Category: دل نوشته ها

طولانی‌ترین شب سال یلدا نیست

محمدرضا شعبانعلی

طولانی ترین شب سال، یلدا نیست.
طولانی ترین شب سال، گاهی
وقتی که منتظرش نیستی، به سراغت می آید.

 

طولانی ترین شب سال،
نه با قصه کوتاه میشود و نه با ترانه.
نه با آجیل و نه هندوانه.

 

طولانی ترین شب سال
برای هر کس،
به بهایی و بهانه ای می آید
متفاوت با دیگری.
و تو را به هیچ چیز و هیچ جا وصل نمیکند.
نه به خویشاوندان و بستگان
نه به خنده ی مهمانی همسایگان
و نه به خاطره ی پایکوبی نیاکان.

 

هم نشینی با طولانی ترین شب سال را
هر کس باید
جدا از دیگران و به تنهایی
تجربه کند.
و تنها به این امید دل بسپارد که
فردا با سر زدن خورشید،
طولانی ترین روز سال آغاز نشود.
پی نوشت: گفتند این روزها زیاد پیچیده می‌نویسی. گفتم: چشم. ساده می‌نویسم. این شد.


رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+384
  

اگر شما بودید، چه کار می‌کردید؟

کتاب جامعه باز و دشمنان آن (نوشته کارل پوپر) جلوی چشمم بود. کاری به محتوا و بحث‌های کتاب ندارم و اینکه چقدر آراء و افکار پوپر برای ما ممکن است دوست داشتنی یا دوست نداشتنی باشد. (البته در جامعه‌ی اهل مطالعه و اهل علم، می‌شد بپرسیم: چقدر آراء و افکار پوپر را می‌شناسیم. بر آن نقد داریم یا می‌پذیریم. اما چون کلاً شان عموم مردم ما، اجل از وقت گذاشتن و شناختن است، دوست داشتن و دوست نداشتن یا همان حب و بغض، تعبیر بهتر است. خوشبختانه حب و بغض، نه به وقت نیاز دارد نه شعور).

کتاب جامعه باز و دشمنان آن - کارل پوپر

بگذریم. داشتم می‌گفتم کار به آراء پوپر ندارم. فقط می‌خواهم بخشی از تداعی‌هایی را که در ذهنم ایجاد شد برایتان بنویسم:

با خودم فکر می‌کردم که کسی مثل پوپر (یا صدها نویسنده‌ی بزرگ که در طول این سالها از آنها نام برده‌ام) ایده‌ای در ذهن داشته. می‌خواسته در مورد جامعه‌ی باز و دشمنانش بنویسد. چنین حجمی از مطلب و بحث و استدلال و اشاره را نوشته.

اگر ما بودیم و همین ایده را در ذهن داشتیم چه می‌کردیم؟

بعید نبود که آن را در چند سطر بنویسیم و روی اینستاگرام بگذاریم. برای عکس هم از پای باز روی برف زمستانی استفاده کنیم (به هر حال جامعه‌ی باز و پای باز در باز بودن مشترک هستند و فصل مشترک بسیاری از عکس‌های اینستاگرامی با کپشن‌هایشان در همین حد است. تازه برف هم، می‌تواند به سرمای بسته بودن اشاره داشته باشد).

شاید هم آن جمله را توییت می‌کردیم.

شاید هم – اگر کسی مثل من چنین ایده‌ای در ذهن داشت – آن را در سه یا چهار یا پنج هزار کلمه می‌نوشت و ده بار قبل از متن، در قالب پیش‌نوشت باید غلط کردم و عذرخواهی و ببخشید می‌نوشت تا خواننده از طولانی بودن متن آزار نبیند (یا برای خواندن یک متن طولانی آماده شود).

شاید هم در حال رانندگی در خیابان یا همزمان یا پیاده روی روزانه، یک فایل صوتی ضبط می‌کردیم و روی کانالمان می‌گذاشتیم تا احساس شیرین متفکر بودن را تجربه کنیم و این حس خوب، به سلامت جسم و جان‌مان بیفزاید.

بعید هم نبود یک کتاب ۱۰۰ صفحه‌ای جمع و جور بنویسیم و قیمت سنگین هم روی آن بگذاریم (چون به هر حال، اندیشه و فکر من است و شما هم باید بهای رشدتان را بپردازید) و بفروشیم. تازه می‌شود رونمایی هم برگزار کرد و کلی عکس و فیلم و سلفی هم تولید کرد. هم فال است و هم تماشا.

شاید فرق بزرگان فکر و اندیشه و کوچکانی مثل من، این بوده که برای حرف خود و فکر خود، آن‌قدر ارج و احترام قائل بوده‌اند و آن‌قدر اندیشه‌ی خود را اثرگذار می‌دانسته‌اند که برای تبیین آن وقت بگذارند. و احتمالاً باور داشته‌اند که در بیان تفصیلی و با جزئیات، هم قدرت استدلال شفاف‌تر می‌شود و هم ضعف های آن آشکارتر و همین مسئله، راه را برای تبیین و تکمیل مسیر اندیشیدن هموار می‌کند.

پی نوشت: بعضی دوستان هستند که آنچنان در باتلاق شرقی و غربی گرفتارند که احتمالاً از اول، به جای خواندن دقیق حرف من، به این فکر می‌کرده‌اند که چرا پوپر را مثال زد؟ این همه آدم. این همه نویسنده. آن دوستان عزیز هم، می‌توانند برای تسلی خاطر خود، به اشارات و تنبیهات بوعلی فکر کنند. هر چند احتمالاً پوپر و بوعلی، به یک اندازه از این‌ها دور و برایشان دست نیافتنی هستند.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+243
  

نقد کردن زودهنگام داشته‌ها

شاید بد نباشد ابتدا منظورم را از تعبیر نقد کردن و نیز از واژه‌ی داشته بیان کنم.

داشته همچنانکه از کلمه‌اش پیداست، به هر آن چیزی که داریم و مالکیت‌ آن یا کنترل آن یا اختیار آن در دست ماست اشاره می‌کند.

دانش‌ ما، دوستان‌ ما، ارتباطات تجاری ما، اعتبار ما، برند شخصی ما، اکانت ما در پلتفرم‌های اجتماعی، جملات زیبایی که شنیده‌ایم یا خوانده‌ایم، منظره‌ی زیبایی که دیده‌ایم، احساس خوب یا بدی که تجربه کرده‌ایم، انرژی و انگیزه‌ای که داریم، موقعیت شغلی‌مان، ارتباطی که با جهان (یا به قول قدیمی‌ترها جانِ جهان) برقرار کرده‌ایم و خلاصه هر آن چیزی است که ملموس یا ناملموس، مشهود یا نامشهود، مادی یا معنوی می‌تواند به عنوان یک داشته در نظر گرفته شود.

البته بسیار واضح است که قد و قدر آن مصداق‌هایی که برای داشته بیان کردم، هم‌اندازه – و حتی قابل مقایسه – نیست. اما به هر حال، اگر بتوانیم ذهن‌مان را وادار کنیم تا سیاهه‌ای از همه‌ی آنچه در جهان موجود است، به گمان خود و به قدر فهم خود، ثبت و آماده کند، می‌توان هر آنچه را در عالم وجود دارد به دو دسته‌ی داشته‌های من و نداشته‌های من تقسیم کرد.

ما در هر لحظه و با هر تصمیم و هر انتخاب و هر اقدام و هر کلامی که بر زبان می‌رانیم، مرز بین داشته‌ها و نداشته‌ها را جابجا می‌کنیم.

بعضی از داشته‌ها را از دست می‌دهیم و جا را برای به دست آوردن آنچه قبلاً نداشته‌ایم باز می‌کنیم.

به نظر نمی رسد شیوه‌ای وجود داشته باشد که بتوانیم، بی‌آنکه از برخی داشته‌های خود دل بکنیم، چیزی از نداشته‌ها را به مجموع داشته‌های خود اضافه کنیم.

در مورد نقد کردن هم، در اینجا منظورم این است که آنچه را که ماندنی‌تر و ماندگارتر است به آنچه کمتر ماندگار است و سیال‌تر است تبدیل کنیم.

کسی که خانه‌اش را می‌فروشد، آن را نقد کرده است. کسی هم که با تکیه بر اعتباری که دارد وامی می‌گیرد، بخشی از آن اعتبار را نقد کرده است.

کسی هم که دوستی دارد و آن دوست صاحب مقام و منصبی است و از آن دوست می‌خواهد تا به شکلی مسیر کسب و کار یا رشد و پیشرفت یا منافع شخصی او را هموار کند، آن رابطه را – یا بخشی از آن رابطه را – نقد کرده است.

بخش بسیار زیادی از تعالیم ما، بر این مسئله تاکید دارند که باید قدر زمان و فرصت‌ها را دانست. بی‌شک این توصیه معقول و بخردانه است. اما دردسر وقتی آغاز می‌شود که ما با هنر پیچیده‌ی فرصت سازی آشنا نیستیم و از ترس فرصت‌سوزی، به دام فرصت‌طلبی می‌افتیم.

مثال‌هایش بسیار زیاد است. چند مورد را می‌نویسم و مطمئن هستم که چندصد مورد را در کندوکاو خاطرات خود به یاد خواهید آورد:

  • دوستم به مدیریت یک بانک منصوب می‌شود. در نخستین دیداری که با او دارم می‌پرسم: خوب. حالا بگو ببینم چطور می‌توانیم از بانک شما وام بگیریم؟
  • کارشناس مشهوری را در یک محیط اجتماعی می‌بینم. با او احوال پرسی می‌کنم و بلافاصله می‌گویم: ببخشید. چون من دیگر شما را گیر نمی‌آورم، همین‌جا «سرپایی» یک سوال بپرسم و راهنمایی بگیرم.
  • در شبکه های اجتماعی فعالیت می‌کنم و تعدادی فالور جمع می‌کنم. بلافاصله فکر می‌کنم که حالا چطور می‌شود اینها را نقد کرد؟ به تعبیر زیبای انگلیسی زبان‌ها، چگونه می‌توان آنها را Monetize کرد (به Money و پول تبدیل کرد).
  • با فرد ثروتمندی دوست می‌شوم و احساس می‌کنم او که پول زیادی دارد، چرا نباید مبلغ کوچکی به من قرض بدهد تا من هم به بخشی از رویاهایم برسم؟ (حتی ممکن است دوست او نباشم، کارمند او، کارگر خانه‌ی او یا همکار او باشم).
  • چند کلمه‌ای از درسی یا کتابی می‌خوانم، حیفم می‌آید که اینها را بدانم و خاموش باشم. پس بهتر است جایی بروم و فریاد کنم که آنها را می‌دانم. شاید بتوان آنها را به درآمد یا نام خوش تبدیل کرد.
  • عکس منظره‌ی زیبایی را می‌بینم. غرق در لذت می‌برم. آن را در یکی از شبکه های اجتماعی به اشتراک می‌گذارم تا به تعدادی لایک یا کامنت تبدیل شود. یا کمک کند تا به تعهد ذهنی خودم مبنی بر اینکه هر شب قبل از خواب یک پست بگذارم، عمل کنم.
  • فرصتی را در فضای کسب و کار می‌بینم و احساس می‌کنم که باید جنبید که فرصت‌ها چون ابر سوار بر باد در گذرند و اگر من نجنبم دیگری خواهد جنبید و اگر این فرصت از دست برود دیگر فرصتی چنین دست نخواهد داد.
  • به معرفت یا شناخت یا احساسی نسبت به دنیا دست پیدا می‌کنم و احساس می‌کنم که اگر اینها را امروز به شهرت یا محبوبیت یا ثروت یا ارادت تبدیل نکنم، فرصت دیگری در اختیار نخواهم داشت.
  • دوستم را می‌شناسم که نمایندگی یک شرکت را گرفته و در ماه‌های نخست درآمد خوبی دارد. بلافاصله دنبال محصول مشابهی از برند دیگر می‌گردم تا من هم نمایندگی بگیرم و همان مسیر را – احتمالاً کوتاه‌تر و مطمئن‌تر – طی کنم.
  • مشتریانی پیدا کرده‌ام که محصول من را خریده‌اند. با خودم فکر می‌کنم حالا که اینها به من پول داده‌اند و اعتماد کرده‌اند، دیگر به چه اسمی و به چه بهانه‌ای می‌توانم از آنها پول بیشتری بگیرم؟
  • دوست مشهور یا معتبری دارم که احساس می‌کنم رابطه‌ام با او می‌تواند برایم اعتبار یا اعتماد یا درآمد به همراه بیاورد. نمی‌توانم این داشته را مثل گنج جایی در زیر خاک یا مثل سند املاک جایی در گاوصندوق دارایی‌هایم مخفی کنم. شاید فردا این دوستی و رابطه نباشد. شاید او دیگر این اعتبار امروز را نداشته باشد. پس مستقیم و غیرمستقیم‌ آن‌قدر در حرف‌ها و گفته‌هایم به این دوستی و رابطه اشاره می‌کنم که احساس کنم تا حد امکان، آن را نقد کرده‌ام.

این فهرست نقد کردن زودهنگام داشته‌ها را می‌توان تا ابد ادامه داد.

اگر نظر من را بپرسید، نوشتن این فهرست بسیار ساده است. هنر آن است که بتوانیم فهرستی از داشته‌هایی را بنویسیم که به سرعت نقد نشده‌اند. کسانی که حوصله کرده‌اند داشته‌هایشان را حفظ و پنهان کنند و زودهنگام و شتابزده، آن‌ها را به دارایی جاری تبدیل نکنند.

نمی‌خواهم بگویم فرصت همیشه هست.

نمی‌خواهم بگویم که نقد کردن هر داشته‌ای در هر شرایطی اشتباه است.

نمی‌خواهم بگویم که باید داشته‌ها را در صندوقچه‌ای زیر خاک پنهان کرد تا بمیریم و نسل‌های بعد، آن را پیدا کنند و دور گنجی که ما پنهان کرده‌ایم و داشته‌ای که خود نخورده‌ایم،‌ شادمانه دست‌افشانی و پایکوبی کنند.

حرفم این است که تاکید بیش از حد بر فرصت محدود دنیا و نیز از دست رفتن فرصت‌ها باعث شده که ما خیلی از این فرصت‌ها را قبل از آنکه ساخته شوند بسوزانیم و یا اینکه میوه‌های درختان زندگی و کسب و کار و دوستی را، قبل از آنکه برسند، کال از درخت بچینیم.

من هم مثل همه‌ی شما، بخش زیادی از حافظه‌ام را به ثبت خاطرات اختصاص می‌دهم و آن‌ها را برای مراجعات بعدی ذخیره می‌کنم و می‌کوشم با استفاده از آنها، نگرش و شهودم را قدری توسعه دهم تا کیفیت تصمیم‌هایم بهتر شود.

در قفسه‌بندی خاطراتم، بخش بزرگی از خطاهای خودم و دوستانم و خویشاوند و افراد و کسب و کارهای دور اما آشنا، کنار هم ذخیره و ثبت شده‌اند که روی همه‌ی آنها می‌توان یک برچسب گذاشت: نقد کردن زودهنگام داشته‌ها.

حاصل این شده که هر وقت تصمیم می‌گیرم داشته‌ای را نقد کنم از خودم می‌پرسم: مطمئن هستی که زمانش رسیده؟ آیا چند وقت بعد، قرار نیست این حرف یا تصمیم یا اقدام یا درخواست یا دستاورد را در قفسه‌ی خاطراتت، با برچسب تلخ و تکراری داشته‌هایی که زود نقد شدند ذخیره کنی؟

موارد بسیاری پیش می‌آید که پس از این سوال، اقدام خود را متوقف می‌کنم و البته موارد معدودی هم وجود دارد که پس از فکر کردن، مطمئن می‌شوم که زودهنگام نیست. در این حالت هم مصمم‌تر و مطمئن‌تر دست به اقدام می‌زنم.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+274
  

پانتئون سکوت نکن؛ کمی با ما حرف بزن

این روزها یک سبک جدید عکس برای کسانی که از ایتالیا و شهر رم عبور می‌کنند رایج شده و آن، عکس‌های بستنی – پانتئونی است.

و ظاهراً در راستای قانون مار و پونه (که اخیراً فهمیده‌ام از قانون دوم نیوتون‌ هم موثق‌تر و معتبرتر است) به هزار اتفاق و بهانه هر کس چنین عکس‌هایی می‌اندازد به شکلی پیش چشم من هم ظاهر می‌شود.

پانتئون در رم - ایتالیا

البته باید همین‌جا به خلاقیت عکاسی عکس سمت راست پایین، آفرین گفت که در میان صدها عکس بستنی – پانتئونی، عکس کالباس – پانتئونی انداخته و امیدوارم که این خلاقیت،‌ الگویی برای سایر عکاسان باشد.

امروز صبح، در حال دیدن یکی از همین عکس‌ها، ناگهان به خودم آمدم و دیدم که دارم با خودم صحبت می‌کنم.

با خودم که نه.

با پانتئون.

با حرص صحبت می‌کردم. دعوایش می‌کردم.

چند ساعتی از آن ماجرا گذشته. اما حرف‌هایی که در خواب و بیداری به پانتئون گفتم هنوز در ذهنم می‌چرخد و می‌رقصد و کنار نمی‌رود و نمی‌گذارد که با خیال راحت، کارهای روزانه‌ام را آغاز کنم.

داشتم به پانتئون می‌گفتم:

خجالت نمی‌کشی؟ حیف تو نیست؟

حیف آن یک قرنی که صرف ساختن و تکمیل شدنت شد نیست که این طور، به پس زمینه‌ی مرده‌ی بستنی‌ها و کالباس‌ها تبدیل شده‌ای؟

شرم نمی‌کنی؟

دو هزار سال پیش، زبانزد معماران بودی به معماری خوبت. خانه‌ی امید رومیان بودی که تو را خانه‌ی همه‌ی خدایان می‌دانستند.

آن همه قربانی به پایت ریختند و تاج‌های طلا بر تنت آویختند.

آن همه بر زمینت سجده کردند و بر سقف‌هایت خیره شدند.

قبل از جنگ‌ها کنار آن هشت ستون بزرگ، فریاد زدند و نیایش کردند.

بعد از جنگ‌، پیروزی‌ها را به قربانی کردن پای تو شکرگزاری کردند و شکست‌ها را به مرثیه خواندن و توبه کردن نزد تو فراموش کردند.

چرا ساکت شده‌ای؟

چرا دهان بسته‌ای؟ چرا حرفی نمی‌زنی؟

اصلاً حرف‌های خودت هیچ. چرا آن همه نعره‌های مست و ناله‌های شکست را از درون آن حافظه‌‌ی سیمانی‌ات، به خاطر نمی‌آوری و تکرار نمی‌کنی؟

همیشه همین قدر ساکت بوده‌ای؟

آن سالها هم که کنستانتین ریش‌‌دار، عریانت می‌کرد و تکه تکه زیورآلاتت را می‌کند و می‌برد، به همین شکل دهان بسته بودی؟

پانتئون حرف بزن.

از همه‌ی آنچه شنیده‌ای و ما نشنیده‌ایم.

لااقل از حرف‌های همان کنستانتین ریشدار با پاپ بگو. می‌گویند زیر سقف تو ایستاده بود و می‌گفت: آنچه را معاویه در جنگ‌ها از من گرفت، با عریان کردن پانتئون و رم جبران می‌کنم. آنجا باخته‌ام و اینجا غنیمت می‌گیرم.

لااقل اینها را بگو. تو در جغرافیا از ما دوری. اما بخشی از تاریخ ما هستی.

کمی حرف بزن.

به منظره‌ی ثابت بستنی‌ها و کالباس‌ها تبدیل نشو.

نگذار صدایت و خاطره‌هایت، مانند بسیاری از بخش‌های تاریخ، در هیاهوی لیسیدن‌ها و جویدن‌ها گم شود.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+208