دگرگونی نقش روایت‌گران در عصر تکثیر دیجیتالی

احسان عبدی پور و نقش راوی در قبل از عصر دیجیتال اهل گوش دادن به پادکست نیستم. اما مدتی قبل یکی از دوستانم لینک یک اپیسود از پادکست احسان عبدی پور را برایم فرستاد و طبیعتاً آن را گوش دادم. عنوان این اپیسود «مشق شب» است و اگر مثل من کم حوصله هستید می‌توانید به جای گوش دادن به تمام آن، از دقیقه‌ی یازده‌و‌نیم به بعد را گوش بدهید (لینک در کست باکس / لینک در اپل پادکست). این چند دقیقه را از صحبت احسان عبدی پور جدا کرده‌ام:  موضوعی که احسان عبدی‌پور به آن اشاره می‌کند برای بسیاری از ما، یا لااقل کسانی که در سن و سال من هستند و دنیای ماقبل دیجیتال را به خاطر دارند، تجربه‌ای آشناست. در گذشته، پیش از این‌که ابزارهای تکثیر رایگان دیجیتالی تمام زندگی ما را […]

سرآغازی برای سال ۱۴۰۰

دوست داشتم به مناسبت سال جدید، چند کلمه‌ای این‌جا بنویسم. البته حرف و موضوع ویژه‌‌ای در ذهنم نبود. اما حس کردم نوشتن، بهتر از ننوشتن است. سال ۱۳۹۹ هم گذشت و حالا می‌شود گفت: «ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود.» اگر چه بی‌هزینه نگذشت. از انواع تنش‌ها و فشارها و سختی‌ها – که گفتنش تکرار مکررات است – تا از دست دادن عزیزانی که سال جدید را ناگزیر باید بدون آن‌ها آغاز کنیم. در سال‌های گذشته، آن‌قدر از اهمیت برنامه‌ریزی و یادگیری و رشد و نگاه رو به جلو گفته‌ام که نیازی به تکرارشان نیست. حتی شاید بتوان گفت آن‌قدر که اخیراً تأکید بر «نگاه به آینده» و «برنامه‌ریزی» و «رشد» و «پیشرفت» باب شده، الان بیشتر به کسانی نیاز داریم که اثر این‌گونه حرف‌ها را در ذهن‌مان تعدیل کنند. شاید تنها حرفی […]

گاهی باید ذهن‌مان را مرتب کنیم

blank

پیش‌نوشت: این مطلب را در جواب کامنت خسرو زیر هفت سالگی متمم نوشته بودم. بعد فکر کردم شاید بهتر باشد آن را در قالب یک مطلب مستقل منتشر کنم. فکر می‌کنم می‌شود آن را زیرمجموعه‌ی گفتگو با دوستان در نظر گرفت. اصل حرف‌های من: خسرو جان. دارم با تأخیر بسیار زیاد، برای کامنت تو جواب می‌نویسم. در واقع اون‌قدر دیر که به تولد تو (۱۱ فروردین) نزدیک‌تریم تا تولد متمم (۲ بهمن). داشتم با خودم فکر می‌کردم که در میان متممی‌ها در گروهی قرار می‌گیری که دهه‌ی سوم رو با ثبات نسبی شغلی طی کرده‌ان. به این معنی که برای مدت نسبتاً طولانی در یک شرکت باقی موندی و قاعدتاً این باعث شده که شناخت عمیق‌تری از صنعت خودتون پیدا کنی. به این بهانه گفتم یه خاطره برات بگم. زمانی با یک مدیر باتجربه دوست بودم و […]

گزارش هفتگی | ششمین نمونه

blank

تا این لحظه پنج گزارش هفتگی نوشته‌ام و این ششمین نمونه است. اگر چه این گزارش‌ها بر خلاف اسم‌شان به صورت هفتگی منتشر نمی‌شوند و معمولاً هم به رویدادها و اتفاق‌های «یک هفته» محدود نیستند. اما حالا که به این اسم عادت کرده‌ایم،‌ همین عنوان را به کار می‌برم و هر از چند گاهی، یک گزارش هفتگی منتشر می‌کنم (مجموعه گزارشهای هفتگی قبلی). هیاهوی غول رسانه‌ای حمکرانی سایبری در عرصه‌ی بیولوژیکی قطع‌نامه‌های پایانی راهپیمایی‌ها همیشه برایم جذاب بوده‌اند. خصوصاً این‌که در کشور ما معمولاً‌ این قطع‌نامه‌ها هم‌زمان با راهپیمایی یا در پایان آن منتشر می‌شوند و عملاً مردم ابتدا در راهپیمایی شرکت می‌کنند و بعد می‌فهمند که اساساً در دفاع از چه چیزی یا در نقد چه چیزی راهپیمایی کرده‌اند. به همین علت، با وجودی که ممکن است عجیب به‌نظر بیاید، یکی از تفریحاتم خواندن […]

هفت سالگی متمم

blank

دوستان عزیز متممی من انتظار دارند که طبق سنت هر ساله، دوم بهمن ماه – سال‌روز آغاز فعالیت متمم – مطلب کوتاهی درباره‌ی متمم بنویسم (شاید هم من فکر می‌کنم چنین انتظاری وجود دارد). معمولاً در هر سال اشاره‌ای هم به برنامه‌های سال بعد دارم و سال گذشته هم همین کار را کردم. اما تقریباً یک ماه پس از ششمین سال‌روز تولد متمم، ماجرای کرونا به شکل رسمی در کشور اعلام شد و بسیاری از برنامه‌ها و جهت‌گیری‌ها تغییر کرد. از بزرگ‌ترین دولت‌ها و شرکت‌ها تا کوچک‌ترین آن‌ها از موج کرونا و تبعات مستقیم و غیرمستقیم آن در امان نماندند و طبیعتاً ما هم در متمم همین وضعیت را تجربه کردیم. به همین علت ما هم تصمیم گرفتیم جهت‌گیری خود را با شرایط جدید تطبیق داده و اولویت‌های خود را تغییر دهیم. از جمله اتفاق‌هایی […]

گزارش هفتگی | پنجمین نمونه | از سرقت کتاب تا فروشنده ترانزیستور

هایاتو ایکدا

تا کنون در چهار نوبت مطالبی را تحت عنوان گزارش هفتگی منتشر کرده‌ام (اولین گزارش، دومین گزارش، سومین گزارش و چهارمین گزارش). بنابراین بدون مقدمه و ارائه‌ی توضیحات تکراری، در قالب پنجمین گزارش به سراغ چند موضوعی که در روزهای اخیر توجهم را جلب کرد یا برایم تداعی شد می‌روم و درباره‌ی هر کدام کمی حرف می‌زنم. مثل همیشه، متن‌ها را به شکل حداقلی ادیت می‌کنم. بنابراین اگر هم اشتباهی داشته باشد یا منطق استدلاش در جایی ضعیف باشد،‌ احتمالاً اصلاح نخواهد شد. فقط می‌نویسم و منتشر می‌کنم. زحمت اصلاح اشتباهات و جبران ضعف‌های استدلالی و تکمیل‌تر کردن موضوع، بر عهده‌ی «ذهن خواننده» است. ابتدا به سیاستمداری اشاره می‌کنم که به «فروشنده ترانزیستور» معروف شد. سپس روایتی از یک سرقت کتاب در نشر ثالث را مرور خواهم کرد. بعد درباره‌ی بارداری دنیا جهانبخت حرف می‌زنم (بله درست […]

حرف هایی که نوشته شد اما خوانده نشد

حرف هایی که نوشته شد اما خوانده نشد

امروز در لابه‌لای کاغذها و مدارک قدیمی، دنبال برگه‌ای می‌گشتم تا پرونده‌ای را برای یک کار اداری تکمیل کنم. در میان کاغذها به دو برگه رسیدم که حدود ده سال از عمرشان می‌گذرد. فکر می‌کنم از حدود سال هشتاد و سه یا چهار اختلاف‌نظرهای من با مدیرم در محل کار بیشتر شد. با تأسیس یک شرکت تازه که مدیرعاملی آن به من واگذار شد، گمان می‌رفت اختلاف‌ها کمتر شود که نشد و بیشتر هم شد. قبلاً در رابطه‌ی «رئیس و مرئوس» اختلاف‌ها و دشواری‌هایی بود و بعد از آن اختلاف‌ها در حوزه‌ی سیاست‌گذاری و اجرا هم خود را منعکس کرد. در تمام آن سال‌ها برگه‌ای را در کشوی میزم داشتم و هر وقت گلایه‌ای به ذهنم می‌رسید و در موضوعی دلگیری داشتم، آن نکته را می‌نوشتم. البته باید بگویم که در سیاست‌گذاری و اجرا، نهایتاً […]

بلوط | خواهر کوکی

بلوط

حدود دو ماه و نیم پیش یا کمی بیشتر، بلوط را در پارک دیدم. مریض بود و به نظر نمی‌رسید که بتواند روزهای زیادی زنده بماند. غذا هم نمی‌خورد. فقط به پایم آویزان شده بود و خودش را به زحمت از تنم بالا می‌کشید. سعی می‌کرد با تمام ناتوانی – که راه رفتن را هم برایش دشوار کرده بود – دنبالم بیاید. تصمیم گرفتم او را پیش خودم بیاورم و کمکش کنم که خوب شود. فرایند ساده‌ای نبود. انواع بیماری‌ها و مشکلات را داشت و مدت درمانش نسبتاً طولانی شد. بگذریم از این‌که در یک فقره از بیماری‌هایش، آنفولانزای پنهانی داشت که در خانه آشکار شد و کوکی را هم گرفتار کرد و بر خلاف نظر دامپزشکان که می‌گفتند کوکی می‌تواند سریع بیماری را رد کند، بیش از یک ماه درگیر ماند و وضعیتی شدیداً […]

یادی از رضا بابایی

رضا بابایی

در چند هفته‌ی اخیر حجم کارها و تراکم فعالیت‌هایم در حدی بود که فرصت نشد آن‌چنان که دوست داشتم و دارم، به روزنوشته بپردازم. چون نوشتن در این‌جا تمرکز حواس و ذهن منسجم می‌خواهد و مثل شبکه‌های اجتماعی نیست که با به هم چسباندن چند کلمه به هم و ساختن یا بافتن چند جمله، چیزی حاصل شود. با این حال، چون حداقل یک یا دو هفته‌ی دیگر هم در وضعیت فعلی خواهم بود و به سادگی نمی‌توانم آن‌جور که باید و شاید بنشینم و به روزنوشته‌ها بپردازم، گفتم به بهانه‌ی به‌روز کردن این‌جا از رضا بابایی یاد کنم. ما رضا بابایی را امسال از دست دادیم؛ به علت سرطانی که حدود یک سال مهمان تن او بود. و چه تلخ که در دوران کرونا آن‌قدر به «مرگ‌ها» و «از دست دادن‌ها» خو گرفته‌ایم که میل […]

چند نکته به بهانه تپسی و آقای مکوندی

آقای مکوندی از تپسی

یکی از خبرهای چند روز اخیر، ماجرای تپسی و آقای مکوندی بود. خبر نسبتاً ساده بود: تپسی در شبکه‌های اجتماعی یک کلیپ صوتی را منتشر کرد که در آن، راننده‌ای از اپراتور پشتیبانی می‌خواهد کرایه‌ای را که به صورت آنلاین پرداخت شده، به مسافر برگرداند. راننده علت این درخواست را فعالیت مسافر در بخش کرونای بیمارستان اعلام می‌کند. کلیپ صحبت راننده با کارشناس پشتیبانی به شکل گسترده در شبکه‌های اجتماعی پخش شد و بازتاب گسترده‌ای هم پیدا کرد. در حدی که رئیس دفتر رئیس جمهور هم به آن واکنش نشان داد و گفت: «آقای مکوندی ما به شما افتخار می‌کنیم.» (+). منتظر بودم چند روزی بگذرد و آب‌ها از آسیاب بیفتد، تا چند نکته را به «بهانه‌»‌ی تپسی و آقای مکوندی مطرح کنم. کلمه‌ی «بهانه» را با تأکید به کار می‌برم. چون حرف‌هایی که می‌خواهم […]