مطالب نوشته نشده | از عشق به مقیاس تا ایران مال

#مطالب نوشته نشده موضوعات و حرف‌هایی هستند که به علت‌های مختلف، در حد یک پیش‌نویس در دفترچه‌ام مانده‌اند و هرگز به یک نوشته‌ی کامل تبدیل نشده‌اند. این سرخط‌ها را به جای دور ریختن در سطل زباله، در این‌جا بازنویسی و رها می‌کنم. شما هم آن‌ها را در همین حد جدی بگیرید.

خطر رقیق شدن

رقیق‌شدن (Dilution) کلمه‌ای زیبا و دوست‌داشتنی است. پدیده‌ای که در جنبه‌های مختلف زندگی ما به شکل‌های مختلف بروز می‌کند و پدیدار می‌شود. به گمانم اگر چشم‌مان به دیدنش باز شود، تصمیم‌ها و رفتارهایمان پخته‌تر خواهد شد:

  • نوشته‌های رقیق: زمانی که سرعت نوشتن ما از سرعت خواندن‌مان پیشی می‌گیرد و آن‌چه به درون ذهن خود می‌ریزیم، در مقایسه با برون‌ریزی‌های زبان و قلم‌مان، ناچیز می‌شود.
  • رابطه‌های رقیق: وقتی در دامِ شبکه‌بازی و شبکه‌سازی گرفتار می‌شویم و فکر می‌کنیم هر یک آشنای تازه و یک کارت ویزیت بیشتر، به قدرت شبکه‌ی ارتباطی‌مان می‌افزاید.
  • برند رقیق‌شده: وقتی یک برند، در هر جایی برای هر چیزی خرج می‌شود و توان و تمرکز و منابعِ در دسترس‌اش چنان کاهش می‌یابد که «وعده‌ی اصلی برند» و «حداقل انتظارات از آن برند» دیگر برآورده نمی‌شوند.

عشق به مقیاس

همیشه فکر می‌کنم اگر قرار بود چیزی شبیه Big-5 اختصاصاً برای سنجش شخصیت مدیران استخراج شود (مثلاً Big-4 یا Big-8 یا ‌Big-10)، عشق به مقیاس یکی از آن شاخص‌ها می‌شد. فرض کنید از یک مدیر بپرسند کدام را ترجیح می‌دهی:

  • تعداد زیر دستان و تعداد شعب زیرمجموعه‌ات ثابت بماند، اما حقوقت ۱۰ برابر شود
  • درآمدت ثابت بماند، اما تعداد زیردستان و تعداد شعب زیر مجموعه‌ات ۱۰ برابر شود

پاسخ به این سوال، به قضاوت من، زوایای متعددی از ارزش‌ها و نگرش‌های مدیر را افشا خواهد کرد. البته در دنیای واقعی، معمولاً مقیاس مجموعه و دریافتی مدیر، مستقل نیستند؛ اما به هر حال رابطه‌شان خطی هم نیست و فکر می‌کنم این دو قطبیِ ساده‌شده، برای سنجش عشق به مقیاس، مفید‌ و کارآمد باشد.

هر کتاب‌نخوانی یک عکس در ایران‌مال دارد

اگر اهل کتاب‌ خواندن باشید، کتاب‌خانه‌ی ایران‌مال شما را عصبانی و خشمگین می‌کند یا لااقل، از کنارش بی‌تفاوت رد خواهید شد. انبوهی از کتاب‌های تکراری، سنتی، قدیمی، خریدهای اجباری و رانتی ارشاد از ناشران، مجلدهای رها‌شده‌های کتاب‌خانه‌های بزرگ و قدیمی و کتاب‌های دست دوم و دست دهمی که در دست اولین مالک‌شان هم خوانده نشده‌اند، همگی در آن‌جا گرد آمده‌اند.

برای کتاب‌نخوان‌ها، آن‌جا یک کتابخانه‌ی بزرگ است که می‌توان با آن عکس گرفت و استوری ساخت. اما کتاب‌خوان‌ها، بین عکس گرفتن با آن کاغذهای آماده‌ی خمیرشدن و عکس گرفتن در جلوی یک انبار جعبه‌های خالی حمل پیتزا، تفاوتی قائل نمی‌شوند.

این کتاب‌خانه به تنهایی یک پیام مهم دارد: ایران مال، قرار است ظاهر داشته باشد و نه کارکرد.

حتی اگر حکم خود را به تمام ایران‌مال تسری ندهیم، لااقل درباره‌ی کتاب‌خانه‌ی ایران‌مال باید گفت آن بنا، حسد و حسرتی است که در قالب چوب و سنگ و کاغذ، قد برافراشته است. حسادت به کتابفروشی‌ها و کتابخانه‌هایی به همان بزرگی که در فاصله‌های نه‌چندان دور، با کتاب‌های واقعی و کتاب‌خوان‌های واقعی‌تر پر شده‌اند.

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار


40 نظر بر روی پست “مطالب نوشته نشده | از عشق به مقیاس تا ایران مال

  • رضوان گفت:

    محمدرضای عزیز، تولدتون مبارک. براتون آرزوی بیشتر و بیشتر شدنِ آرامش، صلح درونی و زندگی در لحظه رو دارم که به نظر من یکی از مهمترین پیش نیازهاییه که آدم رو به سمت وسیع تر شدن دید و شکوفا شدن تمام تواناییهاش و شادی بیشتر میبره. ( و البته که برای خودم و همه همین رو همیشه آرزو میکنم )

  • جواد گفت:

    محمدرضا جان.
    در مورد شاخص “عشق به مقیاس” سوال دارم.
    نمی دونم درست دارم میگم یا نه. احتمالا در اولین نگاه، با انتخاب گزینه اول توسط فرد (ثابت ماندن زیر دستان و افزایش ده برابری میزان حقوق) علاقه مدیر به پول و با انتخاب گزینه دوم (ثابت ماندن حقوق و افزایش ده برابری تعداد زیر دستان و شعب) میزان تشنگی وی به قدرت نمایان خواهد شد.

    اگر این طور هست؛ با مشخص شدن این ویژگی ها، آیا سایر ارزش ها و نگرش های فرد نیز افشا خواهد شد؟ چگونه این دو پاسخ ما را به سایر جنبه های شخصیت مدیر رهنمون می سازد؟ آیا باید سوال هایی بیشتری از فرد بپرسیم تا پاسخ های کامل تری دریافت کنیم؟ آیا این ویژگی ها با یکدیگر مرتبط هستند؟

    منظورم این هست آیا می توانیم با انتخاب یکی از گزینه ها توسط فرد، به جزئیات بیشتری برسیم و مثلا بگوییم فردی که تمایل به ده برابر کردن حقوق اش و ثابت ماندن تعداد پرسنلش دارد، علاوه بر داشتن علاقه به پول، به منافع خودش توجه می کند، استثمارگر است و … .

    یا فردی که ده برابر کردن تعداد پرسنل و شعب را با ثابت ماندن میزان حقوق انتخاب کرده است، فردی است دوستدار قدرت. فردی است که منافع دیگران را نسبت به منافع خود ترجیح می دهد و … .

    پی نوشت: با دو قطبی که مطرح کردی نمی دونم چرا (به درستی یا نادرستی) یادجمله نسیم طالب افتادم. آنجا که می گوید: “در هر مرحله بشر می تواند تشنه پول، علم یا عشق باشد هم زمان می تواند تشنه هردو باشد اما هر سه را با هم نه.”
    ایام بکام. ارادتمند.

  • حسین قربانی گفت:

    محمدرضای عزیز،
    سلام،
    تولدتون مبارک،
    موضوعی که یکی از دغدغه‌ها و شاید علامت سؤالهای توی ذهن من باشه، رقیق شدن نوشته‌های وبلاگ هستش. وبلاگ نویسی سبکها و روشهای مختلفی داره و وبلاگ نویسان حرفه‌ای هم هر کدام سبک خاص خودشون را دارن. یکی از مواردی که بین وبلاگ نویسان حرفه‌ای متفاوت هست، بازه زمانی انتشار پستها، حجم اونها و تعداد پستهایی هست که در ماه در وبلاگشون منتشر می‌کنن.
    برای مثال یکی مثل ست گادین هر روز می‌نویسه و خیلی هم رو این موضوع تاکید داره. البته به گفته خودش هر روز ۱۶ ساعت کار می‌کنه که طبیعتا باید بیشترش شامل مطالعه و نوشتن بشه. هر روز هم یه پست منتشر می‌کنه. ولی گاهی پستهاش بلند و عمیق هستن و گاهی وقتها هم تو چند کلمه صرفا یه نکته مشخص رو به شکلی ساده بیان می‌کنه که البته نوشتن همین چند کلمه هم به سبک ست گادین شاید چندان کار راحتی نباشه.
    اما شخصی مثل مارک منسون، آنچنان پایبند انتشار منظم و روزانه پست تو وبلاگش نیست ولی پستهاش خیلی پربارتر و مفصل‌تر از پست‌های فردی مثل ست گادین هستند و به نکات بیشتری تو اونها اشاره می‌شه و معمولا بحثهایی که می‌کنه کامل‌تر و جامع‌تر هستند.
    به نظر می‌رسه یه جورایی بین تعداد پستهایی که تو یه هفته تو وبلاگ منتشر می‌شه و رقیق بودن اونها تناسبی وجود داشته باشه و هر چه تعداد پستهای هفتگی کمتر بشه، عمق مطالب بیشتر بشه. البته این صرفا در مورد کسانی صدق می‌کنه که هر روز برای نوشتن و انتشار مطلب تو وبلاگشون وقت می‌ذارن، مطالعه می‌کنن و می‌نویسن.
    از طرفی این رقیق بودن براساس مخاطب ما می‌تونه متفاوت باشه. یعنی شاید اون نوشته‌ای که برای دوستان متممی سطحی و رقیق هست برای فردی دیگر بسیار کاربردی و مفید باشه. یعنی رقیق بودن هم بر اساس مخاطب تغییر می‌کنه.
    در نهایت سؤالی که من دارم اینه که تو وبلاگ نویسی این نقطه بهینه کجاست؟ یعنی اگه کسی بخواد وبلاگی داشته باشه که براش حداکثر دستاوردها رو از نظر یادگیری و ارتباط با مخاطبان داشته باشه، بهتره بیشتر پایبند کیفیت باشه یا کمیت؟ چون به هر حال باید یکی نسبت به دیگری ارجح‌تر باشه و موقع تصمیم‌گیری برای انتشار پست به صورت منظم، لازم هست که یکی از اینها رو فدای دیگری کنیم. مخصوصا اینکه کیفیت پستهای وبلاگ شاید جای زیادی برای کار و بهبود داشته باشن.

  • شیرین گفت:

    تولدتون مبارک ای معلم، ای ماندگار، ای محمدرضا از نوع شعبانعلی، ای برند، ای استاد مذاکره، ای کتابخونه قشنگ، ای سگ و گربه دوست، ای روح_لطیف، ای گاهی ترسناک، ای جدی، ای شوخ طبع، ای بمونی الهی، ای تکثیر بشی به حق پنجتن D:
    خیلی تبریک رقیقی بود ببخشید. دوستتون دارم و در هر حالی که باشم تو یادم نقش همیشگی بستین.

  • مهران گفت:

    سلام محمدرضای عزیز،
    منم خواستم تولدت رو تبریک بگم.
    با اینکه مدتیه به متمم و اینجا سر نزده‌ام، ولی چراغ چیز‌هایی که ازتون یادگرفتم و می‌گیرم همچنان روشنه و اثراتش در زندگیم مشهوده. کمتر هفته‌ای پیش میاد که به مناسبتی یاد آموخته‌هام از شما نیفتم.
    امیدوارم سرزنده و سلامت باشید.

  • میلاد گفت:

    سلام محمدرضا. با کمی تاخیر تولدت مبارک! دورهمی متممی‌ها دیگر نمیذاری؟ دلمون تنگ شده‌ها.

  • رسول فتح پور گفت:

    محمدرضا جان سلام و ارادت
    تولدت مبارک
    این روزها که رژیم سنگین دوری از شبکه های اجتماعی را رعایت میکنم و نزدیک به صفر در اون فضا هستم ، دارم هرآنچه را که از شما و متممی های نازنین یادگرفتم در شرایط کاملا عملیاتی (مذاکرات بازرگانی متنوع در حوزه خرید انواع خدمات و در سطح یک شرکت با نزدیک به ۴۰٫۰۰۰ نفر پرسنل) تجربه میکنم . تلاش بیشتر از وظیفه ، تفکرسیستمی و مدیریت ابهام نمونه ای از اونهاست . اینجا نوشتم که تعهد داشته باشم تا برای سال آینده و مهرماه ۹۹ بتونم یک گزارش مفید و شایسته اینجا و متمم تهیه کنم و تجربه عملی را خدمت دوستان گزارش کنم .
    زنده باد

  • سینا گفت:

    محمدرضای عزیز
    تو بهترین معلم من هستی
    میدونم احتمالاً ازم گله داری که کم سر میزنم به متمم و روزنوشته ها اما سرباز هستم و کمی هم مجبورم وقتم رو روی کارهای دیگه ای بذارم اما سعی کردم طرز تفکر و سبک زندگی ای که از تو و متمم یاد گرفتم رو فراموش نکنم و دائماً در حال پیشرفت باشم یا لااقل احساس کنم در حال پیشرفتم (که البته امیدوارم مورد دومی، خیلی برام گرون تموم نشه)
    میخواستم تولدت رو دیروز تبریک بگم اما دیروز تازه از تهران برگشتم و خیلی خسته تر از اون بودم که با حوصله و با عشق بیام اینجا و به یکی از مهم ترین و تأثیر گذار ترین آدم های زندگیم تبریک بگم
    پی نوشت: فرید دو ماه پیش یادآوری گذاشته بود تا بهت تبریک بگه و من از اول سال توی تقویمم نوشته بودم. او تأخیر نداشت و من داشتم. امیدوارم بر من ببخشی.
    دوستت دارم
    سینای متمم 🙂

  • محسن لاله گفت:

    محمدرضای عزیز سلام
    پیش نوشت۱: اولا باید اعتراف کنم من اصلا یادم نبود دیروز روز تولدت بود و مثل فرید آقاجانی مهربون از خیلی وقت قبل تر آلارم ست نکرده بودم (بالاخره فرق بین شاگردهای خوب و بد اینجا معلوم میشه دیگه :))
    پیش نوشت ۲: امروز تو وبلاگ صدرا علی آبادی عزیز نوشته ای در مورد فیلم اینتراستلار میخوندم و وقتی به این جمله رسیدم که میگفت: “عشق محصول ابعاد بالا تر است. زمان و مکان بر آن تاثیری ندارد.حتا اگر فاصله بین آدم ها ملیون ها سال نوری و میان کهکشانی باشد.” نا خودآگاه یاد تو افتادم که چقدر دوستت دارم با اینکه فاصله ما بسیار بسیار زیاد است (البته فاصله مکانی منظورم نیست) و در همان حال بودم که یاد عکس تو با شاهین کلانتری افتادم که چند وقت پیش تو وبلاگش منتشر کرده بود و بعدش یاد آن هدیه تو به بچه های “خدمت از ما” و همکاران حمید طهماسبی افتادم که اشتراک متمم به اونها داده بودی. حسابی اعصابم خرد شد که اگر واقعا اینهمه محمدرضا، محمدرضا میگی و گوش فلک و کردی از بس هر جا نشستی از اونو و متمم گفتی باید کاری کنی که اون هم به تو توجه کنه چون با مواردیکه بالا گفتم مطمئنم اگر کسی از بچه های متمم قابل توجه باشه تو توجهتو دریغ نمیکنی. امیدوارم قابل توجه باشم.
    متن اصلی: تولدت مبارک.

  • آرام گفت:

    سلام بر استاد عزیز
    در سالروز تولدتون امید دارم بیش از سالهای پیشین آرامش و رشد و سعادت رو با خود داشته باشید…
    تبریک میگمـ محمدرضا

  • نجمه عزیزی گفت:

    ممنون محمدرضا شعبانعلی عزیز!
    از شما سپاسگزارم بابت اینکه این پست رقیق را نوشتید تا هم هضمش برای ما آسان باشد هم فضایی فراهم کردید که یاد تولدتان بیفتیم و به خودمان تبریک بگوییم.
    شما آدم آسانی نیستید معاشرت با شما حتی در فضای مجازی قواعدی دارد که به سادگی پیش بینی پذیر نیست و همین شاخکهای ما آدمهای خسته از ملال و تکرار را تکان میدهد هشیارمان میکند و حتی خطر مواجه شدن با یک واکنش بولدوزری را برایمان شیرین و هیجان انگیز می‌کند.

    چند سال پیش وقتی قاعده امتیاز متمم را برای ثبت کامنت در روز نوشته ها گذاشتید من هر دو سایت را من باب سرگرمی میخواندم و تا آنجا که بخاطر دارم هرگز کامنتی در روزنوشته ها نگذاشته بودم اما یکباره قضیه برایم جدی شد؟
    یعنی چه که پنجره ای بر من بسته باشد؟ من…من کله گنده و مواجهه با در بسته؟ حاشا و کلا!
    بعد مرض متمم گرفتم و حالا که جزوه‌های آن موقع را میبینم متوجه میشوم که چقدر حاد و سنگین مبتلا شده بودم

    من موقعی درگیر متمم شدم که خیلی از آنچه میخواست یادم بدهد خبر نداشتم در پاره ای از موارد حتی عنوان دانشی که در آن میجستم و لزومش را نمیدانستم ولی گرفتمش! مرض را ویروس را و درمان را. (البته متاسفانه پادتن را ساختم و درمان شدم امیدوارم در چله بعدی عمرتان روی گونه های مقاوم بیشتر کار کنید )
    آنجا و اینجا دانه را جوری میپاشند که نمیفهمی کی و چطور به دام افتاده ای!
    تولد صیادی که هیاهوی ما پر خاطرش نیست اما ما را به دام خودمان میندازد بر ما مبارک!

    • نجمه.
      خوشحال شدم که کامنتت رو اینجا دیدم و البته از حال و احوالت، چندان بی‌خبر نیستم. حرف‌ها و نوشته‌هات رو دنبال می‌کنم.
      در پاسخ به تعبیر «واکنش بولدوزری» هیچ حرف یا توضیحی ندارم. «جسارتی» در حد «سیاستمداران» لازمه تا بتونم چیزی رو که شواهد زیادی ازش وجود داره، با خیال راحت انکار کنم 😉
      اگر از من بپرسی می‌گم یکی از بهترین تصمیم‌های چند سال اخیرم، محدود کردن کامنت‌گذاری روی روزنوشته‌ها بوده. چون فرصتی فراهم کرده که با افرادی معدود، رابطه‌ای راحت‌تر و عمیق‌تر داشته باشم.
      اما روی قاعده‌ی «الانسان حریص علی ما منع» در حدی که تو گفتی حساب باز نکرده بودم.
      علاقه‌ی شخصی من این بوده که متمم، آگاهانه یا ناآگاهانه، نوعی از «پراکنده‌خوانی هدایت‌شده» رو در بین متممی‌ها رواج بده. تعریف این اصطلاح پارادوکسیکال در حد یک کامنت نمی‌گنجه. اما تأثیرش به نظرم، نوعی «دانش و نگرش زاینده» است که باعث شده به سادگی در چارچوب‌‌های صلبِ از پیش تعریف شده گرفتار نشیم.
      اما برای مقاوم شدن در برابر این معجون، راهکار و چاره‌ای بلد نیستیم و راستش دغدغه‌اش رو هم نداشته‌ام لااقل تا به امروز.
      در پایان، در پاسخ به تبریکت برای تولد، دلم می‌خواد حرفی از جنس دعا و آرزو برات بنویسم.
      چیزی که تقریباً هر روز صبح برای خودم و بچه‌ها آرزو می‌کنم: این‌که جهانت، روز به روز، بدون یک روز توقف، بزرگ‌تر و افقِ پیش چشمانت، هر روز گسترده‌تر بشه.

      • نجمه عزیزی گفت:

        به این سوی چراغ ایمیلم را که دیدم آدرنالین زد بالا و با کاردک آمدم که خودم را جمع کنم ولی غافلگیر شدم ! آمین بلند و عمیق برای این دعای زیبا و سنگین!
        من هم آرزوی ظرفیت روزافزون برای خودم و همه بچه‌ها دارم جهت تحمل چنین موهبت بزرگی.

  • فواد انصاری گفت:

    سلام خدمت شما و دوستان متممی
    تولدتون رو تبریک میگم و امیدوارم سالهای سال در کنار ما باشید.
    شاید مدیرانی که صرفا به چند برابر شدن حقوق خود فکر میکنند جهان را در لحظه ی کنونی میبینند و هر تفکر بلند مدتی رو پس میزنند. آنها حتی به طول عمر خود در یک بازه زمانی نگاه نمیکنند بلکه طول عمر مدیریت براشون مهمه، انگار قبل از مدیر شدن در این جهان نبوده اند و بعد از اخرج هم جسم و روحشون شبیه دود به هوا میره! همون چند سال رو سعی میکنند تا خرخره خودشون رو زیر پول خفه کنند به هر حال میدونند که این پست و مقام از روی شانس و رانت و … به دست اومده پس هر لحظه امکانش هست این صندلی رو از دست بدن . این احساس ناامنی باعث میشه که صرفا به منافع شخصی کوتاه مدت و قابل وصول چنگ بزنند.

    • فواد. از یه زاویه‌ی دیگه هم می‌شه به موضوع نگاه کرد.
      این‌که مدیرانی که حاضرن سازمان‌شون بزرگ شه، علاقه‌مند هستند که «قلمرو حاکمیت‌شون» بزرگتر بشه و «بله‌قربان‌»‌های بیشتری بشنوند.
      یکی از دوستان من که کارخانه‌دار بزرگی هم هست همیشه می‌گه من توی کارگاه که قدم می‌زنم طولانی‌ترین مسیر از دم در تا انبار رو انتخاب می‌کنم. چون آدم‌های بیشتری جلوی پاهام بلند می‌شن و تعظیم می‌کنن.
      واضحه که نمی‌خوام بگم همه اینطوری هستن.
      اما حرفم اینه که Empire Building هم یک میل عجیب هست که نباید نادیده بگیریمش.
      چقدر حاکم می‌شناسی که برای اداره‌ی قلمرو خودشون در «گِل» فرو رفته‌ان، اما هم‌زمان آرزوی بزرگ‌تر کردن قلمرو‌شون رو در سر پرورش می‌دن؟
      البته یه جواب اینه که به هر حال «یه سفره‌ی بزرگ‌تر» پهن بشه بهتره. اما جالبه همون‌هایی که از «تئوری سفره» دفاع می‌کنن وقتی قراره هزینه‌ی سفره‌ی شرکت‌های بزرگ خودروساز رو پرداخت کنن، از گرونی خودرو هم گله می‌کنن.

      در کل نمی‌خوام بگم اون یکی سمت بهتره.
      فقط می‌خوام بگم که در هر دو سمت میشه مصداق‌های مثبت و منفی پیدا کرد.

  • محمدرضا مصطفی گفت:

    سلام استاد عزیز
    تولدتون مبارک ، بهترین ها رو براتون آرزومندم

    • محمدرضای عزیز. ممنونم از تبریکت.
      چون اولین کامنتت بود خواستم یه پاسخ، هر چقدر هم کوتاه، بنویسم.
      و امیدوارم بعد از این در روزنوشته‌ها هم مثل متمم حضور جدی‌تری داشته باشی و در بحث‌ها و گفتگوها مشارکت کنی.

      • محمدرضا مصطفی گفت:

        از لطف شما ممنونم
        روز های من چنان با مطالب متمم و مطالب کاربردی خودتون که در این سایت منتشر میشه گره خورده که اگه یک روز هم فرصت نکنم بهشون سرکشی کنم اون روز احساس میکنم یه چیزی تو وجودم کمه . هر چند بعضی روزها تنبلی میکنم و فقط مطالب رو بصورت سرسری و گذری مرور میکنم.
        پاسخ شما به کامنتم باعث شد انگیزه مضاعف بگیرم و اینجا هم فعالیت هامو بیشتر کنم تا لیاقت شاگردی شما رو پیدا کنم استاد عزیز. از اینکه پاسخ دادین ممنونم.

  • مریم میم گفت:

    سلام، میدونم که از تبریک های مناسبتی دل خوشی نداری، اما این مدت که توی یک نقطه جغرافیایی جدید بودم، هربار بعد از حرف زدن با آدم های مختلف و یادآوردن ناخودآگاه حرف های تو و درس های متمم، ازداشتن معلمی مثل تو در مسیر زندگیم خیلی احساس خوشحالی کردم، و خب چه بهانه ای بهتر از امروز برای قدردانی از حضورت روی این کره خاکی. تولدت مبارک.

  • صباح فرشاد گفت:

    محمدرضا، به گمانم تو هم موافق باشی که لیست واژه‌هایی که می‌تونن پسوند رقیق بگیرن، خیلی می‌تونه بلندبالاتر باشه، گرچه بعضی کلمات با صفت رقیق جنبه مثبتی به خودشون می‌گیرن مثل «قلب رقیق» یا «احساس رقیق»، از طرف دیگه، مثل اینکه صرفنظر از ایموشن‌ها‌، در بقیه موارد، علی‌الخصوص وقتی پای اندیشه در میان باشه، رقیق بودن علاوه بر اینکه مثبت نیست، به قول تو خطرناک هم میتونه باشه، اما «مغزهای رقیق» از نظر من شاه کلمه‌ی دسته‌ی دومه که می‌تونه محصولات رقیق بی‌انتهایی هم تولید کنه.

    در اثنای همین روزهایی که مجمع عمومی سازمان ملل بود، پدیده‌ای ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود که اسم خاصی براش در ذهنم نداشتم اما الان که این اصطلاح رو توی روز نوشته‌هات خوندم، به نظرم «آمار رقیق» می‌تونه تعریف خوبی باشه! و فکر می‌کنم خطر آمار رقیق بحران‌ساز هم هست.

    اول، یه داستان کوتاه
    یادمه ۱۹ سالم بود و ترم اول دانشگاه بودم، می‌دونین که بیشتر آدما توی این سن، شروشور و شیطنت و ناپختگی‌های خاص خودشون رو دارن. من هم از این قاعده مستثنا نبودم، درعین‌حال، گاهی دوست داشتم اگر ندرتاً فرصتی پیش میومد لباس محلی کُردی خودمون رو بپوشم، (البته بعدازاینکه مسئول امور دانشجویان یک‌بار غیررسمی تذکر داد که چرا با این لباسا میای دانشگاه، بیشتر و منظم‌تر می‌پوشیدم). دوستام می‌گفتن؛ «صباح، تو چرا هر وقت این لباس رو می‌پوشی شخصیتت رو هم عوض می‌کنه و می‌شی یه آدم دیگه؟!» من جواب می‌دادم که لباس من رو عوض نمی‌کنه اما وقتی در محیط و شهری دور از محل خودم و در فرهنگ متفاوتی بپوشمش، کسی که داره من و رفتارم رو می‌بینه تنها در مورد من قضاوت نمی‌کنه، در مورد مردم، استان و اگه بدونه شهر من هم ممکنه استدلال کنه، طبیعتاً مسئولیت خیلی سنگین‌تری حس می‌کنم. برای همین با اون پوشش، دست‌به‌عصا رفتار می‌کردم، حرف می‌زدم، و بر خلاف روال معمول خودم، تعاملات محافظه‌کارانه‌ای با دیگران در پیش می‌گرفتم.

    اما…
    پاراگراف بالا رو نوشتم که بگم من نمی‌تونم تصور کنم (به معنای واقعی کلمه قادر به تصور کردنش نیستم) که چطور ممکنه که رئیس یک دستگاه عظیم و طویل دیپلماسی، که نماینده ده‌ها میلیون آدمه (دست برقضا لباس قشر خاصی از آدم‌ها رو بر تن داره که قراره نماینده خدا و پیامبر و دین هم باشن و نمکی که از گندیده شدن گوشت جامعه بشری پیشگیری کنه) صاف تو چشم همه رؤسای دیگه جهان و میلیاردها آدم نگاه می‌کنه، گویی که با گروه احمار طرفه و با «آمار رقیق» سعی در منحرف کردن (اگر نگم فریب دادن) اذهان مخاطبانش داره!؟ یعنی با خودش نمی‌گه که من اگر آمار به این رقیقی بدم، فردا آمارها و حرف‌های دیگه‌ی نه‌تنها من، بلکه هم‌کیشان من هم برای دیگران، نه رقیق، بلکه رقت‌بار به نظر میان؟! حساب نمی‌کنه که چه اعتمادهایی سلب می‌شه و با چه قیمتی می‌خواد چی به دست بیاره؟! میدونم، میدونم این داستان سر دراز داره. شاید بگید ای بابا کجای کاری، این که یک روند معمول و عادیه، یا کار سیاست مدار همینه، یا بگید دلت خوشه ها، این در مقابل بقیه مسائل ما که پرِ کاهی نیست و….، اکی، باشه، درسته، اما من هنوز نتونستم عادت کنم و باور کنید که هربار که یکی از این افاضات تلنگر دردناکی بهم می‌زنه، چند ساعت حرص می‌خورم…! می‌دونید قسمت دردناک‌ترش چیه!؟ بعدش برای میدیا و نمایندگان پارلمان کشورِ مطبوعِ همان رئیس جمهور، نه آمار ارائه شده و نه کیفیت سخنرانی و…، بلکه استایل خنده رئیس جمهور، سوال و مسئله‌ی واجب‌تریه!

    پی نوشت ۱: در مجمع ۲۰۱۹ سازمان ملل متحد در گزارشی که از وضعیت کشور ما خوانده شد، رئیس‌جمهور اعلام کردن که به‌رغم تحریم‌های آمریکا، ما در سال ۲۰۱۷ بیشترین رشد اقتصادی جهان را تجربه کرده‌ایم.

    پی نوشت ۲: توی کامنت‌های دوستان از تولد حرف زده بودن، راستش فکر نمی‌کنم نه صرف سالروز تولد برات چندان مهم باشه و نه تبریکش، اما امروز یکی از دوستام یادآوری کرده بود که یه اتفاق عددی جالب هر ۱۰۰ سال یک بار در همچین روزی میفته، همه اعداد تک رقمی در یک لحظه خاص (امروز ۶ مهر ۹۸ ساعت ۵:۴۳:۲۱) پشت سر هم قرار گرفتن ۹۸۷۶۵۴۳۲۱، اگر اشتباه نکنم سالروز چهل سالگی تو هم هست، تصادف جالبیه و در آستانه ورودت به سال چهلم زندگیت برات آرزو دارم که به سنت بزرگان، همون چهل سالگی که می‌خواستی برات شروع شده باشه و ردپای اثربخشی که در ادوار گذشته از خودت باقی گذاشتی، در مسیری مفیدتر و موثرتر، سال‌های سال، همچنان تداوم داشته باشه.

    • من واقعیتش تا حد زیادی انتظاراتم رو از آقای روحانی به خاطر «روحانی بودن» محدود کرده‌ام؛ به هر حال از یک «روحانی» انتظار نمی‌ره به اندازه‌ی ما «جسمانی‌»‌ها، با اعداد و ارقام و اقتصاد و گزارش‌دهی آشنا باشه.
      اما دو نکته در ذهنم هست.
      یکی این‌که به هر حال ما با یک «منظومه‌»ی فکری و هستی‌شناسی طرف هستیم و نه یک «رویداد» مستقل. چرا وقتی «مقتدر» و «مستقل» و «آزاد» و «بالنده» هستیم، «رتبه‌ی برتر رشد اقتصادی» نباشیم؟
      در واقع سوال من اینه که چطور این‌بار باید بهت «فشار بیاد؟»
      به قضاوت من، اظهارات آقای روحانی، خارج از «الگوی غالب و متعارف روابط عمومی» در طول سال‌ها و دهه‌های گذشته نبوده.

      نکته‌ی دوم این‌که همیشه از این رویدادها یاد می‌گیرم که وقتی جایی در جایگاه مدیر قرار می‌گیرم، نقش مشاور رو هرگز دست‌کم نگیرم و البته به یک یا دو مشاور هم اتکا نکنم. حتی اگر چند مشاور رو دارم که این‌ها همدیگر رو قبول دارند و نقد نمی‌کنن، حواسم باشه که جای یک مشاورِ «دگراندیش» در جمع این‌ها خالیه.

      در کل موضع من در برابر سیاست – در شرایط فعلی کشور – صرفاً یادگیریه و اصلاً از مواضعی که اتخاذ میشه یا اتفاق‌هایی که می‌افته تعجب نمی‌کنم.
      راستش بر خلاف تو، هنوز چیزی در طول این چند سال ندیده‌ام که خارج از «تصور» و حتی خارج از «انتظار» من باشه. به خاطر همین با این اتفاق‌ها بسیار راحتم و فقط مدام سعی می‌کنم بر اساس چیزهایی که گه‌گاه می‌شنوم یا میبینم، آموخته‌های مدیریتی خودم رو مرور کنم (البته من کمتر از تو خبرها رو دنبال می‌کنم و تازه به خاطر کامنت‌ تو مجبور شدم چند دقیقه از وقت خودم رو بذارم و صحبت‌های رییس‌جمهور رو گوش بدم).

      پی‌نوشت: خواسته‌ی من اینه که توی روزنوشته‌ها هم دیگه هرگز این بحث‌ها رو مطرح نکنی و حتی به این کامنت هم Reply نزنی که بحث جمع شه. چون مسائل سیاسی برای اکثر بچه‌های روزنوشته کم‌ارج محسوب میشه و مواضع من هم در قبالشون مشخصه. بنابراین تکرار کردنش فقط اتلاف وقت و انرژیه.
      شاید بد نباشه برای چندمین بار تکرار کنم که من، شأن سیاست و سیاستمدار‌ها رو صرفاً در این میدونم که وقت مردم رو در سفر‌های درون‌شهری با تاکسی و اتوبوس پر کنن.
      مطمئنم من و طبقه‌ی اجتماعی مخاطبانم، می‌تونیم منابع محدودمون رو به فعالیت‌های مولدتری تخصیص بدیم و حرف‌های بهتری بزنیم.

      • صباح فرشاد گفت:

        این Reply از چند جهت اجتناب ناپذیر بود؛

        اول اینکه؛ لازم بود توضیح بدم که گویا سعی من برای کمرنگ کردن بار سیاسی کامنت موفق نبوده، چون درون‌مایه حرفم نه سیاست و سیاستمدار، بلکه خطر «رقیق شدن در آمار» با نگاه به مسئولیت پذیری، تعهد و دور اندیشی بود، به همین دلیل ساختار متن اصلی مجهول و تنها به یک تیتر خبری در پی‌نوشت اکتفا شده بود تا قضاوت با خواننده باشه (علی‌ای‌حال، قسمتی از جواب‌ها قابل پیش بینی بود و من در کامتنم ذکر کرده بودم).

        دوم اینکه؛ حسی که من از پی‌نوشت بولد شده‌ی تو گرفتم، این بود که انگار از چیزی عصبانی شدی، نمی‌دونم دلیل اصلیش محتویات اون متن بوده یا چیز دیگری، در هر صورت، راستش به جای اینکه ترغیب بشم که پاسخی ننویسم، تحریک شدم که خواسته‌ی خودم رو ترجیح بدم.

        سوم اینکه؛ این از اون اختلاف زاویه‌هایی بود که در اولین کامنتم اشاره کرده بودم، برخلاف تو من معتقدم سیاست نه یک مسئله‌ی قابل ارزش‌گذاری که یک ضرورت غیرقابل گریزه. به تعبیر من فارغ از بعضی ملاحظات کاری و نگرانی‌هایی که به طبع جو حاکم بر مملکت، صاحبان کسب و کارها رو وادار به احتیاط یا مصلحت اندیشی می‌کنه، صحبت از مولد بودن با پرهیز از سیاست، مثل این می‌مونه در کلبه‌ای که سقف نداره زیر باران بخوایم نان بپزیم و توجه به سقف رو ignore کنیم که از اتلاف انرژی جلوگیری کنیم.

        چهارم اینکه؛ من اینقدر از محصولات شما یادگرفتم که الان حق استادی به گردنم داشته باشی، با این حال، مخالفت زیادی با بت‌سازی دارم (کما اینکه بعضی از کامنت‌های اعضاء چنین حس و حالی رو تداعی می‌کنن) و علیرغم احترام قابل توجهی که برات قائلم، برخلاف خواسته‌ی تو رپلای کردم، چون برداشت من این بود که اولاً پیام اولیه من موفق به انتقال مفهوم مد نظر نشده بود و ثانیاً استدلال تو برای پرهیز از سیاست و یا نوع اظهار آن برای من قانع کننده نبود.

        در نهایت؛ به احترام حرفت، من از این پس هرگز در این جمع از مسائلی که ربطی هم به سیاست پیدا کنن نخواهم نوشت مگر اینکه خودت روال متفاوتی اعلام کنی.

  • امیرحسین کامیابی گفت:

    محمدرضا جان سلام.
    با خوندن سه بخش از نوشته‌ی”خطر رقیق شدن”، یک کسب و کارمحتوا محور اومد توی ذهنم که داره در اینستاگرام فعالیت میکنه. هر روز چند پست در اینستا قرار میده و بعد از مدتی مخاطب متوجه میشه که تولیدکننده های محتوای این پیج چند مطلب خاص را چندین بار تکرار میکنن و با این روند چیزی که به ذهن مخاطبان این پیج میرسه اینه که آیا مسئولان این پیج، مطالعات خود در حوزه تخصصی رو بروز هم میکنن یا یک سری محتوا از قبل آماده کردن تا سالها اونا رو نشر بدن؟( رقیق شدن محتوا) از طرفی ادمین این پیج به طور کاملا رندوم اقدام به فالو کردن فالوئرهای پیجهای دیگه میکنه تا صرفا تعداد فالوئرهای صفحه به حد قابل توجهی افزایش پیدا کنه( رقیق شدن رابطه). همچنین این پیج قرار بوده که در یک حوزه خاص تولید محتوا کنه، اما می‌بینیم برای اینکه حجم محتوای روزانه پیج بالا باشه، هر گونه مطالب انگیزشی، روانشناسی، فال بر اساس ماه تولد، تحلیل رویدادهای سیاسی روز و عکسها و ویدئوهای نامربوط در این پیج قرار میگیره( رقیق شدن برند).
    پینوشت: محمدرضای عزیزم تولدت مبارک. خیلی دوستت دارم 🙂

  • فرید آقاجانی گفت:

    من از حدود دو ماه پیش تو گوشیم نوتیفیکیشن گذاشته بودم که امروز صبح تبریک گفتنِ تولد استاد شعبانعلی فراموش نشه

  • حسن کشاورز گفت:

    سلام محمد رضا عزیز
    چند وقتی که د رخدمت مجید کیانپور عزیز و عماد قائنی دوست داشتنی شاگردی و کسب دانش می کنم و به قول خودت سرعت خواندنم را از سرعت نوشتن ام بیشتر کرده ام و زمان بندی هایم بسیار فشرده است. من هم امروز مثل سعید و بقیه متممی ها به خاطر بودنت حس خوبی دارم. و تولدت را هم تبریک می گویم.

    • حسن جان. پس ظاهراً در نهایت مسیر جدی خودت رو صنعت مشاوره انتخاب کردی.
      امیدوارم وقتی که با مجید کیانپور و عماد قائنی و همکاران‌شون می‌گذرونی برات مفید و مولد باشه و البته شرکت در کلاس‌ها و جلسات رسمی، فرصت‌ مطالعه کتاب‌ رو ازت نگیره.
      اون هم در چنین حوزه‌ای که به مطالعه و یادگیری «گسترده» و «عمیق» نیاز داره.

      • حسن کشاورز گفت:

        ممنونم محمد رضا جان
        ببخشیدکه دیر پاسخ کامنت رو میدهم، همانطور که گفتم زمان فشرده است و جالب اینکه، تازه مفهوم عمیق شدنی که تو همیشه می گویی، را در صنعت ام لمس می کنم. در ضمن به خاطر تهیه تکالیف ماژول ها فقط منابع انگلیسی رو می خوانم و چقدر هم لذت بخش است که بفهمی که دانسته های تو که تا الان به اسم تجربه کسب کردی در کنار متد های علمی روز چقدر کم بازده هستند.

  • مریم گفت:

    سلام آقای شعبانعلی
    تولدتون مبارک

    • مریم جان. ممنونم.
      از اولین کامنت تو در روزنوشته فرصت نشده بود یه جواب کوتاه – حتی یه خطی – بدم (البته همیشه کامنت‌هات رو مثل حرف‌های بقیه‌ی بچه‌ها با دقت می‌خونم).
      این‌جا دیدم بهانه‌ی خوبیه که ولو در حد چند جمله، از تبریکت تشکر کنم تا حداقل عذاب وجدان نداشته باشم که همه‌ی کامنت‌هات بدون پاسخ مونده 😉

      • مریم گفت:

        متشکرم استاد .
        خوشحالم که پاسخ دادید و خوشحالم که همه مطالب را با دقت می خونید.
        رقیق شدن خطر جدیه .
        من از خودم شروع می کنم که مدت مدیدی است بالاجبار باید یک موضوع خاص را تدریس کنم و چون در سمینارها آدم ها مدام عوض می شوند ، بعضا قدرت ارائه مطلب در سطح پیشرفته وجود ندارد و باید همون بیسیک را ارائه بدم . اینجا تکار مداوم و اجباری خطر رقیق شدن مطالب و ارائه سره بندی بدون شور و حال را خیلی داره. خودمم اوائل حوصله ام سر می رفت و حالم گرفته بود که تا کی باید اینها را من بگم.
        ولی مدتیه یک روش دیگر را اجرا می کنم
        بعد از یک مقدمه کوتاه میرم سراغ سوال و جواب .
        و چون با سوالاتی که من از مخاطب می پرسم و جوابی که اون میده و یاسوالاتی که با سخنرانی من براش ایجاد میشه من نقشه راه دستم میاد که چجوری ارائه کنم که نه من خسته و دلزده باشم نه مخاطب حرف های تکراری بشنوه .
        ممنون که پاسخ تون باعث شد باز هم بنویسم.

  • یاور مشیرفر گفت:

    کتابخانه ایران مال فقط با یک عبارت قابل تعریف است: «حال به هم زن»

    از آن‌هایی که رسما باید بگویی «حیف از اکسیژنی که شما تنفس می‌کنید و این چنین دلخوشی ما را به افتضاح می‌کشانید.»

    ببخشید که تند شدم.
    حقیقتا این دو جمله جایی در عمق گلویم گیر کرده‌بود و نوشته تو باعث شد به یاد بیاورمشان.
    با مهر
    یاور

  • سعید رمضانی گفت:

    منم حس خوبی دارم امروز تولدته 🎈🎊

  • ایمان نظری گفت:

    میدونم خیلی به مناسبت‌های گردشی علاقه نداری ولی دوست دارم تولدت رو تبریک بگم.
    آدما وقتی دنبال بهانه‌ای برای دقایقی حال خوب باشن و نتونن از آینده این حس رو بگیرن، رو به گذشته می‌کنن و با قلابِ سالگرد و ماه‌گرد و غیره، لحظاتی از گذشته رو نشخوار می‌کنن.
    سلامت و سربلند باشی

  • نگار گفت:

    سلام محمدرضا عزیز
    تولدتون مبارک، انشاءالله همیشه شاد و سلامت باشید.

  • طاهره خباری گفت:

    من کتاب‌خونه‌ی ایران مال رو هنوز ندیدم ولی توصیف شما از این کتاب‌خونه، تنها یه چیزی رو در ذهنم پررنگ کرد: از تهی سرشار.
    «کاغذهای آماده‌ی خمیرشدن» (هرچند با مفهوم مورد اشاره شما فاصله داره) منو یاد رمان تنهایی پرهیاهو انداخت. اونجا هم یه کتاب‌خوان واقعی وجود داشت که کتاب‌های باارزش و پرمحتوا رو می‌تونست از کتاب‌های بی‌محتوا تشخیص بده و با انبار کردن توی اتاق خودش، اونها رو از نابودی نجات بده.
    پی‌نوشت: محمدرضای عزیز. اگه یادتون باشه گفته بودید یه بار یه عکس بهتر از کتاب‌خونه‌تون می‌گیرد و توی روزنوشته‌ها می‌ذارید (+). می‌دونم که روز تولد باید به کسی که تولدشه کادو داد، ولی از اونجایی که شما در قید و بند این‌جور چیزا نیستید، می‌شه برعکس باشه و شما لطف کنید و اون عکس رو توی روزنوشته‌ها به ما هدیه‌ بدید 🙂
    راستش، همه‌ اون چند خط توضیح بالا هم بهونه‌ای بود که حرفم رو به این نقطه برسونم، فقط امیدوارم خیلی تابلو نبوده باشه 😉

  • امین کاکاوند گفت:

    سلام محمدرضا جان،
    امروز روزنوشته‌ها رو باز کردم که ببینم پستی گذاشتی که بیایم زیرش تولدت رو تبریک بگیم یا نه؟ و خوشحال شدم که گذاشته بودی 🙂
    تولدت مبارک محمدرضای عزیز.

    • ممنونم امین جان.
      راستی توی این چند وقت فرصت نشد بهت بگم.
      بعد از جلسه‌ای که در اون تو و مجید رو دیدم، واقعاً از مسیری که پی گرفتید خوشحال شدم و از کارهاتون لذت بردم.
      امیدوارم در هر کار و فعالیتی که انجام می‌دی موفق باشی و همیشه هم بتونی مسیر شغلی‌ات رو هم‌راستا با خواسته‌ها، ارزش‌ها و ترجیحاتت، تعریف کنی و توسعه بدی.

      • امین کاکاوند گفت:

        ممنون محمدرضا جان. پاراگراف آخر خیلی به دلم نشست.
        ممنون که حست رو درباره اون روز گفتی. خیلی خوشحالم الان.

  • فرید آقاجانی گفت:

    محمدرضای عزیز سلام
    تولدت مبارک

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *