خانه » هوش مصنوعی و انقراض انسان؟ | دربارهٔ تهدید وجودی هوش مصنوعی، اثر پهپادی و لحظهٔ کوویدی

هوش مصنوعی و انقراض انسان؟ | دربارهٔ تهدید وجودی هوش مصنوعی، اثر پهپادی و لحظهٔ کوویدی

توسط محمدرضا شعبانعلی
هوش مصنوعی و انقراض انسان

پیش‌نوشت: محمدرضا محمودی زیر نوشتهٔ قبلی با عنوان چند کتاب از خوانده‌های اخیر به صحبتی که اخیراً از جیکوب کاکسون دربارهٔ هوش مصنوعی و خطر انقراض انسان اشاره کرد و به من گفت که من هم نظر خودم رو بگم. طبعاً نظر من در این زمینه تخصصی نیست و برداشتی هست که بر اساس تحربه‌ها، دیده‌ها و شنیده‌ها، خوانده‌ها و همین‌طور مدل‌هایی از توسعهٔ تکنولوژی و دینامیک تغییر قدرت در ذهنم دارم شکل گرفته. بنابراین، به‌ همون سبکی که معمولاً اول چنین نوشته‌هایی می‌گم، فرض کنید این نظر رو دارید توی تاکسی یا اتوبوس می‌شنوید.

مقدمه | برای کسانی که خوانندهٔ پیوستهٔ نوشته‌های من نیستند

با توجه به این‌که بخشی از مخاطبان نوشته‌های من، خوانندگان گذری هستند که نوشته‌های قبلی من رو در روزنوشته و متمم و در قالب کامنت‌ها نخونده‌ان، لازمه در چند جمله نگاه کلی خودم رو به موج جدید AI بنویسم. دوستان خودم می‌تونن بخش مقدمه رو رد کنن و بخش بعدی رو بخونن.

یک – عبور انسان از محدودیت‌های خود | من از علاقه‌مندان به هوش مصنوعی هستم. معتقدم جهان مبنای کاملاً محاسباتی (computational) داره. اصطلاحاتی مثل هوش، خودآگاهی، آگاهی و روح رو هم نام‌گذاری‌هایی برای پدیده‌هایی کاملاً‌ محاسباتی و برخاسته (emerged) از تعامل سطح خرد در سیستم‌های پیچیده‌ای فیزیکی-شیمیایی و بیولوژیک می‌دونم. بنابراین، آیندهٔ ناگزیر و محتوم بشر رو توسعهٔ هوش مصنوعی و عبور از محدودیت‌های فعلی هوش انسان می‌دونم. علم به ما در عبور از بسیاری از محدودیت‌های «ظاهراً محتوم» کمک کرده. ما تنها جانوری هستیم که از قفس گرانش زمین گریخته‌ایم (موشک، هواپیما و فضاپیما). از محدودیت‌های سرعت حرکت فرار کرده‌ایم و سریع‌تر از هر حیوان دیگری می‌دویم (با خودروهایمان). و قطعاً اولین جانداری خواهیم بود که از محدودیت‌های شناختی (cognitive limits) مغز خودمون هم عبور خواهیم کرد.

دو – دربارهٔ شرکت‌های پیشتاز فعلی | باورم این نیست که اتفاق‌های بزرگی که قراره برای انسان بیفته (در بخش یک گفتم)، به موج فعلی هوش مصنوعی و کسانی مثل سم آلتمن (Open AI) و داریو آمودی (Anthropic) ربط پیدا بکنه. این افراد و این شرکت‌ها رو پیام‌آوران سبک جدید زندگی انسان نمی‌بینم. اگرچه قطعاً یک پله هستند؛ در مسیری که به «عبور انسان از خودش و محدودیت‌هاش» منتهی می‌شه.

سه  – دربارهٔ تب هوش مصنوعی | معتقدم که ما الان در میانهٔ یک تب بزرگ هوش مصنوعی هستیم. در واقع در یکی از تابستان‌هایی هستیم که در آینده با زمستانی همراه خواهد شد. به بیان دیگه، ما الان داریم سومین تابستان هوش مصنوعی رو می‌گذرونیم. دو تابستان قبلی در نیمهٔ قرن بیستم و در دههٔ هشتاد و نود اتفاق افتاده‌اند (درس زمستان هوش مصنوعی در متمم). وقتی می‌گیم تب یا هایپ، منظورمون این نیست که هیچ اتفاقی نیفتاده. علم و تکنولوژی دستاوردی نداشته‌ان. یا حرف‌هایی که شرکت‌های پیشرو تکنولوژی ادعا می‌کنن دروغه. بلکه منظور اینه که «انتظار از سیستم‌ها» فراتر از «ظرفیت واقعی سیستم‌ها» است.

میشه به زبان ساده این‌طوری گفت که مثلاً اگر در هر موج جدید هوش مصنوعی، توانمندی‌ واقعی سیستم‌ها ۱۰ برابر شده، به اشتباه این تصور به وجود اومده که ما الان با توانمندی ۱۰۰ برابری روبه‌رو هستیم. این تصور نادرست باعث میشه سرمایه‌گذاری‌های زیاد و تهاجمی انجام بشه، تغییرات افراطی شکل بگیره، و انتظارات بسیار بزرگ شکل بگیره، بعد از مدتی که مشخص می‌شه توانمندی ۱۰ برابر رشد کرده، افراد و نهادهایی که تصور رشد ۱۰۰ برابری داشتن، عقب می‌کشن و ناامید می‌شن و یه دوره توقف موقت پیش میاد (زمستان هوش مصنوعی بعدی).

عدد ۱۰ و ۱۰۰ رو همین‌جوری و بدون مبنا گفتم. اما اصل حرفم اینه که همون افزایش واقعی (۱۰ برابری یا هر چیزی شبیه این) واقعاً بزرگه. خیلی بزرگ. وظیفهٔ صاحب‌نظران، نویسندگان، معلم‌ها، شرکت‌ها و بقیهٔ افراد تأثیرگذار که دلسوز علم و تکنولوژی هستن اینه که انتظارات جامعه رو تعدیل کنن تا در آینده موج دلسردی شکل نگیره و مسیر پیشرفت بشر رو به جلو کند نشه. اتفاقی که متأسفانه پیش از این در مورد هوش مصنوعی دو بار افتاده (پیش از اون هم در صنایع دیگه مثل راه‌آهن افتاده. این تابستان‌ها و زمستان‌ها برای کسانی که در زمینهٔ تاریخچهٔ تکنولوژی مطالعه دارن، ناآشنا نیست).

چهار – دربارهٔ دو ریشهٔ اصل تب جدید | تب‌های قبلی در هوش مصنوعی بیشتر بین دانشگاهیان، شرکت‌های تجاری و سیاست‌گذاران (دولت‌ها) وجود داشت. مردم عادی خیلی درگیرش نشدن.

تب مردم: به‌خاطر این‌که هوش مصنوعی مولد (Gen AI) و مدل‌های بزرگ زبانی (LLMs) کمک کرده که انسان‌ها مستقیم با دستاوردهای هوش مصنوعی در تماس باشن، شوق عمومی خیلی زیاده و بخش بزرگی از انسان‌ها فکر می‌کنن تکنولوژی از مرزی که پیش‌از‌این ناممکن تلقی می‌شده عبور کرده (امروز همهٔ ما می‌تونیم به همهٔ زبان‌ها نامه بنویسیم یا کتاب بخونیم. پنجاه سال پیش میشد با این معجزه ادعای پیامبری کرد).

تب مردم رو از این‌جا می‌شه فهمید که با اتفاق‌های بزرگ‌تر که پیش از این افتاد، هیجان‌زده نشده‌ان. می‌دونیم که مدل‌های زبانی (LLM‌ها) و اساساً هوش مصنوعی یه محدودیت بزرگ دارن که الان بخش زیادی از تلاش‌ها بر اون متمرکزه: داشتن مدلی از جهان فیزیکی (World Model یا WM). خودران‌ها (Autonomous Vehicles) مثل تسلا تا حدی به WM نزدیک هستن و اتفاق بسیار بزرگ‌تری در پیشرفت AI محسوب می‌شن. اما هیجانی که براشون شکل گرفت بسیار کمتر از LLM‌ها بود. علتش هم واضحه، برای مردم عادی درک این‌که WM چقدر سخته و چقدر می‌تونه معجزه‌آمیز باشه سخته. اما این‌که یه سیستم به زبان خودشون باهاشون حرف بزنه و بتونه اطلاعاتی رو که قبلاً در وب دیده سنتز و بازتولید کنه، به چشم‌شون میاد.

گفتگو با ماشین به زبان روزمره اثرات دیگری هم داشته است. از جمله این‌که مردم توانسته‌اند بعضی ظرفیت‌های هوش مصنوعی را – که پیش از این وجود داشته – از نزدیک لمس و تجربه کنند. کارهایی مثل برررسی و تفسیر عکس‌های رادیولوژی یا نوار قلب و … از جمله دستاوردهای قدیمی هوش مصنوعی هستند و کمتر کسی در دنیای AI با تجزیه و تحلیل الگوی نمودارها (pattern detection / time series analysis) یا دسته‌بندی و برچسب‌گذاری تصاویر (image classification) شگفت‌زده می‌شود. اما بعد از رواج LLM‌ها مردم عادی توانستند بدون کدنویسی با ماشین حرف بزنند و این قابلیت‌ها را تجربه کنند. در واقع دستاوردهایی که طی چند دهه کسب شده بود و مردم از آن درک یا خبر نداشتند، به‌شکل انباشته و ناگهانی تجربه شد و طبعاً جامعه را شوک‌زده کرد.

واضح است که تحولات اخیر تبعات واقعی هم دارد. دسترسی ساده و ارزان به AI آن را به یک تکنولوژی عمومی (general technology) مثل برق تبدیل می‌کند. اما مسئله این است که برآورد عامهٔ مردم از ارزش اقتصادی این تحول ممکن است بسیار بیشتر از ارزش واقعی‌اش باشد (و به نظر من چنین شده است).

تب سهامداران فعلی: ما الان در وضعیت Pre-IPO هستیم؛ پیش از عرضهٔ عمومی سهام شرکت‌های بزرگ AI. این شرکت‌ها در حال حاضر به‌شدت نیازمند منابع هستن. هم منابع مالی و هم منابع دیگه مثل زمین و انرژی و … دعواهایی که سر دیتاسنترها در آمریکا هست و متوسل شدن آمریکا به کشورهای عربی (که هم سرمایه‌دار هستند و هم روحیهٔ آینده‌نگر و پیشرو دارن) در راستای نیاز به همین سرمایه است.

بنابراین، هم مالکان و ذی‌نفعان شرکت‌ها از شکل‌گیری تب هوش مصنوعی استقبال می‌کنن (تا بشه عرضهٔ اولیه رو با قیمت بالاتر انجام داد و تأمین سرمایهٔ بهتری انجام بشه) و هم مردم ناخودآگاه با این موج همراهی می‌کنن. همین‌هاست که می‌تونه احتمال وقوع زمستان هوش مصنوعی بعدی رو افزایش بده. البته نه به این معنا که – مثل سری‌های قبل – مدت‌ها اسمی از هوش مصنوعی نباشه، بلکه احتمالاً به شکل سقوط جدی سهام بعضی از شرکت‌های پیشرو در هوش مصنوعی در سال‌های آینده.

پنج | ترکیدن حباب هوش مصنوعی به معنای متوقف شدن پیشرفت آن نیست.

گاهی اوقات در رسانه‌‌ها اصطلاح «ترکیدن حباب» را طوری به‌کار می‌برند که انگار پس از آن قرار است همه AI را کنار بگذارند و دنبال زندگی قبلی خود بروند. AI ‌bubble اصلاً چنین معنایی ندارد. چنان‌که ترکیدن حباب دات کام هم چنین تبعاتی نداشت. درست است که سهام بسیاری از شرکت‌ها سقوط کرد و بسیاری از آن‌ها نابود شدند. اما اینترنت همچنان رشد کرد و دنیای پس از ترکیدن حباب دات کام، دنیای وب و اینترنت و شبکه‌های اجتماعی شد. حتی بعضی از شرکت‌های مطرح پیش از ترکیدن حباب – البته با تحمل فشار زیاد – به غول‌های دهه‌های بعد تبدیل شدند (مثلا‌ آمازون).

پس از آن در این میان، دو بازندهٔ اصلی وجود داشتند: سرمایه‌گذاران و نیز مدیرانی که از ترس عقب‌ افتادن، مدل کسب‌و‌کار یا استراتژی خود را به‌شدت و به‌صورت رادیکال تغییر داده بودند. آن‌ها احساس می‌کردند اگر در این موج جدید پیشگام (first-mover) نباشند، به‌کلی حذف خواهند شد. در حالی که بعداً دیدیم بسیاری از غول‌های اینترنتی با تأخیر (و پس از ترکیدن حباب) وارد شدند و بعداً میدان را در دست گرفتند.

بنابراین، بعد از ترکیدن حباب AI هم قطعاً دنیای ما دنیای مبتنی بر هوش مصنوعی خواهد بود و پیشرفت‌هایی که حاصل شده، حذف یا کمرنگ نخواهند شد.

با این توضیح، حتی کسانی مثل من که معتقدند ما الان در حباب AI به سر می‌بریم و در سال‌های پیش رو ترکیدن آن را خواهیم دید، همچنان سوال «تهدید وجودی AI» را حداقل در حد سوال، جدی می‌گیرند و به آن فکر می‌کنند.

شش | (از نظر من) معماری فعلی مدل‌ها نمی‌تواند معماری نهایی جایگزین هوش انسان باشد.

این را هم همیشه گفته‌ام که باور من این است که مدل‌های فعلی، اگر تغییری بنیادین در معماری خود نداشته باشند، صرفاً با بزرگ‌تر شدن نمی‌توانند به دستاوردی معجزه‌آسا برسند (در واقع ادعای scale is everything را باور ندارم). منظقم را هم می‌توانم به چند شکل توصیف کنم (که می‌تواند موضوع یک مطلب مفصل دیگر باشد):

  • کار مدل‌های فعلی بیشتر از جنس compression است تا abstraction
  • مدل‌های فعلی energy efficient نیستند. هر پیشرفتی در تکنولوژی، از اختراع آتش تا اینترنت و پرتاب موشک به فضا، یک task را به‌شکلی کاراتر و کم‌انرژی‌تر از قبل انجام می‌داده‌اند.
  • مدل‌های فعلی در عین این‌که بر مبنای پارادایم distributed cognition و با رویکرد connectionist ساخته شده‌اند و از این منظر بسیار جلوتر از نسل قبل سیستم‌های هوشمند هستند، هم‌چنان در فاز آموزش شبیه رویکردهای brute force آموزش می‌بینند.

من یکی از علت‌های شکل‌گیری حباب هوش مصنوعی در آینده را ناامید شدن از ظرفیت‌های معماری فعلی و حرکت به سمت معماری نسل بعد این تکنولوژی می‌دانم.

دربارهٔ مفهوم Alignment (همسویی)

قاعدتاً کسانی که بخواهند دربارهٔ تهدیدها و خطرات AI مطالعه کنند، به‌ سراغ بحث Alignment (همسویی) می‌روند. همسویی چتر بزرگی است که بخش مهمی از نگرانی‌های مربوط به عملکرد مخاطره‌آمیز هوش مصنوعی را پوشش می‌دهد.

ایدهٔ اصلی در alignment این است که بررسی کنیم و ببینیم آیا رفتارها و اهدافی که یک سیستم مبتنی بر هوش مصنوعی دنبال می‌کند، با اصول، اهداف و ارزش‌های انسانی سازگار (همسو / align) است یا نه؟ و علاوه بر این،  ببینیم چه فرایندها، چارچوب‌ها و مکانیزم‌هایی را می‌شود تعریف کرد که احتمال خروج از چارچوب‌های مطلوب انسان را کاهش دهد.

مراکز تحقیقاتی و پژوهشگرانی که در حوزهٔ alignment مطالعه می‌کنند، از موضوعات نسبتاً ساده‌تر مثل برابری، قضاوت اخلاقی و کاهش سوگیری‌ها  تا موضوعات بنیادی‌تر مثل «تهدید وجودی / existential threat» و خطر انقراض را بررسی می‌کنند.

طبیعی است در چنین نوشته‌ای نمی‌شود بحث تهدید وجودی را به‌طور کامل و همه‌جانبه بررسی کرد (هم جا نیست و هم سواد و تخصصش).

بنابراین من در این‌جا – در حدی که از یک نوشتهٔ شتابزدهٔ وبلاگی انتظار می‌رود – تهدیدهای هوش مصنوعی را به دو دستهٔ متعارف و نامتعارف تقسیم می‌کنم و در بخش نامتعارف به سراغ دو نمونه از تهدیدهای جدی‌تر (به قضاوت خودم) می‌روم.

دربارهٔ تهدیدهای متعارف

بعضی از تهدیدهای هوش مصنوعی را می‌شود تهدید متعارف نامید؛ به معنای لغوی آن: تهدید شناخته‌شده یا تهدید آشنا.

مثلاً‌ می‌دانیم دیتاسنترهای هوش مصنوعی به‌شدت به انرژی وابسته‌اند و هر جا راه‌اندازی شوند، تأثیرات اکولوژیکی غیرقابل‌چشم‌پوشی دارند (حدود دو سال پیش که هنوز بحث انرژی و دیتاسنتر به‌اندازهٔ این روزها داغ نبود،‌ در شرایطی که دولتی‌های ما گرفتار تب هوش مصنوعی ملی بودند، نوشتم که رقابت در دنیای مبتنی بر هوش مصنوعی دو پایهٔ اصلی دارد: برق و اعتماد مردم به دولت. و منظورم این بود که فعلاً حرکت به سمت هوش مصنوعی ملی از ظرفیت‌های ساختاری ما فاصله دارد).

به‌عنوان تهدیدی دیگر، می‌دانیم که این نوع تکنولوژی قاعدتاً بازار کار را تغییر می‌دهد (و همین الان هم اثرات آن را می‌بینیم). بعضی از حرفه‌ها ممکن است تغییر شکل بدهند یا حتی به‌کلی منقرض شوند. محیط کار بعضی از حرفه‌های دیگر هم به‌کلی تغییر می‌کند. در یک کلام می‌شود گفت ساختار بازار کار به هم می‌ریزد.

علاوه بر این، عرضه و تقاضا در بسیاری از حوزه‌های اقتصاد تغییر می‌کند. قطعاً ساختار عرضه و حجم عرضه در بسیاری از حوزه‌ها تغییر می‌کند. به‌ویژه حوزه‌هایی که محدودیت فیزیکی کمتر دارند (تعداد پاسخ‌گوهای یک کال‌سنتر را می‌شود راحت و تا هر مقیاسی افزایش داد. اما تولید کیک، بنزین، خودرو و … گرفتار محدودیت‌های فیزیکی است).

ضمن این‌که تقاضاهای الگوریتمی هم بیشتر از پیش می‌شوند. البته تقاضای الگوریتمی قبلاً هم با موتورهای و شبکه‌های اجتماعی به وجود آمده بود:

  • بسیاری از مردم چیزی را می‌خرند که الگوریتم‌ها به آن‌ها پیشنهاد می‌دهند.
  • بسیاری از مردم چیزی را می‌خوانند یا محتوایی را می‌بینند که الگوریتم‌ها به آن‌ها پیشنهاد می‌دهند.
  • بسیاری از مردم پاسخی را دریافت می‌کنند که الگوریتم (در این‌جا Gen AI) برای سوال‌شان تولید می‌کند.
  • …

مهم‌تر از همه، قدرت ذهنی (cognitive power) – چنان‌که پیشتر هم گفته‌ام – به یک کالا تبدیل می‌شود؛ و این یعنی همان‌طور که دوشاخه را به پریز برق می‌زنیم و برق می‌گیریم، می‌شود خودمان را به اکانتGen AI وصل کنیم و هوش بگیریم. من عمیقاً معتقدم که «فعلاً تا زمانی که هوش مصنوعی جایگزین هوش انسانی شود فاصلهٔ زیاد داریم.» اما خود این جمله هم بسیار ساده‌شده و گمراه‌کننده است. وقتی می‌گوییم هوش انسانی باید دقیقاً بگوییم منظورمان کدام انسان است و در چه حوزه‌ای. ما همین الان در اطراف خود انسان‌های زیادی داریم که هوش مصنوعی که هیچ، اگر به جایشان تاس قرار دهیم تا تصمیم بگیرد، کیفیت تصمیم‌گیری‌شان بهتر می‌شود. چون تاس «همیشه» غلط از آب در نمی‌آید. اما کم نیستند کسانی که در تحلیل وضعیت‌ها، تصمیم‌گیری و سیاست‌گذاری «همیشه» غلط تصمیم می‌گیرند.

فهرست این نوع تهدیدها را می‌شود خیلی طولانی‌تر و کامل‌تر کرد.

حرفم این است که بخشی از تهدیدهای هوش مصنوعی تهدیدهای متعارف هستند. تهدیدهایی که با ظهور هر تکنولوژی نوظهور به وجود می‌آیند و به‌تدریج حذف، مدیریت یا مهار می‌شوند. ضمن این‌که محیط (مردم، جامعه، نهادها و …) هم کم‌کم خود را با تکنولوژی جدید سازگار می‌کند تا از ظرفیت‌های آن بهتر استفاده کرده و خطرات آن را محدودتر کند.

بررسی تاریخچهٔ تکنولوژی‌های نوظهور مانند ماشین چاپ، برق، ماشین بخار، دموکراسی و خط تولید نشان می‌دهد که مسیر تکامل تکنولوژی‌های نوظهور و تطبیق آن‌ها با محیط چگونه پیش می‌رود.

دربارهٔ تهدیدهای نامتعارف

در کنار تهدیدهای متعارف که به چند نمونه از آن‌ها اشاره کردم، دو نوع تهدید نامتعارف هم وجود دارد که توجه من را به خود جلب کرده و دوست دارم آن‌ها را به‌شکل مختصر در این‌جا شرح بدهم.

من اصطلاح تهدید نامتعارف را برای تهدیدهایی به‌کار می‌برم که حداقل واجد یکی از دو شرط زیر باشند:

  • تهدیدهایی که منتظر آن‌ها نیستیم (چون شناخته‌شده نیستند یا تجربهٔ قبلی مواجهه با مشابه‌شان را نداریم).
  • تهدیدهایی که منتظرشان هستیم (و احتمال وقوع‌شان را در نظر می‌گیریم)، اما پیچیدگی یا مقیاس اثرگذاری‌شان به‌گونه‌ای است که پاسخ متعارف و شناخته‌شده‌ای برایشان نداریم.

به‌ زبان دیگر، هر نوع دو تهدیدی که در بالا گفتم، یک وجه «ناشناخته / نامتعارف» دارند: اولی ماهیت ناشناخته دارد و دیگری پاسخ ناشناخته.

اسم تهدید نامتعارف اول را گذاشته‌‌ام «لحظهٔ کوویدی / COVID moment» و برای تهدید دوم را هم نام «اثر پهپادی / drone effect» را انتخاب کرده‌ام. علت نام‌گذاری را در ادامه شرح می‌دهم.

تهدید لحظهٔ کوویدی  

می‌دانیم که برای شکل‌گیری ویروس کووید دو تئوری وجود دارد. تئوری اول این است که ویروس در طبیعت به وجود آمد و در بازارچهٔ ووهان دامن‌گیر انسان شد. تئوری دوم این است که ویروس حاصل تحقیقات GoF یا Gain of Function بود که در آزمایشگاه ووهان (در نزدیکی بازار ماهی‌فروشان ووهان) تولید شده بود و از آزمایشگاه نشت کرد (Lab Leak Theory).

قبلاً بارها گفته‌ام، و چون ممکن است کسانی که این نوشته را می‌خوانند آن‌ توضیحات را نخوانده باشند، باز تکرار می‌کنم که تئوری دوم از جنس تئوری توطئه و تلاش برای کاهش جمعیت جهان و جا دادن جی‌پی‌اس توسط واکسن‌های بیل‌گیتسی در بازوی مردم و … نیست. تئوری دوم، بر این مبناست که تحقیقات GoF تحقیقاتی بشردوستانه هستند که به‌صورت پیش‌دستانه، ویروس‌های تقویت‌شده‌ای را خلق کرده و واکسن (و دیگر راه‌های مبارزه و مهار آن‌ها) را کشف / طراحی می‌کنند تا ظرفیت دفاعی سیستم‌های بهداشت و درمان برای مواجهه با ویروس‌های ناشناختهٔ آتی افزایش یابد.

من پیش از این در زمان کرونا این بحث را در قالب «منشاء ویروس کرونا» نوشته‌ام. اخیراً هم در دورهٔ فکر کردن با نوشتن در متمم در بحث ژورنال نویسی به دفتر خاطرات آنتونی فاوچی پرداختیم و یک فایل صوتی هم دربارهٔ فاوچی و حاشیه‌هایش (تفاوت ژورنال‌نویسی و خودافشایی) داشتیم.

شما قاعدتاً یکی از دو موضع زیر را دارید:

  • یا مثل من (و البته بخشی از سناتورهای آمریکایی که ماجرایشان را می‌دانید) به این باور رسیده‌اید که ویروس کرونا ناشی از نشت آزمایشگاهی در چین بوده.
  • یا محافظه‌کارانه‌تر برخورد می‌کنید و مثل آنتونی فاوچی می‌گویید: نشت آزمایشگاهی «می‌توانسته» منشاء باشد. همان‌طور که ووهان می‌‌توانسته منشاء باشد. اما نمی‌شود ۱۰۰٪ گفت کدامیک منشاء بوده‌اند.

حالت سومی وجود ندارد.

هر دو حالت در یک موضوع مشترکند: این‌که بعضی از پژوهش‌های GoF این ظرفیت را داشته (و دارند) که در اثر بی‌دقتی و نشت آزمایشگاهی، به فاجعه‌ای انسانی تبدیل شوند.

من اسم این اتفاق را COVID moment یا لحظهٔ کوویدی می‌گذارم. به این معنا که:

پروژه‌ای با نیت بشردوستانه انجام می‌شود و واقعاً هم ظرفیت‌های مثبت بسیاری دارد. اما این ریسک هم وجود دارد که پروژه در اثر خطا یا بی‌دقتی در کنترل، بحرانی را بیافریند که هیچ تصوری از حد و اندازهٔ آن و حتی امکان مهار‌ آن وجود ندارد.

اولین نمونهٔ لحظهٔ کوویدی در جهان (با این نام‌گذاری که من انجام دادم) فراگیر شدن کرونا نبوده است! نمونه‌های قدیمی‌تری هم وجود دارند. مثلاً زمانی که تکنولوژی هسته‌ای در دوران جنگ سرد برای غنی‌سازی استفاده می‌شد (حوالی دههٔ هفتاد میلادی)، فرض بر این بود که قرار است از انرژی هسته‌ای فقط برای غنی‌سازی استفاده شود. این ریسک جزئی هم وجود داشت که تکنولوژی غنی‌سازی با دانش‌های مکمل در کنار هم قرار بگیرند و مجموعه‌ای از دانش فنی ساخت سلاح هسته‌ای به‌وجود بیاید. و به‌فرض چنین اتفاقی، تبعات آن چندان قابل‌تصور نبود. فقط می‌شد حدس زد که اتفاق بزرگی است.

لحظهٔ کوویدی هسته‌ای در نیمهٔ دههٔ هفتاد میلادی اتفاق افتاد. عبدالقدیر خان، دانشمند پاکستانی، مجموعه‌ای از اسناد هسته‌ای را از لابراتواری در هلند خارج کرد و با ترکیب چند مجموعهٔ دیگر یک پکیج ارزشمند سلاح هسته‌ای ساخت و به پاکستان، لیبی، کرهٔ شمالی و برخی کشورهای دیگر فروخت. جزئیات بیشتر این قصه فراتر از حوصلهٔ بحث ماست. اما چیزی که قطعاً می‌توان گفت این است که دنیا هیچ‌وقت به قبل از عبدالقدیر خان برنگشت و برنخواهد گشت.

آیا هوش مصنوعی می‌تواند لحظهٔ کوویدی داشته باشد؟ کسانی که هشدار می‌دهند و می‌گویند نگرانند، معتقدند که پاسخ این سوال مثبت است.

این افراد اصرار ندارند که حتماً و قطعاً اتفاق بدی خواهد افتاد. اما معتقدند این ابزار قدرت مهارناپذیری در اختیار صاحبانش قرار می‌دهد و اگر این قدرت در اثر بی‌دقتی یا توجه نکردن به ریسک‌ها از دست توسعه‌دهندگانش خارج شود، معلوم نیست دیگران با آن چه خواهند کرد.

چون داستان پالانتیر را در متمم گفته‌ایم، یک مثال خوبش می‌تواند پالانتیر باشد. شرکت پالانتیر عملاً پوسته‌ای نظامی است که روی سرویس‌های آنتروپیک (و اخیراً Open AI نشسته) و در جریان جنگ اوکراین و بسیاری از جنگ‌های دیگر در جهان به‌کار گرفته شده است.

توجه کنید که هشدار هشداردهندگان از جنس پیش‌بینی یا پیش‌گویی نیست. بلکه سناریوپردازی است. این نکته‌ای است که نباید از چشم‌مان دور بماند. کسی که سناریوپردازی می‌کند،‌ اصرار ندارد که این اتفاق خواهد افتاد. اما معتقد است که باید این سناریو را هم به‌عنوان یکی از سناریوهای محتمل جدی گرفت (به‌ تعبیر آینده‌پژوهان، به‌عنوان یکی از آینده‌های ممکن).

برخلاف کسی که چیزی را پیش‌بینی می‌کند و دوست دارد آن اتفاق بیفتد، کسی که در زمینهٔ ریسک‌های وجودی سناریوپردازی می‌کند، خوشحال‌تر می‌شود که سناریویی که مطرح کرده اتفاق نیفتد. اصلاً‌ هدف طرح سناریو هم همین است. این سناریوها را مطرح می‌کنند تا شرکت‌ها، دولت‌ها و سیاست‌گذاران حساس‌تر شوند و احتمال وقوع این سناریوها را کاهش دهند.

بنابراین، اگر بعداً این تکنولوژی‌ها نشت نکرد و اتفاق بدی نیفتاد، نباید بگوییم: «خاک بر سر فلانی که الکی بدبین بود و همه را ترساند.» باید بدانیم که افرادی که این نوع هشدارها را به‌شکل جدی مطرح می‌کنند و گاهی برای تأکید بر اهمیت‌ سناریو، مسیر شغلی‌شان را رها کرده و استعفا می‌دهند، با همین کارهایشان نقش مهمی در کاهش احتمال وقوع سناریو ایفا می‌کنند.

تهدید اثر پهپادی

دیدیم که مبنای تهدید لحظهٔ کوویدی این است که یک تکنولوژی در دست افرادی توسعه پیدا کرده و خودشان معتقدند که آن را در محدودهٔ مشخصی استفاده می‌کنند. اما این ریسک وجود دارد که تکنولوژی در صورت عدم حفاظت در اختیار افراد، مجموعه‌ها و نهادهای دیگری قرار بگیرد که ملاحظات و محدودیت‌های کمتری دارند و ممکن است تکنولوژی را در راستای هدف‌هایی که مد نظر سازندگان نبوده، به‌کار بگیرند.

اما شکل دیگری از تهدید هم وجود دارد که من اسم را اثر پهپادی یا drone effect می‌گذارم. در این‌جا دیگر بحث بر سر این نیست که باید از یک تکنولوژی حفاظت کرد و مراقب بود که نشت نکند و باید قوانینی برای رگولاتوری آن در نظر گرفت و …

بحث جدی‌تری روی میز قرار می‌گیرد: همین که تکنولوژی توسعه پیدا کرد، به‌ صِرف توسعه پیدا کردن، عملاً در اختیار همه هست! و توسعه‌دهندگان در جایگاهی نیستند که کاربرد آن را کنترل، تنظیم یا مدیریت کنند.

به محصولی مثل پهپاد (drone) فکر کنید. همین که پهپاد درست شد و این ایده در ذهن همهٔ مردم دنیا جا افتاد که می‌شود وسایل پرندهٔ ارزان‌قیمتی را با هدایت‌پذیری از راه دور طراحی کرد و جابه‌جایی هوایی در نظر گرفت، دیگر دنیا به قبل از این نقطه برنمی‌گردد. چیزی که مهم بود، خود ایده بود. حالا که ایده تست شد، دیگر این گزینه به «عالم امکان / the world of possibilties» افزوده شده است.

تولید برق هم نمونه‌ای از همین اثر است. دیگر برای ما مهم نیست که اولین بار برق را تسلا اختراع کرد یا ادیسون. مهم این است که فهمیدیم می‌شود انرژی مکانیکی را به برق تبدیل کرد و مکانیزمش هم چندان سخت نیست (حتی با رکاب زدن دوچرخه و یک دینام ساده هم برق تولید می‌شود). بنابراین، پس از این‌که برق اختراع شد و مکانیزم تولید آن مشخص شد، دیگر جهان به قبل از آن نقطه برنمی‌گردد. حتی اگر مخترع برق بیاید بگوید: مردم من پشیمانم. غلط کردم. از برق استفاده نکنید و …

می‌شد اسم این پدیده را electricity effect هم گذاشت. و پهپاد را به‌عنوان یک نمونه از آن مطرح کرد. اما من عمداً اسمش را drone effect گذاشتم تا راحت‌تر بتوانم منظورم را در ادامهٔ حرف‌هایم برسانم.

مشکل فراگیر شدن پهپاد چیست؟ اگر پاسخ این سوال برایمان شفاف شود، درک بقیهٔ ماجرا سخت نیست.

اختراع ارزان و قدرت‌آفرینی مثل پهپاد، توزیع متناسب قدرت را به‌هم می‌زند. باید توزیع متوازن را توضیح بدهم.

اگر به قدرت‌های بزرگ جهان در طول تاریخ نگاه کنید، از زمان امپراتوری ایران و چین و روم تا قدرت‌های امروزی مثل چین و آمریکا، معمولاً مولفه‌های قدرت به‌صورت (نسبتاً) متوازن رشد کرده‌اند: قدرت نظامی، قدرت فرهنگی، قدرت اقتصادی، قدرت حمله، قدرت دفاع، قدرت تولید و …

قطعاً هر صاحب‌قدرتی همهٔ این مولفه‌ها را دقیقاً به یک اندازه نداشته. اما این‌طور هم نبوده که به‌شکلی نامتناسب و در عین حال پایدار به بقای خود ادامه دهد. روم، را با آن کتابخانه‌های بزرگ، با آن قدرت تمدنی بزرگ، و آن قدرت نظامی، دفاعی و تخریبی بزرگ، در کنار قدرت سیاسی و ساختار بروکراتیک شگفت‌انگیزش ببینید. چین و ایران و دیگران هم همین‌طور.

در دوران معاصر، بعضی از تکنولوژی‌ها توانسته‌اند این تناسب را به هم بزنند. پهپاد یکی از آن‌هاست. به حوثی‌های یمن فکر کنید. آن‌ها با قدرت پهپاد خود عملاً می‌توانند قدرت‌های بزرگ را به دردسر بیندازند. پهپاد به آن‌ها قدرت تخریبی داده، بی‌آن‌که به‌شکل متناسب، به بقیهٔ مولفه‌های قدرت مجهز باشند. رابطهٔ آن‌ها امروز با ما خوب است. اما اگر روزی تصمیم بگیرند یک ساختمان بزرگ را در وسط شهر خراب کنند (مثلاً‌ مصلی) راحت با پهپادهایشان می‌توانند. اما حالا فرض کنید با ایشان دوست شویم و بگوییم این ساختمان را که یک روزه خراب کردید، می‌توانید دوباره کامل بسازید؟ شاید بیست ساله هم نتوانند (البته خود ما هم چهل سال است که نتوانسته‌ایم). این یعنی حوثی‌ها قدرت نامتناسب دارند.

چنین شکل نامتناسبی از قدرت در پانصد سال پیش یا هزار سال پیش قابل‌تصور نبود. اگر قیصر می‌توانست رم را (به‌فرض) در یک شب به آتش بکشد، در چند سال می‌توانست دوباره یک رم با همان عظمت بسازد.

آمریکایی‌ها اسم این نوع بازیگران را malicious actors می‌گذارند. من نمی‌خواهم از چنین اسمی که بار معنایی منفی دارد استفاده کنم. اما می‌توانیم بگوییم که اثر پهپادی به «بازیگران ضدنظم رایج» قدرت می‌دهد. قدرتی که با بقیهٔ مولفه‌های قدرت‌شان متناسب نیست. معمولاً قدرت نامتناسب، با ظرفیت نهادی ناکافی (برای به‌کارگیری قدرت) هم همراه می‌شود و همین خطرات و ریسک به‌کارگیری قدرت را افزایش می‌دهد. ما با قدرت‌هایی مواجه می‌شویم که می‌توانند نظم موجود جهان یا منطقه‌ها را به هم بزنند، بی آن‌که از توانایی و ظرفیت ایجاد نظم جایگزین بهره‌مند باشند.

من این‌جا نمی‌خواهم از طرف خودم حرف بزنم. اما در بیان نگرانی‌هایی که محمدرضا محمودی پرسید، باید بگویم که گروهی از فعالان تکنولوژی و هوش مصنوعی در آمریکا معتقدند که هوش مصنوعی می‌تواند اثر پهپادی داشته باشد.

بالاخره عده‌ای امروز فهمیده‌اند و یاد گرفته‌اند که در شبکه‌های اجتماعی پیام‌هایی منتشر کنند که شبیه پیام انسان باشد. صداها و تصویرهایی بسازند که شبیه انسان باشد. و از این مهم‌تر، هوش مصنوعی (در معنای عام آن) یک تکنولوژی بسیار قدرتمند برای یافتن پاسخ در فضای جستجو است (for navigating the search space). این یعنی کارهایی مثل بیوتروریسم، مثل نفوذ به سیستم‌های کنترل و سرورها در جهان، مثل رمزگشایی از پیام‌ها، پیدا کردن نقطهٔ شکنندگی در شبکه‌های توزیع برق و … آسان‌تر می‌شود.

امروز یک گروه کوچک در یک کشور کوچک می‌تواند هر کشور بزرگ دیگری را تهدید کند. می‌تواند به زیرساخت‌های ما یا هر کشور دیگری آسیب بزند. می‌تواند شبکه‌های مالی یا خدمات آنلاین را در کشور ما یا هر کشور دیگری به‌سادگی مختل کند. می‌تواند داده‌های مردم را راحت‌تر هک کرده و به‌اشتراک بگذارد. اثر پهپادی هوش مصنوعی باعث شده قدرت به‌شکل نامتناسبی توزیع شود.

قبلاً فکر می‌کردی اگر یک گروه بخواهد یک عملیات تروریستی با خسارت میلیارد دلاری انجام دهد، باید حداقل چند میلیون دلار هزینه کند. همین  دیوار ورود را بلند و ریسک‌ها را کاهش می‌داد. اما الان تصور سناریویی که در آن یک گروه با هزینهٔ بسیار کم در حد چندده هزار دلار (یا کمتر) بتواند همان مقیاس عملیات را اجرا کند، دور از ذهن نیست. بزرگ‌ترین محدودیت الان فقط ایده‌پردازی است!

فانتوم در سطح شهر

در دوران دانشگاه استاد درس کنترل ما (مرحوم خیّر) اصطلاحی داشت که بارها در کلاس درس به‌کار می‌برد: فانتوم در سطح شهر. او همیشه می‌گفت: هیچ‌وقت به‌صورت مطلق نگویید «هواپیماهای فانتوم قدرت کنترل‌پذیری خوبی دارند.» اگر این هواپیماها قرار باشد در نزدیکی سطح زمین و داخل خیابان‌ها حرکت کنند، در اولین چهارراه سقوط می‌کنند. چون نمی‌توانند بپیچند!

این حرف بدیهی به‌نظر می‌رسد. اما منظور استاد ما این بود که هر وقت از کنترل‌پذیری یک سیستم حرف می‌زنید، به محیط آن هم اشاره کنید.

اتفاقی که الان در مورد AI افتاده، شبیه خلبانی با فانتوم در خیابان‌های شهر است. سرعت حرکت AI بالاست. این توانایی‌ را هم ندارد که در هر لحظه اراده کردیم، به هر سمتی که خواستیم بپیچد. دنیای اطراف هم دنیای نسبتاً صلب و پرریسکی است. هر اشتباه کوچکی (یا هر گریز کوچکی از کنترل) پیش از آن‌که اصلاح شود، می‌تواند به بحرانی بزرگ تبدیل شود.

نه سیستم قانون‌گذاری در جهان سرعت کافی دارد، نه درک ما از ظرفیت‌های هوش مصنوعی کامل است، نه تصوری داریم که بازیگران بد یا ضد نظم چه ایده‌هایی برای بازی در سر می‌پرورانند، و نه این‌که اگر نمونه‌ای از خطا و دردسر ببینیم، می‌شود به سرعت آن را اصلاح کنیم.

ما اولین روزها پهپاد را با تصویر رومانتیک پهپادهای دلیوری دیدیم که پیتزا را درب خانه‌ها می‌رسانند. اما چیزی که دنیا در واقعیت دید، کل منطقهٔ خاورمیانه زیر پای پهپادهای نظامی است: از کاخ پوتین در مسکو تا کشتی‌های باب‌المندب و تأسیسات نفتی عربستان.

هوش مصنوعی هم، در ذهن کسانی که نگرانی‌شان را ابراز می‌کنند، بالقوه می‌تواند اثر پهپادی داشته باشد. تصویر زیبا و رومانتیک جوانی که در خانه نشسته و با شوق می‌گوید: «من الان ده ایجنت دارم که مثل ده نفر اعضای تیم برایم کار می‌کنند» و نهایتاً هم با همهٔ تیم ایجنتی‌اش یک پست زباله در لینکدین می‌گذارد، با تصویر واقعی که ممکن است در سال‌های پیش رو ببینیم و همین جوان در آسیا، اروپا یا آمریکا، ایجنت که هیچ، نتواند برای توالت رفتنش آب پیدا کند، غیرمحتمل نیست (نمی‌گویم حتمی است. اما می‌گویم غیرمحتمل نیست).

آیا این‌ها به معنای تهدید وجودی است؟

انقراض اتفاق عجیبی است؛ هم نزدیک است و هم دور.

دور از آن جهت که همهٔ مثال‌هایی که گفتم، و بسیاری تهدیدهای بزرگ که تا کنون بشر از سر گذرانده، از همه‌گیری طاعون تا جنگ‌های جهانی تا بحران کرونا، هیچ‌یک انسان را منقرض نکرده‌اند. اگر تهدید را به معنای بحران جهانی بگیریم، چیز دور از ذهنی نیست. اما تهدید وجودی به معنای انقراض، واقعاً‌ اتفاق ساده‌ای نیست؛ حداقل با مرور سرگذشت انسان.

از طرفی، مرور سرگذشت همین انسان، نکتهٔ مهم دیگری را هم یادآوری می‌کند. ما به محض شنیدن «انقراض» یاد دایناسورها می‌افتیم. اما دایناسورهای غیرپرنده (همان‌هایی که نماد انقراض هستن) بیش از ۱۵۰ میلیون سال روی زمین زندگی کرده‌اند.

انسان امروزی (انسان خردمند) نهایتاً‌ ۳۰۰ یا ۴۰۰ هزار سال روی زمین بوده است. یعنی تقریباً هیچ. ما لحظه‌ای پیش به وجود آمده‌ایم. برخلاف دایناسورها که نشان دادند گونه‌ای پایدار و تطبیق‌یافته هستند و توانستند مدتی طولانی (در مقایسه با ما: یک ابدیت) روی زمین زندگی کنند، ما به‌قول سهراب، حباب نگران لب یک رود هستیم که همین لحظه پدید آمده‌ایم و هنوز به خودمان و به طبیعت ثابت نکرده‌ایم که قرار است بمانیم یا بترکیم و از جریان زندگی روی زمین حذف شویم.

انقراض، هم دور است و هم نزدیک.

کدام سناریو پیش روی ماست؟ نمی‌دانیم. اما یک چیز را – با تکیه بر معادلات دینامیک سیستم‌ها و منطق و ریاضیات – می‌توان گفت و آن این است که افزایش سرعت رشد، برای ما میمون‌های تازه‌-از‌-جنگل-گریخته با مغزهایی که هنوز ساختار جنگلی خود را حفظ کرده، ریسک ناپایداری در مسیر را افزایش می‌دهد.

پی‌نوشت ۱: می‌دانم که خیلی کوتاه، سرسری و شتابزده شد. اما دستم (از نظر زمان و چیزهای دیگر) همین‌قدر باز است که بنشینم و بنویسم.

پی‌نوشت ۲: عکس بالای این نوشته مربوط به روستای هوتوان چین است که در یکی از زنگ توقف‌های متمم با آن آشنا شده‌اید. این روستا (و این نوع روستاها و مناطق رها شده) به ما یادآوری می‌کنند که زمین، آن‌قدرها هم که فکر می‌کنیم مال ما نیست. گونهٔ ما برای مدت کوتاهی مهمان این خاک است و آن‌چه پیش از ما بوده، پس از ما هم خواهد بود و آماده است تا جای خالی‌مان را پر کند. سال‌ها پیش نوشته بودم که دایناسورهای موریانه‌خوار منقرض شدند و موریانه‌ها هم‌چنان به زندگی خود روی زمین ادامه می‌دهند.

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

10 دیدگاه

پارسا آقاسی ۷ مهر، ۱۴۰۵ - ۱۷:۱۷

کار مدل‌های فعلی بیشتر از جنس compression است تا abstraction

حدس می‌زنم موردی در تاریخ زندگی‌ام نبوده که به نقطه‌ای از این کره خاکی قدم بذارم و راجع به Three Blue One Brown حرفی نزنم. حتا اکثر اوقات تصمیم ارادی‌ای هم نیست. سرنوشت من را به این نقطه می‌رسونه[1]. آخرین جایی که به ذهنم می‌رسید راجع‌به 3b1b بنویسم متمم بود، اما سرانجام نوشته‌ای درباره کتاب حساب دوستی استیون اشتروگاتز من را پیدا کرد(+). برای اولین ورودم به این خونه، نقل ویدیویی از 3b1b گزینه‌ای برازنده نظر میاد(3b1b خلاصه شده Three Blue One Brown هست).

توضیح کوتاه درباره 3b1b:
احتمالن پیش اومده که درباره یک مطلب پایه‌ای ریاضی\فیزیک تو اینترنت سرچ کنید و با ویدیوهای Khan Academy مواجه بشید. سال ۲۰۱۴-۲۰۱۵ خیلی معروف بود. تو دوران کرونا دوباره شهرتی دست و پا کرد(من که با چشمای خودم دوره اول شهرت و محبوبیتش را ندیدم). Grant Sanderson یک دانشجو رشته ریاضی بود. سال ۲۰۱۵ لیسانسش را از دانشگاه استنفورد میگیره. یک سال تو Khan Academy محتوای آموزشی تولید می‌کنه. تو سال ۲۰۱۶ تصمیم می‌گیره چنل یوتیوب مستقل خودش را تاسیس کنه. اما به یک مشکل بزرگ بر می‌خوره. کوچک‌ترین تصویرسازی ریاضیاتی، مثلن نشون دادن تغییر شیب خطی که از دو نقطه روی یک تابع می‌گذره حین نزدیک شدن این دو نقطه به همدیگه، ساعت ها زمان می‌بره. و حتا اگه این ساعت ها زمان را بذاری، انیمیشن دل‌چسبی تولید نمیشه. Grant Sanderson چکار می‌کنه؟ نه تسلیم میشه، نه مثل بقیه تولید کننده‌های محتوا تسلیم ابزار‌های ناقص میشه. Grant Sanderson ابزار مناسب ساخت انیمیشن ریاضیاتی را از صفر خلق می‌کنه. یک library پایتون می‌سازه به اسم Manim(حروف اول Maths Animation). اسم چنل یوتیوبش هم می‌گذاره Three Blue One Brown چون چشم راستش Sectoral Heterochromia داره. بار ها شده که Grant Sanderson در پی تصویرسازی مفهومی بوده، که در تاریخ تصویر سازی نشده. ابزار تصویر سازی‌اش هم وجود نداشته. و هر دفعه، کتابخونه Manim را برای ارضا کردن این نیاز تغییر داده. Grant Sanderson را مثل شمشیر سازی می‌بینم که آهنگری آموخته. در گذر سال‌ها با توجه به نیازش یا شمشیرش را تغییر داده یا یک شمشیر جدیدی از صفر ساخته. و الان اسلحه‌خونه‌ای از این شمشیر ها داره (اگر کسی جلومو نگیره ساعت ها راجع به 3b1b می‌نویسم).

۳ ماه پیش 3b1b اولین ویدیو از سه‌گانه‌ای در باب نظریه اطلاعات با عنوان “Compression is Intelligence” منتشر کرد. زمانی که می‌بینم 3b1b ویدیویی منتشر کرده فارغ از عمق درکم در موضوع ویدیو نگاهش می‌کنم، چون یقین دارم Grant Sanderson اگر به پرسپکتیوی جدید نرسه، درباره اون شاخه ویدیویی منتشر نمی‌کنه. ناتوانم در شمارش دفعاتی که از ویدیو‌های 3b1b شگفت‌زده شدم. با انتشار هر ویدیو جدید با خودم میگم:«دیگه اینبار از شگفت‌زدگی‌ام از ویدیو شگفت‌زده نمیشم». خوشبختانه تا حالا حق با من نبوده.

لینک دو قسمت اول سه‌گانه:
قسمت ۱: https://youtu.be/l6DKRf-fAAM?si=JB3M-AsMzrGw0Kwl
قسمت ۲: https://youtu.be/GlYgs6v2YfU?si=AKBax0OT3VixPVOV
متاسفانه قسمت سوم هنوز منتشر نشده.

پی‌نوشت: نمی‌دونم چرا. اما تا الان ۳ بار تلاش کردم این کامنت را روی روزنوشته بگذارم، اما منتشر نشد. دفعه اول فکر کردم که روزنوشته مثل متمم، چند روزی طول می‌کشه تا کامنتی منتشر بشه پس صبر کردم. خوشبختانه دفعه دوم که خواستم کامنت را ارسال کنم، فرصت شد تا یک پاراگراف بهش اضافه کنم. 

  1. مثل اینکه سیستم گفت‌و‌گو‌های من هم‌پایانی داره. فارغ از افراد حاضر در سیستم، موضوع شروع بحث و وضعیت کائنات، سوژه سخن به 3b1b تغییر پیدا می‌کنه.↩︎

 

پاسخ
محمدرضا شعبانعلی ۷ مهر، ۱۴۰۵ - ۲۲:۱۴

سلام پارسا. 

اول این رو بگم که کامنت‌هایی که لینک دارن یا لینک‌های متعدد دارن، گاهی اوقات در متمم اسپم می‌شن. اگر لینک نباشه، اتوماتیک منتشر میشه (روزنوشته سیستم moderation به معنای سنتی نداره که من دستی بشینم تأیید کنم).

معنی این حرفم این نیست که تو یا بچه‌ها لینک نذارین. فقط منظورم اینه که وقتی اسپم میشه، من باید دستی از اسپم در بیارم. معمولاً همیشه حواسم هست. اما گاهی از چشمم دور می‌مونه یا به روزنوشته کم سر می‌زنم یا علت‌های مشابه.

بنابراین، اگر تو یا بچه‌ها کامنتی با لینک گذاشتید و منتشر نشد، علتش اینه. من حتماً بعدش از اسپم در میارم. اگر حس کردی (يا کردید) که اصلاً ندیده‌ام و گم شده، یه کامنت کوتاه بدون لینک بذارید که من برم اسپم رو ببینم (توی این چند سال پیش نیومده که کلاً از دستم در بره).

این نکتهٔ اول.

نکته دوم این‌که من 3b1b رو نمی‌شناختم. الان کمی چرخیدم توی اکانتش. کلیپ‌هایی رو هم که گفتی با سرعت تند دیدم که عملاً ارزش چندانی نداره. بعداً دقیق می‌بینم و حسم رو می‌گم. اما مشخصاً من هر جمله‌ای که به شکل x is intelligence باشه رو از نظر علمی غلط می‌دونم. همهٔ جمله‌هایی که در مورد intelligence هستن «باید» به شکل Intelligence is X شروع بشن. چون هوش، مثل خودآگاهی، مثل خدا، مثل روح،‌ کلمه‌ایه که تا تعریف دقیقی ازش ارائه ندی، پوچه (یا هزار معنا داره که این هم با پوچ بودن فرقی نداره).

البته که ممکنه در وسط یک متن ممکنه عبارت X is intelligence  رو ببینیم. اما صرفاً به شرطی که در همون متن، قبلاً جمله یا توضیحی در قالب Intelligence is Y اومده باشه. یه مفهوم‌پردازی اولیه شده باشه. و حالا جای دیگه‌ای بگیم اون Intelligence  که ما تعریف کردیم، عملاً همین است.

ویدئو رو فعلاً چون با سرعت تند دیدم، قطعاً نمی‌تونم در مورد محتواش نظر بدم. اما حس کردم در مورد information هست و نه intelligence. و تیتر غلط انتخاب شده. حالا بعداً درست‌و‌حسابی می‌بینم. کیفیت کارهاش عجیبه. چشم‌نوازه واقعاً.

بعدنوشت: پارسا. امروز توی خواب‌و‌بیداری فکر می‌کردم که چرا من کامنت اسپم‌شده رو دیر دیدم. یهو علتش رو فهمیدم. من اخیراً (بعد از این‌که باکس کامنت‌گذاری رو کمی تمیزتر کردیم)، خودم هم مثل خوانندهٔ عادی توی روزنوشته کامنت می‌ذارم. یعنی نمی‌رم سمت ادمین. همین‌جا کد کامنت‌گذاری خودم در متمم رو می‌ذارم، و کامنت ثبت می‌کنم. فقط اگر قرار باشه مطلب جدیدی بنویسم یا مطلب قبلی رو ادیت کنم، میرم سمت ادمین. بنابراین، تو و بچه‌ها ممکنه بعد از این، باز هم گاهی تجربه کنید که کامنت لینک‌دار دیر تأیید شه. البته من حتماً بیشتر دقت می‌کنم و به خاطر می‌سپرم که تندتر سر بزنم. اما گفتم علتش رو بگم.

پاسخ
امیر پورمند ۸ مهر، ۱۴۰۵ - ۹:۵۷

سلام محمدرضا

تولدت رو صمیمانه تبریک می‌گم. نمی‌دونم چرا تو این چند روز هر بار به ذهنم می‌اومد که محمدرضا که در قید و بند این حرف‌ها نیست. برام عجیبه که با این که فاصله سنی ما در این حده که زمانی که شما دبیرستان رفتی، من تازه به دنیا اومدم، بازم حرفات رو کامل می‌فهمم و ارتباط می‌گیرم. در حالی که بقیه هم دوره‌های شما کلاً از فضای فکری نسل ما عبور کردند و اصلاً تو باغ نیستن.

راستی این آقا معلم من آقای Grant Sanderson هم خیلی کارش درسته. بعضی پلی‌لیست‌هاش رو چندین و چند بار دیدم.

با مهر

پاسخ
پارسا آقاسی ۹ مهر، ۱۴۰۵ - ۲:۰۵

درود محمدرضا
امیدوارم حالت خوب باشه

مرسی از اینکه انقدر پیگیری و دغدغه‌مندی که ما بتونیم نظراتمون را تو خونه‌ات به اشتراک بگذاریم. متاسفانه تو این مورد قراره توسط من خیلی اذیت بشی. من و نوشتن به مدت یک ساله که دوست‌های خوبی شدیم. ولی بعد از یک سال یک مشکلی با هم داریم که متاسفانه رفع‌نشدنی هست. نوشتن ذات خطی داره. از بالا شروع می‌کنی و پایین می‌آی. و من از غیرخطی‌ترینِ ذهن‌ها را دارم. با لینک زدن و پاورقی نوشتن و پرانتر باز کردن و ارجاع دادن مخاطب حین نوشتارم تلافی می‌کنم. اکثر نوشته‌های بخش فارسی وبلاگم از جنس نق زدن هستن و کوتاه. برای همین این مورد واضح نیست. دو تا متن انگلیسی هم بیشتر ننوشتم که از شانس مسیری خطی دارن. دو تا پاورقی بیشتر ندارن. این خطی نبودن خودش را توی متن‌های نانوشته‌ام بیشتر نشون میده. چند ماهه دوست دارم متنی راجع ‌به measure theory بنویسم. نه نسخه فارسی‌اش و نه نسخه انگلیسی‌اش پیش نمیره. تقریبن ۱۰ باری ترتیب مطالبش را عوض کردم، اما راضی‌ام نمی‌کنه. البته گاهی اوقات “طرز فکرم خطی نیست” بهانه است برای توجیه ذهن در هم‌ریخته و نامرتب.

خیلی دوست دارم راجع‌ به intelligence صحبت کنم اما هنوز به دنیای صاحب نظران و اندیشمندان intelligence پا نگذاشتم. از دم در فال‌گوش ایستادم. پس نوشته‌هام تفاوتی با تحلیل راننده‌تاکسی‌ای نداره. اگرچه به نظرم تحلیل‌های راننده‌تاکسی‌ای ارزشمندن به دلایل متفاوت اما intelligence از موضوعاتی هست که ترجیح میدم درباره‌اش با این فرمون پیش نرم. اینکه مدل ذهنی من از intelligence زمانی که به شکل صریح روی کاغذ بیاد چه شکلی میشه از دسته بندی‌ام از intelligent بودن یا نبودن اجسام قابل تقریب هست…

یک ساعت رو این بخش متوقف شدم. تعریف حدودی‌ام از intelligence اگرچه ناقص بود و با تعریف ذهنی اکثر افراد از intelligence متفاوت بود. اما حدودش را می‌دونستم. اینکه چی intelligent هست چی نیست. بعد نوشتن مثال‌ها تصمیم گرفتم تعریفم را عوض کنم چون اجسامی که با این تعریف intelligent می‌شدن به دلم ننشست(اگر به‌اندازه کافی اغماض می‌کردم چاقو میوه خوری intelligent می‌بود)

دیوار سیمانی خونه شما intelligent نیست
چاقو میوه‌خوری intelligent نیست
ساده‌ترین برنامه کامپیوتری که یدونه if-else هست برای مشخص کردن زوج و فرد بودن اعداد intelligent نیست
رگرسیون خطی intelligent نیست
ترنسفورمر ها intelligent نیستند. عمومی تر بگم هیچ مدل هوش‌مصنوعی‌ای بعد از فاز training، intelligent نیست
سیستمی که با رگرسیون‌خطی تلاش به ساخت‌مدلی از دنیا و بقا می‌کنه intelligent هست. فرض کنید عروسکی در یک راهروی طولانی زندگی می‌کنه. آخر هر روز یک شهاب سنگ بخشی هرچیزی را که تو بخشی از راهرو باشه نابود می‌کنه. اگر عروسک با استفاده از رگرسیون خطی بتونه پیشبینی کنه شهاب‌سنگ کجا برخورد می‌کنه و با استفاده از اون پیش‌بینی زنده بمونه و هر روزی که زنده می‌مونه از داده جدیدش برای تغییر مدلش از جهان استفاده بکنه، این عروسک intelligent هست(مثال علمی تخیلی‌ای شد).

با توجه به این تعریف برگردیم به مثال رگرسیون خطی. جمعیتی از معادله خط های متفاوت داریم(فرض کنید کلی individual متفاوت داریم. فقط به‌جای قد و وزن و رنگ‌مو، ضرایب معادله خطشون با همدیگه تفاوت داره). این معادله‌خط ها تولید مثل می‌کنن. فرزندانی به‌دنیا میارن که شبیه خودشون هستند اما به منزله جهش ممکنه فرزندان ویژگی‌هاشون با والد\والدین متفاوت باشه(تعریف اینکه تولیدمثل این جمعیت جنسی هست یا غیر جنسی، هر فرزند چند والد داره، میزان جهش و مکانیسم وراثت چه شکلیه جزئیات اضافه به نظر میاد). این جمعیت معادله خط ها را تو سناریوی راهرو قبلی قرار بدین. هر individual جمعیت intelligent نیست. وابسته به محیط تغییر نمی‌کنه. اما کل جمعیت intelligent هست. انتخاب شدن افراد با مدل ذهنی موفق در پیشبینی دنیا طی نسل‌ها به فرگشت جمعیت منجر میشه.

تصمیم بر اینکه با این توضیحات موز و باکتری و انسان intelligent هستند یا نه خیلی سخته. یکی ممکنه بگه باکتری با تغییر محیطش هوموستاز(homeostasis) می‌کنه. اما ممکنه باکتری درواقع مجموعه بزرگی از if-else های متعدد باشه. اگر فروکتوز تو محیط دیدی این آنزیم را بساز. اگر لاکتوز دیدی این آنزیم. اگر باکتریوفاژ دیدی اینکار. این موجود چه تفاوتی با اون برنامه کامپیوتری ساده یا indivudal‌های معادله خطمون داره. از طرفی ممکنه خود اون عامل محیطی باعث تغییر در مدل داخلی این باکتری از جهان بشه.
اگر با تاریخ زیست آشنا باشید این دوگانه مثل دوگانه تکامل اکتسابی لامارکی و تکامل داروینی هست. اگر جزئیاتی مثل epigenetics را بذاریم کنار و یک مدل داروینی را در نظر بگیریم پس باکتری هم intelligent نیست. موز هم intelligent نیست.

انسان چطور؟ نمی‌دانم. نوشته طولانی‌ای شد. همین ۵ پاراگراف پیش گفتم تحلیل راننده‌تاکسی‌ای نمی‌کنم، ۴ ساعت نشستم به نوشتن و دقیقن تحلیل راننده‌تاکسی‌ای کردم. البته حداقل تحلیلم یک مسیر شفاف داره(که خوشبختانه کلی لینک‌دهی وسطش نداره. البته می‌تونستم حین نوشتن به مطالبی راجع‌ به لامارکیسم و داروینیسم لینک بدم). پس با این تعریفی که خودش مشخص نیست اما نتیجه‌اش مشخصه، اکثر اجسام intelligent نیستند. به جز جمعیت‌های مفعول انتخاب مثالی از موارد intelligent به ذهنم نمیاد. البته همین مورد جمعیت‌ها خیلی خیلی بزرگه. ممکنه فردی نورون‌های انسان را به عنوان جمعیت ببینه. جمعیتی از یک سری تابع خطی و غیرخطی. و ذهن انسان در طی زندگی‌اش شروع به انتخاب بعضی از نورون‌ها می‌کنه و بعضی‌ها را حذف می‌کنه. با این توصیف مدل‌های هوش مصنوعی که جمعیتی از تابع‌ها و پارامترها هستند در فاز training intelligent هستند. بیش از حد بحث بی‌پایه اساس و ساخته‌ی ذهنم شد. دوست دارم برم دیتا جمع کنم و به صاحب‌نظر ها و اندیشمندان گوش بدم. اونا چند صد سالی فکر کردند. الکی ذهنمو خسته نکنم که به نقطه ۳۰۰ سال پیش برسم. آخرین آپدیتم از حوزه intelligence عقاید رنه دکارت و phrenology هست.

بزرگ‌ترین گلایه‌ام به کتاب Deep Learning از Ian Goodfellow(و اون دو عزیز نویسنده دیگه‌ای که اسمشون یادم نمیاد) همین تعریف نکردن intelligence هست. از دومین پاراگراف مقدمه کتاب شروع می‌کنه میگه از دورانی که کامپیوترهای قابل برنامه‌نویسی به مخیله بشریت وارد شدند، افراد درباره intelligent شدن این کامپیوترها رویا بافی می‌کردند.

When programmable computers were first conceived, people wondered whether such machines might become intelligent, over a hundred years before one was built(Lovelace, 1842).

طعنه‌آمیزه کتاب مقدس deep learning درباره ذات کلمه دوم اسم رشته‌اش حرفی نزده باشه(منظورم intelligence هست نه learning. البته با این مثال‌هایی که من از intelligence زدم به نظر میاد learning با intelligence گره خورده).

درباره چیزی که راجع به ویدیو گفتی: تو دیدگاه اولم هم نوشتم “اولین ویدیو از سه‌گانه‌ای در باب نظریه اطلاعات”. یعنی در ذهن من هم این سه‌گانه در مقام اول درباره نظریه اطلاعات هست. البته قسمت سومش منتشر نشده و بهم اثبات شده که Grant Sanderson در یک دقیقه‌هم می‌تونه مدل ذهنی فردی را از جهان دگرگون کنه. اما برام منطقیه که چرا تیتر Compression is Intelligence انتخاب شده. انگار به شکل ضمنی فرض شده LLM ها و بقیه مدل‌های هوش مصنوعی intelligent هستند. حالا چی باعث شده این مدل‌ها intelligent بشن؟ Compression. حداقل برای خود من این دو ویدیو تا الان درباره نظریه اطلاعات بوده در تلاش برای توصیف اینکه انگار مدل‌های هوش مصنوعی intelligent اند. اما این intelligence اینجا مبهمه. این عدم دقت هم ضعف Grant Sanderson نمی‌بینم، بیشتر ذات پلتفرم یوتیوب می‌بینم.

در نوشته “چند کتاب از خوانده‌های ماه‌های اخیر (۱)” به کتاب vector اشاره کردی. باید یک کامنت جدا درباره پلی لیست جبرخطی 3b1b هم اونجا بذارم. چون پلی‌لیست جبرخطی، چیزی بود که باعث شروع شدن 3b1b و manim شد. حکم وداع با اسلحه همینگوی را داره. وقتی می‌خوای کتاب‌هاش را لیست کنی وداع با اسلحه و پیرمرد و دریا را میذاری تو لیست. بعد باید یک لیست دیگه بیاری بقیه کتاب‌هاش را تو اون بذاری چون ادامه این لیست نمی‌شینن.

دیدم همه دارن تو کامنت‌ها تولدت را تبریک می‌گن، یک چیزی به ذهنم اومد بگم. من تولد هیچ‌کسی را به جز تولد یک نفر(و قاعدتن تولد پدر و مادرم) را تبریک نمی‌گم. چون به نظرم تولد روز خاصی نیست. خود اون روز تولد خیلی خاصه، اما سالگردش خاص نیست. برعکس نوروز و یلدا و مهرگان و روز ملی شدن صنعت نفت که اتفاقن همین سالگرد و تکرارشون مهمه. اینو گفتم که چیو بگم. اون یک نفری که هر سال تولدش را تبریک میگم، دوست صمیمی‌امه که مثل خودت روز ۶ مهر به دنیا اومده. هر سال بهش تولدش را تبریک میگم چون اگه چند روز زودتر به دنیا میومد ما هیچوقت همدیگه را نمی‌دیدیم و مسیر زندگی‌ام با اینی که الان هست در ابعاد نجومی عوض می‌شد.

 

پاسخ
سینا پازوکیان ۲۳ شهریور، ۱۴۰۵ - ۱۸:۳۶

محمدرضاجان سلام.
اول از همه ممنون از اینکه برامون می‌نویسی.
تسلطم به زبان در حدی نیست که بتونم منتقل کنم چقدر برام ارزشمند هستن این نوشته‌ها و درس‌های متمم.

وقتی اینجوری تب و تاب چیزی زیاد میشه،‌برای یکی مثل من خیلی سخت میشه که تشخیص بدم چه چیزی ارزش دنبال کردن داره.

همون اوایلی که ‌‌‌‌‌‌‌‌‌AI به بحثهای عمومی راه پیدا کرده بود، کتاب ‌‌‌‌‌‌‌‌‌fusion strategy توی متمم معرفی شد. خوندنش بهم کمک کرد یه عینکی برای نگاه کردن داشته باشم و البته برام یه تلنگر جدی بود که دنیا به همین اپ‌‌های موبایلی خلاصه نمیشه و صنایع سنگینی هستن که دیجیتالی کردنشون قرار نیست یک شبه اتفاق بیافته.

اخیرا کتاب علوم The Sciences of the Artificial سایمون رو شروع کردم به خوندن، با اینکه برام راحت نیست خوندنش (بخش‌های زیادی رو رونویسی میکنم تا بتونم هضم کنم مطالبش رو) ولی‌ واقعا لذت می‌برم از هم‌نشینی با این آدم. مثلا اونجایی که سایمون از کامپیوتر حرف میزنه که دیگه امروز هممون توی جیبمون یدونه داریم و خیال می‌کنیم می‌دونیم چیه، تازه میفهمم “بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد” یعنی چی.

توی این نوشته هم برام سرنخ‌هایی زیاد وجود داشت اما چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد این جمله بود:
“کار مدل‌های فعلی بیشتر از جنس compression است تا abstraction”
مشتاق شدم که بیشتر راجع بهش بخونم و بهتر بتونم درکش کنم.

باز هم ممنون.

پاسخ
سروش ۲۲ شهریور، ۱۴۰۵ - ۱۸:۲۷

سلام آقای شعبانعلی،

امیدوارم حالتون خوب باشه.

یک خبر خوب دیگر هم دارم. چند وقت پیش از پایان‌نامه‌ دکترا دفاع کردم.

واقعیتش هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم حتی بتوانم دبیرستان را تمام کنم. چه برسد به این‌که روزی از دکترایم دفاع کنم. در این ۱۵ سال آدم‌های زیادی بودند که به من کمک کردند. اما مطمئنم اگر آن روز در دبیرستان وبلاگ شما را اتفاقی پیدا نمی‌کردم، هیچ‌وقت مدل ذهنی من به سمتی نمی‌رفت که به اینجا برسم. می‌دانم هم که مدت‌هاست شاگرد خوبی در متمم نبوده‌ام. ولی سال‌های اول کارشناسی متمم روی من خیلی تاثیر داشت. هروقت در زندگی خودم را گم می‌کنم، می‌دانم وبلاگ شما و متمم هستند که کمکم می‌کنند تا دوباره راهم را پیدا کنم. خیلی ممنون که تمام این سال‌ها به معلم بودن ادامه دادید.

از حال و احوال خودم هم بگویم که این روزها برخلاف تصورم خیلی آشفته‌ترم. احساس می‌کردم وقتی دکترا تمام شود، همه‌چیز ثبات بیشتری پیدا می‌کند. اما اتفاقات این یک سال اخیر، موج تغییر در سیاست کشورها و پیشرفت تکنولوژی، بیش از هر زمان دیگری ترس از نامعلوم بودن آینده من را فلج کرده است. گاهی حتی صبح‌ها نمی‌توانم از تخت بلند شوم. پس از چند هفته سر و کله زدن با این افکار، احساس می‌کنم برای من وضعیت فعلی جهان صرفاً یک مثال خوب است از این‌که هر لحظه ممکن است از این دنیا برویم. فرقی ندارد که یک سیاست‌مدار به قدرت برسد، یا یک موشک بخورد، یا هوش مصنوعی بیاید. هر موقع ممکن است وضعیت فعلی عوض شود. خیلی یاد نوشتهٔ شما «مهمانی در خانه دارم!» می‌افتم. دوستش دارم. دلم می‌خواست امروز به‌اندازهٔ نویسندهٔ این نوشته قوی باشم، اما نیستم. امیدوارم یک روز به آن برسم.

شاید هم‌زمانی جلسهٔ proposal defense با اتفاقات ماه ژانویه، و دفاع آخر با اتفاقات ماه مارس، باعث شد احساس پوچی کنم.نوشته‌ شما دربارهٔ تحصیلات تکمیلی را  یادم هست. دروغ چرا، بعد از ۵ سال کار کردن در شرکت‌ها و استارتاپ‌ها، من هم مثل خیلی‌ها دلیلم برای ارشد و دکترا مهاجرت بود. اما جایی در این میان نظرم نسبت به دنیای آکادمی عوض شد. گروه‌هایی را دیدم که فقط برای منتشر کردن مقاله نمی‌نوشتند. حتی جایی در وسط دکترا احساس می‌کردم نوشتن مقاله و open access کردنش می‌تواند به جامعه بیشتر کمک کند تا کار کردن در یک شرکت. ولی خوب این دید زیاد طول نکشید. دیدم که مقاله‌ها هم تبدیل به سلاح‌های اقتصادی و نظامی می‌شوند. حالا بیشتر از هر زمان دیگری نمی‌دانم باید چه کار کنم.

در این سال‌های آخر دکترا بخش درس دادن بیشتر از تحقیق برام لذت بخش بود. ساعت‌های خوب دکترا وقتی بود که الگورتیم‌ها رو برای دانشجوها توضیح می‌دادم. استادم همیشه بهمون می‌گفت ما به خودمون می‌گیم تحقیق مهم‌ترین بخش مسیر شغلی در آکادمی هست ولی واقعیتش این که درس دادن بخشی هست بیشترین تاثیر روی جامعه دارد. من حدس می‌زنم که هوش مصنوعی باعث بشه ماهیت و روش معلم بودن فرق کنه اما امیدوارم همیشه نیازش برای جامعه بمونه.

راستی، چند مدت پیش هم نامزد کردم! اسمش ساناز است و خیلی دوستش دارم.

امیدوارم همیشه سالم و سرزنده باشید.

 

شاگرد شما،

سروش

پ.ن: لطفا این نظر رو بعد از این‌که خوندید پاک کنید.

پاسخ
محمدرضا محمودی ۲۲ شهریور، ۱۴۰۵ - ۵:۱۱

محمدرضا سلام
یک بار سوار یکی از این تاکسی‌های اینترنتی شده بودم، راننده عزیز بعد از اینکه بحث مفصلی با خانمش داشت مبنی بر اینکه میشه قرمه‌سبزی رو بدون لوبیا هم پخت، ادامه اون گفتگوی چالشی رو خواست با من پیش ببره و خب من با توجه به سابقه خانوادگی در آشپزی، طبیعی بود که میخواستم بادی به غبغبم بندازم و بگم نه آقا مگه میشه ولی خب محیط طوری بود که مجبور بودم سری تکون بدم و شرایط بحث رو در نظر بگیرم و موافقت کنم. (البته اگه برای کسی سواله، واقعا میشه ولی خب به جاش بهتره حداقل کرفس استفاده کرد. اینطوری میشه تو سبزی‌های خورشت هم صرفه‌جویی کرد!)
این رو برای این تعریف کردم که سطح بحث‌ها تو تاکسی‌های محله ما نهایتا به فشاری که مردم شریف کشورمون برای ناهار امروز و شام آخر هفته متحمل میشن، محدود میشه و اینطور که تعریف کردی ما به محله شما و تاکسی‌هاش حسابی غبطه خوردیم.
از شوخی که بگذریم، ممنونم که وقت گذاشتی و نوشتی. با اینکه مشغله زیادی داری ولی فکر کنم زیاده‌خواهی نباشه که خوشحال باشم که سوالم باعث شد تا توی هشت ماه گذشته دو تا پست داشته باشیم برای خوندن و یادگیری.

توییت جیکوب کاکسون رو دیدم، با وجود اینکه گفته بود (چرا گزینه لینک دادن به منبع تو کامنت‌های روزنوشته نیست؟!) این حرکتش جنبه مارکتینگی نداره، من باور نکردم ولی این زاویه که اشاره کردی تا این حرکتش ممکنه برای هشدار دادن باشه تا احتمال رخداد اون سناریو کم بشه یا دقیقتر بگم تلاش کنیم تا کمتر بشه برام جالب بود و بهش دقت نکرده بودم.
نکته‌ای هم که پیرو لحظه کوویدی گفتی رو نمیدونم دارم درست تطبیق میدم یا نه ولی از اون مدل نگرانی‌هایی هست که بیشتر از اینکه در مورد فناوری داشته باشم، در مورد آب دارم؛ از جمله اینکه گفتی تهدیدهایی وجود دارند که منتظرشون هستیم ولی گستردگی و عمق پاسخمون حداقل این روزها مشخص نیست.
ارادت

پاسخ
محمدرضا شعبانعلی ۲۲ شهریور، ۱۴۰۵ - ۲۰:۲۸

سلام محمدرضا جان.

من – چون الان وسط یه کار دیگه هستم – دو تا نکتهٔ کوچیک رو بگم و بعداً سر حوصله دربارهٔ موضوع دیگه‌ای که توی کامنتت گفتی (آب)‌ یه چیزایی بنویسم.

اول دربارهٔ لینک دادن در کامنت:

ما سال گذشته داشتیم تم سایت روزنوشته رو عوض می‌کردیم که اتفاق‌های دی پیش اومد. طبعاً دیگه بعدش حوصله‌ای برای دست زدن به تم نبود. تا الان که حدود ۹ ماه گذشت و تازه دو تا مطلب توی روزنوشته منتشر کردم. این‌که در بخش کامنت نمی‌شه لینک گذاشت، ناشی از نیمه‌کاره رها کردن تغییر تم هست. به‌زودی درست میشه.

دوم دربارهٔ تاکسی:

بحث آشپزی رو اصلاً دست‌کم نگیر. این چیزا برای تو واضحه، وگرنه خودش خیلی تخصصی محسوب می‌شه.
اما این رو هم بگم که من واقعاً توی ذهنم تاکسی رو محل «بحث بی‌معنی و پرت یا بحث‌های ساده» نمی‌‌دونم. بیشتر توی ذهنم به‌عنوان بحث‌های «همراه با گمانه‌زنی و بدون شواهد کافی» ثبت شده که اتفاقاً خیلی وقت‌ها ممکنه درست هم باشه.
‌
یه‌ چیز جالب یادم میاد که حیفه نگم.
من چون بابام راننده تاکسی بوده، طبعاً تجربهٔ تاکسی‌سواری زیادی دارم. بعضی وقت‌ها توی تابستون حوصله‌ام سر می‌رفت و به بابام می‌گفتم من رو هم با خودش ببره سر کار (البته سر کار که محل خاصی نبود. در واقع سوار تاکسی کنه با خودش بچرخونه و مسافر سوار کنه. اما ما بهش می‌گفتیم سر کاٰر).

اینه که خاطرات بسیار زیادی از گفتگوهای داخل تاکسی دارم. تاکسی‌های اون موقع،‌ برخلاف تاکسی‌های اینترنتی الان، همزمان چند مسافر سوار می‌کردن. معمولاً از همهٔ طبقات اجتماعی هم سوار می‌شدن. تردد با ماشین شخصی کمتر از الان بود؛ حتی برای ثروتمندها. اصلاً فرهنگ تردد شهری با الان فرق داشت.
همیشه هم بازار بحث و گفتگو داغ بود. یادمه معدود زما‌ن‌هایی که همه مسافرها ساکت بودن، بابام کاملاً رندم به یکی از مسافرها می‌گفت: «چه خبر؟» بعدش دیگه سکوت می‌کرد و مسافرها تا مقصد با هم حرف میزدن.

اون موقع‌ها فکر می‌کردم توی تاکسی حرف‌های پرت‌و‌پلای زیادی گفته و شنیده می‌شه. مثلاً هر وقت یه خبر روز شنیده می‌شد، معمولاً جمله‌ای که بلافاصله یکی از مسافرها می‌گفت این بود که: «ای آقاااا. این بحث‌ها رو راه انداختن که حواس من و شما رو پرت کنن.»
یا تقریباً همیشه، وقتی حرفی پیش میومد که فلان کار خیلی سود داره، یکی بود که صداش در بیاد و بگه: «نه بابااا. اگر سود داشت که این کار رو می‌گرفتن دست خودشون و بچه‌هاشون. به من و شما نمی‌رسید.»
سال‌های بعد که بابام با تاکسی کار نمی‌کرد و خودم تاکسی می‌گرفتم، برای شکستن سکوت داخل ماشین، به سبک بابام یه «چه خبر؟» می‌گفتم و تا مقصد سرگرم می‌شدم. بعداً به‌تدریج حرف‌های تاکسی‌ای جدیدی هم اضافه شد: «آقا می‌گن این‌جا همه‌اش زیرش تونله.» یا این‌که «میگن فلانی که خودش مرگ بر آمریکا می‌گه، بچه‌هاش آمریکا هستن.»
‌
کم‌کم فضا عوض شد. اون حال‌و‌هوای تاکسی‌سواری جمعی از بین رفت و من هم اون دوران رو فراموش کردم.
تصویر تاکسی هم به‌عنوان جایی که بیشتر حدس‌ و گمانه‌زنی و خبرهای پرت و هیجانی در اون مطرح می‌شه، کم‌و‌بیش توی ذهن من باقی موند.

سال‌ها گذشت تا به دورانی رسیدیم که همهٔ اون چیزایی رو که توی تاکسی بابام می‌شنیدم، توی اکسیوس و واشنگتن‌پست خوندم.

پاسخ
محمدرضا محمودی ۲۲ شهریور، ۱۴۰۵ - ۲۱:۰۳

سلام مجدد محمدرضا
امیدوارم که پدرت سلامت باشه و خدا سایه ایشون از سرت زیادی نبینه.
چون به خاطرات جالبی اشاره کردی و تهشم یه دیس سنگین به اون دو نشریه دادی منم خواستم به یک موضوعی اشاره کنم.
تو این سال‌ها شاید بیشتر از پنج هزار سفر با این تاکسی‌های اینترنتی انجام دادم. از زمان کرونا یادمه که جز مواردی کمتر از انگشتان یک دست که پروفایلشون دقیق یادمه، بقیه با جدیت تلاش میکردن که بهم ثابت کنن این کار شغل اصلیشون نیست و شغل اصلیشون چیز دیگه‌ایه.
از مالک قهو‌ه‌خونه تا مستاجر شهربازی‌های کوچیک محلی، از پرستار تا معلم بازنشسته، از مدیر منابع انسانی تعدیل شده تا تریدر تقریبا با هر شغلی هم‌سفر شدم و شنیدن داستان‌های آدم‌های مختلف تجربیات جالبی برام رقم زده که تعریف کردنش شاید به ساعت‌ها زمان نیاز داشته باشه و نمیخوام حوصله تو و مخاطبانت سر ببرم. یک بار هم که یک آقایی با تخصص طراحی داخلی بهم گفت موزیک ندارم ولی پادکست گوش میدی؟ من پرسیدم کی هست گفت محمدرضا شعبانعلی! منم یادمه چقد کیف کردیم هم تو مسیر هم پایان مسیر نزدیک یک ساعت نشستیم و ذکر خیرت گفتیم.

راستش میخوام یک اعتراف صادقانه بکنم. از اونجایی که مشغله زیادی داری و همین کامنت نوشتن هم گاهی بنظرم خودخواهانه میاد که باعث میشه وقتت رو بگیریم، بنظرم -به عنوان پیشنهاد نه توصیه- در کنار لینک‌دهی به منابع، گزینه لایک کامنت هم شاید بد نباشه اضافه بشه از این جهت که گاهی به تشکر از پاسخت اکتفا کنیم و برای عدم پاسخگویی به پاسخ‌هات عذاب وجدان نداشته باشیم.
بازم ممنون

پاسخ
محمدرضا شعبانعلی ۲۳ شهریور، ۱۴۰۵ - ۱۹:۵۹

محمدرضا از آخر به اول جواب بدم.

اول این‌که یه زمانی ما لایک و دیسلایک کامنت داشتیم. بعد دیسلایک رو برداشتیم و بعد لایک رو. علتش رو یادم نیست. باید از سمیه تاجدینی بپرسم.
اما حالا فرض هم کنیم لایک رو بذاریم. من از کجا بدونم تو لایک زدی و لایک کس دیگه نیست؟ 😉
به‌نظرم منطقی‌تر اینه که معذب نشی و خودت رو برای جواب دادن مقید نکنی. حال‌و‌هوای بحث‌ها و کامنت‌ها کاملاً نشون می‌ده که جواب لازم داره یا نه. دلیل نداره زحمت زیاد برای خودمون درست کنیم که حالا حتماً – حتی اگر چیزی توی ذهن‌مون نیست یا حرف خاصی نداریم که اضافه کنیم – یه چیزی بگیم.
‌
‌
‌دوم این‌که اشارهٔ من در آخر کامنتم به اکسیوس و واشنگتن‌پست به‌عنوان دیس (به‌تعبیر تو) نبود. چون واقعاً اون حرف‌هایی که توی تاکسی می‌گفتن بدون استثنا درست بود. راستش من فکر می‌کنم کل صدا و سیما رو ببندن برن خونه بشنینن و همین بحث‌های توی تاکسی یا توی صف‌ها رو لایو پخش کنن، واقعیت خبری شفاف‌تری از وضعیت کشور منعکس می‌شه. موارد بسیار معدودی یادم میاد که اکسیوس خبر نادرست داشته. غالباً خبرهای وال‌استریت ژورنال، اکسیوس و واشنگتن‌پست (در حدی که حافظهٔ شلوغ و نامرتب من کفاف میده) قابل‌اتکا و تقریباً همه‌شون قابل‌اعتنا هستن.
‌
اون‌ها فضاشون با رسانه‌هایی مثل فارن افرز و نیشن (و تا حدی گاردین) و بی‌بی‌سی فارسی فرق داره که گاهی حس می‌کنم صبح‌ها پیش پیمان جبلی خودمون کارت می‌زنن و بعد میرن سر کار.

نیویورک‌تایمز هم که این وسط بلاتکلیفه. کیفیت و جهت‌گیری خبرهاش بستگی به این داره که فرناز فصیحی شب قبلش با کی چت کرده باشه یا شام خورده باشه.

در مورد آب که به‌عنوان مصداق لحظهٔ کوویدی بهش اشاره کردی:

من متن بالا رو خیلی شتابزده و سرسری نوشتم. اگر قرار باشه کمی شفاف‌تر و تمیزتر نوشته باشه، لازمه که حتماً مفهوم‌پردازی (conceptualization) بهتری از دو اصطلاح «لحظهٔ کوویدی» و «اثر پهپادی» انجام بشه.

چیزی که حدودی توی ذهن من بوده اینه که لحظهٔ کوویدی و اثر پهپادی به دو جنس تهدید با «مکانیزم اثرهای متفاوت» اشاره کنن.

لحظهٔ کوویدی مکانیزم اثرش اینه که از اول یه ظرفیت نگران‌کننده‌ای وجود داره که اگر دست bad actor‌ها بیفته، می‌تونه دردسرهای بزرگ و نامتعارف ایجاد کنه. اما مالکان تکنولوژی فرض می‌کنن (یا امیدوارن) که می‌تونن اون رو در اختیار خودشون نگه دارن (من دارم بازیگر بد و خوب رو از منظر صاحب تکنولوژی می‌گم).

اثر پهپادی ربطی مکانیزمش متفاوته. بحث این نیست که بشه از یه چیزی حفاظت کرد یا نه. همین که یه چیزی به مجموعهٔ دانش یا تکنولوژی بشری اضافه شده، همهٔ ظرفیت‌های مثبت و منفیش هم به‌صورت بالقوه در اختیار همه هست. در این بین، ما یه سری bad actor یا بازیگران ضدنظم داریم که می‌تونن با استفاده از اون ظرفیت‌های منفی می‌تونن بیش از چیزی که خسارت می‌بینن، خسارت بزنن.
و این هم یکی از نکاتی هست که باعث می‌شه استراتژیست‌های تکنولوژی، همیشه هنگام توسعهٔ یک تکنولوژی جدید بهش فکر کنن و سناریوهای احتمالی رو ارزیابی کنن.

حرف من این بود که AI هر دو نوع تهدید رو داره. شاید تهدیدهایی که الان بزرگ تلقی می‌شن (بازار کار و …) واقعاً مهم نباشن. اما لازمه دربارهٔ تهدیدهایی مثل بیوتروریسم، تهدیدهای سایبری و ابزارهای نظامی نامتقارن (که قدرت تأثیرگذاری زیاد و آسیب‌پذیری کم دارن) آگاهانه‌تر و مسئولانه‌تر فکر بشه. اگرچه، به‌عنوان یک برداشت کاملاً شخصی، حس می‌کنم کلمهٔ «انقراض» کمی سنگینه. اگر از بحران‌های بزرگ یا فراگیر جهانی حرف بزنیم، منطقی‌تر و قابل‌دفاع‌تره.

در مورد آب که گفتی، به‌فرض که این تعریف سرسری من رو از دو مفهوم بالا بپذیریم، شاید بهتر باشه آب رو در دستهٔ سومی قرار بدیم که می‌شه اسمش رو گذاشت تهدیدهای مربوط به tipping point (نقطهٔ واژگونی) در سیستم‌ها.

ویژگی تهدیدهای tipping point اینه که غیرقابل‌پیش‌بینی نیستن. بلکه به‌تدریج در یه مسیری جلو می‌رن. همه هم متوجه می‌شن که داره جلو میره. اما تا یه نقطه‌ای قابل‌پیش‌گیری هستن. بعدش دیگه سیستم تغییر وضعیت می‌ده و برگشت به قبل، یا غیرممکنه یا بسیار سخت و پرهزینه (تقریباً در حد غیرممکن).

مثلاً اتفاقی که در مورد سفره‌های آب زیرزمینی در کشور ما افتاده و الان هم داره میفته، حرکت به سمت همین tipping point‌هاست. استخراج بی‌رویهٔ آب‌های زیرزمینی باعث شده که بستر خاک در سفره‌های زیرزمینی فشرده‌تر بشن و فرونشست اتفاق بیفته. و مشکل این‌جاست که اگر بعداً یه سیستم سیاست‌گذار مسئول و متخصص هم سر کار بیاد، کار چندانی برای جبرانش نمی‌تونه بکنه. چون در نقاطی که از tipping point گذشته، عملاً دیگه نمی‌شه تراکم خاک رو کم کرد یا ساختار لایه‌های زیرزمینی رو به شکل قبل برگردوند.

مثال دیگه هم که از tipping point میشه زد، آب شدن یخ‌های قطبیه که معمولاً توی گرمایش زمین مثال می‌زنن. این‌ها هم برگشت‌ناپذیر هستن (یا در افق زمانی که انسان روی زمین زندگی می‌کنه، سخته تصور کنیم دوباره زمین اون‌قدر سرد میشه که این یخ‌ها شکل بگیرن).

اثر این‌جور اتفاق‌ها، آب، گرمایش زمین و … می‌تونه بحران‌آفرین و فراگیر باشه. اما اگر معیارمون رو مکانیزم شکل‌گیری‌شون بذاریم، شاید بهتر باشه این‌ها رو زیر یه تیتر سوم، در کنار اون دو تا تیتری که من گفتم قرار بدیم. چون جنس‌شون «تهدیدهای ناشی از توسعهٔ تکنولوژی جدید» نیست. بلکه «بی‌توجهی در مهار یک روند قابل‌مشاهده و قابل‌مهار کردن» هست؛ در شرایطی که tippinig point سیستم آبی / اقلیمی هم در افق دید هست و تا حدی قابل‌ارزیابیه که با چه سرعتی داریم بهش نزدیک می‌شیم.

پاسخ

پیام بگذارید

برای ثبت کامنت باید کد فعالیت در متمم داشته باشید. کد فعال‌سازی را از این‌جا دریافت کنید.