Category: داشتم فکر میکردم که

در حسرت یک کلاه قدیمی

پیش نوشت: مطلبی که اینجا می‌نویسم مربوط به ماه قبل است.

در یادداشت‌هایم نوشته بودم که به آن اشاره کنم و متاسفانه طی هفته‌های اخیر، چنان درگیر فعالیت‌های شغلی و شخصی بودم که فرصتی برای مطرح کردن آن نشد.

اما به هر حال، به دلیل اینکه ریشه‌ی مطلب، آشناست و می‌تواند محرکی برای گفتگو کردن و اندیشیدن باشد، به نظرم ارزش دارد که مرور کوتاهی به آن داشته باشیم.

مقدمه: ماجرا مربوط به یک کلاه است. کافی است نگاهی به عدد ۶ روی صفحه کلید خود بیندازید و علامت ^ را ببینید. کلاهی که بر سر عدد شش قرار گرفته است.

در فارسی کهن (منظورم حدود ۱۰ سال پیش است) به این علامت، هشتک (با کاف و نه با گاف) می‌گفتند.

نام بسیار زیبایی هم بود. در آن زمان به # هم می‌گفتند: Number Sign یا علامت مربوط به اعداد.

با آمدن شبکه های اجتماعی، به تدریج نام هشتگ (هش به معنای هاشور و تگ به معنای برچسب) رایج شد و کم کم کلمه‌ی هشتک از رواج افتاد.

چون وقتی می‌گفتی هشتک (^)، فکر می‌کردند گفته‌ای هشتگ (#)!

بگذریم. کسانی که اهل برنامه نویسی هستند و یا نمادهای ریاضی را می‌شناسند، معمولاً در گذشته و حال، این کلاه را Caret (کرت به فتح ک و کسر ر) می‌نامند.

در زبان انگلیسی هم، عنوان Circumflex برای آن به کار می‌رود.

از همه‌ی اینها بگذریم. اگر فرانسه هم بلد نباشید (که من هم نیستم) احتمالاً این علامت را در نگارش کلمات زیادی مشاهده کرده‌اید: S’entraîner و Coût و …

اصل ماجرا: دولت فرانسه قانونی را در سال ۱۹۹۰ میلادی مصوب کرده بود که مهجور مانده بود و از اوخر سال جاری،‌ تصمیم گرفت آن را به صورت جدی اعمال کند.

قرار شد برای ساده‌تر شدن نگارش و یادگیری راحت‌تر دیکته و کاهش پیچیدگی زبانی، این کلاه قدیمی، از سر بعضی از کلمات بیفتد.

البته فقط ماجرای کلاه نبود. بعضی از کلمات هم، به هم متصل می‌شوند. مثلاً Mille-pattes را می‌توان از این به بعد به صورت millepattes هم نوشت.

این تغییرات مجموعاً در مورد حدود ۲۴۰۰ کلمه اعمال خواهند شد.

دولت فرانسه در کتاب‌های درسی، دیکته‌ی جدید را به کار خواهد گرفت و همین دیکته را به دانش آموزان خواهد آموخت.

اما دانش آموزان اگر دیکته‌ی قبلی را هم استفاده کنند، از آنها نمره‌ای کسر نخواهد شد و دیکته‌ی قدیمی هم، درست در نظر گرفته خواهد شد.

به ناشران واژه نامه‌ها هم توصیه شده که علاوه بر نگارش قدیمی، مدخلی نیز برای نگارش جدید در نظر بگیرند.

این بحث، مدتی است به چالش جدی در فرانسه تبدیل شده و دولت فرانسه، متهم شده است که با این کار، ادبیات فرانسه تخریب خواهد شد.

کافی است JeSuisCirconflexe# را در شبکه های اجتماعی جستجو کنید تا کمی بیشتر با این فضا آشنا شوید.

پی نوشت ۱: خیلی خوشحالم که می‌توانم چنین مطلبی را بنویسم. راستش را بخواهید اول متن صادقانه حرف نزدم. این مطلب را می‌شد یک ماه پیش هم نوشت. اما حوصله نداشتم که گفتگوهایی بدون پایه و اساس تحلیلی و اصول و قواعد استدلال و استنباط،‌ در زیر آن مطرح شود.

پی نوشت ۲: فکر می‌کنم این مسئله برای ما هم همیشه مطرح بوده است و این چالش‌ها برایمان چندان غریبه نیست. ضمناً چون خودم هم کد دارم و می‌توانم کامنت بگذارم، نظرات و توضیحات خودم را مثل بقیه در کامنت‌ها مطرح خواهم کرد.

+130
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

لطفاً آن را به من گران‌تر بفروشید!

 داشتم در سایت Thenextweb می‌گشتم که به این مقاله رسیدم. زمان سنج اندازه گیری زمان تلف شده. این روزها نرم افزارها و پلاگین‌ها و اپلیکیشن‌های زیادی هستند که حضور ما و رفتار ما را در شبکه های اجتماعی اندازه‌گیری و ثبت می‌کنند و به خودمان گزارش می‌دهند. اینکه چقدر در فیس بوک بوده‌ایم و چقدر در وایبر و چقدر در اینستاگرام و …

احتمال دارد بگویید که گزارش دادن به خودم چه فایده‌ای دارد؟ من خودم خوب می‌دانم که چقدر در اینستاگرام هستم و چقدر با وایبر بازی می‌کنم و چقدر مسیج می‌فرستم. اما واقعیت این است که ما معمولاً در اندازه گیری یا تحلیل رفتارهای دیجیتال خود، دچار خطاهای فاحش هستیم. البته این خطا همیشه وجود دارد. حتی در رفتارهای فیزیکی. کافی است بعد از یک پیاده روی سنگین از شما بپرسند که چند ساعت پیاده روی کرده‌ای؟ احتمالاً خطاهای زیادی در تخمین زمان پیاده روی خواهیم داشت. اما در فضای دیجیتال و خصوصاً فضای دیجیتال آنلاین و خصوصاً شبکه‌های اجتماعی، به دلیل درگیری‌های احساسی شدید، فرایند‌های حرفه‌ای بازی‌سازی و گیمیفیکیشن و …، عملاً خطای ما خیلی بیشتر از حالت عادی خواهد بود.

بر اساس هفت یا هشت مورد اجرای نرم افزار و آزمایش عملی، من تقریباً به این باور رسیده‌ام که کسی که می‌گوید روزانه نیم ساعت به اینستاگرام سر می‌زند، بدون اینکه احساس کند روزانه بیش از یک ساعت و نیم برای تماشای عکس‌ها و پیگیری فالورها، مستقیماً به صفحه‌ی نمایش موبایل خود خیره می‌شود.

بگذریم. با خودم گفتم که Timewaste Timer هم نرم افزار جدیدی از این گروه نرم افزارهاست:

اتلاف وقت در شبکه های اجتماعی خصوصاً فیس بوکاما ایده‌ی نرم افزار بسیار جالب بود. شما نرم افزار را رایگان دریافت می‌کنید. آن را روی کامپیوتر خود نصب می‌کنید و حساب خود را بیست دلار شارژ می‌کنید. این پول هنوز متعلق به شماست. اما هر روزی که مجموعاً بیش از یک ساعت برای فیس بوک وقت بگذارید، یک دلار از حساب شما کم می‌شود.

پس از تمام شدن این بیست دلار، دوباره بازی آغاز می‌شود. حساب خود را بیست دلار بیشتر شارژ می‌کنید و به همین روند ادامه می‌دهید.

مصاحبه با طراح این نرم افزار جالب است. او توضیح می‌دهد که پیشنهاد اولیه این بوده که پول به موسسات خیریه اهدا شود. اما بعداً این‌ها به نتیجه رسیده‌اند که چه کسی خیر‌تر از خود ما؟ که کمک می‌کنیم افراد بیمار و معتاد، الگوی رفتاری خود را اصلاح کنند و دوباره به دامن زندگی باز گردند!

داشتم فکر می‌کردم که:

دوباره می‌توان این بحث را از نگاه هزینه‌ی منابع مورد توجه قرار داد. امیدوارم نگویید گربه‌ی محمدرضا اخیراً از هر ارتفاعی و در هر شرایطی سقوط کند، نهایتاً از سمت مدیریت منابع روی زمین می‌افتد!

قبول دارم که قبلاً در مورد مدیریت منابع خیلی صحبت کرده‌ام. حداقل اینکه سه فایل صوتی در مورد آن منتشر کرده‌ام (فایل اول، فایل دوم، فایل سوم). اما از سوی دیگر، فکر می‌کنم در جهان هیچ مسئله‌ی دیگری وجود ندارد که به اندازه‌ی مدیریت منابع مهم باشد. به این سوالات نگاه کنید:

* مقدار مشخصی پول دارم. می‌خواهم از این منبع برای سرمایه گذاری استفاده کنم. چه کنم؟

* مقدار مشخصی وقت دارم (مثلاً هفت روز در یک مسافرت). برای بیشترین لذت و استراحت، این منبع محدود را چگونه هزینه کنم؟

* مقدار مشخصی عمر دارم، این منبع محدود و تکرار نشدنی را برای چه چیزی صرف کنم.

* مغز انسان برای اندیشیدن و یادگیری محدودیت دارد (انرژی و عمر و …). توان مغزم را برای یادگیری چه چیزی صرف کنم؟ عمرم را برای فهمیدن چه چیزی بگذرانم؟

* ظرفیت و منابع من در عشق ورزیدن محدود است، این منابع را برای چه کسانی هزینه کنم؟

* می‌خواهم برای درک عالم هستی بکوشم. همه‌ی داشته‌های کوچکم را به چه ترتیب و ترکیبی صرف کنم تا به بهترین نتیجه برسم؟

اگر کمی دقیق نگاه کنیم، از ساده‌ترین سوالات (شبیه اینکه با هزار تومان چه نوشابه‌ای می‌توان خرید) تا پیچیده‌ترین سوالات (این توان محدود مغز انسان در مقایسه با کل هستی را چگونه به شکل بهینه برای تعالی خودم استفاده کنم) نهایتاً از یک جنس هستند: مدیریت منابع!

خوب. بعد از این توجیهات اجازه دهید دوباره بحث خودم را ادامه بدهم:

چنین نرم افزارهایی – اگر به استفاده از آنها متعهد باشیم – با اتکا به چه شیوه‌ای، الگوی رفتاری و تصمیم گیری ما را اصلاح می‌کنند؟ افزایش هزینه‌ی منابع. البته در این مثال خاص، هزینه‌ صرفاً هزینه‌ی مادی بوده است.

شاید چون افزایش هزینه‌ی منابع، تضاد مفهومی با یارانه – به معنای کاهش هزینه‌ی منابع – دارد، بتوان آن را نایارانه نامید. زحمت تلفظش با شما. ما خانواده ی کم سوادی داریم و در موارد زیادی، معادل انگلیسی و فرانسه را ساده‌تر از لغات جدید فارسی تلفظ می‌کنیم. پدربزرگ بیسواد من هم سوبسید را تلفظ می‌کرد. من که بعد از نزدیک به سه دهه درس خواندن، در سخنرانی‌های رسمی اشتباهاً این لغت را رایانه تلفظ می‌کنم!

بگذریم.

 افزایش هزینه‌ی منابع – در نگاه من – روشی بسیار ارزشمند و اثربخش برای تغییر الگوی رفتار و تصمیم گیری‌های ماست. رایگان بودن، یک توهم محض است. هیچ چیزی رایگان نیست. چیزهایی که ما رایگان می‌دانیم، معمولاً هزینه‌های بسیار بزرگتری دارند. اما از نگاه ما پنهان می‌مانند.

یک پیتزا اگر صدهزار تومان هم باشد، در مقایسه با فیس بوک و اینستاگرام،‌ ارزان‌تر است. چون پیتزا، یک ساعت وقت ما را می‌گیرد و معادل چند ساعت دسترنج ما را. اما فیس بوک و اینستاگرام، هزاران ساعت وقت و انرژی ما را می‌گیرد و آنهایی که برایش وقت بگذارند، دیر یا زود می‌فهمند که بر خلاف تصور اولیه، حتی تمدد اعصاب را هم با خود به همراه ندارد.

چند وقت پیش، در استارت آپ ویکند آموزش، سخنرانی داشتم. خیلی فکر کردم که اگر بخواهم تجربه‌ی زندگی خودم در فضای دیجیتال را برای دوستانم خلاصه و منتقل کنم، چه بگویم که بدانم از لحاظ علمی و اخلاقی، هر چه را داشته‌ام در چند جمله منتقل کرده‌ام.

بالاخره بعد از چند ساعت فکر کردن، به یک دقیقه صحبت رسیدم. به دوستانی که بودند گفتم: فریب منابع ارزان را نخورید. نگویید هزینه‌ی ارسال ایمیل رایگان است. پس برای همه می‌فرستیم. نگویید پیامک ارزان است. علی الحساب برای دویست هزار نفر می‌فرستیم ببینیم چه می‌شود. وایبر که تقریباً مفت است برای کل کشور می‌فرستیم.

با خودتان قرار بگذارید که ارسال هر ایمیل پنج هزار تومان هزینه دارد. ارسال هر پیامک هزار تومان هزینه دارد. ارسال هر پیام وایبری سیصد تومان هزینه دارد. این پول را هم هزینه کنید. یا به فقرا و مستمندان بدهید. یا به خیریه‌ها بدهید. یا در حساب بلندمدت پنج ساله بگذارید که نتوانید پس بگیرید.

مطمئن باشید استراتژی‌های دیگری در ذهن شما متولد خواهد شد. مطمئن  باشید که چشم بر ایده‌های جدیدی خواهید گشود. مطمئن باشید که منابعی شگفت انگیز به شما رخ خواهد نمود. در کنار دیگران هستید. اما پا به دنیای دیگری می‌گذارید.

در دفاع از این حرفم نه مقاله ای می‌شناسم و نه لازم دارم که بشناسم. چون این مسئله برای من یک فرضیه نیست. یک گزارش است. گزارشی از بیش از پانزده سال کار و فعالیت که بر اساس همین نگرش داشته‌ام و اکنون برای لحظه‌ای هم حس حسرت را تجربه نمی‌کنم و اگر چه تلخ و شیرینی‌های زیادی داشته، اما با احساس خوب، مرورش می‌کنم.

البته اگر کسی صحبت‌های من در حوزه ی مدیریت منابع را نشنیده باشد، ممکن است این حرف من را نادرست بفهمد و الان با ذهن مهندسی توضیح دهد که افزایش ارزش یک منبع، معادل ارزان کردن ارزش سایر منابع یا یارانه دادن به آنهاست و این خود می‌تواند به تصمیمی نادرست منجر شود.

اما اگر برای مطالعه و شنیدن کل این بحث وقت بگذارید، مطمئنم پیام حرفم را می‌فهمید. گران‌ترین هزینه را در زندگی به دلیل بی دقتی در اسراف کردن منابع ارزان و رایگان متحمل می‌شویم. بچه پولدار  و شغلی به نام داشتن پدر پولدار، در فرهنگ ما چیزی شبیه فحش است.

اما کمی دقت کنیم: ما همه مصداق همان فحش هستیم. دنیا و محیط اطراف، پدر ثروتمندی برای همه‌ی ما بوده است. زمان زیاد و ارزان. امکانات ارزان. فرصت‌هایی چنان ارزان و پیش چشم که از دیدنشان غافل می‌شویم از گذشته‌های دور در کنار ما بوده است. امروز هم، تکنولوژی برای اینکه آخرین حد نافهمیدن و کور شدن را در ما ایجاد کند، ابزارهای گسترده‌ی ارزان قیمت دیگری را به ما هدیه داده است.

بیایید برای مدت یک ماه، به امکانات تکنولوژیک نایارانه بدهیم. به زمان استراحتمان نایارانه بدهیم. به کتابهایمان نایارانه بدهیم. بیایید امسال به جای خریدن ده کتاب در نمایشگاه کتاب و هیجان زده شدن از تخفیف بیست و سی درصدی، دو کتاب یا سه کتاب بخریم. اما دو برابر پول کتابها را به یک موسسه خیریه بدهیم یا اگر دیگران برایمان مهم نیستند، پولش را آتش بزنیم.

ببینیم آن کتابها، چقدر می‌توانند در زندگی ما تحول ایجاد کنند. حتی اگر کتاب نقاشی کودکان باشند. یک بار برای یکی از دوستانم نوشتم: از بین همه‌ی کتابهایی که تا کنون خوانده‌ام، تاثیرگذارترین کتاب، آن کتابی بود که برای خریدنش بیست روز متوالی، هر روز ۱۰ کیلومتر را پیاده روی کردم و پول بلیط اتوبوسم را برای خریدش ذخیره کردم. گفت: موضوع کتاب چه بود؟ به او گفتم: اصلاً مهم نیست. چون اگر کاغذ سفیدی هم بود، علم زیادی را به من می‌آموخت.

بیایید شجاع باشیم و آرزو کنیم که یا ارزش منابع ارزان را بفهمیم یا دنیا آنها را به رویداد و اتفاقی از ما بگیرد. چیز زیادی از دست نخواهیم داد. دنیای بزرگتری پیش روی ما باز خواهد شد…

+370
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نامه اینشتین به پسرش و بحثهای نامربوط دیگر

نامه اینشتین به پسرش آلبرت در سال 1915یک سایت آمریکایی هست به نام شاپل. درباره‌ی تاریخ مطالب متعددی داره و طبیعتاً بیشتر تاریخ آمریکا. اما بخشی از این سایت کار ارزشمندی کرده و این کار، جمع آوری نسخه های دستنوشته تاریخی بزرگانه.

داشتم توی این سایت دنبال یک نامه‌ی دیگه می‌گشتم که خیلی تصادفی این نامه رو دیدم. نامه‌ای که اینشتین به پسر یازده ساله اش آلبرت نوشته. نمی‌دونم چرا احساس عجیبی در این نامه بود. گفتم بخش‌هایی از اون رو با هم بخونیم.

سال ۱۹۱۵ که نامه در اون نوشته شده، سالی است که نظریه نسبیت عام تقریباً به سر و سامان رسیده بود و از طرف دیگه حدود یک سال بود که آلبرت اینشتین جدا از همسرش میلوا و فرزندانش (تته و آلبرت) زندگی می‌کرد.

البته همونطور که می‌بینید متن اصلی به زبان آلمانیه. من با تکیه بر ترجمه‌ی انگلیسی این خلاصه رو برای شما می‌نویسم (طبیعی است که تلاش می‌کنم به حس نامه وفادارتر باشم تا ساختار گرامری).

آلبرت عزیزم.

از طریق هانس ول‌وند و عمه شنیدم که توی زوریخبرگ، آپارتمان قشنگی دارین. روی سورتمه‌ات هم که فرمون جدید گذاشتی! یادمه پارسال هم می‌گفتی دوست داری این کار رو بکنی.

امیدوارم دوستهای قدیمی‌ات رو هم پیدا کرده باشی. همونهایی که باهاشون کشتی می گرفتی باهاشون سرگرم بودی. برای پسرها، هیچ جایی به زیبایی زوریخ برگ نیست. از نظر سلامت هم همینطور.

خیلی سر مشق هم اذیت نمی‌کنن. خیلی هم به لباس و رفتار گیر نمی‌دن. راستی پیانو رو فراموش نکن. با نواختن موسیقی آدم برای خودش و دیگران لذت خیلی زیادی ایجاد می‌کنه.

من خودم امشب قراره یه جا برم در یک کنسرت کوچیک پیانو بزنم. پولش رو می‌دن به دو تا هنرمند فقیر.

شاید در سالهای آینده به تدریج، تمرین فکر کردن رو هم شروع کنی. خیلی خوبه که بتونی چنین کاری بکنی. هفته‌ی پیش من با آقای دهاس تجربه‌های جالب و مهمی با مگنت انجام دادیم. اگه یادت باشه با همسر و بچه هاش خونه مون اومده بودند. وقتی این بار بیشتر با هم بودیم، باید برات تعریف کنم. شاید تعطیلات تابستونی بعد زمان خوبی باشه.

امیدوارم بتونیم با همدیگه – فقط ما دو تا – بریم کوهنوردی که یه چیزایی از دنیا رو ببینی. امیدوارم این جنگ تا اون موقع تموم شده باشه.

من تا ایستر، باید به هابر ریاضی درس بدم. مریض بوده نتونسته بره مدرسه. از رفیق‌های شما هم خبری ندارم. چون الان تو شهر نزدیک میدون فربلینگر زندگی می‌کنم. اینجا یه آپارتمان کوچیک دارم که معمولاً تمام روز رو توی اون کار میکنم. حتی بعضی وقتا برای خودم غذا می پزم.

تو و تته رو خیلی می بوسم. زود برای پاپا نامه بنویس.

به مامان هم سلام برسون.

اگه چیز خاصی هم میخوای، لطفا‍ً به من بگو.

————————————–

اینشتین یه نامه‌ی دیگه هم در همون سال به آلبرت نوشته که خیلی معروفه:

آلبرت عزیزم.
دیروز نامه دوست داشتنی تو رو دریافت کردم و خیلی ازش لذت بردم. می‌ترسیدم که دیگه برام نامه نفرستی. وقتی زوریخ بودم بهم گفتی که موافق نیستی بیای زوریخ. اینه که فکر کردم بهتره همدیگر رو جای دیگه‌ای ببینیم. یه جای دنج که هیچکس نتونه آسایشمون رو به هم بزنه.

به هر حال، من اصرار دارم که ما سالی یک ماه با هم باشیم که تو بدونی که یه پدری داری که بهت فکر می‌کنه و دوستت داره. تازه خیلی چیزهای خوب و زیبایی هم می‌تونی از من یاد بگیری. چیزهایی که بعیده بقیه بتونن بهت یادت بدن. چیزی که اینقدر با زحمت و تلاش یادگرفتم و به دست آوردم، نباید فقط برای غریبه‌ها باشه. باید برای بچه های خودم هم باشه.

راستی. این روزها یکی از بهترین کتابهام رو نوشتم. وقتی بزرگتر شدی، باید راجع بهش باهات حرف بزنم.

خیلی خوشحالم که از پیانو زدن لذت می‌بری. به نظرم برای سن تو، این کار و نجاری مناسب‌ترین کارهاست. حتی از مدرسه رفتن هم مناسب‌تر و بهتره. اینها برای بچه هایی مثل تو خیلی مناسبه. پیانو بزن. قطعه هایی که دوست داشته باشی. مهم نیست که معلمت برای تمرین اونها رو به تو پیشنهاد داده یا نه.

بازی هوپاین بهترین روش برای زیاد یاد گرفتنه: اینکه با لذت یاد بگیری. جوری که نفهمی زمان کی گذشت. من خودم اغلب جوری غرق کارهام میشم که ناهار یادم میره.

وقتی بزرگتر شدی با تو درباره اش صحبت می کنم. یادت نره که با تته هم هوپ بازی بکنیا! برای سلامتی و بدن خودت هم خوبه. گهگاه هم یه سر به دوست من زنگر بزن. آدم دوست داشتنی ایه.

تو و تته رو میبوسم

پاپای شما

به مامان سلام برسونین

————————————————

داشتم فکر می‌کردم که:

چقدر کتاب در مورد حاشیه‌های زندگی اینشتین هست. از نامه هایی درباره فیزیک که میلوا برای اون می‌نوشت و بعداً کم کم در اون حرفی از فیزیک نبود تا دختری که قبل از ازدواج رسمی اینشتین با میلوا به دنیا آوردن و در هیچ جای تاریخ اسمی ازش نیست و احتمالاً به خانواده‌ی دیگری سپرده شده و با نام خانوادگی دیگری زندگی کرده و شاید دنیا رو هم در این اواخر ترک کرده باشه.

از روابط عاشقانه‌ی اونها با هم تا تخریب رابطه‌شون و جدا زندگی کردنشون و طلاقشون و ازدواج بعدی. از تحسین میلوا به عنوان یک گوش شنونده‌ی آشنا با فیزیک که شاید نبودنش می تونست حتی روی تولد نظریه‌ی نسبیت هم تاثیر بگذاره تا اونهایی که می‌گن اگر انقدر به رابطه ی اینشتین با دختردایی اش حسودی نمیکرد و چند سال مغز اینشتین رو نمی‌خورد، الان فیزیک در نقطه‌ی بهتری قرار داشت. این بحث‌ها در حدی جدیه که یکی از فصلهای پرطرفدار کتاب Einstein for Dummies قصه‌ی اینشتین و همسرانشه!

همه‌ی اون قصه‌ها، همه‌ی اون شهرت‌ها، همه‌ی این نامه‌ها، همه‌ی اون خوشی‌ها و شیطنت‌های اینشتین در برلین، همه لحظات خوبش، همه ی تنهایی و سختی‌هاش، همه التماسهای پدرانه‌اش به آلبرت برای چند خط نامه.

وقتی همه‌ی اینها رو کنار هم می گذاریم می‌بینیم که چقدر درک کردن زندگی آدمهای دیگه سخته. چقدر داوری کردن در مورد زندگیشون، رضایتشون، نارضایتیشون، خوشبختی یا بدبختی شون سخته.

اگر اینشتین زنده بود و در برنامه های پاپ تلویزیون ایران حاضر می‌شد، ما از او درباره‌ی چه چیزی توضیح می‌خواستیم؟

دلایل موفقیتش؟

ریشه های شکستش؟

رنج های زندگی تنها در یک آپارتمان کوچک در عین شهرت؟

یا فرصت‌هایی که شهرت برای لذت و عیاشی فراهم می‌کند؟

شاید هم، هرگز با او مصاحبه نمی‌شد. چون او، از تصویر رویایی که ما دوست داریم، فاصله داشت. او دیگر نابغه‌ی قرون نبود. او هم یکی بود مثل ما…

+370
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

امنیت رمز عبور و بحث‌های نامربوط دیگر

پیش نوشت: وبلاگ گرائر، یکی از وبلاگهایی هست که همیشه می‌خونم. چون جدا از مطالب خوبش، ایده‌های خوب تکنیکال و خوش فکر بودنش، مهارتهای ارزشمندی در سبک نگارش داره که می‌تونه به بهبود نگارش فارسی من، تا حد زیادی کمک کنه.

اصل مطلب: گرائر مطلبی را در مورد امنیت رمز عبور منتشر کرد و در آن توضیح داد که کلماتی که ما به عنوان رمز عبور انتخاب می‌کنیم و سایت‌ها به ما می‌گویند که این رمز عبور،‌ بسیار قوی و مناسب است، الزاماً چنین نیستند.

شما هم دقت کرده باشید که اکثر سایت‌های ارائه دهنده‌ی خدمات آنلاین، وقتی شما رمز عبور خود را تعیین می‌کنید در کنار آن برایتان می‌نویسند که این رمز عبور از لحاظ امنیت، قوی، بسیار قوی، ضعیف یا بسیار ضعیف است.

تحقیقی که او به آن اشاره می‌کند سایت‌های Apple و Dropbox و PayPal و Google و Skype و سایت‌های متعدد دیگری را در این زمینه مورد بررسی قرار داده است.

گرائر توضیح داد که امنیت رمز عبور عموماً با معیارهای بسیار ساده‌ای مانند طول رمز، استفاده همزمان از کاراکترهای بزرگ و کوچک و اعداد و مواردی مشابه سنجیده می‌شود. بعضی از الگوریتم‌ها هم فهرستی از کلمات ضعیف دارند و اگر از آنها استفاده کنیم، به ما اخطار می‌دهند. تا اینجا ماجرا خیلی عجیب نیست. ما هم انتظار نداریم که این برنامه‌ها، با مرور تاریخچه‌ی هک در جهان و الگوریتم‌های بسیار پیچیده، امنیت رمز عبور ما را ارزیابی کنند.

اما یکی از کارهای زیبایی که در تحقیق مورد اشاره‌ی گرائر انجام شده، مقایسه ارزیابی سایتهای مختلف از استحکام یک رمز عبور واحد است. مثلاً اگر در Skype از رمز عبور Paypal01 استفاده کنید به شما گفته می‌شود که این رمز عبور ضعیف است. در حالی که Paypal این رمز عبور را قوی در نظر می‌گیرد. سایت Dropbox رمز عبور Password1 را بسیار ضعیف و سایت Yahoo این پسوورد را بسیار قوی در نظر می‌گیرد.

خلاصه‌ی ماجرا اینکه بر اساس گزارش ارائه شده، غیر از Dropbox که الگوریتم و نحوه‌ی ارزیابی آن تا حدی قابل درک و مشخص است در سایر سایت‌ها، به نظر می‌رسد که سیستم ارزیابی امنیت رمز عبور، خیلی ساده و سرسری طراحی شده و تناقض‌های زیادی در آنها وجود دارد.

این گزارش و این نوع گزارش‌ها، برای بسیاری از ما جالب هستند. بعد از انتشار این گزارش توسط ReadWrite، نشریات مختلف آن را نقل کرده‌اند و در شبکه‌های اجتماعی توسط افراد مرتبط با این حوزه، بارها نشر و بازنشر شده است و خلاصه دغدغه‌ی جدیدی به دغدغه‌ی کاربر آنلاین اضافه شده که رمز عبور او ممکن است آنقدر هم که فکر می‌کند قوی نباشد!  دیگر نباید به سیستم ارزیابی سایت‌ها اعتماد کند و خودش قوه‌ی تحلیل خود را به کار بگیرد و امن‌ترین و محکم‌ترین رمز عبور را انتخاب کند.

داشتم فکر می‌کردم که:

یک بررسی سریع و جستجوی کوتاه نشان می‌دهد که دلیل عمده‌ی دسترسی غیرمجاز به حساب کاربری ما، روش‌های پیچیده‌ی هک و حمله‌های سایبری و … نیست. آمارهای متعدد نشان می‌دهند که عمده‌ی دلایل از بین رفتن امنیت ما در فضای دیجیتال بسیار ساده است:

* وقتی سایتی از ما می‌خواهد که ایمیل خود را به عنوان نام کاربری تعریف کنیم و رمز عبور هم برای اکانت خود تعریف کنیم، عمدتاً فکر می‌کنیم باید همان رمز عبور ایمیل را بدهیم!

* رمز عبور خود را روی کاغذ می‌نویسیم و ثبت می‌کنیم.

* برای همه حسابهای خود رمز عبور یکسان انتخاب می‌کنیم.

* رمز عبور خود را به دوستان نزدیک خود می‌گوییم.

* بعد از تمام شدن کارمان با ایمیل یا فیس بوک یا …، Signout نمی‌کنیم و …

از میان انسانهای معمولی (که هدف سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی جهان نیستند و حساب بانکی‌شان هم ارزش دزدی ندارد!) کمتر کسی است که به خاطر ملاحظه نکردن نکات امنیتی در انتخاب رمز عبور، دچار مشکل شده باشد. ما با اشتباهات بسیار ساده‌تر، خودمان را گرفتار می‌کنیم.

من خیلی به اصل این گزارش یا حاشیه‌های آن یا حتی میزان امنیت رمز عبور کاری ندارم. این گزارش و انتشار گسترده‌ی آن و موارد مشابهی که همیشه از این نوع می‌بینیم، نکته‌ای را در ذهن من تداعی کرد که اگر چه هیچ مطالعه و تحقیقی روی آن انجام نداده‌ام، اما شواهد تجربی متعددی برای آن در ذهن دارم و نمی‌دانم شما هم مثالهایی از آن را دارید یا نه:

در مواجهه با تحلیل‌ها و راهکارها و تهدیدها و گزارش‌ها، میزان تاثیرگذاری یک عامل در سایه‌ی میزان جذابیت و پیچیدگی و حاشیه‌های آن گم می‌شود. اینکه سایت‌های مختلف یک رمز عبور را کاملاً متفاوت یا حتی متضاد ارزیابی می‌کنند جذاب است. اما اینکه چنین واقعیتی، تا چه حد بر امنیت حضور من در فضای مجازی تاثیر دارد چندان مورد توجه قرار نمی‌گیرد. از سوی دیگر، مطلب مهمی مانند استفاده از رمزعبور متفاوت در طول زمان و در نرم افزارهای مختلف، تاثیرگذار است اما چون جذاب نیست، نه سهم زیادی از ذهن ما را به خود اختصاص می‌دهد و نه در عمل به اندازه‌ی سایر موارد مورد توجه قرار می‌گیرد.

بعید نمی‌دانم همین الان، اگر دوست شما بخواهد رمز عبور خود را در یک سیستم تعریف کند و نرم افزار به او بگوید که رمز عبورش ضعیف است، احتمالاً شما بگویید: «جدی نگیر! اینها الگوریتم درست و حسابی ندارند. شاید برایت جالب باشد حتی همین رمز را شاید اگر به جای یاهو به جیمیل یا دراپ باکس می‌دادی، نظر متفاوتی می‌داد!» اما احتمالاً به او یادآوری نخواهید کرد که در برنامه های مختلف، از رمز عبور متفاوتی استفاده کند.

ترجیح جالب بودن بر اثربخش بودن میتواند نتایج نامطلوب متعددی داشته باشد که بعضی از ساده‌ترین آنها در نگاه من چنین است:

* ویروسی بودن حرف‌های جالب و گم شدن حرف‌های اثربخش در گفتگوهای روزمره ما و شبکه‌های اجتماعی.

*‌ اختصاص یافتن سهم بیشتری از وقت روزانه‌ی ما به یادگیری مطالب جالب به جای مطالب اثربخش (الان همه در ایران می‌توانند راجع به اینکه چرا یک لباس سورمه‌ای مشکی ممکن است سفید طلایی دیده شود حرف بزنند، اما در مورد کوررنگی و تشخیص آن در خود و دیگران که می‌تواند روی کیفیت زندگی تاثیر محسوس‌تری داشته باشد اطلاعاتی ندارند. این بی اطلاعی در حدی است که بعضی مردم آن داستان را حتی به کوررنگی نسبت می‌دهند).

* گم شدن راهکارهای مفید برای زندگی در میان راهکارهای جالب برای زندگی. دوستی دارم که هر وقت می‌خواهد یک رابطه‌ی عاطفی جدید آغاز کند یا یک جلسه‌ی مذاکره‌ی جدی برود، سراغ نرم افزارهای بیوریتم می‌رود و هزار معادله حل می‌کند و می‌بیند که الان سهم انرژی فیزیکی و خلق احساسی و … در طرف مقابل چقدر است و بعد به جلسه می‌رود (الان کاری به این ماجرا ندارم که بیوریتم در عموم مراجع علمی، شبه علم در نظر گرفته می‌شود. امیدوارم اینجا به حاشیه‌های نامربوط کشیده نشوید). اما اگر یک دهم وقتی را که برای محاسبه‌ی انواع ریتم‌ها و ترکیب آنها و مشتق و انتگرال گرفتن می‌کرد، به این فکر می‌کرد که چهار کلمه حرف درست بزند و دو تا اس ام اس اوریجینال عاشقانه بنویسد و مسیجی را که برای دوست قبلی خود فرستاده – با اسم همان دوست! – برای دوست جدید فوروارد نکند تا حالا زندگیش به سر و سامان رسیده بود!

یادم هست یک بار کسی از من پرسید که به نظرت در زندگیت کدام عادت، مثبت بوده و در دستاوردهای مثبت تو نقش داشته؟ (او قبل از این بحث، راجع به دستاوردهای منفی و شکست‌هایم به اندازه‌ کافی برایم نظریه پردازی کرده بود!). به او گفتم صبح زود از خواب بیدار شدن. چون بقیه خوابند و نمی‌توانند با مسیج و زنگ و … اغتشاش فکری ایجاد کنند. وقتی مردم بیدار شدند، دیگر فرصت زندگی و پیشرفت را از ما می‌گیرند و ما را گرفتار روزمرگی می‌کنند. ماجرای همان کامروایی سحرخیزان و …

نشست. کمی در چشمانم نگاه کرد. گفت: یک نکته‌ی کلیدی بگو که یادگاری داشته باشم! فهمیدم که نکته‌ی قبلی غیر کلیدی بوده و او دنبال راهکار جالب است و نه تاثیرگذار. برایش توضیح دادم که: من سالهاست هر روز صبح چهار یا پنج سایت خبری و اکانت توییتر ده تا پانزده نفر شخصیت بزرگ را می‌خوانم و سه کتاب هم دارم که هرگز از کنار تختم دور نمی‌کنم و قبل از شروع کار روزانه، در حد چند دقیقه آنها را به صورت تصادفی ورق می‌زنم و می‌خوانم.

حالا دیدم که چشمانش برق زد. گفت: «میتونم اسم سایت‌ها و اون کتابها و اون اکانتهای توییتر رو بپرسم؟». گفتم: آره. کتابها کنار تخت هست. برو ببین. آدرس سایت‌ها و اکانت‌ها رو هم خودت از روی مرورگر بخون و بردار. خوشحال شد و گفت: بگذار من هم تحلیل خودم رو از موفقیت‌های تو بگم. تو در به اشتراک گذاشتن تکنیک‌ها و ترفندهای خودت خسیس نیستی! در دلم به سادگی‌اش خندیدم. شاید درست می‌گفت. اما تکنیک و ترفند، همان صبح زود بیدار شدن بود. قبل از اینکه او و امثال او بیدار شوند! اگر بیدار باشد، خودش کتابهای خوب را پیدا خواهد کرد. نرمش‌های خوب را تشخیص خواهد داد. سایت‌های خوب مناسب خودش را خواهد دید. مسیر زیبای پیاده‌روی‌اش را جستجو خواهد کرد و تلخی ارتباط بی اثر روزمره با مردم را هم بهتر خواهد چشید. حیف که او، راهکار اثربخش اول را در میان راهکارهای جذاب بعدی به فراموشی سپرد و جدی نگرفت.

می‌دانید که من را از هر ارتفاعی رها کنید، در آخر مانند گربه روی پای خودم زمین می‌آیم! دوباره می‌توان به وایبر و OTT ها و همه‌ی امکاناتی که با ارزان کردن هزینه‌ی ارتباط، ارزش استراتژیک ارتباط را در ذهن ما کمرنگ کرده‌اند فکر کرد.

رسانه‌های جدید به تعبیر نیل پستمن، به دلایل متعددی که او می‌گوید و جای بحثش اینجا نیست، به شکل‌های مختلف «جالب» بودن را به «اثربخش بودن» ترجیح می‌دهند. ایرادی هم ندارد. زندگی سرگرمی می‌خواهد. Entertainment بخش مهمی از زندگی است. ما قدیم، در مقابل تلویزیون می‌نشستیم و برنامه‌های تکراری را می‌دیدیم و سرگرم می‌شدیم و بعد هم به سراغ زندگی و فعالیت‌های اثربخش می‌رفتیم. شاید حتی بتوان گفت کسی که در زندگی خود برای سرگرمی هیچ سهمی در نظر نگیرد، به نوعی بیمار باشد.

اما امروز، رسانه در جیب ماست. در تخت ما. در کیف ما و از ما هرگز جدا نمی‌شود. نتیجه اینکه سرگرمی هم لحظه‌ای از ما جدا نمی‌شود. پس جالب بودن هم بر اثربخشی پیروز می‌شود، نه تنها در لحظات خاصی از روز و هفته. تقریباً در تمام مدت زندگی.

Infotainment (ترکیب اطلاعات و سرگرمی) اگر چه به عنوان یکی از راهکارهای آموزش می‌تواند مفید باشد، اما فکر می‌کنم تمام آنچه ما برای زندگی شاد و موفق لازم داریم الزاماً با این شیوه در روح و جان ما نفوذ نمی‌کند.

+178
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش