Category: روزمرگی‌ها

روش درست باختن (عنوان زیبای یک کتاب)

the-right-way-1این مطلب را به قصد معرفی یک کتاب یا توضیح دادن در مورد یک کتاب ننوشتم.

صرفاً دوست داشتم لذتِ دیدنِ انتخابِ نامِ زیبا برای یک کتاب را با شما در میان بگذارم.

اسم این کتاب را می‌شود به این شکل ترجمه کرد:

شیوه‌ی درست باختن در یک جنگ

عنوان دوم کتاب هم هست:

آمریکا در عصر تعارض‌های پایدار

البته شاید بعضی ترجیح بدهند که Unwinnable را غیر قابلِ بُرد یا بدون برنده ترجمه کنند. اما با توجه به بحث‌های کتاب فکر می‌کنم ترجمه به تعارض‌های پایدار یا تعارض‌های ماندگار بهتر باشد.

 پی نوشت: گفته بودم که فقط قصد دارم یک عنوان زیبا را معرفی کنم. اما حیفم می‌آید چند جمله هم ننویسم (گاهی یاد کارتون زیبای معاون کلانتر می‌افتم که در دوران کودکیِ ما پخش می‌شد و معاون کلانتر در آن کارتون، همیشه اول می‌گفت حرفی ندارد و بعد می‌گفت بر اساس اصرار دوستان، می‌خواهد چند کلامی صحبت کند و بعد هم دیگر ساکت نمی‌شد).

کتابهای دومینیک تیرنی زیبا هستند. استاد علوم سیاسی است در آکسفورد درس خوانده‌ و در هاروارد می‌چرخد و درس می‌دهد.

تحلیل‌گر خوبی هم هست. از آن تحلیل‌گرهایی که حتی اگر در مواردی، برخی باورها یا برخی تحلیل‌هایشان را هم قبول نداشته باشید، همچنان می‌شود از نحوه‌ی فکر کردن‌شان، نکته‌های فراوان آموخت.

اصل ماجرای کتاب، به نگرش آمریکا به جنگ مربوط می‌شود. تیرنی، ابتدا مروری به جنگ‌های آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم دارد و توضیح می‌دهد که جز در یک مورد (عراق و کویت)، تقریباً هیچ‌جا دستاورد مشخص مثبتی وجود نداشته است. حتی جاهایی که منافعی هم برای آمریکا تامین شده، آن‌قدر هزینه‌ها و چالش‌ها و تبعات و دردسرها زیاد بوده که در نهایت، نمی‌توان جمع‌بندی قطعی انجام داد و صاحب‌نظران، در مورد اینکه بیلان کلی آن جنگ، مثبت است یا منفی، هم‌نظر نیستند (تیرنی جنگ افغانستان و جنگ دو کره را هم نمونه‌هایی از این نوع جنگ‌ها می‌بیند).

اینجاست که دومینیک تیرنی، ایده‌ی خود را مطرح می‌کند: جنگ‌ها و تعارض‌ها و بسیاری از اختلاف نظرهای گروه‌ها‌ی سیاسی و حزب‌ها و کشورها، قرار نیست حل شوند یا لازم نیست حل شوند. اما تفکر سنتی فکر می‌کند که بهتر است به نفع یکی از طرفین وارد میدان شود و جنگ را از بین ببرد. کاری که آمریکایی‌ها بعد از جنگ جهانی دوم بارها انجام داده‌اند.

تیرنی، معتقد است که نگرش سنتی آمریکایی که در هر دو حزب اصلی آمریکا به شکل‌های متفاوتی دیده می‌شود باعث شده که آمریکا هر جا جنگ یا اختلاف دیدگاهی را می‌بیند،‌ تصمیم بگیرد سریعاً موضع بگیرد و البته موضع گیری هم معمولاً با ارسال نیروی نظامی بوده و در نهایت هم، جنگ و تعارض حل نشده و باقی مانده است یا صرفاً به آتشی زیر خاکستر تبدیل شده.

تیرنی در این کتاب که در سال ۲۰۱۵ منتشر شده توضیح می‌دهد که این نوع نگرش (شصت سال دخالت ناموفق یا گران‌قیمت)، در نهایت باعث می‌شود که مردم آمریکا از هر نوع دخالت و جنگی ناامید شوند و نهایتاً‌ به سمت دولتمردان یا سیاستمدارانی بروند که نگاه (یا ادعای نگاه) درون‌گرایانه دارند و می‌خواهند دوباره آمریکا را از درون بازسازی کنند.

پی نوشت دوم: اگر روزی این کتاب را خواندید با این دید نخوانید که من هم همه‌ی بحث‌ها و ایده‌های آن را قبول دارم. بخش‌هایی هم هست که برای من جذاب یا قابل قبول یا لااقل قابل درک نیست.

پی نوشت سوم: ربط مستقیم به مطلب فوق ندارد. اما دوست داشتم اینجا به آن اشاره کنم. چند ماهی است که یکی از دغدغه‌های من در متمم (به عنوان یک دغدغه‌ی شخصی) بررسی شیوه‌ی مطالعه‌ی دوستانم بوده است.

احساس می‌کنم تعدادی از دوستانم، بیشتر به نقل تکیه می‌کنند تا عقل.

به این معنا که در هر موضوع، یا با جستجوی وب، یا جستجوی کتابهای فارسی یا جستجوی کتابهای انگلیسی، مطلب یا مثال یا ایده یا نکته‌ای را مطرح می‌کنند.

کتاب خواندن بد نیست. استفاده از ایده‌ها و نکته‌های دیگران هم بد نیست. اما احساس من و برداشت من این است که سهم حضور ما در حرف‌هایمان و گفتارمان باید بیشتر و جدی‌تر باشد.

اگر حرفی می‌زنیم که این احتمال وجود دارد که دیگری هم با جستجو در وب یا مطالعه همان حرف یا مشابه همان حرف را مطرح کند، احتمالاً‌ چندان ارزش آفرین نبوده‌ایم.

من گاهی برای نوشتن مطالب روزنوشته، تمرینی را انجام می‌‌دهم که خیلی دوستش دارم.

چهار یا پنج کلمه‌ی کلیدی را که در ذهن دارم می‌نویسم و در گوگل به زبان فارسی و انگلیسی جستجو می‌کنم. لینک‌های یکی دو صفحه‌ی اول را می‌بینم و می‌خوانم. بعد به خودم می‌گویم: حالا می‌توانی حرفی بزنی یا چیزی بنویسی که تکرار اینها نباشد؟ یا لااقل نکته یا جمله‌ی جدیدی در نوشته‌ات باشد؟

نمی‌گویم همیشه موفق بوده‌ام. اما فکر کنید که این همه تلاش کرده‌ام، حاصل این نوشته‌های ضعیف شده. اگر این کار را نمی‌کردم چه می‌شد.

گاهی اوقات فکر می‌کنم دوران وفور اطلاعات و گستردگی ابزارهای جستجو، فضا را برای فکر کردن به شدت تنگ کرده است.

دنیا پس از گسترش ابزارهای دسترسی به اطلاعات، یک دوراهی بسیار بزرگ برای انسان‌ها ایجاد کرده:

یک راه که شلوغ‌تر و هموارتر است و به فکر نکردن و خوردن و بازخوراندن فکر دیگران اختصاص یافته و در واقع، انسان را از سطح تفکر قبلی هم پایین‌تر برده است.

راه دیگر که خلوت‌تر و ناهموارتر اما زیباتر است و به فکر کردن پس از خوردن و خواندن و شنیدن افکار دیگران اختصاص یافته. این راه، اگر چه علاقمندان کمتری دارد اما به روندگان مسیرش کمک می‌کند که در نقطه‌ای از اندیشیدن و اندیشه بایستند که برای انسان‌های قبل از عصر تکنولوژی، دستیابی به آن در عمر بسیار کوتاه انسان، تقریباً و تحقیقاً غیرممکن بوده است.



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+247
  

تپسی یا اسنپ؟ مسئله این نیست! (بی‌وفایی در عصر دیجیتال)

دوستی دارم که تا دیروز، یک خط در میان اسنپ را تبلیغ می‌کرد. هر جا و به هر بهانه‌ای می‌گفت: اسنپ بگیرید. برای حمل و نقل درونشهری از اسنپ استفاده کنید.

امروز یک اسکرین شات از تپسی گذاشته و نوشته: بچه‌ها! امروز تپسی تا ۲۰ هزار تومن مجانیه. امروز از تپسی استفاده کنید. از فردا دوباره اسنپ سوار بشید.

اسنپ - تپسی - اپلیکیشن حمل و نقل درونشهری

به نظرم اسنپ و تپسی، فقط یک مصداق ساده از اتفاق بزرگیه که در دوران جدید شکل گرفته و باید به عنوان واقعیت جدید پذیرفته بشه. وفاداری، به شکل سنتی امروز معنی نداره.

فرهاد امروز، اگر چهار تا تیشه می‌زد و می‌دید شیرین، شعورش رو نداره، با هشتگ کوه یا شیرین، یک کوه دیگه یا یک شیرین دیگه پیدا می‌کرد و برای اون تیشه می‌زد.

شیرین هم، احتمالاً با کمی جستجو با هشتگ تیشه،  یه نفر دیگه رو پیدا می‌کرد که بهتر یا جذاب‌تر از فرهاد باشه و با همون مکانیزم تیشه عشقش رو ابراز کنه.

اساساً همه‌ی جوانب مفهوم وفاداری، چه در رابطه با انسان‌ها و چه محصولات و چه برندها، در یک تحلیل ساده‌ی اخلاقی خلاصه نمیشه. بلکه جایی در درون خودش به فرصت‌های بی‌وفایی و امکانات برای بی‌وفایی و چالش‌ها و هزینه‌های بی‌وفایی هم نظر داره.

دنیای امروز، نقطه‌ی تعادل جدیدی میان فرصت و امکان و چالش و هزینه پیدا کرده و به نظر نمی‌رسه که بازگشت به دنیای سابق امکان پذیر باشه.

در چنین شرایطی، شاید منطقی باشه که ما هم به بازتعریف مفاهیم کهن بپردازیم.

به عنوان برخی از ساده‌ترین مصداق‌ها، فکر می‌کنم باید طراحی باشگاه مشتریان، فرمول‌های محاسبه‌ی ارزش برند، شیوه‌ی طراحی کمپین‌ها و نحوه ارزیابی ایده‌های خلاقانه‌ برای جذب مشتری تغییر کنند. در غیر این صورت، بازاریابان و تبلیغات‌چی‌ها و سخنرانان و مشاوران امروز، بیشتر به چیزی شبیه اصحاب کهف تبدیل می‌شن که اگر چه سکه‌های زیبا و متعددی در جیب دارند، اما سکه‌شون در بازار خریدار نداره و اگر هم کسی مشتری اونها بشه، بیشتر علاقمندان عتیقه‌جات هستند و نه فعالان بازار.



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+223
  

مقایسه‌های خوش‌دلانه

پیش نوشت: آنچه می‌گویم، خاطره‌ای از یک دوست و همکار سابق است که نام خانوادگی‌شان را تغییر داده‌ام (اگر چه ماهیت و معنای نام جدید هم بسیار نزدیک است). البته وقتی از خودشان اجازه گرفتم، گفتند که به نام خودم بگو. اما باز هم من، ملاحظه می‌کنم.

مقایسه خوش‌دلانه

آقای خوش‌دل حدود ده سال پیش، همکار ما بودند. ایشان در کارهای خدمات و نظافت و سایر کارهای مشابه، به ما کمک می‌کردند. با من یکی دو سال اختلاف سن داشتند.

همیشه رأس ساعت ۸ وارد شرکت می‌شدند. انتظار ذهنی من این بود که بهتر بود ایشان حداقل یک ربع زودتر می‌آمدند تا کمی فضا را سر و سامان دهند. اما هرگز دلم نمی‌آمد مستقیماً به ایشان چیزی بگویم (ضمن اینکه آن یک ربع دیر آمدن ظاهراً در رضایت او بسیار بیشتر اثر داشت تا اثر یک ربع زود آمدنشان در حال و هوای بچه‌ها).

من هم طبق عادتی که از نخستین ما‌ه‌های کار کردنم تا امروز حفظ کرده‌ام، کارم را زود شروع می‌کردم.

حدود ۶ صبح (قبل از اینکه ترافیک شهری و طرح ترافیک و هر چیز دیگری آغاز شود) میز کارم را دستمال می‌کشیدم و کار را شروع می‌کردم.

نخستین قوری چای را خودم دم می‌کردم و معمولاً با قوری دوم، آقای خوش‌دل سر می‌رسیدند.

بعد از سلام و احوال پرسی، جمله‌ی ثابتی از روی عادت رد و بدل می‌شد. به آقای خوش‌دل می‌گفتم: قوری رو خالی نکنین. تازه دمه. برای خودتون هم بریزید.

یک روز که به دعوت آقای خوش‌دل در آبدارخانه نشسته بودم تا با نان بربری تازه صبحانه بخورم، به شوخی گفتم:

خوش‌دل. چه حسی داری مدیر عامل صبح‌ها برات چایی دم می‌کنه؟

گفت: خیلی خوبه آقای مهندس. عالیه.

گفتم: منم دوست دارم. لذت می‌برم. اما واقعاً هیچ‌وقت معذب نمی‌شی؟ راحتی؟

گفت: بله آقای مهندس. خوب اگه من قرار بود ۶ صبح سر کار باشم و میز کار دستمال بکشم که الان جای شما نشسته بودم.

اما به نظرم می‌ارزه که کارم کمی پایین‌تر باشه اما کمی بیشتر بخوابم.

شاید اگر هوا کمی گرم‌تر بود و بیابانی دم دست بود، باید جامه می‌دریدم و به بیابان می‌رفتم.

آن زمان این صحبت آقای خوشدل به یکی از شوخی‌ها میان همکاران تبدیل شده بود. هر کس می‌خواست بگوید که تمایل به انجام یک کار سخت ندارد، از ادبیات مشابه او استفاده می‌کرد.

آن زمان برای این سبک فکر کردن، اصطلاح مقایسه‌ی خوش‌دلانه را به کار می‌بردیم.

به این معنا که یک نفر (یا یک سازمان یا یک کشور یا یک فرهنگ) با یک نفر دیگر (یا یک سازمان دیگر یا یک کشور دیگر یا یک فرهنگ دیگر) تفاوت‌های جدی دارد. اما آن تفاوت‌ها را جدی نمی‌گیرد یا اگر هم جدی می‌گیرد، ریشه‌ی آن تفاوت‌ها را به درستی تشخیص نمی‌دهد و آن‌ها را به مسائلی کوچک و بی‌اهمیت ربط می‌دهد.

به نظر شما با چند میلیون خوشدل، به هفتاد و پنج میلیون نفر رسیده‌ایم؟ 😉



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+374
  

چقدر تغییر می‌کنیم

امروز صبح در حال مطالعه‌ی خیلی جدی بودم که یک نفر برایم پیامی فرستاد. متن آن این بود:

دوست خوب، غمها را از بین نمی برد،

اما کمک میکند با وجود غم ها، محکم بایستیم.

مثل چتر خوب.

که باران را متوقف نمیکند، اما کمک میکند،

آسوده زیر باران بایستیم.

***

نگاه کردم و گفتم: این چرت و پرت‌ها و متن‌های تینیجری از زمان اینستا مد شد.

خاک بر سر سیستروم که چنین زیرساختی درست کرد تا هر چه لوس و بی‌سواد و احمق هست، جمله‌سازی کند و حس نویسندگی هم به او دست بدهد و پلتفرمی هم برای مطرح کردن سالادهای کلمات داشته باشد.

اصلاً خاک بر سر زاکربرگ که اینستاگرام را خرید.

خلاصه کمی نق زدم و به عادت همیشه، جستجویی در گوگل کردم ببینم این جملات، انشای کدام دختر یا پسری است. حتماً بعدش هم در مورد روباه و اهلی کردن حرف زده.

با کمال تعجب به وبلاگ خودم رسیدم و فهمیدم که خودم این متن را نوشته‌ام.

با خودم فکر کردم که چقدر تغییر می‌کنیم. چقدر نگاهمان به دنیا عوض می‌شود.

بعد دوباره فکر کردم آیا محمدرضایی که امروز صبح نشسته و به نقل‌هایی که مولوی بدون ذکر منبع از اشعار متنبی کرده بود نگاه می‌کند و مثنوی و دیوان شمس را با نسخه‌ عربی دیوان متنبی تطبیق می‌دهد و برای خودش گزارش می‌نویسد (و احساس می‌کند که چقدر کار مهمی می‌کند و در عین حال نوشته‌های رمانتیک سال‌های قبلش را مسخره می‌کند) باز هم، سه سال دیگر با همین شدت و حدت، حرف‌ها و نوشته‌های امروزش را مسخره خواهد کرد؟

جزو معدود مواردی بود که از ته دل، خوشحال شدم که در وب زیر آن جملاتم نامی از خودم ندیدم.

بعد فکر کردم: آیا این شانس را خواهم داشت و آن‌قدر عمر خواهم کرد که روزی، از دیدن نامم زیر نوشته‌های این روزهایم هم شرم کنم؟

آرزو می‌کنم که چنین شود.



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+354