برخی، تمام زندگی را صرف فرار از ترس هایشان میکنند و و برخی دیگر، صرف تعقیب رویاهایشان. شاید مهمترین تفاوت انسانها همین باشد…
محمدرضا شعبانعلی
هنوز در ادامه پست چرا دکترا نمیخوانی، کامنت مینویسند و حرف میزنند (لینک پست) برخی هم که مرا ندیده اند و کمتر می شناسند (و حجم کارهای دانشگاهی و تولیدات علمی من را نمیدانند) و عموماً با زر یا زور، مدرکی از جایی «اخذ» کرده اند (چون «اخذ»مدرک و «تحصیل» علم، دو مقوله کاملاً نامربوط هستند!) مرا به مخالفت با فعالیتهای علمی متهم میکنند! زندگی من جز در راه کسب علم نگذشته اما با تمام وجود اعتقاد دارم که: تولید علم برای ملتی که شکم خالی دارد و حتی در تولید فضولات هم مشکل دارد، بیشتر شبیه یک طنز است. زندگی با ارضاء نیازهای اولیه انسان آغاز میشود با تولید ثروت ادامه پیدا میکند با تولید علم توسعه پیدا میکند و با تکیه به معنویت، غنی می گردد. این ترتیب را نمیشود به سادگی تغییر داد. و امروز، بخش عمده …
در بلند مدت، تنها راه ایجاد امنیت کلان و تسهیل توسعه اقتصادی این است که به جای نخبه پروری در عرصه های مختلف، بکوشیم آگاهی عمومی خودمان و مردم را افزایش دهیم. به این صورت، حتی اگر عده ای بکوشند «غیر نخبگان» را برای مدیریت، دستچین کنند، تهی دست خواهند ماند… ———————————————————————- توضیح: شطحیات، پریشانگویی است. منطق ندارد. اصول ندارد. توضیح ندارد. توجیه ندارد. همچون کفی که از خشم بر دهان شتر می آید و خود به خود، فرو می نشیند…
روبرویم نشست. ساعتی در مورد نبود تفکر سیستمی و بلند مدت و نگرش های کوتاه مدت در جامعه حرف زد. تأیید صلاحیت ها و رد صلاحیت ها را تحلیل کرد. توضیح داد که فلان تصمیم با نگرش کوتاه مدت گرفته شده و کاش تصمیم با نگرش بلند مدت گرفته میشد و ضعف سیستم نداشتن تفکر سیستمی است. من هم در سکوت گوش میدادم. در پایان پرسید: راستی! به نظرت وضعیت سکه و ارز در این چند هفته چی میشه؟ شاید بشود از این تب و تاب، لااقل سودی به جیب زد!
هیلتر زمانی گفته بود: دوست دارم به تمام مردم، اسب سواری بیاموزم، تا لذت حکمرانی بر یک موجود زنده را تجربه کنند. اسب سواری نکرده ام. اما «انسان سواران» عالم را زیاد دیده ام و خوانده ام. میتوان لذت این بازی را حدس زد. چندان دشوار نیست… از میان سه انگیزه «رشد و تعالی»، «ایجاد دوستی و رابطه» و «احساس قدرت و برتری»، به نظر میرسد آخرین عامل، ریشه ای عمیق تر از بقیه دارد. چه آنکه نخستین ماهی نیز، اگر در پی افزایش قدرت و گسترش قلمرو نبود، پا به عرصه خشکی نمیگذاشت و این دنیای کذایی، چنان که امروز هست، ادامه نمی یافت…
روزهای اخیر، احساس میکردم شاید صحنه اقتصاد و مدیریت کشور، پس از وضعیتی که طی هشت سال اخیر طی کرده است، قصد دارد دوباره گامهای رو به جلو را بردارد. اما وضعیت انتخابات و خط مشی به کار گرفته شده در تأیید صلاحیت ها، نشان داد که چهار سال آینده قرار نیست با چند سال گذشته تفاوتی داشته باشد. پانزدهمین سالی است که در محیط کسب و کار ایرانی، کار و فعالیت رسمی میکنم. روزی بیش از 20 ساعت کار کردن، خسته ام کرده است. جلسات 5 صبح تا 1 شب، آوارگی در فرودگاههای مختلف، رفتن از یک اتاق کنفرانس به اتاق دیگر، همه و همه فرسوده ام کرده اند. فکر میکنم با هر استانداردی، حق داشته باشم خودم را برای مدتی بازنشسته کنم. چهار سال آینده زمان خوبی است. درهای دفترم را به روی مهمانان خواهم بست. سرمایه داران …
پس از پایان همایش امروز، محمد معیری، یکی از دوستانم، به آرامی کتاب «اقتدارگرایی ایرانی در عهد قاجار» نوشته «دکتر محمود سریع القلم» را هدیه ام داد و رفت. هنوز در صفحات اول کتاب هستم. اما هر چند دقیقه، کتاب را می بندم و پشت آن را می خوانم. نوشته «تقدیم» کتاب، به خوبی نگرش زیبای نویسنده را منعکس کرده است. گفتم با هم بخوانیم: مانند یک نیایش! تقدیم به ایرانیان زیر ده سال، که در آینده،
بنجامین یا باکسر؟ در قلعه حیوانات مسئله این است
اگر روزی مجبور شوم تنها ده کتاب را از کتابخانه ام بردارم و باقیمانده را دور بریزم، یکی از آنها قلعه حیوانات خواهد بود. در قلعه حیوانات، شخصیت های مختلفی را می بینیم. گوسفندانی که مستقل از سخنی که میشنوند، شعار میدهند و بع بع میکنند. مادیانی که مستقل از تغییر نظام حاکم در مزرعه، تنها پرسشش این است که «آیا در شرایط جدید هم، میتوانم به دم خودم روبان ببندم؟!». بنجامین الاغی که نسبت به تغییرات بی تفاوت است و همیشه اعتقاد دارد که الاغ ها زیادتر از آن عمر کرده اند و بیش از آن تجربه دارند که با تغییرات هیجان زده شوند و «هیچکس تا کنون الاغ مرده ندیده است». و باکسر، اسب ساده ای که احساس میکند کلید تمام مشکلات مزرعه بیشتر کار کردن است. او برای حل هر مشکلی تصمیم میگیرد ساعتی زودتر از خواب …
شکست میخورم اما شکست خورده نیستم. «شکست خوردن» یک رویداد است اما «شکست خورده بودن» یک ویژگی است.
طی چند ماه اخیر، با چند تن از دوستان و آشنایانم چند مذاکره داشتم. همه آنها در کلاسهایم شرکت کرده بودند. برخی نه یک بار و دو بار. همه معتقد بودند که خودشان و من را می شناسند. معتقد بودند که به مهارت مذاکره کاملاً مسلط هستند. اما در مذاکره، رفتارهایی نشان میدادند که مرا به شدت نا امید می کرد. اشتباهاتی که هرگز انتظار دیدن آنها را نداشتم. چند روزی است فکر من، مشغول این مذاکره هاست. با کسانی که از من، دور هم نیستند. به نتیجه رسیدم که: «دانستن نصفه نیمه یک علم، از ندانستن آن خطرناک تر است. چرا که ما را دچار “توهم دانستن” میکند». و نیز دانستم که: «یادگرفتن تکنیک ها و ترفندها، بی آنکه مدل ذهنی یک مذاکره کننده موفق را به درستی بشناسیم، نمیتواند ما را به یک مذاکره کننده موفق تبدیل کند». …
