نوع مطلب: گفتگو با دوستان
برای: باران
پیش نوشت یک: این مطلب، قسمت دوم از بحثی است که قسمت اول آن تحت عنوان جستجوی نقطه تعادل در زندگی منتشر شد. طبیعتاً کسانی که آن مطلب را مطالعه نکردهاند، پس از مطالعهی آن، بیشتر و بهتر در فضای این مطلب قرار خواهند گرفت.
پیش نوشت دو: قبلاً کتاب پختستان یا Flatland نوشتهی ادوین ابوت را معرفی کرده بودم و در موردش کمی نوشته بودم. مطالعهی آن مطلب هم میتواند مقدمهی خوبی برای مطالعهی این نوشته باشد.
ادامهی قسمت اول:
خلاصهی ماجرا این بود که من، یک سبک زندگی جذاب را همیشه در ذهن داشتم و آن، سبک زندگی فرودگاهی بود و به تدریج یکی دو نمونه از افرادی که برایم نماد این سبک محسوب میشدند را هم دیدم و این تصویر در ذهنم شفافتر شد.
برای رسیدن به آن سبک زندگی تلاش و برنامه ریزی کردم و چند سالی هم گذشت تا آن را به همان شکلی که دوست داشتم تجربه کردم.
اما در این میان، حالم خوب نبود. انرژی و انگیزه چندانی نداشتم.
البته در مورد من، انگیزه نداشتن به معنای کار نکردن و تلاش نکردن نیست. من بیانگیزه هم که باشم مثل همیشه تلاش و فعالیت میکنم و روزها تا بیست ساعت هم کار و تلاش میکنم. بیانگیزه بودنم باعث میشود که برای یک کار مشخص انرژی بیشتری صرف کنم.
حتماً تو هم تجربه داری که وقتی انگیزهات کم میشود، یک روز رفت و برگشت به محل کار که مثلاً قبلاً ۱۰۰ واحد انرژی تو را مستهلک میکرد، ۲۰۰ یا ۳۰۰ واحد از انرژی تو را مستهلک میکند.
از قدیم بارها و بارها از صفتهای سیاه و سفید برای نامگذاری دو نوع ظهور (یا Manifestation) یک پدیده استفاده کردهام.
فکر کنم اینجا هم بتوان صفتهای سیاه و سفید را برای متمایز کردن این دو نوع بیانگیزگی به کار برد:
بی انگیزگی سیاه، همان است که دنیا در نگاهت بیرنگ میشود. بیشتر میخوابی تا دنیا را نبینی. کمتر کار میکنی تا وقت و توانت را برای دنیایی که دوست نداری تلف نکنی و دیگران هم به سادگی این بیانگیزگی را میبینند و لمس میکنند.
بی انگیزگی سفید هم، ناشی از همان بیرنگ شدن دنیاست. اما این بار کمتر میخوابی و بیشتر کار میکنی و خودت را به هزار فعالیت و کلاس و تفریح سرگرم میکنی تا از این حس فرار کنی و کمتر، به یاد پوچی دنیا بیفتی.
به هر حال، آنچه من بعد از رسیدن به سبک زندگی مطلوبم تجربه کردم، بی انگیزگی سفید بود.
کسی از بیرون نمیدید. اما خودم حس میکردم. از اینکه تنهایی را دوست نداشتم و با آن راحت نبودم. از اینکه مدام دنبال تایید بیرونی میگشتم تا دیگران بگویند که چه زندگی خوب و درآمد خوب و رفاه خوبی دارم. تا هر گاه در خلوت خودم، در کیفیت زندگی خود تردید کردم با خودم بگویم: محمدرضا. تو نمیفهمی. زندگیات خوب است. فقط فکر کن که چقدر آدم حسرت سبک زندگی تو را دارند.
گاهی اوقات، رعشه به انگشتانم میآمد در حدی که نوشتن با قلم که هیچ، با صفحه کلید لپ تاپ هم راحت نبود.
بی انگیزگی سفید – اینگونه که من نامگذاری کردم – بر خلاف تصور رایج، حتی میل به مرگ را هم ایجاد یا تقویت نمیکند. بلکه ترس از مرگ را افزایش میدهد.
مدام با خودت فکر میکنی که اگر الان بمیرم چه میشود؟ من که هیچ کاری نکردم. هیچ لذتی نبردم. هیچ تجربهی عجیب و شگفتی در دنیا نداشتم. کاش بیشتر زنده بمانم و ببینم بالاخره چه میشود. شاید امکانی برای تجربهی فرصتهای شگفت فراهم شود.
تلاش برای افزایش کمّی سطح زندگی (به معنای افزایش درآمد، بزرگ کردن خانه، ازدواج کردن یا فرزند دار شدن با هدف افزایش تعداد نفرات خانواده) هم میتواند از عوارض چنین نگاهی باشد: این سبک زندگی که آن طور که انتظار داشتم جذاب نبود. شاید افزایش سطح زندگی کمک کند (قبلاً مطلبی در مورد تفاوت سبک زندگی و سطح زندگی نوشته بودم).
تا اینجای ماجرا خیلی دردناک نبود.
دردناک این بود که بر اساس معیارهای متعارف جامعه، من یک سبک زندگی کاملاً مطلوب و متعادل را داشتم.
شغل خوب. خانوادهی خوب. ارتباط خوب با خانواده. تحصیلات خوب. محبوبیت در میان تک تک اعضای خانوادهام (بدون حتی یک استثناء). غذای خوب. وقت گذاشتن برای سلامت و ورزش. تفریح خوب. پول خوب.
سه بار هم به مشاور مراجعه کردم و مشاوران هم همهی سوالات را پرسیدند و در دو مورد از سه مورد، یک جمله را تحویلم دادند: خوشی زیر دلت زده! (اینجا واقعاً علامت تعجب لازم بود).
خودم شروع کردم مطالعه کردن. هر کتاب و مطلبی که در مورد روانشناسی پیدا میکردم میخواندم. حتی استاندارد DSM را هم خودم خواندم تا ببینم از میان انبوه بیماریهای روانی، کدام مناسب من است.
همان طور که احتمالاً میدانی، DSM هم چیزی مانند خواجه حافظ شیرازی است. هیچ مراجعه کنندهای را ناامید نمیکند و همیشه دست پر برمیگردی. اما نتیجهاش هم فقط چند ساعت به درد میخورد و بعد میبینی در همان نقطهای هستی که دیروز بودی.
یکی از کلماتی که ارج و قرب آن در اثر این وضعیت برایم شکسته شد، تعادل بود.
لااقل، تعادل به این معنایی که روانشناسان میگفتند. به زندگیهای خیلی از آنها دقت کردم و هنوز هم دقت میکنم.
فهمیدهام که چرا تعادل را دوست دارند و میستایند. چون آن را – به همان شکلی که موعظه میکنند – تجربه نکردهاند.
اگر تجربه کرده بودند، موعظهاش نمیکردند.
بعد کمی بیشتر به این استعاره مفهومی فکر کردم: تعادل. تعادل در زندگی.
چرا ما فکر میکنیم بعضی واژهها در ذات خود مثبت هستند؟ چرا فکر میکنیم پاک بودن همیشه واژهی مثبتی است؟
پاک بودن برای دست خوب است. اما برای ذهن، چیزی جز پوچی معنا میدهد؟
چرا فکر میکنیم مظلوم بودن خوب است؟ آیا مظلوم بودن، اگر به معنای هموار کردن راه برای ظالمان باشد، خود شکل نهفتهای از ظلم نیست؟
چرا فکر میکنیم تعادل خوب است؟ چرا باید فیزیک را به سادگی در قالب استعاره به فضای پیچیدهی انسان بیاوریم که بسیاری از قواعد فیزیک (لااقل در سطح ماکرو) از درک و توصیف آن عاجز هستند؟
اصلاً یک سوال. تعادل را در بهترین حالت در کجا میبینی؟ سنگی که در ته لجنزار افتاده و تکان نمیخورد.
آیا خودرویی که با شتاب در جاده میغرّد و میرود، آیا هواپیمایی که به آسمان میرود، آیا فضاپیمایی که به دنیاهای ناشناخته میروند، حاصل بازی تعادل هستند؟ یا یک عدم تعادل در نیروهاست که آنها را به پیش میراند؟
تازه. همه تعادلها هم مثل هم نیستند.
فیزیک میگوید فنری که از هر دو سو رهاست، با فنری که از هر دو سو با ۱۰ نیوتون کشیده میشود با فنری که از هر دو سو با ۱۰۰۰ نیوتون کشیده میشود، هر سه در وضعیت تعادل هستند. اما آیا اگر از خود فنر هم بپرسی، همین را میگوید؟ جز اینکه تنش در درون ساختار فنر، درد و فشار را به مولکولهای آن تحمیل میکند؟
تعادل واژهای زیبا و البته بیمعنی و پوچ و گمراه کننده است.
در واقع، جهان و هستی و انسان و هر آنچه زندگی در آن جاری است از نوعی عدم تعادل نشات میگیرند.
شاید بهتر این باشد که بگوییم:
هنر ما انسانها، جستجوی تعادل در زندگی نیست. بلکه جستجوی عدم تعادلی است که مناسب ما باشد.
عدم تعادل مناسب موشک، باید آن را به سمت آسمان براند.
عدم تعادل مناسب ماشین، به سمت جلو.
عدم تعادل مناسب انسان، به سمت فهم بهتر محیط.
عدم تعادل مناسب حیوان. به زاد و ولد و تلاش برای بقاء.
که اگر آخری را به انسان نسبت دهی، مرز میان انسان و حیوان از بین رفته است.
اما همان عدم تعادل خاص انسان هم، به هفت یا هشت میلیارد شکل مختلف محقق میشود و هیچکس نمیتواند بگوید که شکلی از عدم تعادل را یافته که میتواند به دیگران تجویز شود.
بگذار به شکل دیگری بگویم.
جهان، جهان راهکارهاست. جهان گزینهها. جهان راه حلها.
به اولین انسانی که در اولین غار ساکن بود فکر کن؟
چند گزینه داشت؟ چند سبک زندگی؟ چند نوع غذا برای خوردن؟ چند شیوه برای خوابیدن؟ چند مقصد برای سفر کردن؟ چند گزینه برای ازدواج کردن؟
هر نسل انسان، با زایش خود و با توسعه دانستههای خود و ساختن ابزارها، راهکارها را هم افزایش داد.
جهان در هر لحظه، نسبت به لحظهی قبل، راه حلهای بیشتری را پیش روی من و تو میگذارد و این روند تصاعدی است.
زمانی لحظات انسان را میشد دقیقاً به دو بخش تقسیم کرد: کار و زندگی.
آیا تا به حال به تعبیر کوچه و بازار فکر کردهای؟ میگوییم مردمان کوچه و بازار.
کوچه نماد زندگی است و بازار نماد کار.
ما هم که مدرنتر شدهایم، از تعبیر زندگی شخصی و شغلی نام میبریم. همان کوچه و بازار. به زبانی تازه و با آرایشی تازهتر.
قرنها انسان زندگی دو قطبی را تجربه کرده است و چنین است که مفهوم تعادل برایش بیشتر به تعادل میان کار و زندگی محدود میشده است.
اما خوب میدانیم که مرز کار و زندگی هر روز و هر روز مبهمتر میشود و به تدریج در حال ناپدید شدن است.
چگونه میخواهی بین دو چیزی که نیست، تعادل ایجاد کنی؟
آنچه هست، خود زندگی است. اما زندگی هم فقط در دو گزینه خلاصه نمیشود.
به حرفهایی که برای دوستم که مهمانی در خانه داشت نوشتم فکر کن. انسان امروز، بیش از هر زمان دیگری مفهوم پیچیدگی و ابهام و اثر پروانهای و آشوب و انتروپی و همهی اینها را میفهمد.
دیگر این آرزویی که خانوادهها در دیدار کودکان میگویند: امیدوارم عروس شوی. داماد شوی. دانشگاه بروی.
اینها طلب خیر یا آرزوی خوب نیست. در بهترین حالت یک تعارف پوچ است و در بدترین حالت نشانهی بدوی بودن و دور از فهم و تمدن بودن.
مسیر زندگی مانند سابق محدود نیست که همهی گزینههایش به تحصیل کردن یا نکردن یا انتخاب شغل یا انتخاب همسر محدود شود.
نمیتوانی دنیایی را که درآن نوجوانان ساعتهای متمادی را به صفحهی موبایلشان خیره میشوند، رو به عقب بازگردانی.
وقتی سهم موبایل از ساعات بیداری از سهم همسر در ساعات بیداری بیشتر است، انتخاب موبایل از انتخاب همسر حیاتیتر است. خواه خوشت بیاید. خواه بدت بیاید. میتوان حدس زد که اولین آدمخوارها هم که مجبور شدند خود را به گاوخواری محدود کنند، احساس خوبی نداشتهاند.
ویل دورانت در کتاب کاخهای فلسفه سوال زیبایی میپرسد: آیا انسان پیشرفت میکند؟ آیا پیشرفت یک واقعیت است؟
او و بسیاری از مورخان و فیلسوفان و بزرگان تاریخ، چنین سوالی و چنین سوالاتی را روی میز گذاشتهاند و البته بسیاری از آنها پاسخ آن را هم گفتهاند و نوشتهاند: پیشرفت، نه واقعیت است و نه دروغ. پیشرفت یک کلمه است که در دنیای واقعی، ما به ازائی ندارد. دنیای واقعی، مسیر طبیعی خود را طی میکند. همین و دیگر هیچ و ظهور موبایل و اینترنت و ساختن آسمان خراشهای بزرگ، به همان اندازه طبیعی است که تخم گذاری یک مارمولک در سوراخ دیوار خانهی ما.
اصلاً چیزی بیرون طبیعت وجود ندارد که چیزی غیرطبیعی بتواند در آن روی دهد.
ما هم اگر میگوییم نگران طبیعت هستیم، نگران گونهی خود هستیم که حذف شدن یا بودن یا نبودن کل کرهی زمین هم در میان میلیاردها تودهی آشفتهی در هم تنیده در فضا، هیچ جای هستی را به درد نمی آورد.
پختستان را از این جهت دوست دارم که جهان امروز، هر لحظه به ابعادش اضافه میشود. از نقطستان که در گذشته بود (و مردم بین النهرین که فکر میکردند جهان از یک سو به دجله و از سویی به فرات ختم میشود) تا خطستان که دنیا را کمی بزرگتر دید تا پختستان که زمین را مسطح دیدند تا ما و بعد از ما که مدام به دنیای جدید، ابعاد دیگری را میافزاییم و به همان اندازه که باید برای کشف دنیاهای تازه تلاش کنیم، باید برای گسستن زنجیر باورهای کهن که ما را در ابعاد پایینتر گرفتار میکنند نیز بکوشیم.
تعادل یکی از پوچترین باورهای کهن ماست.
خلاصهی حرفم این است که – در حد فهم و شعور امروزم – که قطعاً از فهم و شعور دیروزم بیشتر است و آرزو میکنم از فهم و شعور فردایم کمتر باشد، دو نکته در نظرم اهمیت دارد:
اول اینکه یک راه قطعی برای خودکشی وجود دارد و آن، تعادل در زندگی است. تو میمانی. اما یک مردهی متحرک هستی تا روزی از نفس بیفتی و طبیعت، فرصت کند تو را در خاک فرو کند تا شاید مولکولهایت در قالب سیبی یا علفی یا مگسی، به دنیا بازگردند و مفیدتر از تو، به عالم کمک کنند.
اما دومین نکته هم این است که ببینیم چه شکلی از عدم تعادل، مناسب ماست؟ برای ما رشد، پیشرفت و اگر دقیقتر بگویم تعالی یا Transcendence ایجاد میکند.
معیار تعالی هم واضح است. پختستان را بخوان. آن لحظه مربع سر از آن سرزمین تخت بیرون میآورد و میبیند که جهان دو بعدی نبوده و آنچه تجربه کرده در مقایسه با آنچه میتوانسته تجربه کند، هیچ بوده.
حالا سوال این است که عدم تعادل مناسب خودمان را چگونه بیابیم.
فکر میکنم باید بین عدم تعادل مولد و انفجار تمایز قائل شد.
اینکه ناگهان سبک زندگی خود را به صورت کامل عوض کنیم و همهی عادتهایی را که تا دیروز داشتهایم کنار بگذاریم و عادتهای دیگری را جایگزین کنیم، بیشتر به انفجار شبیه است و ذهن و جسم ما را تکه تکه میکند و جز درد و رنج چیزی به ما تحمیل نخواهد کرد.
فکر میکنم استفاده از میکرواکشنها برای تغییر تدریجی سبک زندگی مناسبترین شیوه باشد.
تغییری کوچک را ایجاد میکنیم و مدتی آن را حفظ میکنیم تا ببینیم آیا حالمان بهتر از قبل هست یا نه.
اگر نبود، به وضعیت قبلی برمیگردیم و تغییر جدیدی را جستجو میکنیم.
اگر بهتر بود، آن تغییر را حفظ میکنیم و به جستجوی تغییرات دیگری میرویم تا آنها را هم سبک زندگی خود بیفزاییم.
حاصل را هیچکس نمیداند. سبک زندگی جدید، به تدریج ظهور پیدا میکند و Emerge میشود. سفرهای است که به تدریج گسترده میشود و فرش قرمزی که با هر گام تغییر، رو به دنیای بهتر پیش پای ما گسترده میشود.
آشنایی با انسانهای دیگر، خواندن کتابهای دیگر، سفرهای تازه، موسیقیهای تازه، شغل تازه و هر آن چیز تازهای که میبینیم، صرفاً فرصتی برای ایده گرفتن جهت یک میکرواکشن تازه است.
اگر عمری باقی بود، خیلی دوست دارم یک بار راجع به Simulated Annealing بیشتر حرف بزنیم.
اگر چه اشاراتی در مورد آن در مطلب چرا برنامه ریزی سنتی امکان پذیر نیست داشتهام. اما هنوز هم فکر میکنم کسانی که این شیوه بهینه سازی را میفهمند و پیاده کردهاند، نگاه متفاوتی به زندگی خواهند داشت. چون آنجا هم فضای پاسخ یا Solution Space بسیار بزرگ است و به سادگی قابل کاویدن نیست. به همین علت، تغییرات کوچک مقطعی و قانع نشدن به نقطههای تعادل موضعی، راهکاری است که در آن شیوه، انتخاب و توصیه میشود.
پی نوشت: در قسمت سوم این بحث، یک راهکار پیشنهادی کاملاً اجرایی (و البته من درآوردی) برای جستجوی تدریجی عدم تعادل مطلوب مناسب خودمان را مطرح میکنم. مبنای آن به ایدهی Wheel of life نزدیک است و البته فلسفهی آن کاملاً برعکس است.
[…] قسمت قضیه برام، حسّ داشتن سبک زندگی فرودگاهی بود! که آقای معلم اینجا در موردش صحبت میکنه. و احتمالاً من هم برای تجربۀ همچین سبکی از زندگی برنامه […]
تعریف و توضیح جالب “بی انگیزگی سفید” منو یاد ابیاتی از مولانا انداخت:
جمله عالم ز اختیار و هست خود
میگریزد در سر سرمست خود
تا دمی از هوشیاری وا رهند
ننگ خمر و زمر بر خود می نهند
می گریزند از خودی در بیخودی
یا به مستی یا به شغل ای مهتدی
سلام
مطلب امروزتون بیشتر از مطالب روزهای قبل برای من تازگی داشت. یه جورایی انگار منتظر بودم که این صحبت ها را بشنوم.
گاهی اوقات شده توی صحبت های روزمره مون بگیم فلانی تعادل نداره. از درآمد کم ناراضیه، وقتیکه درآمدش زیاد میشه از کم شدن وقت آزادش گله میکنه. وقتی وقتش را آزادتر می کنه از هدر رفتن و کم بودن فرصت های پیشرفت نگرانه. خلاصه انگار از هر طرفی به موضوع نگاه میکنه تعادلی که در ذهنش می خواد را پیدا نمی کنه.
درسته؛ کلمه ها جای خودش استفاده نمیشه. ما می فهمیم چی می خوایم بگیم اما اینکه از چه مفهومی استفاده کنیم را نه.
با سلام
از خواندن گفتگوها بسیار لذت بردم ، تا بحال اینقدر عمیق به واژه تعادل دقت نکرده بودم حتی اتفاقا از آن دسته از افرادی هستم که همیشه هم در مورد خودم و هم بعضی اوقات در مورد افراد پیرامونم ،، تعادل داشتن ،، را ترویج هم کرده ام ، البته اضافه کنم که به هیچ وجه با ،، محافظه کار ،، بودن موافق نبوده ام این را در طول زندگی ام تا بحال عملا هم نشان داده ام . معلم عزیز با گفته شما در خصوص ،ایجاد تغییرات کوچک خیلی موافق هستم و اتفاقا مدتهاست که در حال تجربه کردن آن هستم . از شما که مسایل را عمیق مطرح و بررسی می کنید ممنون هستم و همینطور از دیگر دوستان عزیزم که خیلی زیبا در بحث ها شرکت میکنند تشکر میکنم و خیلی چیزها ازشون یاد می گیرم.
پذیرفتن اینکه در درون یک زندگی که کار و تفریح و رفاه و روابط خانوادگی در اون خیلی خوب بوده احساس پوچی می کردی برای من که تصویر ایده آلم از خوشبختی رسیدن به روزیه که بتونم تمام این ها رو کنار هم داشته باشم ، به سختی ممکن می شه. حالا کاملن شک کردم که این تصویر از خوشبختی که در ذهن منه خودساخته است یا مثل آرزوی پزشک و خلبان شدن دوران کودکی یک آرزوی آموخته شده ست؟
به علاوه محمدرضا وقتی از انتخاب عدم تعادل حرف می زنی من اول از همه به خودت نگاه می کنم و خب به این نتیجه می رسم که کسی که از ادبیات فارسی تا آخرین چشم انداز های دنیای دیجیتال حرف برای گفتن داره و مهارت های و تخصص های زیادی هم داره چطور می تونه از انتخاب عدم تعادل مناسب حرف بزنه؟ می دونم که بهای ساعت هایی که صرف مطالعه و آموختن این ها کردی رو با نپرداختن به چیز دیگری پرداختی اما باز هم ، این هایی که الان داری یک طیف خیلی وسیع رو شامل شده.
به حدی این حرف ها با داشته های قبلیم تناقض داره که نمی تونم کوتاه بیام و ننویسم، مثلن یک درخت رو به عنوان نماینده ی طبیعت در نظر می گیریم، به نور خورشید، آب و اکسیژن و خاک و مواد درون آن احتیاج دارد تصویر ایده آلی هم که تمام درخت های دنیا و خودش ار آینده ش دارن اینه که به قدر کافی رشد کنه، سایه ی خوبی داشته باشه، میوه بده، و هوا رو تصفیه کنه. با فرض اینکه این درخت حق انتخاب داره آیا مثلن انتخاب عدم تعادل مناسب برای اون اینه که امسال تصمیم بگیره به جای داشتن میوه، انرژی شو بذاره تا بتونه شاخ و برگ بهتری داشته باشه تا وسعت و سایه ش بهتر بشه؟
همه می دونیم که داستان زندگی ما انسان ها خیلی پیچیده تر از یک درخته اما آیا برای ما هم زیربنا اصلی ای وجود نداره که لازم باشه در زندگی داشته باشیم – مثل کار خوب، تفریح خوب، روابط خانوادگی خوب- و بعد در یک طبقه بالاتر نوبت به رشد و تعالی در زمینه های دیگه بشه؟
با این برداشتی که من از عدم تعادل کردم- که البته حتم دارم خیلی سطحی بوده و تمام این غرغر ها برای اینه که ازت بخوام بیشتر توضیح بدی- یعنی امثال مرتاض ها و زاهدین گوشه نشین که تنها به بعد عبادی زندگی پرداختند، انتخاب هوشمندانه ای داشتند؟ همینطور تمام آدم هایی که با افتخار بهشون برچسب تک بعدی بودن زدیم؟
سلام
من با توجه به کارمون که کشاورزیه در مورد مثالت یه چیزی می گم شاید بتونی در مورد مثالت لااقل به جواب برسی:
درخت اگر میوه دار باشه یک سال آور و یک سال ناآور داره. یعنی یه سال میوه میده حسابی و سال دیگه میره توی فاز تنبلی و آماده شده برای مسابقه بعدی.
همین درخت رو اگر درست تغذیه کنی، می تونی سال ناآورش رو حذف کنی. اتفاقی که جدیدن در ایران هم داره می افته و تا چند سال قبل برای باغداران حتی باسوادهاشون عجیب و غیر قابل باور بود.
آدم هم مثل درخته. اصلن درخت و حیوان و آدم همه یکی هستن. فقط شما بلدی با آدم ارتباط برقرار کنی و ممکنه چون ارتباط با درخت یا حیوان رو بلد نباشی، فک می کنی تفاوت دارن. آدم هم اگر در مسیر زندگیش مرتب تغذیه بشه، ایام ناآورش رو می تونه کم یا حذف بکنه. این تغذیه می تونه خوراکی (اینایی که رکورد گینس رو در خوردن همبرگر دارن مثلن)، فیزیکی(مثل قهرمانان ورزشی که گاهی اوقات آدم رو متحیر می کنن) یا فکری و روحی( مثل آقای شعبانعلی که روش زندگی و دستاوردهاش الان موضوع بحث همه مونه و حیرانمون کرده 🙂 ) باشه.
مسئله اینه که یک باغبون درست کنارت باشه، شرایط محیطی مساعد و منابع تغذیه ای خوب داشته باشی.
اینا باید باشن. یک آدم یا یک درخت هرقدر هم خوب تغذیه بشه (از هر لحاظ) ولی درجایی قرار بگیره که محیط نامناسبیه برای رشد، نمی تونه مثل اونی بشه که همه شرایطش درجه یکه. از اطرافیانش بهتر میشه، بارآورتر خواهد بود، میوه اش شیرین تر از درختای همسایه است اما ممکنه مثل یک درخت دیگه که همون باغبون با همون تغذیه در مازندران یا فارس بهش رسیدگی می کنه نشه.
امیدوارم بی ربط به نوشته ات و فکر پشت اون برات ننوشته باشم.
درباره قسمت آخر نوشته ات که در مورد مرتاضها نوشته ای، یاد یه تشبیهی بین مشهدی ها افتادم. البته جسارت به مرتاضا نباشه. ولی مشهدی ها به آدم یک بعدی و بی خاصیت که فقط قد می کشه و دست آوردی نداره می گن: چنار بالا خیابون!
سلام؛
راستش در این مورد خاص و به قول استاد “سبک زندگی مناسب من” در مورد استفاده از کلمات، وسواس به خرج نمی دهم؛ چون معتقدم اگر در هر مبحث دیگری، توقف بر مفاهیم و بحث کردن های گام به گام (مثل همه عناوین انتخابی متمم) لازم و ضروری باشد اما در اینجا باید کلی نگر باشیم و اتفاقا از هر آنچه آموخته ایم استفاده کنیم تا مساله را برای خودمان ساده و چند خطی کنیم و اگر نتوانیم این کار را انجام دهیم، بدین معنی است که دستانمان را در برابر جریان تند زندگی به نشانه تسلیم بالا آورده ایم. همانطور که گفتم وسواسی راجع به تعادل، عدم تعادل یا هرچیز دیگری در این رابطه ندارم چون مطمئنم ما به ازای خارجی آن ها شاید چیزی نباشد که گوینده در فکرش پرورانده است. تعادل دوکفه ترازو فقط به معنی هم وزنی دو شیء است حال اینکه تفاوت های اجزای آنها می تواند بیشمار باشد مثلا روی یک کفه زبان یک نهنگ باشد و روی کفه دیگر ۷۰ انسان ۷۰ کیلویی(که گویا واقعا هم از نظر وزنی همین نسبت را دارند)
لذا اگر بنده از تعادل در زندگی حرف می زنم منظورم این است که کیفیت را چگونه در بستر زمان برای ارتباطاتم با دیگران و با خود تعریف و به کار ببندم تا مجموعا متمایل به دیگرخواهی صرف یا خودخواهی مطلق نباشد. این دیگر با ثبات یا محافظه کاری فرق می کند. دوست دارم اسم این را “ثانیه های کیفی” بگذارم.
Moderation? It’s mediocrity, fear, and confusion in disguise. It’s the devil’s dilemma. It’s neither doing nor not doing. It’s the wobbling compromise that makes no one happy. Moderation is for the bland, the apologetic, for the fence-sitters of the world afraid to take a stand. It’s for those afraid to laugh or cry, for those afraid to live or die. Moderation…is lukewarm tea, the devil’s own brew.
Dan Millman – Way of the Peaceful Warrior
سلام آقای شعبانعلی عزیز
چند روزه این بحث به راهه و دوست داشتم در اون شرکت کنم.. ولی متاسفانه شرایط فیزیکیم اجازه نمی داد. الان که کمی بهترم دوست دارم بنویسم.
-اول اینکه نظر من در مورد تعادل با شما یکی ست. البته فقط از یک دید! اونم جوری که شما تعادل رو تعریف می کنین. اگر درست فهمیده باشم شما تعادل رو رسیدن به وضعیتی تعریف می کنین که در اون شخص به یک زندگی آرام دست یافته و از نظر ظاهری و عرفی اون زندگی مقبولیت عام داره و دیگه نقشش در اون فعال نیست و منفعله. درسته؟
مثال می زنم: یک نفر درس می خونه، مثلن دکتر می شه، مطب می زنه، خونه و ماشین و زن و بچه و سفر خارج و مهمانی در زندگیش برقراره و هرکی اون رو می بینه می گه به به چه زندگی متعادلی داری! واقعن هم تعادل داره. یک تعادل فیزیکی مثل یک مکعب که روی زمین وایسته. هر روزم میره مطب و میاد. حداکثر کاری که برای تعالی باید انجام بده شرکت در کنگره های سالانه دکتراست.
در عوض هم کلاسی اون در دانشگاه مثل اون دکتره ولی بعد از ۲۰ سال هنوز مطب و خونه نداره، سه بار ازدواج کرده و ازدواج سومش از دوتای قبلی بدتره، فرزند نداره، مدام درگیر استرس های مختلفه.. اینم وقتی می بینی فکر می کنی یک هرم واژگون رو داری نگاه می کنی که هر لحظه ممکنه سقوط کنه و خورد بشه. به این مردم معمولی می گن عدم تعادل.
من تعریف دیگه ای هم برای تعادل دارم.
چون از زندگی خودم خیلی خوشم می یاد و زندگیم در تعریف عام نامتعادل به حساب می یاد و برای خودم عین تعادله، اونو مثال می زنم :)(درس خودشیفته رو حتمن می خونم :)) )
من مهندسم. خیلی هم خوب توی دانشگاه درس نخوندم گرچه پایه علمی قوی داشتم. توی درس اثر پروانه ای اون بخش از سرگذشتم رو یه بار نوشته ام و تکرار نمی کنم. شاید به قولی خوش شانس بودم که در مسیر خودم قرار گرفتم. مسیری که مال منه. مطمئنم متوجه می شی چی می گم.
من بعد از یک سال زندگی از همسرم جدا شدم و دیگه ازدواج نکردم. از دید همه(به جز آقای رییس هیات مدیره که آدم خاصیه) قراره در تنهایی پیری بدون عصا بمیرم! ولی یک جایی از زندگی به این نتیجه رسدم که ازدواج مال من نیست. از هیچ بابتی. و برای همین فکرش رو رها کردم. از این بابت به تعادل رسیدم. یعنی لق نمی زنم بین فکر اینکه خوبه ازدواج نکردم یا بده. مسیرم رو نمی گم پیدا کردم ولی یه جورایی ساخته شد. یعنی احتمالن من ساختمش! به چیزهایی پرداختم که مال من بود. مثل مطالعه زیاد، مثل کار کردن با مسئولیت زیاد.
عقیده من اینه که آدمهایی که احساس مسئولیت بالا در هر بخشی از زندگی دارن موظف هستن از اون حس کمال بهره برداری رو در اون بخش بکنن. اگه بلدن خوب مسئولیت یک شرکت رو قبول کنن باید برن به سمت مدیریت، اگه بلدن خوب و با مسئولیت بچه تربیت کنن باید بچه دو سه تا بیارن، اگه بلدن با مسئولیت تولیدکننده باشن باید برن به سمت تولید. من این ها رو واقعن وظیفه می دونم. چون فکر می کنم بیشتر جامعه بی مسئولیتن و البته این بد نیست. چون قرار نیست همه تولیدکننده و مدیر و کارآفرین و.. باشن. ولی چون تعداد با مسئولیتها خیلی کمه، وظیفه به گردن اونهاست.
شاید هم تز احمقانه ای دارم میدم. ولی این طرز فکرمه. در راستای این طرز فکر زندگی کردم و می کنم. در کنارش ماشین خوب و خونه خوب و رفاه رو هم دوست دارم و بهش می پردازم. بازم چون عقیده دارم جوونایی که این حس مسئولیت پذیری رو دارن، باید وقتی منو تماشا می کنن فقط یک حمال نبینن که جز کار کردن عایدی دیگه ای در زندگی نداره. باید ببینن هم کار کرده، خوبم کار کرده و هم زندگی داره. به اینم می گم تعادل. اصلن اهل درویش مسلکی و این حرفا نیستم. اینکه از هیات مدیره تقاضای حقوق بالا نکنم، نه! در ازای زحمتم حقوق بالا می خوام. در عوض بخشنده ام در حد تیم ملی! به اینم می گم تعادل.
برای کارم مطالعه می کنم، فکر می کنم و وقت می زارم. هدف هم دارم. دلم می خواد یک روزی اگه نبودم(که به قول کیارستمی ترجیح میدم باشم و هیچی ازم نباشه) آدمهای خوب تربیت کرده باشم و منشا اثر بوده باشم.
توی این زندگی چند کار بی تعادلی هم کردم. مثل گیتار زدن. این کار من نبود. تمام چندسالی که گیتار زدم، مثل هرم واژگونی بودم که خودم مطمئن بودم یه روز چپه می شم. یا وقتی ورزش رو رها کردم که متمم بخونم. ورزش برای بدن من مثل غذاست. نمی تونم بدون ورزش درست زندگی کنم. شاید برای بقیه فان باشه یا طبق توصیه دستورهای سلامتی انجام بدن. ولی برای من اگه نباشه، میشم هرم واژگون که هر لحظه ممکنه چپه بشه. به اینا هم می گم بی تعادلی هایی که در زندگیم داشتم.
به نظر من وقتی در مسیر خودت قرار می گیری، هی راه عوض نمی کنی. مسیر رو من این طوری تعریف می کنم: جاده ای به سمت یک چشم انداز خوب. برای طی طریق در این مسیر باید اول خودت رو بشناسی که بتونی جلو بری. توی کامنتها دیدم بچه ها رسیدن به چشم انداز رو عوض کردن لایه می دونن. (خیلی درست شیمی آلی یادم نیست. ولی حرفهای بچه ها من رو یاد این انداخت که توی شیمی آلی وقتی یک الکترون رو بهش انرژی می دادن در اثر عدم تعادل یک لایه می پرید بالاتر). من این رو جور دیگه ای تعریف می کنم. جاده ای که سراشیبی و سربالایی داره ولی تو می تونی یا حدس می زنی که مقصد کجاست. اگه توی مسیر درست باشی لازم نیست خیلی انرژی وارد کنی به خودت. مثلن من برای کارم اگه مطالعه می کنم، متمم می خونم، جلسه میرم، عصبی یا خوشحال میشم، همه اینها بخشی از خود زندگیمه. یعنی زندگی و کار و تفریح و مطالعه من در هم آمیخته شده و همه به هم کمک می کنن که به مقصد ذهنیم نزدیک بشم. ولی گیتارزدن یک کاری خارج از مسیرم بود. باید براش عرق می ریختم(واقعن میگم) و این مثبت نبود. در عوض الان موسیقی زیاد گوش می کنم. مثل قدیمها. موسیقی درجه یک هم گوش می کنم. روحم تازه می شه. اعصابم ریلکس میشه. می تونم باهش فکر کنم، استراحت کنم، شاد بشم و..
کامنتی که برات گذاشتم و گفتم چطوری می تونی این طوری زندگی کنی، بعدن خودم جوابم رو گرفتم. به نظرم شما در مسیر خودت داری حرکت می کنی. کار و زندگی شما دوتا مسئله متفاوت نیستن. برای منم زمانی که مریض شدم و هنوز هم هستم، مشکل کار زیاد یا مطالعه زیادم نبود که اذیتم کرد. بلکه کم خوابی شدید و ورزش نکردن منو از پا انداخت. کارم همیشه استرس داشته. بار اول نبوده که استرسهای زیاد رو تحمل کردم. اما اون دوتایی که گفتم تحمل بدنم رو کم کرده بود و بدنم نتونست تاب بیاره. متمم برای من بخشی از مسیرم بود. یعنی توی یه راهی داشتم می رفتم که یه هو یک کافه عالی دیدم با چند تا آدم فرهیخته که توش نشسته بودن و داشتن درباره همون چشم انداز من گپ می زدن. یک جاهایی هم توی کافه دستورالعملهایی برای طی طریق سرخوشانه تر نوشته بودن.
الان که این مطلب رو برات نوشتم خودم به دو تا چیز رسیدم: یکی اینکه ورزش رو با وجد و سرور ادامه بدم. یکی دیگه اینکه از اول مطلب تا این آخر شما از آقای شعبانعلی تبدیل شدی به “تو”.
ببخشید که زیاد نوشتم. تقصیر من نیست. تقصیر تیتر نوشته شماست که گفتی “برای باران”.
مرسی از تو .. از کافه دوست داشتنی ت.. می ناب و مهم تر از هم هم پیاله های عالی.
محمد رضا سلام.
این پست رو خوندم و حال درونم منقلب شد. فکر نمیکنم کسی با این پست گریه کرده باشه ولی من کردم. چون وقتی میبینم کسی هست که بدون این که تو رو بشناسه حال تو رو بهتر از خودت توصیف میکنه بی اختیار گریه ام در میاد. کاش از ان نوشته ها بیشتر داشته باشی. یکبار اومدم یک کامنت گذاشتم که کلی توش درد و دل کرده بودم اما نتونستم دکمه ابی فرستادن دیدگاه رو برای اون نوشته ها بزنم. پاکشون کردم . اینو نوشتم.یعنی فعلا تونستم اینو بنویسم.
پی نوشت برای فواد: هر چی مطلب محمد رضا ارامش بخش بود مطلب تو حالمو گرفت.
برای فواد. یکبار برایت کامنت نوشتم ارسال نشد. دو باره مینویسم.
راستش دلم نیومد نگم. نوشته ات را نصفه خواندم حالم گرفته شد کامنت بالا را نوشتم بعدا رفتم ادامه اش را هم خواندم. نظرم عوض شد. بخش دوم به تلخی بخش اول نبود.
اینجا نوشتم چون حدس میزنم اینجا را زودتر از انجا چک میکنی.
سلام محمد رضای عزیز
من قسمت اول این مطلبو خوندم ولی الان که دارم اینو برات مینویسم بدون خوندن قسمت دوم است،من به چندین دلایل(مهم و مسخره و غیر مهم)از کامنت گذاشتن برات پرهیز میکنم.چندین بار اقدام به نوشتن کردم و چندین بار پشیمون شدم.الان میخواهم ازت تشکر کنم حتی بدون خوندن این مطلب که حتی ممکنه ازش لذت نبرم یا باهاش موافق نباشم.میخوام بگم مرسی. تو خود،خود ….انرژی هستی.
پی نوشت: ببخش بی ربط بود ولی باور کن باهاش تخلیه شدم و دلنوشته ایی بیش نبود.
سال هاست که معیارها و الگوهای رایج جامعه برایم وجدآور نبوده و رویایم نیستند زیرا در باره زندگینامه و اثرگذراری پایدار زیستن بزرگانی شنیده ام که صرف نظر از ملیت، نژاد، سن و جنسیت خود، پیش و پس از زندگانی شان، تغییر معنادار مثبتی در جهان خلق کرده اند. این بزرگان به بنیانگذارارن و پیشگامان ادیان الهی خلاصه نمی شوند و در دوران معاصر نیز کسانی چون چگوارا، گاندی، نلسون ماندلا، مارتین لوتر کینگ و در کشور خودمان امیرکبیر، مصدق، دکتر فاطمی، شریعتی و برخی از شهیدان کشورمان را از این دسته افراد می دانم، اینان همگی وجوه مشترکی دارند و چنان در هنگام هایی از زندگیشان بزرگوار رفتار کردند که بزرگترین دشمنانشان نیز در اعماق وجود خود حسرت این را خوردند که چرا ما اینگونه نیستیم. به نظرم این انسانها مثال بی بدیل دمیدن روح خداوند در انسان بوده اند و این منش های بزرگوارانه آنها، اصیل (Authentic) و حقیقی است. به نظرم در وجود همه انسانها کششی به سمت این گونه سبک از زندگی وجود دارد که شاید پرورش یافتن در قالب ارزشها و آموزه های احتماعی، خانوادگی و ترویج عافیت طلبی (اسمی که بر همین تعادل مذموم می گذارم) این انگیزه های درونی را کمرنگ کند اما نمی تواند به طور کامل این شعله جاوید درونی را خاموش نماید؛ لذا می بینیم که در لحظاتی، رفتارهای والای حیرت آوری از انسانهای عادی نیز سر می زند و برای لحظاتی شاید در زندگی همگان، شور و تعالی غیر قابل وصفی، تجربه می شود.
خوش به حال کسانی که پس از چنین تجربه هایی مدام این شعله را بیشتر در وجود خود بر می فروزند و درگیر روزمرگی و زنده مانی نمی شوند. به نظرم آنان که از پول، قدرت و شهرت گذشتند و ارزش های والا را در خلق جهانی آگاه تر و پویاتر محقق نمودند زندگان همیشه تاریخند
سلام!
وقت به خیر!
محمدرضای عزیز!
من یکی – دو ماه است که کتابی رو از دارن هاردی با عنوان «امسال تکرار نخواهد شد» مطالعه کرده، طبق جداول اون دارم جلو می رم. این مفهوم چرخ زندگی که در قسمت پایانی این پست بهش اشاره کرده ید دقیقا چیه؟ آیا همون مفهومی است که دارن هاردی در این کتاب معرفی یا توصیه کرده؟
و سوال دیگرم این است که انزوای فعلی شما، همون نقطه عدم تعادل مناسب شما در بازه زمانی کنونیه؟ یا اینکه به طور کل، خدای ناکرده از تعامل با انسان ها سرخورده و ناامید شده ید و ترجیح می دید دور از بده بستون های مرسوم اجتماعی زندگی کنید؟
Life is like riding a bicycle. To keep your balance, you must keep moving
Albert Einstein
اولین باره که با مفهوم انگیزهی سفید اشنا میشم. خیلی جالبه که در جواب بی انگیزگی که به نوعی دعوت به ایست و از حرکت ایستادنه، میشه با توجه به نبایدها، حرکت کرد و از اون فرار کرد. خیلی ممنون.
مفهوم تعادل برای من بیشتر حول پخش متناسب توجه به ابعاد مختلف زندگی می چرخه; که البته تعریف این ابعاد به عهده عرف و جامعه نیست و با توجه به ارزش های هر شخص تعریف میشه.
راضی نشدن به وضع به اصطلاع متعادل اکنون و حرکت که خودش نوعی به هم زدن تعادل می تونه تلقی بشه، به نظر من خودش تعریفی دقیق تر از مفهوم تعادله.
اگر زندگی رو در افقی بلند تر در نظر بگیریم، همین حرکت که در اون افق کوتاه بی تعادلی محسوب میشده، در فضای بزرگتر، تعادلی عمیقه.
با جابهجا کردن مرزهای تعریف تعادل، مفهومی که از این کلمه به ذهن میاد فرق خواهد کرد.
من اون مفهوم از تعادل که مقابل غفلت نسبت به برخی جنبه های مهم زندگی قرار میگیره، رو مثبت می دونم.
چون ما در تعیین سرنوشت خودمون از اختیار بیشتری برخورداریم، امکان داره با غفلت نسبت به بعضی چیزهای مهم، به هدفی که مد نظرمون هست نرسیم.
مهران باید راجع بهش بیشتر حرف بزنیم و گپ بزنیم.
فکر کنم ارزش داشته باشه.
هر وقت بخوای یکی از غفلتهای زندگی رو جبران کنی داری از یه جای دیگه “غفلت” میکنی.
حتماً حواست به این هم هست.
این نخوردههای عروسی رو که دیدی. میخوان از هیچ جای سفره غفلت نکنن. غافل از اینکه اون بخشی از بشقاب رو که دارن با سالاد پر میکنند، میشد با باقالی پلو با گوشت پر کنن.
“غفلت از برخی جنبههای مهم زندگی” چیز خوبی نیست.
در این جمله من و تو با هم موافقیم.
فقط دو تا سوال دارم:
آیا معیاری عمومی برای همه وجود داره که میزان “مهم بودن” هر یک از جنبههای زندگی رو تعیین کنه؟ یا جنبهای که برای زندگی من خیلی مهم هست ممکنه جنبهی کم اهمیت زندگی تو باشه؟
نکتهی دوم اینکه وقتی متوجه میشی که یه جنبه مورد غفلت قرار گرفته و بهش توجه میکنی، منابع مورد نیاز برای این توجه رو از کجا تامین میکنی؟
جز از محل غفلت از چیزهای دیگه؟
من همیشه میگم اگر یه دیوانهی مست لایعقل زنجیری رو ناگهان به مدیر عاملی یک سازمان بزرگ برسونن و اولین جلسهای که در اون شرکت میکنه جلسهی بودجه باشه. احتمالاً برای اینکه بیشعوریش تابلو نشه میگه: بدید. به همه دپارتمانها بدید. برای همه بودجه در نظر بگیرید. همه باید یه سهمی داشته باشن.
خیلی باید تجربه و شعور و فهم و مدیریت و استراتژی وجود داشته باشه که مدیر بیاد بشینه بگه: برای چی به واحد R&D بودجه دادید؟ مگه ما اصلاً الان از لحاظ توسعه سازمانی در مرحلهای هستیم که R&D بخوایم؟ یا بگه: معنی استفاده از ERP چیه؟ جمع کنید این مزخرفات رو. شما هنوز موجودی انبار رو هم به صورت مستقل مستند نکردید.
حالا قضاوت با تو که ما “انسانها” در مواجه با “سازمان زندگیمون” به کدوم آدم نزدیکتریم. یا برآورد با تو که جهان هفت هشت میلیاردی با چند نفر مست لایعقل و چند نفر کارکشتهی مدیریت زندگی طرف هست.
در زندگی شخصی، R&D و ERP و سیستم مدیریت کیفیت و واحد توسعه صادرات و روابط عمومی، میشه چیزهایی مثل ازدواج و فرزند آوردن و مهاجرت و ادامه تحصیل و …
بعد از تشکر،
مثال عروسی و مثالهایی که می زنید خیلی خوبن، باعث میشن مطلب رو بهتر متوجه بشم.
نگاه و رفتارهای عروسی وار که برای فرار از پرداخت هزینهی انتخاب هم می تونن تلقی بشن، رو فکر می کنم می فهمم.
اگر تعادل به این معنی باشه که حاضر نشیم به خاطر بدست آوردن چیزی مهم تر، چیز مهمی رو فداکنیم ، حتما در همون دور غفلت برای از بین بردن غفلتی دیگر می چرخیم اما فکر می کنیم که داریم متعادل تر می شیم.
اما میشه دو نوع غفلت متصور شد: غفلتی که آگاهانه و از پس یک انتخاب حاصل شده، که دیگه غفلت محسوب نمیشه و غفلتی که ناآگانه و در پی هیجانات متفاوت زندگی شکل میگیره. حرف من بیشتر به سمت این دومیه متمایله. که در مورد این دومی، کلمه تعادل، گاهی باعث میشه مثلا من به فکر فرو برم و ببینم که چیزی رو – که از مهم های منه و برای من ارزشمنده – رو از قلم نیانداختم.
البته نه برای همه ولی برای افرادی در قد و قوارهی کوتاه، مثل من، از موارد مبتلابه محسوب میشه.
گاهی هم پیش میاد که بعد از گذشت زمان، متوجه میشم که روشم اشتباه بوده و فکر می کردم که دارم درست حرکت می کنم و الان باید تاوان این اشتباه رو بدم.
ضمن اینکه شاید برگشتن و فیکس کردن و خرج کردن از منابع ( که طبیعتاً از غفلت نسبت به جنبههای دیگه حاصل میشه) اگر آگاهانه و پس از تشخیص یک غفلت مهم تر اتفاق بیفته، کار اشتباهی نباشه.
منم موافقم که هر کس اهم و مهم خودش رو داره و قرار نیست معیاری عمومی برای همه وجود داشته باشه. واسه ی همین عرض کردم که تعریف ابعاد مهم بر عهده عرف و جامعه و به طور کلی عموم نیست. تشخیص درجه اهمیت سالاد، باقالی پلو و گوشت هم از همین جنسه و برای من و شما متفاوته ضمن اینکه به هر حال ظرف هم محدوده.
شاید خیلی سادهنگری باشه که تعریف تعادل رو از جامعه بگیریم و مثلا بگیم همه باید ازدواج کنن، دانشگاه برن، ساعت کارشون ۹ تا ۵ باشه و … تا بشه اسم انسان های متعادل رو روشون گذاشت. چون اینچنین تعریفی اساساً وجود نداره و بیشتر توهم تعادله.
جنبههای مهم تعادل برای هر کسی باید توسط خودش تعریف بشه.
مثال دوم هم خیلی به من چسبید. مثال R&D و … که واقعا درسته. خیلی وقت ها درگیر رشد در سطح می شیم (به جای ترکیبی از عمق و سطح) و سعی داریم تعادل رو فقط در سطح به وجود بیاریم که همون تقلید کورکورانه از مدلهای موجود بدون شخصی سازیه. و در واقع بر هم خوردن تعادل در عمقه.
شاید خیلی با کلمه تعادل معنا بازی کردم. خودم هم دارم گیج میشم!
نمی دونم مطالبی که گفتم چقدر اشتباه داره. خوشحال میشم شما استاد گرامی و دیگر دوستان نظراتشون رو بگن.
محمدرضا میخواستم بگم بعضی موقع ها اون “حال بد”ی که شما اشاره کردی ممکنه برای کسی اتفاق بیافته که سالادو انتخاب کرده و داره میخوره ولی ذهنش “همش” درگیره باقالی پلوست. با هر استدلال و منطقی که سالادو انتخاب کرده، ولی از دست دادن پلو اذیتش میکنه. تو اون لحظه و لحظات بعدش همیشه یک حسرتی باهاش است. آیا این حسرت و درد، حقیقتِ هر انتخاب و سبک زندگی است؟ اصلا میشه این حسرت را از بین برد؟ آیا میشه این “درد از دست دادن” رو کاهش یا حذف کرد؟ یا باید این واقعیت را پذیرفت که بدست آوردن هر چیزی یعنی از دست دادن چیزی دیگر و فقط باید ظرفیت تحمل درد را داشته باشیم.
در این دنیای پر از انتخاب، باید مهارت درست انتخابکردن رو یاد گرفت وگرنه همه ش باید حسرت بخوری.
قسمتى از نوشته هاى كريستين بوبن رو بعنوان يك زنگ تفريح لابلاى كامنت هاى دوستان مى نويسم كه گرچه تمى شاعرانه – فلسفى داره و با روح واقعگرايانه ى موضوع مورد بحث هم اندكى فاصله داره ولى چه مى شود كرد كه وقتى آدم ، راهكارِ درست و حسابى نداره مجبوره دست به دامن شعر و فلسفه بشه 🙂
زندگى مسئله ى ميل و آرزوهاست و ميل و آرزو ما را وقف درد و رنج و تضاد مى كند . نبوغ تو در اين است كه ، يك بار براى هميشه ، خودت را با تضاد هاى درونى ات سازگار كنى ، توانت را هيچ براى فرو كاستن آنچه نمى توان كاست فروكاست ندهى .
نبوغ تو در اين است كه دلخراشى ها را ، با دلخراشى ، و با توسل به دلخراشى پيش ببرى . نبوغ تو در اين است كه بى هيچ ميانجى ، با عشق تسكين دهى ، در تساوى كامل ، و بقيه اش مهم نيست . وانگى كدام
بقيه ؟
سلام خیلی ممنون
الان کمی احساس سبکی دارم
احساس می کنم بار سنگینی از دوشم برداشته شد…
سالها بود دنبال تعادل بودم و همین دنبال تعادل بودن، آنچه را که دنبالش بودم (فکر میکردم اون چیز تعادل هست) من را از آن دور می کرد.
(البته انگیزه اولیه امام نوشتن این مورد استفاده از کد فعال ام بود!)
این نوع نوشتهها رو دوست دارم. با اینکه خیلی وقت بود که حس بدی به این توصیهی (تعادل داشته باش) داشتم ولی شنیدن آن از زبان شما خیلی متفاوت است. من وقتی با ایدهی یادگیری ماشینی آشنا شدم و رشد عجیب آن در چند سال اخیر به ذهنم رسید که احتمالا در ۲۰ سال آینده دیگر پزشکها مسوول تشخیص بیماریها نخواهندبود و علاقهی عجیبی احساس کردم که من هم جزوی ازین حرکت باشم و به عنوان یک گزینهی خیلی خوب در نظر داشتم به گوگل و آیبیام بروم که در چنین زمینههایی کار میکنند . اما آرام آرام با صحبت کردن با اطرافیان سرد شدم. همه گفتند که کار پزشکها خیلی پیچیده است و یک ربات و الگوریتم عمرا بفهمد و با یک جستوجوی ساده در اینترنت سردتر از قبل شدم چون که همهی سایتها نوشتهبودند که الگوریتمها ناتوانند و با توضیحات خاص خودشان. من با اینکه میفهمیدم که آنها خیلی قدرت الگوریتمهای یادگیری و دادههای حجیم را دستکم گرفتهاند و میدانستم که استدلالهایشان در این حد بود که مثلا دکتر در هنگام مواجهه با بیمار اورژانسی سوالات بهتری میپرسد تا یک کامپیوتر که باید همهچیز را چک کند(که من نفهمیدم چرا یک کامپیوتر نباید بتواند سوال خوب بپرسد!)، استدلالهای ضعیفی است، اما باز هم احساس بدی داشتم. آن حس آتشین که تشخیص بیماریها اتوماتیک شود و بسیار دقیقتر و از ناز طبیبان لااقل در این زمینه تا حدی خوبی خلاص شویم و هزینهی فرآیند تشخیص به شدت عجیبی کاهش یابد، جای خودش را به یک حس ضعیف داد. به خودم میگفتم که من بروم همان بازی و نرمافزار حسابداریم را بنویسم. احساس ضعف و ناتوانی. آن همه شوق در اتوماتیک کردن کارها، خاکستر شد.
اینجاست که اهمیت کسانی مثل ریکرزویل برای من آشکار شد که وقتی شخصی مثل او میگوید که من فکر میکنم ما میتوانیم مغز را مهندسی معکوس کنیم، چه قدر انگیزهها زنده میشود و چقدر افرادی که روی این زمینهها کار میکنند و از نتایج ضعیف فعلی خود ناراضیاند ، دوباره جان میگیرند و با شوق دوباره شروع میکنند تا رویایشان محقق شود. کرزویل با این همه که میگویند که زیستشناسی را نمیفهمد و زیاد از حد خوشبین است و عقدهی جاودانگی دارد و دیوانه است و غیره اما هرچه باشد او انگیزهی پشت بسیاری از پیشرفتهای این روزها در زمینه الگوریتمهای یادگیری است که اگر به هدف اصلیمان هم نرسیم لااقل در راه چیزهای مفیدی را خواهیم یافت. من فکر میکنم که بعضیها امید میدهند، یک امید سفید، نه یک امید سیاه پوچ و تهی. آن ها کورسویی از نور را میبینند و بشریت را آگاه میکنند که شایداین راهی به سوی خورشید باشد بیایید با هم برویم و ببنیم. بعضیها هم در غار نشستهاند و با نگاهی پوچ و متفکرانه، بقیه را از دنبال کردن کورسوهای نور برحذر میدارند زیرا که شغل اینها فروش آرامشی جاهلانه است، تا خواب تنآسایانی که از دنبال کردن کورسوها میترسند با رویای این که واقعا راهی به سوی خورشید هم بوده، آشفته نشود.
عذر میخواهم. به نظرم از حد معمول خیلی بیشتر حاشیه رفتم و حرفهایی زدم که خیلی بالاتر از سطح خودم بود اما به هر حال صرفا خواستم احساس خودم رو بیان کنم. الآن که فکرش رو میکنم کامنت زیر روزنوشتهها جای این صحبتها نیست و بهتره در وبلاگم این چیزهارو بنویسم اما این یکبار رو جرات میکنم و این دکمهی آبی فرستادن دیدگاه رو کلیک میکنم.
سلام محمدرضا
ممنون بابت صداقت در نوشتن
به این جمله که فکر کنم مال برتولت برشت هست خیلی باور دارم.
|آنچه محکم بود دیگر نیست. آنچه هست اکنون این چنین دیگر نخواهد ماند |
من تعادل رو طور دیگری فهمیدم که بار منفی نداره. منتظر میمونم که این بحث تمام بشه و منظور شما را از عدم تعادل مناسب بفهمم شاید همون چیزی است که فکر میکنم.
من درکم از تعادل جمله ی پایینه.
من تعادل را نه به معنی تلاش نکردن و جمود بلکه به معنی یکپارچگی تمام نیروهای فکری و جسمی و روحی میبینم برای رفتن به یک مسیر مشخص و برای هدفی مشخص یعنی درکم از تعادل هماهنگی روح و جسم است نه جمود و نه به قول شما مرده ی متحرک بودن .
در خصوص سهم موبایل و همسر و مثالی که زدید باهاتون موافق نیستم البته نه به خاطر اینکه خوشم نمیاد اینطوری فکر کنم . شما سهم حضور وسایل را با انسان یکی دانسته اید که درست نیست چون فقط از لحاظ زمانی و به طور مشخص فیزیکی بررسی کردید نه احساسی. یعنی فقط زمان را در ارتباط مقایسه کرده اید و نه تاثیر حضور . یک شخص میتواند فید بک احساسات داشته باشد ولی وسیله اینطور نیست حداقل کیفیت فیدبکش فرق میکند. اینکه من ۱۰ ساعت رانندگی میکنم ولی ۱ ساعت بچه ام را میبینم از لحاظ مقیاس زمانی فقط حرفتون درسته نه از لحاظ کیفیت ارتباط و تاثیر اون ارتباط چون در ۱ ساعت دوم انسان ارتباط و لذت عمیق تری را تجربه میکند که وابسته به زمان نیست.
فواد عزیز،سلام
الان که میخوام این کامنت رو بذارم نگران اینم که “معناسازی” الکی کرده باشم.یعنی چیزی که من به عنوان تفسیر حرف محمدرضا میگم شاید صرفا معناییه که من به اون میبخشم و محمدرضا منظور دیگه ای داشته یا شاید اصلا منظور خیلی خاصی نداشته و فقط یه مثال زده.
با همه این توصیفات, من فکر میکنم که انتخاب “گوشی موبایل” و “همسر” عمدی بوده و مثال شما “رانندگی” و “فرزند” تناسبی با مثال محمدرضا نداره.فکر کنم اشاره ی تا همین حد کوچیک منظور منو کامل برسونه.
فواد جان.
این بحث فرصت بیشتری میطلبه و به نظرم میشه از جنبههای مختلف بهش نگاه کرد. قطعاً نمیتونیم راحت حکمی رو که من صادر کردم و یا تو صادر کردی، مطلق در نظر بگیریم.
اگر چه من به خاطر نگاه “سنتی” و “واپسگرا”ی حاکم بر جامعهی خودمون، مجبورم گاهی کمی (فقط کمی، خیلی کم) بزرگنمایی کنم که مفهوم بهتر منتقل بشه.
به نظرم باید در واژهها باید کمی دقیقتر باشیم. مثلاً شما گفتهاید “لذت عمیقتر”. من به نظرم این واژه دقت کافی نداره. چون بسیاری از انسانها، “عمیقترین نفرتها و انزجارها” رو هم در رابطه با همسر یا فرزند تحمل کردهاند.
به نظرم علمیتر است که به جای “لذت عمیقتر” یا “نفرت عمیقتر” از واژهی “تجربهی عمیقتر احساسی” صحبت کنیم که هر دو حالت مثبت و منفی رو شامل بشه.
البته قدم بعدی، تعریف “عمق تجربهی احساسی” است که مفهومپردازی های بسیار پیچیدهای روی اون شده و نیازمند بحث مستقل هست.
قطعاً زمان رو نمیشه به تنهایی به عنوان مقیاس در نظر گرفت. اما فراموش نکنیم که بخش قابل توجهی از همسران، در “انتخاب بین گفتگو با همسر” و “تعامل با موبایل” آگاهانه موبایل رو انتخاب میکنند و آمارهایی که راجع به رابطه های مجازی هست که به طرزی شگفت انگیز جایگزین رابطهها و تجربههای حقیقی شده نشان از این دارد که باید کمی در تفکیک حقیقت و مجاز در تجربههای احساسی فیزیکال و دیجیتال محتاطتر باشیم.
به هر حال در کشور ما در حال حاضر یک سوم ازدواجها به طلاق منجر میشود و یک چهارم طلاقها در شهرهای بزرگ در سال اول روی میدهد و هر چقدر هم که این آمار را کمی بالا و پایین کنیم و تعاریف را اصلاح کنیم و جامعه آماری را تغییر دهیم، اصل ماجرا این است که “حفظ رابطه با موبایل” برای عدهای که Statistically Significant هستند “با دوام و قوامتر و رضایتبخشتر” از حفظ رابطه با فردی از گونهی مشابه خود است.
به نظرم میرسد فردگرایی که سرنوشت محتوم توسعه است (مستقل از اینکه آن را سرنوشت مثبت یا منفی بدانیم) به این سمت میرود که وسایل دیجیتال یک پارتنر مطیع و خوب و همسران یک پارتنر دست و پا گیر محسوب شوند و به نظر میرسد با بحثهایی مثل Clone کردن و Augmented Reality و Stimulated Virtual Experience مفهومی مثل زندگی دو نفره و یا تولید مثل دو طرفه، طی حداکثر صد یا دویست سال آتی نایاب و محدود و معدود شوند.
باید تغییر تدریجی نگرشها را بپذیریم.
زمانی داستان فرهاد و شیرین بسیار طبیعی بود.
امروز اگر کسی به خاطر معشوقهاش، تیشه به دست به سمت بیستون یا هر کوه دیگری برود، او را در تیمارستان بستری میکنند.
به عبارتی، آن شدت از رابطهی عاطفی که زمانی بدیهی و یا لااقل قابل درک بود، امروز یک بیماری محسوب میشود.
حتماً به این مسئله توجه داری که تولید مثل از طریق تعامل دو جنس، یک پدیدهی ازلی نبوده و صرفاً در مقطعی از زندگی موجودات بر روی زمین به وجود آمده و الزامی هم به ابدی بودن آن وجود ندارد.
همچنانکه تولید مثل از طریق تقسیم (در سلولها) نمونه تولید مثل تک جنسی است و تولید مثل از طریق Clone کردن نمونهای از تولید مثل “بی جنس” است.
البته شاید بگویی افق زمانی را خیلی باز کردم و دلیل ندارد برای چنین مسئله سادهای از ۳۵۰ میلیون سال قبل تا ۳۵۰ سال بعد را نگاه کنیم.
اما در مقطع کوتاه هم، فرد گرایی، این انتظار را ایجاد میکند که انسانها قلمرو شخصی را با جدیت بیشتری پیگیری کنند و خواهان آن باشند و در چنین شرایطی، تحمل انسانهای دیگر در فضای شخصی برایشان هر روز و هر روز سختتر و فضای تنفسشان تنگتر خواهد شد.
چنانکه دوستان زیادی را در نقاط مختلف جهان میشناسم که زندگی با یک حیوان خانگی را به زندگی با یک انسان ترجیح میدهند.
این ممکن است جذاب باشد یا نباشد. اما حرفم این است که شکل تجربهی احساسی با تحول فرهنگی و اجتماعی در حال تغییر است و باید کمی در مفهوم پردازی آن و مطالعه و تحقیق و سنجشش، محتاطتر باشیم.
خصوصاً اینکه اینجا و همه جا، بین آن چیزی که هست و آن چیزی که دوست داریم باشد و آن چیزی که خواهد شد و آن چیزی که دوست داریم بشود، تمایز قائل شویم.
پی نوشت: فواد جان. من انقدر تو رو دوست دارم که اگر به گلابی بگی تربچه میگم درسته. حتی اگر به گلابی بگی گربه باز هم میگم درسته.
اما عزیز دلم. یکپارچگی یا Integration و همسو کردن یا Congruence و تعادل (یا Equilibrium یا Balance یا Even Distribution) رو نمیشه به زور زیر یک “چتر مفهومی” چپاند! انشا که نمینویسیم. قاعدتاً باید هر واژه را به معنای خودش به کار ببریم.
نیچه زمانی میگفت: من فلسفه را با چکش مینویسم. چون هر روز به شکستن الگوهای کهنه نیاز است.
من فلسفیدن با پتک را پیشنهاد نمیکنم (لااقل برای تو). اما اینگونه هم دوستانه و مثبت نگرانه، مفاهیم متفاوت و متعارض را با هم به یک بستر فرستادن و بازی با کلمات در حدی که تعادل با یکپارچگی هم آغوش شود، عقلاً و شرعاً پسندیده نیست. 😉
سلام
ممنونم آقای شعبانعلی
همیشه با خودم میگم که چرا آقای شعبانعلی در خصوص چنین مسایل بغرنج و پیچیده ای مینویسه؟ اصلا چطور جرات میکنه سراغ بحث های بره که جوابی تا حالا براش پیدا نشده و خودش رو در معرض انواع نگاه ها و نقدها قرار بده.
دو تا موضوع هست که فکر کنم اینجا خوبه بهش اشاره کنم یعنی دو تا سوال یا نقد است :
مورد اول:
اینکه چرا فکر میکنیم کل آفرینش و یا حداقل همه انسانها هدفشان از ازدواج صرفا تولید مثل و بقای نسل است؟ آیا نمیشود به این فکر کنیم که برای دسته ای از مردم این هدف وجود نداره و یا نمیشه خیلی از افراد را ببینیم که بچه ندارند و زندگی میکنند؟ اینکه ازدواج و اصولا رابطه را مستقیم و بلاواسطه به بقای نسل و تولید مثل گره میزنید کمی عجیب و برای من جای سوال داره.
مورد دوم:
در خصوص آمار طلاق و ازدواج باهاتون موافقم و موافقم که شما بزرگ نمایی میکنید به این دلیل که اهمیت موضوع را نشان دهید ولی چرا طلاق را همیشه نقطه ی پایان نشان میدهید ؟ چرا در این آمار این موضوع لحاظ نشده که خیلی از کسانی که از هم جدا شدند با کس دیگری زندگی کردند و دوباره ازدواج کردند و آمار ازدواج را بالا بردند! چرا داستان در همان نقطه یعنی طلاق تمام میشود؟ من و شما یا کسان دیگر خیلی از زندگی ها رادیدم که باطلاق شروع شده است و بعد ازدواج دوم و یا رابطه دوم فهمیده اند زندگی چیست . حرفم اینه که اگر به آمار طلاق اشاره میکنید آمار ازدواج مجدد و رضایت بخش بعد از طلاق را فراموش نکنید و اگر صحبت از شکست عشقی و جدایی شد دوباره نو شدن رو هم در نظر بگیریم چرا که انسان تا زمانی که زنده است برای هر بدبختی و خوشبختی فرصت دارد و میتواند بلاواسطه هر دو را تجربه کند.
————————————
ناگفته نماند :
محمدرضا جالب اینه که من اصلا نگاه احساسی به رابطه ها ندارم و نظراتم در این خصوص خشک و سرد و خالی از لطافته و به کل از رمانتیزم به دوره .
چند ماه پیش از سر جنون یا بی حوصلگی مطلبی را در سایتم نوشتم با عنوان ازدواج عقل و تعادل:
goo.gl/LHW8TS
افرادی که من رو میشناختن با خوندن این مطالب حسابی از خجالتم در آمدن و کلا از کرده ام پشیمان شدم 🙂 حالا شما فرض کن که خانمت روانشناس باشه و این مطلب رو از نگاه روانکاوانه بخونه بعد خیلی جدی و با خونسردی بپرسه منظورت از اینکه گفتی عشق مزخرفه (همون عشق فرهاد با تیشه ) دقیقا چیه و میشی برام توضیح بدی ؟ تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل و از این مهلکه ای که بنده گرفتارش بودم 🙂
———————————————-
محمد رضا به من خیلی لطف داری و من هم خیلی تو رو دوست دارم. اشتباه کلمات رو بزار به حساب بی سوادی من یعنی موضوع رو درک میکنم شاید این اصول رو هم توی زندگی پیاده کنم ولی گاهی اوقات از گفتنش عاجزم شاگرد خوبی در تسلط کلمات متمم نبودم.
ناگفته نماند این فلسفه با چکش رو دوست دارم محمدرضا و لذتبخشه یه جور حس خوبی داره و عمدا اینکارو میکنم ولی باید خودم رو کنترل کنم (مچم رو گرفتی تو این موضوع 🙂 )
سوالهای من رو به حساب کنجکاوی و سعه صدر خودتون بزارید و قصد دیگری ندارم. بزار به حساب این که خودت بهمون یاد دادی که هیچ چیزی رو بدون تفکر قبول نکینم و همیشه بپرسیم و عمیق فکر کنیم .
فواد عزیز:
۱- این لینک رو می شه بگی به کجا دادی؟ goo.gl/LHW8TS اگر وبلاگته که باز نمی شه ! منم دلم خواست اون نوشته ت رو بخونم.
۲-من با حرفت در بخش اول نوشته ت(اولی)موافقم. شاید منظور آقای شعبانعلی از مقایسه ای که کردن بین موبایل و همسر، چیز دیگه ای باشه. ولی برای من هم ناملموس بود و با حرف تو موافقم. صرف اینکه ما وقت فیزیکی بیشتری برای چیزی می زاریم دلیل لذت بردن یا فایده بردن بیشتر یا ترجیح اون چیز نیست. شاید البته باشه. ولی درحالت کلی فرض درستی به نظر نمی یاد.
http://foad-ansari.ir/%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%AB-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D8%B9%D9%82%D9%84
——————
میخواستم کوتاهش کنم . ولی برای خودم که باز میشه الان لینک بالا لینک کامل است
مرسی مرسی.
شگفت انگیز بود این حرف:
“تولید مثل از طریق تعامل دو جنس، یک پدیدهی ازلی نبوده و صرفاً در مقطعی از زندگی موجودات بر روی زمین به وجود آمده و الزامی هم به ابدی بودن آن وجود ندارد.”
چون، همین دیشب، خبر حیرت انگیزی رو شنیدم، مبنی بر اینکه یک تحقیق جدید جنجالی (البته فعلا روی موشها انجام شده) نشون داده که در آینده، تولید مثل میتونه بدون نیاز به تخمک جنس مونث امکان پذیر باشه! (میتونید توی اینترنت مثلاً سرچ کنید: “حذف جنس مونث از چرخه تولید مثل!”
یعنی برای تولید مثل و به دنیا اومدن یک نوزاد، به جای تخمک، میتونه از یکی از سلول های عادی بدن – حتی سلولی از پوست – استفاده بشه. (البته؛ + اسپرم)
کامنت محمدرضا رو که خوندم و بعدش این خبر رو شنیدم، شگفت زده شدم و به این فکر کردم که واقعاً به نظر میرسه بیش از اونچه که فکر می کنیم یا در تصورمون می گنجه؛ دنیا، زندگی و همه چیز در حال تغییر و نو شدن و تر شدن پی در پی (به قول سهراب) هستش و ما هم ناگزیریم که تن به آب این رودخونه ی توقف ناپذیر بدیم و همراهش شنا کنیم.
این حفظ تعادل هنوز هم توی خانواده ها دیده میشه به نظر من برای پیدا کردن مسیری که دوست داری به سمتش تغییر جهت بدی همون حرکت ها کوچیک اما محکم خیلی مهمه میکرو اکشن هایی که پاش وایسی چون توی تغییرات و بر هم زدن تعادل اطرافیان خیلی ابراز نگرانی میکنن البته من فهمیدم نه به خاطر ما بلکه به خاطر خودشون که نکنه با تغییر وضعیتی که داره میده مشکلاتش بیاد سراغ ما پس بهتره برای تغییرات خیلی کوچیک هم اول خودمون را باور کنیم و نیازها و وابستگی های بیرونی را ترک کنیم و توی مسیر جدید جرات دفاع کردن از تصمیم هامون را داشته باشیم.
من خیلی این قسمت گفتگو با دوستان دوست دارم ممنون محمد رضا عزیز :)بی صبرانه منتظر راه کارهای پیشنهادی هستم.
توضیح بی انگیزگی سفید عالی بود، هیچ وقت یه حس رو خودم برای خودم انقدر شفاف تعریف نکرده و نشناخته بودم.
ممنون
محمدرضا این که سیستم چه بخوایم چه نخوایم به سمت تعالی حرکت میکنه رو موافقم. قبول دارم سیستم (بیا در نظر بگیریمش جامعهی انسانی مثلاً) به سمت تعالی حرکت میکنه و ما تو علوم پایه به اون نقطههه میگیم نقطهی تعادل. نقطهای که هُلدهندهها (بیا بگیریمش علاقه به متعالیشدن، تشویق اطرافیان، دور شدن از یه مشکل و… کاری به پایدار بودن یا نبودنش ندارم) با بازدارندهها (بگیریم ترس از طرد شدن، ترس از ناشناخته، وابستگی به شرایط فعلی و…) همارز میشن. اون نقطههه رم میدونیم تعادل مطلق نیست. رادیکالهای اکسیژن کنار هم ترجیح میدن به هم بچسبن و مولکول اکسیژن رو ایجاد کنن و اونجا رو نقطهی تعادل میدونن؛ همینا وقتی هیدروژن میاد و جرقه ترجیح میدن از چیزی که قبلاً بهش میگفتن تعادل خارج شن و به فرم جدید آب در بیان و به اون میگن نقطهی تعادل.
.
با این نگاه میشه سیستمای سادهای مثل مجموعهی اتمها رو آنالیز کرد اما به شخصه با وجودی که این مدل رو خیلی مفید میدونم اما موقع بسطدادنش به سیستم جامعهی انسانی به یه مشکلی بر میخورم:
تو سیستم شیمیایی معیار تعادل رو آنتروپی مطلق جهان میدونیم. تو سیستم جامعهی انسانی معیار چیه؟ شاید تو نگاه میکروسکوپی معیار انسان با انسان فرق میکنه (همون طور که اتم با اتم متفاوتن) اما اگه مدل بالا خوب باشه باید یه معیار مناسب تو مقیاس ماکروسکوپی باشه. مثل آنتروپی مطلق برای مواد.
تو میگی تعالی معیار ماکروسکوپی پیشرفت تو جامعهی انسانهاست اما احساس میکنم این خیلی معیار مبهمیه. اگه میخوای بگی تو سیستم پیچیدهای مثل جامعه نباید دنبال معیارهای راحتالحلقوم بگردی قبول؛ ولی تعالی واقعاً خیلی مبهمه.
.
به علاوه ارزشها بین اجزای این سیستم خیلی متفاوتن. چیزی که تو بهش میگی تعالی رو خیلیا خیلی بخوان باهاش مهربون رفتار کنن بهش میگن سوسولبازی. و چیزی که معیار تعالی خیلیاست رو تو بهش میگی حیوانیت. اگه میخوای بحث انفعال اون خیلیا رو پیش بکشی هم خب بین اونا کم نیستن آدمایی که با تمام وجود رو حماقتشون پافشاری میکنن (حماقت از نظر ما دیگه)
.
با وجود این همه تضاد چجوری میخوای تعالی رو تعریف کنی؟ بحث سازگاری با محیط و انتخاب طبیعی رو میخوای مطرح کنی؟ یعنی متعالیترین انسان، انسانیه که بیشترین بقا رو برای خودش/گونهش ایجاد کنه؟
هر چی بهش فکر میکنم بیشتر حس میکنم که یه جوریه 😐 این قدر حیوانی؟
این چند وقت به حدی شفاف و راهگشا مینویسید که من فکر میکنم ماها که سواد کمتر و قدرت تحلیل کمتری داریم راه ساده تری پیش پامون هست واسه لمس کردن مفاهیمی که ازش صحبت میکنید. میخوام از این بابت تشکر ویژه ای بکنم ازتون.
من قبلا زیاد به این توصیه خلق الله در خصوص حفظ تعادل تو زندگی فکر کردم. حتی عمل کردم و بعدها که باز به خودم نگاه کردم دیدم بیشترین منظوری که از این توصیه شریفه میشه استخراج کرد همون محافظه کاریه!
تجربه و مشاهده ناچیز من بهم میگه برای تغییر از هر وضعیتی به امید وضعی بهتر، باید از مدار حرکت و عادت کنونی خارج شد.
حالا به قول شما استاد عزیزم، خارج شدن یکهو و پرشتاب از این مدار کنونی جز پرت شدن به وضعی آشفته، چیزی رو به همراه نخواهد داشت.
در این میون من مفهوم تعادل رو اونجایی دوست دارم که شما از وضعی به وضع دیگه میری و بعد از اینکه تعادلی نسبی رو تجربه میکنی، خودت رو برای انحراف و جابه جایی بعدی آماده میکنی.مثل سنگ نوردی که وقتی پاهاش جای سفتی بمونه، اون یکی پا رو از تعادل و ایستایی خودش خارج میکنه تا چند سانتی متری بالاتر بره.
ولی همه مون میدونیم که، هیچ سنگ نوردی حتی اگه جاش حسابی محکم باشه، هیچوقت تصمیم نمیگیره تا آخرعمر وسط صخره ها بمونه!
پوریا جان.
سبگ نگارش تو و مثالی که انتخاب کردی، برای بیان حرفی که مد نظر من بود، از سبک و مثالهایی که من انتخاب کردم بهتره.
ممنونم به خاطر نوشتن این توضیحاتت.
و ضمناً خوشحالم که سبک جدید این نوع نوشتنها رو بیشتر میپسندی.
از تو چه پنهان، شبیه این بازخورد رو به شکلهای مختلف خودم هم دریافت کردم.
ضمناً حال خودم هم از این نوع تعامل بهتر از اون تک گوییهای سابق هست. این چند هفته اخیر، با حال بهتری سراغ روزنوشتهها میام.