فایل صوتی آموزشی حرفه‌ای گری در محیط کار

در دورانی که انسانها روی کاغذ و بر اساس مجوزها و گواهینامه ها و تاییدیه ها، بیش از هر زمان دیگری شبیه یکدیگرند،
اثربخش ترین ابزار متمایز شدن و متمایز ماندن، حرفه ای گری است.

Category: با متمم تا عید نوروز

معیار ما در چیدمان محیط کار و زندگی چیست؟ سلیقه، عملکرد یا مدیریت رفتار؟ (گام ۱۳)

پیش نوشت: آنچه می‌خوانید سیزدهمین گام از مجموعه گام‌های با متمم تا نوروز است و طبیعتاً مناسب‌تر است که دوازده گام قبلی را بخوانیم و تمرین‌ها و توصیه‌های آنها را بررسی کنیم و سپس برای مطالعه‌ی این گام وقت بگذاریم.

می‌خواهیم برای اتاق خود مبل بخریم. معیار خرید چیست؟

در مسئله‌ای به همین سادگی، سه نگاه کاملاً متفاوت وجود دارد.

نگاه اول اینکه: مبلی را می‌خرم که به سلیقه‌ام نزدیک‌تر باشد: رنگ آن، جنس آن و طراحی آن به سلیقه‌ام و به خانه‌ام و به رنگ پرده‌ام و شکل میزم و به چوب کتابخانه‌ام بیاید. نگاهی که بیش از هر چیز، چیدمان محیط کار یا زندگی را مورد توجه قرار می‌دهد.

اما نگاه دومی هم وجود دارد: مبل، باید مبل باشد. یعنی وسیله‌ای برای نشستن. پس باید چیزی را بگیرم که برای نشستن مناسب باشد. بشود راحت بر روی آن نشست. برای بدنم مناسب باشد. ارگونومی در آن رعایت شده باشد و مواردی از این دست.

البته نگاه سومی هم وجود دارد: این مبل قرار است چه رفتاری را در کسی که روی آن می‌نشیند، ایجاد کند؟

این مبل را برای اتاق جلسات می‌خواهم. اگر خیلی راحت باشد، جلسه‌ها طولانی خواهد شد. ترجیح می‌دهم به شکلی باشد که افراد خودشان را روی آن رها نکنند.

حتی برای خانه هم، این مسئله مهم است. دوستی میگفت محمدرضا. مطمئن هستم که متوسط نشستن مهمان‌ها در نوروز در خانه‌ی من دو برابر جاهای دیگر است و این اعصابم را خرد می‌کند. بخش اصلی هم به خاطر این مبل‌های لعنتی است که کسی که رویش می‌نشیند نمی‌تواند به راحتی بلند شود.

نگاه اول، بر Style سبک تاکید دارد.

نگاه دوم، بر Function یا عملکرد.

نگاه سوم، بر Behavior یا رفتار.

آیا کارت بانکی خود را هنگام بیرون رفتن در خریدهای روزمره با خود می‌برید؟ یا ترجیح می‌دهید از پول نقد استفاده کنید؟

برای بعضی‌ها این سوال از جنس سلیقه است. نسل قبل ما گاهی هنوز پول نقد را دوست‌تر دارد. از اینکه انگشتش به اسکناس کشیده می‌شود و بارها چک‌‌پول را می‌بیند و می‌شمارد و مرتب می‌کند، لذت می‌برد. نسل جدید ممکن است ترجیح بدهد برای هزار تومان هم کارت بکشد.

اما این سوال می‌تواند پاسخی فراتر از سلیقه هم داشته باشد.

کسی می‌گوید در استفاده از پول، بحث امنیت هم مهم است. پس ترجیح می‌دهم از کارت استفاده کنم تا احتمال گم شدن یا سرقت آن کمتر باشد.

نگاه سوم هم می‌تواند توضیحات و دغدغه‌های دیگری را برای ما مطرح کند:

تجربه‌ی شخصی بسیاری از ما و انبوهی از مطالعات انجام شده نشان می‌دهد که انسانها، پول الکترونیک را راحت‌تر از پول فیزیکی خرج می‌کنند. بنابراین ممکن است یک نفر به این نتیجه برسد که همراه نداشتن کارت و داشتن مبلغ مشخصی از پول در کیف (جز در مواردی که خرید جدی و مهمی داریم) می‌تواند صرفه‌جویی قابل توجهی در هزینه‌های زندگی او داشته باشد.

حالا می‌توانیم به مسئله‌ای که من در چند گام قبل اشاره کردم بازگردیم. آنجا که پیشنهاد کردم حتی اگر می‌توانیم، باز هم Flash Memory با ظرفیت بالا نخریم.

بعضی‌ها در انتخاب فلش مموری، به سلیقه توجه می‌کنند. رنگ و ظاهر و ابعاد و مشخصاتی از این دست.

بعضی‌ها به عملکرد توجه می‌کنند. سرعت نوشتن و خواندن. حجم ذخیره سازی اطلاعات. مقاوم بودن در برابر آب و ضربه و موارد مشابه.

اما یک سوال دیگر هم این است که این دو فلش مموری که الان روی میز هستند و می‌توانند گزینه‌ی انتخابی من باشند، چه رفتارهای متفاوتی را در من ایجاد خواهند خواهند کرد؟

بسیاری از مطالبی که تا کنون گفته‌ام را می‌توان در قالب این سوال جا داد.

انتخاب بین کتاب فیزیکی و کتاب الکترونیکی هم از این جنس است.

بخشی از ماجرا سلیقه است (که طبیعتاً کاملاً شخصی است). بخش دیگر از لحاظ عملکرد است که قطعاً کتاب‌خوان‌های الکترونیک در آن برنده‌اند. اما سوال دیگر، تاثیر آنها بر رفتار مطالعه‌ی ماست (که البته ممکن است از فردی به فرد دیگر تفاوت داشته باشد).

اگر ما در روش‌های نادرست متمم خوانی، تا این حد سرسختانه بر استفاده از کامپیوتر و عدم استفاده از موبایل اصرار داریم، بدیهی است که ناشی از ناآشنایی با تکنولوژی یا نداشتن زیرساخت‌های نرم افزاری یا عادت به ابزارهای نسل قبل نیست. در آنجا هم سوال سوم ما را به اصرار بر آن گزینه واداشته است.

روانشناسی محیطی به ما آموخته است که بخش مهمی از رفتارهای ما به صورت آگاهانه یا ناآگاهانه از محیط تاثیر می‌پذیرند.

حتی از ترکیب منوهای غذا داخل کشوی میز خانه یا محل کار شما، می‌توان وزن و سلامت شما را حدس زد. اگر چه خودتان بر این باور باشید که همه‌ی انواع گزینه‌ها را دارید و هر بار، مجدداً کاملاً آگاهانه انتخاب می‌کنید.

رنگ محیط یک خانه یا یک فروشگاه یا یک کافی شاپ، بر روی مدت زمانی که می‌توانیم در آن محل باقی بمانیم تاثیر می‌گذارد.

اینکه داخل کیف خود، چه چیزهایی را حمل می‌کنیم یا نمی‌کنیم، روی بسیاری از رفتارهای ما تاثیر دارد.

فاصله‌ی بین دو قفسه‌ی محصول در فروشگاه، بر اینکه شما از بین آنها عبور می‌کنید یا نه و اینکه با چه سرعتی از میان آنها عبور می‌کنید، تاثیر دارد.

چیدمان اپلیکیشن‌ها روی صفحه‌ی موبایل، بر روی نحوه‌ی استفاده‌ی ما از آنها تاثیر دارد.

صدای موسیقی که در فضای اطراف ما وجود دارد، بر روی رفتار و احساسات ما تاثیر دارد.

اما هنوز، استایل و عملکرد جایگاهی بزرگتر و جدی‌تر را در ذهن ما به خود اختصاص داده‌اند.

در حال حاضر، دولت‌ها و کسب و کارها بیش از ما، به تاثیر محیط بر روی رفتارمان فکر می‌کنند.

کتابی مثل Nudge در مورد طراحی محیط و نقش آن بر روی رفتار مردم می‌گوید و می‌کوشد به سازمان‌ها و دولت‌ها کمک کند که رفتار عمومی را بهتر هدایت کنند (شاید خوب باشد اگر ماجرای مگس در توالت را نخوانده‌اید، آن را بخوانید).

در حوزه‌ی UX و طراحی واسط کاربری، به نقش چیدمان المان‌های صفحات در رفتار کاربران توجه می‌شود. هنوز کسانی هستند که به ما ایمیل می‌زنند که مثلاً‌ چرا در اینجا یا متمم، این رنگ چنین است یا چنان است. آنها فکر می‌کنند سلیقه‌ی ما یا آنها، معیاری برای تصمیم گیری است. در حالی که طراح سایت، رفتار مشخصی را به عنوان هدف انتخاب می‌کند و همه‌ی گزینه‌های طراحی بر اساس آن رفتار تعیین می‌شوند. این رفتار ممکن است کلیک بر روی یک لینک، مدت زمان بیشتر یا کمتر ماندن در یک صفحه، ترغیب به انجام دادن یا ندادن یک تمرین یا هر چیز دیگری باشد.

در طراحی چیدمان فست فودها، رنگ‌ها را جوری انتخاب می‌کنند که هم اشتهای ما بیشتر شود و هم سریع‌تر غذا را بخوریم و محل را ترک کنیم. همچنانکه در کافی‌شاپ‌ها نور را کم می‌کنند تا هم معذب نباشیم و بیشتر بمانیم و هم مردمک چشم طرف مقابل گشادتر شود که تحقیقات نشان می‌دهند در این حالت، اعتماد بیشتری القا می‌شود و احتمال ماندن و بیشتر حرف زدن و سفارش دادن یک قهوه‌ی اضافه، افزایش می‌یابد!

اما در شرایطی که همه‌ی کسب و کارها می‌کوشند محیط ما را به شکلی تغییر دهند که ما بیش از پیش، در راستای الگوهای رفتاری مورد نظر آنها حرکت کنیم، خودمان تا چه حد به چیدمان محیط خود فکر می‌کنیم؟

پیشنهادم این است که به گزینه‌های زیر فکر کنیم:

* انتخاب محل اتاق خواب (و اتاق مطالعه یا مهمان یا …)‌ در بین اتاق‌های خانه

* انتخاب پرده‌ی پذیرایی یا اتاق خواب

* انتخاب چیدمان برنامه‌ها روی صفحه‌ی دسکتاپ

* انتخاب Wallpaper برای موبایل یا دسکتاپ

*‌ انتخاب نرم افزار OTT برای موبایل (واتس اپ یا تلگرام یا هایک یا …)

*‌ انتخاب لباس برای محل کار

* انتخاب کیفی در دست می‌گیریم

* انتخاب مدل کتابخانه و همینطور چیدمان کتابهای دم دست (یا کنار تخت‌مان)

* انتخاب خوراکی‌های روی میز یا چیدمان خوراکی‌ها داخل یخچال

*  انتخاب کفش (خصوصاً‌ برای خانم‌ها)

* محل قرار گرفتن سطل زباله در خانه یا محل کار

* محل قرار گرفتن آیینه در خانه

شاید چند مثال شخصی زیر کمی به شفاف‌تر شدن حرفی که دارم کمک کند.

این تصویر کتابخانه‌ی من در سال گذشته است:

کتابخانه محمدرضا شعبانعلی

یکی از کتابخانه‌ها که بعداً خریدم، کاملاً مشابه کتابخانه‌های قبلی بود، اما شیشه نداشت.

به تدریج متوجه شدم که کتاب‌های داخل آن کتابخانه بیشتر خوانده می‌شوند.

سوال اینجاست: آیا کتابخانه باید شیشه داشته باشد؟

اگر معیار را سلیقه بگذاریم، ممکن است بگوییم با شیشه بهتر است.

اگر معیار را عملکرد کتابخانه یا Performance‌ بگذاریم، کتابخانه‌ی با شیشه، بهتر از کتابها مراقبت می‌کند.

اما اگر معیار را تاثیر بر رفتار بگذاریم (در واقع عملکرد خودمان معیار باشد، نه کتابخانه!) نبودن شیشه به مطالعه‌ی بیشتر کمک می‌کند.

الان شیشه‌های همه‌ی کتابخانه را برداشته‌ام و دور انداخته‌ام و هنوز می‌توانید جای پیچ آنها ببینید:

books-2

مثال دوم انتخاب صندلی است. قبلاً برای نشستن پشت میز کوچک مطالعه‌ام، از یک صندلی چرمی استفاده می‌کردم. الان مدتی است که یک صندلی چوبی را جایگزین کرده‌ام.

seat-x

روی صندلی چرمی،‌ راحت‌تر بودم. بنابراین اولاً حالت هوشیاری (Alertness) کمتر می‌شد. ثانیاً دیرتر از روی آن بلند می‌شدم.

الان این صندلی، سفت و سخت است. پس روی آن آلرت‌تر هستم. جدی‌تر می‌خوانم و می‌نویسم. و از سوی دیگر، بعد از مدتی ناخواسته بلند می‌شوم و کمی راه می‌روم که طبیعتاً‌ می‌تواند برای سلامتی بهتر باشد.

تصویر سوم هم مربوط به چیدمان صندلی و تلویزیون است:

tv-x

همانطور که می‌بینید اسپیکرها کنار هم “انبار” شده‌اند و از چیدمان صدای Surround خبری نیست. تلویزیون هم به یک لپ تاپ متصل است که گاهی روبروی آن می‌ایستم و فیدهای سایت‌های خبری روی آن اسکرول می‌شوند و می‌توانم با چند دقیقه ایستادن پای آن، اوضاع دنیا را بفهمم. طبیعتاً حاضر نیستم وقتم را پای هیچ شبکه‌ی داخلی یا خارجی بسوزانم و برای اطمینان، هیچ آنتنی به تلویزیون وصل نکرده‌ام تا حتی اگر حوصله‌ام هم سر رفت، به استفاده از این ابزار فساد، وسوسه نشوم.

صندلی پشت به تلویزیون قرار داده شده تا هرگز به ابزاری برای استفاده از تلویزیون تبدیل نشود. برای لپ تاپ تلویزیون هم از ماوس‌های کوچک وایرلس استفاده می‌کنم. چون پای صفحه کلید نشستن هم داستان خود را دارد.

ممکن است بعضی دوستان، احساس کنند که نگاه من به خودم و انسان، خیلی مکانیکی است و بگویند که ما اراده داریم. می‌توانیم تصمیم بگیریم و دلیلی ندارد به این شکل محیط اطراف خود را مهندسی کنیم.

این دیدگاه، یک پاسخ مذهبی و یک پاسخ علمی دارد.

پاسخ مذهبی همان است که باید از مواضع برانگیزاننده‌ی رفتار هم اجتناب کرد و حتی از محیطی که ما را به گناه (مثلاً دیدن تلویزیون) وامی‌دارد.

پاسخ علمی هم واضح است. درباره تاثیر محیط و Context بر روی رفتارهای ما مطالعات زیادی انجام شده. حتی بر بازی اولتیماتوم که در مذاکره انجام می‌شود، ثابت شده است که کسی که روی صندلی چرمی می‌نشیند، در مقایسه با کسی که روی صندلی چوبی می‌نشیند، امتیازخواهی بیشتری می‌کند. اگر چه هرگز حاضر نیست بپذیرد این امتیازخواهی زیادتر، به خاطر جنس صندلی است!

خلاصه اینکه دوستان من. فقط گاو‌ها نیستند که با موسیقی، بیشتر شیر می‌دهند. همه‌ی ما مانند سایر حیوانات تحت تاثیر محیط هستیم. شاید انسان بودن‌مان به این باشد که کمی بیشتر از آنها، می‌توانیم محیط را به نفع خواسته‌های خود تغییر دهیم و مهندسی کنیم.

پی نوشت: در متمم، بحثی داریم به نام تکنولوژی خنثی نیست. مطالعه‌ی آن بحث هم می‌تواند به درک بهتر ما از سوگیری‌های ابزارها و چیدمان محیطی کمک کند.

stage-13

+285
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

خانه تکانی در رابطه ها (گام دوازدهم)

پیش نوشت: این قسمت، قسمت دوازدهم از مجموعه‌ی گام‌های همراه با متمم تا نوروز است که طبیعتاً مطالعه‌ی آنها به ترتیب، می‌تواند بسیار مفیدتر و قابل درک‌تر باشد و گام دوازدهم، برای کسانی که گام‌های قبلی را نخوانده‌اند، نقطه‌ی شروع خوبی نیست.

چیزی که این بار می‌خواهم به آن بپردازم، سبد رابطه‌های ما است.

زمانی که در مورد مفهوم نظافت اجتماعی در شبکه‌های اجتماعی صحبت می‌کردم، توضیح دادم که روبن دانبار، با مطالعه‌ی نئوکورتکس ما و مقایسه‌ی حجم آن با سایر حیوانات، عدد دانبار را مطرح می‌کند و پیش بینی می‌کند که انسان می‌تواند حداکثر ۱۵۰ رابطه را به صورت همزمان درک و مدیریت کند.

بعدها، زاکربرگ و سیستروم و اخیراً هم پاول دوروف، کم کم این باور را در ما ایجاد کرده‌اند که تعداد رابطه‌های قابل مدیریت، بیش از آنکه به نئوکورتکس مغز ما ربط داشته باشد به تعداد هسته‌های سی پی یوی موبایل ما ربط دارد!

ما عموماً فراموش می‌کنیم که آنچه دانبار مطرح کرده، صرفاً‌ حداکثر تعداد اعضای یک گروه است که با هم زندگی می‌کنند (به عبارتی، ظرفیت زندگی گله‌ای انسانها را تا ۱۵۰ رأس انسان در هر گله تخمین زده است)‌ و آنچه زاکربرگ و سیستروم و دیگران هم می‌گویند، تعداد افرادی است که می‌توانند در فضای شخصی ما، صندوق پستی داشته باشند و یا روی دیوار خانه‌ی حقیقی یا مجازی ما، برچسب و کاغذ و پیام و پیامکی بچسبانند (و ما هم به صورت متقابل چنین کنیم).

رابطه، به معنای واقعی آن (مهم نیست که فیزیکی باشد یا دیجیتال، حقیقی یا مجازی، با موجود زنده یا موجود مرده) سهم قابل توجهی از ذهن و زمان ما را می‌گیرد.

چیزی نیست که به سادگی قابل ساختن باشد و به سادگی نیز، قابل رها کردن نیست و گاه، چنان به عادتی ناخودآگاه در زندگی ما تبدیل می‌شود، که فرصت فکر کردن به آن را از دست می‌دهیم و جرات تصمیم گیری در مورد آن را هم پیدا نمی‌کنیم.

رابطه، بخشی از هویت ما را تعریف می‌کند.

به شکلی که اگر حذفش کنیم یا تغییرش دهیم یا رابطه‌ای را با رابطه‌ای دیگر جایگزین کنیم، بخشی از آن هویت هم تغییر می‌کند.

این رابطه می‌تواند با همکارم باشد. با همسرم باشد. با نویسنده‌ای که قرن‌ها پیش مرده است و تنها کتابهایش را می‌خوانم باشد و یا با خواننده‌ای که گوش دادن به صدایش، ساعت‌های زیادی از شبانه روزم را به خود اختصاص می‌دهد.

طبیعتاً رابطه‌ای تا این حد محکم و اثرگذار، می‌تواند با اشیاء هم باشد. حتی نزدیک‌تر و اثرگذارتر از انسانها.

اما آنچه من در بحث امروزم مد نظر دارم، رابطه با انسانها است.

اگر رابطه را تا این حد جدی و مهم تعریف کنیم، بعید است بتوان بیشتر از پنج یا شش یا هفت یا ده رابطه را تصور کرد.

هر یک از ما سبدی از رابطه‌ها را داریم و در دست گرفته‌ایم و در زندگی روزمره و در سختی‌ها و آسانی‌ها، آن را با خود جابجا می‌کنیم.

می‌شود برای هر یک از این رابطه‌ها، ابعاد مختلفی را تعریف کرد. رابطه‌ می‌تواند رنگ و طعم فیزیکی داشته باشد.

مهم نیست که در دنیای فیزیکی است و یا در دنیای پیام و پیامک و ارسال عکس و به اشتراک گذاری تصویر در شبکه های مجازی.

مهم این است که فیزیک بخشی از این رابطه است. همچنانکه ابعاد خانه می‌تواند یکی از ویژگی‌های دوست داشتنی یک خانه باشد و حتی شاید مهم‌ترین ویژگی آن.

رابطه می‌تواند رنگ و بوی فکری داشته باشد.

من فکرهای او را می‌پسندم و می‌فهمم. جایی در ذهن من نشسته است. فکر می‌کنم که مثل هم فکر می‌کنیم. یا فکر می‌کنم که دوست دارم مانند او فکر کنم و یا فکر می‌کنم که فکرهایم را می‌فهمد یا فکر می‌کنم که اگر زنده بود، فکرهایم را می‌فهمید. یا فکر می‌کنم که اگر می‌توانستیم همدیگر را ببینیم و در نقطه‌ی دیگری از تاریخ و جغرافیا نبود، همفکر خوبی بود.

رابطه می‌تواند وجه احساسی داشته باشد.

فکر کردن به او، دیدنش، دیدن نشانه‌های او، می‌تواند حالم را بهتر (یا بدتر) کند.

رابطه می‌تواند بر درک من از علت وجودی خودم تاثیرگذار باشد.

وقتی او را می‌بینم، وقتی با هم کار می‌کنیم، وقتی به او فکر می‌کنم، وقتی کتاب آن نویسنده‌ای را که قرن‌هاست مرده است می‌خوانم، یادم می‌آید که باید به خودم فکر کنم.

به اینکه از کجا آمده‌ام و آمدنم بهر چه بوده و به کجا می‌روم.

بحث من، پاسخ واقعی این سوالها نیست. آنچه مهم است کسی است که بتواند پاسخی به من بدهد که شوق زیستن را در من زنده کند و معنایی بزرگتر از آنچه امروز در ذهنم از خودم دارم، برایم بیافریند.

شوق زیستن، با عشق به زنده ماندن فرق دارد.

شوق زیستن، لذتی است که ما از دیدن ذره ذره‌ی دنیای اطراف خود تجربه می‌کنیم. عشق به زنده ماندن، پول و وقت و منابعی است که حاضریم صرف کنیم تا حتی به شکل نباتی، بر روی تخت بیمارستان، قلبمان چند بار بیشتر بزند!

شوق زیستن، نزدیک‌تر شدن به دنیا و همه‌ی فرایندهای آن است. از جمله مرگ. ابزار هوشمندانه‌ای که جا را برای حضور آیندگان و تجربه‌ی این بازی شگفت انگیز، باز می‌کند و با تفکیک و تجزیه‌ی ما، مواد اولیه‌ی تولیدات جدید این کارخانه‌ی بزرگ را، تامین می‌کند.

معنای بزرگتر هم، به معنای جایگاه بزرگتر نیست. اینکه من را بیش از قبل، به مرکز عالم ببرد و اهمیتی فراتر از آنچه دارم به من هدیه کند. بلکه اینکه به من در این عالم بزرگ، جایی بدهد.

جایی که مال من است. واقعاً جایگاه من است. نقطه‌ی اثرگذاری من است و شاید، افقی گسترده و دور، از جایی که نیستم ولی می‌توانم باشم پیش چشم من قرار دهد.

اینها هیچ کدام، مهم‌تر یا پاک‌تر از دیگری نیستند. اما چیزهایی هستند که عموماً در رابطه‌های ما تجربه می‌شوند.

شاید یکی، فیزیک را در شریک عاطفی‌اش ببیند و دیگری در مجموعه‌ی تصاویر یک مدل!

شاید برای یک نفر، بخشی از این تجربه‌ها را مادرش بسازد. برای دیگری پدرش. برای دیگری یک دوست. برای یکی مولوی. برای دیگری حافظ.

یک نفر شاید، معنا را در اندیشه‌های سقراط بیابد و دیگری در خیال پردازی‌های افلاطون.

اما به هر حال، هر یک از ما، سبدی از رابطه‌ها داریم.

رابطه‌هایی که هر یک، یک یا دو یا سه یا چهار وجه دارند.

برای شناختن خودمان، کافی است که سبد رابطه‌هایمان را بر زمین قرار دهیم و به هر یک از تخم مرغ‌های این سبد نگاهی دوباره بیندازیم.

اگر از جایی که هستیم راضی نیستیم، شاید باید در ترکیب این سبد، تغییری ایجاد کنیم.

این تغییر شاید، با دور انداختن کتابی باشد. یا خریدن کتابی تازه.

شاید با پاک کردن شماره‌ای از دفترچه‌ی تلفنم باشد و شاید با ارسال پیامی تازه.

شاید با بخشیدن کسی باشد و شاید با فراموش کردن دیگری.

این تغییر، هر چه باشد،‌ ساده نیست. شاید یکی از دشوارترین بخش‌های خانه تکانی.

اما سال جدید، معمولاً، با سبد رابطه‌های قدیمی، نو نمی‌شود.

این را به خوبی می‌دانیم و می‌فهمیم.

stage-12

+223
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

چه چیزی به من انگیزه می‌دهد؟ (گام یازدهم)

پیش نوشت یک: بهترین روش برای مطالعه‌ی این مطلب، این است که ابتدا ده قسمت قبل مطالعه شوند و تمرین‌ها و بحث‌های آنها انجام شود.

پیش نوشت دو: امیدوارم مطالعه‌ی این مجموعه نوشته (که قرار بوده برخی از عادت‌های ما را تغییر بدهد) خود به عادتی جدید تبدیل نشده باشد.

اینکه گهگاه سری به اینجا بزنیم و چیزی بخوانیم و منتظر قسمت بعد بمانیم. قاعدتاً اگر با مطالعه‌ی ده قسمت قبل، هیچ تغییر حتی جزئی هم در روند فعالیت‌ها و سبک زندگی روزمره‌ی ما حاصل نشده، مطالعه‌ی این قسمت و قسمت‌های آتی، اتلاف وقت خواهد بود.

قسمت اول بحث: ما همه مثل همیم!

در دوران مدرسه، یکی از معروف‌ترین سوال‌ها این بود که: می‌خواهید چه کاره شوید؟

بعد از آن هم می‌پرسیدند: چرا؟

وقتی هم می‌گفتیم می‌خواهیم به جامعه خدمت کنیم، هیچ وقت معلم توی ذوق‌مان نزد که: مگر بقیه‌ خیانت می‌کنند؟

البته ما هم یاد گرفته بودیم که هر جا لازم شد بگوییم: خوب! به هر حال اینطوری می‌شود بیشتر خدمت کرد!

ماجرای آرزوهای آموخته شده، هنوز هم در زندگی شخصی و اجتماعی ما رنگ نباخته است.

در فرهنگ‌های کمتر توسعه یافته که هنوز جمع گرایی نه یک ابزار برای زندگی، بلکه یک ارزش است، برای بسیاری از چیزها استاندارد وجود دارد.

خوب بودن، معیارهای مشخص دارد.

شغل خوب، محدود به گزینه‌های مشخصی است.

سر و سامان گرفتن زندگی، متر و معیارهای استاندارد دارد:

باید شغل داشته باشی با قرارداد بلندمدت. همین‌طور رابطه‌ی عاطفی با قرارداد بلندمدت.

یکی را اداره‌ی کار پیگیری می‌کند و دیگری را ثبت احوال.

دیگر نمی‌پرسند که آیا هر روز با شوق به محل کار می‌روی یا نه. یا اینکه وقتی از خواب برمی‌خیزی و دیگری را در بستر، کنار خود می‌بینی، لبخند بر لبانت می‌آید یا آرزوی روزی را داری که چشم به بستری خالی باز کنی؟ اینها مهم نیست. تو سر و سامان یافته‌ای!

رنگ لباس استاندارد دارد. همینطور قد و اندازه‌اش.

اینها مهم نیست. نه اینکه مهم نباشد، اما قابل تحمل است.

آنچه قابل تحمل نیست این است که حتی انگیزه‌ها و هدف‌ها هم “استاندارد” می‌شود: قالبی. یک شکل. تجویزی. دستوری.

چنین می‌شود که انگیزه‌ها و هدف‌ها که وجه تمایز ما انسانها هستند و باعث می‌شوند من با تو تفاوت داشته باشم و تو با دیگری، به وجه مشترک تبدیل شوند!

قسمت دوم بحث: توانمندی شگفت انگیز ما انسانها

انسان و بسیاری از حیوانات، توانایی فریب دادن دیگران را دارند. اینکه رفتاری متفاوت با انگیزه‌ و احساس خود بروز دهند.

اگرچه این توانمندی در انسان به اوج می‌رسد.

می‌توانیم گرسنه باشیم و خودمان را سیر نشان دهیم. خشمگین باشیم و آرام رفتار کنیم. آرام باشیم و فریاد کنیم. در جستجوی کشتن کسی باشیم و چنان آرام برای یافتن فرصت مناسب کمین کنیم، که تا مدت‌ها نفهمد دوستش هستیم یا دشمنش!

این فریب دادن در انسان، به دلیل ساختار پیچیده‌ی مغز، چنان پیچیده و اثرگذار می‌شود که برخلاف سایر حیوانات، می‌توانیم خودمان را هم فریب دهیم و حتی فراموش کنیم که فریب خورده‌ایم.

چنین می‌شود که انسان، می‌تواند همزمان صید باشد و صیاد و جزو معدود شکارچی‌های طبیعت، که می‌تواند برای شکار کردن خودش هم کمین کند و خودش را هم شکار کند و پیکر آرزوها و خواسته‌ها و انگیزه‌هایش را، بدرد و بجود و در درون خودش هضم و جذب کند، بی آنکه متوجه شود!

قسمت سوم بحث: هدف ندارم. انگیزه ندارم. حال خوش ندارم. بی حوصله‌ام.

کمتر دغدغه‌ و موضوعی می‌تواند تا این اندازه طنزآمیز باشد. اعتراف می‌کنم که هر وقت، می‌بینم کسی از این جنس حرفها می‌زند، خنده‌ام می‌گیرد و کمی هم حس ترحم در من برانگیخته می‌شود.

می‌گویند یکی بالای دیواری داد می‌زد که می‌خواهم خودکشی کنم.

کسی آن پایین گفت: کمک لازم داری؟ بیایم پرتت کنم؟

کسی که بالای دیوار بود، شاکی شد و فریاد زد: چرا حرفم را شوخی می‌گیری.

آنکس که پایین دیوار بود گفت: چون اگر قصد خودکشی داری، همین که انجامش بدهی ما متوجه می شویم. اینکه اعلام می‌کنی، احتمالاً‌ برای خودکشی کردن، نیاز به کمک داری.

می‌خواهم بگویم: کسی که میل به خودکشی دارد و همین را اعلام می‌کند، یعنی هنوز چیزی از حیات و زندگی در او هست. در غیر این صورت، مرده بود و وقت ما را به روضه خواندن در موردش نمی‌گرفت.

انگیزه هم چنین چیزی است. انسان، یک موجود بیولوژیک انگیزه محوراست. برای هر حرکت و رفتاری، انگیزه‌ای دارد. کسی نیست که انگیزه نداشته باشد.

آنچه هست این است که ما، مجموعه‌ای رسمی و پذیرفته شده از انگیزه‌ها را می‌شناسیم و مجموعه‌ای رسمی و پذیرفته شده از  هدف‌ها را هم آموخته‌ایم و وقتی در زندگی، می‌بینیم که آنچه واقعاً به ما انگیزه می دهد و آنچه واقعاً می‌تواند هدف ما باشد، در آن فهرست رسمی پذیرفته شده نیست، احساس می‌کنیم که “بی هدف” و “بی انگیزه‌” هستیم.

البته فراموش نکنیم که سیستم قدرتمند مغز ما که توانایی شگفت انگیزی در تطبیق با محیط خود دارد،‌ گاهی چنان فریب‌ می‌خورد و فریب می‌دهد که نمی‌توانیم تفاوت هدف و انگیزه‌ی رسمی و هدف و انگیزه‌ی واقعی را تشخیص دهیم و وجود این تعارض را بپذیریم.

بارها دیده‌ام که می‌گویند: من برای کتاب خواندن انگیزه ندارم. چه کار کنم؟

من همیشه یک جواب مشخص دارم: کتاب نخوان.

اگر کتاب خواندن واقعاً نیاز تو باشد، نمی‌توانی انگیزه نداشته باشی.

چنانکه مثلاً برای رابطه با جنس مخالف، بی انگیزه نیستی و حاضری دست به هزار تلاش ناموفق هم بزنی! یا برای مهاجرت، چنان این در و آن در می‌زنی که نگرانیم با بَلَم و از طریق آب و رودخانه، راهی سرزمین موعود شوی!

مسئله‌ی تلخ و دردناکی است. اما تا حد زیادی واقعیت دارد: اگر انگیزه‌ی کاری  را نداریم، برای افزایش انگیزه تلاش نکنیم. آن کار، کار ما نیست. آن هدف، هدف ما نیست.

لحظه‌ای با خودمان خلوت کنیم و ببینیم که انگیزه‌های واقعی ما چیست؟

انگیزه‌ها، خوب و بد ندارند. پاک و ناپاک ندارند. نحوه‌ی پیاده سازی انگیزه‌هاست که ممکن است مفید و مضر باشند.

یک نفر می‌تواند علاقمند به خدمت نباشد. می‌تواند قدرت طلب باشد.

این هیچ معنای بدی ندارد.

اگر قدرت طلبی به سمت استبداد یا بهره کشی از دیگران منتهی شود، منفی است. اما کارآفرینی که کسب و کاری بزرگ درست می‌کند و از اینکه آخر ماه، لیست حقوق هزار نفر را امضا کند احساس قدرت می‌کند، کاری خلاف عرف و قانون نکرده. او همچنان ارزش آفرین است و به مراتب بهتر از آن انسان‌های پاک قلبِ پوک مغزی است که هر روز به موقع سر کار می‌روند و می‌آیند و تمام روز هم به شغل خود (که هیچ ارزش اجتماعی و اقتصادی ندارد) مشغول اند و تا به حال مورچه‌ای را هم لگد نکرده اند و گوسفندوار، در زمین بزرگ خداوند می‌چرند.

وقتی از میان ده‌ها انگیزه‌ی قدرت طلبی، شهرت طلبی، خوردن، حتی انتقام جویی و …، همه را ناپاک و منفی می‌دانیم و جامعه اجازه نمی‌دهد آنها را به رسمیت بشناسیم و این به رسمیت نشناختن، چنان جدی می‌شود که خودمان هم باور می‌کنیم از این انگیزه‌ها دور هستیم، نتیجه این می‌شود که انگیزه‌های تجویزی، جایگزین می‌شوند و درست، همان طور که موتور دیزل با بنزین روشن نمی‌شود، من و شما هم با انگیزه‌ی تزریقی، راه به جایی نمی‌بریم.

جامعه، اگر عادت کند که واقعیت‌ها را مانند کارتون‌های کودکی، ساده و رویایی و معصومانه نشان دهد، کودکانی را می‌سازد که در ورود به فضای اجتماعی، یا پرخاشگر می‌شوند و یا سرخورده.

چند پیشنهاد:

  • فهرستی از انگیزه‌های واقعی خودتان (حتی اگر جرات ندارید به کسی بگویید و یا بقیه آنها را منطقی و مقبول نمی‌دانند) تهیه و تنظیم کنید. به شکل سالم و اجتماعی و مشروع اجرای آنها فکر کنید و ببینید که تا کنون، چقدر در راستای آن انگیزه حرکت کرده‌اید.
  • احتمالاً درس‌های #کارگاه زندگی شاد در متمم را می‌خوانید و تمرین‌هایش را انجام می‌دهید. آنها هم می‌توانند مکمل بحث ما تا عید باشند.
  • اگر نظم شخصی در ۱۵ دقیقه را نخوانده‌اید، بد نیست آن را بخوانید. اگر تصمیمی برای تغییر سبک زندگی گرفته‌اید، ممکن است بتوانید آن را به این شیوه عملی کنید.
  • اگر از اولین قسمت تا یازدهمین قسمت، هیچ تغییری حتی کوچک در سبک زندگی خود نداده‌اید (نگرش مهم نیست. نگرش فقط حرف است! سبک زندگی از جنس اقدام است) به نظرم دیگر این نوشته‌ها را نخوانید. معلوم است که نتوانسته اثربخش باشد.stage-11
+240
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

مدیریت تغییر از طریق تعیین نقطه‌ اتکا برای تغییر (گام دهم)

پیش نوشت صفر:  این قسمت، بخش دهم از سلسله بحث‌های پایان سال است. ۹ مطلب قبلی را می‌توانید دراینجا ببینید.

پیش نوشت یک: این یک اعتراف خیلی صادقانه است که تا به حال انجام نداده‌ام.

همیشه نسبت به کسانی که روی یک دایره‌ی بسته می‌افتند حس خوبی نداشته‌ام.

وقتی پای حرف دوستی می‌نشینم و می‌بینم تک تک جمله‌هایش، همان چیزی است که سال پیش هم از او می‌شنیدم. حتی دو سال قبل. حتی پنج سال قبل.

وقتی وبلاگ کسی را می‌خوانم و می‌بینم که به تکرار مکررات افتاده.

وقتی که احساس می‌کنم مرگ نویسنده در حال روی دادن است و یا روی داده است.

وقتی می‌بینم بعضی از ما، انگار مرده‌ایم و دانش و نگرش و باورهایمان به ثبات و تحجر رسیده، اما به دلیل اقتضائات قانونی (که توقف قلب را ضرورت دفن کردن می‌داند) سالهای سال، در میان مردم راه می‌رویم و می‌چرخیم تا شرایط قانونی دفن کردنمان، فراهم شود.

این یک سمت ماجراست.

سمت دیگر ماجرا این است که بعضی مطالب هست که نمی‌توان تکرار نکرد. آنها محور هستند. کلید هستند. قطب نمای مسیر زندگی هستند.

مثلاً تلاش بیشتر. مثلاً کتاب خواندن. مثلاً اقدام برای بهبود، حتی اگر از نتیجه مطمئن نیستیم و یا اگر حاصل این اقدام، در نسل ما و حتی نسل بعد از ما، آشکار نمی‌شود. مثلاً سیستمی فکر کردن و فراموش کردن مرزهای خودساخته و خودبافته. مثلاً اینکه همه‌ی هنر تغییر، پیدا کردن نقطه‌ی کوچکی برای تغییر است.

خصوصاً اینکه دیده‌ام و به این باور رسیده‌ام که ما نکات کوچک را جدی نمی‌گیریم.

یکی می‌گفت: برای رشد شغلی چه کنم؟

گفتم زبان انگلیسی یاد بگیر.

گفت دیگر چه کنم؟ گفتم: ببین! همین یک کار باید بتواند درآمد ماهیانه‌ی تو را از این یکی دو میلیون، به ده پانزده میلیون برساند. اگر نرساند، به نظرم دنبال “دیگه چی” نرو. چون از بعدی هم نتیجه نمی‌گیری و اصلاً‌ “هنر نتیجه گرفتن از داشته‌ها” را نمی‌دانی. اگر رساند، بیا و دنبال “دیگه چی” بگرد.

در چنین شرایطی، وقتی نکته‌ی کوچکی را می‌شناسم که بر اساس همین فهم اندک خودم، باور دارم می‌تواند به تغییری بزرگ منجر شود، دوست دارم بارها و بارها آن را تکرار کنم.

در این میان می‌ترسم که مخاطب، احساس کند که محمدرضا هم در Loop افتاد. گرفتار حلقه شد و هر روز به تکرار دیروز می‌پردازد.

برای اینکه بتوانم اثبات کنم که تکرار، ناشی از تاکید است و نه گرفتار شدن در حلقه‌ی بسته‌ی بازخوانی آموخته‌ها، دو کار انجام داده‌ام.

یکی متمم است که هر روز حرف‌های تازه دارد و قاعدتاً در کنار همه‌ی کارکردهای آن، یک پیام تلویحی هم دارد که دست ما، در محتوا بسته نیست و هر روز، حرف‌های تازه برای گفتن داریم.

دیگری هم این است که لا به لای بحث‌های خودم، مطالب نامربوط منتشر می‌کنم.

مثلاً (اعتراف سخت و تلخی است اما واقعی است) وقتی از آنتروپی و نظریه اطلاعات می‌نویسم یا می‌نویسم که تکنولوژی به کجا می‌رود و یا اینکه از آنتروپومورفیسم می‌نویسم یا از عصر سن‌تورها می‌گویم، در کنار هدف‌های دیگر، یکی از هدف‌های تلویحی من هم این است که به خودم و مخاطب، یادآوری کنم که من هم بلدم حرف های دیگر بزنم. هنوز حرفهای غیرتکراری دارم. (لااقل هنوز) گرفتار لوپ نشده‌ام. اگر می‌بینید که مثل گربه، از هر طرف رهایم می‌کنید با همان شکل قبلی بر زمین می‌افتم و یک مفهوم را به چند شکل (مثلاً خرده مهارت، میکرواکشن و …) می‌گویم، واقعاً به این دلیل است که فکر می‌کنم همان مفهوم، تمام زندگی ما را بس است و غیر از آن، هر چه می‌گوییم برای شلوغی بساط است و بازارگرمی!

اصل بحث:

یکی از کلمات کلیدی در حوزه‌ی تغییر نقطه اتکا یا Pivot است.

بزرگترین اهرم دنیا هم، نقطه‌ای دارد که تغییر نمی‌کند.

خودرو هم که در حال حرکت است، در هر لحظه، نقطه‌ی تماس بین لاستیک و زمین در آن، ثابت است و نقطه‌ای برای اتکا می‌شود. اگر چه لحظه‌ای بعد، نقطه‌ی اتکا تغییر می‌کند.

پای خود ما هم هنگام حرکت کردن، این توانمندی را کسب کرده است که در هر لحظه، نقطه‌ای را به عنوان نقطه‌ی اتکا انتخاب کند و با تغییر شکل کف پا و جابجایی کل پا، به شکل دائمی این نقطه را تغییر دهد و در نهایت کمک کند که موقعیت فعلی را در عین حفظ تعادل، تغییر دهیم.

اریک ریس هم در ادبیات Lean Startup خود (که به گفته‌ی خودش و ناظران بیرونی، دچار کم فهمی‌ها و کج‌فهمی‌های زیادی شده) از Pivot یا نقطه‌ی اتکا نام می‌برد و توضیح می‌دهد که کسب و کارها در مسیر رشد خود، لازم است که برای تغییر، به  نقطه ای تکیه کنند و جهت خود را تغییر دهند (متاسفانه، امروز بیشتر Pivot در ادبیات کارآفرینی را به عنوان نقطه‌ی تغییر می‌شناسند تا نقطه‌ی تکیه گاه).

اجازه بدهید که به جای تعریف‌های رسمی آکادمیک (که فراتر از سواد من و احتمالاً حوصله‌ی خواننده است) با چند مثال ساده، مفهوم نقطه‌ی اتکا را توضیح دهم:

مثال اول: تغییر حوزه‌ی فعالیت شرکت

فرض کنید که بازار محصولات ما خوب نیست و شرکت تصمیم دارد که فعالیت‌های خود را تغییر داده یا حوزه‌های دیگری را مورد سنجش و بررسی قرار دهد.

بحث نقطه اتکا در تغییر به ما می‌گوید:

قبل از اینکه همه چیز را تغییر دهی، کمی فکر کن. آیا این امکان وجود ندارد که به جای جستجوی مشتریان جدید و محصولات جدید، محصولات جدیدی پیدا کنی که بتوانی آن را به مشتریان فعلی‌ات بفروشی؟ (از مشتریان به عنوان نقطه اتکا استفاده کنی).

یا اینکه ببینی شاید بتوان از مشتریان فعلی صرف نظر کرد و عطای آنها را به لقایشان بخشید و مشتریان دیگری را یافت که حاضر باشند محصول فعلی تو را بخرند (از محصول به عنوان نقطه اتکا استفاده کنی).

دقت داشته باشید که توجه به نقطه اتکا برای تغییر، یک دستور قطعی و همیشگی نیست. یک الگوی فکر کردن است. الگویی که ممکن است گزینه‌های دیگری را پیش روی ما بگذارد و البته می‌کوشد هزینه‌ی تغییر را به حداقل ممکن کاهش دهد. به عبارتی، من اصرار ندارم که این کار، همیشه بهترین گزینه است. اما تاکید دارم که همیشه یک گزینه است و ممکن است گاهی بهترین گزینه باشد.

مثال دوم: تغییر در وضعیت منابع انسانی

فرض کنید که از اوضاع فعلی منابع انسانی در شرکت یا سازمان خود راضی نیستیم و تصمیم به ایجاد تغییر در این زمینه داریم.

بحث نقطه اتکا در تغییر به ما می‌گوید:

قبل از اینکه یک نفر را به دلیل اینکه از عهده‌ی وظایفش برنمی‌آید، از تیم خود حذف کنی، لحظه‌ای فکر کن. هیچ موقعیت دیگری در مجموعه‌ی تو نیست که او بتواند در آنجا به تو کمک کند؟ (حفظ فرد به عنوان نقطه اتکا و تغییر شرح وظایف)

قبل از اینکه فردی را از بیرون به داخل مجموعه تزریق کنی، آیا مطمئن هستی که هیچ فردی در داخل نیست که بتواند در موقعیتی متفاوت، به تو کمک کند و این جایگاه جدید را برای تو ایجاد کرده و توسعه دهد؟

مثال سوم: تغییر در ماموریت زندگی

فرض کنید یک نفر ماموریت خود را در حوزه‌ی آموزش تعریف کرده است و زندگی خود را صرف آن کرده. حالا به هر دلیل، احساس می‌کند که این ماموریت در شرایط فعلی قابل انجام نیست.

بحث نقطه‌ی اتکا در تغییر به ما می‌گوید:

قبل از اینکه ماموریت زندگی خودت را تغییر دهی، آیا فکر نمی‌کنی بتوانی با حفظ همان ماموریت، در مقیاسی متفاوت، یا فضایی متفاوت یا سیستمی متفاوت، ماموریت قبلی را ادامه دهی تا هم احساس کنی که زندگی هدفمندی داری و هم با شرایط جدید تطبیق پیدا کرده باشی؟

مثال چهارم: بازاریابی محصول

فرض کنیم که محصول ما در بازار موفق نبوده و در پی یک تغییر جدی هستیم.

بحث نقطه‌ اتکا در تغییر به ما می‌گوید:

قبل از اینکه دست به تغییرات بزرگ بزنی، لحظه‌ای فکر کن. این امکان وجود ندارد که همین محصول را در همین بازار، به شکل کاملاً متفاوتی تبلیغ کنی و فرایند بازاریابی و فروش خود را تغییر دهی؟

همه‌ی مثال‌هایی که در بالا مطرح کردم، یک ویژگی مشترک دارند. می‌خواهیم وضع فعلی را تغییر دهیم. اما ناگهان همه چیز را تغییر نمی‌دهیم. چند پارامتر را به عنوان نقطه اتکا حفظ می‌کنیم و یک یا چند پارامتر دیگر را (و ترجیحاً فقط یک پارامتر دیگر را) تغییر می‌دهیم. ممکن است مانند همان ماشین که مثال زدم، به نقطه‌ی جدیدی برسیم و نقطه تماس لاستیک و زمین عوض شود و در آنجا، اتفاقاً همان تکیه گاه قبلی را هم رها کنیم و تغییر دهیم.

هیچ نقطه‌ی اتکایی قرار نیست ابدی و جاودانه باشد. اما تغییر کردن بدون نقطه اتکا هم، همیشه ساده و امکان پذیر نیست.

باز هم تاکید می کنم که استفاده از نقطه اتکا، یک راهکار پیشنهادی در کنار سایر راهکارهاست و نه الزاماً بهترین راهکار. اما من آن را خیلی دوست دارم (و اگر یواشکی می‌خواستم به شما توصیه کنم، می‌گفتم این اما و اگرها، تعارف است. به نظرم بهترین راهکار است!)

حالا بیایید به همه‌ی بحث‌هایی که تاکنون در مورد تغییر و سبک زندگی و برنامه ریزی و … داشتیم فکر کنیم.

چه چیزهایی می‌تواند نقطه‌ی اتکا برای تغییر باشد؟

***

فرض کنید من سیگار می‌کشم.

می‌دانید که هر سیگاری که مدت طولانی سیگاری است، سابقه‌ی ده‌ها بار ترک سیگار را در زندگی‌اش دارد! 😉

شاید یک کار این باشد که بگویم: سیگار می‌کشم. اما همیشه از همین برند خاص.

(ممکن است بگویید که این کار چه خاصیتی دارد. اما سیگاری‌ها معمولاً در نبود سیگار از یکدیگر سیگار می‌گیرند و یکدیگر را همراهی می‌کنند. تعهد به یک نوع خاص از سیگار، باعث می‌شود که خیلی از فرصت‌های سیگار کشیدن استفاده نشود و مصرف سیگار کاهش پیدا کند!)

شاید هم این باشد که از سیگارهای سنگین به سراغ سیگارهای سبک بروم. اما متعهد شوم که تعداد نخ های سیگار مصرفی را حفظ کنم.

این نکته‌ی آخر خیلی مهم است. چون تحقیقات نشان می‌دهد که کسانی که سیگار سبک می‌کشند، از نظر روانی احساس می‌کنند که خیلی ضرری ندارد و سیگارهای بیشتری می‌کشند و در نهایت، آسیب سیگار برایشان افزایش می یابد!

حالا ممکن است چند هفته یا چند ماه بعد، وقتی شرایط فعلی تثبیت شد و دیدم با آن راحت هستم، نقطه‌ی اتکای بعدی را انتخاب کنم و گام بعدی تغییر را انجام دهم.

***

فرض کنید من عادت به دیدن تلویزیون دارم و می‌دانم که این اسب تروا، به سادگی پا از زندگی من بیرون نمی‌کشد.

به جای ترک کامل اعتیاد به این وسیله‌ی مخرب و خانمان سوز، با خودم می‌گویم: من همان دو ساعت در روز را تلویزیون می‌بینم.

اما برنامه‌های متفاوتی را نگاه می‌کنم.

(همین، نخستین گام در مسیر رستگاری است! گام دوم را هم بعداً برمی‌دارید و می‌توان به بهبود کیفیت زندگی شما، امیدوار بود.)

***

با همین ایده، می‌توان یک فهرست ساخت.

در اینجا فقط می‌خواهم روی یک نکته تاکید کنم.

روح این حرف، خیلی شبیه روح میکرواکشن است. همینطور تغییر سبک زندگی از طریق اصلاحات جزئی.

تنها یک تفاوت کوچک وجود دارد.

در آن بحث می‌گفتیم: چه چیزی وجود دارد که می‌خواهی تغییر دهی؟

اینجا می‌گوییم: اگر می‌خواهی تغییر ایجاد کنی، چه چیزی را اگر تغییر ندهی، مدیریت تغییر و فرایند آن برایت ساده تر می شود؟

یک مثال شخصی:

وقتی می‌خواستم اینستاگرام را رها کنم، برایم ساده نبود.

عادت به سر زدن به اینستاگرام عادت شیرینی بود. هر بار انتظار کشیدن لایک خوردن یا فالو شدن، چنان دوپامینی ایجاد می‌کرد و می‌کند که اگر همه‌ی فسادهای اخلاقی را هم با هم انجام دهید، نمی‌توانید به این تعداد در یک روز، دوپامین را در مغز خود آزاد کنید و لذت ببرید! (متاسفانه همین مسئله، دلیل اعتیاد به #شبکه های اجتماعی است).

پس چه باید کرد؟ فکر کن که چهل کیلو فالور هم داری و بقیه برای چند گرم یا چند مثقال فالور، این در و آن در می‌زنند و اکانت‌های فاسد قدیمی را می‌خرند و تغییر کاربری می‌دهند تا آن اعداد و ارقام را داشته باشند!

من برای مدیریت تغییر سبک زندگی در حوزه شبکه های اجتماعی، نقطه‌ اتکای خودم را “حفظ حضور در اینستاگرام” قرار دادم.

اکانت دیگری ساختم و هیچ جا هم نگفتم.

شروع کردم در آن عکس حیوانات گذاشتم (حالا دیگر مجبور نبودم مطالب ارزشمندی مثل عکس حیوانات را با حرف‌های بی ارزشی مثل جملات قصار نویسندگان و فیلسوف‌ها مخلوط کنم تا برای مخاطب، قابل هضم و جذب باشد!).

همه‌ی کپشن‌ها و مطالب را هم انگلیسی نوشتم تا از جامعه‌ی با فرهنگ عزیزمان، فاصله داشته باشم.

یکی دو ماه گذشت. به شرایط جدید عادت کردم.

بعد کل اینستاگرام را کنار گذاشتم.

امیدوارم، شما هم فرصت کنید و به بحث نقطه اتکا در تغییر کمی فکر کنید. شاید هم مثال‌هایی به ذهن‌تان یا زندگی‌تان رسید و به من هم خبر دادید.

به نظرم می‌توانیم امروز، یک نقطه‌ اتکا را پیدا کنیم و تا عید، یک تغییر ساده را آزمایش کنیم.

stage-10

 

+284
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

خانه تکانی در زندگی: خزیدن، راه رفتن و پریدن‌ (گام نهم)

پیش نوشت صفر: این متن در ادامه‌ی گام اول و گام دوم و گام سوم و گام چهارم و گام پنجم  و گام ششم  و گام هفتم وگام هشتم تا عید با متمم نوشته شده است. طبیعتاً مطالعه‌ی این قسمت، پس از مطالعه‌ِ قسمت‌های قبلی می‌تواند تصویر شفاف‌تری در ذهن خواننده ایجاد نماید.

اصل بحث:

سال نو در حال نزدیک شدن است و کم کم حال و هوای نوروز را می‌توان حس کرد.

یکی از کارهایی که به صورت سنتی در میان بسیاری از ما رایج بوده و هست، خانه‌تکانی است.

خانه تکانی، فقط محدود به تمیز کردن درها و پنجره‌ها نبوده است.

شاید بچه‌های نسل جدید که زندگی فشرده‌ی آپارتمانی را تجربه کرده‌اند، چندان دیدی نداشته باشند.

اما نسل قبل ما، والدین و مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌های بسیاری از ما، “آشغال جمع کن‌”های واقعی بودند.

آن زمان، قیمت زمین و ملک آنقدر زیاد نبود که در پارکینگ هم، برای پارک کردن ماشین، به سادگی جا نباشد. انواع فضاهای اضافی وجود داشت. هم در معماری بیرونی بناها و هم در معماری داخلی. انبار و انباری و طاقچه و زیر پله و پاگرد راهرو و خلاصه هر جایی که تصورش را بکنید.

حاصل این فضای “زائد”، همان حال و هوای آشغال جمع کنی بود. دو نسل قبل از ما، وقتی فوت می‌کردند، دفن خودشان یک ماجرا بود و جمع کردن زیرزمین‌هایشان و صندوقچه‌هایشان و انبوهی از مانده‌های قدیمی که کاربرد آنها مشخص نبود، خود چالشی دیگر بود.

بگذریم از آن چراغ‌های پریموس قدیمی که کار نمی‌کرد و هنوز در زیرزمین بود و آن کلمن که شیرش خراب بود، اما باز هم انبار می‌شد و آن لباس‌ها که از مد افتاده بود، اما بود. ته مانده‌ی سیسمونی این یکی و لباس‌های کودکی آن یکی و خلاصه، همان باور قدیمی که نهایتاً در این جمله‌ی حکمت آمیز خلاصه می‌شد و نسل به نسل در سینه‌های ما می‌گشت: هر چیز که خار آید، یک روز به کار آید!

در آن دوران، خانه تکانی نوروز، اتفاق عجیبی بود. مادرها و پدرها و مادربزرگ‌ها، کمی با خودشان کلنجار می‌رفتند و می‌پذیرفتند که باید بخشی از وسایل قدیمی را دور بیندازند.

البته این کار ساده نبود. مدت‌ها می‌نشستند. داخل صندوقچه را نگاه می‌کردند. برای اینکه تردید خودشان را توجیه کنند، سر فرزندان را با خاطره های روزهای دور، گرم ِمی‌کردند و در نهایت، بخشی از وسایل قدیمی، بیرون گذاشته می‌شد و دور انداخته می‌شد و به این شکل، جا برای وسایل جدیدی که ممکن بود بیاید یا فرزند جدیدی که هر لحظه ممکن بود متولد شود، باز می‌شد.

استیون رایس، در کتاب ساده و زیبای Who am I به نکته‌ی جالبی اشاره می‌کند.

او توضیح می‌دهد که “جمع کردن و دور نریختن” یکی از غریزه‌ای انسانی است که اگر چه در میان ما، شدت و ضعف دارد، اما به هر حال، هست.

شاید شکل آن تغییر کند، اما ذات آن – لااقل به سرعت و در طی چند نسل – از کدگذاری ژنتیکی ما انسانها حذف نخواهد شد.

این را در شوق بسیار زیاد ما انسانها به دانلود کردن آهنگ و فایل (بدون اینکه فرصت کنیم به همه‌ی آنها گوش دهیم) می‌توان فهمید. همینطور در حفظ شماره تلفن‌ کسانی قرار نیست هرگز و هیچوقت با آنها تماس بگیریم. همینطور در پاک نکردن عکس‌های دیجیتال از روی موبایل. یا کپی کردن تمام آنها بر روی لپ تاپ. بدون اینکه نگاهی بیندازیم و برخی از آنها را که درست مثل هم هستند، پاک کنیم.

یا مثل پیامک تبریک عید فرستادن برای دوستی که جز در پیامک تبریک سال نو، هیچ تعاملی با او نداریم و از این پیامک تا آن پیامک، یک سال فاصله است و هیچ چیز در این میان روی نمی‌دهد.

استیون رایس، میل به جمع آوری و Saving و ذخیره سازی را یکی از ۱۶ میل کلیدی ما می‌داند. تحقیق نکرده‌ام و سواد چندان در این حوزه ندارم، اما به نظرم می‌رسد که او، این میل و چند میل دیگر در فهرست شانزده گانه‌ی خود را می‌تواند زیر یک چتر قرار دهد. همان چتری که بارها از آن حرف زده‌ام و زده‌ایم: محافظه کاری و حفظ وضعیت موجود.

تلاش برای تامین امنیت خودمان، در آینده‌ای که نیامده و شاید هرگز نیاید و حتی نمی‌دانیم که اگر بیاید چگونه خواهد آمد و حتی می‌دانیم که اگر بیاید، تنها نکته‌ی قطعی در موردش آن است که شبیه آنچه ما فکر می‌کنیم، نخواهد بود.

در گام‌های قبلی، در مورد سبک زندگی صحبت کردم.

هنوز هم باید صحبت کنیم.

اما یک پیشنهاد داشتم.

بیایید به سبک پدران و مادران و پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایمان، حتی برای چند روز و چند هفته هم شده، از آن روحیه‌ی “جمع کردن و رها نکردن” دست برداریم و خانه تکانی را تمرین کنیم.

نه! اشتباه نکنید. منظورم این حرف‌های مزخرف مجریان تلویزیونی نیست که با صدای بلند و شوقی که مصنوعی بودن در آن موج می‌زند، فریاد می‌زنند: بیایید خانه‌های دلمان را هم پاک کنیم. بیایید غبار کینه را از آنها بزداییم. بیایید….

نه. نه شأن من گفتن آن حرف‌هاست و نه شأن شما شنیدن آن.

می‌خواهم حرف دیگری بزنم: اگر می‌گوییم که سبک زندگی، یعنی الگوی مصرف کردن، الگوی استفاده کردن، الگوی تخصیص منابع ارزشمند و تجدیدناپذیر زندگی.

اگر می‌دانیم که فرصت زندگی محدود است و منابع محدود هستند و هر وقتی که برای هر کسی می‌گذاریم، وقتی است که برای کس دیگری نگذاشته‌ایم و هر پولی که برای خرید هر چیز اختصاص می‌دهیم، پولی است که به خرید چیز دیگری اختصاص نداده‌ایم و با هر لبخندی که به من می‌زنی، فرصت لبخندی را که در همان لحظه می‌توانستی به فرد دیگری بزنی از دست داده‌ای و هر کتابی که می‌خوانی، جایگزین‌ ده‌ها و صد‌ها کتاب دیگر شده که در آن لحظه می‌توانستی بخوانی و نخوانده‌ای و هر در آغوش کشیدنی، از دست دادن فرصت در آغوش گرفتن فرد دیگری است و شنیدن هر توصیه‌ای، به معنای از دست دادن فرصت شنیدن توصیه‌ای دیگر و …

اگر همه‌ی اینها را می‌دانیم، برای تجربه‌های بهتر، برای فرصت بیشتر، برای زمان آزاد‌تر، برای اصلاح واقعی الگوی مصرف، آن هم نه فقط آب و برق، بلکه مصرف زندگی به عنوان گران‌ترین و کمیاب‌ترین ماده‌ی مصرفی جهان، لازم است خانه تکانی کنیم.

لازم است بخشی از داشته‌های خود را دور بریزیم تا جا برای آمدن داشته‌های جدید، باز شود.

آیا تا به حال به راه رفتن ما انسانها (بسیاری از چارپاها) دقت کرده‌اید؟

باید پا را از زمین برداریم تا بتوانیم جای پای بهتری بیابیم.

تنها موجوداتی که بدون پا برداشتن، می‌‌کوشند جای پای دیگری بیابند، خزندگان هستند!

و از ما شجاع تر، پرندگانی که هر دو پا را از زمین برمی‌دارند و سپس بال می‌زنند و می‌کوشند نقطه‌ی دیگری در این جهان را، برای نشستن بیابند و در آن به جستجوی غذا یا استراحت بنشینند.

ما هنوز کمی از آنها محافظه‌کارتریم. یک پا بر زمین نگه می‌داریم و پای دیگر را تکان می‌دهیم!

پرنده بودن ساده نیست. چون برای پرنده، احتمال پرواز و سقوط، هر دو وجود دارد و برخی از ما، جرات چنین آزمون‌هایی را در زندگی نداریم. اگر چه آنها که تجربه‌ی پریدن را داشته‌اند، هرگز به دنیای انسان‌های پیاده بازنخواهند گشت.

اما اگر پرنده هم نیستیم و نمی‌خواهیم و نمی‌توانیم باشیم، لااقل خزنده نباشیم.

اول دست و پا از آنجا که هستیم برداریم، سپس به دنبال تکیه‌گاه جدید بگردیم.

مصداقش را همه جا می‌توان دید.

اگر هم جرات خانه‌تکانی‌های بزرگ را نداریم و معتقدیم که “دنیای اطراف ما، مبهم‌تر از آن است که بتوان چنین کاری کرد و صخره‌های این کوهستان، ناپایدارتر از آن که بتوان، پا از روی همین سنگ لرزانی که تکیه‌گاه پایمان شده است، برداشت”، بیایید در مقیاسی بسیار کوچک این کار را آزمایش کنیم.

اگر بخواهم امسال، به نیمی از کسانی که پیام تبریک می‌فرستم، پیام نفرستم و به جای آن، برای نیمی دیگر، پیامی طولانی‌تر و شخصی‌تر (نه از این پیام‌های گل و سبزه و علوفه که رایج است) بفرستم، چه کسانی را حذف خواهم کرد؟

اگر بخواهم از امروز، نیم ساعت وقتم را خالی کنم (بی آنکه هنوز بدانم می‌خواهم آن را صرف چه کاری کنم) آن نیم ساعت را از کجا خواهم زد؟ آیا واقعاً خواب، بهترین گزینه است؟ یا صرفاً محافظه‌کارانه‌ترین گزینه است، چون جرات ندارم الگوی فعالیت‌های دیگرم را تغییر دهم؟

اگر بخواهم، از روی هارد کامپیوترم، یک سوم فایل‌ها را پاک کنم، کدام‌ها را پاک خواهم کرد؟

اگر بخواهم از روی موبایلم، یک سوم اپلیکیشن‌ها را پاک کنم، کدام‌ها را پاک خواهم کرد؟

اگر بخواهم از بین رابطه‌ها و دوستی‌هایی که دارم، برخی را که سطحی‌ترند و فقط به خاطر عادت و از روی رودربایستی باقی مانده، حذف کنم و فرصت را برای دوستی‌های جدی‌ترم بگذارم، کدام‌ها را حذف خواهم کرد؟

اگر بخواهم از بین انبوه هدف‌های مشابه و نامتشابهی که دنبال می‌کنم، یکی را رها کنم، کدام را باید رها کنم؟ شاید تاریخ مصرف برخی از آنها گذشته باشد. شاید امروز، دیگر روز دنبال کردن آنها نباشد.

اگر بخواهم ده درصد از کتاب‌های کتابخانه‌ام را به کتابخانه‌ای اهدا کنم، کدام‌ها را خواهم داد؟

اگر بخواهم یکی از سایت‌هایی را که همیشه می‌خواندم نخوانم، کدام‌ را نخواهم خواند؟ (خواهش می‌کنم در این مورد خاص، حتماً به سایت‌های خبری فکر کنید!)

همه‌ی این حذف کردن‌ها، جا را برای آمدن و شکل گرفتن تجربه‌های جدید باز خواهد کرد.

اینکه بنشینیم تا همای سعادت، بیاید و وقتی از دور، سایه‌اش را بر سرمان دیدیم، کوزه‌ی آب از سر شانه برداریم و به انتظار فرود موفقیت آمیز او بنشینیم، ساده اندیشانه و زیاده خواهانه است.

گاهی باید کوزه‌ی آب را بر زمین گذاشت و سپس، در آسمان به دنبال همای سعادت گشت.

گاهی شاید باید کوزه را رها کرد و به جستجوی همای سعادت پرداخت.

واحه، سرزمین کوچک آبادی میان کویر است.

قبلاً‌ هم به هزار شکل و بیان گفته‌ام.

راز یافتن شهر، رها کردن واحه است.

شاید در بیابان سرگردان شویم.

شاید هرگز نه شهر را بیابیم و نه راه برگشت به واحه را.

اما، اگر واحه نشینی را انتخاب کردیم، گلایه از هوای گرم بیابان و عطش در زیر آفتاب سوزان، صرفاً چهره‌ی رقت بار و ترحم آور ما را، رقت انگیزتر خواهد کرد.

در این جهان، جا برای خزندگان و انسانها و پرندگان هست. همه در کنار هم می‌زایند و می‌زیند.

اما باید بیاموزیم و بیاموزند که به آنچه هستند، راضی باشند. بر روی زمین مانند مار خزیدن و مانند زاغ  زیستن و حسرت پرواز عقاب را خوردن، چاره‌ی کار نیست.

stage-9

+354
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

چرا برنامه ریزی سنتی به سادگی امکان پذیر نیست و حاشیه‌های دیگر!(گام هشتم)

دوست خوبم ((محمدرضا))ی عزیز، نکته‌ای را در زیر بحث خرده مهارت مطرح کردند که احساس کردم شاید ارزش آن را داشته باشد که به صورت یک مطلب مستقل منتشر شود:

محمدرضا.
راجع به اصل ماجرا یعنی خرده مهارت سوال داشتم. من کتاب هایی در زمینه برنامه ریزی خوندم. تقریبا تو همشون این شیوه رو بیان کردن. که کارهای بزرگ را به کارهای کوچک خرد کنید و شروع کنید به انجام کارهای کوچک. اول اینکه میخواستم بدونم شیوه ی خرده مهارت آیا فرق خاصی با اون شیوه ها داره یا حرف جدیدی نسبت به اون ها داره؟ دوم این که دلیل خاصی داره که شما اسمش رو گذاشتید خرده مهارت؟ چرا مثلا نگفتید خرده کار، خرده وظیفه، خرده آموزش و… مثلا در بحث آموزش، آیا این همون فهرست بندی کتاب نیست؟ که یک کتاب با موضوع بزرگ را به فهرستی شامل فصل ها، بخش ها، زیر بخش ها و غیره تقسیم بندی میکنند و کسی که قصد مطالعه دارد فهرستی میخواند.

***

محمدرضای عزیز.

سلام.
به هر حال، کلیات حرف من از فضای مورد اشاره‌ی شما، چندان دور نیست. اما تفاوت‌های کوچکی در ذهنم بود و هست که فکر می‌کنم توجه به آنها ممکن است در خروجی چنین فعالیتی، تفاوت‌های بزرگتری ایجاد نماید.

در کتاب‌های برنامه ریزی (و به طور کلی‌تر در مکتب برنامه ریزی) فرض بر این است که هدف بزرگی وجود دارد و ما آن را به بخش‌های کوچک‌تری تقسیم می‌کنیم.
به عبارتی، این هدف نهایی است که اصالت دارد و سرمنزل مقصود است و این بخش‌بندی‌های ما، صرفاً منزل‌گاه‌هایی در میانه‌ی راه هستند. همان مفهومی که در زبان انگلیسی هم برایش از واژه‌ی Milestone (سنگی در میانه‌ی راه که نشان می‌دهد گامی بیشتر به مقصد نزدیک شده‌ایم) استفاده می‌کنند.

با توجه به بحثی که در مورد ابهام در زندگی مطرح کردم و حاشیه‌هایی که در این چند روز به بهانه‌های مختلف به آن اشاره کردم (تکنولوژی به کجا می‌رود و یا بحث یک دلنوشته‌ی شخصی و …)، باور کلی من (که البته دفاع جدی از آن ندارم، اما باور من است) این است که مفهوم برنامه ریزی و هدفگذاری کلان و خرد کردن اهداف بزرگ به منزل‌گاه‌های کوچک‌تر هر روز بیش از روز قبل، اعتبار خود را از دست می‌دهد و دنیای امروز، پیچیده‌تر از آن است که بخواهیم برای زندگی در آن، برنامه ریزی کنیم و بعد هم در مسیر رسیدن به آن برنامه تلاش کنیم و هر روز هم به این پیچیدگی افزوده می‌شود.

اینها را فقط امروز نمی‌گویم که تکنولوژی همه چیز را متحول کرده و هر سال، چند عنوان شغلی، منقضی می‌شوند و می‌میرند و چند‌ده عنوان جدید، زاییده می‌شوند.

دوستانی که ده سال پیش در خدمتشان بودم و با هم در مورد مدیریت استراتژیک صحبت می‌کردیم (و امروز هم بخشی از آنها خواننده‌ی اینجا هستند) به خاطر دارند که همواره اصرار داشتم برنامه ریزی استراتژیک در مدیریت استراتژیک جایگاه گذشته را ندارد و نمی‌توان آن را به اندازه‌ی قبل، جدی گرفت و بهتر است به جای آن وقت بیشتری را برای تفکر استراتژیک صرف کنیم.

برنامه ریزی استراتژیک، بر تعیین هدف‌های دوردست و خرد کردن آن به گام‌های کوچک‌تر اصرار دارد و تفکر استراتژیک، می‌گوید: من به تو کمک می‌کنم که امروز، در انتخاب بین گزینه‌ها، گزینه‌ی استراتژیک‌تر را انتخاب کنی. این گزینه، الزاماً چیزی نیست که در کوتاه مدت، حداکثرمطلوبیت را ایجاد کند اما در بلندمدت، می‌تواند پایداری بیشتری ایجاد نماید.

این همان مفهومی است که مینتزبرگ هم به آن اشاره می‌کند و به زیبایی، نام Emergence را بر روی آن می‌گذارد. به نظرم (که البته بر نظرم اصرار هم دارم) دو معادل زیبا برای Emergence وجود دارد: در زبان فارسی کلمه‌ی پدیدار شدن و در زبان عربی کلمه‌ی ظهور

این سه کلمه، یک مفهوم مشترک را در دل خود پنهان کرده‌اند و آن تدریجی بودن است.

وقتی می‌گوییم خورشید از پس ابر، پدیدار شد، یعنی به تدریج بیرون آمد و بر ما رُخ نمود.

در زبان عربی هم، دیده‌ام که کتابهای مربوط به حوزه‌ی استراتژی، Emergence را با واژه‌ی ظهور جایگزین کرده‌اند. اگر بخواهند از ناگهانی بودن حرف بزنند، حدوث را ترجیح می‌دهند (شبیه رویداد یا Event).

از همه‌ی این معادل‌یابی‌ها و واژه‌گزینی‌ها که بگذریم، اصل ماجرا ساده است. همان چیزی که در بحث ابهام هم (به شکل دیگری) گفتم.

من در نگاه خودم، دنیا را با چنین استعاره‌ای می‌فهمم:

فرض کنید که چشم شما را بسته‌اند (و هرگز تا ابد باز نخواهند کرد) و شما را در سرزمینی پر از پستی و بلندی با کوه‌ها و تپه‌های زیاد، رها کرده‌اند و از شما خواسته‌اند که با راه رفتن، به تدریج به بالاترین نقطه‌ی ممکن دست پیدا کنید.

در این سرزمین، انسانهای زیاد دیگری هم هستند که مانند شما، با چشمان بسته در حرکت هستند و فاصله‌ی ما چنان زیاد است که صدای یکدیگر را می‌شنویم اما عموماً با یکدیگر برخورد نمی‌کنیم.

همه هم، به دنبال پیدا کردن بلندترین نقطه هستند.

چگونه راه خود را پیدا می‌کنید و به سمت بلندترین نقطه می‌روید؟

احتمالاً پای خود را کمی از جایی که هست تکان می‌دهید و بر نقطه‌ی دیگری می‌گذارید. اگر احساس کردید که کمی بلندتر از جای فعلی است، گام دوم را هم برمی‌دارید. اگر احساس کردید که ارتفاع آن کمتر از جای فعلی است، پای خود را بر تکیه گاه قبلی می‌گذارید و دوباره در جهتی دیگر، یک گام برمی‌دارید.

این کار را دائماً انجام می‌دهید تا به نقطه‌ای برسید که به هر سو گام برمی‌دارید، می‌بینید که نقطه‌ی جدید، پایین‌تر از نقطه‌ی فعلی شماست و تصمیم می‌گیرید که در آنجا ماندگار شوید.

این استعاره، برای من که دانش و سواد چندانی ندارم، استعاره‌ای ساده و زودفهم است که کمک می‌کند دنیا را بهتر بفهمم.

آن ارتفاع را، نمادی از رضایت در نظر می‌گیرم. نمادی از تعالی. نمادی از درک بهتر عالم هستی. نمادی از آرامش. نمادی از هر انگیزه‌ای که مطلوب انسان است و برای کسب آن تلاش می‌کند.

از سوی دیگر، چشم‌مان را بسته می‌بینم. ما فقط چند گام نزدیک را می‌بینیم. دور دست‌ها را نمی‌بینیم. نمی‌دانیم که رفتار امروز یا تصمیم امروز یا گام امروز، قرار است در آینده ما را به کجا برساند. ما فقط با هر گامی که برمی‌داریم می‌بینیم که اوضاع کمی بهتر یا کمی بدتر شده.

فکر می‌کنم فقط صدای دیگران را می‌شنویم. چون هرگز شیوه‌ای نداریم که واقعاً بفهمیم آن فرد دیگری که می‌شناسیم یا حتی کنار ماست،  در نقطه‌ای بالاتر از ما قرار گرفته یا پایین‌تر.

شاید از صدا یا حرف‌ها، حدسهایی بزنیم. اما به خوبی می‌دانیم که این حدس‌ها، هرگز دقیق و قطعی نیست.

این استعاره، پیام دیگری هم دارد که برای من بسیار مهم است:

بسیاری از ما، در نقطه‌ای قرار می‌گیریم که گام به هر سو بر می‌داریم، می‌بینیم پایین‌تر از نقطه‌ی فعلی است. پس با خیال راحت آنجا می‌مانیم و می‌گوییم: آخر دنیا همین است. آخر لذت همین است. آخر درک عالم هستی همین است. آخر فهم از جهان همین است. اخر آسایش همین است. آخر درآمد همین است. آخر موفقیت همین است. اینجا دیگر منزل‌گاه نیست. بلکه سرمنزل مقصود است!

در حالی که ممکن است گرفتار تپه‌ای کوچک باشیم و کمی دورتر (یا خیلی دورتر) قله‌های بلندی وجود داشته باشند که هرگز از آنها مطلع نشویم.

چرا برنامه ریزی سنتی به سادگی امکان پذیر نیست

این همان مفهومی است که در ریاضی به نام نقطه‌ی بهینه‌ی موضعی یا محلی می‌شناسند و در زبان انگلیسی هم به آن Local Optimum گفته می‌شود.

توضیحی تکمیلی کوتاهی برای دوستانم که در حوزه‌ی هوش مصنوعی کار می‌کنند دارم که اصلاً‌ مهم نیست و اگر این مسئله در حوزه‌ی کار شما نیست، می‌توانید به سادگی این قسمت را (که با رنگ دیگری مشخص کرده‌ام) رد کنید و باقی بحث را بخوانید:

اگر دقت کرده باشید در مسئله‌ی Optimization هم، همین چالش وجود دارد. روش‌های Deterministic مثل Downhill Simplex یا مثل Steepest Descent یا روش پاول، همگی روش‌های خوب و سریعی هستند که می‌توانند به سرعت ما را به نقطه‌ی بهینه برسانند. اما دام آنها گرفتاری در نقطه‌های بهینه‌ی محلی است.

اصلاً از همین جا بود که روش Stochastic مطرح شد. این شیوه‌ها با وارد کردن Randomness به فرایند، عملاً‌ به بهینه‌ی محلی راضی نمی‌شوند و می‌کوشند از دام این نقطه‌ی فریبنده خارج شوند. اگر دقت کنید، روش‌هایی مثل مونت کارلو و Simulated Annealing از این جنس هستند. حتی Genetic Algorithm هم در ذات خود از این گروه است و بی علت نیست که طبیعت هم، در جستجوی مسیر کمال خود، از ژنتیک استفاده می‌کند و عملاً جهش ژنتیکی (که البته گاهی موجودات ناقص و بیمار خلق می‌کند) عملاً شعبده‌ی هستی برای رهایی از نقطه‌ی بهینه‌ی محلی است.

استعاره‌ی من در مورد جستجوی بلندترین تپه (یا قله)، دو نکته‌ی کلیدی برای خودم دارد:

نکته‌ی اول اینکه  به خاطر داشته باشم که رشد و کمال و موفقیت و نگاه عمیق‌تر به جهان اطراف، زمانی به وجود می‌آید که گاهی اوقات حاضر باشیم از نقطه‌ی بهینه‌ی محلی یا آن منزلگاه موقت عبور کنیم. این همان مفهومی است که در کارآفرینی اتفاق می‌افتد (که البته قبلاً از دامهای آن گفته ام).

همان مفهومی است که در بحث ناحیه‌ی امن باورها یا Comfort Zone مطرح می‌شود.

همان مفهومی است که می‌گویند اسکله جای امنی برای کشتی است، اما کشتی برای ماندن در اسکله طراحی نشده.

و یا می‌گویند کشف دنیای جدید، مستلزم دل کندن از آسایش و آرامش نقطه‌ای است که در آن سکونت داریم و …

کسی که از زندگی مشترک خود راضی نیست و جرات جدایی هم ندارد و دنیا را برای خودش، همسرش و فرزندانش تلخ کرده است، عملاً گرفتار یک نقطه‌ی بهینه محلی یا دام منزل‌گاه است. چون جدایی هم او را در آن لحظه به ارتفاع پایین‌تری می‌برد. اما چاره‌ای نیست. ما عقاب نیستیم که از قله‌ای به قله‌ی دیگر پرواز کنیم. ما، مار یا گوسفند یا بُز یا انسانی هستیم که باید با چشمان بسته‌ی خود، پیاده از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر برویم و صعود از تپه‌ای موقت به قله‌ای بلندتر، مستلزم این است که نخست، در چند گام یا چند ماه، مسیر افول و پایین آمدن را بپذیریم و تجربه کنیم.

و نکته‌ی دوم اینکه فراموش نمی‌کنم و نمی‌کنیم که چشم‌هایمان بسته است. این فقط حدس ماست که قله‌ی بلندتری هم هست. ممکن است در نهایت به دره‌ای عمیق‌تر تا تپه‌ای با ارتفاع کمتر برسیم.

همه‌ی اینها را گفتم که بگویم، در دنیای امروز، هر گام که برمی‌داریم، بخش جدیدی از جهان برایمان پدیدار می‌شود یا ظهور می‌کند.

اگر همه‌ی مفروضات و استعاره‌های من را بپذیریم عملاً خرد کردن یک برنامه‌ی بزرگ به گام‌های کوچک مفهومی متضاد با برداشتن گام‌هایی کوچک به امید پدیدار شدن برنامه‌ای بزرگ است.

به همین دلیل است که خالقان کسب و کارهای بزرگ، معمولاً می‌گویند که در ابتدای مسیر، نمی‌دانسته‌اند که آخر راه کجاست. همان تعبیری که من هم بارها به کار برده‌ام:

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت

وقتی من از خرده مهارت می‌گویم (مثلاً مهارت هنر شناخت رنگ در فتوشاپ که مثال زدم) ممکن است فکر کنم که قرار است در آینده کار گرافیکی انجام دهم. اما وقتی در این مسیر گام برمی‌داری، بعد از مدتی کتابهای رنگی را می‌بینی و به خطاهای چاپ آنها و یا ترکیب رنگ آنها حساس می‌شوی. بعد ممکن است به سمت این مسئله سوق پیدا کنی که چرا کیفیت بعضی کتابها از لحاظ رنگ خوب است و بعضی دیگر ضعیف هستند. چرا رنگ‌ها روی هم ننشسته‌اند. بعد ممکن است با تکنولوژی چاپ آشنا شوی. مفهوم لقی یا Clearance‌ در بستن زینک را بشناسی. حتی ممکن است به یک چاپخانه سربزنی. حتی بعید نیست که دو سال دیگر، ناظر چاپ یک چاپخانه‌ی کوچک (یا بزرگ) باشی.

ممکن هم هست که چند ماه بعد بفهمی که اصلاً‌ این مهارت، آنقدرها که به نظر می‌آمده، جذاب یا مفید یا کاربردی نیست. در گوشه‌ی چمدان مهارت‌هایت بماند و به سراغ ده‌ها خرده مهارت دیگر بروی.

طبیعتاً در انتخاب خرده مهارت (در مقایسه با خرده کار و خرده وظیفه و خرده آموزش و …) هم ملاحظاتی داشته‌ام. آموزش، می‌تواند از جنس دانش باشد یا مهارت یا نگرش. بنابراین می‌تواند در کوتاه مدت، نمود بیرونی نداشته باشد. مهارت نمود بیرونی دارد. برای من مهم است که اگر کسی این حرف‌ها را می‌خواند و جدی می‌گیرد، چند هفته بعد، چیزی برای عرضه داشته باشد. چون با همین عرضه کردن (حتی در جمع دوستان یا حتی در زیر همین وبلاگ یا حتی در متمم یا در محل کار یا پیش والدین یا پیش فرزندان) انگیزه پیدا می‌کند که گام بعدی را بردارد.

در واقع، مثال من هم که بحث آشنایی با قهوه بود، خرده دانش شناخت قهوه نبود. بلکه خرده مهارت سرگرم کردن مذاکره کنندگان در جلسات تجاری با استفاده از بحث در مورد قهوه بود.

کار و وظیفه هم، طبیعتاً شروعی دارند و پایانی. مهارت، چیزی است که وقتی ایجاد شد، برای همیشه در توشه‌ی من باقی می‌ماند و طبیعتاً جنس متفاوتی دارد.

پی نوشت: محمدرضای عزیز. ممنونم که بهانه‌ای ایجاد کردی تا من کمی روضه بخوانم! راستش را بخواهی، زمانی که در نامه به رها نوشتم:

شاید تکامل من و تو در زندگی، در پیمودن حلقه دائمی تردید و یقین حاصل شود. درست مانند راه رفتن که بازی دائمی پایداری و ناپایداری است.

بخشی از پیامی که در ذهنم بود، چیزی بود که امروز نوشتم و خوشحالم که این فرصت را برایم ایجاد کردی.

stage-8

+279
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برنامه ریزی برای یادگیری خرده مهارتها (گام هفتم)

پیش نوشت صفر: این متن در ادامه‌ی گام اول و گام دوم و گام سوم و گام چهارم و گام پنجم  و گام ششم تا عید با متمم نوشته شده است. طبیعتاً مطالعه‌ی این قسمت، پس از مطالعه‌ِ قسمت‌های قبلی می‌تواند تصویر شفاف‌تری در ذهن خواننده ایجاد نماید.

مقدمه یک: از میان انبوه دلایلی که باعث می‌شود برنامه ریزی را دوست نداشته باشیم، بزرگ بودن هدف‌هاست.

ذات برنامه‌ ریزی در این است که معمولاً نقطه‌ی دوردستی را در نظر می‌گیریم و به تبع آن، هدف‌ها هم بزرگ‌تر می‌شوند.

مثلاً من برای پایان سال ۹۵ برنامه ریزی می‌کنم و یکی از اهدافم را، شرکت در یک دوره‌ی آموزشی تخصصی و به پایان رساندن آن، در نظر می‌گیرم.

در این میانه، هزاران اتفاق خواهد افتاد. ممکن است آن دوره با تاخیر برگزار شود یا اینکه اجرای آن طول بکشد. ممکن است رویدادهای ماه‌های بعد، به شکلی باشد که به نتیجه برسم اصلاً‌ شرکت در آن دوره اشتباه بوده و یا لااقل، ضروری نیست.

ممکن است محدودیت‌های زمانی و مالی، شرکت در آن دوره را از اولویت‌های من خارج کند یا به تاخیر بیندازد.

به هر حال، هدف برنامه ریزی محقق نمی‌شود. کافی است مروری به گذشته بیندازید و ده‌ها مورد از این دست را ببینید. حاصل این رویداد، آن است که احساس ما به برنامه ریزی بد می‌شود و فکر می‌کنیم که برنامه ریزی، فقط روی کاغذ قابل انجام است و در عمل، قابل اجرا نخواهد بود.

مسئله‌ی ابهام در محیط هم که به دلیل پیچیده‌تر شدن تعاملات در دنیای امروز، هر روز رو به افزایش است و قبلاً به آن اشاره کرده‌ام، مزید بر علت می‌شود.

چند هزار سال پیش، در عصر کشاورزی، کشاورز یک برنامه بیشتر نداشت و آن هم کشت سالیانه بود. طبیعتاً چند سالی موفق می‌شد و بعضی سالها هم خشک‌سالی می‌آمد که آن را ناشی از خشم خدایان می‌دانست و به جبران آن، برمی‌خاست.

در چنین شرایطی،  یک کشاورز با مرور زندگی گذشته‌ی خود، ممکن بود ده‌ها برنامه را به خاطر بیاورد که عمدتاً هم موفق بوده‌اند و معدود سالهایی هم با سیل یا خشکسالی مواجه بوده که درصد کمی از شکست‌هایش را تشکیل می‌داد.

اما در زندگی امروزی، چه کسی که خانه داری می‌کند و چه کسی که به کار در یک مجموعه‌ی بزرگ یا مدیریت آن مشغول است، با مروری کوتاه به گذشته، به سختی می‌تواند معدود برنامه ریزی‌های موفق را مشاهده کند و بیش از آن، انبوهی از شکست‌ها و موانع و دردسرها و محقق‌نشدن‌ها و چالش‌ها را هم به خاطر خواهد آورد.

اصل بحث من چیز دیگری است. فقط خواستم به عنوان مقدمه بگویم که با پیچیده‌تر شدن دنیا، گام‌های برنامه ریزی، کوتاه‌تر و ریزتر می‌شوند و این روند اجتناب ناپذیر است. بگذریم از کسانی که چنان تعطیل هستند که مثلاً در صنعت مخابرات فعالیت می‌کنند و برنامه ریزی استراتژیک ۱۰ ساله هم دارند! (اینها چیزی را از صنعت خودرو، آنهم سه یا چهار دهه قبل، کپی کرده‌اند و چون نفهمیده‌اند که چه چیزی را کپی می‌کنند، می‌کوشند بدون اصلاح و تغییر، آن را در فضای دیگری به کار بندند).

مقدمه‌ی دو:

به هر حال، این فرهنگ هدف‌گذاری بزرگ، به شکل‌های مختلف در حوزه‌های مختلف مشاهده می‌شود.

برخی اتفاق‌های حاشیه‌ای هم آن را تقویت می‌کنند. مثلاً آموزش‌های تجاری، خواسته یا ناخواسته به این مسئله دامن می‌زنند (البته چاره‌ای هم نیست).

دیروز در یک پیامک تبلیغاتی دیدم نوشته بودند: با شرکت در دوره‌ی دو روزه‌ی مذاکره‌ی ما در آخر هفته، به یک مذاکره کننده حرفه‌ای تبدیل شوید!

هر چه با خودم فکر کردم که بعد از پانزده سال کار کردن و ده سال قرارداد بین المللی بستن و دور دنیا چرخیدن و با مدیران ارشد شرکت‌های بزرگ داخلی و خارجی نشست و برخاست کردن و ده سال درس دادن و چند کتاب نوشتن، نه تنها نمی‌توانم کسی را به یک مذاکره کننده‌ی حرفه‌ای تبدیل کنم، بلکه خودم هم به یک مذاکره‌کننده‌ی حرفه‌ای تبدیل نشده‌ام! انقدر هم از خودم ناامید شدم که تدریس را رها کردم و احساس کردم که یاد گرفتن مذاکره، مهارتی است که به صورت دائمی و طی بیست یا سی سال، انجام می‌شود.

اما خوب. این را هم می‌فهمم که اگر تبلیغ کنند: دوره‌ی دو روزه‌ی مذاکره. به ما ۹۵۰ هزار تومان بدهید و البته هیچ چیز هم نخواهید شد!

احتمالاً کسی ثبت نام نمی‌کند.

پیام هدف‌گذاری‌های بزرگ و بلندپروازانه به شکل‌های مختلف به ما می رسد. آنچه گفتم فقط یک نمونه بود. تبلیغ‌های کارآفرینی، موفقیت، تبدیل شدن به یک مدیر نمونه، بهترین همسر، بهترین پدر و …، همه از همین جنس است.

کسی را می‌شناسم که هنوز کارمند خودش را نمی‌تواند با خودش همراه کند، اما هنر همراه شدن با کائنات را آموزش می‌دهد و تبلیغ می‌کند.

با این اوضاع، بی دلیل نیست که ما هر چه هم برای خودمان، برای زندگی‌مان، برای یادگیری، برای بهبود کیفیت رابطه عاطفی، برای شغل، وقت می‌گذاریم و برنامه ریزی می‌کنیم، در آخر، آنقدر که باید، خوشحال نیستیم.

اصل ماجرا:

پیشنهادی داشتم که سعی کنیم کمی از این فضا دورتر شویم.

اینکه برای یادگیری یک خرده-مهارت وقت بگذاریم:

مهارت مذاکره، مهارتی بسیار بزرگ است. اما مهارت نه گفتن در مذاکره، مهارتی ساده‌تر و قابل دست‌یابی است.

مهارت داستان نویسی، مهارتی بزرگ است. اما مهارت نوشتن گزارش روزانه، مهارتی ساده‌تر و قابل دست یابی است.

مهارت کار کردن با فتوشاپ، مهارتی بزرگ است. اما مهارت، اصلاح و تنظیم و تعدیل رنگ تصاویر، مهارتی کوچک‌تر و قابل دست‌یابی است.

جنس بحث خرده-مهارت،‌ شبیه جنس بحث میکرواکشن است. آنجا می‌خواستیم یک رفتار بزرگ را به رفتارهای کوچک‌تر تقسیم کنیم، اینجا با یک مهارت، چنین می‌کنیم.

پیشنهاد من این است که:

یک مهارت را انتخاب کنیم و سعی کنیم تعدادی خرده مهارت در زیر آن بنویسیم. شاید حرف‌های دوستان متممی در زیر بحث شناسنامه مهارت، بتواند الهام بخش باشد (البته بحث آنجا، خرده مهارت نیست. اما الهام بخش است).

و این مهارت‌ها را آنقدر کوچک و کوچکتر کنیم تا نهایتاً به حدی برسد که با صرف زمان و انرژی کم، قابل دستیابی باشد.

تا پایان سال، فرصت زیادی است و می‌توانیم فهرست بلندبالایی از خرده مهارت‌ها را تنظیم کنیم و یاد بگیریم.

پیشنهاد من این است که اگر حوصله داشتید، بعضی از این خرده-مهارت‌ها را اینجا هم بنویسید تا من و بقیه خوانندگان هم، از آنها الهام بگیریم.

من بنا به کار خودم، در جلسات رسمی زیادی شرکت می‌کنم و خصوصاً‌ در مواقعی که جلسات در بیرون فضای ایران است، بحث لعنتی چای و قهوه و انواع قهوه و طعم آنها و مقایسه با چای، همیشه رایج است و من، تمام مدت مانند بُز اخفش، روبرو را نگاه می‌کنم و سر تکان می‌دهم.

خودم در این ماجرا تعطیل هستم. هر چیز گرمِ سیاهی را چای می‌دانم و هر مایع قهوه‌ای تلخی را قهوه!

می‌خواهم برای تشخیص انواع چای و قهوه و طعم و ویژگی‌هایشان وقت بگذارم. می‌دانم اصل این کار تخصصی است. اما من همین که مثلاً بدانم فرق قهوه‌ی پرو با قهوه‌ی اتیوپی چیست و مثلاً قهوه‌ی هند چه ویژگی دارد،‌ برایم کافی است.

به هر حال، هر جلسه‌ی مذاکره‌ و گفتگویی، بخش کوچک حاشیه و آماده‌سازی و مقدمات هم دارد (و این نوع Icebreaking ها و شکستن یخ‌ها لازم است ) و بحث کردن در مورد این موضوعات بی‌خاصیت، به نظرم خیلی منطقی‌تر از بحث‌های سیاسی یا اقتصادی است که موضع طرف مقابل را نمی‌دانم و هر حرف یا اظهار نظری، می‌تواند نوعی ریسک محسوب شود.

احتمالاً در کنار خرده مهارت فوق،‌ چند مورد خرده مهارت دیگر را هم انتخاب می‌کنم و تا عید برای آنها وقت می‌گذارم.

stage-7

+275
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

سبک زندگی، سهم زندگی،‌ سبد زندگی (گام ششم)

پیش نوشت صفر: این متن در ادامه‌ی گام اول و گام دوم و گام سوم و گام چهارم و گام پنجم تا عید با متمم نوشته شده است. طبیعتاً مطالعه‌ی این قسمت، پس از مطالعه‌ِ قسمت‌های قبلی می‌تواند تصویر شفاف‌تری در ذهن خواننده ایجاد نماید.

پیش نوشت یک: مطلبی تحت عنوان تعریف سبک زندگی در متمم منتشر شده بود که بسیاری از دوستان، در مورد آن، توضیحات و نظرات خود را آنجا نوشته‌اند. اگر آن را نخوانده‌اید یا نظرات دوستانمان را در آنجا مطالعه نکرده‌اید، احتمالاً مرور آن قبل از مطالعه‌‌ی این مطلب، می‌تواند به درک این مبحث تا حد زیادی کمک کند.

اصل بحث: لغت سبک زندگی، لغت تازه‌ای نیست. اما قبل از مفهوم پردازی‌های جدید،‌ عملاً مجموعه‌ای از دستورالعمل‌های سنتی بود که در قالب بسته بندی جدید، به ما دیکته می‌شد.

کافی است درباره سبک زندگی، در اینترنت جستجویی کنید تا ببینید بحث‌هایی که در مورد سبک زندگی مطرح می‌شوند، از چه منظری به این حوزه نگاه می‌کنند.

سبک زندگی، واژه‌ای است که در رسانه‌ها هم تا حد زیادی معنای علمی خود را از دست داده است.

معمولاً نشریاتی که لبریز از خبرهای زرد و ازدواج این بازیگر با آن بازیگر و زاد و ولد مشاهیر و حاشیه‌های زندگی آنان و راهنمایی برای انتخاب لباس و رنگ و آرایش چهره هستند، خود را به عنوان زیرشاخه‌ی سبک زندگی معرفی می‌کنند.

شاید مهم‌ترین ویژگی تعریف مدرن سبک زندگی که ابتدا در جامعه شناسی و سپس در حوزه‌های مدیریت و بازاریابی مطرح شد، نگاه به انسان به عنوان یک مصرف کننده باشد.

این شکل از تعریف مفهوم سبک زندگی، می‌تواند نقطه‌ی شروعی برای فکر کردن دقیق به شیوه‌ی زندگی ما و برنامه ریزی برای مدیریت و بهبود آن باشد.

وقتی از انسانِ مصرف کننده حرف می‌زنیم، در واقع فرض می‌کنیم که انسان، منابع مختلفی (از جمله زمان، انرژی، تمرکز، حافظه، امید، عشق، پشتکار، کنترل خویشتن و …) در اختیار دارد و در بازار بزرگ دنیا می‌کوشد که با این منابع بهترین و مناسب‌ترین کالاهای موجود را خریداری کند و سبد زندگی خود را پُر نماید.

شاید شما هم هنگام قدم زدن در سوپرمارکت‌های بزرگ، گهگاه و ناخواسته، چشمتان به سبد خرید دیگران افتاده باشد.

حتی سبد خرید یک سوپر مارکت، می تواند نکات زیادی را در مورد سبک زندگی ما افشا کند. اما مهم‌تر از سبد خرید فروشگاهی، سبد زندگی ماست و اینکه آن را با چه چیزی پُر می‌کنیم.

متمم در مورد سبک زندگی توضیحات زیادی داده و در نهایت مدل AIO را مطرح کرده است.

طبیعتاً شناخت این مدل و مدل‌های مشابه، برای کسی که می‌خواهد در حوزه‌ی بازاریابی، #برندسازی و #فروش فعالیت کند، جذاب و حتی ضروری است. اما فکر می‌کنم وارد شدن به جزییات این مدل‌ها، برای بهبود سبک زندگی شخصی ما، اثربخشی چندان زیادی نخواهد داشت.

آنها که به بازاریابی و فروش و برندسازی فکر می‌کنند، بعد از اینکه به اندازه‌ی کافی از طریق تکنیک‌های عادی و متعارف مانند تبلیغات، محصولات و خدمات خود را به ما فروختند، لازم است که سبک زندگی ما را تغییر دهند تا بتوانند درآمد بیشتری خلق نمایند.

شاید اصطلاح Lifestyle Selling یا فروش [مبتنی بر] سبک زندگی را شنیده باشید.

اگر به مثال تردمیل خودمان بازگردیم، فرض کنید که من تمام توان خودم را صرف کرده‌ام و به هر کسی که می‌شده، یک دستگاه تردمیل فروخته‌ام.

از یک جا به بعد، دیگر نمی‌توان بازی را به این سادگی ادامه داد. هر کس تردمیل می‌خواسته، تردمیل دارد و هر کس تردمیل ندارد، تردمیل نمی‌خواسته است.

پس من باید تلاش کنم سبک زندگی انسانها را تغییر دهم و باور به اهمیت سلامتی و باور به چالش‌های زندگی بدون تحرک مدرن را در میان مخاطبان خود ترویج کنم.

یا اینکه فرض کنید، من عرضه‌کننده‌ی سیگار هستم و هر کسی که می‌توانسته و می‌شده، مشتری سیگار من است و بقیه هم نگران سلامتی خود هستند و به سراغ خرید سیگار نمی‌آیند.

پس من از یک جا به بعد، باید نگرش کوتاه مدت و لذت‌گرا (هدونیستیک) سطحی را ترویج کنم و نظام ارزشی طرف مقابل را به شکلی تغییر دهم که بپذیرد تلاش برای حفظ سلامتی در سن ۸۰ سال، در جامعه‌ای که مرگ، زودتر از سرطان من را پیدا می‌کند، منطقی و قابل دفاع نیست و استنشاق کمی دود اضافی از سر اختیار، در کنار حجم زیاد دودی که از سر اجبار در ریه‌هایمان فرو می‌رود، نمی‌تواند تهدیدی جدی (یا لااقل تهدیدی جدید) برای سلامتی باشد.

کاری به این بحث‌ها ندارم. فقط می‌خواهم بگویم که بحث علمی و تخصصی در حوزه‌ی سبک زندگی، در عین اینکه مهم است و جذاب است و من هم به آن علاقه دارم، خارج از حوزه‌ی بحث ماست.

بنابراین، با تاکید بر اینکه از عمق و گستره‌ی این بحث آگاهی دارم و آگاهی داریم، می‌خواستم پیشنهاد کنم که از این نقطه، تا پایان این مطلب، کمی از آن تعاریف علمی دقیق و همه جانبه فاصله بگیریم و اجازه بدهید که با الهام از آن بحث، شیوه‌ای ساده شده اما کاربردی را برای بررسی سطح زندگی خودمان پیدا کنیم.

به نظرم صحبت کردن در لایه‌ی ارزش‌ها و باورها و علایق، اگر چه بخش مهمی از سبک زندگی است و زیربنایی هم محسوب می‌شود، اما خروجی مطلوبی (لااقل در جامعه‌ی ما) نداشته است.

تمام بحث‌های مثبت اندیشی و موفقیت و نقل قول‌های انگیزشی و “محکم بایستید و عمیق نفس بکشید” و “به دیوار لبخند بزنید” و “کائنات را جذب کنید”، سالهای سال است که فضاهای اطراف ما – از رسانه‌های مکتوب تا شبکه های مجازی – را اشباع کرده است و اگر قرار بود با این قطار، به مقصدی برسیم، تا به امروز باید در مسیر فرهنگ و توسعه و موفقیت، گام‌های بزرگتری را طی می‌کردیم.

اما ظاهراً این قطار، از جنس همان قطارهای شهر بازی است که هیجان و سر و صدای زیاد ایجاد می‌کند و در نهایت، ما را در همان نقطه‌ی اول پیاده می‌کند!

همه‌ی اینها را گفتم که از شما اجازه بگیرم (یا به عبارتی پیشنهاد کنم) که در بحث سبک زندگی شخصی، بحث‌های اصول و ارزش‌ها و باورها و شعارها و حرف‌ها را رها کنیم و فقط به بخشی از مسئله که قابل سنجش‌تر و قابل مشاهده‌تر است، بپردازیم و آن: سهم هر یک از فعالیت‌ها، در سبد زندگی ماست و اینکه منابع خود را در زندگی، برای خرید کدام محصولات صرف می‌کنیم.

در اینجا هر کس می‌تواند فهرستی برای خودش و بر اساس نیازها و دغدغه‌ها و اولویت‌های خودش تنظیم کند.

من چند نمونه سوال را (بدون توجه به اهمیت نسبی آنها) می‌نویسم و احتمالاً شما هم، سوالات دیگری در ذهن خواهید داشت و شاید لطف کنید و برای من هم، در زیر نوشته، مطرح کنید. تعداد این موضوعات و تعداد سوالات، نامحدود است و اینها فقط مثال هستند.

* سبد مصرف غذا: اگر غذاها را به چهار دسته تقسیم کنم (سالم و خوشمزه، سالم و بی‌مزه، ناسالم و خوشمزه و ناسالم و بی‌مزه)، هر کدام از آنها چه سهمی از مصرف غذایی من را تشکیل می‌دهند؟ (ناسالم و بی‌مزه می‌تواند غذای سلف دانشگاه باشد!)

* سبد مصرف وقت برای تعامل فیزیکی با دیگران: با بعضی‌ها حرف می‌زنیم و رفت آمد می‌کنیم، چون ملاحظات اجتماعی و سنن کهن ما را به آن وادار می‌کند (مثل دید و بازدید از بستگان در عید نوروز).

با بعضی‌ها حرف می‌زنیم و رفت و آمد می‌کنیم چون بخشی از دنیای کاری ما محسوب می‌شوند.

با بعضی‌ها حرف می‌زنیم و رفت آمد می‌کنیم چون دوستشان داریم. همان‌ها که معتقدیم ساعاتی که پیش‌شان هستیم یا با آنها حرف می‌زنیم، جزو عمرمان حساب نمی‌شود.

با بعضی‌ها حرف ‌می‌زنیم و رفت آمد می‌کنیم چون از قدیم دوستمان بوده‌اند. الان تاریخ انقضایشان برای ما (و انقضایمان برای آنها) گذشته است، اما هیچکس جرات ندارد این را صریحاً بگوید و هنوز به صورت ماهانه یا سالانه، دور هم جمع می‌شویم!

* سبد مصرف وقت برای تعامل در دنیای مجازی: چه میزان از وقت من در هفته، به خواندن ایمیل‌ها و پیامک‌هایی می‌گذرد که دیگران، بدون در نظر گرفتن ترجیحات و نیاز من، برایم فرستاده‌اند؟

چند درصد ایمیل‌هایی که دریافت می‌کنم، از سوی افراد یا سازمان‌هایی است که به نوعی، نیاز دارم (یا ترجیح می‌دهم) ایمیل‌های آنها را دریافت کنم؟

چند درصد پیام‌های تبریک تولد را از سر شوق جواب می‌دهم و چند درصد را از سر اجبار؟

چند درصد از کسانی که شماره‌ی تماس من را دارند، باید شماره‌ی تماس من را داشته باشند؟

اگر روی صفحه‌ام در فیس بوک یا اینستاگرام یا هر شبکه اجتماعی دیگر، یا روی وبلاگم، اعلام کنم که نیاز مالی دارم و هر کس می‌تواند با پرداخت ۵۰۰۰ تومان، بخشی از مشکل من را حل کند، چند درصد افرادی که من را پیگیری می‌کنند، حاضرند این پول را پرداخت کنند؟

به چنددرصد کسانی که با آنها در تلگرام (یا واتس اپ یا هر جای دیگر) تعامل پیامکی دارم، می‌توانم ساده و راحت بگویم: سرمای شدید خورده‌ام و لطفاً برایم یک سوپ بخر (یا درست کن) و بفرست؟

* سبد مصرف محتوا: همانطور که قبلاً هم توضیح داده‌ام، محتوا در دنیای امروز، انواع زیادی دارد.

بعضی از آنها خوانده می‌شوند. بعضی‌ها شنیده می‌شوند. بعضی‌ها دیده می‌شوند. بعضی‌ها ذخیره می‌شوند.

به همین دلیل، زیباترین و علمی‌ترین فعل برای محتوا، مصرف شدن است. محتوا مصرف می‌شود. درست مانند غذا. مانند نوشیدنی‌ها.

به همین دلیل است که در ادبیات رسمی #استراتژی محتوا هم، از Content Consumption حرف می‌زنند.

در اینجا هم می‌توان سوالات زیادی را پرسید:

چه میزان از محتوایی که مصرف می‌کنم، هدفمند است و چه میزان از آن، تفننی است؟ پیگیری یک صفحه که انواع طراحی روی ناخن را نشان می‌دهد، به همان اندازه هدفمند است که پیگیری یک وبلاگ تخصصی در حوزه‌ی مکانیک کوانتوم. محتوای تفننی، عضویت در یک گروه تلگرام است که هر کسی از هر جایی هر چیزی می‌بیند در آن می‌ریزد و هرگز نمی‌توانی حدس بزنی که قطعه‌ی بعدی محتوا که در آنجا عرضه می‌شود، به چه حوزه و موضوعی مربوط است.

چه میزان از محتوایی که مصرف می‌کنم، اجباری است (مانند کتابهای درسی دانشگاه) و چه حجمی از محتوا را به انتخاب خود مصرف می‌کنم؟ (مثل یک کتاب غیردرسی یا یک فیلم سینمایی).

چه میزان از محتوایی که مصرف می‌کنم مکتوب (و در قالب کلمات) است و چه میزان در قالب صدا و چه میزان در قالب تصویر؟

چه سهمی از محتوایی که مصرف می‌کنم، از جنس محتوای کوتاه (short-form) است و چه سهمی از محتوا، از جنس محتوای بلند (long-form)

* سبد رابطه‌ی عاطفی: چه سهمی از احساسم را برای رابطه‌های عمیق و طولانی مدت سرمایه گذاری می‌کنم و چه سهمی را برای رابطه های سطحی کوتاه مدت.

چه سهمی از زمانم را برای هر یک از آن دو نوع رابطه می‌گذارم؟

در هر سال، چند مورد هدیه را از روی علاقه می‌خرم و چند مورد را از روی وظیفه؟

چند پیام را از روی دلتنگی می‌فرستم و چند پیام (یا پیامک)‌ را از سر نیاز یا تعهد؟

دقت داشته باشید که من به هیچ وجه اصرار ندارم که هیچ یک از این سوالات، یک “پاسخ مشخص” یا یک “بهترین پاسخ” یا یک “سهم بهینه” دارند. از قدیم هم، همیشه به کسانی که از پاسخ‌های مشخص صحبت می‌کرده‌اند به دیده‌ی تردید نگاه کرده‌ام و ترجیح می‌دهم با دیدنشان، کیف پولم را محکم بگیرم و به سمت دیگری فرار کنم.

به همین دلیل، در ابتدای این نوشته هم، از بهبود سبک زندگی حرف زدم و نه اصلاح سبک زندگی.

بهبود سبک زندگی، یعنی اینکه الان یک سبک زندگی داریم، می‌خواهیم بهترش کنیم. می‌خواهیم از‌ آن لباس بهتری بر تن قلب و مغزمان بپوشانیم. اما وقتی می‌گوییم اصلاح وضع زندگی، لابد پذیرفته‌ایم که یک سبک زندگی کاملاً درست وجود دارد و هر کسی باید بکوشد که انحراف خود را از آن به حداقل برساند! (دوستانی که بحث‌های #پرورش تسلط کلامی را دنبال می‌کنند، این نوع وسواس‌ها را بهتر متوجه می‌شوند).

به این سوال که گفتم فکر کنید:

چند درصد کسانی که در فهرست موبایل من هستند، برای سرماخوردگی من سوپ می‌فرستند؟ (یا میتوانم به آنها بگویم که بفرستند)

آیا منظورم این است که هر کس سوپ نمی‌فرستند، حق ندارد شماره تماس من را داشته باشد؟

قطعاً نه! اما می‌خواهم بگویم این سوال، یک سوال مهم در سبک زندگی است. تغییر آن می‌تواند سرنوشت زندگی ما را تغییر دهد.

تا سال گذشته، من از جمله افتخارات غرورآمیز زندگی‌ام این بود که چند هزار شماره تلفن ذخیره شده روی گوشی تلفن خودم دارم! این را به معنای روابط عمومی قوی و ارتباطات گسترده می‌دانستم و می‌گفتم خط تلفنی دارم که تقریباً به “هر کسی” در این کشور در هر سطح و مقامی زنگ بزنم، تلفن را روی من برمی‌دارد.

آیا این حرف من بد بوده؟ الزاماً نه. اما می‌توانید به سادگی، نقش این وضعیت را در سبک زندگی من ببینید و حدس بزنید.

اینکه تلفن هرگز از من دور نخواهد شد. شبها هم خاموش نمی‌شود (اگر تلفن‌ خودت را هر موقع دوست نداری خاموش کنی یا شبها خاموش کنی و بخوابی، نمی‌توانی انتظار داشته باشی که هر موقع دوست داری، دیگران هم گوشی را روی تو بردارند!). می‌توان حدس زد که سهم زیادی از وقتم، برای گفتگو با کسانی که ضرورتی به گفتگو با آنها وجود ندارد می‌گذرد و …

الان چند ماهی است که سیمکارتم سوخته است و فرصت پیدا نمی‌کنم (یا نمی‌خواهم پیدا کنم) که آن را درست کنم. آیا این مسئله بد است؟ الزاماً نه. اما می‌توان حدس زد که این وضعیت جدید، نشان دهنده‌ی یک سبک زندگی جدید است. تا زمانی که تعداد شماره تلفن‌های دفتر تلفن من، جزو شاخص‌های موفقیت من باشد، در حال ساختن سبک زندگی متفاوتی هستم.

آیا اصرار دارم که تعداد کمی دوستی عمیق، به تعداد زیادی دوستی سطحی می‌ارزد؟ الزاماً نه.

تعداد زیادی دوستی سطحی، دردسرها و سختی‌های خودش را دارد. برای حرف‌های معمولی‌ات همیشه هزار نفر آدم سراغ داری و برای یک حرف مهم، هیچکس دور و برت نیست.

اما یک رابطه‌ی دوستی عمیق هم، دردسرهای خودش را دارد. گاهی یک حرف معمولی داری که می‌خواهی به یکی از آن هزار نفر بگویی و ممکن است همین دوست عمیق(!) بگوید که: عزیزم! تا من بودم چرا به سراغ کس دیگری رفتی؟ مگر من چه مشکلی دارم؟ ما چرا نمی‌توانیم همه‌ی حرفهایمان رابه هم بگوییم؟ و …

پیشنهادهای پایانی:

۱) به نظرم در کنار سه چهار عنوان کلیدی که من نوشتم، می‌توان تعداد زیادی عناوین کلیدی دیگر نوشت و زیر هر کدام، به جای سه یا چهار مورد سوالی که من مطرح کردم، می‌توان سوال‌های بسیار زیادی مطرح کرد.

شاید بد نباشد اگر کمی فکر کنیم و برای خودمان، فهرستی از این موضوعات و سوالات را بنویسیم.

فقط دقت کنیم که سوالها از جنس رفتار باشد. یعنی به سادگی بتوانیم اثرات آنها را ببینیم. اینکه “چند درصد وقت من به شادی می‌گذرد و چند درصد به ناراحتی” سوال خوبی است. اما خیلی سخت می‌توان شکل عددی آن را تصور کرد.

۲) پیشنهاد دومم این است که پس از نوشتن سوالات، پاسخ‌های آنها را هم (در وضعیت فعلی) برای خودمان بنویسیم.

۳) پیشنهاد سومم این است که در برگه‌ای دیگر، پاسخ مطلوب این سوالات را برای چهار یا پنج یا ده سال بعد بنویسیم (خوشبختانه این سوالات، از جنسی هستند که در مقایسه با هدف‌گذاری‌های رایج، ابهام محیطی روی آنها تاثیر کمتری دارد)

۴) پیشنهاد چهارمم این است که در برگه‌ی سوم، پاسخ مطلوب این سوالات را برای نخستین روز سال آتی بنویسیم. طبیعی است که نمی‌توان در مدت کوتاهی همه چیز را تغییر داد. اما مطمئناً می‌توانیم مواردی را پیدا کنیم که به سادگی، قابل تغییر هستند.

۵) پیشنهاد پنجم من این است که با توجه به بحث میکرواکشن، همین امروز، اقدامی انجام دهید که یک گام کوچک به آن هدف نزدیک شوید.

۶) پیشنهاد ششم من این است که نظم شخصی در پانزده دقیقه را اگر هنوز نخوانده‌اید بخوانید.

پیشنهاد آخر هم اینکه، اگر نکته‌ای یا حرفی یا تجربه‌ای دارید که فکر می‌کنید به این بحث کمک می‌کند یا تصمیم و ایده‌ای که می‌خواهید در روزها و هفته‌های آتی به آن عمل کنید و خصوصی و محرمانه نیست، خوشحال می‌شوم برای من و دیگران هم، اینجا بنویسید.

stage-6

+272
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

سبک زندگی یا سطح زندگی؟ گران‌ترین چوب لباسی دنیا (گام پنجم)

پیش نوشت صفر: این مطلب در ادامه‌ی چهار مطلب قبلی (گام اول، گام دوم، گام سوم، گام چهارم) نوشته شده و در صورتی که فرصت نکرده‌اید چهار مطلب قبلی را بخوانید، پیشنهاد (و در واقع خواهش) من این است که ابتدا سری به آنها بزنید.

پیش نوشت ۱: گران ترین چوب لباسی دنیا

با یکی از دوستانم در مورد دستگاه تردمیل حرف می‌زدیم، گفت: ما تردمیل خریدیم و برای مدت کوتاهی از آن استفاده کردیم. اما به سرعت، شور و شوق آن از بین رفت و به یک چوب لباسی در کنار اتاقم تبدیل شده.

تردمیل‌های چوب لباسی شده، قبلاً هم به چشمم آمده بودند. اما شاید چون کسی برایشان نامی نگذاشته بود، آنها را ندیده بودم. چیزهای زیادی هست که به چشم می‌آید اما دیده نمی‌شود. همچنانکه صداهای زیادی به گوش می‌رسد اما شنیده نمی‌شود.

طی این مدت، با هر یک از دوستانم صحبت می‌کردم که در خانه‌اش تردمیل داشت، در مورد چوب لباسی می‌پرسیدم و بسیاری از آنها، حرفم را تایید می‌کردند.

این داستان را فعلاً تا همین‌جا نگه داریم و به سراغ بحث اصلی برویم.

پیش نوشت دو: رویای بازنشستگی

دوستی دارم که هر وقت من را در حال مطالعه می‌بیند می‌گوید: محمدرضا. برنامه دارم که وقتی بازنشسته شدم، تقریباً تمام وقتم را به مطالعه بپردازم.

من هم همیشه به شوخی، واقعیتی جدی را به او یادآوری می‌کنم و می‌گویم:

اگر سری به بهشت زهرا بزنی و متوسط سن فوت شدگان تهران را ببینی، متوجه می‌شوی که احتمال اینکه بازنشستگی را ببینیم، چندان زیاد نیست. به نظرم اگر برنامه‌ای داری همین روزها انجام بده!

او هم همیشه می‌گوید:

اگر قرار است تا این حد زود بمیرم، به نظرم گزینه‌های بهتری در مقایسه با کتابخوانی وجود دارد! (گزینه‌اش را هم می‌گوید. اما من خجالت می‌کشم بگویم. همان چیزی است که شما هم احتمالاً الان دارید به آن فکر می‌کنید).

آخرین جمله‌ی من هم این است که:

اگر دانش دغدغه‌ات نیست، لااقل به بهداشت توجه داشته باش!

این مکالمه، بارها بین ما انجام شده است.

پیش نوشت ۳: تمام آنچه در این مطلب می‌گویم، صرفاً‌ یک تجربه‌ی شخصی است. تجربه‌ی یک مشاهده‌گر. هیچ استدلالی برای آن ندارم. اما اگر کسی بود که به من می‌گفت: محمدرضا به تو اعتماد دارم و حاضرم یکی از صدها و هزاران حرف و نوشته‌ات را بدون استدلال علمی و پشتوانه‌ی تحقیقات آکادمیک بپذیرم، از او خواهش می‌کردم که آن اعتماد را در اینجا سرمایه گذاری کند. چون نمونه‌هایی که در تایید این حرفهایم دیده‌ام کم نیستند و به بخشی از باورهایم تبدیل شده است.

اصل بحث:

فرض کنید امروز می‌خواهیم برای سالهای آتی خود، برنامه ریزی و هدف گذاری کنیم. هیچ کس هم افکار ما و نوشته‌های ما را نمی‌بیند. در خلوت خودمان هستیم و فکر می‌کنیم و می‌نویسیم.

بالای صفحه نوشته‌ایم: توصیف یک هفته از زندگی معمولی و روتین من در ده سال (یا بیست سال)‌ بعد.

به فرض اینکه ذهن خود را آزاد بگذاریم و به موانع عملی دسترسی به این رویاها فکر نکنیم می‌توان حدس زد که در برگه‌ی بسیاری از ما، چیزهایی از این جنس ظاهر می‌شود:

آن روز شرکت خودم را دارم.

دیگر مثل الان، به این در و آن در نمی‌زنم. خانه‌ی بزرگی در بهترین نقطه‌ی شهر دارم. صبح بیدار می‌شوم. در باغ بزرگ خانه‌ام پیاده روی می‌کنم. شاید هم روی تردمیل خانه‌ام که روبروی پنجره‌ای رو به یک باغ بزرگ قرار داده شده، بدوم. بعد هم چای یا قهوه درست می‌کنم و می‌نشینم و آن را می‌نوشم و کمی مطالعه می‌کنم. بعد کم کم (حدود ۱۱ صبح) ماشین گرانقیمت خودم را برمی‌دارم و به دفتر کارم می‌روم و کمی با همکارانم در مورد پروژه‌های بزرگی که داریم صحبت می‌کنم.

عصرها، زودتر از کار بیرون می‌آیم و با کسی که دوستش دارم، عصرانه‌ای می‌خورم یا قدم می‌زنم.

دوست دارم هر هفته،‌ حداقل یک شب، به تئاتر یا کنسرت بروم. حتماً قبل از خواب، در اتاق مخصوصی که در خانه‌ام برای کتاب و کتابخوانی درست کرده‌ام، تنم را روی کاناپه رها می‌کنم و چند صفحه‌ای کتاب می‌خوانم. به نظرم آخر هفته‌ها را هم، باید مهمانی‌های بزرگ بگیرم و همه‌ی دوستانم را دعوت کنم تا دور هم خوش باشیم.

مطمئنم که بسیاری از دوستانی که الان، این نوشته را می‌خوانند، حداقل یک بار در طول زندگی، این شکل از هدف‌گذاری را انجام داده‌اند:

ترسیم چشم اندازی چشم نواز از آینده و نوشتن آن بر روی کاغذ

واعظان موفقیت می‌گویند اگر اهدافت را بنویسی، احتمال عملی شدن آنها بیشتر است. حتی اگر هر روز آنها را مرور کنی، احتمال اینکه کائنات هم – از روی مهر یا ترحم – با تو همراهی کند زیاد است. حتی می‌گویند راز بزرگ عالم هم، همین تصویرسازی‌های ذهنی و نیندیشیدن به موانع احتمالی است.

نمی‌خواهم بگویم اینها درست نیست یا دروغ است. اما باور دارم که ساده‌سازی‌های زیادی در این توضیحات انجام شده.

کسی که امروز، دیر از خواب بیدار شده و شتابزده از این سو به آن سو می‌دود و لقمه‌اش را در راه می‌خورد و دنبال آخرین اتوبوس یا تاکسی می‌دود تا به آن برسد و تمام راه در استرس دیر رسیدن به یک جلسه کلاس یا جلسه‌ی کاری است، حتی اگر (به فرض محال) روزی رولزرویز فانتوم هم سوار شود، آن تصویر رویایی هالیوودی را تجربه نخواهد کرد: مرد یا زن اتوکشیده‌ای که روزنامه در دست دارد و در صندلی عقب ماشین، سر در کاغذ فرو برده و با آرامش و وقار و کاریزمای خاصی، اخبار را نگاه می‌کند.

بلکه احتمالاً با همان ماشین لوکس، پشت چراغ قرمز ایستاده. مدام بوق می‌زند تا شاید دل پلیس بسوزد و وضعیت چراغ را تغییر دهد. به زمین و زمان فحش می‌دهد و درست مانند سگی که در قفس افتاده، بال بال می‌زند.

کسی که امروز، وقتی از خواب بیدار می‌شود، نرمش یا پیاده روی نمی‌کند. کسی که برای رفتن به نانوایی کوچه بالایی هم به دنبال سوییچ ماشین می‌گردد،‌ اگر روزی حیاط خانه‌اش باغی بزرگ باشد و اتاق خوابش هم به تردمیل مجهز باشد، نه در آن باغ قدم خواهد زد و نه بر روی آن تردمیل رو به باغ، خواهد دوید.

کسی که امروز، کتاب نمی‌خواند و فرصت خلوت خود را در شبکه های اجتماعی پرسه می‌زند، در بازنشستگی هم، کتاب نخواهد خواند. بلکه به دنبال شیوه‌های جدید خاله زنک بازی خواهد رفت.

دانشجویی که امروز دنبال جزوه‌ی خلاصه درس است تا مجبور نشود کل کتاب درسی را بخواند، اوج مطالعه‌ی سالهای بعدش هم، خواندن جملات کوتاه و نقل قول خواهد بود و در زمان پیری هم، به یک مغز چروکیده‌ی تعطیل با حرف‌ها و تحلیل‌های کوتاه و تکراری تبدیل می‌شود که فرزندان و نوه‌ها، اگر هم به فرض پای حرفش بنشینند و به او لبخند بزنند یا از سر ترحم است و یا تحقیر.

جدای از تجربه‌های زیادی که – لااقل برای من – چنین فرضی را تایید می‌کند، می‌توان استدلالی هم برای آن پیدا کرد.

سبک زندگی ما، بر اساس الگوهای ارزشی و مدل ذهنی ما شکل می‌گیرد. به عبارتی، معیارهای ذهنی به کندی و به سختی تغییر می‌کنند و آنچه در دنیای واقعی تغییر می‌کند، مصداق‌های آن معیارهاست.

من اگر امروز برای سلامت خودم وقت نمی‌گذارم (حتی در حد نرمش ساده داخل خانه) می‌توان نتیجه گرفت که در نظام ارزشی ذهن من، سلامت جایی ندارد و یا لااقل اولویت ندارد.

تصویر ذهنی باشگاه رفتن یک روز در میان و داشتن استخر بزرگ در پشت بام و یا باغ بزرگ اختصاصی برای پیاده روی، حتی اگر از لحاظ مالی قابل دستیابی باشد، از آنجا که با الگوی ارزشی ذهن من سازگار نبوده و نیست، جایگاهی در زندگی‌ام نخواهد یافت.

کسی که امروز، خواندن چند صفحه کتاب را  نمی‌تواند در برنامه روزانه‌اش قرار دهد و مدام از گرفتاری‌ها حرف می‌زند، آن روزها هم از آمد و رفت فرزند و نوه و انجام یک پروژه کاری به عنوان کمک خرج بازنشستگی حرف خواهد زد.

کسی که امروز، نمی‌تواند موبایلش و چراغ‌های اتاقش را یک ساعت خاموش کند و یک آلبوم موسیقی را تمام و کمال و با روح و جان بشنود، در اوج رفاه و ثروت هم، کنسرت جزو برنامه‌های زندگی‌اش نخواهد شد و اگر هم بشود، گپ‌های قبل از کنسرت و اتفاق‌های بعد از کنسرت است که در زندگی‌اش سهم خواهد یافت.

کسی که امروز، نمی‌تواند حوصله کند و یک نمایشنامه را از اول تا آخر بخواند، اگر روزی ثروتی داشته باشد که بتواند نمایشی اختصاصی را صرفاً‌ برای خودش روی صحنه‌ی سالن مرکزی تئاتر شهرشان ببرد، باز هم احتمالاً‌ چنین کاری نخواهد کرد.

کسی که امروز، نمی‌تواند در پارک اطراف خانه‌اش قدم بزند و از دیدن درختان لذت ببرد، اگر سالها بعد در ونگن سوییس و در دامنه آلپ هم باشد، از آنجا دستاوردی جز چند سلفی نخواهد داشت.

کسی که این روزها، نمی‌تواند نیم ساعت در روز را خالی کند تا با شریک عاطفی‌اش، تلفنی یا حضوری حرف بزند و یا حتی، چت کند (بدون اینکه ۵۵ نفر دیگر هم همزمان مسیج بزنند و سه کار موازی هم انجام دهد) اگر سالها بعد در اوج رفاه و ثروت هم باشد، آن لذت قدم زدن روزانه با معشوقه‌اش را تجربه نخواهد کرد.

سطح زندگی ما به تدریج تغییر می‌کند اما سبک زندگی ما آنقدر که در ابتدا به نظر می‌رسد، تغییر نخواهد کرد. یا اگر بخواهم دقیق‌تر و قابل دفاع‌تر بگویم:

بر خلاف تصور عامه‌ی مردم، تغییر سبک زندگی دشوارتر از تغییر سطح زندگی است.

ضمن اینکه تغییر سطح زندگی، زمان نسبتا‌ً‌ زیاد می‌خواهد و تغییر سبک زندگی، اراده‌ی زیاد.

مسئله اینجاست که اگر بپذیرم که سبک زندگی خود را بررسی کنم و تغییر دهم، سهم زیادی از بار زندگی بر دوش خودم خواهد افتاد و این برای بسیاری از ما شیرین نیست.

بهتر است برای سطح زندگی هدف گذاری کنم. این کار دو مزیت دارد: اول اینکه مربوط به زمان‌های دور است و این خود به معنای نوعی به تعویق انداختن و اهمال کاری است. پس می‌توانم فعلاً هدف بگذارم و هیچ کار خاص بزرگی نکنم.

دوم هم اینکه می‌توانم بعداً خیلی‌ها را مقصر اعلام کنم. مثل همان دوست من که در توجیه رشد نکردن و شکست‌هایش می‌گفت بیل گیتس هم اگر در ایران بود، دور میدان ولیعصر، سی دی می‌فروخت!

پی نوشت یک : دوستانی که اینجا توضیح می‌دهند که فشار زندگی زیاد است و هزار بدبختی داریم و این حرف‌ها زیادی رویایی است و …، به نظرم بد نیست که بحث اختیار حداقلی را بخوانند.

پی نوشت دو: به فرض که بعضی دوستان، اصل بحث من را پذیرفته باشند که سبک زندگی و مدیریت و تغییر آن مهم است، حق دارند بگویند که: تا اینجا به عنوان یک حرف خوب یا شعار خوب، این را می‌پذیریم. اما با حرف نمی‌شود کاری کرد.

تعریف دقیق‌تر تو از سبک زندگی چیست؟ اگر می‌خواهیم آن را تغییر دهیم، چگونه باید این کار را کرد؟ آیا می‌شود تغییراتی را از الان شروع کنیم که تا همین عید (که تو از آن حرف می‌زنی) اثراتش را ببینیم؟

این بحث، موضوع گام ششم خواهد بود.

پی نوشت سه: چند وقت پیش، همین حرف‌ها را به شکل خلاصه در اینستاگرام گذاشته بودم.

سبک زندگی یا سطح زندگی

شاید حالا که این همه پرحرفی من را دیدید، بهتر درک کنید که چرا اینستاگرام را برای تنفس، تنگ دیدم و رها کردم و به اینجا آمدم.

پی نوشت ۴ – این چیزی که نقل می‌کنم، مستقیماً ربطی با بحث‌های فوق ندارد. اما بعد از نوشتن این بحث، جمله‌ای از آقای علیرضا داداشی دوست متممی خوبمان به یادم آمد:

اگزوپری که من می‌شناسم، اگر خلبان هم نمی‌شد، باز هم دنیا را از آسمان می‌دید.

برنامه ریزی

 

+455
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

زندگی در شرایط ابهام (گام چهارم – با متمم)

پیش نوشت صفر: اگر قبل از این متن، گام اول و گام دوم و گام سوم را مطالعه نکرده‌اید، پیشنهاد می‌کنم لطف کنید و ابتدا آنها را مطالعه کنید تا فضای بحث، برای شما شفاف‌تر شود.

پیش نوشت یک: حدود یازده سال پیش بود. از طرف شرکت به عنوان مترجم و کارشناس همراه تیم ایرانی، به یک دوره‌ی آموزشی اعزام شده بودم. چندمین بار بود که در چنان ماموریت‌هایی شرکت می‌کردم و رابطه‌ی خوبی با کارشناسان مرکز سرویس در آن شرکت داشتم.

اما این بار یک اتفاق مهم افتاد:

مسئول آموزش تیم ما، آقای شومبرگر، پیرمردی حدوداً شصت ساله بود. کسی که به خاطر تجربه‌اش در حوزه‌ی مکانیک، رشد و پیشرفت کرده بود و آنقدر که انتظار می‌رفت از مدارهای الکترونیکی و سیستم‌های کنترلر منطقی سررشته نداشت.

از طرفی من عاشق سیستمهای کنترل منطقی بودم. در حدی که معمولاً روزهای آموزش PLC، به جای ترجمه کردن، درس می‌دادم و مسئول آموزش هم، در کلاس می‌نشست و استراحت می‌کرد.

شومبرگر گفت: رضا. یک گروه ژاپنی در اتاق کناری هستند و امروز، نوبت آموزش PLC است. دوست داری بعد از ظهر که گروه شما را به بازدید کارگاه‌ها می‌بریم، تو به آنها سیستم کنترل منطقی دستگاه را آموزش بدهی؟ اینها زیادی به جزییات گیر می‌دهند و سوال می‌پرسند.

ضمناً یک ایرانی در کارگاه‌های ما هست که می‌تواند به جای تو، کار ترجمه را برای گروه ایرانی انجام دهد.

با هیجان قبول کردم. کارگاه نیم روزه‌ی ما، یک روز و نیم طول کشید. فردا هم – مثل بسیاری از دوره‌های آموزشی خارج از کشور که کارشناسان ما مشتاقانه می‌روند – به بازدیدی تفریحی از شهری در آن نزدیکی می‌گذشت و عملاً به همراهی من با گروه نیازی نبود. به خاطر همین، در مرکز سرویس ماندم و با ژاپنی‌ها تمرین‌های عیب یابی سیستم را انجام دادیم.

هفته‌ی بعد، در مسیر ایستگاه راه آهن، شومبرگر پاکتی را از داشبورد ماشین در آورد و گفت: رضا. این هم بازخورد اپراتورهای ژاپنی درباره تدریس توست. چون می‌دانستم که برایت جذاب و مهم است، از آنها خواستم که بازخورد PLC را جداگانه بنویسند تا هم بخوانی و هم یادگاری برای خودت نگه داری.

گفتم: پیتر. می‌توانم آنها را نگیرم؟ دوست ندارم آنها را بخوانم یا داشته باشم.

کمی با تعجب پرسید: چرا؟

گفتم: من عاشق درس دادن هستم. دوست دارم همیشه درس بدهم و معلمی کنم. واقعیت این است که اگر اینها از من تعریف کرده باشند، انگیزه‌ام بیشتر از چیزی که الان هست نمی‌شود و بنابراین، خواندن بازخوردها کمکم نمی‌کند.

اگر هم ایراد گرفته باشند و انتقاد کرده باشند، ممکن است کمی بی انگیزگی (حتی موقت) در من ایجاد کند که اصلاً دوست ندارم آن را تجربه کنم.

همین که در خاطره‌ام، تجربه‌ی درس دادن به این تیم باقی می‌ماند، کافی است و ممنونم که این فرصت را برایم فراهم کردی.

گفت: خوب. پس این را بگیر و نگه دار. بعدها بخوان.

پاسخ دادم: ممنون. من صندوقچه ندارم (خودش صندوقچه‌ای از همه‌ی مدارک قدیمی و عکس‌ها و خاطراتش داشت و مدام به آنها ارجاع می‌داد و در وقت‌های استراحت، از آنها خاطره می‌گفت).

خندیدیم و جدا شدیم.

اصل بحث: اکثر ما، وقتی می‌توانیم چیزی را بدانیم، نمی‌توانیم از دانستن آن صرف نظر کنیم. الان خیلی از ما، از اینستاگرام و تلگرام استفاده می‌کنیم.

فرض کنید دو قابلیت جدید دراین نرم افزارها اضافه شود:

قابلیت اول در اینستاگرام: در جایی از پروفایل،‌ به شما نشان دهند که چند نفر (یا چه کسانی) در ۲۴ ساعت اخیر، به صفحه‌‌ی شما سر زده‌اند، اما هیچ عکس و مطلبی را لایک نکرده‌اند.

قابلیت دوم در تلگرام: چه کسانی، در طول یک روز گذشته، آرشیو گفتگوهای گذشته‌ی خودشان را با شما، مرور کرده‌اند.

به نظر شما، از فردا صبح، چند میلیون نفر ساعت از وقت ملت شریف ایران، صرف سر زدن به این دو گزینه و مرور اطلاعات آنها خواهد شد؟

ما تا امروز، این قابلیت‌ها را در اختیار نداشته‌ایم و مشکلی هم نداشتیم و همه چیز به خوبی پیش می‌رفت. اما حالا که فرصتی هست که چیزی را بدانیم حیف است آن را ندانیم! به هر حال، اطلاعات ارزشمندی است و می‌تواند مفید باشد.

برای این رفتار و رفتارهای مشابه با آن، می‌توان توضیحات و توجیهات زیادی ارائه کرد که من الان قصد ندارم وقت شما را با فهرست کردن آنها بگیرم. اما توجه به یک مورد از این انگیزه‌ها، می‌تواند برای ما مفید و آموزنده باشد:

افزایش تسلط و کنترل ما بر محیط

بسیاری از ما، تمایل داریم که تسلط بیشتری بر دنیا و محیط اطراف خود داشته باشیم. این میل به تسلط به عنوان انگیزه‌ای قدرتمند، بر روی بسیاری از رفتارها و تصمیم‌های ما تاثیر می‌گذارد.

به همین علت، کم نیستند مدیرانی که اگر این امکان را داشته باشند که صفحه نمایش کامپیوتر همکاران خود را با استفاده از نرم افزارهای خاص، ببینند، از چنین امکانی استقبال می‌کنند. یا بسیاری از مدیران، نمایشگر‌های بزرگی را در اتاق خود نصب می‌کنند و تصاویر ویدئویی بخش‌های مختلف شرکت را در آن مشاهده می‌کنند. خیلی از این افراد، حتی در حضور مهمانان نیز، این نمایشگرها را روشن نگه می‌دارند و با لذت و غرور به آنها نگاه می‌کنند.

مثال‌هایی از این جنس کم نیستند. احساس تسلط بر محیط لذت زیادی دارد که اکثر ما، به شکلی آن را تجربه کرده‌ایم. به هر حال، فکر می‌کنم قبول داشته باشید که ایستادن بر قله‌ی کوه و نظاره کردن بر کوهپایه، جذاب‌تر از ایستادن در کوهپایه و خیره شدن به قله‌ی کوه است!

اگر این مفروضات من را بپذیرید، می‌توانیم فرض کنیم که یکی از علت‌های اینکه ابهام برای ما دوست داشتنی نیست، این است که ابهام این پیام را برایمان دارد که: تو آن قدرها هم که فکر می‌کنی، بر محیط خود و زندگی خود و دنیای خودت تسلط نداری.

اگر هم مفروضات من برایتان چندان پذیرفتی به نظر نمی‌رسد، می‌توانید در مورد مفهوم Intolerance of Uncertainty در گوگل جستجو کنید و مطالعاتی که در زمینه‌‌ی سنجش و اندازه گیری آن انجام شده و پرسشنامه IUS و چیزهای دیگر را بخوانید، امیدوارم بعد از آن، مفروضات من را بپذیرید 😉

به هر حال، نداشتن کنترل بر محیط و پیش بینی ناپذیر بودن آینده، برای بسیاری از ما، تجربه‌ی شیرینی نیست. برنامه ریزی، زمانی این ادعا را داشت که می‌تواند این تسلط بر آینده را بیشتر کند و به دلیل همین ادعا (که در عمل هم اثبات شد) ارج و قرب زیادی یافته بود و سالها بر تخت سلطنت، تکیه زده بود.

این روزها – مانند بسیاری از دیدگاه‌های سنتی که به تدریج بازنشسته می‌شوند – برنامه ریزی هم، باید بپذیرد که در مقایسه با وقت و انرژی که از ما می‌گیرد، نمی‌تواند برای ما، کنترل چندان زیادی بر روی حال و آینده‌، ایجاد کند. مگر آنکه نامش را حفظ کند، اما بپذیرد که روح و جانش دچار تحولی بنیادین شود و تعریفی دیگر و هویتی دیگر و روش‌هایی دیگر و مصداق‌هایی دیگر برای آن بیابیم.

در این میان ما چه باید بکنیم؟ ما چگونه برای یک زندگی بهتر و تجربیات شیرین‌تر و عمیق‌تر در دنیا، برای تجربه‌ی موفقیت (نماد بیرونی پیروزی) و رضایت (نشانه‌ی درونی پیروزی)، تلاش کنیم؟

شاید یکی از مهم‌ترین باورهایی که باید به تدریج در #مدل ذهنی خود تعبیه کنیم این است که:

موفقیت و رضایت، الزاماً حاصل کنترل بیشتر بر یک محیط نیستند. بلکه حاصل انتخاب‌های بهتر در آن محیط هستند.

دقیقاً نمی‌دانم و هر چه فکر می‌کنم نمی‌فهمم که چه شد که خیلی از ما به این باور رسیدیم که موفقیت و رضایت، دستاورد تسلط بر محیط و تسخیر محیط است.

حتی اگر هم فرض کنیم که انسانهای برنده و پیروز، تسلط بیشتری بر محیط و زندگی خود پیدا می‌کنند، باز هم این بازی را نمی‌توان به شکل وارونه انجام داد.

ابهام، بخش جدایی ناپذیر زندگی است و اگر دقیق‌تر بگوییم، خود زندگی است.

به جز مردگان، تنها کسی که ابهام را تجربه نمی‌کند، کسی است که در زندان به حبس ابد محکوم است. او غذای هر روز و برنامه هر روزش را می‌داند و دنیایش به اتاقی کوچک محدود شده و تنها چیزی که در مورد آینده نمی‌داند، زمان مرگ است که آن هم مهم نیست. چه آنکه او، از هم اکنون مرده است و در جایی کمی بزرگتر از یک گور، حبس شده است.

اگر بارقه‌ای از زندگی هم در او هست، امید به ابهام در آینده است و اینکه شاید چیزی خارج از انتظار روی دهد و او از این حبس، رهایی یابد.

البته احتمالاً در اینکه به هر حال ابهام در زندگی وجود دارد و نمی‌توان آن را حذف کرد، همه‌ی ما هم عقیده هستیم. اما چیزی که من می‌خواهم بر آن تاکید کنم، یک گام بیشتر است:

هدف ما در زندگی، کاهش این ابهام‌ها نیست. بلکه یادگرفتن هنر زندگی در این ابهام هاست.

این زمین مه آلودی که بر روی آن راه می‌رویم، هیچ نقطه‌ای ندارد که به مه، آلوده نباشد. گذر زمان هم قرار نیست این مه را فروبنشاند.

آنها که در مسیر یادگیری و علم آموزی حرکت می‌کنند، همگی گواهی می‌دهند که دانستن بیشتر، فقط حجم نادانسته‌ها را بزرگتر می‌کند و کسی که امروز یک سوال را حل می‌کند، امشب با ده سوال بزرگتر می‌خوابد.

همین مسئله، در مورد زندگی سازمانی هم مصداق دارد. با کمی اغماض و بی دقتی می‌توان گفت که غیرمبهم ترین زندگی را در یک شرکت، پایین‌ترین رده‌ی آن مجموعه دارد و بیشترین ابهام، مربوط به مدیران ارشد خواهد بود.

به همین دلیل، شاید بد نباشد به این گزاره‌ی پیشنهادی من فکر کنیم که:

هنر ما، فرار از ابهام یا حتی توانایی کاهش آن نیست. بلکه پذیرش ابهام و زندگی در آغوش آن است. ابهام، درست مثل هوایی که تنفس می‌کنیم، اطراف ما را گرفته است. هدف ما نه کاهش ابهام و نه افزایش ابهام و نه اندازه گیری ابهام است. هدف ما تجربه‌ی بهتر از زندگی است که می‌تواند کاملاً مستقل از میزان ابهام موجود در زندگی باشد.

فقط ممکن است از من بپرسید: دیوانه! اگر ابهام مهم نیست و کم و زیاد آن هم فرق نمی‌کند، چرا الان چهار گام از این سی گام خودت را به بحث در مورد آن اختصاص داده‌ای و ما را سر کار گذاشته‌ای؟

حق با شماست. اما این کار من علتی دارد: اگر نیاموزیم که ابهام را دوست داشته باشیم و از تنفس در هوای ابهام لذت نبریم، بخش عمده‌ی زندگی ما به یکی از دو شکل زیر خواهد گذشت:

  • توقف – در این حالت می‌گویم: بگذار کمی بیشتر منتظر بمانم و ببینم چه می‌شود! فعلاً که هنوز دانشگاه نرفته‌ام و تکلیف آینده‌ام معلوم نیست. فعلاً که هنوز دانشگاه تمام نشده و نمی‌دانم کار پیدا می‌کنم یا نه. فعلاً که نمی‌دانم شریک زندگی‌ام را کی و کجا پیدا خواهم کرد یا اصلاً قصد ساختن زندگی مشترک دارم یا نه. فعلاً که نمی‌دانم می‌خواهم در این شرکت بمانم یا نه. فعلاً که نمی‌دانم قرار است در ایران بمانم یا مهاجرت کنم. فعلاً‌ که بحث برجام است. بحث فرجام را به زمان دیگری بگذاریم. همه‌ی انسانهای فعلاً نمی‌دانم‌ها در کنار جاده‌ی زندگی می‌مانند و فعلاً می‌دانم‌ها از کنار آنها عبور می‌کنند و می‌روند.
  • انتخاب گزینه‌هایی که کنترل را افزایش و ابهام را کاهش می‌دهد – بسیاری از انتخاب‌های زندگی ما، به جای اینکه در راستای موفقیت و رضایت باشد، در راستای کاهش ابهام است. آن هم معمولاً از طریق گزینه‌های اشتباه. مثلاً فکر می‌کنم کسی که کارشناسی ارشد می‌خواند، در مقایسه با کسی که کارشناسی خوانده، ابهام کمتری در آینده‌اش وجود دارد. انتخاب شغلم را هم بر اساس کاهش ابهام در آینده انجام می‌دهم. همینطور در رابطه‌ی عاطفی هم، به دنبال کنترل بیشتر طرف مقابل هستم، چون فکر می‌کنم نقاط ابهام رابطه و زندگی‌ام کمتر می‌شود.

اینجا کسی را لازم داریم که با نگاه مهندسی فریاد بزند: دوست عزیز من. اصلاً هدف معادله‌ی زندگی، بهینه‌ کردن متغیر ابهام نیست. ابهام، حتی جزو شرایط مرزی این معادله‌ی دیفرانسیل پیچیده هم نیست. اصلاً ابهام هیچ چیز نیست. ابهام کاغذی است که بر روی آن، معادله‌ی زندگی را حل می‌کنی!

 پی نوشت ۱: اکثر ما، جمله‌ی معروف رینولد نیبور را شنیده‌ایم که حدود یک قرن و نیم پیش نوشت: پروردگارا. به من این متانت را عطا کن که چیزهایی را که نمی‌توانم تغییر دهم، بپذیرم. به من انگیزه‌ای عطا کن تا چیزهایی را که می‌توانم تغییر دهم، بهبود بخشم و شعور و شناختی عطا کن، تا فرق این دو را بفهمم و بتوانم آنها را از هم تفکیک کنم!

ما این جمله را نقل می‌کنیم، اما کمتر حوصله می‌کنیم به تبعات و حاشیه‌هایش (که بخش بسیار کوچکی از آن را در این چند سطر گفتم، فکر کنیم. یاد ماجرای هنر خواندن جملات کوتاه،‌ بخیر!)

پی نوشت ۲: اگر حوصله داشتید بحث میکرواکشن‌ها در متمم را مرور کنید و اینجا، میکرواکشن‌هایی برای آشتی با ابهام و تحمل بیشتر ابهام بنویسید و پیشنهاد بدهید. من هم دراولین فرصت، مواردی را در پایین همین بحث می‌نویسم.

stage-4

+309
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش