بردهای کوچک، باخت‌های بزرگ

زندگی انسان‌های شکست خورده، مجموعه‌ای از دستاوردهای بالفعل و کوچک و نزدیک است که هر یک، به بهای از دست دادن فرصت‌های بالقوه‌ی بزرگ دور، حاصل شده‌اند

+238
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

لحظه نگار: تصاویر جلسه هماهنگی برای گردهمایی ۲۶ مرداد

اگر چه بیش از دو ماه است که بیش از بیست نفر از دوستان عزیزم. تقریباً هر روز، در حال برنامه‌ریزی و هماهنگی برای اجرای بهتر گردهمایی متممی‌ها در ۲۶ مرداد ماه سال جاری هستند و جلسات پراکنده و متعددی برگزار شده بود، اما دیروز برای نخستین بار فرصت شد همه‌ی ما زیر یک سقف جمع شویم و برای برنامه ریزی و اجرای بهتر گردهمایی، هماهنگی‌ها و گفتگوهای لازم را انجام دهیم.

بچه‌ها با چند عکس، لحظاتی از این جلسه را ثبت کرده بودند و وقتی آنها را دیدم، تصمیم گرفتم با شما هم به اشتراک بگذارم.

سعی می‌کنم تا روز شنبه (برای ایمیل هفتگی) یک فایل صوتی کوتاه ده تا بیست دقیقه‌ای تنظیم کنم و ضمن معرفی هر یک از بچه‌ها، به صورت مختصر برایتان بگویم که در سمینار از چه چیزی صحبت خواهند کرد.

طی دو یا سه هفته‌ی آتی هم، در متمم برای هر یک از سخنرانی‌ها، برخی مطالب و درس‌ها را پیشنهاد می‌کنیم که مطالعه‌شان می‌تواند اثربخشی یادگیری در روز سمینار را افزایش دهد.

hamid-photo

***

time-is-up

***

motamempdp-4-lores

***

motamempdp-6-lores

***

motamempdp-1-lores

***

motamempdp-3-lores

***

motamempdp-2-lores

***

motamempdp-5-lores

***

motamempdp-7-lores

+185
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برای سمیه: انتخاب بر اساس قدرت کنترل

پیش نوشت: سنت ما در این وبلاگ این بوده که در حد توان‌مان، هر رویداد خوشایند یا ناخوشایند را به بهانه‌ای برای فکر کردن، ارزیابی کردن، تبادل نظر و یادگیری تبدیل کنیم.

بر همین منوال، به بهانه‌ی درگذشت مریم میرزاخانی مطلبی نوشتم که محتوای آن بیشتر موضوعِ به اشتراک گذاری مشکلات و دشواری‌ها استوار بود.

دوست خوب متممی ما، سمیه، به نکته‌ی مهمی در زیر آن بحث اشاره کرد که احساس کردم فرصت خوبی برای فکر کردن بیشتر و جدی‌تر به موضوع فراهم می‌کند.

برای اینکه مجبور نشوید دوباره به نوشته‌ی قبلی سر بزنید، حرف‌های سمیه را در اینجا نقل می‌کنم:

حدس زدن اینکه مریم میرزاخانی دلیل ش برای پنهان کردن بیماری اش با توجه به موقعیت خبرسازش چی بوده خیلی دشوار نیست…. مطمئنم با توجه به رسانه های موجود تصمیم درستی گرفته…

سوالی که اینجا مطرح شد این بود که اگر ما جای او بودیم و از چهار سال پیش می‌دانستیم که در چنین شرایطی قرار داریم، چه می‌کردیم؟
اما من میخوام یه جور دیگه به این سوال جواب بدم..
و بگم من در ۱۰ سال گذشته چه کردم……
من بیماری خاص خودمو دو سال از خانواده وبیشتر از ده ساله که از کل فامیل و همکاران و دوستام (به جز چند نفری که نزدیکترن و تعدادشون به انگشت های دو دست هم نمی رسه) پنهان کردم….

دو سه سال اول بیماری ام فکر میکردم پنهان کردنش یعنی قدرت…. ترحم نخریدن یعنی من خیلی قوی هستم… فکر میکردم اینکه نذارم کسی بفهمه و به زندگی عادی ام ادامه بدم یعنی اینکه تونستم به این بیماری غلبه کنم… و تو شرایطی که مجبور میشدم به نزدیکانم بگم با چشمان گرد شده از تعجب شون مواجه می شدم … که اصلا نمی تونستن باور کن من همچین مشکلی دارم و اعتراف میکنم خیلی لذت بخش بود … مطمئن میشدم درست انتخاب کردم..
اما محمدرضا جان
الان با توجه به تجربیاتی که داشتم (رابطه هایی که بعد از اینکه طرف مقابل متوجه شد بیماری دارم درمان قطعی نداره و هرچند قابل کنترله، قابل پیش بینی نیس ، رابطه رو یه جوری، به یه بهانه ای تمومش کرد… یا خانواده هایی که حاضر نشدند عروس شون بیمار باشه…. یا کارفرماهایی که حاضر نیستند کارمندی با بیماری خاص داشته باشن….) فکر میکنم بیان کردن قدرت میخواد…. نه پنهان کردن…
اینکه بیان کنی و با تمام وجود ترحم شون رو رد کنی…. اینکه شرایط ات رو بگی و برای عادی بودن تمام تلاشت رو بکنی… اینکه اطرافیانت بدونن بیماری ولی ببینن تو مثل ادم های عادی داری زندگی میکنی….

با اینکه موافقم ما زندگی مون رو در شبکه های اجتماعی زیادی به اشتراک گذاشتیم . باور دارم خیلی مسائل تمام لذتش در ندونستن اکثر ادماست …اما پنهان کاری در مواجه با بیماری یا موارد اینچنینی رو نشانه قدرت نمی دونم….

و من یه سوال دیگه مطرح میکنم…
پنهان کردن بیماری یا مواردی از این دست قدرت میخواد یا بیان کردنش؟؟
فکر میکنم بیان کردن و مواجه با تمام بازخوردهایی که از آدما میگیریم قدرت بیشتری از پنهان کردن می طلبه…

من نکاتی که به ذهنم می‌رسه رو اینجا می‌نویسم. تا باز هم فرصتی برای فکر کردن بیشتر ایجاد بشه.

برای سمیه:

سمیه جان. قبل از هر چیز، من نخستین بار که در روزنوشته‌ها اسمی از دوستان متممی می‌برم، اسم‌شون رو به پروفایل‌شون لینک نمی‌کنم. چون ایمیلی که شما در اینجا ثبت می‌کنید (و بر اساسش من می‌فهمم کدام پروفایل در متمم متعلق به شماست) اطلاعات شخصی شماست که در اختیار من قرار داده‌اید.

بنابراین، هم تو و هم لطفاً سایر دوستان در موارد مشابه (که برای نخستین بار به نامشان ارجاع می‌شود) اگر لازم بود یا مناسب بود که به صفحه‌ی پروفایل لینک شود، لطفاً برایم کامنت بگذارید و این را بگویید. در غیر این صورت، من همیشه فرضم بر این است که نام‌های اینجا نباید به آنجا لینک شود.

اما در مورد نوشته‌ی تو:

چند نکته به ذهنم رسید که نمی‌دانم چقدر می‌تواند درست یا نادرست باشد. اما به هر حال، آنها را در اینجا می‌نویسم.

اجازه بده از سوال آخر شروع کنیم:

پنهان کردن بیماری یا مواردی از این دست قدرت میخواد یا بیان کردنش؟

راستش من تا حالا به چنین سوالی فکر نکردم. امروز هم فکر نمی‌کنم. بعداً هم شاید فکر نکنم.

چون وقتی از پنهان کردن یا پنهان نکردن حرف می‌زنیم، قصدمون قاعدتاً یک تصمیم و یک انتخاب هست.

در تصمیم گیری هم، تا جایی که من می‌فهمم معیار، شجاعانه بودن یا قدرتمندانه بودن یا جسورانه بودن نیست. بلکه درست بودن یا نادرست بودن هست.

اینکه من همین الان از خیابان رد بشم و سیلی به گوش مامور راهنمایی رانندگی بزنم، قدرت، شجاعت و جسارت می‌خواد. اما بیشعوری و حماقت هم لازم داره. با ترکیب این پنج تا میشه اون اقدام رو انجام داد. سه تای اول کافی نیست.

یا اینکه من به کشور همسایه حمله کنم، شجاعت می‌خواد. جسارت می‌خواد. اما الزاماً معناش این نیست که اقدام درستی هم هست.

بنابراین من بیشتر به این سوال فکر می‌کنم:

پنهان کردن بیماری یا مواردی از این دست تصمیمی درست است یا نادرست؟

اما واقعیت اینه که این سوال هم، بر یک فرض نادرست استوار شده. اون هم اینه که: می‌شود به صورت مطلق در مورد درست یا نادرست بودن یک تصمیم قضاوت کرد.

قاعدتاً تصمیمی که برای تو در شرایطی می‌تونه درست باشه برای تو در شرایط دیگر یا برای من در همون شرایط می‌تونه نادرست باشه.

پس اجازه بده سوال رو یه جور دیگه بنویسم:

هر یک از ما بر اساس چه معیارهایی در مورد پنهان کردن یا نکردن بیماری یا مواردی از این دست تصمیم می‌گیریم؟

حالا که به اینجا رسیدیم، اون سوال عمومی به یک سوال شخصی تبدیل شده.

یعنی تو می‌تونی معیارهای خودت رو بگی و من هم معیارهای خودم رو و هر کس دیگری هم که این نوشته رو می‌خونه می‌تونه معیارهای خودش رو مطرح کنه.

اما به طور خاص، ما در اینجا با دو پاسخ متفاوت به یک پرسش مشابه روبرو هستیم:

من، اگر چه مستقیم اشاره نکردم، اما تلویحاً – همون‌طور که تو دقت کردی – پنهان کردن برخی مشکلات شخصی رو تایید و حتی شاید تحسین کردم.

تو، اگر چه صریحاً تاکید نکردی و صرفاً در قالب یک روایت و یک سوال مطرح کردی، اما تلویحاً – همون‌طور که احتمالاً سایر خوانندگان عزیز برداشت کرده‌اند – افشا یا اعلام بیماری یا مشکلاتی از این دست و مواجهه با رفتار دیگران رو نوعی شجاعت (و احتمالاً تصمیم درست) تلقی کردی.

آیا دو پاسخ ما متفاوت هستند؟ قاعدتاً هستند.

اما آیا بر اساس اصول متفاوتی استخراج شده‌اند؟

من کمی فکر کردم و به اندازه‌ی چیزی که به ذهنم رسید برداشتم اینه که من و تو، اصول یکسانی را در ذهن داریم که به تصمیم های متفاوتی در شرایط متفاوت منتهی شده‌اند.

تلاش ما برای حفظ قدرت کنترل و تسلط بر زندگی

 من فکر می‌کنم اگر تسلط من بر مسیر زندگی خودم (از همین لحظه تا آخرالزمان) رو یک مفهوم در نظر بگیریم، بهتر می‌تونیم در مورد تصمیم‌ها صحبت کنیم.

می‌پذیرم که مفهوم تسلط بر زندگی یک مفهوم ذهنی هست. به عبارتی، ما همه یک معنا از اون برداشت نمی‌کنیم. به همین علت گفتم تسلط من بر زندگی خودم که مبداء سنجش مشخص باشه.

قاعدتاً تو هم وقتی از تسلط خودت بر زندگی‌ات حرف می‌زنی، تصویری در ذهن داری که اگر چه با تصویر ذهنی من احتمالاً تفاوت‌هایی داره، اما برای خودت تا حد زیادی شفافه.

من فکر می‌کنم:

یکی از معیارهای مهم در تصمیم گیری و انتخاب گزینه درست، اینه که تسلط من بر زندگی (از الان تا آخرین لحظه قابل تصور) افزایش پیدا کنه یا لااقل کاهش پیدا نکنه.

در مورد مریم میرزاخانی و بسیاری از افرادی که مشهور یا سلبریتی یا نام‌دار یا نام‌‌آور محسوب می‌شن و به عبارتی گوشت قربانیِ خوش‌طعم و شیرین رسانه‌ها هستند، در میان‌گذاشتن مشکلات یا محدودیت‌ها و دشواری‌ها با اصحاب رسانه، می‌تونه قدرت تسلط بر مسیر زندگی رو کاهش بده.

کسانی خبر بیماری تو رو می‌خونن که عموماً هیچ کار مثبت از دست‌شون برنمیاد، و البته در موارد بسیاری کارهای منفی مختلف می‌تونن انجام بدن. چه در سطح روانی، چه در سطح فیزیکی و چه اجتماعی.

با اعلام یا نشر خیلی از این خبرها، عملاً اتفاق مثبت خاصی برای ما نمی‌افته، اما جریان‌های اجتماعی به وجود میاد که می‌تونه خارج از کنترل یا تسلط یا اختیار ما باشه.

بنابراین، قاعدتاً پنهان کردن مشکلاتی از این دست، اون‌هم از مخاطب عام که به لطفش امیدی نیست و تنها آرزویمان این است که شر نرساند، عملاً کنترل ما را بر مسیر زندگی خودمان افزایش می‌دهد.

من فکر می‌کنم در مورد سمیه هم همین اتفاق افتاده.

یعنی تو ابتدا احساس کردی پنهان کردن بیماری، می‌تونه کنترل تو بر مسیر زندگیت رو افزایش بده (و البته احساس خوب هم، چنان که گفتی به خودت القا کنه).

یه مدت گذشته و بعد دیدی که مطلع شدن طرف مقابل در رابطه شخصی یا رابطه شغلی، عملاً نتایج پیش‌بینی نشده‌ای رو ایجاد کرده و کنترل مسیر زندگی رو تا حدی از اختیارت خارج کرده، پس تصمیم گرفتی که به کسانی که در نزدیکت هستند (دوست یا همکار یا کارفرما یا چیزی شبیه این‌ها) مسئله‌ات رو بگی که از همون ابتدا رفتار و عکس‌العمل اونها رو بدونی و در آینده، اتفاقی خارج از کنترل برات نیفته (یا احتمالش کم بشه).

پس تو چه در سه سال اول و چه در سال‌های آخر، برای یک هدف یعنی افزایش کنترل بر مسیر زندگی تلاش کردی و ارزش‌های اصلی تصمیم‌گیریت تغییر نکرده.

اگر چه زمانی بر اساس یه سری محاسبه (که امروز فکر می‌کنی اشتباه محاسباتی بوده) رفتار متفاوتی داشتی و امروز بر اساس محاسبات دیگری، رفتار دیگری (که معتقدی مناسب‌تره) داری انجام میدی.

به نظرم، این که فکر کنی من شجاعم که در این مورد حرف می‌زنم یا قدیم من احساس قدرت می‌کردم که حرف نمی‌زدم، هر دو دور از موضوع اصلی هست.

تو برای کسب حداکثر قدرت تسلط بر زندگیت روش‌های متفاوتی رو انتخاب کردی که امروز معتقدی روش اخیرت، نسبتاً درست‌تره.

بحث اصلاً نه شجاعته نه قدرت نه جسارت. اینها اصلاً ارزش نیست. یه سری غریزه‌ی حیوانیه که ما هم مثلِ سگ‌ها و گربه‌ها و همه‌ی موجودات دیگه هم داریم.

هیچ جانداری به خاطر تصمیم شجاعانه شایسته‌ی تحسین نیست. ما به خاطر تلاش برای تصمیم گیری درست (البته محدود به دانسته‌هامون) شایسته‌ی تحسین هستیم.

قدرت کنترل بر مسیر زندگی در سایر تصمیم‌ها و انتخاب‌ها

فکر می‌کنم این معیار، در جاهای دیگه هم – چه در مقیاس های کوچک‌تر و چه مقیاس‌های کلان‌تر – قابل استفاده باشه.

حتی اگر معیار درستی نباشه یا باهاش راحت نباشیم، ارزش داره گاهی بهش فکر کنیم.

من فکر می‌کنم مثلاً‌ در ازدواج هم، اگر ازدواج از سر آگاهی و بسیار هوشمندانه باشه، دو طرف می‌تونن هر کدوم کنترل بیشتری بر مسیر زندگی فردی‌شون (در مقایسه با قبل از ازدواج) داشته باشن.

اما در عمل، چون قدرت تصمیم گیری و تحلیل ما چندان قوی نیست، اتفاقی که می‌افته اینه که دو طرف می‌بینن از چاله‌ی محدودیت‌های زندگی به چاه زندگی افتادن. حاصل هم نرخ طلاق بالا میشه و البته عده‌ی بسیار بیشتری که طلاق نمی‌گیرند و تحمل می‌کنن.

نهایتاً اقلیت بسیار کمی رو می‌بینیم که در اثر تصمیم ازدواج، کنترل بیشتر بر مسیر زندگی پیدا کردند و اکثریتی که احساس می‌کنن زنجیری به پاشون – در تصمیم‌گیری، رشد، پیشرفت و تکامل- بسته شده.

در مورد ادامه تحصیل هم مشابه همین بحث هست.

میشه به این فکر کرد که من با درس خوندن در مقاطع بالاتر، چقدر کنترل بر مسیر زندگی به دست میارم؟

از این ساده‌تر.

حتی در گذاشتن یک عکس روی استوری اینستاگرام هم همین سوال مطرحه.

 

ما وقتی همین الان یه عکس می‌ذاریم روی استوری و می‌گیم: همین الان یهویی بیکار در پارک.

دوستان‌مون – درست یا غلط – وقتی باهامون کار دارن و مسیج می‌دن، انتظار متفاوتی از ما دارند.

می‌خوام بگم حضور در شبکه های اجتماعی، افشا یا انتشار بخش‌های خصوصی زندگی، حرف زدن از سختی‌هامون در محیط کار، صحبت کردن از بیماری‌ها و چالش‌هامون، اطلاع رسانی در مورد مشکلات و بحران‌های کاری، می‌تونه کنترل ما رو روی مسیر زندگی‌مون کمتر یا بیشتر کنه.

البته کنترل بیشتر همیشه رایگان نیست.

براش هزینه می‌دی. من می‌تونم اکانت اینستاگرام نداشته باشم و از لذت به اشتراک گذاری لحظه‌های خوبم محروم بشم.

اما در مقایسه با دوست دیگه‌ای که از اشتراک گذاری دست‌شویی‌های عمومی هم صرف‌نظر نمی‌کنه، احتمالاً کنترل بیشتری روی مسیر زندگیم داشته باشم.

اما سوال سخت‌تر اینه که: به دست آوردن هر کنترلی، به چه بهایی می‌ارزه و آیا ممکنه بعد از روزها یا هفته‌ها یا سال‌ها، احساس کنیم که این قدرت کنترل رو به بهایی بیش از آنچه می‌ارزیده خریدیم؟

+313
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

درگذشت مریم میرزاخانی – فرصتی برای فکر کردن ما

درگذشت مریم میرزاخانی در شرایط رخ داد که چهار سال بیماری سرطان خود را تقریباً در سکوت مطلق خبری گذرانده بود

قبلاً یک مرتبه در مورد مریم میرزاخانی نوشته‌ام.

مطلبی بود تحت عنوان مریم جان! ما را جدی نگیر.

امروز خبر درگذشت مریم میرزاخانی را در شرایطی شنیدیم که صرفاً طی یکی دو روز گذشته – پس از بستری شدن او – خبر بیماری‌اش در برخی رسانه‌ها و شبکه های اجتماعی منتشر شد.

اطرافیان و آشنایانش تاکید دارند که او همواره ترجیح می‌داده حریم شخصی خود را حفظ کند. شیوه‌ی درگذشت او هم، تاییدی بر این توصیف است. چرا که ظاهراً چهار سال با بیماری سرطان دست به گریبان بوده، اما این بحث را هرگز به رسانه‌ها – که مشتاق این تیترهای کلیک خور و مخاطب جمع‌کن هستند – نکشاند.

البته همین هم، شوک مرگ او را برای ما بیشتر می‌کند.

نه فرصتی شد تا همه با او عکس یادگاری بگیرند و نه وقتی بود تا برایش در اینستاگرام پست بگذارند و بگویند اگر برایش دعا کردی لایک بزن.

در کل، برای ترحم فروشی و ترحم خریدن – که متاع رایج بازار فرهنگی ماست – فرصتی ایجاد نشد و مریم میرزاخانی بدون اینکه به اندازه‌ی کافی گردش خبری ایجاد کند درگذشت.

مسیری که انسان‌ها برای زندگی خود ایجاد می‌کنند، همیشه می‌تواند فرصتی برای اندیشیدن ما باشد.

خصوصاً وقتی می‌بینیم که در برابرشان چه گزینه‌هایی داشته‌اند (یا دارند) و چه گزینه‌ای را انتخاب می‌کنند.

در چنین شرایطی می‌توانیم با خودمان خلوت کنیم و فکر کنیم که اگر ما بودیم چه می‌کردیم؟

ادامه نوشته

+503
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

محمدرضا شعبانعلی – هفت ساله از تهران

 

نقاشی های محمدرضا شعبانعلی

شاید بچه‌های جدید که برنامه‌های صدا و سیما رو می‌بینن، نتونن تصور کنن که برنامه‌های صدا و سیما می‌تونه حتی بی‌کیفیت‌تر از الان هم باشه.

اما واقعیت اینه که چنین چیزی امکان‌پذیره.

ماها در دوران دبستان، نقاشی  می‌کشیدیم و می‌فرستادیم صدا و سیما تا به اسم خودمون توی برنامه کودک نشون بدن.

بعداً که بزرگ شدم و با بچه‌های بعضی از مدیرهای صدا و سیما دوست شدم، فهمیدم که چون ما اونجا آشنا نداشتیم احتمال اینکه نقاشی‌هامون رو پخش کنن خیلی کم بوده و خیلی از اسم‌هایی که توی بچگی می‌شنیدیم، راه نزدیک‌تری به جلوی دوربین داشتن.

بگذریم.

به هر حال، من که اصلاً نقاشی‌هام رو نفرستادم برای صدا و سیما (همون آدرس معروف انتهای خیابان الوند که همه‌ی بچه‌ها حفظ بودن).

بنابراین نمی‌تونم از اینکه نقاشی‌هام رو پخش نکردن گله کنم.

اما به هر حال، با خودم قرار گذاشتم هر کدوم نقاشی‌هام که ۲۰ شد برای تلویزیون بفرستم.

ادامه نوشته

+360
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

تعامل با جهان و تقابل با جهان، هم‌زمان امکان‌پذیر نیست

قاعدتاً بیشتر و بهتر از من، اخبار مربوط به اجلاس G20 را پیگیری می‌کنید.

رسانه‌ها هم، از فرصتی که برای نشر و بازنشر خبرهای جدید (از اصل و حاشیه‌ی اجلاس) به دست آمده به سادگی صرف نظر نمی‌کنند.

با این حال – و با وجودی که احتمالاً این عکس‌ها برای شما تازه نیست – دلم می‌خواست سه عکس از این اجلاس را برای شما بازنشر کنم.

منبع عکس اول که مشخص است. منبع عکس دوم و سوم هم نشریه تلگراف است که علاقه‌ی خاصی به اخبار حاشیه‌ای (و عموماً زرد) دارد.

ترامپ در اجلاس جی ۲۰

زمانی که ترامپ سیاست America First را مطرح کرد، شاید این مسئله را چندان جدی نگرفته بود که در دنیای در هم گره خورده‌ی امروز، وقتی می‌توانیم منافع ملی خود را در اولویت قرار دهیم که منافع ملی دیگران را هم به رسمیت بشناسیم.

به رسمیت شناختن، صرفاً یک جمله یا عبارت زیبا نیست که سیاستمداران آن را به کار ببرند و بعد، هر کاری خواستند انجام دهند.

اگر منافع هر ملتی با هیچ ملت دیگر در تضاد نبود، احتمالاً اصلاً‌ واژه‌ی منافع ملی درست نمی‌شد.

معنای احترام به منافع ملی دیگران این است که بپذیریم وقتی منافع ملت ما با منافع ملل دیگر در تضاد است، همه حق دارند به حفظ منافع ملی خود فکر کنند.

قرار نیست همه‌ی منافع ما (یا هر ملت دیگری) تامین شود. بلکه قرار است هر کس، به تامین بخشی از منافع مشروع خود راضی شود (طبیعی است این وقتی معنا دارد که طرف مقابل هم حاضر شود از بخشی از منافع خود چشم‌پوشی کند).

خلاصه اینکه، منافع ملی وقتی در اولویت قرار می‌گیرد که منافع ملل در اولویت قرار بگیرد. اگر فقط به منفعت خودمان فکر کنیم، حاصل وضعیتی می‌شود که در تصویر فوق به شکل نمادین مشخص شده است.

این وضعیت شاید برای ترامپ و کسانی مانند ترامپ که هنوز معنای تعامل در دوران جدید را درک نکرده‌اند، درس ارزشمندی باشد.

تصویر زیر نشان می‌دهد که گوشه افتادن و تک افتادن ترامپ، یک اتفاق تصادفی نبوده و ظاهراً به روندی واضح و مشخص تبدیل شده  است.

البته می‌توانیم بگوییم که به هر حال، هر عکسی، گوشه‌ای هم دارد و به هر حال، کسی باید در گوشه بایستد و در چنین تصاویری، وسط و گوشه چندان معنایی ندارد (شاید یادتان باشد که در عکس مشابه اوباما در سال گذشته، اوباما هم وسط نبود و یکی دو نفر با مرکز عکس فاصله داشت).

اما این را هم می‌دانیم که احتمالاً انتخاب و ترجیح ترامپ، ایستادن در آن گوشه نبوده است (در فیلم‌ها بهتر می‌توان این وضعیت را درک کرد).

دونالد ترامپ در اجلاس جی ۲۰

اما در این میان، زیرکی مکرون را هم نباید فراموش کرد. او که جای خود را در عکس انتخاب کرده بود، با دیدن ترامپ در گوشه‌ی کادر، بلافاصله جابجا شد و در کنار او قرار گرفت.

مکرون به اندازه‌ی کافی ترامپ را نقد کرده است. حتی تعبیر Let’s make the planet great again مشخصاً اشاره‌ای تلویحی به شعار انتخاباتی ترامپ دارد.

اما به هر حال، احتمالاً مکرون روحیه‌ی ترامپ را هم می‌شناسد.

ترامپ بخش مهمی از تسویه حساب‌های شخصی خود را از منابع ملی و موقعیت ریاست جمهوری انجام می‌دهد (درست همان‌طور که در میانه‌ی اجلاس، در حال توییت کردن و نقد رقبای انتخاباتی خود بود).

قاعدتاً ترامپ (که سیاست Trump First را حتی از America First هم جدی‌تر می‌‌داند) به خاطر خواهد سپرد که مکرون در آن لحظه چه کرد و احتمالاً مکرون در موقعیت مقتضی، آن را به امتیازی برای فرانسه تبدیل خواهد کرد.

دونالد ترامپ در اجلاس رهبران کشورهای صنعتی

پی نوشت: ضمناً گفتگویی از ترامپ دیدم که خاطرات قدیمی را برایم زنده کرد.

ترامپ در گفتگوی مشترک با رییس جمهور لهستان، با اشاره به قیمت LNG صادراتی آمریکا به لهستان، اشاره کرد که البته کمی هم جا داشت که این گازها را گران‌تر بدهیم. اما مهم نیست.

و در آنجا رییس جمهور لهستان مجبور شد به او یادآوری کند که آقای ترامپ. معامله‌ی گاز بین دو شرکت خصوصی در دو کشور صورت گرفته و قاعدتاً دولت‌ها در مورد جزئیات توافق‌های شرکت‌های خصوصی مذاکره نمی‌کنند.

ما هم بنده خدایی را به یاد داریم که در گرمای عسلویه، بعد از کمی عرق کردن در یک سخنرانی گفته بود دستور می‌دهم به همه‌ی شما خانه بدهند. به ایشان یادآوری کردند که اینجا حوزه‌ی فعالیت شرکت‌های خصوصی است. لطفاً دقت داشته باشید که دستورات شما در حوزه‌ی خودتان لازم‌الاجراست.

+298
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

از هر کسی چه بپرسیم؟

در میان تعریف‌هایی که از انسان خوانده‌ام و شنیده‌ام، دوست‌داشتنی‌ترین تعریف این بوده که انسان، موجودی پردازش‌گر است. اطلاعات را دریافت، پردازش،‌ ذخیره و بازیابی و منتقل می‌کند.

این نگرش، علاوه بر زیبایی ظاهری با چارچوب‌های علمی و دانسته‌های امروز انسان – از جمله آنچه در روانشناسی شناختی هم می‌گویند – همسویی و هم‌خوانیِ بالایی دارد.

به عبارتی، ما مجموعه‌ی متراکمی از اطلاعات هستیم. داده‌های اولیه را در بدو تولد در قالب ژنوم از والدین می‌گیریم و داده‌های ثانویه را به مرور از محیط می‌گیریم و در نهایت، اندوخته‌های خود را از طریق نگارش، تعامل، گفتگو و یا جفت‌گیری، به دیگران منتقل می‌‌کنیم و می‌میریم.

اینکه هر کس در این میان کدام راه‌ها را برگزیند، قطعاً یک انتخاب شخصی است و ممکن است انتخاب‌های من با انتخاب‌های تو و انتخاب‌های ما با انتخاب‌های دیگران، یکسان نباشد.

در اینجا ممکن است کسانی که انسان را مرکز عالم هستی می‌بینند، با خود بگویند که چنین تعریفی ممکن است ما را تا حد یک کامپیوتر پایین بیاورد.

این حرف، هم می‌تواند درست باشد و هم نادرست.

درست از این جهت که بسیاری از ما، صرفاً به انباری از اطلاعاتِ بی‌کارکرد و بی‌خاصیت تبدیل شده‌ایم و نواری هستیم که محفوظات خود را بارها و بارها برای هر گوش شنوایی که بیابیم، بازپخش می‌کنیم.

کسانی که به این سبک زندگی می‌کنند، باید بپذیرند که تفاوت چندانی با سیستم‌های دیجیتال پردازش اطلاعات ندارند و اگر هم در جنبه‌ای برتری دارند، به پس از مرگ‌شان باز می‌گردد، چون در مقایسه با کامپیوترها، زودتر تجزیه می‌شوند و طبیعت را سریع‌تر از وجود خود آسوده می‌کنند.

اما قاعدتاً ما می‌توانیم فراتر از ساخته‌های دست خود باشیم (لااقل امروز می‌توانیم. شاید چند سال یا چند دهه بعد دیگر چنین حرفی، جز ادعایی پوچ و خاک خورده نباشد).

به شرطی که با محیط خود، تعاملی هوشمندانه‌تر و بهینه‌تر داشته باشیم و در دریافت و پردازش و ذخیره و بازیابی اطلاعات، مدبرانه‌تر عمل کنیم.

قاعدتاً اینکه هوشمندانه‌تر یا بهینه‌تر یا مدبرانه‌تر چه معنایی می‌تواند داشته باشد، سوال ساده‌ای نیست و من ترجیح می‌دهم در اینجا با پذیرش اینکه این سه واژه، بدون توضیح بیشتر، هیچ معنایی ندارند از کنارشان عبور کنم.

آنچه اینجا می‌خواهم به آن بپردازم، گوشه‌ای از استعاره مفهومی انسان به عنوان پردازنده‌ی اطلاعات است.

درباره سه نوع سوال

پرسیدن، یکی از ویژگی‌ها و توانمندی‌های ارزشمند ما انسان‌هاست.

پرسیدن گاه می‌تواند به صورت کاملاً تصریحی باشد. من شما را می‌بینم و می‌پرسم: چه شد که الان این‌قدر خوشحال هستی؟ یا اینکه چرا دیگر لبخند بر لبانت نیست؟ یا چگونه ثروتمند شدی؟ یا چه شد که ثروتمند نشدی؟ یا چگونه علاقه‌ات به حافظ بیشتر از سعدی شد؟ یا چگونه فلسفه غرب بیش از فلسفه شرق بر دلت نشست؟

اینها همه سوال‌های تصریحی هستند که مستقیماً از دیگری می‌پرسیم.

اما سوال‌ها می‌توانند تلویحی باشند. به این معنا که آنها را مستقیماً از دیگری نمی‌پرسیم. اما آن سوال‌ها را گوشه‌ی ذهن خود نگه می‌داریم و بر اساس آن سوال‌ها وارد تعامل با طرف مقابل می‌شویم.

این نوع سوال‌ها، باعث می‌شوند بخش‌های زیادی از اطلاعات غیرضروری دریافتی مغز ما حذف شوند و بخش‌های دیگری پررنگ‌تر شده و در ذهن ما ثبت شوند و باقی بمانند.

اشتباه نیست اگر بگوییم، چشم پاسخ سوالی را می‌بیند که ذهن ابتدا آن را پرسیده باشد و گوش، پاسخ سوالی را می‌شنود که ابتدا ذهن آن را مطرح کرده باشد.

البته لایه‌ی دیگری از سوال پرسیدن هم قابل تصور است و آن، سوال‌هایی است که به شکل ناآگاهانه در وجود ما شکل می‌گیرند و رشد می‌کنند.

تخم این سوال‌ها را – خوب یا بد – والدین و جامعه و مدرسه، در نهاد ما می‌کارند و به تدریج، چنان در وجود ما رشد و ریشه می‌کنند که گاه نمی‌توانیم بین آن سوال‌ها و خودمان، مرزی قائل شویم. حتی اگر از ما بخواهند که برخی از آن سوال‌ها را کنار بگذاریم، مقاومت می‌کنیم. چون احساس می‌کنیم با این کار، تصویری که از خود در خود داریم آسیب می‌بیند و محو می‌شود.

از هر کسی چه بپرسیم؟

فرصت زندگی محدود است و تعداد تعامل‌ها محدودتر.

پس ظاهراً کسی مسیر زندگی را – با هر متر و معیاری که خود می‌پسندد و تعریف می‌کند – بهتر و سریع‌تر و کم‌هزینه‌تر می‌پیماید که بسته به آنچه می‌جوید، سوال‌های بهتری بپرسد.

سوال بهتر پرسیدن کمی کلی‌ است. باید دقیق‌تر بگوییم:

در مواجهه با هر فرد یا رویداد یا نهاد یا مجموعه‌ای، بهترین سوال (یا سوال‌هایی) که می‌شود پرسید چیست.

از بین رویدادها و نهادها و مجموعه‌ها و انسان‌ها، اینجا فقط در مورد انسان‌ها می‌نویسم.

انسان‌ها متنوع هستند و سوال‌ها هم متنوع.

اما دلم می‌خواهد برخی از سوال‌هایی را که از برخی  از انسان‌ها می‌توان پرسید در اینجا فهرست کنم. مطمئنم که شما سوال‌های بیشتر و بهتری دارید که به فهرست من بیفزایید:

 از بعضی انسان‌ها باید تکنیک پرسید. چکار کردی که چای تو خوشمزه‌تر از چای من شد؟ چه کردی که موتور خراب خودروی من استارت خورد؟ چگونه نامه‌ای بنویسم که زودتر به من وام بدهند؟ چگونه گریه کنم که دل شریک عاطفی‌ام به درد بیاید و گذشته‌ام را بر من ببخشد؟

 از بعضی انسان‌ها باید خاطره شنید. بعضی از انسان‌ها، مخزن خاطراتند. غنای این مخزن، چندان هم که در نخستین نگاه به نظر می‌رسد، به سن و سال ربطی ندارد. بعضی‌ها را انگار برای تبدیل کردن اتفاق‌ها و رویدادها به خاطره‌ها و داستان‌ها ساخته‌اند. آنها می‌توانند رویدادی را که هرگز برای تو اتفاق نیفتاده، چنان تعریف و تبیین کنند که به بخشی از خاطراتت تبدیل شود. این کار می‌تواند تلخ یا شیرین، خوب یا بد باشد. اما اگر این سوال را از فرد درستی پرسیده باشیم، پاسخ آن می‌تواند بخشی از مسیر زندگی را کوتاه‌تر یا لااقل هموارتر کند.

 از بعضی انسان‌ها باید کلمات کلیدی پرسید. شاید خوب حرف نزنند. شاید اصلاً حرفی نداشته باشند که بزنند. شاید دنیایشان دورتر از دنیای ما باشد. اما چیزی دارند که ممکن است دیگران نداشته باشند. آنها خدایان کلمات کلیدی هستند. اسم‌های اعظم را می‌دانند. نه الزاماً در راه آسمان. که حتی در مسیر زمین.
دوران دبیرستان، برای یکی از دانشجویان ارشد دانشگاه – که فارغ‌التحصیل مدرسه‌ی خودمان بود – کار می‌کردم. یک بار به من گفت: محمدرضا سه علم هست که اگر برایشان وقت بگذاری، زندگی برایت شیرین‌تر می‌شود. سه علم دیگر هم هست که در ابتدا جذابیت و جذبه‌ی فراوان دارد. اما تو را به جهانی خسته‌کننده و تاریک می‌برد. این شش تا را برایت می‌نویسم. یادگاری نگه دار. آن برگه را به عنوان یادگاری جدی گرفتم؛ اما محتوایش را به فراموشی سپردم. امروز – که آن برگه را در جستجوی کاغذهای قدیمی پیدا کردم – یادم افتاد که چه چیزی را در کجا شنیدم و چگونه فراموش کردم (و همین شد که ترغیب شدم این حرف‌ها را اینجا برایتان بنویسم).

 از بعضی باید نقشه راه خواست. آنها شاید همراه خوبی نباشند اما می‌توانند نقشه راه را برایمان ترسیم کنند. بگویند از کجا باید شروع کرد. در مسیر، چه منزل‌گاه‌هایی وجود خواهد داشت و سرمنزل نهایی، چگونه جایی است.

 از بعضی، تنها باید جواب خواست. گاه زندگی، فرصتی پیش روی ما قرار می‌دهد تا در حضور کسانی قرار بگیریم که پخته‌تر و عمیق‌تر از ما هستند و در مسیری که ما رویای پیمودن آن را داریم، راهِ بسیار پیموده‌اند. از اینها می‌شود پاسخ خواست. پاسخی که مستقیم و هضم نشده، به ما داده شود، خوراک خوبی نیست. اما نشانه‌ی خوبی است. می‌تواند کمک کند تا راه را گم نکنیم. درست مانند کسی که می‌گوید سه بار که دور آن کوه پیچیدی، سنگی بزرگ و لایه‌لایه را خواهی دید. این نشانه نمی‌تواند ما را به مقصد برساند. اما می‌تواند کمک کند که در میانه‌ی راه، از درستی و نادرستی مسیری که آمده‌ایم مطمئن شویم. خصوصاً اگر به چشم و ذهن آن کس که این جواب‌ها را می‌داند، حتی بیش از چشم و ذهن خویش اعتماد داشته باشیم.
این نوع افراد، حرف‌شان حتی فراتر از نقشه‌ی راه است. شاید بتوان گفت محک و معیارِ سنجشِ راه از بیراهه است. اگر چه دیدن و یافتن و هم‌کلامی با اینها،‌ قاعدتاً علاوه بر وقت، به بخت هم نیاز دارد.

 از بعضی هیچ سوالی نباید پرسید. کسانی که داشته‌شان، سوال است. کسانی که ذهن‌شان بیش از آنکه انباشته از پاسخ‌ باشد، انباشته از سوال است. آنها می‌توانند سفره‌ای از سوال‌ها را پیش روی ما پهن کنند و با سوال‌هایی که به ما می‌آموزند، ما را به کشف دنیاهای جدید دعوت کنند. آنها فرصتی در اختیارمان قرار می‌دهند تا توشه‌ای از سوال‌ها برگیریم و در مسیر زندگی، به دنبال دیگرانی بگردیم که پاسخی برای آن سوال‌ها دارند. یا شاید؛ نقشه راهی برای رسیدن به آن پاسخ‌ها.

 از بعضی دیگر هم هیچ سوالی نباید پرسیدکسانی که دانسته‌هایشان، پاسخی به هیچ سوالی نیست و حرف‌ها و دانسته‌هایشان جز باری بر مغز و جان ما، چیزی اضافه نمی‌کند. و چقدر این گروه، در حال رشد و زایش هستند. شاید باید هر کسی را که برای نخستین بار دیدیم، در این گروه قرار دهیم و بعد منتظر بمانیم تا اثبات کند به گروه دیگری تعلق دارد.

امروز که گذشته را مرور می‌کنم، به خوبی می‌بینم که در پرسش‌هایم چه فرصت‌‌سازی‌ها و فرصت‌سوزی‌هایی داشته‌ام.

بیشتر سوال‌هایی که برایم مهم بود را از بیشتر انسان‌هایی که می‌توانستند در مسیر زندگی‌ام مهم باشند، پرسیده‌ام.

اما آنچه گاهی برایم تاسف می‌آورد این است که گاهی، در انتخاب اینکه چه سوالی را باید از چه کسی پرسید، هوشمندانه عمل نکردم.

هوشمندانه را هر جور که می‌خواهید تعریف کنید. تعریف من این است که امروز، سوال‌های درستی که از انسان‌های نادرستی پرسیدم، بخشی از حسرت‌های زندگی‌ام را می‌سازند.

+307
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

دوباره ماه

صرفاً با هدف به روز شدن وبلاگ و خالی نماندنش، گفتم دوباره یک عدد “تصویر ماه” را با شما به اشتراک بگذارم:

عکس ماه - محمدرضا شعبانعلی

 

+200
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

عبور از واقعیت‌: پدیده‌ی اجتماعی-سیاسی سال‌های اخیر جهان

عبور از واقعیت یا Post Truth

در سال ۲۰۱۶ میلادی،‌ لغت Post-truth توسط آکسفورد به عنوان لغت سال انتخاب شد.

البته این عبارت قدمتی بیش از ده سال دارد و رالف کیز در عنوان کتاب The Post-truth Era از آن استفاده کرده است. قبل از آن هم گاهی در نوشته‌ها از این تعبیر استفاده می‌شده و معمولاً منظور اشاره به دورانی بوده که حقیقت‌ها آشکار می‌شده و به قول خودمان، ماه از پشت ابر بیرون می‌آمده است. همان یوم تبلی‌ السرائر معروف.

اما طی یکی دو سال اخیر، این اصطلاح معنای کاملاً متفاوتی پیدا کرده و به مفهومی کلیدی در گفتمان سیاسی و اجتماعی جهان تبدیل شده است.

تعریف Post-truth در‌ دیکشنری آکسفورد را می‌توانید در بالای همین نوشته ببینید. اما چون این اصطلاح از مقالات و نوشته‌های معاصر وارد دیکشنری شده است، جستجوی کاربرد آن در مقالات، می‌تواند تصویر کامل‌تری از‌ آن در ذهن‌مان ایجاد کند.

ما در فارسی (و کلاً در فرهنگ رازورانه‌ی رایج در این نقطه از جغرافیا) همیشه در باتلاقِ معمای پوچِ تفاوتِ حقیقت و واقعیت (و سایر سرگرمی‌های کلامی‌ مشابه) دست و پا زده و بارها خفه شده‌ایم؛ اما با توجه به محیط و بستری که این اصطلاح در آن شکل گرفته فکر می‌کنم به جای ترجمه‌ی تحت‌اللفظی آن، بتوان از معادل عبور از واقعیت استفاده کرد.

عبور از واقعیت به این معناست که دیگر واقعی بودن حرفها و ادعاها به اندازه‌ی گذشته مهم نیست. باورهای شخصی و برداشت‌های شخصی مهم‌تر شده‌اند. قضاوت‌های احساسی پررنگ‌تر شده‌اند.

اینکه من می‌توانم به تو حمله کنم و تو را به چیزی متهم کنم و تو هم مرا به چیزی دیگر متهم کنی و خودمان و ناظران هم چندان به درستی و نادرستی اتهام توجه نداشته باشیم. صرفاً شکلِ حمله و اثربخشی حمله است که جواب می‌دهد.

درست مثل فحش‌دادن‌های خیابانی که من یکی از بستگان تو فحش می‌دهم و تو به یکی دیگر از بستگانم توهین می‌کنی و هر دو خالی می‌شویم. هر چه فحش بهتر و شیک‌تر و آب‌دارتر، بهتر. مهم این است که از جواب در نمانده‌ایم.

حالا اینکه واقعاً مادر و عمه و خاله و خواهر فحش دهنده و فحش گیرنده، تا چه حد با این توهین‌هایی که  رد و بدل شد نسبت دارند، مسئله‌ی مهمی نیست. نسبت واقعی، بحثِ Truth است و دعوای خیابانی در فضای Post-truth اتفاق می‌افتد. در دعوا ما از واقعیت عبور می‌کنیم.

ضرب‌المثل‌ها هم از ما حمایت می‌کنند. چون به ما یاد داده‌اند که به هر حال، در دعوا قرار نیست حلوا خیرات شود.

اصطلاحِ عبور از واقعیت طی سال‌های اخیر در اروپا به واسطه‌ی برگزیت و در آمریکا به واسطه‌ی ترامپ رایج شد. در کشور ما هم، می‌توان گفت رواج داشته و دارد (اگر چه شاید در این مورد پیش‌تاز بوده‌ایم. فقط چون برایش لغت نساخته‌ایم، دنیای غرب این پیشرفت فرهنگی ما را ندیده و مورد توجه قرار نداده است).

این بحث را ننوشتم که در موردش تحلیلی بنویسم. چون هم بحثی بسیار چند وجهی است و هم اطلاعات کافی در موردش ندارم. مجموع سوادم به مواردی برمی‌گردد که در مقالات و خبرها طی یکی دو سال اخیر، این واژه را بارها دیده‌ام و وضعیت ماه‌های اخیر کشور، این واژه را بیش از همیشه در بخش فعالِ ذهنم، زنده کرده است.

اما کاش، هر کدام به اندازه‌ی خودمان، اگر وبلاگی داریم، اگر جایی با دوستان‌مان می‌نشینیم، اگر در شبکه های اجتماعی فعال هستیم، به این مفهوم فکر کنیم. جنبه‌های مختلف آن را بسنجیم. در موردش حرف بزنیم و بکوشیم آن را بیشتر و بهتر بفهمیم.

سوال‌های زیادی می‌توان در مورد عبور از واقعیت پرسید.

من این چند مورد – به عنوان مثال – به ذهنم می‌رسد:

  • عبور از واقعیت را در بستر فرهنگی و اجتماعی و سیاسی خودمان، دقیقاً چگونه می‌توان تعریف و مفهوم پردازی کرد؟
  • آیا می‌توان به صورت مطلق گفت عبور از واقعیت یک پدیده‌ی منفی است؟ یا جنبه‌های مثبتی هم برای آن متصور است؟
  • آیا عبور از واقعیت یک مفهوم رسانه‌ای است و در مدیریت رسانه مطرح می‌شود یا آن را باید در جامعه شناسی و روانشناسی اجتماعی مورد توجه قرار داد؟
  • آیا می‌توان مشابه این فضا را در محیط کسب و کار و به طور خاص در فضای تبلیغات کسب و کارها و محصولات هم پیدا (یا تعریف) کرد؟
  • گسترش شبکه های اجتماعی دیجیتال، تا چه حد در شکل‌گیری چنین فضایی نقش داشته است؟ آیا می‌توان دوران عبور از واقعیت را به عنوان مصداقی از شکل گیری اَبَرواقعیت‌ جدید در نظر گرفت؟
  • آیا اینکه انسان‌ها اخیراً به تفاوت بین Search و Research توجه ندارند و وقتی می‌خواهند تحقیق کنند، به جای آن جستجو می‌کنند، تاثیری بر این فضا داشته است؟
  • کارکردهای مثبت و منفی دوران عبور از واقعیت، بر نهادینه شدن یا فرسوده شدن دموکراسی چیست؟

و سوال آخر اینکه آیا عمومِ مردم، عبور از واقعیت را یک فرصت می‌بینند یا یک تهدید؟ چون شاید از جهت پایداری و ثبات اجتماعی، این پدیده نوعی تهدید باشد. اما کسانی – مثل من – که مطالعه و سواد چندانی ندارند، جز در فضای عبور از واقعیت، نمی‌توانند حرف بزنند. فقط در این فضا است که بدون دانش، می‌توان دهان باز کرد و این برای بسیاری از ما (از جمله من) دستاورد کمی نیست.

پی نوشت نامربوط: زمان انتخابات روم، یکی از دوستانِ سیسرو به او گفت نگران نباش. هر کس عقل داشته باشد از تو حمایت می‌کند. سیسرو پاسخ داد: اما من به حمایت اکثریت نیاز دارم.

+204
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نسخه کامل‌تر کتاب پیچیدگی و سیستم های پیچیده

بعد از آخرین نسخه (حدود ۲۹۰۰۰ کلمه‌)، این بار فرصت شد که بخش جدیدی به بحث اضافه کنم و در مورد بولتزمن بیشتر بنویسم.

فکر می‌کردم این بحث در حجم کمی به سر و سامان برسد. اما هنوز هم، حرف‌های بیشتری در مورد بولتزمن مانده که در بخش بعدی منتشر خواهم کرد.

دانلود نسخه کامل‌تر کتاب پیچیدگی (فایل PDF)

+146
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش