کامنت های پست «کاملاً شخصی» را خواندم. تمام امروز با خودم فکر میکردم که مطرح کردن شخصی ترین تصمیم ها و احساسات در یک محل عمومی صحیح بود یا نه… اما خودم را قانع کردم که کارم چندان اشتباه نبوده است: حرفهای دوستان خوبم – و بعضی مخاطبان عزیز خاموش – یادم انداخت که دوستی ها و حمایت های زیادی هست که در سکوت پنهان شده اند، اما آن موقع که لازم باشد، هستند و حضور خواهند داشت.
محمدرضا شعبانعلی
همه می میرند (سیمون دوبوار) – روایت فرار از جاودانگی
دو کتاب در کتابخانه ام، همیشه کنار هم قرار گرفته اند: «درد جاودانگی» نوشته اونامونو و «همه می میرند» نوشته سیمون دوبوار. نخستین کتاب، شاید برای خواندن چندان روان و جذاب به نظر نرسد، اگر چه عمیق و زیباست و در آن آرزوی ازلی انسان (جاودانه شدن) به خوبی و زیبایی مورد بررسی قرار گرفته است. اما در مورد کتاب «همه می میرند…»: ممکن است خواندن نیمه اول کتاب، برای شما خسته کننده باشد. داستان های ساده و مشابهی، بارها و بارها تکرار میشوند. اما این ضرورت داستان است: تا روند خسته کننده و تکراری تحولات تاریخی واجتماعی و زندگی فردی را لمس نکنیم، آماده ادامه ماجرا نمیشویم… صحنه پایانی داستان همیشه در خاطرتان خواهد ماند. شاهی را می بینیم که با خوردن یک دارو، عمر جاودان یافته و از این تکرار مکرر و بیهوده زندگی رنج می برد. زمانی …
آنچه امروز اینجا مینویسم یک گزارش از حس و حال شخصی من است. برای شما نه مفید است، نه جذاب و نه امیدبخش. خواهش میکنم کسانی که مرا خوب نمیشناسند، نخوانند یا اگر خواندند، آرام و بی صدا عبور کنند و برایم نظر ننویسند. آنچه را اینجا مینویسم در درجه اول برای آرامش خودم است و در درجه دوم، به اشتراک گذاشتن احساس تلخ دلتنگی با بخش کوچکی از مخاطبانم که چنان با هم نزدیکیم، که مرز جسم، روح های ما را به سختی از هم جدا میکند. میگویند یکی دو روح بزرگ در اطراف انسان، برای انگیزه زندگی کافی است. به قول شریعتی، «دو» را هم برای وزن جمله گفته اند که «یک» روح بزرگ نیز به سختی یافت میشود. شکرگزار هستم که این روحهای نزدیک و خویشاوند، برای من از شمار انگشتان دست فراتر رفته اند… این دردها …
طی چند هفته اخیر، با وجودی که دوست داشتم در خصوص سیاست ننویسم، به ده ها دلیل – که جای گفتنشان اینجا نیست – چند مرتبه ای، نظرات شخصی خودم را در خصوص وضعیت جاری کشور، در وبلاگم نوشتم. کاری به بحث ها و تحلیل ها ندارم. دوستان خوبم نظرشان را در رد و تأیید نوشته اند و من هم منتشر کرده ام تا دیگران بخوانند و قضاوت کنند. اما چیزی که نگرانم کرده است، اظهار نظرهای گمنام است. به لطف رایگان گوگل و یاهو، یک ایمیل بی خاصیت و بدون نام و نشان میسازند و می آیند و حرف میزنند و میروند. ما تا زمانی که یاد نگیریم «با هویت و با شناسنامه» حرف بزنیم، نمیتوانیم محیط خود را اصلاح کنیم. من سالهاست با هویت و شناسنامه و آدرس و مشخصات، مینویسم و هر از چندگاهی، هزینه های مختلفی …
رها جان. کاش میشد به مدرسه نروی. این روزها، درس اصلی مدرسه، «قطعیت» است.
من هیچگاه فرزند نداشته ام و نمیخواهم داشته باشم (لینک پایین همین پست) برای برخی از انسانها، فرزند، تضمین بقای نام و یاد آنهاست. برای برخی، عصای روز پیری. برای برخی همدم و همزبان. برای برخی، حاصل یک غفلت! من اما فکر میکنم فرزند، کسی است که میتوانی تمام آموخته هایت را به او منتقل کنی. نه با این هدف، که همچون تو زندگی کند، بل از آن رو که آموخته های تو را دوباره به آزمون بر نخیزد. آنها را در پس ذهن داشته باشد، آموخته های خود را نیز بدان بیفزاید. بهتر تصمیم بگیرد و شادتر زندگی کند. من اگر فرزند داشتم، دوست داشتم بر روی شانه های من بایستد، دنیا را بهتر از من ببیند و به من – که هم عصر او هستم اما هم نسل او نیستم – و چشمان اندیشه ام دیگر آن نور …
گزارش وضعیت دو ماهه اول تراست زون را منتشر کردیم. دلم میخواهد متن پایانی آن را در اینجا هم بنویسم: «اصلاح و بهبود کشور در سطح کلان، زمانی موفق و پایدار خواهد بود که ما ایرانیان، در سطح خُرد، رفتار و نگرش خود را اصلاح کنیم. اگر نیک بنگریم بسیاری از انتقادها و گله هایی که طی سالهای اخیر از دولتهای خود داشته ایم، در رفتارهای روزانه خود ما نیز مشاهده می شود. آن روزی که ما ایرانیان، نگرش ها و رفتار خود را اصلاح کنیم، به یکدیگر اعتماد کنیم، برای رشد و پیشرفت یکدیگر صادقانه تلاش کنیم، منابع و توانمندی هایی را که در اختیار داریم، در اختیار دیگران نیز قرار دهیم و منافع مالی را نه برای «انبار معاش» که برای «امرار معاش» بخواهیم، آرامش، آسایش، رفاه و لذت برای همه ما به ارمغان خواهد آمد. آن روز …
خداوندا. کمک کن که نام تو، نان من نباشد. تدبیری کن که راه تو، برایم آسایش و قدرت و سیری به ارمغان نیاورد. تا لحظه ای، حتی در خلوت خویش، در پاکی نیت خود برای انتخاب راهی که برمیگزینم، تردید نکنم.
لری کینون کارمند اپل، از سال 1983 تعریف میکند که کامپیوتر تولیدی این شرکت بسیار کند و آرام بوت میشد و کاربران پس از روشن شدن کامپیوتر، باید چند دقیقه برای تست حافظه و فلاپی و … منتظر می ماندند. استیو جابز از این مسئله دلگیر بود. یک روز عصر وارد دفتر لری شد و گفت: نمیتوانی سرعت بوت شدن کامپیوتر را بهتر کنی؟ لری دلایل متعددی آورد و توضیح داد که این کار امکان پذیر نیست.
رویای من، دنیایی است که انسانها در آن، تنوع عقیده را در حد تنوع گلهای زیبای یک باغ بپذیرند و آن را نه به عنوان یک «ضرورت اجتناب ناپذیر» بلکه به عنوان یک «زیبایی الهام بخش» درک کنند. دنیایی که در آن، باغبان هیچ باغچه ای، تبر به دست پا به باغ همسایه نگذارد و هیچ پدری، سر بریدن گل باغچه ی آن سوی باغ را توسط خاندانش، با لبخند و مهربانی پاداش ندهد. دنیایی که در آن بیاموزیم و به خاطر بسپاریم که گل، به خودی خود هیچ ارزشی ندارد، اگر رنگ و بو و زبیایی آن، نوید بخش آرامش نباشد. دنیایی که در آن، مردم بپذیرند که هیچ گلی نشانه نفرت نیست و هر چقدر که گل سرخ میتواند شور و حرارت تو را بر انگیزد، گل زرد نیز میتواند مرا با خود به دنیای رویاها ببرد… رویای …
