«سوال من در مورد نحوه استفاده از ابزار تهدید در مذاکره است. اطلاعات زیادی از زندگی شخصی و همینطور کارهای غیرقانونی مدیرم دارم. اما احساس میکنم مهارت تهدید کردن را ندارم. مدیرم برای فروش یک دستگاه، پاداشی را اعلام کرده بود که الان، پس از فروختن آن دستگاه، میگوید: من شوخی کردم! تو چرا جدی گرفتی؟! میدانم که با تهدید کردن میتوانم حق خودم را بگیرم. اما زمان و نحوه این کار را نمیدانم. آیا اول درخواست خود را به صورت منطقی مطرح کنم؟ یا از همان ابتدا به مدیرم یادآوری کنم که اطلاعات زیادی در اختیار دارم؟ البته خودش میداند که من بسیاری از این اطلاعات را دارم و میتوانم علیه او به کار ببرم».
محمدرضا شعبانعلی
ادامه تحصیل و استراتژی تصمیم گیری درباره کارشناسی ارشد
ادامه تحصیل با کدام سبک میتواند موفق تر باشد؟ اینکه در رشته خودمان ادامه تحصیل بدهیم یا در رشته متفاوت؟». تا آنجا که طی سالهای اخیر در جامعه دانشگاهی و نیز در بازار کار ایران تجربه کرده ام، پاسخ به این سوال تا حد زیادی بستگی به استراتژی شغلی شما دارد. در صورتی که علاقمند به تحقیق، عضویت در هیأت علمی دانشگاه ها و تدریس باشید، به نظر میرسد بهترین راه این است که در یک زمینه واحد ادامه تحصیل دهید. ب ه عنوان مثال اگر در رشته مهندسی الکترونیک وارد دانشگاه شده اید همین رشته را به شکل تخصصی در مقطع کارشناسی ارشد و دکترا نیز ادامه دهید. اما در صورتی که تمایل دارید بعد از ادامه تحصیل وارد بازار کار در حوزه های مختلف (مثلاً بازرگانی یا صنعتی یا خدماتی) شوید، تا آنجا که من مشاهده کرده ام، …
بیست سال از نخستین روزهای آشنایی با تو میگذرد. آن روزها، با حرص و ولع، نوشته های تو را میخواندم و تنها دلهره ام، نگرانی از روزی بود که تمام کتابهایت به «پایان» برسند. چه بسیار از تو آموختم و چه پیوسته از تو می آموزم. تو به من آموختی که کلمات، صرفاً برای انتقال مفاهیم نیستند. آنها ابزار خلق زیبایی اند. با کلمات میتوان صحنه رقصی زیبا ساخت. چنان زیبا و مسحور کننده، که مخاطب در برابر آن، حتی «بودن» خویش را نیز به فراموشی بسپارد. تو واقع گرایی را به من آموختی و نشانم دادی که «باورها»ی یک ملت را نمی توان به سادگی تغییر داد اما میتوان همان باورها را، معنایی نوین بخشید تا قطار تفکر ملت، در یک ایستگاه متروکه، متوقف باقی نماند. تو روشنفکر بودی. روشن تر از زمان خویش. اما به من یاد دادی …
در داخل کیفم، کاغذی است که شاید بیشتر از دو سال است با خودم جابجا میکنم و هر فرصتی که دست دهد، آنرا می خوانم. گفتم شاید ترجمه آزاد این «آیه های زمینی» امرسون، برای شما هم الهام بخش باشد: اینکه اغلب بخندی و زیاد بخندی، اینکه هوشمندان به تو احترام بگذارند و کودکان با تو همدلی کنند، اینکه تحسین منتقدان منصف را بشنوی و خیانت دشمنان دوست نما را تحمل کنی. اینکه زیبایی را درک و تحسین کنی، در دیگران بهترین ویژگیها را ببینی و بیابی، و دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفتی، تحویل دهی: خواه با فرزندی خوب، خواه با باغچه ای سرسبز و خواه با بهبود شرایط اجتماعی. حتی اگر بدانی یک نفر، با بودن تو، ساده تر نفس کشیده است، تو موفق شده ای…
واژه: «حماقت جمعی» معادل انگلیسی: «Collective Stupidity» نخستین کسی که به صورت جدی این واژه را به کار برده: Karl Albrecht مثال و مصداق: نخستین ساعات بامداد روز 30 سپتامبر 1999 بود. پروژه 125 میلیون دلاری ناسا در حال آزمایش بود: فضاپیمای کوچکی برای سنجش و کنترل وضعیت جو مریخ. فضاپیما با سرعت بیش از 20 هزار کیلومتر بر ساعت به سمت مریخ نزدیک میشد. دانشمندان در ناسا و نیز پیمانکاران وابسته، همگی منتظر بودند تا فضاپیما وارد مدار مریخ شود و نخستین اطلاعات را از جو مریخ ارسال کند. اطلاعاتی که از سوی فضاپیما ارسال میشد، به صورت ناگهانی قطع شد. هیچکس نمیدانست چه بلایی بر سر فضاپیما آمده است. چند روز مطالعه و بررسی و تحقیق، ظاهراً نشان میداد که فضاپیما به جای اینکه در مدار 150 کیلومتری مریخ قرار بگیرد در مدار 60 کیلومتری یا کمتر قرار …
انتخابات تمام شد و این آخرین نوشته انتخاباتی من خواهد بود. دلم میخواست آرزوهایم را – به عنوان یک ایرانی و نه به عنوان کسی که به رئیس جمهور منتخب رأی دادم – بیان کنم. ده ها جمله نوشتم اما دیدم که میتوان همه را در یک جمله خلاصه کرد: آرزو میکنم، رئیس جمهور ایران، به خاطر داشته باشد که ارزش هر دستاوردی، نه فقط به «ارزش بالا»ی آن، بلکه به «هزینه ی پایین» آن نیز هست. و آرزو میکنم به خاطر داشته باشد که سنگین ترین هزینه، نه از «کیسه دلارهای شوم نفتی»، بلکه از «کیسه ایمان و امید و انگیزه یک ملت» صرف میشود. ذخیره ی زیادی در کیسه نمانده، آن را به تو میدهیم به امید آنکه پر تر از قبل، تحویل بگیریم…
رها جان. شاید باید زودتر به تو میگفتم. خانواده ما از روستایی بزرگ اما دور افتاده به نام شعبان آباد به شهر آمده است. از آنجا که چند نسل پیش، مهاجرت کرده ایم، حتی موقعیت دقیق آن روستا را نمیدانیم. اما خاطرات آن را نسل به نسل شنیده ایم. حالا که به نظر میرسد امشب خوابت نمی آید، برایت قصه می گویم: قصه عیارخان.
رها. روزی پدرت، نزدیکی به مرگ را تجربه کرد. زمانی که سوار بر قطار، با قطار دیگری تصادف کرد. از زمانی که قطار روبرو را دید، تا لحظه ای که تصادف انجام شد، شاید چند ثانیه بیشتر طول نکشید. اما در آن چند ثانیه، به طرز شگفت انگیزی، تمام آنچه کرده بود و نکرده بود در ذهنش مرور شد. تمام «دوستت دارم»هایی که نگفته بود. تمام «نفرت دارم» هایی که گفته بود. تمام «محبت های جبران نشده» و «تمام کوتاهی ها و اشتباهاتی که در حق دیگران کرده بود». در تمام این سالها، سخت ترین ثانیه های زندگی، آن چند ثانیه بوده است. امروز پدرت برای آن چند ثانیه ی قبل از مرگ زندگی میکند. و معیارش برای هر تصمیمی، احساسی است که در لحظه ترک جهان خواهد داشت.
کامنت های پست «کاملاً شخصی» را خواندم. تمام امروز با خودم فکر میکردم که مطرح کردن شخصی ترین تصمیم ها و احساسات در یک محل عمومی صحیح بود یا نه… اما خودم را قانع کردم که کارم چندان اشتباه نبوده است: حرفهای دوستان خوبم – و بعضی مخاطبان عزیز خاموش – یادم انداخت که دوستی ها و حمایت های زیادی هست که در سکوت پنهان شده اند، اما آن موقع که لازم باشد، هستند و حضور خواهند داشت.
همه می میرند (سیمون دوبوار) – روایت فرار از جاودانگی
دو کتاب در کتابخانه ام، همیشه کنار هم قرار گرفته اند: «درد جاودانگی» نوشته اونامونو و «همه می میرند» نوشته سیمون دوبوار. نخستین کتاب، شاید برای خواندن چندان روان و جذاب به نظر نرسد، اگر چه عمیق و زیباست و در آن آرزوی ازلی انسان (جاودانه شدن) به خوبی و زیبایی مورد بررسی قرار گرفته است. اما در مورد کتاب «همه می میرند…»: ممکن است خواندن نیمه اول کتاب، برای شما خسته کننده باشد. داستان های ساده و مشابهی، بارها و بارها تکرار میشوند. اما این ضرورت داستان است: تا روند خسته کننده و تکراری تحولات تاریخی واجتماعی و زندگی فردی را لمس نکنیم، آماده ادامه ماجرا نمیشویم… صحنه پایانی داستان همیشه در خاطرتان خواهد ماند. شاهی را می بینیم که با خوردن یک دارو، عمر جاودان یافته و از این تکرار مکرر و بیهوده زندگی رنج می برد. زمانی …
