آنچه امروز اینجا مینویسم یک گزارش از حس و حال شخصی من است. برای شما نه مفید است، نه جذاب و نه امیدبخش. خواهش میکنم کسانی که مرا خوب نمیشناسند، نخوانند یا اگر خواندند، آرام و بی صدا عبور کنند و برایم نظر ننویسند. آنچه را اینجا مینویسم در درجه اول برای آرامش خودم است و در درجه دوم، به اشتراک گذاشتن احساس تلخ دلتنگی با بخش کوچکی از مخاطبانم که چنان با هم نزدیکیم، که مرز جسم، روح های ما را به سختی از هم جدا میکند. میگویند یکی دو روح بزرگ در اطراف انسان، برای انگیزه زندگی کافی است. به قول شریعتی، «دو» را هم برای وزن جمله گفته اند که «یک» روح بزرگ نیز به سختی یافت میشود. شکرگزار هستم که این روحهای نزدیک و خویشاوند، برای من از شمار انگشتان دست فراتر رفته اند… این دردها …
محمدرضا شعبانعلی
طی چند هفته اخیر، با وجودی که دوست داشتم در خصوص سیاست ننویسم، به ده ها دلیل – که جای گفتنشان اینجا نیست – چند مرتبه ای، نظرات شخصی خودم را در خصوص وضعیت جاری کشور، در وبلاگم نوشتم. کاری به بحث ها و تحلیل ها ندارم. دوستان خوبم نظرشان را در رد و تأیید نوشته اند و من هم منتشر کرده ام تا دیگران بخوانند و قضاوت کنند. اما چیزی که نگرانم کرده است، اظهار نظرهای گمنام است. به لطف رایگان گوگل و یاهو، یک ایمیل بی خاصیت و بدون نام و نشان میسازند و می آیند و حرف میزنند و میروند. ما تا زمانی که یاد نگیریم «با هویت و با شناسنامه» حرف بزنیم، نمیتوانیم محیط خود را اصلاح کنیم. من سالهاست با هویت و شناسنامه و آدرس و مشخصات، مینویسم و هر از چندگاهی، هزینه های مختلفی …
رها جان. کاش میشد به مدرسه نروی. این روزها، درس اصلی مدرسه، «قطعیت» است.
من هیچگاه فرزند نداشته ام و نمیخواهم داشته باشم (لینک پایین همین پست) برای برخی از انسانها، فرزند، تضمین بقای نام و یاد آنهاست. برای برخی، عصای روز پیری. برای برخی همدم و همزبان. برای برخی، حاصل یک غفلت! من اما فکر میکنم فرزند، کسی است که میتوانی تمام آموخته هایت را به او منتقل کنی. نه با این هدف، که همچون تو زندگی کند، بل از آن رو که آموخته های تو را دوباره به آزمون بر نخیزد. آنها را در پس ذهن داشته باشد، آموخته های خود را نیز بدان بیفزاید. بهتر تصمیم بگیرد و شادتر زندگی کند. من اگر فرزند داشتم، دوست داشتم بر روی شانه های من بایستد، دنیا را بهتر از من ببیند و به من – که هم عصر او هستم اما هم نسل او نیستم – و چشمان اندیشه ام دیگر آن نور …
گزارش وضعیت دو ماهه اول تراست زون را منتشر کردیم. دلم میخواهد متن پایانی آن را در اینجا هم بنویسم: «اصلاح و بهبود کشور در سطح کلان، زمانی موفق و پایدار خواهد بود که ما ایرانیان، در سطح خُرد، رفتار و نگرش خود را اصلاح کنیم. اگر نیک بنگریم بسیاری از انتقادها و گله هایی که طی سالهای اخیر از دولتهای خود داشته ایم، در رفتارهای روزانه خود ما نیز مشاهده می شود. آن روزی که ما ایرانیان، نگرش ها و رفتار خود را اصلاح کنیم، به یکدیگر اعتماد کنیم، برای رشد و پیشرفت یکدیگر صادقانه تلاش کنیم، منابع و توانمندی هایی را که در اختیار داریم، در اختیار دیگران نیز قرار دهیم و منافع مالی را نه برای «انبار معاش» که برای «امرار معاش» بخواهیم، آرامش، آسایش، رفاه و لذت برای همه ما به ارمغان خواهد آمد. آن روز …
خداوندا. کمک کن که نام تو، نان من نباشد. تدبیری کن که راه تو، برایم آسایش و قدرت و سیری به ارمغان نیاورد. تا لحظه ای، حتی در خلوت خویش، در پاکی نیت خود برای انتخاب راهی که برمیگزینم، تردید نکنم.
لری کینون کارمند اپل، از سال 1983 تعریف میکند که کامپیوتر تولیدی این شرکت بسیار کند و آرام بوت میشد و کاربران پس از روشن شدن کامپیوتر، باید چند دقیقه برای تست حافظه و فلاپی و … منتظر می ماندند. استیو جابز از این مسئله دلگیر بود. یک روز عصر وارد دفتر لری شد و گفت: نمیتوانی سرعت بوت شدن کامپیوتر را بهتر کنی؟ لری دلایل متعددی آورد و توضیح داد که این کار امکان پذیر نیست.
رویای من، دنیایی است که انسانها در آن، تنوع عقیده را در حد تنوع گلهای زیبای یک باغ بپذیرند و آن را نه به عنوان یک «ضرورت اجتناب ناپذیر» بلکه به عنوان یک «زیبایی الهام بخش» درک کنند. دنیایی که در آن، باغبان هیچ باغچه ای، تبر به دست پا به باغ همسایه نگذارد و هیچ پدری، سر بریدن گل باغچه ی آن سوی باغ را توسط خاندانش، با لبخند و مهربانی پاداش ندهد. دنیایی که در آن بیاموزیم و به خاطر بسپاریم که گل، به خودی خود هیچ ارزشی ندارد، اگر رنگ و بو و زبیایی آن، نوید بخش آرامش نباشد. دنیایی که در آن، مردم بپذیرند که هیچ گلی نشانه نفرت نیست و هر چقدر که گل سرخ میتواند شور و حرارت تو را بر انگیزد، گل زرد نیز میتواند مرا با خود به دنیای رویاها ببرد… رویای …
واژه «تفکر غربی»، در من احساس منفی ایجاد میکند. تفکر، در تمام نسل بشر جاری است و شاهد این دیدگاه هم اینکه، متفکرین بشر، آنها که از دام خانمان برانداز تعصب به دور بوده اند، در شرق و غرب و شمال و جنوب، تجربه های مادی و معنوی یکسانی را ارائه نموده اند. چنانکه اگرخوب بیندیشی از حافظ تا گوته و از مولوی تا راسل ایکاف و از خیام تا اپیکور راه درازی نیست. تنها صفتی که شایسته «تفکر» است، «انسانی» است. من «تفکر انسانی» را می فهمم. خواه غربی، خواه شرقی، خواه اسلامی، خواه غیر اسلامی. و با تمام روح و جانم به این باور رسیده ام که تفکر اگر از جزم اندیشی به دور بوده و واقعاً «انسانی» باشد، همه جا یک حرف خواهد زد. متفکران عالم یکدیگر را میفهمند. این پیروان آنها هستند که خالی از تفکر، …
پیش نوشته: امروز بهانه بهتری برای خندیدن پیدا کردم. وقت خود را برای خواندن ادامه این نوشته حرام نکنید. این پست من را در مورد مناظره بخوانید… ———————————————————————————————— بعضی وقتها تراکم کار و فشارهای شدید، فرصت خندیدن و لذت بردن را از انسان میگیرد. اما خوش بختانه، خداوند همیشه بندگانی خلق کرده، که بتوانند حتی برای لحظه ای کوچک، خنده بر لبان تو بیاورند. دیروز اتفاق جالبی افتاد. شخصی به نام …….. به من ایمیل زده با این مضمون (و در همین حد غیرمحترمانه) که: من شک کرده ام که تو فارغ التحصیل شریف باشی و احتمالاً اصلاً آنجا نبوده ای. اگر راست میگویی ثابت کن آنجا بوده ای! ————— چقدر برایم جالب بود. اینکه انسانها چقدر بدون تحقیق و بدون شناخت حرف میزنند. اینکه حتی نمی فهمند، اگر ادعایی دارند، آنها باید در پی اثباتش باشند. گاهی نسبت به …
