دسته بندی: دل نوشته ها

مهمان دنیا

مهمان دنیا

نمی‌دانم وقتی غذایی که پیک موتوری رستوران برایتان می‌آورد سرد است، چه می‌کنید. نمی‌دانم وقتی سوار تاکسی می‌شوید و می‌بینید کولر را روشن نکرده، چه می‌کنید. نمی‌دانم وقتی کتابی را می‌خرید و می‌بینید که جلد آن تا شده یا صفحه‌ای از آن کثیف است چه می‌کنید. نمی‌دانم وقتی از سوپر مارکت خرید می‌کنید و متوجه می‌شوید که یکی از اقلام، اشتباه ارسال شده چه می‌کنید. نمی‌دانم وقتی در کافی‌شاپ، کمی از چای در نعلبکی ریخته یا نانی که می‌آورند کمی مانده است، چه می‌کنید. من معمولاً چیزی نمی‌گویم، مگر این‌که مجبور شوم (مثلاً کفشی بخرم و کفش دیگری تحویلم شود که در آن‌جا هم تا حد امکان، ایراد را گردن می‌گیرم و مثلاً می‌گویم ظاهراً من در توضیح مشخصات کفش اشتباه کرده‌ام یا خوب بیان نکردم). قدیم‌ها چنین اخلاقی نداشتم. اما چند سال پیش، دوستی […]

دلتنگی

گاهی حس می‌کنم ما دو وطن داریم. دوتابعیتی‌ها را نمی‌گویم. همین تک‌تابعیتی‌ها را می‌گویم. کسانی مثل خودم. یک وطن در ذهن‌مان شکل گرفته. با همه‌ی پیشینه‌ی تاریخی‌اش. با همه‌ی نمادهای جغرافیایش. با همه‌ی قصه‌ها و اساطیرش. با همه‌ی افتخارات واقعی و غیرواقعی‌اش که در تمام این سال‌ها در مغزمان جا دادند. یک وطن هم همان چیزی است که می‌بینیم. واقعیتی که هر روز بیشتر از دیروز، خودش را در چشم‌مان فرو می‌کند. چقدر این دو تصویر از هم دورند. چقدر این دو وطن با هم بیگانه‌اند. چقدر هر روز از هم دورتر می‌شوند. چنین شده که حس بسیاری از ما، دلتنگی است. دلتنگی برای وطن. و بدترین حس، دلتنگی برای وطن است. آن‌هم وقتی که در وطنت باشی. پی‌نوشت یک – ادگار هاو می‌گوید: The worst feeling in the world is the homesickness that comes over a […]

اگر به گذشته برمی‌گشتم…

اگر به گذشته برمی‌گشتم

ما هیچ‌وقت به گذشته برنمی‌گردیم. اگر هم برگردیم، با همان سطح از دانش و شعور و نگرشی به گذشته باز خواهیم گشت که پیش از این، در آن نقطه داشته‌ایم. بنابراین، یک حرف احمقانه این است که بگوییم: «اگر به گذشته برمی‌گشتم این کار یا آن کار را انجام می‌دادم». و من قصد دارم در این نوشته، این کار احمقانه را انجام دهم: بیشتر برای یادگیری زبان انگلیسی وقت می‌گذاشتم. باز هم برای یادگیری برنامه نویسی وقت می‌گذاشتم. پیاده روی را زودتر و بیشتر در برنامه‌هایم جا می‌دادم. آن یکی دو سال را هم،‌ سیگار نمی‌کشیدم. باز هم با همین فرض جلو می‌رفتم که «همه‌ی پولی که به دست ما می‌رسد متعلق به ما نیست.» هم‌چنان به حیوانات توجه می‌کردم و بخشی از درآمدم را به آن‌ها اختصاص می‌دادم. گوشم را بیشتر به شنیدن موسیقی […]

آن اولین کتاب | یادی از مهندس محمد حسین زارع

محمد حسین زارع - انتشارات نص

FEM یا Finite Element Method در سال‌های نخست دانشجویی من، جذابیت زیادی داشت و نرم‌افزار ANSYS هم برای تحلیل المان محدود به تازگی وارد بازار ایران شده بود. اگر از معلمی‌های قبل از دانشگاه صرف‌نظر کنیم، آموزش ANSYS در کارگاه‌های تابستانی دانشگاه‌ها، اولین درآمد معلمی من محسوب می‌شود. به پشتوانه‌ی آن کلاس‌ها بود که تصمیم گرفتم اولین کتابم را در سال ۷۹ بنویسم. کتابی با عنوان «تحلیل المان محدود به کمک ANSYS». نمی‌دانستم صنعت نشر چگونه است و کتاب‌ها چگونه چاپ می‌شوند و قراردادها را چگونه می‌نویسند. خودم خجالت می‌کشیدم که به ناشران مراجعه کنم و درباره‌ی نشر کتاب از آن‌ها بپرسم. دو نفر از دوستانم تحقیق کردند و گفتند: شاید انتشارات نص که کتاب‌های مهندسی خودمان را چاپ می‌کند، حاضر باشد این کتاب را چاپ کند. گفتند دفتر نص، در میدان انقلاب، بالای بازارچه […]

درگذشت دکتر مسعود حیدری – پدر فنون مذاکره ایران

درگذشت دکتر حیدری

متأسفانه دکتر مسعود حیدری، پدر مذاکره ایران را از دست دادیم. درد فقدان ایشان برای من، دوچندان است. چرا که در تمام این سال‌ها، ایشان علاوه بر مقام استادی، مانند پدر، حامی معنوی من نیز بوده‌اند و چنان‌که همیشه خدمت‌شان عرض کرده‌ام، بخش مهمی از داشته‌های امروزم را مدیون لطف و حمایت‌های ایشان بوده و هستم. طی ماه‌های اخیر، بارها این سعادت را داشتم که خدمت‌شان برسم و پای تخت‌شان زانو بزنم و از دغدغه‌هایشان بشنوم. دکتر مسعود حیدری تا آخرین لحظه‌ای که در میان ما بودند، عشق ایران را داشتند و همیشه تکرار می‌کردند: «من نگران ایرانم. اما می‌دانم که روزی، همه‌ی آن‌ها که از این کشور رخت بسته‌اند، به این‌جا باز می‌گردند و در کنار همه‌ی آن‌ها که مانده‌اند، این ویرانه‌ را دوباره خواهند ساخت.» قطعاً روزی، شاگردان ایشان، آرزویشان را عملی خواهند […]

همه بندبازانی هستیم با تماشاچیانی چشم‌انتظار سقوط

قسمتی از کتاب چنین گفت زرتشت

چند ماهی است که اتفاق‌های مختلف و چالش‌هایی که برای افراد و کسب و کارها به وجود می‌آید، مرا بیش از پیش به باوری که سال‌هاست در پس ذهنم دارم و آن را هر روز به خودم می‌گویم، مطمئن‌تر می‌کند. نه فقط مسئله‌ی دکتر نجفی – که من دِینِ شخصی هم به ایشان دارم – و نه مسائلی مانند ماجرای اسنپ که هر دو اردوگاهِ درگیر، در دفاع از عقیده‌ی خود، تحریم پلتفرم را درخواست می‌کنند؛ مثال‌ها از این دست بسیارند و هر روز، نمونه‌های مختلفی را می‌بینیم و می‌شنویم و هر کس در زندگی شخصی و شغلی خود نیز، مصداق‌های فراوانی از این جنس را تجربه می‌کند. همیشه هر وقت هر یک از دوستانم در زندگی شخصی یا کسب و کار خود، در حال رشد و پیشرفت است و لبخند و تشویق دیگران، چشم  […]

تلخی آخرین تصویر

تلخی آخرین تصویر

در دوران نوجوانی که شیفته‌ی #شریعتی بودم و اندک پس‌اندازِ پرزحمتِ دوران دبیرستان را برای جمع‌آوری و خواندن مجموعه‌ی آثارش صرف می‌کردم، عکسی از او را بر دیوار خانه آویخته بودم تا هر از چند گاهی، بتوانم چهره‌اش را دوباره ببینم (این عکس). بارها به خود می‌گفتم که چقدر بهتر بود اگر شریعتی بیشتر عمر می‌کرد. او می‌توانست همین الان زنده باشد، بگوید و بنویسد و در گفته‌ها و نوشته‌های پیشین‌اش بازنگری کند. اما چنین چیزی شدنی نبود. لاجرم خودم را قانع می‌کردم که: «اما خوب شد که در همان ۴۴ سالگی مرد و نماند. نه فقط به خاطر این‌که سرنوشت هم‌مسلک‌هایش را می‌دیدم، بلکه از آن رو که تصویر چهره‌ی جوانش در ذهن ما مانده و ثبت شده بود (خودش هم مرگ در آن سن و سال را نامبارک نمی‌دانست). البته متفکر می‌تواند پیر شود و […]

درباره تنهایی، انزوا، عزلت و خلوت

خلوت و تنهایی

نوع مطلب: گفتگو با دوستان برای: امیررضا بنی کمالی توضیح: حرف‌های امیررضا در زیر نوشته‌ی قوانین زندگی من (در جستجوی آرامش) هست. بنابراین فقط بخش‌هایی از اون حرف‌ها رو در این‌جا نقل می‌کنم و به سراغ حرف‌های خودم می‌رم. امیررضا جان. حرف خاص و ارزشمندی در تکمیل و ادامه‌ی صحبت‌های تو ندارم. اما گفتم حرف‌های تو رو بهانه کنم و در چند سطر، کمی درباره‌ی تنهایی بنویسم و بعضی از حرف‌هایی که پیش از این هم گفته‌ام تکرار کنم. عمداً بر تکراری بودن حرف‌هام تأکید می‌کنم تا هم فکر نکنی فراموش کردم که قبلاً این‌ها رو گفته‌ام و هم نشون بده که هنوز بر سر این دیدگاهی که چند سال اخیر ازش دفاع می‌کنم هستم. واضحه که حرف‌هام پایه‌ی علمی و مطالعاتی نداره و صرفاً گزارشی از دیدگاه‌ها و برداشت‌های شخصی منه. یکی از زیربنایی‌ترین مفاهیمی که در […]

قاسم افشار؛ مهمان قدیمی ساختمان شیشه‌ای

قاسم افشار

در میانه‌ی زمین وسیعی که در شمال خیابان ولیعصر تهران و جنوب پارک‌وی، به انواع سازه‌های فولادی و بتونی و بشقاب‌های گردِ رو در همه سو، آلوده شده، یک ساختمان شیشه‌ای قرار دارد. ممکن است سال‌ها به صدا و سیما رفت‌و‌آمد کنید، اما سر و کارتان به ساختمان شیشه‌ای نیفتد. در میان همه‌ی کسانی که به صدا و سیما تردد دارند، آن‌ها که مجوز رفت و آمد به ساختمان شیشه‌ای را دارند، مطمئن‌تر و دوست‌تر محسوب می‌شوند. مهم‌ترین استودیوهای خبر هم در آن‌جاست. استفاده از شیشه در معماری ساختمان رسانه‌های خبری، کاری نسبتاً رایج است. برخی آن را صرفاً یک انتخاب تصادفی می‌دانند. برخی دیگر هم معتقدند که اشاره‌ای به شفاف بودن – که از ویژگی‌های مجموعه‌های خبری است یا باید باشد – دارد. حتماً دیده‌اید که در طراحی بسیاری از استودیوهای خبری هم، از پارتیشن‌های […]

رابطه با گذشته

جمله هایی در رابطه با گذشته

این حرفم تازه نیست؛ اما اهمیت آن، تکرارش را بخشودنی می‌‌کند: بخش مهمی از وضعیت امروز ما، در گروِ رابطه‌ای است که با گذشته‌ی خود می‌سازیم. این ادعا – در گمان من – برای انسان، قوم، قبیله، کسب و کار، سازمان‌ها و ملت‌ها به یک اندازه مصداق دارد. رابطه با گذشته، می‌تواند شکل‌های بسیار متنوعی بر خود بگیرد. می‌تواند از جنس نگاه هویتی باشد: من این بوده‌ام و چون در گذشته این بوده‌ام، امروز حق دارم چنین باشم یا حق ندارم چنان باشم. علم و منطق و استدلال، چنین نگرشی را نمی‌پذیرد. پیوستگی هویت و ماهیت در ذات طبیعت نیست. مرگ، خود نشانه‌ای است تا دائماً به ما یادآوری کند که هر لحظه، می‌تواند نقطه‌ی گسست کاملی میان گذشته و آینده باشد. آن‌ها که گذشته را از جنس هویت می‌دانند، یا به دام خاطره بازی گرفتار می‌شوند، یا خاطره سازی. اولی […]