Category: دل نوشته ها

آخر شاهنامه

فکر می‌کنم در طول این سالها آن‌ قدر تبلیغ کارهای علیرضا قربانی را کرده‌ام که اسماً و رسماً طرفدار یا به قول نسل جدید «فنِ» او محسوب شوم.

یکی از دوستانم، آلبوم هم آواز پرستوهای آه از علیرضا قربانی را برایم از بیپ تیونز خرید و ارسال کرد که در آن علیرضا قربانی، زیبا و هنرمندانه، اشعار مهدی اخوان ثالث را می‌خواند.

فکر می‌کنم از صبح بیش از ده بار قطعه‌ی آخر شاهنامه را گوش داده‌ام. خود شعر که قطعاً از آثار جاودان ادبیات فارسی محسوب می‌شود و فکر می‌کنم اغراق نیست اگر بگوییم هنگام گوش دادن به صدای قربانی نمی‌شود به سادگی از بین صدا یا شعر، یکی را به دیگری ترجیح داد.

به علت رعایت کپی رایت، نمی‌توانم کل قطعه را اینجا بگذارم. اما برای اینکه شاید ترغیب شوید و حداقل این قطعه‌ی خاص را بخرید، قسمت کوتاهی از آن را اینجا می‌گذارم:

ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم…

لینک خرید این قطعه از سایت بیپ تیونز



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+198
  

برای سامان: درباره لحظه نگار و بحث‌های نامربوط دیگر

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: سامان

پیش نوشت:  این متن هیچ توضیح مشخصی نداره. داشتم کامنت سامان زیر لحظه نگار پنجره رو می‌خوندم، خواستم این حرف‌ها رو اینجا بنویسم.

اصل مطلب:

سامان.

توضیحات تو رو در مورد بچه‌ها و شهر‌های مختلف دوست داشتم. خیلی زیاد.

حتماً اون تعبیر همیشگی که من دوستش دارم و به کار می‌برم رو یادته: انسان در جستجوی معنا.

فقط به خاطر زحمات آقایانی مانند یونگ و ویکتور فرانکل و دیگرانی که این واژه رو خیلی مورد استفاده قرار داده‌اند و به تعبیری مستعمل کرده‌اند، هر وقت واژه‌ی معنا رو به کار می‌برم لازمه اشاره‌ای هم بکنم که در باور و نگاه من، انسان معنا رو می‌سازه. کشف نمی‌کنه.

بزرگی و کوچکی ما، شاید به این باشه که معناهایی که می‌سازیم چقدر بزرگ و کوچک هستند. بخشندگی و دست و دل‌بازیمون هم، شاید بیش از اینکه به بخشش‌های ریالی ربط داشته باشه، متناسب با معنایی باشه که به زندگی دیگران می‌بخشیم.

تداعی‌ها بخش مهمی از بازیِ معنا هستند.

تداعی، چیزیه که باعث می‌شه دیدن یک نشانه، نشانه یا خاطره‌ی دیگری رو در ذهن ما زنده کنه.

همون چیزی که باعث می‌شه برای من، عود African Lion معنای متفاوتی داشته باشه. چون برام خاطره‌های متفاوتی رو زنده می‌کنه. خاطره‌ی کسی که زمانی بیش از هر کس دیگری دوستش داشتم و برام این عود رو در اتاقم روشن کرد.

از این عجیب‌تر، یک بار که پس از سالها، اون دوست قدیمی رو دیدم و با هم نشستیم و گپ زدیم، دیدم اون‌قدر که بوی اون عود، خاطرات شیرین گذشته رو برای من تداعی می‌کنه، خود این آدمی که الان روبروی من نشسته، خاطرات شیرینی که با خودش داشتم رو تداعی نمی‌کنه!

خلاصه اینکه اگر بپذیریم انسان در جستجوی معناست، اگر بپذیریم انسان یه جورایی در جهان اطرافش غریبه، اگر بپذیریم یکی از ویژگی‌های مهم انسان اینه که جزو اولین موجوداتی است که به توانایی شگفت‌انگیز «غریبی کردن» و «احساس بیگانگی کردن» دست پیدا کرده، اگر بپذیریم که انسان اولین موجود یا جزو اولین موجوداتیه که آنچه را هست‌ به امید آنچه می‌توانست باشد یا دوست دارد که باشد، پس می‌زنه و کنار می‌گذاره، باید بپذیریم که تداعی بخش مهمی از انسان بودن (یا انسان شدن)‌ ماست.

تداعی‌های بیشتر، جز به معنای تجربه‌ی عمیق‌ترِ بودن، نمی‌تونه باشه.

لیست تو و بچه‌هایی که اسم بردی و خیلی دیگه از بچه‌هایی که اسم نبردی، همیشه در ذهن من هم هست. اسم بچه‌ها برام شهر‌هاشون رو تداعی می‌کنه و شهرها اسم بچه‌ها رو. نقطه‌های زیادی از این خاک هست که برام معنی متفاوتی داره.

و فکر می‌کنم هر چه این زنجیره‌ی تداعی‌ها بیشتر و بیشتر بشه، حق دارم و حق‌ داریم احساس رضایت بیشتری بکنیم. چون دنیای بزرگتری رو لمس و تجربه کردیم.

البته من دلم می‌خواد به فهرست دوستانی که تو نوشتی، دوستان عزیز افغانم رو هم اضافه کنم. بچه‌هایی که امروز در کنار ما دارن توی متمم درس می‌خونن و به آینده‌ی وطن‌شون امیدوارن. البته بچه رو از روی عادت معلمی می‌گم. بعضی‌هاشون از من جوون‌تر هستند و بعضی ها هم بزرگتر.

از عبدالله بکتاش تا زهرا نظری عزیزم که کابل زندگی می‌کنه.

از شیرآقا عبدالله صالح که در کابل، شورای فکر و عمل رو تاسیس کرده تا فکور که بیست و دو سالش هست و امید به بهتر کردن کشورش داره.

ماه بیگم عزیزم که اخیراً برگشته کابل و همیشه با ذوق می‌رم عکس‌های کافی‌شاپ رفتنش رو توی کابل نگاه می‌کنم. من که از عکس غذا خوشم نمیاد، عشقم اینه که ببینم عکس چاییش رو توی کافه گذاشته و من با لذت نگاهش کنم. بهش گفتم که دختر خودم هست و می‌مونه و خودش هم می‌دونه که چقدر دوستش دارم.

نعیم سلطانی از ولایت بامیان. مصطفی بهتاش عزیزی که می‌دونم نقشه‌های بزرگی برای آینده‌اش داره و وقت گذاشته بود و از حافظ برام بیتی رو پیدا کرده بود و فرستاده بود.

سلما تیوا که جامعه شناسه و مسئول خوابگاه خواهران هست توی دانشگاه آریا،‌ مزارشریف و نصرت یار عزیز که در همون دانشگاه هست.

سمیع‌الله سیحون که از ولایت بدخشان هست و اون فارسی زیبایی که می‌تونه بنویسه، من هرگز نمی‌تونم بنویسم.

هنوز جمله‌ی پایانی یکی از نامه‌هاش (به جای خداحافظی و تعارفات رایج ما) یادمه: از مهرتان دور نیستم.

جامد مراویز که در وزارت مبارزه با مواد مخدر افغانستان کار می‌کنه و علامه‌ی عزیزم که توی کابل هست، خیلی تمرین‌هاش رو دوست دارم و واقعاً وقت می‌ذاره و خوندن تحلیلش از بحث ارزش آفرینی و مثالی که مطرح می‌کنه، قطعاً آموزنده و الهام‌بخشه.

البته تعداد دوستان افغان ما بیشتره. اما اینها کسانی هستند که به شکل حضوری یا مکاتبه‌ای می‌شناسمشون.

می‌دونی سامان.

فهرست بلند تو که جاهای مختلفی از ایران رو اسم بردی، و فهرست دوستان افغانم که اضافه کردم، لیست تداعی‌های من رو کامل نمی‌کنه.

من یه حس عجیبی به این ناحیه‌ی جغرافیایی دارم. همون ناحیه‌ای که بهش می‌گن مِنا و یا مِناپ.

منا مخفف Middle East & North Africa هست. شکل بازترِِ مِنا شامل افغانستان و پاکستان هم می‌شه. اما بعضی‌ها ترجیح می‌دن برای تاکید بر این دو کشور، مِناپ رو به کار ببرن.

ناحیه‌ی عجیبیه. از مراکش و موریتانی تا آخرین نقطه‌های شرقی پاکستان.

با مرور تاریخ چند هزارساله‌اش، به نتیجه می‌رسی که یه جورایی یه ناحیه‌ی نفرین شده حساب می‌شه. هم به خاطر اینکه روی زمین، زنجیر اتصال شرق و غرب بوده و هم به خاطر اینکه زیر زمینش پر از منابع زیرزمینی هست.

اگر هم استثناء وجود داشته بسیار محدود بوده. در حد جاهایی مثل حلب که بیش از ۱۲ هزار سال رونق و ثروت رو تجربه کردن و ظاهراً این پدرِ بی‌رحم‌ِ تاریخ و مادر بی‌محبت جغرافیا، نمی‌تونه شیرینی‌ها را بببینه و به بدترین شکل ممکن براشون جبران کرده.

من به واسطه‌ی کار، توی این ناحیه‌ی منا، زیاد چرخیده‌ام و جاهایی هم که نرفتم، دوستی‌ها و ارتباطات نزدیک داشته‌ام. ما مردم منا، خیلی به هم شبیه هستیم. اگر اون تعریف معروف رو در نظر گرفته باشی که می‌گن: ملت، مردمی هستند که یک درد مشترک رو احساس می‌کنند، ما یه جورایی ملت حساب می‌شیم.

شاید هم حساب نمی‌شیم. چون درد مشترک داریم. اما مشترک بودنِ درد رو احساس نمی‌کنیم.

می‌دونی. یکی از چیزهایی که به نظرم یه جورایی اشتباه فهمیده شده مرگه. مرگ نقطه‌ی مشخصی نداره. اون چیزی که به عنوان لحظه‌ی مرگ به صورت قراردادی در نظر گرفته میشه، لحظه‌ی توقف قلبه و نه مرگ.

بعد از توقف قلب، هنوز سیستم داره کار می‌کنه. حالا بعضی جاها ضعیف‌تر. فقط اون یکپارچگی به تدریج از بین میره. چند روز که می‌گذره و آنزیم‌هایی که قبلاً غذا رو برای ما هضم می‌کردن، مطمئن میشن که غذای جدیدی قرار نیست بیاد، هر کدوم برای خودشون اعلام استقلال می‌کنن و با مشارکت باکتری‌ها و بقیه‌ی اطرافیان، خود بدن رو به عنوان غذا می‌خورن و بقیه‌ی ماجراهایی که کمابیش می‌دونیم.

گاهی فکر می‌کنم این ناحیه‌ی منا، چنین اتفاقی براش داره میفته (خیلی صادقانه بگم، فکر می‌کنم افتاده).

مردمی که همدیگر رو به خاطر تفاوت قومیت‌ها و زبان‌ها مسخره می‌کنن. کشورهای همسایه‌ای که با هم خوب نیستند. سر اسم چند تا آب و رودخونه دعوا می‌کنن. تاریخشون رو از زیر خاک بیرون می‌کشن و سرش با هم دیگه دعوا می‌کنن. اینها پز چیزی که دارند رو به اونها می‌دن. اونها فخر چیزی که داشتند رو به اینها می‌فروشن. بعضی‌هاشون (یا خیلی‌هاشون) نژادپرست‌ترین گونه‌های شناخته شده‌ی انسان هستند.

جهل و خرافه و تحجر و تعصب، تقسیم‌مون کرده. خیلی شدید.

یه جورایی مثل یه مسافری که خواب بوده و بیدار شده و دیده قطار توسعه رفته، تعجب زده و هاج و واج اینور و اونور رو نگاه می‌کنیم. حتی نمی‌دونیم قطار از شرق به غرب رفته یا از غرب به شرق که حداقل با بغض و حسرت، مسیر حرکتش رو نگاه کنیم یا آبی پشت سرش بپاشیم.

به همون اندازه که حیوون ماداگاسکاری قرار نیست شبیه حیوون آفریقایی باشه، شیوه‌ی اندیشیدن هم نمی‌تونه به طور کامل از جبر جغرافیا رها بشه.

مردم منا، نه می‌تونن مثل شرق دور فکر کنند، نه مثل غرب نزدیک (که هر روز هم نزدیک‌تر میشه).

مردم منا، باید خودشون بشینن یه سبک جدید یه جهان‌بینی جدید، یه الگوی ارزشی جدید، یه شیوه‌ی فکر کردن جدید درست کنند. شیوه‌ی مختص خودشون. معنایی که به ذائقه‌شون شیرین بیاد و البته علاوه بر طعم، چنان غنی باشه که بتونن توی این دنیای جدید زنده بمونن.

واقعاً نمی‌دونم از کجا به اینجا رسیدم یا چرا به اینجا رسیدم. می‌خواستم برات بگم که چرا در روزنوشته لحظه نگار دارم. اما حرفم به جای دیگری رفت.

فقط خواستم بهت بگم که حسم از زندگی، گاهی اوقات شبیه اون آنزیمی هست که در واپسین ضربان‌های اجباری قلب، داره با خودش فکر می‌کنه که غذای موجود در معده رو، برای چه کسی بردارم؟ خودم؟ یا صاحب معده؟

سوالی که به سرعت،‌ به چالش تلخ‌تری تبدیل میشه: غذا رو برای معده هضم کنم؟‌ یا معده رو برای غذا؟



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+233
  

طولانی‌ترین شب سال یلدا نیست

محمدرضا شعبانعلی

طولانی ترین شب سال، یلدا نیست.
طولانی ترین شب سال، گاهی
وقتی که منتظرش نیستی، به سراغت می آید.

 

طولانی ترین شب سال،
نه با قصه کوتاه میشود و نه با ترانه.
نه با آجیل و نه هندوانه.

 

طولانی ترین شب سال
برای هر کس،
به بهایی و بهانه ای می آید
متفاوت با دیگری.
و تو را به هیچ چیز و هیچ جا وصل نمیکند.
نه به خویشاوندان و بستگان
نه به خنده ی مهمانی همسایگان
و نه به خاطره ی پایکوبی نیاکان.

 

هم نشینی با طولانی ترین شب سال را
هر کس باید
جدا از دیگران و به تنهایی
تجربه کند.
و تنها به این امید دل بسپارد که
فردا با سر زدن خورشید،
طولانی ترین روز سال آغاز نشود.
پی نوشت: گفتند این روزها زیاد پیچیده می‌نویسی. گفتم: چشم. ساده می‌نویسم. این شد.


رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+384
  

اگر شما بودید، چه کار می‌کردید؟

کتاب جامعه باز و دشمنان آن (نوشته کارل پوپر) جلوی چشمم بود. کاری به محتوا و بحث‌های کتاب ندارم و اینکه چقدر آراء و افکار پوپر برای ما ممکن است دوست داشتنی یا دوست نداشتنی باشد. (البته در جامعه‌ی اهل مطالعه و اهل علم، می‌شد بپرسیم: چقدر آراء و افکار پوپر را می‌شناسیم. بر آن نقد داریم یا می‌پذیریم. اما چون کلاً شان عموم مردم ما، اجل از وقت گذاشتن و شناختن است، دوست داشتن و دوست نداشتن یا همان حب و بغض، تعبیر بهتر است. خوشبختانه حب و بغض، نه به وقت نیاز دارد نه شعور).

کتاب جامعه باز و دشمنان آن - کارل پوپر

بگذریم. داشتم می‌گفتم کار به آراء پوپر ندارم. فقط می‌خواهم بخشی از تداعی‌هایی را که در ذهنم ایجاد شد برایتان بنویسم:

با خودم فکر می‌کردم که کسی مثل پوپر (یا صدها نویسنده‌ی بزرگ که در طول این سالها از آنها نام برده‌ام) ایده‌ای در ذهن داشته. می‌خواسته در مورد جامعه‌ی باز و دشمنانش بنویسد. چنین حجمی از مطلب و بحث و استدلال و اشاره را نوشته.

اگر ما بودیم و همین ایده را در ذهن داشتیم چه می‌کردیم؟

بعید نبود که آن را در چند سطر بنویسیم و روی اینستاگرام بگذاریم. برای عکس هم از پای باز روی برف زمستانی استفاده کنیم (به هر حال جامعه‌ی باز و پای باز در باز بودن مشترک هستند و فصل مشترک بسیاری از عکس‌های اینستاگرامی با کپشن‌هایشان در همین حد است. تازه برف هم، می‌تواند به سرمای بسته بودن اشاره داشته باشد).

شاید هم آن جمله را توییت می‌کردیم.

شاید هم – اگر کسی مثل من چنین ایده‌ای در ذهن داشت – آن را در سه یا چهار یا پنج هزار کلمه می‌نوشت و ده بار قبل از متن، در قالب پیش‌نوشت باید غلط کردم و عذرخواهی و ببخشید می‌نوشت تا خواننده از طولانی بودن متن آزار نبیند (یا برای خواندن یک متن طولانی آماده شود).

شاید هم در حال رانندگی در خیابان یا همزمان یا پیاده روی روزانه، یک فایل صوتی ضبط می‌کردیم و روی کانالمان می‌گذاشتیم تا احساس شیرین متفکر بودن را تجربه کنیم و این حس خوب، به سلامت جسم و جان‌مان بیفزاید.

بعید هم نبود یک کتاب ۱۰۰ صفحه‌ای جمع و جور بنویسیم و قیمت سنگین هم روی آن بگذاریم (چون به هر حال، اندیشه و فکر من است و شما هم باید بهای رشدتان را بپردازید) و بفروشیم. تازه می‌شود رونمایی هم برگزار کرد و کلی عکس و فیلم و سلفی هم تولید کرد. هم فال است و هم تماشا.

شاید فرق بزرگان فکر و اندیشه و کوچکانی مثل من، این بوده که برای حرف خود و فکر خود، آن‌قدر ارج و احترام قائل بوده‌اند و آن‌قدر اندیشه‌ی خود را اثرگذار می‌دانسته‌اند که برای تبیین آن وقت بگذارند. و احتمالاً باور داشته‌اند که در بیان تفصیلی و با جزئیات، هم قدرت استدلال شفاف‌تر می‌شود و هم ضعف های آن آشکارتر و همین مسئله، راه را برای تبیین و تکمیل مسیر اندیشیدن هموار می‌کند.

پی نوشت: بعضی دوستان هستند که آنچنان در باتلاق شرقی و غربی گرفتارند که احتمالاً از اول، به جای خواندن دقیق حرف من، به این فکر می‌کرده‌اند که چرا پوپر را مثال زد؟ این همه آدم. این همه نویسنده. آن دوستان عزیز هم، می‌توانند برای تسلی خاطر خود، به اشارات و تنبیهات بوعلی فکر کنند. هر چند احتمالاً پوپر و بوعلی، به یک اندازه از این‌ها دور و برایشان دست نیافتنی هستند.



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+243