کاملاً شخصی – حرفهایی برای خودم

آنچه امروز اینجا مینویسم یک گزارش از حس و حال شخصی من است. برای شما نه مفید است، نه جذاب و نه امیدبخش.

خواهش میکنم کسانی که مرا خوب نمیشناسند، نخوانند یا اگر خواندند، آرام و بی صدا عبور کنند و برایم نظر ننویسند.

آنچه را اینجا مینویسم در درجه اول برای آرامش خودم است و در درجه دوم، به اشتراک گذاشتن احساس تلخ دلتنگی با بخش کوچکی از مخاطبانم که چنان با هم نزدیکیم، که مرز جسم، روح های ما را به سختی از هم جدا میکند. میگویند یکی دو روح بزرگ در اطراف انسان، برای انگیزه زندگی کافی است. به قول شریعتی، «دو» را هم برای وزن جمله گفته اند که «یک» روح بزرگ نیز به سختی یافت میشود. شکرگزار هستم که این روحهای نزدیک و خویشاوند، برای من از شمار انگشتان دست فراتر رفته اند…

این دردها را برای آنها مینویسم، که گفته اند: «رنج درد، پس از مطرح شدن با دوست، نصف میشود. بر خلاف شادی، که لذت آن، پس از مطرح شدن با دوست، دو چندان میگردد».

علاوه بر این، آنچه اینجا مینویسم، برای ارجاع آینده من است، شاید روز دیگری نیز، همچون امروز، نجات بخش من باشد…

در چند روز گذشته، به دلیل شرایط خاص کشور و انتخابات، حرفهایی را نوشتم. نه برای مخاطب عام. برای دوستانی که مرا میشناسند و زندگیم را میدانند و انگیزه هایم را لمس کرده اند و قوتها و ضعف هایم را – آنچنان که خود نیز همواره صادقانه و صریح با مخاطبانم گفته ام – می بینند.

میتوانستم ننویسم. چنانکه دوستانم ننوشتند و از ماهها پیش، ایمیل و تلفن و پیامک زدند که ننویس. تو تند و رادیکال مینویسی و «مصلحت» نمیشناسی و دوباره گرفتار میشوی و اگر جایی رفتی یا تو را جایی رفتند (!) ما فرصت پیگیری نداریم و چه کار داری به این مردم. که دین و تاریخ و فلسفه گفته اند که مردم، هر چه دارند در شأن ایشان است و …

من اما، معلمم: قبل از هر شغل دیگری.

من اما مانده ام: تا در کنار سایر مردم، اینجا را بسازیم.

نه از آن رو که وطن پرستم، بل از آن رو که معتقدم در این نقطه از خاک، فاصله آنچه «هست»، با آنچه «میتواند باشد»، فراتر از حد تصور است.

نوشتم. و تلاش کردم بر اساس آنچه میدانم – و میدانستم که برخی از داده ها را اطرافیان نمیدانند یا دیرتر خواهند دانست – بنویسم. البته سایتهای مختلف هم نوشته ام را نقل کردند و آنچنان که میگویند ظاهراً ده ها هزار بار خوانده شده است.

چنین بود که راه مهمانان ناخوانده به خانه مجازی من باز شد و ایمیل پس از ایمیل با حرفهای جالب و جذاب از جمله اینان:

– ساندیس خور خفه شو!

– به تو چه که برای ما تعیین تکلیف میکنی!

– تو هم نان خور همین ها هستی.

– اگر آدم اینها نبودی، تا حالا ده بار گرفته بودندت! جاسوس وطن فروش!

– خاک بر سر بی شعورت کنند که سیاست نمی فهمی.

– دروغ گوی کثیف. تو که دکتر نیستی حرف نزن (انگار دکتر قبلی که در رأس کار بوده چه کرده!)

– ترسوی پست. شجاع باش و واقعیت را بگو (امضا کرده: دانشجوی شجاع!)

و صدها توهین و تهمت دیگر که ریشه اش، تنبلی است. اگر زحمت میکشیدند و چند نوشته مرا می خواندند، بهتر میشناختندم.

امشب خانه آمدم. خسته و فرسوده.

با خودم گفتم که به امید کدام مردم نشسته ایم؟ آنها که در رأس قدرتند این چنین اند که میدانیم و آنها که در این پایین ایستاده اند، چنین سطحی و بی منطق!

به راستی کدام را به کدام ترجیح میدهم؟ نه از آنها هستم و نه از اینها.

آن شعر معروف را بیش از صد بار با خودم تکرار کردم که:

نه در مسجد گذارندم که رندی!

نه در میخانه کین خمّار خام است!

میان مسجد و میخانه راهی است؟

غریبم! سائلم! آن ره کدام است؟

احساس کردم که غریب و تنها هستم. تحت سیطره دولتی که با آن همسو و هم رأی نیستم، اما وقتی مخالفان سطحی و جزم اندیش آن را می بینم، دلم نمی خواهد در جرگه مخالفان نیز باشم.

موبایل را برداشتم و دو صفر اول را گرفتم تا با دوستانم تماس بگیرم و بگویم که من هم تسلیم شدم. من هم به شما ملحق میشوم.

اولین بار نبود که به این نقطه میرسیدم (البته نه به این شدت). معمولاً این جور وقتها، خاطره دزفولیان را مرور میکردم تا آرام شوم.

سایتم را باز کردم و نوشته زیر را که مهر ماه سال گذشته نوشته بودم دوباره خواندم:

سال ۱۳۷۴ به تازگی از علامه حلی اخراج شده بودم و سال سوم دبیرستان را در خانه مانده بودم که پدر و مادرم، پس از مدتی بست نشستن پشت دفتر باقر دزفولیان (مدیر دبیرستان البرز) به داخل راه پیدا کردند. آن روزها تمایلم به ادامه تحصیل را از دست داده بودم. میگفتم با این نظام آموزشی که هیچ مهارتی را در انسانها پرورش نمیدهد، ترجیح میدهم در یک مکانیکی، ماشین ها را تعمیر کنم (در خیابان ما مکانیک خودرو زیاد بود). بالاخره اصرار زیاد پدر و مادرم، سرسختی دزفولیان را کم رنگ کرد. با من صحبتی کرد و آزمونی از من گرفت و اجازه داد سر کلاسها حاضر شوم. در لا به لای صحبتها، به او گفتم که من به نظام آموزشی کشور معترضم و حتی اینکه در یک تعمیرگاه مشغول به کار باشم را به گرفتار شدن در چنبره این نظام آموزشی بیمار ترجیح میدهم…

فقط نگاه میکرد و هیچ نمیگفت… اما در نگاهش محبت را حس میکردم.

حدود دو سال گذشت و تقریباً موازی با جنب و جوش سالهای اصلاحات، به خانه دزفولیان رفتم. در بستر مرگ افتاده بود. آنقدر بزرگ بود و کاریزما داشت، که نتوانستم در مقابلش روی زمین بنشینم. ایستاده بودم و او حرف میزد. صدایش ضعیف شده بود. کمی نزدیک تر رفتم. به رسم ادب پرسیدم: آقای دزفولیان. توصیه ای به من ندارید؟ گفت: «چرا. دارم. نخستین روزی که پا به دبیرستان البرز گذاشتی یادت هست؟ به تعمیرکاری در کنار خیابانها هم راضی بودی. میدانم که رشد میکنی و فرصت برای کار و زندگی در هر کشوری را که بخواهی، خواهی داشت. اما هر وقت هوس رفتن از این دیار به سرت زد، به یاد بیاور که تو به یک تعمیرکاری ساده در گوشه خیابان هم راضی بودی. طمع نکن… بمان و کشورت را آباد کن. بمان…»

نوشته را خواندم. نه یک بار. نه دو بار. شاید پنج بار.

عجیب بود. هیچ حسی در من بر نمی انگیخت. خاطره دزفولیان نیز، اثر معجزه آسای خود را از دست داده بود…

با خودم قرار احمقانه ای گذاشتم.

گفتم نامم را در اینترنت جستجو میکنم و آنچه راجع به من نوشته بودند را میخوانم تا ببینم آیا واقعاً در تلقی دیگران، تا این حد انگل اجتماع محسوب میشوم؟

قرار گذاشتم ۵۰ لینک اول را بخوانم. همه را خواندم. همه مثبت بود و لطف و اغراق دوستان.

خوشحال شدم اما آرام نشدم. یک بار دیگر ایمیل ها را خواندم و در دلم به دزفولیان گفتم: تو اگر این همه توهین را میدیدی، خودت هم البرز را می بستی و می رفتی. پس به من حق بده!

پانل مدیریت سایت را باز کردم تا shabanali.com را برای همیشه ببندم.

آخرین لینکی که در گوگل آمده بود سانسور بود. اما نخستین جمله اش کنجکاوی من را برانگیخت: «من محمدرضا شعبانعلی را از پانزده سال پیش میشناسم…»

برای ارضای کنجکاوی و به زور و ضرب فیلترشکن – که به لطف دولت کریمه، استفاده از آن مستلزم تلاش زیاد و در حد جهاد اکبر است – آن آدرس را باز کردم. دیدم وبلاگ امیر فراهانی است. امیر و سارا الان آمریکا هستند و از دوستانی بوده اند که همیشه دیدنشان آرامم کرده است. امیر دوست خوبم بوده است و سارا هم مانند امیر، در دانشگاه با ما مکانیک میخواند و یادم نمیرود روزهایی را که با هم، مسئول سایت دانشکده بودیم.

متن امیر را خواندم (آبان ماه سال ۹۱ نوشته بوده اما من نمی دانستم):

محمدرضا شعبانعلی دوست من است. سابقه آشنایی و شروع دوستی مان به حدود ۱۵ سال پیش بر میگردد. هر دومان در دانشکده مکانیک دانشگاه شریف ورودی سال ۱۳۷۶ بودیم.  محمدرضا اما با بسیاری دیگر فرق داشت. زمانی که ما در پیچ و تاب درسهای ترمهای اول بودیم او صحبت از هوش مصنوعی می کرد و کلاس آموزشی میگذاشت. کلاس هیدرولیک  و نیوماتیک و PLC می گذاشت. زمانی که در نوشتن برنامه کامپیوتری درسهای دانشگاهی می ماندیم او بود که برای هرکس به روشی راه حل میداد که استاد بویی از یکسان بودن انجام آنها توسط یک نفر نبرد. و بسیاری موارد دیگر که نیازی به گفتن آنها در یک نوشته کوتاه وجود ندارد.
 
مسیرهای مختلفی را طی کرده است. بعد از سالها کسب تجربه در صنعت در یکی از زمینه های تخصصی اش!، زمینه ای که شاید با خصوصیتها و علایقش بیشتر همخوانی دارد، درس می دهد و سعی می کند که تجربیاتش و دانشی که در این سالها کسب کرده است را در اختیار دیگران قرار دهد. 

  […] می دانم که او بیشتر از آنکه فردی با خصوصیات و تواناییهای قابل توجه باشد فرد زحمتکشی است.  من می دانم که برای یافتن دانشی که بدون دریغ در اختیار شاگردان کلاسهای درس و حاضرین در سمینارهایش می گذارد هزاران ساعت کتاب خوانده و تحقیق علمی کرده است.

 اما من او را به خاطر هوش اش ستایش نمی کنم. […] او را به خاطر  قابلیتهایش هم ستایش نمی کنم.  شاگردانش او را به اندازه کافی تحسین می کنند. اما من او را به خاطر یک چیز ستایش می‌کنم و آن گذشتن از چیزهایی است که شایسته آن است و برای حضور در بین آنهایی که می تواند به آنها چیزی یاد بدهد از آنها گذشته است. محمدرضا شعبانعلی می توانست مانند بسیاری دیگر در بهترین دانشگاهها کرسی داشته باشد. می توانست درآمدهای بزرگ داشته باشد. می توانست نباشد. اما هست. هست تا بیاموزد. محمدرضا، مانند بسیاری دیگر دوستان هم نبود که به بهانه ادامه تحصیل و ادعای خدمت به مملکت از کشور خارج شدند و حالا به نظر قصدی هم به جدا شدن از امکانات خارج کشور و برگشتن به خرابه وطن ندارند. از اول می گفت من اینجا می مانم و هنوز هم آنجا مانده است. هنوز هست تا به آنهایی که قدرش را دارند یاد بدهد و به آنهایی که قدرش را ندارند یادآوری کند که در فضایی که که گند دروغ و دزدی و بی همیتی (که همه از نظر من نتیجه بی رنگ شدن ارزشها و مردن آرمانها در جامعه مان است) همه جا را گرفته است، می توان بود و مفید زندگی کرد. می توان بود و تاثیرگذار بود. میتوان بود و جای خالی آنها که رفته اند را پر کرد. جای آنهایی که نیستند. آنهایی که هر کدام دلیل خودشان را برای نبودن دارند.
 […] محمدرضا در بیان نظراتش رادیکال است. او مصلحت اندیشی نمی کند. آنچه را که باید در لحظه خاص بگوید می گوید. و این برای بسیاری که او را نمی شناسند جالب، برای بعضیها ناخوشایند و برای بعضی شاید خطرناک است.
 
[…] محمدرضا خوب یا بد اینست که هست. توقع نسخه حاضر آماده برای دردهایتان هم از او نداشته باشید. از او توقع همه چیز بودن هم نداشته باشید. او را در قالب استادی که برای شاگردانش تمام و کمال انرژی می گذارد ببینید […]
همه مان بدانیم که افرادی مانند محمدرضا شعبانعلی […] هرچقدر هم سرسخت، هر چقدر هم عاشق، هر چقدر هم بزرگ، ممکن است روزی خسته شوند از شرایطی که برخی از خودمان  برایشان پدید آوردیم. و آن روز دیگر دیر است برای نگه داشتن آنها.
 

بیایید […] این حداقل ذره امید به حضور و انگیزه مفید بودن را در درونشان از بین نبریم.

امیر خیلی اغراق کرده است. خودش هم حتماً میداند. این متن را اگر زمان دیگری خوانده بودم، صرفاً به پای لطف یک دوست میگذاشتم و می گذشتم.

اما الان حس و حال دیگری دارم.

کمی که فکر میکنم، به خاطر میآورم که دوستانی مانند امیر هم کم ندارم. آنهایی که هنوز با دیدن ما در ایران، با لبخند سطحی رضایت ما در عکسهایمان و با خنده دروغینمان در پشت تلفن، احساس میکنند که روزی میتوان به این خاک بازگشت و زندگی کرد. آنهایی که تصویری از من و امثال من ساخته اند، فراتر از واقعیت مان.

امیر جان.

نه به خاطر دولت. نه به خاطر ملت و نه به خاطر ترس از قیامت.

به احترام تو و کسانی چون تو، به احترام آن دفتر مجله که شبها تا دیر وقت در آن میماندیم، به احترام تصویر زیبا اما بزرگنمایی شده ای که از امثال من ساخته ای، می مانم.

لااقل امشب میمانم و در این خانه مجازی را نمی بندم.

نمیدانم چقدر طاقت بیاورم.

اما همه چیز را نوشتم. نه برای تو. برای خودم و روزهای تلخ آینده…

امیدوارم، دیگر بار که فرسوده شدم، خواندن این متن، دوباره آرامم کند و فشارهای موجود، اثر معجزه آمیز حرفهایت را، همچون حرفهای دزفولیان – آن مرد بزرگ – کم اثر و بی اثر نسازد…

 

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



160 نظر بر روی پست “کاملاً شخصی – حرفهایی برای خودم

  • عباس گفت:

    تو فقط خسته نشو ، تو فقط خسته نشو ، تو فقط خسته نشو 

    این جمله ای هستش که یک دوستی که تقریبا هر ۴یا ۵ ماه یکبار با واتساپ زنگ میزنه در آخر مکالمه بهم میگه .

    و من این جمله رو گاهی مرور میکنم از زیان خودش اما اینکه خودم به خودم بگم قطعا هدف والا و بزرگی میخواد.

  • محمدرضا زمانی گفت:

    تسلیت می‌گم محمدرضا. قلب من هم از غم فشرده شد، حتما برای تو خیلی سخت‌تر هست این از دست دادن..

    ایشون رو نمی‌شناختم، اما جمله‌ای هست که دیدم لیلی «عاشق» آن بوده، گفتم به یادگار اینجا باشه. جمله معروف گابریل گارسیا مارکز که بارها شنیدیم، اما این بار با یاد کسی در ذهن‌مون حک میشه که به اون باور داشته:

    باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته‌ای تحویل دهی. حتی اگر یک نفر، با بودن تو ساده‌تر نفس کشیده است یعنی تو موفق شده‌ای.

    باز هم تسلیت می‌گم.

  • باران گفت:

    چه خوب که ماندید وهستید. سرتان سلامت، ذهنتان پربار و روزگارتان با شادی و آرامش.

  • علی طاعتی مرفه گفت:

    فقط می تونم بگم که خدا رو شکر که شما هستید، روزنوشته ها هست و متمم هست.
    خداقوت
    🙂

  • رضوان گفت:

    نمیدونم نظر گذاشتن برای مطلبی که مال چند سال قبل هست برای شما خوشایند هست یا نه. چون برای خود من گاهی برگشتن و دوره کردن حس ها و نظرات سالهای قبلم زیاد خوشایند نیست، یعنی گاهی حس میکنم هر چه بوده تمام شده و الان رو باید دید.
    بهرحال اما برای این جمله نتونستم جلوی خودم رو بگیرم:
    «من اما مانده ام: تا در کنار سایر مردم، اینجا را بسازیم.»
    شاید چون من هم آماده ی رفتن بودم که تصمیم گرفتم بمونم و دقیقا حرفهاتون انگار حرفهای ذهن من بود. فاصله ی انچه که هست با چیزی که میتونه باشه و …
    خب پنج سال از این مطلب گذشته و الان(غیر از موفقیتهای دیگه تون که از قبل هم بوده) متمم سایت خوب و موفقی شده که واقعا داره به خیلی ها مثل من کمک میکنه. در شرایطی که ذره و ذره دارم هدفم رو توی سربالایی جلو میبرم، و همزمان در محیط کار مدام انرژی منفی و لعن و نفرین به کشور و … می شنوم( از آدمهایی که خودشون به معنای کلمه نه فقط تلاشی برای بهبود نمیکنن بلکه به وضع بد دارن دامن هم میزن)، در این شرایط هنوز امیدوارم و دیدن این متن شما بهم یه امید مضاعف داد که پنج سال بعد (یا بیشتر) اثر کار من هم انگیزه ای باشه برای کسانی که موندن برای ساختن.
    خلاصه خواستم بگم: ممنونم

  • مریم گفت:

    سلام استاد عزیز
    برای چندمین باره این متنو میخونم
    منم وقتی از همه اطرافیانم دل آزرده میشم و حال خیلی بدی دارم میام سراغ shabanali.com ( علاوه بر اینکه هر روز اینجام و هر روز به این خونه سر میزنم ) و نا خودآگاه لینک و یا مطلبیو میبینم که حالمو خوب میکنه و یه جورایی واقعا جواب اون حال بدمه و ارومم میکنه . آرومه آروم .
    فکر میکنم توی این نمونه آدمهایی شبیه من زیاد باشن که با شما و با قلم شما و حتی بودن با شما ( حتی در همین دنیای مجازی ) به آرامش میرسن.
    بغض عجیبیه ، ترکمون نکنید.

  • مجید صادقیان گفت:

    چه خوب که الان فقط دوستان متممی که کمی هم در آنجا فعال بودند میتونن نظر بدن. اینطوری از این دست حرفهای از روی حماقت کمتر می بینی و می بینیم. این مثال کشتی گرفتن با خوک نمی دونم مربوط به کیه اما گاهی خوب مصداق داره
    پی نوشت: البته یه چیزی رو یه مدته اینجا می بینم که آزارم میده . یه سوگیری مثبت نسبت به حرفهای شما و گارد نسبت به تفاوت نظر مخاطبان با شما بین دوستان اینجا حس می کنم. یه جور مرید بودن. من هم مثل بسیاری از دوستان از شما بسیار آموختیم اما یادمه که تو فایل های صوتی ات میگفتی دوست نداری مخاطب تو حالت پذیرش بره.

  • سلام محمدرضای عزیز
    معلمی یعنی زندگی با کلمات و تو هنرمندانه معلمی کرده ای و باعث و بانی زندگی بهتری برای تشنگان کلمات و اندیشه ها بوده ای

    معلم بزرگوار، جز با موفقیت خود چگونه میتوانیم قدردان باشیم؟

    محمدرضا جان،
    تو نور امید و الگوی بسیاری از هموطنان خود شده ای
    فروزان و درخشان و در دسترس بمان
    بمان که محتاج توییم

  • اعظم گفت:

    کاش از اینستاگرام نمیرفتید اقای شعبانعلی ولم واسه نوشته هاتون تنگ شده خیلی از نوشته های سایتتونو واسه چندمین بار میخونم
    ما که شهرستان هستیم امکان استفاده حضوری از شما رو نداریم این دنیای مجازی خیلی خوبه
    امسال شماها باید باشید تو این دنیا تا پاک و مفید بمونه بهرحال دیگه باید به وجودش بعنوان بخشی از زندگی ایمان اورد
    دریغ نکنید ما رو از قلمتون
    من خیلی از شما یاد گرفتم تو همین دنیای مجازی

  • سپیده گفت:

    سلام استاد عزیز
    میتوانم این حال را درک کنم،چون برایم پیش آمده است،من تقریبا دو هفته پیش با شما آشنا شدم که حال بسیار بدی داشتم و انگیزه ای برای تمام کردن پایان نامه و ادامه کار نداشتم ولی نوشته های شما باعث انگیزه دوباره در من شد….
    از شما بسیار سپاسگزارم حتی اگر این انگیزه موقتی باشد

  • میترا گفت:

    دقیقا چند ماه پیش و در حالتی بسیار خراب و داغون و بطور کاملا اتفاقی با سایت شما آشنا و دانشجوی شما شدم.
    خدا را شکر که معلمی چون شما دارم
    یادم نمیاد اولین نوشته ای که خواندم چه بود، هرچه که بود روح متلاطم مرا آرام کرد و با خودم گفتم این روزنه ای است که برایم باز شده…
    و روزهای بعد با خواندن دیگر نوشته ها ، امیدوارتر…
    بدون شک، هر روزنوشت شما ، همچون فانوسی است که روح آشفته و سرگردان بی قراران را راهنما می شود…
    آن را همواره روشن نگه دارید
    همیشه و همیشه سلامت و ثابت قدم بمانید

  • معصومه گفت:

    امروز یهویی اومدم اینجا این مطلبو که دوسال پیش خونده بودم دوباره خوندم اشک امانم نداد فقط خدا رو شکر کردم که سایتو تعطیل نکردی اگر نه ما الن کجا بودیم

  • آفاق رحمانی گفت:

    بیشتر آرزو داشتم الان قرنی بود که انسان قدرت القاء افکار و احساسش رو از طریق متافیزیک میداشت، جدا برخی خداقوتها رو باید از عمق نگاهی خوند که نگاهش به دیده فعلی ما باز نیست.
    اینکه آدم خسته بشه، تا اینکه دلشکسته بشه دو مطلب جداگانه است. از شما جمله ای خوندم که روحم خش خورد، اینکه وای به حال کسی که تلاش کنه و رنج ببره برای چیزی که بعد بفهمه ارزشش رو نداشته، دردیکه با تمام رگ و پی خودم و تک تک اعضاء خانواده ام حسش کردم و هر روز از خاطره اش درآشوبم.
    من هیچ نصیحت خاصی ندارم، با وجود تجربه های تلخ متعدد زندگی ام به هیچ فرمولی هم نرسیده ام ولی ارزش نگاری بدی ندارم، میفهمم که گاهی همینکه بدونی فردا کودکی زیر سقفی امن در جامعه ای که به پرورش او اهمیت میدهند بزرگ میشه و خشتی از این سقف و نفسی از اون هوا به سهام تلاش شما باشه، باور بفرمایید همه دلزدگیهای شما را برطرف کنه. دستهای زیادی شبانه روز به دامان نگاه ما است، نگاههایی که از شرم به زمین دوخته شده اند تا با رودربایستی آفریدن موجبات بدبختی ما رو بوجود نیاورده باشند. همه کسانیکه شما رو بفهمند، و واقعا بفهمند!، فکر کنم هرگز از شما نخواهند خواست بمونید، تحمل کنید و امثالهم، تعجب نفرمایید، عزیزانیکه به انتخاب دل و تشابه درد متحمله انتخاب میشن و در ناخودآگاه ما لایک روحی روانی میخورن!، هرگز آدم دلش نمیاد بهش نصیحتی کنه که مثلا بهش فرصت اعتلای روحی و رجاء عقلی و کسب تجربه ذوالقدرین مرحمت کرده باشه!
    آدم یک جسم داره. عمری محدود داره. آسیب پذیرتر از اونیه که باور کردنی باشه. شما حق دارید در این فرصت محدود تصمیمات شخصی داشته باشید . زحمتها کشیده اید و شاید الان نوبت استراحت و لذت بردن باشه.گاهی زندگی اینهمه ارزش غصه خوردن رو نداره.
    ولی اینکه باور کنم شما اون دور دورها خیلی خوشحال باشید، با این حال و هواییکه هست و علایق و سلیقه ای که بسیار جزیی در نوشته های شما نسبت به مسوولیت شناسی و هوای بهبود، حس درمانگر و روحیه پروری تون پیدا کرده ام، کمی دور از واقع به نظر میرسه.
    اگر ماندید، برای ماندنی شدن بمونید. اگر تشریف بردید، برای بستن پنجره ای رحل سفر ببندید که جناب شعبانعلی فعلی رو برای همیشه به فراموشی بسپاره، وگرنه همه جا آسمون همین رنگ خواهد بود!، کسیکه به فرمایش جناب لاهوری شعارش اینه که به کجا برم سری را که نکرده ام فدایش، خوب همه جا دنبال فرصت ایثار میگرده.
    من فکر میکنم همه ما برای امری خطیر بدنیا آمده ایم. خطری بزرگتر از زندگی کردن هم هست؟
    زندگی رو راحتتر بگیرید تا مرحله سوم تاثیر نسخه های شما اثر ببخشه! این سفارش من به همه کسانی است از میان همکاران که به دارو متوسلانی بلاانقطاعند!
    در جامعه ای که شما قبیله بودنشو صحه گذاشته اید، قدر مسلم باید شاد زیست تا قبیله آرامی داشته باشیم.
    میدونم قلم گیرایی ندارم و نصایحم هم کمی old age بنظر میرسه ولی رها کنید خودتونو! اینجوری مشکلات از آن آقای شعبانعلیه و شما فقط گاهی برای ایشون دلسوزی خواهید کرد! زیر پر و بالشو خواهید گرفت، تن آرامی یادش خواهید داد، میبریدش تاتر، میخندونیدش، بهش هدیه میدین، بهش حق میدین، ازش فاصله میگیرین و از بالا میبینیدش و ومشکلاتش کوچیک میشن! گاهی که سهوا دچار خطایی شد، با هم میشینید و به اون موقعیت سهوی میخندید! میشید دو تا دوست که همه جا با همید ولی شما برادر بزرگترش هستید، هر زمان هم که نیاز بود به کمکتون میاد!
    جسارت منو انشاءلله که ببخشید، من بیشتر در اوراقم شعر مینویسم، سختمه نثر بنویسم ولی وقتی هم که نثر مینویسم، رنگ و بوی خیالپردازانه میگیره ولی خوب به امتحانش شاید بیارزه!
    به هر حال فکر کردم در کنار لطف دوستان خوبتون منهم دو جمله ناقابل نوشته باشم که میدونم وقتتونو گرفت. متشکرم.

  • حسین دانش گفت:

    خیلی مردی

  • Pouya گفت:

    خودتون یادم دادید “اگر از تنهایی میترسی دنبال حقیقت نرو” به هر حال شما امید بزرگی هستی، کم نیستند آدمهایی که حرفهای شما از جنس حرفهایی ست که با خودشون میزنند، معلمی سخته، رویات این باشه که بقیه ازت جلوتر باشه سخته، بعضی ها که قلب سلیم داشتن انقدر بار معلمی را سنگین میبینن که وارد معلمی نمیشن، براشون تدریس دغدغه نیست، فهمیدن دغدغه ست، معلم هایی هم که خلاء رو حس کردن و بدون آمادگی وارد عرصه شدند کم نیستند، چون فقط فرصت ها را دیدند…
    من اهل حدیث نیستم، ولی هرچه بزرگتر میشم یا بهتره بگم با مردم بیشتر مواجه میشم، این حرف امام رضا که نمیدونم کجا دیدم برام ملموس تر میشه، قبلا هیچی ازش نمیفهمیدم شایدم الان وهم برداشتتم، ولی بنظرم حقیقت میاد، میفرمایند:
    زمانی میرسد که سلامتی کامل بر ده جزء میشود، نه جزء آن کناره گیری از مردم است و یک جزء آن در سکوت….
    زندگیتون پر از آرامش و امید و رضایت.

  • مامان افشین محمد گفت:

    با پسرم که همکلاسیتون بوده و چند بار زنگ زده صحبت نکردید .من گفتم شاید شماره موبایل تو رو نداره و جواب نداده.او هم مثل شما و من تو ایران مونده چون اهدافمون شبیه همه و ما ها باید بیشتر همدیگرو بشناسیم ، ببینیم و از هم حمایت کنیم.

  • محمد مجتبی کامل منش گفت:

    تقدیم به محمدرضا ی عزیز:
    شب تاریک و ره دور و حرامی همره و زین ره
    سلامت کو رود او را نباشد غصه ی کالا
    گر از زحمت همی ترسی ز نا اهلان ببر صحبت
    که از دام زبون گیران به عزلت رسته شد عنقا
    یا حق خدا قوت

  • زهرا گفت:

    سلام
    بعد از خوندن مطلبتون حالم خیلی دگرگون شد و حتی اشکم بی اختیار جاری. اما اشک شوق بود من خوشحال شدم از خوندن مطلبتون چون یه بار دیگه خدارو نزدیکتر از رگ گردنم احساس کردم. (توضیح خواهم داد اگر حوصله خوندن داشته باشید)
    چند وقت پیش تو شغلم دچار مشکل شدم (یه کارمند اداری بودم که میدونست قرار نیست زیاد بمونه و با این حال خوشحال بودم) خدارو صدا کردم و گفتم من اینبار فقط تو مسیری که تو انتخاب کنی میرم خودت بهترین مسیرو بذار جلو پام.
    کمتر از یک هفته خیلی اتفاقی برگشتم توی شرکت قبلیم پیش مدیر قبلیم که خیلی دوستش داشتم اما حالا اصلا مثل قبل نبود خیلی فرق کرده بود حالا برام خیلی بیشتر از یه مدیر بود، یه دوست یه مشاور عالی که باعث شد بعد از بیست و پنج سال فکر کنم واقعا کجا هستم و قراره کجا باشم … این مسیر فقط یه شغل جدید نبود یه زندگی جدید بود یه آدم جدید و من خوشحال بودم. نمیدونم دعای خودم بود یا دعای خیر یکی دیگه که برام آرزوی موفقیت کرده بود (شایدم پاداش یکی از کارای خوب خودم) خلاصه خوشحال بودم، خیلی.
    از طریق مدیرمون با سایت شما و نوشته های شما و بعد با افکار شما آشنا شدم، قبل از اون حتی اسمتون رو هم نشنیده بودم (من شمارو نمیشناسم با این حال دوست نداشتم آرام و بی صدا عبور کنم و برایتان نظر ننویسم). امروز بعد از خوندن این مطلبتون فهمیدم اون دعا هرچی که بوده تاثیر خیلی عمیق تری نسبت به چیزی که فکر میکردم داشته (قطعا پاداش هیچ کدوم از کارهای خوبم انقدر نیست). این مسیر، فقط مسیر شغلی من نیست. با این شناخت، مسیر زندگی من داره زیرو رو میشه، یه تغییر مثبت و عالی که خیلی دوستش دارم، ولی اینجا قطعا پایان مسیر نیست.
    اینارو گفتم که ازتون تشکر کنم که هستین، که موندین و به من این فرصت رو دادین و بخاطر همه اونایی که قراره بعدا باهاتون آشنا بشن چه اینجا چه هرجای دیگه دنیا و از هر طریقی، ازتون بخوام که خسته نشید یا حداقل ناامید نشید … .
    شما کسی هستین که قراره زندگی های زیادی رو متحول کنه، مسئولیت بزرگی روی دوشتونه، نمیخوام غلو کنم اما رسالت مهمی دارید

  • یاور مشیرفر گفت:

    جناب شعبانعلی عزیز.

    دوست دارم همه چیزهایی که میخواهم بگویم را فقط در قالب دو بیت برایتان بنویسم:

    «به هنگام سیه روزی علم کن قد مردی را

    ز خون سرخ فام خود بشوی این رنگ زردی را

    نصیب مردم دانا به جز خون جگر نبود

    در آن کشور که خلقش کرده عادت هرزه گردی را»

    فرخی یزدی

  • Pouya گفت:

    من در حال آموزش به مدیران اقتصادی کشور هستم و فکر میکنم آموزش امروز آنان، فوریت بیشتری دارد تا آموزش جوانان فردا. اگر فردا اقتصاد کشورم، مثل امروز باشد، جوانان کشور شغلی نخواهند داشت تا بتوانند از آموخته های دانشگاهی خود استفاده کنند…

    من میگم مشکل داریم که مشکل داریم، به رغم همه تلاشها سرعت تاثیر این آموزش از سرعت اختلالی که در ادمها وجود داره بیشتره، بنظر میاد سیستم و مدل ذهنی و استراتژی وجود نداره خصوصا توی این اقتصاد انحصاری، و به لطف سوشال رزونانس هم کرده….
    من نمیدونم واقعا الان مسئله شما نوجوانان نیس و ضرورتش حس نشده ؟ یکی باید شروع کنه دیگه، من بعد از بررسی های فراوان با امید و ایمان به این نتیجه رسیدم که اثربخشی محمدرضا شعبانعلی ماکزیممه تو این زمینه، باور کنید منطفی ترین و شنواترن….
    و اگه شروع شه نظام آموزشی فعلی بنظرم با سرعت زیادی تغییر میکنه به سمتی که شما منتقدشی، دلیلشم بنظرم به قول ویل دورانت افراط در اصولیه که بر اون بنا شده، کنکور و چشم و هم چشمی….

  • مسلم گفت:

    سلام.راستشو بگم من نمیتونم مثل شما باشم،و اگر کوچکترین راهی پیدا کنم خواهم رفت،چون ضعیفم!چون دیدم حتی نمیتونم اخلاقیاتی که از کودکی پیدا کردم رو تغییر بدم
    چه برسد به کشورم و شهرم و دوستانم.اما ملتمسانه خواهش میکنم شما بمونید،بمونید و برای من کوچک راهنما باشید. هر روز روزی چند ساعت توی این سایت میچرخم و مست
    میشم و احساس میکنم حد اقل یکی وجود داره که بفهمممش،خواهش میکنم خسته نشو…..

  • الهه ربیعی گفت:

    “خواهش میکنم کسانی که مرا خوب نمیشناسند، نخوانند یا اگر خواندند، آرام و بی صدا عبور کنند و برایم نظر ننویسند.”
    و
    ۱۳۷ تا کامنت 🙂

    و من قراره صد و سی و هشتمی باشم 🙂
    احتمال این که کامنت من خونده بشه، صدم درصدیست، ولی به امید همون مینویسم
    نه که بخوام بی احترامی کنم به حرف شما، نه! ولی غمگین شدم، باید این چند جمله را بنویسم

    حضورتون برای این جامعه (هم مجازی رو منظورمه و هم ایران را) اگر چه نعمت خیلی خیلی بزرگیست، ولی خودخواهانه ست که هر کدوم از ماها این انتظار را داشته باشیم که شما خودتون را وقف این جامعه بکنید و جون بکنید برای کسایی که نمیخوان بفهمن، نمیخوان اصلا ذره ای قدردان باشن و حماقت پیشه کرده اند به اختیار…

    قاعدتا تمام اونایی که به احترامشون موندید، قبل از همه چیز خوشی شما رو میخوان و لذت بردنتون از زندگی را…

    پس در درجه ی اول، اولویت با از ته دل شاد بودن شماست، و اگر فکر میکنید با موندن برای فقط لحظه ای این اولویت در درجه ی دوم قرار میگیره، هیچ کدوم ما راضی به این امر نیستیم…

    پاینده باشید و سلامت و شاد همیشه

  • نفیسه گفت:

    هر انسانی رب النوعی است با خواص و خواسته های خودش… رضایت درونی هست که به انسان آرامش میده جدا از نقش و عملکردش در جامعه. تعداد دوستان ارزشمند من کمتر از انگشتان یک دست هستند و با سالها تلاش و ارتباط این دوستی ارزشمند حاصل شده. اما شناخت و آشنایی من از شما که تقریبا یکطرفه هست کمتر از یکسال قدمت داره ولی خوشحالم و خدا رو شاکرم که چنین دوستی ارزشمند در مسیر زندگی من و هزار و یک انسان دیگر قرار گرفته ومن از نزدیکی به او احساس شادی می کنم و در غم ها و شادیهای زندگی من به نزدیکی یک دوست نزدیک هست و تاثیر گذار، هرچند منو نمیشناسه ولی این ویژگی منحصر بفرد و داره! نمیدونم فرصتی پیدا میکنید که کامنت متن های قدیمی رو بخونید ولی جناب محمد رضا شعبانعلی بارها و بارها با شنیدن و خوندن متن های شما بوده که امید رخت بربسته من ازین دیار و این وطن و این بی فرهنگی و بی ارزشیهای حاکم د روطنم ، بازگشته و روزنه ای از امید سوسو زده که تا محمدرضاها هستند دراین دیار میشه ناامید از زوال این دیار نبود.
    این جمله رو در فایل اخیر شما شنیدم که بسیار دوست داشتنیه و برای شاگردانم بیانش کردم: شادباشی و امیدوار، که اگر اثری از زندگی بر این خاک باقیست حاصل شادی و امیدواری است…

  • سلما تیوا گفت:

    سلام اقای شعبانعلی محترم
    من به تازگی با سایت شما آشنا شدم. اهل کشور افغانستانم. کما بیش بعضی از حرفهای شما را فهمیدم.
    نمی دانم این مطلب دقیقا مربوط چه وقتی است ولی خلاصه حرف از رفتن است. اما باز هم نفهمیدم کجا. ولی به هر حال رفتن از مکانی بد به مکانی خوب است. اما مکان بد امکان خوب بودن را بیشتر در خود دارد و مکان خوب فاقد امکان خوب بودن است. به هر حال شما با درسهایتان بسیار به من در پیشرفت کارم کمک کردید و امیدوارم که در این مورد حرفی برایتان گفته باشم که به شما درباره تصمیمتان کمک کند. چه بخواهیم و چه نخواهیم حرفهای دیگران چه درست و چه نادرست روی ما تاثیر خود را دارد، این حس شما برای رفتن و یاس در ماندن به خاطر حرفهای دیگران است به خاطر حرفهای نادرستشان.
    در حالی که به وضوح شما تصمیمتان را سالها پیش برای رفتن یا نماندن گرفته اید تعجب می کنم که چرا شک می کنید.
    من هم برای ماندن در وطنم فقط با حرف نیست که تهدید می شوم بلکه هر لحظه امکانش هست که با کاردی سر خودم و فرزندانم بریده شود. یا در انفجاری تکه تکه شوم. ولی هستم قصد رفتن هم ندارم. مردمم به من نیاز دارند. اگرچه خیلی هاشان نمی فهمند که بودنم برایشان خوب است ولی من می فهمم بودنم از نبودنم برایشان بهتر است. هر کمکی که از دستم بر بیاید برایشان می کنم. غیر از آن هم فقط نفس ماندنم در کنارشان در حالی که همه در حال رفتن اند به آنها دلگرمی می دهد.
    روزگارتان پر از خرد و آگاهی باد

  • محمد رضا اشراقی گفت:

    هر که در این بزم مقرب تر است
    جام بلا بیشترش می دهند

  • amir گفت:

    slm
    agha ejaze!
    ma emshab gharar bud riazi 1 bekhunima ama kole shabo RUZ NEVESHTE khundim
    vali az 70 safhei ke khundam , faghat 1 tashakor mitunam konam kame vali tanha chizie ke daram

    kur del tu hame dasteha hast
    vali jane man del sard nashin keshvar be talashe shoma sar past
    omidvaram 1ruz bedaneshi dar sathe shoma beresam 🙂 shayad shod mokabere ghadim

  • Nasim... گفت:

    ميخوام ببينمتون…
    خوش به حال دوستاتون…

  • قاصدك گفت:

    من از خوندن اين متن متاثر شدم براي اينكه خودم عليرغم اينكه نه مثل شما استادم و نه اونقدر بزرگ ، دارم تلاش ميكنم كه كمي بزرگتر شم و برم يه جاي ديگه چون حس ميكنم تو اين كشور ديگه جاي موندن نيست
    اما امروز كه اين متنو خوندم حس كردم اگه كسي مثل شما بره و ديگه همچين سايتي نباشه واقعا دلم ميگيره – من عموما خواننده خاموش اين مطالب پرمحتوام- چون هميشه به اينجا به چشم يك منبع نگاه ميكنم كه ميتونم دانشم را افزايش بدم و ايده هاي نو و جديد ببينم
    يه اس ام اس چند وقت پيش داشتم كه گاهي اوقات براي خودم يادآوريش ميكنم ، شايد براي شما هم جالب باشه:
    “هيچ وقت خودت را براي كسي شرح نده ، چون كسي كه تو را دوست داشته باشد نيازي به اين كار ندارد و كسي كه تو را دوست ندارد ، آن را باور نخواهد كرد”

    • nadereh گفت:

      سلام ، باوجود شهرت شما، من فقط چند روزه كه با سايت و عنوان و مطالب شما آشنا شدم، ولي پس از گوش كردن به مطالب آموزشي رايگاني كه در سايت قرار داديد، اولين جمله اي كه گفتم اين بود كه: خدايا شكرت كه چنين بندگان عالمي را دركنارم قرار دادي كه ما رو به سمت دانايي هدايت كنند ، بدون اغراق !
      اميدورام كه هيچ وقت فرسوده نشين و به رسالت خودتون ادامه بدين. از آشنايي با شما بسيار بسيار خوشوقتم و براتون آرزوي سلامتي دارم
      موفق باشيد – نادره

  • نرمین گفت:

    سلام

    توی کتاب شازده کوچولو نوشته: من مسئول گلمم، ارزش گلم به اندازه ی وقتی که براش صرف کردم!

    محمدرضا شما مسئول گلهاتون هستید، ارزش گلهاتون به اندازه ی وقتی که براشون صرف کردید، پس بمونید. شما تمام زندگیتون برای ما گذاشتید، شاید خیلی از ماها قدر شما رو نمی دونیم ولی بمونید، این ما هستیم که به شما نیاز داریم!

  • شکوفه گفت:

    سلام خوندم متنونو حالم عوض شد.. بد شد..چقد زندگی کردن سخته.. راستی کی میدونه تصمیمی که گرفتین درسته یا غلط..اینکه معلمتون گفته بمون و دوسستتون گفته احسنت که موندی ، کی میدونه طناب دار شما بود یا حبل نجاتتون؟ اینا رو بعد از مرگ میفهمین وقتی تو سکوت و آرامش و بیخیالی و بیکاری خدا دعوتتون کرده باشه به یه فنجون قهوه و مرور زندگی تلخ محمد رضا… اونوقته که انگشتشو میذاره رو سن x و با یه لبخند دلنشین و دلسوزانه میگه از اینجا تا آخرش…… اشتباه!
    یا میگه از اینجا تا آخرش می ارزه به همه زندگیت…
    راستیا… اینو خوندم به هم ریختم
    کسی اینجا پروپانتلین داره؟
    خدا نمیخواد به این زودیا سکوتشو بشکنه
    آخ که مردم از تنهایی

  • معصومه گفت:

    محمدرضا از خدا ميخام ديگه اين حس رو تجربه نکني تا دوباره فکر بستن در اين خونه به ذهنت خطور نکنه
    امير اقا و اقاي دزفوليان دست مريزاد

  • هومن کلبادی گفت:

    ممنون از آقای دزفولیان ، ممنون از آقای امیر فراهانی عزیز و هزاران هزار انسان دیگر که با دید غیر مغرضانه و غیر سطحی ، ذره ذره به این تن خسته نیرو میدن و به محمدرضای عزیز ثابت میکنن که حتی به خاطر یکی از ماها هم که شده ، نباید در این خونه بسته بشه . این خونه فقط مکانی برای بحث و تشویق و تعریف نیست . اینجا محل زندگی ماست محمدرضا جان . ممکنه اولش به خاطر نیت قلبی و دل مهربونتون و امید به تبدیل این سرزمین به جایی که استحقاقش رو داره قصد موندن کردید ولی الان به خاطر ما و هزاران هزار نفر دیگه که وجود نازنینتون مثل چراغی در تاریکیه مطلق موجود برامون هست ، باید بمونید . جسارتم رو ببخشید محمدرضا جان . ما به شما نیاز داریم . بعد از آشنایی با شما و این خونه های باصفاتون ، دوباره امید به زندگی در وجودم شعله کشیده . هر سال و هر روز ، چه دوستای خودم و چه دوستای خانمم در حال تدارک دیدن برای ترک این مملکت بلادیده هستند و هر روز تعدادی از دوستامون مملکت رو ترک می کنن . خانم من پزشک هستن . یک پزشک دلسوز ، باسواد و با وجدان . تبلیغ نمیکنم . انقدری که دغدغۀ بیماراش رو داره ، واقعاً به فکر سلامتی خودش نیست . با اینکه در تخصص نفر دوم کشور شد و در فوق تخصص گوارش هم نفر دوم برد شد ، هر وقت دوستاش بهش میگن بیا اینجا تمام کارای ادامۀ تحصیل و کار با بهترین شرایط رو برات فراهم میکنیم ، همیشه میگه ” این مردم به ما نیاز دارن . درسته که قدرمون رو نمی دونن ، درسته که محیط خیلی خرابه ، درسته که شرایط مثل بیگاری می مونه ولی وقتی که یک بیمار در حال مرگ و نیازمند رو نجات میدم و به من میگه “خانم دکتر هر چی از خدا میخوای بهت بده ” یا وقتی که یک مریضی که حتی پول خریدن آب معدنی رو نداره که با داروی قبا آندوسکوپی قاطیش کنه و بخوره رو بدون گرفت هزینۀ درمان ، درمانش میکنم انگار دنیا رو بهم دادن و . . . ” و با این عشق و با این نیت تو مملکت خودمون مونده و داره خدمت می کنه هر چند ممکنه از نظر خیلی ها اشتباه باشه ولی خودش به کارش و هدفش افتخار میکنه . محمدرضای عزیز نمیخوام اغراق کنم یا ازتون تعریف کنم چون نه نیازی به این تعاریف هست و نه شما خوشتون میاد ولی جسارتم رو ببخشید : شما الان دیگه نه به خاطر خودتون و هدف شخصی خودتون ، بلکه به خاطر همۀ اونهایی که شما براشون دوست ، صاحب خونه ، همراه ، همدل ، همزبون ، انگیزه هستید ، میبایست بمونین و میدونم که میمونین چون یک معلم عاشق هستین و این رسم عاشقی هست .
    برای وجود نازنینتون سلامتی ، صبر ، آرامش ، شادی و سربلندی آرزو میکنم
    ارادتمند شما – هومن کلبادی

  • شایلین گفت:

    سلام استاد عزیز.
    چند هفته پیش بود،در اینترنت ،دنبال جرقه ای فکری بودم برای ادامه زندگی ای که خیلی وقتها من رو به پوچی رسونده.من در زندگی ام هیچ مشکلی ندارم جز دغدغه های ذهنی برای انتخاب راه درست.که واقعا من رو به یک لیسانسه ی الکترونیک کاملا منفعل تبدیل کرده.کسی که دوران نوجوانی اش با استعدادی که داشت،پر از آرزوهای بزرگ برای رشد و تغییر شرایط اجتماعی بود.اما الان…
    تا اینکه با سایت شما آشنا شدم.شاید بتونم بگم مهم ترین اتفاق تصادفی در زندگی ام بوده.اندیشه هاتون داره به مسیر فکری و زندگی من جهت میده.از اون موقع دارم تک به تک نوشته هاتون رو از آرشیو سایت میخونم و باهاشون زندگی می کنم.
    نمی گم به همه افکارتون ایمان آوردم ولی بیشترشون رو از صمیم قلب قبول دارم.
    شما قطعا انسان موفقی هستین.اینو به دلیل موقعیت شغلی و دانشی که دارین و فعالیت های بزرگی که انجام میدین نمیگم ،بلکه به خاطر اینکه با آموزشی که ارائه میدین و خونه ای که ساختین و دیگران رو هم با گرمی در اون می پذیرین،منشا تحول افراد زیادی در سرزمینتون میشین.شروع این تحول رو حداقل من در مورد خودم کاملا حس می کنم و این رو فهمیدم که یکی از تعریف های شما از موفقیت هم،تغییری هست که در افکار مردم کشورت به وجود بیاری تا شاید روزی دوباره سرزمینت با کمک ملتش،رنگ پیشرفت و رشد رو به خودش بگیره و تمدن گم شده اش رو دوباره پیدا کنه.
    در ۲۴سالگی، هرچند شاید کمی دیر، ادامه زندگی ام رو طوری میسازم تا روزی برسه که از تلاش هام براتون بنویسم و اینکه شروع تغییر در زندگی من،شما بودین.
    این ها رو نوشتم تا یادآوری کنم که چقدر وجود و حضور شما برای جامعه تون مهمه و اگرچه شاید ماندن شما موقعیت های خیلی خوبی رو ازتون گرفت ولی فکر میکنم به هدف قلبیتون رسیدین.
    شاید آقای دزفولیان آن زمان فکرش را هم نمی کرد که توصیه اش به ماندن شما و آباد کردن کشورت،روزی باعث تغییر در نگرش یک جوان دزفولی مثل من هم بشه.
    بمونین.
    اینجا به کسایی مثل شما احتیاج داره…

  • نسیم گفت:

    باسلام.
    منم با وجود اینکه چند روزبیشترنیست که با سایت شما آشنا شدم وبا تمام نظراتتون هم موافق نیستم ولی شخصیت ونظرات شما برام قابل احترامه…. اینو میگم که قوی باشید….اون چیزی که مسلمه اینه که مملکت ما به افرادی مثل شما نیاز داره….اگه قرار باشه که رفتن آخرین راه حل باشه …همه آخرش به همین جا می رسن…پس کی قراره بمونه وایرانو بسازه…ببینید بهترین افکار وبهترین شخصیتا هم تو دنیا هم موافق دارن ومخالف….البته قبول دارم که ما خیلی وقتا بلد نیستیم چطوری انتقاد کنیم ولی به قول بزرگی آسایش دوگیتی تفسیر این دوحرف است…با دوستان مروت با دشمنان مدارا….

  • کیانوش گفت:

    محمد رضا شعبانعلی عزیز و گرانقدر
    نمی دانم از ۳۰۰ کیلومتر دور از تهران چقدر روحم بزرگ و قدرتمند است که :
    سپاس گزاری و قدر شناسی ام را با دستان خالی
    ولی قلبی پر از امتنان پر از دوستی پر از انرژی مثبت و پر از دعاها و آرزوهای خوبم را به شما برساند………………….
    امیدوارم همه اش برسد وتمام اون ناسپاسی ها و نادانی ها رو خنثی کنه
    ” دلت بزرگت شاد و خوش حال و روح وسیعت آرام و امید وار “

  • ش.ت.ن گفت:

    با سلام و احترام
    من یکساله که شما رو از طریق رادیو اقتصاد و چند روزه که از طریق سایتتون می شناسم. اوصافتون رو زیاد شنیده بودم و تو این چند روز هم شاید حدود ۲۰ ساعت از زمانم رو صرف مطالعه بخش های مختلف سایتت کردم. به این دلیل زمان زیادی در این چند روز گذاشتم که به علت تغییرات مدیریتی فعلا کار و بار سازمانمون در سکون محضه من هم وقتم رو صرف خودشناسی کردم. خیلی چیزها تو این مدت از شما آموختم و مطمئنم که به دردم خواهد خورد. من هم نه به اندازه ی شما اما دلم گرفته از این مردمی که ازشون می نالین. مردمی که عقلشون تو گوششونه و هر چیزی رو که هر کسی می گه باور می کنن و حاضر نیستن به خودشون زحمت بدن و روی گفته هایی که شنیدن فکر کنن و با عقل و منطق شون بسنجن. استاد شعبانعلی چند وقت پیش که دلم گرفته بود از نامردی ها و بی معرفتی های روزگار، جمله ای رو از رادیو شنیدم که می گفت بهترین راه برای کم کردن حجم و عمق غم و اندوه دلتون، نوشتن هستش و فکر می کنم که شما و همه ی بزرگانی که می شناسم این راه رو پیشه ی خود برای همدردی و همدلی با مخاطباشون انتخاب کردن. راه سختی رو انتخاب کردین. معتقدم که با حس درونی خوبی که به ما منتقل می کنی، بخش بیشترش دوباره به خودت بر می گرده و حست بهتر از ماست. خدا قوت…

  • نیما گفت:

    هرگز در این خانه مجازی را نبندید بخاطر روزهای تلخ آینده . . .
    لطفا.

  • معصومه گفت:

    تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار
    كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند

  • شهرزاد گفت:

    … میخوام از آقای امیر خیلی تشکر کنم … خیلی…
    و میخوام بگم ما قدر شما رو می دونیم … خیلی…

  • مهشید گفت:

    سلام اقای شعبانعلی از وقتی سایتتون رو میخونم تازه امید پیدا کردم که ادم خوب هم پیدا میشه .شما انسان ارزشمندی هستین.خوش به سعادت شما و البته من که توفیق اشنایی با شما را ولو مجازی پیدا کردم.ممنونم

  • مجتبی گفت:

    سلام محمدرضا جان.
    نمی دونم چی بگم. شاید دوستت آرومت کرده باشه اما روزگار ممکن است اثر معجزه آسای این حرف ها را نیز از بین ببرد. نمی دونم ما در کدامین نقطه از این کائنات هستیم؟ محمدرضا جان ما چه می خواهیم؟ از خودمان از کشورمان از هر چی که اعتقاد داریم؟ حتی خواستن هایمان نیز بوی تغییر می دهد؟ شاید روزگار همین را می خواهد. ولی خوش به حالت که تا الان در برابر روزگار ایستاده ای و خواسته ات بوی تغییر نگرفته است.
    موفق باشید دوست خوبه من

  • آناهیتا گفت:

    نیم ساعت پیش یه جای دیگه برات کامنت گذاشتم که باید سعی کنی خوب باشی
    این که خوندم دیدم چه انتظار بیخودی
    همینی که هستی باش، حداقل خوندن متن هات بین اینهمه حماقتی که اطراف آدم هست حال آدمو بهتر میکنه
    فقط باش

    شاد باشی

  • ادنا گفت:

    این پست قدیمی رو خوندم…خواستم فقط یکم بنویسم.
    کسی که به عشق اصلاحات میمونه تو این صفحه ی شطرنج به این امیدکه وزیرش تا ته بره و سرباز سوختش بیاد تو…مثل کسیه که تو جبهه جلوی توپ دشمن وایساده…مسئولیت زیاد داره…یجور مسئولیت خود ساخته.اینکه خطو بکشی و تا آخرش بری…فداشدن میخواد.تو این چرخه که احتمال حضور، یکباره!

  • اقلیت گفت:

    اشک تو چشمام جمع شده ولی …
    در جامعه ای که رشد نیافته است، اگر کسی بخواهد با فرهیخته شدن و یا فرهیخته کردن، قدرت بگیرد و یا قدرت بدهد، نافرهیختگان برای امنیت خود به مقابله با او بر می خیزند، به ویژه آن زمان که رقابت برای بقاء و بیشتر داشتن ضروری باشد. اگر آنها در این شرایط، اکثریت را هم داشته باشند و اگر ابزاری مانند مردم سالاری را در اختیار بگیرند، نتیجه فاجعه بار است.
    در شرایط امروز اگرچه اکثریت جامعه در ظاهر منفعل به نظر می رسد، به ظاهر دست بسته است و بر آن ناعادلانه حکومت می شود ولی در باطن و در اصل، نافرهیخته فکر می کند و فعالانه نافرهیخته عمل می کند.
    راه مقابله این است که از امنیت فرد فرد جامعه گرفته تا امنیت ملی، همگی با فرهیخته بودن پیوند داده شوند به گونه ای که کسب قدرت و ثروت، در بیشتر دانستن و بهتر عمل کردن برنامه ریزی و سازماندهی شود. ملموس تر اینکه باید کسب درآمد و مقام را با آگاهی و دانش در نسبت مستقیم مهندسی نمود.
    در نبود مردمی سالاری و عدم رعایت اصل “دولتی نبودن دین” اولین قدم برای بهبود فرهیختگی عمومی، ارزش یابی و درجه بندی اصناف و افراد از نانوا تا آیت الله و از دکتر تا مجلسی است.
    مردم سالاری برای اکثریت نافرهیخته بسیار زود است چون در نهایت، این اکثریت هستند که ساختار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را از راه مردم سالاری شکل خواهند داد و باید به طور مدام محافظت کنند ولی قدرت آنرا ندارند یعنی توان فکری، تجربه و اطلاعات علمی لازم را ندارند و برای حفظ شرایط و منافع موجود خود و به خاطر سختی کار نمی خواهند آن توان را بدست آورند.
    از آنهایی که نمی دانند و نمی خواهند بدانند، انتظاری نیست پس چرا ناراحتی؟ در عوض قدرت گرفتن اقلیت را مهندسی کن.

  • malihe khammar گفت:

    من الان این متن رو خوندم بهت حق میدم خیلی سخته وفتی حس کنی تنهایی وقتی حس کنی داری زحمت میکشی برای کسایی برای جامعه ای که نمیفهمه…
    من نمیدونم باید چی بگم بگم برو بگم بمون
    نمیدونم
    به هرچی که قلبت میگه به گرایشات حقیقیت گوش کن
    به هر حال من ازت
    ممنوووووووووووونم

  • جانان گفت:

    محمدرضا خوب یا بد اینست که هست،:) و همه ما با همه ی وجود همین محمد رضا شعبانعلی رو دوست داریم..

  • اميرسالار گفت:

    واقعا آدم حالش به هم ميخوره از مملكتي كه عرضه نداره نخبه هاشو نگه داره… نخبه هايي كه اگه قرار باشه كاري انجام بشه همينا انجام ميدن… يه چيزي هم بهت ميگم كه واقعا حرف دلمه يه بارم با ديد ما نگاه كن تو وقتي دلگير ميشي آسونه واست بري راهها واست بازه اما براي ماهايي كه دلمون ميگيره چي؟؟؟ تو شايد دو صفر اولو ميگيري ميگي دارم مي آم و خودتو سبك ميكني اما ما وقتي دلمون ميگيره فقط يه كار بلديم صفحه ي مرورگرو باز ميكنيم و shabanali.com رو تايپ ميكنيم انگاري معجزه ميشه تموم دلتنگي ها ميرن چون وقتي آدم فكرشو ميكنه كه امثال محمد رضا و خيلي هاي ديگه كه شايد نميشناسيمشون هستن و با بقيه خيلي فرق دارن نه خيلي خيلي خيلي فرق دارن… حرفاي يه مشت آدم بي شعور كه نبايد تو رو خسته كنه عوضش به ماهايي فكر كن كه اگه قسمت بشه و از نزديك ببينمت اولين كارم بوسيدن دستهاته…

  • طیبه گفت:

    سلام ، اولین باره باهاتون آشنا میشم ولی حس میکنم خیلی ساله میشناسمت رفتن راه حل نیست موندن کار مردای بزرگی مثه شماس پس بمون ، بمون بخاطر ایمان به عقایدت. «آنروز که هم را یافتیم، یافتنمان هنر نبود، هنر اینست که یکدیگر را گم نکنیم …» اگه بری بدون واسه خیلیا مثه من دیگه پیدا نمیشی عزیز شنیدی میگن مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلته بنظرم بری یعنی زندگی با ذلت ،بمونی عذاب میکشی ولی با عزته هرکی دادوطن دوستی میکنه باید بمونه رفتن شونه خالی کردن از زیر بار مسئولیته

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از ۱۵۰ امتیاز)


    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *