فایل صوتی آموزشی حرفه‌ای گری در محیط کار

در دورانی که انسانها روی کاغذ و بر اساس مجوزها و گواهینامه ها و تاییدیه ها، بیش از هر زمان دیگری شبیه یکدیگرند،
اثربخش ترین ابزار متمایز شدن و متمایز ماندن، حرفه ای گری است.

Category: دل نوشته ها

دچار چشم تو دگر دچار خود نمی‌شود

چند روزی است که ترانه‌ی حوالی تو با صدای هوتن هنرمند را خریده‌ام و گوش می‌دهم و بارها و بارها در گوشم تکرار می‌شود.

به قصد رعایت حقوق صاحب اثر، صرفاً بخشی از این ترانه را برای شما در اینجا می‌گذارم. این اثر، مجاز است و مانند بسیاری از آثار موسیقی از طریق فروشگاه بیپ تیونز عرضه می‌شود.

یک بار دیگر هم باید به جان بچه‌های بیپ تیونز دعا کرد. چون بخشی از مشکل رعایت نکردن کپی رایت، به دشوار بودن یا طولانی بودن مسیر پرداخت حقوق صاحب اثر بازمی‌گردد. شاید اگر بیپ تیونز نبود، ما وقتی آهنگی را می‌شنیدیم، تا بعداً که به فروشگاهی برسیم و یادمان باشد و آن آلبوم وجود داشته باشد، خریدنش را فراموش می‌کردیم.

توضیح اینکه عنوان این نوشته (دچار چشم تو دگر دچار خود نمی‌شود) بازنویسی مفهومی یکی از بیت‌های ترانه است:

گمان نمی‌کنم شود دوباره با خود آشنا

دچار گشته هر که بر جنون چشم‌های تو

نخستین بار که این موسیقی را گوش می‌دادم، صدای زیبای همسایه‌ی مهربانم هم با آن مخلوط شده بود. گفتم عکس او را هم برایتان بگذارم:

عکس گنجشک - محمدرضا شعبانعلی

+244
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

باز هم درباره گاردین

قبلاً یک بار در مورد گاردین مطلبی نوشته بودم که اگر آن را نخوانده باشید، شاید تصاویر امروز برایتان کم‌معنی‌ یا بی‌معنی باشد.

مطلب قبلی: خودافشایی گاردین

نشریه‌ی گاردین، همچنان نتوانسته است مشکل نقدینگی ناشی از کاهش درآمدهای تبلیغاتی را به صورت کامل حل کند.

روزنامه گاردین

متن تقریباً همان متن قبلی است. با این تفاوت که تاکید بیشتری شده که: ما تا امروز از شما پول نگرفتیم و الان نیاز مالی داریم.

پاپ آپ پایین صفحه، کمی نگران کننده‌تر است. چون تاکید می‌کند که اگر هفته‌ای یک قهوه به ما کمک کنید، ما سرپا باقی می‌مانیم.

تقاضای گاردین برای دریافت کمک مالی

البته تغییرات مثبتی در رتبه‌ی الکسای این سایت دیده می‌شود:

ادامه نوشته

+171
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

جبر جغرافیایی و روزهای تلخ غرب و شمال غرب

سال جدید هم مانند سال قبل و سال‌های قبل‌تر و در ادامه‌ی آنها، با خبرهای تلخ خود از راه رسیده و در کنار ما جا خوش کرده است.

اتفاق بد می‌افتد. مثل اتفاق‌ خوب و ظاهراً باید وجود آنها و روی‌دادن آنها را پذیرفت.

اما بعضی اتفاق‌های بد، بدتر از برخی دیگر هستند. اتفاق‌هایی که احساس می‌کنیم بیش از آنکه به تصمیم‌های نادرست ما بازگردند، به جبر جغرافیایی باز می‌گردند.

سیل در آذربایجان و بخش‌های دیگری از غرب و  شمال غرب کشور، از این جنس است. از اقلیتی که در حال سلفی گرفتن و تجربه‌ی هیجان، فوت کردند بگذریم، اکثر کسانی که از دست دادیم، نه به علت تصمیم یا رفتار اشتباه‌شان، بلکه صرفاً به علت موقعیت جغرافیایی‌شان قربانی این حادثه شدند.

خیلی چیزها در زندگی قابل تغییرند. خیلی چیزها هم نیستند. یا به سادگی نیستند. این حرف تلخی است که شاید به مذاق خیلی‌ از سخنرانان انگیزشی خوش نیاید. اما چندان هم قابل انکار نیست.

چنانکه کسی که در ژاپن به دنیا می‌آید، قرار است ده سال بیشتر از کسی زندگی کند که در ایران به دنیا آمده است. مهاجرت‌ها هست. سوانح هست. مرگ‌های زودرس و دیررس هستند. اما هم‌چنانکه اهل آمار می‌گویند، امید به زندگی تفاوت دارد و این امید زندگی از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر تغییر می‌کند.

کم نبودند ایرانیان عزیزی که در سیل اخیر، تاریخ زندگی‌شان صرفاً به خاطر موقعیت جغرافیایی‌شان به پایان رسید.

همچنانکه در این روزها، انفجارهای مکرر تلخ در سوریه هم، با قربانیان غیرنظامی آن، کام ما را تلخ می‌کند. ساکنان فوعه و کفریا که در انفجار تروریستی احرارالشام کشته شدند، شاید صرفاً به خاطر تولد در آن روستا قربانی شدند و اگر در نقطه‌ی دیگری از سوریه یا جهان به دنیا می‌آمدند، سرنوشت دیگری در انتظارشان بود.

جبر جغرافیایی واژه‌ی تلخی است. دلم می‌خواهد با همه‌ی آن چیزی که یاد گرفته‌ام، وجود آن را انکار کنم. اما جدی‌تر از آن است که بتوان آن را پنهان کرد.

در افسانه‌های قدیمی سومر آمده که هر وقت بلایی نازل می‌شد، همه‌ی مردم شهر گرد هم جمع می‌شدند و فریاد می‌زدند: آیا ما به گناه نیاکان‌مان مجازات می‌شویم؟

این هم هست. اما گاهی – بدون اینکه علتی شفاف در ذهن داشته باشم – احساس می‌کنم که تاریخ هم عموماً انتقام جغرافیا را پس می‌دهد. خاک خاورمیانه، همواره چنان آغشته‌ی تلخی‌ها بوده که به قول یک دوست، حتی وعده‌ی حضرت موسی هم مهاجرت بوده است.

+299
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

روزگاری است که عدم، گریبان خلقت را گرفته و رها نمی‌کند

ماه‌های گذشته، بیش از آنچه انتظار داشته‌ایم، خبرهای تلخ مرگ را شنیده‌ایم.

مرگ‌هایی که اگر چه افشین یداللهی آنها را به این سال پرمسافر کبیسه گره می‌زد، اما خوب می‌دانیم که پایان مشخصی برای آن متصور نیست.

نسل سی ساله ها و چهل ساله‌ها، به قانون طبیعت، باید در این سال‌ها، نام‌های زیادی از قهرمانان جوانی خود را بشنوند که یکی پس از دیگری، دنیا را ترک می‌کنند و البته در این میان، فرشته‌ی مرگ، با دست‌چین کردن نامنظم انسان‌ها، می‌کوشد به ما یادآوری کند که دست این بازیگر پیر کهنه کار را، هیچ کس نمی‌تواند به دقت و درستی بخواند.

افشین یداللهی را، با وجود کارهای متعدد ارزشمندی که به ادبیات فارسی هدیه کرده است، معمولاً با ترانه‌های تیتراژ مدار صفر درجه و شب دهم به خاطر می‌آورم. هر دو سریال را ندیده‌ام. اما خوب به خاطر دارم که مدت‌ها، این دو قطعه و به طور خاص، «من عاشق چشمت شدم» در خانه و ماشین، در گوشم تکرار می‌شد.

افشین یداللهی شاید، اگر روانپزشک مانده بود و پا به دنیای شعر و ترانه نگذاشته بود، امروز برای بسیاری از ما تا این حد دوست داشتنی نبود.

او یکی از کسانی بود که پیگیری رویای خود و سبک زندگی دوست‌داشتنی‌اش را به دوران بازنشستگی – که شاید برای بسیاری از ما هرگز نرسد – موکول نکرد.

به سراغ شعر و ترانه رفت و از کارهایش هم، واضح است که گفتن و سرودن، برایش چیزی بیش از تفنن بوده است و بخش مهمی از هویت و زندگی‌اش را می‌ساخته است.

آنها که زودتر، از مسیر عمومی جدا می‌شوند و به دنبال عشق و علاقه‌ و ترجیحات خود می‌روند، این شانس را دارند که وقتی با مرگ چهره به چهره می‌شوند، لبخند بزنند و به او بگویند که: غافل گیر نشده‌اند. حتی اگر فرشته‌ی مرگ، زودتر از انچه انتظار می‌رفت، بر در خانه‌ی ایشان کوفته باشد.

پی نوشت: شعرهای یداللهی برای من، همیشه زنجیری از زوج واژه‌های متضاد بود که به مدد زبان و قلم توانمند او، دست در دست کنار هم می‌نشستند و یکدیگر را در بر می‌گرفتند:

خلقت و عدم، ابد و ازل، زمین و آسمان، رنج و گنج، آهن و ابریشم، یخ زدن در آتش، سوختن در سرما، کفر و دین، کافر و مومن.

آخرین زوج واژه‌هایی که او با رفتن زودهنگام خود، در ‌گوش‌مان سرود، زوج‌واژه‌ی مرگ و زندگی است که تا این حد نزدیک و تنگ، یکدیگر را در آغوش گرفته‌اند.

+290
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

درگذشت علی معلم – آخرین تصویر دنیای تصویر

علی معلم درگذشت

«از نظر من، عباس کیارستمی، داریوش مهرجویی و مسعود کیمیایی، خودشان یک یادگار و میراث هستند و همان‌طور که به یک بنای تاریخی احترام می‌گذاریم و دور آن حصار می‌کشیم تا کسی روی آن یادگاری ننویسد، آنها هم مراقبت و نگهداری می‌خواهند.

البته که آرتیست‌ها به علت خصلت هیجانی و احساسی‌شان، ممکن است بعضی مواقع با ما همراستا نباشند، اما نباید آنها را کنترل احساسی کرد».

این‌ها حرف‌های علی معلم است. بعد از درگذشت کیارستمی و زمانی که مهرجویی در مراسم یادبود او، از سر خشم، اعتراضاتی را با لحنی تند مطرح کرده بود.

حرف‌های معلم، همیشه آرام، متین و دوست داشتنی بود.

دنیای تصویر هم نشریه‌ای خاص و متفاوت در زمان خود بود. تفاوت، دغدغه‌ی همیشگی علی معلم بود.

چه در تصاویر رنگی دنیای تصویر در آن روزهای سیاه و سفید و چه در شادمانی‌های جشن حافظ در روزگاری که لبخند برای خیلی‌ها، پدیده‌ای نامیمون و نامبارک محسوب می‌شده است و مرزهای هنر، به چارچوبِ تنگِ سلیقه‌ی برخی کج‌سلیقه‌گان محدود و مسدود بوده است.

علی معلم اما، می‌کوشید از حاشیه‌ها دور باشد و سبک خودش را ادامه دهد.

او را دوست داشته باشیم یا نه، استقلال سلیقه‌ی او و تلاش حرفه‌ای او قابل ستایش است. در جامعه‌ای که این هر دو، چندان مورد ستایش واقع نمی‌شوند.

در فرهنگ‌های تشابه‌طلبی مثل فرهنگ ما، قلب انسان‌های متفاوت، معمولاً زودتر از آنچه انتظار می‌رود از حرکت می‌ایستد.

+294
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

زندان – محسن چاوشی

گاهی با خودم می‌گم کاش محسن چاوشی وقت بیشتری می‌گذاشت و شعرهای بیشتری از مولوی رو می‌خوند.

این شعر زندان رو (بمیرید، بمیرید،‌ در این عشق بمیرید) هر چقدر گوش می‌دم خسته نمی‌شم.

لینک دانلود فایل mp3 بمیرید با صدای محسن چاوشی

داشتم فکر می‌کردم خیلی پررویی می‌خواد که آدم در مورد یک تک آهنگ که دوست داره نظر بده؟ خصوصاً وقتی متخصص موسیقی و حتی آشنایی با موسیقی نیست؟

بعد خودم رو قانع کردم که به هر حال، موسیقی برای مخاطب تولید می‌شه و شاید یک مخاطب به اندازه‌ی یک رای خودش برای خودش بتونه نظر بده.

اون هم در دنیایی که مردم فکر می‌کنن حتی بدون درک و دانش و سواد، یک رای خودشون رو می‌تونن در مورد سرنوشت یکی دیگه هم خرج کنند و با افتخار بهش می‌گن دموکراسی.

بگذریم.

از موسیقی سر در نمیارم. دستگاه‌های موسیقی و نُت‌ها و جنس صدا و چیزهای دیگه رو هم نمی‌شناسم. اما در مورد اکثر شعرهای مولوی که چاوشی می‌خونه، حس خوبی دارم.

به نوع صداش و حتی نفس نفس زدن‌های وسطش که گاهی کاملاً شنیده می‌شه. به شوری که در اون موسیقی الکترونیکی هست. به مدرن بودن آلات موسیقی. چون مولوی در زمان خودش هم سنتی نبوده که بشه به سادگی با لباس سنتی به بزم عام دعوتش کرد.

ادبیات فارسی رو در دانشگاه، پیش استاد طه حجازی خوندم. یک بار هم در قفل و کلید به ایشون اشاره کردم و هنوز هم خاطره‌های دیگری از ایشون و کلاس‌شون دارم که سر فرصت نقل می‌کنم.

خوب یادم هست که اون سال‌ها، آهنگ مست و دیوانه که علیرضا عصار در آلبوم حال من بی تو خونده بود، زیاد شنیده می‌شد. شاید هم – اگر درست یادم باشه – تازه منتشر شده بود.

طه حجازی، استاد بزرگوار و دوست‌داشتنی ما که خیلی دوست‌شون داشتم و کلاس‌های آخر شب ایشون (شش تا هشت یا چیزی شبیه این) بهشت من بود، سر کلاس در مورد حالِ شعر و شاعر حرف می‌زدند.

طه حجازی ایستاد. درس مانند مستی که تلو تلو می‌خوره و هر لحظه قرار بیفته، پاهاش رو روی زمین می‌کوبید و راه می‌رفت و هر لحظه هم شاید نزدیک بود بیفته و صدای کوبیدن پاهاش و صدای محکم و استوار خودش در کلاس پیچیده بود که می‌خوند: من مست و تو دیوانه. ما را که برد خانه…

وقتی شعر رو خوند. ایستاد.

ما رو نگاه کرد و گفت: بچه‌ها. اگر من مستم و تو دیوانه و ما داریم با هم حرف می‌زنیم، نمیشه که با های و هوی و ناله کردن و رعایت دستگاه‌های موسیقی، این حرف‌ها رو بزنیم. من باید مثل مست حرف بزنم. شما هم مثل دیوانه بشنوید.

نمی‌دونم چرا. اما سال‌ها بعد وقتی داشتم آهنگ کولی (شعر سیمین بهبهانی) با صدای همایون شجریان رو می‌شنیدم، احساس کردم توی بعضی قسمت‌هاش، می‌شه آتش و تنهایی کولی رو حس کرد.

دکتر سروش توی تفسیر مثنوی، اگر اشتباه نکنم دفتر اول، یه جایی به بحث مقدمه‌‌ی عربی منثور مولوی رسیده بود.

اونجا که مولوی می‌گه: هذا کتاب المثنوی و هو اصول اصول اصول الدین فی کشف الاسرار الوصول و الیقین.

به واسطه‌ی بحثی نکته‌ی جالبی رو اشاره کردند و اون، ضعف‌های متعدد از لحاظ وزن و انتخاب کلمات در شعر مولوی است.

ایشون مقایسه‌ی جالبی با حافظ داشتند. می‌گفتند که مولوی، حرف‌هاش زیاد بود و وقت و فرصت نداشت که برگرده و دوباره حرف‌های قبلی رو ببینه. می‌خواند و می‌گفت و حرف‌ها هم ثبت می‌شد و میرفت.

شاگردان، ارادت عجیبی به ایشان داشتند و اگر مولوی حتی با لهجه یا اشتباه هم تلفظ می‌کرد، ایشان هم به همان شکل ثبت و ضبط می‌کردند. با وجود این دقت در ثبت، مولوی وقتی برای بازخوانی و بازبینی آنها نمی‌گذاشت و عبور می‌کرد.

سروش اشاره می‌کنه که ابیات رفیعی و بلندمرتبه‌ای از لحاظ بلاغت و نیز ساختار در مثنوی وجود داره که می‌شه مطمئن بود توانایی مولوی در ادبیات و شعر (مستقل از مفاهیم) بسیار بالاست.

کسی که چنان ابیاتی رو گفته، قاعدتاً با یک بار بازنگری می‌تونست بسیاری از ابیات خودش رو بازخوانی و بازنویسی و ویرایش کنه. اما مولوی کارش این نبود. دغدغه‌اش این نبود. مولوی برای حال خوش صلاح الدین زرکوب، مثل او قفل را قلف می‌گفت و مبتلا را مفتلا تلفظ می‌کرد [به قول امروزی‌ها در بند محتوا بود، نه فُرم].

او در ادامه توضیح می‌داد که بسیاری از روایت‌های متفاوتی که از اشعار حافظ داریم، متعلق به بعد از دوران حافظ نیست. بلکه اتفاقاً متعلق به خود حافظ هست. او بعد از شعر گفتن یا خواندن شعر در یک مجلس، وقت می‌گذاشته و به آراستن و پیراستن شعر‌هاش مشغول می‌شده و نسخه‌هایی متفاوت شکل می‌گرفته.

خلاصه. همه‌ی این قصه‌ها رو گفتم که بگم این حافظ و آن مولوی را نمی‌توان به یک سبک خواند.

آن آشفتگی، آن آشوب، آن رهایی از وزن و قافیه، آن شوری که در کلام مولوی است (خصوصاً در دیوان شمس) را باید مستانه‌وار خواند و دیوانه‌وار شنید.

این همون حسی هست که لااقل من به عنوان مخاطبی که نه از موسیقی سررشته دارم و نه شعر، در شنیدن برخی از اشعار مولوی با صدای چاوشی تجربه می‌کنم.

+293
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

آخر شاهنامه

فکر می‌کنم در طول این سالها آن‌ قدر تبلیغ کارهای علیرضا قربانی را کرده‌ام که اسماً و رسماً طرفدار یا به قول نسل جدید «فنِ» او محسوب شوم.

یکی از دوستانم، آلبوم هم آواز پرستوهای آه از علیرضا قربانی را برایم از بیپ تیونز خرید و ارسال کرد که در آن علیرضا قربانی، زیبا و هنرمندانه، اشعار مهدی اخوان ثالث را می‌خواند.

فکر می‌کنم از صبح بیش از ده بار قطعه‌ی آخر شاهنامه را گوش داده‌ام. خود شعر که قطعاً از آثار جاودان ادبیات فارسی محسوب می‌شود و فکر می‌کنم اغراق نیست اگر بگوییم هنگام گوش دادن به صدای قربانی نمی‌شود به سادگی از بین صدا یا شعر، یکی را به دیگری ترجیح داد.

به علت رعایت کپی رایت، نمی‌توانم کل قطعه را اینجا بگذارم. اما برای اینکه شاید ترغیب شوید و حداقل این قطعه‌ی خاص را بخرید، قسمت کوتاهی از آن را اینجا می‌گذارم:

ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم…

لینک خرید این قطعه از سایت بیپ تیونز

+203
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برای سامان: درباره لحظه نگار و بحث‌های نامربوط دیگر

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: سامان

پیش نوشت:  این متن هیچ توضیح مشخصی نداره. داشتم کامنت سامان زیر لحظه نگار پنجره رو می‌خوندم، خواستم این حرف‌ها رو اینجا بنویسم.

اصل مطلب:

سامان.

توضیحات تو رو در مورد بچه‌ها و شهر‌های مختلف دوست داشتم. خیلی زیاد.

حتماً اون تعبیر همیشگی که من دوستش دارم و به کار می‌برم رو یادته: انسان در جستجوی معنا.

فقط به خاطر زحمات آقایانی مانند یونگ و ویکتور فرانکل و دیگرانی که این واژه رو خیلی مورد استفاده قرار داده‌اند و به تعبیری مستعمل کرده‌اند، هر وقت واژه‌ی معنا رو به کار می‌برم لازمه اشاره‌ای هم بکنم که در باور و نگاه من، انسان معنا رو می‌سازه. کشف نمی‌کنه.

بزرگی و کوچکی ما، شاید به این باشه که معناهایی که می‌سازیم چقدر بزرگ و کوچک هستند. بخشندگی و دست و دل‌بازیمون هم، شاید بیش از اینکه به بخشش‌های ریالی ربط داشته باشه، متناسب با معنایی باشه که به زندگی دیگران می‌بخشیم.

تداعی‌ها بخش مهمی از بازیِ معنا هستند.

تداعی، چیزیه که باعث می‌شه دیدن یک نشانه، نشانه یا خاطره‌ی دیگری رو در ذهن ما زنده کنه.

همون چیزی که باعث می‌شه برای من، عود African Lion معنای متفاوتی داشته باشه. چون برام خاطره‌های متفاوتی رو زنده می‌کنه. خاطره‌ی کسی که زمانی بیش از هر کس دیگری دوستش داشتم و برام این عود رو در اتاقم روشن کرد.

از این عجیب‌تر، یک بار که پس از سالها، اون دوست قدیمی رو دیدم و با هم نشستیم و گپ زدیم، دیدم اون‌قدر که بوی اون عود، خاطرات شیرین گذشته رو برای من تداعی می‌کنه، خود این آدمی که الان روبروی من نشسته، خاطرات شیرینی که با خودش داشتم رو تداعی نمی‌کنه!

خلاصه اینکه اگر بپذیریم انسان در جستجوی معناست، اگر بپذیریم انسان یه جورایی در جهان اطرافش غریبه، اگر بپذیریم یکی از ویژگی‌های مهم انسان اینه که جزو اولین موجوداتی است که به توانایی شگفت‌انگیز «غریبی کردن» و «احساس بیگانگی کردن» دست پیدا کرده، اگر بپذیریم که انسان اولین موجود یا جزو اولین موجوداتیه که آنچه را هست‌ به امید آنچه می‌توانست باشد یا دوست دارد که باشد، پس می‌زنه و کنار می‌گذاره، باید بپذیریم که تداعی بخش مهمی از انسان بودن (یا انسان شدن)‌ ماست.

تداعی‌های بیشتر، جز به معنای تجربه‌ی عمیق‌ترِ بودن، نمی‌تونه باشه.

لیست تو و بچه‌هایی که اسم بردی و خیلی دیگه از بچه‌هایی که اسم نبردی، همیشه در ذهن من هم هست. اسم بچه‌ها برام شهر‌هاشون رو تداعی می‌کنه و شهرها اسم بچه‌ها رو. نقطه‌های زیادی از این خاک هست که برام معنی متفاوتی داره.

و فکر می‌کنم هر چه این زنجیره‌ی تداعی‌ها بیشتر و بیشتر بشه، حق دارم و حق‌ داریم احساس رضایت بیشتری بکنیم. چون دنیای بزرگتری رو لمس و تجربه کردیم.

البته من دلم می‌خواد به فهرست دوستانی که تو نوشتی، دوستان عزیز افغانم رو هم اضافه کنم. بچه‌هایی که امروز در کنار ما دارن توی متمم درس می‌خونن و به آینده‌ی وطن‌شون امیدوارن. البته بچه رو از روی عادت معلمی می‌گم. بعضی‌هاشون از من جوون‌تر هستند و بعضی ها هم بزرگتر.

از عبدالله بکتاش تا زهرا نظری عزیزم که کابل زندگی می‌کنه.

از شیرآقا عبدالله صالح که در کابل، شورای فکر و عمل رو تاسیس کرده تا فکور که بیست و دو سالش هست و امید به بهتر کردن کشورش داره.

ماه بیگم عزیزم که اخیراً برگشته کابل و همیشه با ذوق می‌رم عکس‌های کافی‌شاپ رفتنش رو توی کابل نگاه می‌کنم. من که از عکس غذا خوشم نمیاد، عشقم اینه که ببینم عکس چاییش رو توی کافه گذاشته و من با لذت نگاهش کنم. بهش گفتم که دختر خودم هست و می‌مونه و خودش هم می‌دونه که چقدر دوستش دارم.

نعیم سلطانی از ولایت بامیان. مصطفی بهتاش عزیزی که می‌دونم نقشه‌های بزرگی برای آینده‌اش داره و وقت گذاشته بود و از حافظ برام بیتی رو پیدا کرده بود و فرستاده بود.

سلما تیوا که جامعه شناسه و مسئول خوابگاه خواهران هست توی دانشگاه آریا،‌ مزارشریف و نصرت یار عزیز که در همون دانشگاه هست.

سمیع‌الله سیحون که از ولایت بدخشان هست و اون فارسی زیبایی که می‌تونه بنویسه، من هرگز نمی‌تونم بنویسم.

هنوز جمله‌ی پایانی یکی از نامه‌هاش (به جای خداحافظی و تعارفات رایج ما) یادمه: از مهرتان دور نیستم.

جامد مراویز که در وزارت مبارزه با مواد مخدر افغانستان کار می‌کنه و علامه‌ی عزیزم که توی کابل هست، خیلی تمرین‌هاش رو دوست دارم و واقعاً وقت می‌ذاره و خوندن تحلیلش از بحث ارزش آفرینی و مثالی که مطرح می‌کنه، قطعاً آموزنده و الهام‌بخشه.

البته تعداد دوستان افغان ما بیشتره. اما اینها کسانی هستند که به شکل حضوری یا مکاتبه‌ای می‌شناسمشون.

می‌دونی سامان.

فهرست بلند تو که جاهای مختلفی از ایران رو اسم بردی، و فهرست دوستان افغانم که اضافه کردم، لیست تداعی‌های من رو کامل نمی‌کنه.

من یه حس عجیبی به این ناحیه‌ی جغرافیایی دارم. همون ناحیه‌ای که بهش می‌گن مِنا و یا مِناپ.

منا مخفف Middle East & North Africa هست. شکل بازترِِ مِنا شامل افغانستان و پاکستان هم می‌شه. اما بعضی‌ها ترجیح می‌دن برای تاکید بر این دو کشور، مِناپ رو به کار ببرن.

ناحیه‌ی عجیبیه. از مراکش و موریتانی تا آخرین نقطه‌های شرقی پاکستان.

با مرور تاریخ چند هزارساله‌اش، به نتیجه می‌رسی که یه جورایی یه ناحیه‌ی نفرین شده حساب می‌شه. هم به خاطر اینکه روی زمین، زنجیر اتصال شرق و غرب بوده و هم به خاطر اینکه زیر زمینش پر از منابع زیرزمینی هست.

اگر هم استثناء وجود داشته بسیار محدود بوده. در حد جاهایی مثل حلب که بیش از ۱۲ هزار سال رونق و ثروت رو تجربه کردن و ظاهراً این پدرِ بی‌رحم‌ِ تاریخ و مادر بی‌محبت جغرافیا، نمی‌تونه شیرینی‌ها را بببینه و به بدترین شکل ممکن براشون جبران کرده.

من به واسطه‌ی کار، توی این ناحیه‌ی منا، زیاد چرخیده‌ام و جاهایی هم که نرفتم، دوستی‌ها و ارتباطات نزدیک داشته‌ام. ما مردم منا، خیلی به هم شبیه هستیم. اگر اون تعریف معروف رو در نظر گرفته باشی که می‌گن: ملت، مردمی هستند که یک درد مشترک رو احساس می‌کنند، ما یه جورایی ملت حساب می‌شیم.

شاید هم حساب نمی‌شیم. چون درد مشترک داریم. اما مشترک بودنِ درد رو احساس نمی‌کنیم.

می‌دونی. یکی از چیزهایی که به نظرم یه جورایی اشتباه فهمیده شده مرگه. مرگ نقطه‌ی مشخصی نداره. اون چیزی که به عنوان لحظه‌ی مرگ به صورت قراردادی در نظر گرفته میشه، لحظه‌ی توقف قلبه و نه مرگ.

بعد از توقف قلب، هنوز سیستم داره کار می‌کنه. حالا بعضی جاها ضعیف‌تر. فقط اون یکپارچگی به تدریج از بین میره. چند روز که می‌گذره و آنزیم‌هایی که قبلاً غذا رو برای ما هضم می‌کردن، مطمئن میشن که غذای جدیدی قرار نیست بیاد، هر کدوم برای خودشون اعلام استقلال می‌کنن و با مشارکت باکتری‌ها و بقیه‌ی اطرافیان، خود بدن رو به عنوان غذا می‌خورن و بقیه‌ی ماجراهایی که کمابیش می‌دونیم.

گاهی فکر می‌کنم این ناحیه‌ی منا، چنین اتفاقی براش داره میفته (خیلی صادقانه بگم، فکر می‌کنم افتاده).

مردمی که همدیگر رو به خاطر تفاوت قومیت‌ها و زبان‌ها مسخره می‌کنن. کشورهای همسایه‌ای که با هم خوب نیستند. سر اسم چند تا آب و رودخونه دعوا می‌کنن. تاریخشون رو از زیر خاک بیرون می‌کشن و سرش با هم دیگه دعوا می‌کنن. اینها پز چیزی که دارند رو به اونها می‌دن. اونها فخر چیزی که داشتند رو به اینها می‌فروشن. بعضی‌هاشون (یا خیلی‌هاشون) نژادپرست‌ترین گونه‌های شناخته شده‌ی انسان هستند.

جهل و خرافه و تحجر و تعصب، تقسیم‌مون کرده. خیلی شدید.

یه جورایی مثل یه مسافری که خواب بوده و بیدار شده و دیده قطار توسعه رفته، تعجب زده و هاج و واج اینور و اونور رو نگاه می‌کنیم. حتی نمی‌دونیم قطار از شرق به غرب رفته یا از غرب به شرق که حداقل با بغض و حسرت، مسیر حرکتش رو نگاه کنیم یا آبی پشت سرش بپاشیم.

به همون اندازه که حیوون ماداگاسکاری قرار نیست شبیه حیوون آفریقایی باشه، شیوه‌ی اندیشیدن هم نمی‌تونه به طور کامل از جبر جغرافیا رها بشه.

مردم منا، نه می‌تونن مثل شرق دور فکر کنند، نه مثل غرب نزدیک (که هر روز هم نزدیک‌تر میشه).

مردم منا، باید خودشون بشینن یه سبک جدید یه جهان‌بینی جدید، یه الگوی ارزشی جدید، یه شیوه‌ی فکر کردن جدید درست کنند. شیوه‌ی مختص خودشون. معنایی که به ذائقه‌شون شیرین بیاد و البته علاوه بر طعم، چنان غنی باشه که بتونن توی این دنیای جدید زنده بمونن.

واقعاً نمی‌دونم از کجا به اینجا رسیدم یا چرا به اینجا رسیدم. می‌خواستم برات بگم که چرا در روزنوشته لحظه نگار دارم. اما حرفم به جای دیگری رفت.

فقط خواستم بهت بگم که حسم از زندگی، گاهی اوقات شبیه اون آنزیمی هست که در واپسین ضربان‌های اجباری قلب، داره با خودش فکر می‌کنه که غذای موجود در معده رو، برای چه کسی بردارم؟ خودم؟ یا صاحب معده؟

سوالی که به سرعت،‌ به چالش تلخ‌تری تبدیل میشه: غذا رو برای معده هضم کنم؟‌ یا معده رو برای غذا؟

+239
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

طولانی‌ترین شب سال یلدا نیست

محمدرضا شعبانعلی

طولانی ترین شب سال، یلدا نیست.
طولانی ترین شب سال، گاهی
وقتی که منتظرش نیستی، به سراغت می آید.

 

طولانی ترین شب سال،
نه با قصه کوتاه میشود و نه با ترانه.
نه با آجیل و نه هندوانه.

 

طولانی ترین شب سال
برای هر کس،
به بهایی و بهانه ای می آید
متفاوت با دیگری.
و تو را به هیچ چیز و هیچ جا وصل نمیکند.
نه به خویشاوندان و بستگان
نه به خنده ی مهمانی همسایگان
و نه به خاطره ی پایکوبی نیاکان.

 

هم نشینی با طولانی ترین شب سال را
هر کس باید
جدا از دیگران و به تنهایی
تجربه کند.
و تنها به این امید دل بسپارد که
فردا با سر زدن خورشید،
طولانی ترین روز سال آغاز نشود.
پی نوشت: گفتند این روزها زیاد پیچیده می‌نویسی. گفتم: چشم. ساده می‌نویسم. این شد.
+391
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

اگر شما بودید، چه کار می‌کردید؟

کتاب جامعه باز و دشمنان آن (نوشته کارل پوپر) جلوی چشمم بود. کاری به محتوا و بحث‌های کتاب ندارم و اینکه چقدر آراء و افکار پوپر برای ما ممکن است دوست داشتنی یا دوست نداشتنی باشد. (البته در جامعه‌ی اهل مطالعه و اهل علم، می‌شد بپرسیم: چقدر آراء و افکار پوپر را می‌شناسیم. بر آن نقد داریم یا می‌پذیریم. اما چون کلاً شان عموم مردم ما، اجل از وقت گذاشتن و شناختن است، دوست داشتن و دوست نداشتن یا همان حب و بغض، تعبیر بهتر است. خوشبختانه حب و بغض، نه به وقت نیاز دارد نه شعور).

کتاب جامعه باز و دشمنان آن - کارل پوپر

بگذریم. داشتم می‌گفتم کار به آراء پوپر ندارم. فقط می‌خواهم بخشی از تداعی‌هایی را که در ذهنم ایجاد شد برایتان بنویسم:

با خودم فکر می‌کردم که کسی مثل پوپر (یا صدها نویسنده‌ی بزرگ که در طول این سالها از آنها نام برده‌ام) ایده‌ای در ذهن داشته. می‌خواسته در مورد جامعه‌ی باز و دشمنانش بنویسد. چنین حجمی از مطلب و بحث و استدلال و اشاره را نوشته.

اگر ما بودیم و همین ایده را در ذهن داشتیم چه می‌کردیم؟

بعید نبود که آن را در چند سطر بنویسیم و روی اینستاگرام بگذاریم. برای عکس هم از پای باز روی برف زمستانی استفاده کنیم (به هر حال جامعه‌ی باز و پای باز در باز بودن مشترک هستند و فصل مشترک بسیاری از عکس‌های اینستاگرامی با کپشن‌هایشان در همین حد است. تازه برف هم، می‌تواند به سرمای بسته بودن اشاره داشته باشد).

شاید هم آن جمله را توییت می‌کردیم.

شاید هم – اگر کسی مثل من چنین ایده‌ای در ذهن داشت – آن را در سه یا چهار یا پنج هزار کلمه می‌نوشت و ده بار قبل از متن، در قالب پیش‌نوشت باید غلط کردم و عذرخواهی و ببخشید می‌نوشت تا خواننده از طولانی بودن متن آزار نبیند (یا برای خواندن یک متن طولانی آماده شود).

شاید هم در حال رانندگی در خیابان یا همزمان یا پیاده روی روزانه، یک فایل صوتی ضبط می‌کردیم و روی کانالمان می‌گذاشتیم تا احساس شیرین متفکر بودن را تجربه کنیم و این حس خوب، به سلامت جسم و جان‌مان بیفزاید.

بعید هم نبود یک کتاب ۱۰۰ صفحه‌ای جمع و جور بنویسیم و قیمت سنگین هم روی آن بگذاریم (چون به هر حال، اندیشه و فکر من است و شما هم باید بهای رشدتان را بپردازید) و بفروشیم. تازه می‌شود رونمایی هم برگزار کرد و کلی عکس و فیلم و سلفی هم تولید کرد. هم فال است و هم تماشا.

شاید فرق بزرگان فکر و اندیشه و کوچکانی مثل من، این بوده که برای حرف خود و فکر خود، آن‌قدر ارج و احترام قائل بوده‌اند و آن‌قدر اندیشه‌ی خود را اثرگذار می‌دانسته‌اند که برای تبیین آن وقت بگذارند. و احتمالاً باور داشته‌اند که در بیان تفصیلی و با جزئیات، هم قدرت استدلال شفاف‌تر می‌شود و هم ضعف های آن آشکارتر و همین مسئله، راه را برای تبیین و تکمیل مسیر اندیشیدن هموار می‌کند.

پی نوشت: بعضی دوستان هستند که آنچنان در باتلاق شرقی و غربی گرفتارند که احتمالاً از اول، به جای خواندن دقیق حرف من، به این فکر می‌کرده‌اند که چرا پوپر را مثال زد؟ این همه آدم. این همه نویسنده. آن دوستان عزیز هم، می‌توانند برای تسلی خاطر خود، به اشارات و تنبیهات بوعلی فکر کنند. هر چند احتمالاً پوپر و بوعلی، به یک اندازه از این‌ها دور و برایشان دست نیافتنی هستند.

+248
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش