بازنده ی بازی، همیشه کسی نیست که قدرت کمتر دارد. بازنده ی بازی، عموماً کسی است که قدرت خود را بیش از آنچه واقعاً هست برآورد کرده است…
محمدرضا شعبانعلی
اگر کتاب «Top Dog » را که اخیراً ترجمه اش را در Trustzone منتشر کردیم، شنیده باشید، در آنجا برانسون، از واژه ای قدیمی در یونان حرف میزند به نام Aretas آرتاس، روحیه سالم رقابت است. تلاش برای برد در عین آمادگی برای باخت. شاید جوانمردی در فرهنگ ما، یکی از تعبیرهای Aretas باشد. ماه پیش، ایوان آنایا، در مسابقه دو طولانی، مصداقی ارزشمند از «روحیه سالم رقابت» را به ما نشان داد. او در مسابقه دومین نفر بود و کمی قبل از رسیدن به خط پایان، مشاهده کرد که نفر اول – که یک دونده کنیایی بود – سرعت خود را کند کرده است. اول فکر کرد مشکلی پیش آمده اما زود متوجه شد که دونده کنیایی خط پایان را اشتباه گرفته و فکر کرده که از خط عبور کرده است. ایوان، میتوانست به راحتی از او جلو بزند …
«دخترک ایستاده بود. پدر را نگاه میکرد که بیل به دست، به زحمت خاک را می کند و حفره ای عمیق درست می کرد. برای دخترک ساده نبود. نمیتوانست بیش از این، عرق خستگی را بر پیشانی پدر ببیند. جلو رفت. با دستهای خود مشغول کندن خاک شد تا کار پدر را سبک تر کند: حفره عمیق و عمیق تر شد. دختر نمیدانست که گور خویش را حفر میکند. وقتی حفر گور به پایان رسید، پدر، دختر را در گور نهاد و حفره را پر کرد…» این تنها یکی از داستان های تلخ آن شبه جزیره بدوی، در چهارده قرن پیش است. امشب احساس دلتنگی می کردم. نشستم و رو به سوی آن شبه جزیره، با آن خواهر زنده به گورم، حرف زدم…
این داستان را وقتی 14 سالم بود، به عنوان انشاء برای محمد ایوبی استاد بزرگوار ادبیاتم نوشتم. یک بار هم در وبلاگ سابقم منتشر کردم. اما دوست داشتم دوباره بخوانمش: هر روز زمزمههايي در مورد مخالفت با حكومت شير شنيده ميشد. ريشه اين زمزمهها به روباهها باز ميگشت. آنها هميشه معتقد بودند كه حكومت شير بر پايه استبداد است و همه چیز را برای خود و فرزندانش میخواهد. روباه ها فكر ميكردند كه ميشود جنگل را با نظر جمعي حيوانات اداره كرد. شير سخنرانيهاي زيادي كرد و از آنها خواست كه شورش نكنند. حتي بخشي از اداره جنگل را به آنها داد. اما كارساز نبود. شیر جز غرش ابزاری نداشت و روباهان، به سلاح کلمات مسلح بودند. شير با خود انديشيد كه چه بسا به زودي، ساير حيوانات نيز چنين بيانديشند. يك روز صبح، وقتي حيوانات بيدار شدند ديدند شير …
برخی دوستانم خواسته بودند فهرستی از کتابهای مناسب را به بهانه نمایشگاه کتاب معرفی کنم. از آنجا که به ندرت کتاب فارسی می خوانم، تنها راه این بود که به نمایشگاه بروم و از نزدیک کتابها را ببینم. اما متاسفانه نتوانستم خودم را قانع کنم. چند سالی است نمایشگاه نرفته ام. نمایشگاه زخمهای دلم را تازه میکند. کتابهای خارجی با ممیزی بی معنی و قواعد بی توجیه کتابهای داخلی که نیمی از آنها با پول بیت المال چاپ شده اند و دیدن مردمی که نماز را در دانشگاه میخوانند و کتاب را از مصلی می خرند کاریکاتوری زیبا از جامعه ای که هیچ چیز آنجا که باید نیست…
رقص در باران و طوفان را، به نشستن و لذت بردن از رنگین کمان ترجیح میدهم…
از میان القاب و عناوینی که حسب شرایط یا حسب تلاش، کسب کرده ام، «معلم» بودن را بزرگترین لقب می دانم. و روزی که بمیرم، آرزو دارم، به جای القاب و عناوین رایج، روی سنگی که پیکرم را می پوشاند بنویسند: «اینجا یک معلم آرمیده است. کسی از که ده سالگی، پای تخته ایستاد… تا آخرین روزی که توان ایستادن داشت…» از هم اکنون، به این «سنگ نوشته» افتخار میکنم. چندین دهه از زندگیم را صرف آن نموده ام. صرف کسب یک لقب. منقوش بر سنگی. آرمیده بر گوری…
دانشگاه صنعت نفت اهواز، برای من خاطرات خوب زیادی دارد. دانشجوهای مهربان و بسیار مستعد. مهمان نواز و خونگرم. فضای سبز بزرگ، آلاچیق های زیبا، کافی شاپی با نور زیبای آبی، کلاسهای خوب، فضایی بسیار باز و بزرگ که چشمانت در آن به سختی به دیوار بر میخورد… طی دو بار سخنرانی که در آنجا داشته ام، صدها دوست خوب پیدا کرده ام. اما برای شما، سوغاتی خاصی آورده ام: «تصویر یک دیگ مقدس»!
این داستان را حدود ۱۵ سال پیش خوانده بودم. اما به علتی، امروز برایم تداعی شد: معلم کلاس اول دبستان، از دانش آموز پرسید: من یک سیب و یک سیب دیگر و یک سیب دیگر را به تو میدهم. چند سیب داری؟ دانش آموز به سرعت گفت: چهار سیب! معلم عصبانی شد. دوباره سوال را تکرار کرد: من یک سیب و یک سیب دیگر و یک سیب دیگر را به تو میدهم. چند سیب دارییییییییییی؟ دانش آموز این بار با انگشتان خود شمرد و گفت: چهار سیب! معلم بسیار عصبانی شد. یادش افتاد که آن دانش آموز، موز را خیلی دوست دارد. پرسید: من یک موز و یک موز دیگر و یک موز دیگر را به تو میدهم. چند موز داری؟ دانش آموز به سرعت گفت: «سه موز»! معلم از خلاقیت و دقت نظر خودش، احساس غرور کرد و برای …
