميام قشنگي زندگي به همين چيزاست دوستي هم راه دور و نزديك نميشناسه شما بفرما بزن من به سرعت ميك ميك اومدم 🙂

anahita ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۶

خوشم میاد صاحبخونه موضوع رویا پردازی را عملا هم داره اجرا میکنه با هر جملش احساس میکنم تو خونش و مهمونشم….

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۴۰

شلوغ نکن آناهیتا. یک مقدار کنارتر بشین جا برای مهمونای تازه وارد باز شه.

الف ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۶

شب بخیر خداحافظ..

fateme ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۲۰:۰۴

شب به خیر
خدانگه دار

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۲۰:۰۶

شبت بخیر فاطمه. ببخش تو این شلوغی به اندازه کافی پذیرایی نکردم ازت. ممنون که میای به خونت سر میزنی و مواظبش هستی.

fateme ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۲۰:۱۶

اشکال نداره . ایشالا دفعه بعد

فاطمه یوسفیان ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۶

رشته از دستم در رفت

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۴۱

بیا بشین کنار من. برات توضیح میدم از اول فاطمه!

بهرنگ ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۵

سلام… من ترجیح میدم کمی ساکت بشینم و بخونم. موضوع یکم برای من سنگینه.

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۴۱

بهرنگ.
مدتهاست دلم هوای دیدنت رو کرده.
کاش بتونیم همدیگر رو ببینیم در دنیای واقعی. کجایی تو؟

بهرنگ ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۴۳

اتفاقا من هم همینطور. دیروز می خواستم بی هوا بیام بهار شاید هم رو ببینیم. ولی گفتم شاید دیگه اونجا نباشی.

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۵۰

یک اس ام اس بزنی بگی کی کجایی، من خودم میام پیشت،
یا اینکه یک شب بیا خونم یک چایی بخوریم با هم بهرنگ جان.

بهرنگ ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۲۰:۳۳

حتما. سعی می کنم بزودی ردیفش کنم

رها معتمد ۸ آذر، ۱۳۹۲ - ۰:۴۹

حسودیم شد. خوش بحال آقا بهرنگ

سمانه ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۴

محمدرضا جان سيستم ما كم آورد چه برسه به سيستم شما !
كلمات منفي حس خوبي به آدم نميدن (بدبخت شدم تا درست شد!؟)
خيلي خوشحالم
كه امشب همه روبه راهيم (حال )همه خوبه انگار

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۴۲

آره. حال من که خوبه. حال شماها رو نمیدونم.
اون پایین که تو نشستی سمانه، امکانات پذیرایی هست؟

رضا ج ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۳

:سمانه تعبیر جالبیو بیان کردی برای بودن وداشتن منو خیلی به فکر فرو برد

rasool ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۳

salam be hame doostan va ostade aziz
shayad bavaretoon nashe vali man alan az khab paridam yadam oomad ke emshab mehmoonye

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۴۸

رسول کجایی تو عزیز من!

احمدرضا ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۲

سلام شب به خیر
با کسب اجازه از مهندس .یاد یه رویای قدیمی افتادم یه رویای نوجوانی ما دهه ی 50 ای یا، بازی در کنار مارادونا یا دیدن او از نزدیک بود. وای که چقدر همه مون دیوونه اش بودیم نمی دونم از نسل ما کسی اینجا هست؟

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۳

من خودم پیش توام احمدرضا!

احمدرضا ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۷

نه بابا! مهندس جدی شما هم ؟

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۸

آره عزیزم. من هم!

احمدرضا ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۴۱

شرمنده مهندس این مدلی بحث کردن خیلی ستمه بابا یه فکر اساسی بکن معلوم نیست کی کی میاد تو؟ در میره؟ میشینه؟و…

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۴۴

داره مثل مجلس ترحیم میشه احمدرضا! فقط شاده!

anahita ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۸

منم از دهه 50 ها حاضرررررر

zohre ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۲

vaghean az kenare shoma bacheha bodano az harfaton lezat bordam
bkhosos nazarateee
shoma ostad
ishalaa betonam bishtar to jameton bashamooo
agee shoma ghabel bedonid
y bar hozoriii khedmat beresam
bazam mamanonam
shabeton bekheir
shabe shikiiii dashte bashid

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۴

شب خوش. ممنون که اومدی.

zahra ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۰

محمد جان
انصافا یه رفلکسی چیزی بده عزیزم
دیر تایید میکنین ها

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۵

ببین زهرا. کامپیوترم هنگ کرده بودم به خدا.

فایزه ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۰

بچه ها خیلی شلوغ شده نه؟؟؟ولی بازم مجلس بسی گرم و پرشوراست.اقا از بین شما ها کسی کتاب “زندگی نزیسته ات را زیست کن “را خونده؟من قرار بود تابستون بخونمش اما نشد حالا دوباره یادش افتادم اسم کتاب خودش یه رویاس نه؟
یه دورانی که از این کتابای روانشناسی میخوندم خیلی حواسم به رویاها و افکارم بود اما این روزها دیگه وقتشو ندارم البته بنظرم هدف از رویا خیلی مهمتره

رضا ج ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۰

ماشالله انقد فعالیت زیاده سایت مشکل پیدا کرده ؟؟ واسه شما هم همین طوره؟؟

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۶

آره رضا. اما الان درست شد.

الناز ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۲۸

shabanali.com چه میکنه!!!!!!پس از مدتها احساس میکنم جایی برا حرف زدن هست و شکستن سکوت .

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۶

الناز.
خوشحالم که اینجا می بینمت. کامنت هات رو همیشه میخونم. اما اینجا خوب زنده تر محسوب میشه.

رضا ج ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۲۸

سلام .خواستم خواننده باشم وبس اما نتونستم دیدم موضوع واقعا جذابه بعدشم حمعیت خانمای فعال داره زیاد میشه.
رویا هایی اشتم که بعد به ارزو تبدیل شدن والان داره به واقعیت تبدیل میشه .یکی از ارزوهام الان تبدیل شدن به سخنران انگیزشیه .رویای زندگی تو یه جزیره تنها با تمام مکانات و الان نیز دارم

فاطمه یوسفیان ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۲۸

کامنتها چی شد؟ مورد داشتن؟
محمدرضا جان کجایی؟

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۷

نه بابا.
مورد چیه فاطمه.
یک مشکل کوچیک تو کامپیوتر من بود که رفع شد.

رها(اسفند) ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۲۷

رویا بهانه ای ست که دنیای هم شویم ؛ دنیا چرا بهانه ی ما را به هم زند؟
شب همگی خوش

fateme ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۲۰:۰۷

شبت خوش عزیزم
چون سر محمد رضا شلوغه من شما رو بدرقه می کنم

حامد ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۲۷

راستی محمدرضا حالا که اینجایی یه تشکر درست و حسابی باید بکنم راجه به شرطی شدن توی مطالعه
بالاخره ازش جواب گرفتم الان مدتیه رو ساعت 10 تا 12 شب شرطی شدم کتاب بخونم و واقعا رضایت بخشه
البته الان به صورت شرطی شده اومدم کافه 😀
با تشکر از پاولف محمدرضا و خودم 😀

معصومه1 ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۲۶

سلام منم مثل هميشه يه گوشه اروم نشتم و گوش مي كنم.

anahita ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۲۵

من گاها تو رویاهام یه جمله قشنگی میاد تو ذهنم یا یه ایده واسه نوشتن و همون زمان سریع چشمامو باز میکنم به واقعیت میام و اونا رو مینویسم…. مثلا اون دست نوشته ها که بعضیهاشو خوندی محمد رضا زمانی که داره خوابم میبره و تو رویاهام غرق میشم با جملات واضح از ذهنم عبور میکنن که بعضی وقتا سریع نصف شب بلند میشم و شروع به نوشتنشون میکنم… چون میترسم اگه خوابم ببره از ذهنم فرار کنن…

حسن ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۲۵

استاد سایت مشکل داره ؟ یاcommento حذف کردی؟

zahra ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۲۲

زهره جون من گاهی اوونقدر غرق رویاهام میشم که از کارای ضروریمم میمونم خیلی حالت بدیه
دیگه نمیشه خودتو بکشی بیرون!!!
حرفتو زیاد قبول ندارم

الناز ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۲۱

سلام خسته نباشید.
من دنیای رویا پردازی رو سپید و روشن میبینم بخاطر همین دوسش دارم ولی دنیای واقعی سیاه و تاریک.

سمانه ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۲۰

من هم شما رو دوست دارم
وهر انساني براي دوست داشتن هاي خود تلاش ميكند دوست داشتن هايي براي بودن نه دوست داشتن هايي براي داشتن !
من براي بودن شما رو دوست دارم نه براي داشتن
وبا شناختي كه ازشما دارم ميدونم كه شمام همين طور فكر ميكنيد .

الف ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۹

امشب انرژیتون بیشتره.معمولا بعد از همایش ها حالتون بهتر
می شه. پس حال واقعا موثره..

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۲۸

وای.
یک لحظه کامپیوترم هنگ کرد. بدبخت شدم تا درست شد.

zahra ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۹

سمانه جون این روزا پزشکی مایه سرافکندگی نباشه مایه ی مباهاتم نیست مهندس شوخی می فرماین
ایشالام که هم شما ارشد قبول شی هم ما علوم پایه رو رد کنیم

فاطمه یوسفیان ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۸

آقا من همین پایین میشنیم بالا رو نخاستیم بالا جای بزرگانه((:

مرضیه ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۷

سلام

فاطمه یوسفیان ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۵

جالب شد خیلی جالب شد چطوری میخایم هممون یه جا کناره هم باشیم؟ ینی همه ی 61نفرمون؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

زهره ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۵

بابا این خیلی نامردیه یه نفر(شما)به چند نفر؟به این همه آدم؟گناه داری به خدا محمدرضا
.

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۲۹

من راضیم زهره. فقط یک دقیقه کامپیوتر هنگ کرده بود مردم و زنده شدم.
مثل اینه که مهمون داشته باشی زلزله بیاد!

زهره ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۴۲

انصافا میزبان خوبی هستی چون کسی متوجه زلزله نشد.هیاهو خیلی زیاد بود کسی احساسش نکرد.

معصومه ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۵

همیشه دلم می خواست نظرتون راجب مثبت اندیشی و هر طوری فکر کنی همون می شه بپرسم ، اما می گفتم یه روزی بپرسم که سر حال باشه نظر به درویش بینوا کنه
خواهش میکنم .میخوام نظر یک آدم موفق بدونم

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۰

خیلی بهش اعتقاد دارم. به شرطی که مانع تلاش نشه.
من همیشه به اون جمله ای که از حضرت عیسی نقل میشه باور داشته ام:

چاله را بکنید – حتی اگر در بیابان – باران خواهد آمد!

zahra ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۴

هئییییییی
محمد جان
پزشکی نگو بلا بگو
یه زمانی” رویا ” شو داشتیم
الان اما خفتمونو گرفته هی ما میگیم ول کن ول نمیکنه!
آخه اینم ” رویا” بود ما داشتیم!

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۱

به هر حال من میخوام پز تو رو بدم زهرا.
به هیچی هم کاری ندارم.
میگم دوست صمیمی منه!
اینم کامنت هاش تو سایتم!

باشه؟

حسن ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۳

سلام به دوستان
به نظز من رویا باید به هدف خیلی نزدیک باشه وگرنه رویا بدرد نمی خوره(مثل زهر می مونه)

سارا.ر ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۲

شده رویای چیزی و در سر داشته باشید که بدونید تقریبا رسیدن بهش غیر ممکنه؟ چه باید کرد؟

علیرضا ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۲

سلام استاد
شب خوش قسمت دل نوشته ها منتظر بودم اینجا پیداتون کردیم
اگه اجازه بدید منم وارد بحث شم

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۲

سلام. کجایی علیرضا. یک مدته کم سر میزنی خونه من.

دلخور میشم ازت!

shirin ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۲

پس با این حساب رویاها هیچ وقت به حقیقت نمیرسه … ولی به واقعیت رسیدنش هم خیلی خووبه…. حداقل شاید یکم از ریخت و قیافه بیافته ولی بازم خوبه
ولی نمیدونم چرا رویاها تا وقتی رویان لذت بخش ترن…وقتی میان بیرون دیگه جذابیت ندارن و باید رفت دنبال یه رویای دیگه :دی

النا ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۱

چون دیر اومدم نمیتونم بیام تو بحث…راستش درسم دارم….فقط این نوشته رو میذارم براتون که وقتی تو خیال کسی که بودم برای دلم نوشتم،برای اون….برای نبودنش کنارم:
زمانی که می آیی
دیگر فکرم از برای من نیست
هوای نمناک خاطراتت
مرا تا دوردست ها می برد
تصویر زیبای لبخندت
سکوت افکار من است
سکوتی که در نبودنت
به مانند…..
هیاهویی ازلبخندهاست

شبتون ناز.

zohre ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۳

elena jon vaghean ghashang bod…shereto man mifahmam

سمانه ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۱

ممنون زهرا جان چون منم دارم واسه ژنتيك پزشكي ارشد خودمو آماده ميكنم
شايد ما هم مايه ي مباهات استاد بشيم يه روز :دي

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۲

سمانه. من دوستت دارم. همینطوری هم مغرورم که مهمون خونه منی.

fatemeh&fahimeh ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۰

سلام
بالاخره سعادت نصیب ماشدتاسروقت به این مهمونی خودمونی و دسته جمعی بیایم.
خیلی هیجان انگیز که هرکی یه جای این دنیاست و کیلومترها باهم فاصله داریم اما وقتی میایم به کافه انلاین اصلا این فاصله ها احساس نمیشه .
یه سوال:اگه یه شب همه حضورا مهمون شما باشیم جابرای همه هست؟

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۳

فاطمه و فهیمه عزیز. سر وقت نیومدید و دیر رسیدید!
اما من این بالا براتون جا دارم!

من آرزومه که یه بار کنار همه شماها باشم.
به نظرم به زودی هم میتونیم این کار رو بکنیم.
دنبال فرصتش میگردم.

مهتاب.ص ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۷

وای خدای من ! فکرکنم یکی از رویاهام داره تبدیل به واقعیت میشه.میتونیم هممون ازنزدیک مهمون محمدرضای عزیز باشیم

Setareh ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۸

اااااااااااااااااااااااا قبول نیست
اون وقت مهمونی میشه برای بچه های تهران و حومه که نزدیکن.
ماها آدم نیستیم؟دل نداریم؟

معصومه ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۲۲

من به یکی از رویاهام رسیدم
امروز با خودم فکر می کردم کاش همه این دوستا نو رو یکبار از نزدیک می دیدم مخصوصا ستاره رو

ستاره اگه همچین اتفاقی افتاد بیا بینم روی ماهتو مادر جان

Setareh ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۰

مرسی معصومه جان
میترسم منو ببینی تو ذوقت بخوره.
فکر نکنم هیچ وقت این رویای من به حقیقت بپیونده،چون من خیلی دورم خیلی ی ی ی ی

معصومه ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۴۴

کجایی عزیزم – مطمئنم که تو ذوقم نمی خوره من حس قوییه دارم با کسی به راحتی دوست نمی شم اما تو رو دوست دارم نوشته هاتو دوست دارم
ستاره صادقانه می نویسی

Setareh ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۲۰:۰۳

از لطفت خیلی ممنونم عزیزم
واقعا” از بودن در کنارتون لذت میبرم حتی تو دنیای مجازی ،دیگه واقعیت که جای خودش رو داره.
من ساکن بندرعباسم،برای همین میگم دورم

fatemeh&fahimeh ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۰

ماخیلی زود اومدیم.رومون نشد بیایمتو.پشت در منتظر بودیم تا همه بیان.

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۳۶

آخیییی.
من خیلی شرمندم.
خونه کوچولو مشکلات اینطوری هم که داره.
ایشالا با هم پول میگذاریم یک ویلای بزرگ میگیریم.

fatemeh&fahimeh ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۵۷

ایشالا ایشالا…
فقط باید 1000 متری باشه تا جا شیم…

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۵۸

شماها کدوم شهر زندگی میکنین فهیمه و فاطمه؟

fatemeh&fahimeh ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۲۰:۲۵

چی شد که این سوال رو پرسیدین؟
زیر سایه شما
ازتهران به سمت غرب ایران در اتوبان تهران-همدان که حرکت کنید190 کیلومتر مونده برسین به مقصد ما اونجاییم.(پشت کوه_شهرشهیدپرور غَرق اباد)

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۲۰:۲۶

من دوست دارم بدونم اونایی که خونه من میان، خونه خودشون کجاست.
تازه خونه شماها رو جزو خونه های خودم میدونم و همیشه خیالم راحته که هر جای ایران برم، یک خونه دارم!

fatemeh&fahimeh ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۲۰:۳۳

ما مشتاقانه منتظر شما اییم
همیشه تو خونمون حرف شماست
ازماه رمضون که با شما اشنا شدیم خیلی نمی گذره ولی شمارو به اندازه صمیمی ترین افراد خانوادمون دوست داریم.

zahra ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۰

اوه اوه اوه مهندس!؟
پارتی بازی ممنوووع
چرا بالای خونه واسه مسعود؟
هر کی زودتر بیاد
والا!

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۴

زهرا. تو که کنار من نشستی شلوغ نکن!

abraham ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۰۹

آیا باواقعیت میشه به حقیقت رسید؟

فاطمه یوسفیان ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۰۸

یافتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۵

یورکاااااا!

anahita ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۰۷

مرضیه جان به نظرم باید رویا را خودت برای خودت ایجاد کنی… گاهی آنچه در آینده برات اتفاق خواهد افتاد بصورت یک رویا از ذهنت بارها عبور میکنه..

فاطمه یوسفیان ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۰۷

بچچه ها چرا هرچی خوبه زود تموم میشه ؟؟؟
منظورم همین رویاهامونه اگه بخوابیم تموم میشه اگه وسط روز باشه یه کاری پیش میاد که باید تمومش کنیم

شیوا ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۰۶

با تاخیر35 دقیقه ای. سلام محمدرضای عزیز و دوستان عزیز
کامنتارو سریع یه مرور کردم. رویای بچگی برای من هم موضوع جذابیه. محمدرضا به نظرت ارتباطی بین رویای بچگی مون و زندگی حال حاضرمون وجود داره؟

ساجده ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۰۶

استاد چه رؤیای فوق العاده ای دارید…
از صمیم قلب آرزو میکنم تحققشو ببینم

abraham ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۰۶

در دنیا برای همه 1 حقیقت وجود داره.ولی به تعداد آدمها واقعیت وجود داره.پس رویاها به واقعیت برسند بهتره

فایزه ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۲۰

شما فلسفه میخونی؟؟؟؟
یه جکه میگه فیلسوفا میگن:حتی اگه خدا روبه روی ادم وایساده باشه و بگه این راه راسته بازم ادما گمراه میشن چون دست راست خدا دست راست ادما میشه

حامد ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۰۶

مرتضی میشه بیشتر بگی که منظورت از “بودن ها” چیه؟

فاطمه یوسفیان ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۰۵

هنوز داری سلام تعارف میکنی؟! 53تا مهمون اومدن بخاطر خوب بودن و بزرگ بودن صاحب خونه ای که بزرگتر از سنشه

آبراهام کجایی یه سوال انداختین با محمدرضا تو ذهنه من

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۰۶

من یه جا جوابشو نوشتم الان فاطمه. اما اگه میتونی پیداش کن!

anahita ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۰۹

منم یه جواب دادم بهش ولی استاد نمیدونم چقد درسته

shabanali ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۴

من موافق تو هستم آناهیتا

سمانه ۱۹ آبان، ۱۳۹۱ - ۱۹:۰۴

فك ميكنم اينطورباشه
حال خوب احسن الحال يعني همه ي زندگي آدم
اگه حاله خوب نباشه هيچي معني نداره

1 2 3 4 5 7

نظرات بسته شده اند