دسته بندی: خاطرات مدرسه و دانشگاه

لااقل در مدرسه بمان و بدُزد

نام مدرسه‌ای که کلاس اول تا چهارم دبستان را در آن درس خواندم، شیخ طوسی بود. مدرسه‌ای کوچک و دولتی در جنوب شرق تهران. نزدیک به خیابان هفدهم شهریور و پایین‌تر از جایی که امروز به بزرگراه محلاتی شناخته می‌شود و آن سالها، کوچه‌ای باریک بیش نبود. شاید علت اینکه در میان خیل بزرگان ایران و اسلام، به او کمتر از بسیاری دیگر ارادت داشته‌ام و دارم، این است که شیخ طوسی را بیش از آنکه به واسطه‌ی خدماتش به اسلام بشناسم، به عنوان ساختمانی قدیمی در خیابان مخبر در جنوب شرق تهران به خاطر دارم که بهترین سال‌های کودکی‌ام را – مانند بسیاری از مدارس دیگر در بسیاری از نقاط جهان – بلعید و هرگز پس نداد. میانْ توضیح: همیشه گفته‌ام که کاش بیشتر دقت کنیم که اسم چه کسانی را روی چه چیزهایی […]

محمدرضا شعبانعلی – هفت ساله از تهران

  شاید بچه‌های جدید که برنامه‌های صدا و سیما رو می‌بینن، نتونن تصور کنن که برنامه‌های صدا و سیما می‌تونه حتی بی‌کیفیت‌تر از الان هم باشه. اما واقعیت اینه که چنین چیزی امکان‌پذیره. ماها در دوران دبستان، نقاشی  می‌کشیدیم و می‌فرستادیم صدا و سیما تا به اسم خودمون توی برنامه کودک نشون بدن. بعداً که بزرگ شدم و با بچه‌های بعضی از مدیرهای صدا و سیما دوست شدم، فهمیدم که چون ما اونجا آشنا نداشتیم احتمال اینکه نقاشی‌هامون رو پخش کنن خیلی کم بوده و خیلی از اسم‌هایی که توی بچگی می‌شنیدیم، راه نزدیک‌تری به جلوی دوربین داشتن. بگذریم. به هر حال، من که اصلاً نقاشی‌هام رو نفرستادم برای صدا و سیما (همون آدرس معروف انتهای خیابان الوند که همه‌ی بچه‌ها حفظ بودن). بنابراین نمی‌تونم از اینکه نقاشی‌هام رو پخش نکردن گله کنم. اما به […]

زندان – محسن چاوشی

گاهی با خودم می‌گم کاش محسن چاوشی وقت بیشتری می‌گذاشت و شعرهای بیشتری از مولوی رو می‌خوند. این شعر زندان رو (بمیرید، بمیرید،‌ در این عشق بمیرید) هر چقدر گوش می‌دم خسته نمی‌شم. لینک دانلود فایل mp3 بمیرید با صدای محسن چاوشی داشتم فکر می‌کردم خیلی پررویی می‌خواد که آدم در مورد یک تک آهنگ که دوست داره نظر بده؟ خصوصاً وقتی متخصص موسیقی و حتی آشنایی با موسیقی نیست؟ بعد خودم رو قانع کردم که به هر حال، موسیقی برای مخاطب تولید می‌شه و شاید یک مخاطب به اندازه‌ی یک رای خودش برای خودش بتونه نظر بده. اون هم در دنیایی که مردم فکر می‌کنن حتی بدون درک و دانش و سواد، یک رای خودشون رو می‌تونن در مورد سرنوشت یکی دیگه هم خرج کنند و با افتخار بهش می‌گن دموکراسی. بگذریم. از موسیقی […]

فیلم سینما پارادیزو را ندیدم و هرگز نخواهم دید

پیش نوشت یک- بخشی از نوشته‌‌های من در روزنوشته‌ها، به قصه کتابهایم مربوط می‌شود. کتاب – اگر آن را به دستور مدرسه و دانشگاه و برای نمره آخر ترم نخریم – بخشی از زندگی ما می‌شود. زمان که در مکان فشرده شده و لحظه های گذرای زندگی را ماندگار می‌کند. این نوشته هم از همان سری قصه‌ی کتابهاست. پیش نوشت دو- خدمت یکی از دوستانم بودم. DVD فیلم Correspondence را روی میز گذاشتند و گفتند: هر وقت فرصت کردی ببین. زیباست. اسم کارگردان را که زیر فیلم دیدم، لبخند بر لبانم آمد: جوزپه تورناتوره گفتم: می‌شناسمش. خوب می‌شناسمش. خیلی خوب. فیلم سینما پارادیزو را ساخته. من عاشق سینما پارادیزو هستم. گفتند: پس سینما پارادیزو را دیده‌ای. لحظه‌ای سکوت کردم. شاید در حد چند ثانیه. اما چند هفته (و شاید چند ماه) برایم تداعی شد. گفتم: نه. […]

زنگ انشا

«نه! چرا نمی‌فهمی؟ نباید اینقدر توی جمله‌هات من باشه. چند بار بهت بگم؟» معلم سوم دبستان من معلم خوبی بود. وقتی مسائل ریاضی را سریع حل می‌کردم، همیشه تشویقم می‌کرد. وقتی درس‌ها را خوب و کامل پاسخ می‌دادم، خوشحال می‌شد. اما در دو درس خیلی سخت می‌گرفت. یکی دیکته و دیگری انشا. من همیشه در نوشتن شتابزده بودم. هنوز هم هستم. خیلی از کلمات را در دیکته ناخواسته جا می‌انداختم. هر وقت نمره‌ی دیکته‌ام بیست نمی‌شد به خاطر «جا افتادن کلمات» بود. آن موقع یکی از روش‌های شایع برای کلاه گذاشتن سر معلم‌ها در دیکته، جا انداختن بود. اگر نمی‌دانستی که «صابون» درست است یا «سابون». بهترین روش این بود که وقتی معلم می‌گوید: «علی صبح از خواب بیدار شد و با صابون صورتش را شست»، تو بنویسی: «علی صبح از خواب بیدار شد و […]

کتابهایی که برایت قصه می‌گویند: روشنفکران

سال نخست دانشگاه بود. سال هفتاد و شش. فضای دانشگاه، معمولاً در حد چند روز جذاب است و زود برایت عادی می‌شود. برای من حتی عادی‌تر بود. قبل از آن هم به دانشگاه شریف می‌رفتم. در دوران دبیرستان به صورت اتفاقی با آقایی به اسم آقای کتابچی آشنا شدم که کارمند کتابخانه مرکزی بود. برای من که عاشق کتاب و کتابخوانی بودم و حاضر بودم از غذای روزانه‌ام بزنم و به جای اتوبوس دو بلیطه با اتوبوس یک بلیطه سفر کنم، اما «کتاب» بخرم و بخوانم، آشنایی با کارمند یک کتابخانه، همانقدر خوشحال کننده بود که شاید بعضی‌ها، آشنایی مستقیم و بی‌واسطه با رییس جمهور! انسان با محبتی بود. نزدیک سن بازنشستگی. به او از عشقم به کتاب و کتابخوانی گفتم. او هم به من گفت که می‌توانم هر وقت خواستم به دانشگاه سر بزنم […]

معلمی که از ماه آمده بود…

اسمش «ساعتی» بود. همیشه می‌گفت: «میستر ساعتی». در راهنمایی معلم زبان ما بود. کلاس زبان برای نوآموزان عموماً همراه با استرس است. اما کلاس او هرگز استرس نداشت. هیچوقت چهره‌ی او را بدون لبخند ندیدیم. همه‌ی دانش آموزانش خاطرات مشابهی از او دارند. همیشه انگلیسی حرف می‌زد. ما را هم تشویق می‌کرد که انگلیسی حرف بزنیم. ما که زبانمان خوب نبود. اگر فارسی حرف می‌زدیم با آرامش گوش می‌داد و انگلیسی پاسخ می‌داد. به او می‌گفتیم: «آقای ساعتی! ببینید! فارسی بلدید دیگه! ببینید! حرف ما رو می‌فهمین! ببینین!». و او آرام نگاه می‌کرد و با لبخندی بر لب به انگلیسی پاسخ می‌داد: «من همه‌ی زبانها را می‌فهمم. چون از ماه آمده‌ام. اما فقط می‌توانم انگلیسی حرف بزنم». اگر حوصله داشت و کمی گیر می‌دادی، از خاطرات ماه هم برایت می‌گفت. البته: به انگلیسی. یک بار […]

آن روزهای سخت…

آن روزهای سخت محمدرضا شعبانعلی

اخیرا در یکی از جلسات کلاس مذاکره حرفه‌ای، از دوست خوبم دکتر رضا صالحی کمک خواستم تا در مورد الگوهای رفتاری انسانها، برای دانشجویان صحبت کنند و تمرین‌هایی را انجام دهند. طبق عادتی که همیشه دارم، خودم هم در میان دانشجویان نشستم تا با هم تمرین‌ها را انجام دهیم. همه چیز خوب بود اما… در قسمتی از تمرین، دکتر صالحی ما را به چهار گروه تقسیم کردند. هر کدام به سمتی از کلاس رفتیم و قرار شد، هر کسی از سه گروه دیگر یک «همگروهی» انتخاب کند. ناگهان حالم بد شد. احساس تهوع و سرگیجه. لحظاتی از کلاس بیرون آمدم. در هوای آزاد تنفس کردم. به کلاس برگشتم و خوشبختانه فهمیدم که ما ۲۵ نفر هستیم و گروه‌ها باید ۴ گروه ۶ نفره باشند. نفس راحتی کشیدم. حالم بهتر شد و همه چیز به خیر […]

لبخند و کاغذ و بسکتبال…

سال ۷۹ بود.‌ درس‌های اختیاری سالهای آخر مکانیک. دانشگاه شریف. به خاطر جور شدن ساعت‌های درسی، و پر شدن دو ساعت خالی، درسی را گرفتم که هیچ ربطی به رشته و علاقه‌ی آن روزهایم نداشت: مدیریت واحد‌های صنعتی میگفتند به تازگی از ژاپن آمده است. هیچ‌کدام از استانداردهای معلمی در ایران را نمی‌دانست و نمی‌فهمید. به معلم های خشک عادت داشتیم. به اخم‌های طولانی. به لباس‌های رسمی. به لیست‌های بلند حضور و غیاب. اما او خودش را به شکل دیگری معرفی کرد. علیرضا هستم. فیض بخش. برق شریف خوانده‌ام. دکترایم را در ژاپن خوانده‌ام. مدیریت. بسکتبال دوست دارم و هر کس بسکتبال بازی کند نمره‌ی بهتری خواهد گرفت! طول کشید تا حرف‌هایش را باور کنیم. وقتی در میان اساتید رسمی دانشگاه، با لباس ورزشی دیدیم که در کنارمان بازی می‌کند! و حرفش را وقتی خوب […]

یک اعتراف

یادم می آید کلاس هنر در دوران راهنمایی، هر بار که معلم چرخی میزد، کاغذم را میدادم تا با قلم، یک خط سرمشق برایم بنویسد. پایان کلاس صفحه را نشانش دادم و او به خط خودش نمره ۱۴ داد. آن روزها چقدر خندیدم… این روزها اما، چقدر حس بدی دارم. کاش هیچوقت این کار را نمیکردم… پی نوشت (بعد از خواندن کامنتها): برای مستند کردن این ماجرا، لازم به ذکر است که رویداد در سال ۷۰ در علامه حلی (راهنمایی) و در آتلیه هنر اتفاق افتاد. معلممان نقاشی خوب میکشید اما خطش شبیه خودمون بود. نمیدونم شاید بزرگوارانه از کنار زرنگی های ما میگذشته… به هر حال ایشون مهربون بود و بزرگ بود. از چند وقت پیش که خبر فوت ایشون رو در فیس بوک خوندم، این خاطره یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمیره… […]

اول مهر…

اول مهر برای شما چه چیزی را تداعی میکند؟ روزهای تلخ پایان تعطیلی و شروع درس و مدرسه؟ روز شیرین نخستین سال تحصیلی؟ یک روز عادی مثل تمام روزهای سال؟ اول مهر برای من، همیشه و هر ساله، اول مهر سال ۷۴ را تداعی میکند. سالی که به دلیل تجدیدی در دو درس در سال تحصیلی جدید ثبت نامم نمیکردند. بدهی شهریه سال قبل هم مزید بر علت شده بود تا من و پدر و مادرم، ساعتها بیرون درب دفتر مدیر دبیرستان علامه حلی یا همان تیزهوشان، بایستیم و جز با فریادهای مدیر از ما استقبال نشود. من از دبیرستان اخراج شدم و ماه های نخست سال تحصیلی جدید، در خانه گذشت. ما که به امید بازگشت به مدرسه بودیم، تلاشی برای ثبت نام در جاهای دیگر نکردیم و آن موقع که فهمیدیم واقعاً اخراج […]