در نوشته قبلی درباره مدیریت تغییر و ناحیه امن، قرار گذاشتیم که به بهانه سمیناری که در مورد مدیریت تغییر برگزار شد، به بحث مدیریت تغییر و مدل ذهنی مرتبط با تغییر و موضوعات مرتبط با آنها بپردازیم. در ادامه قسمت اول بحث درباره مدیریت تغییر، باید کمی در مورد لغت ناحیه امن صحبت کنیم. چیزی که در فارسی به نام ناحیه امن گفته می شود و ترجمه خوبی هم هست، در زبان انگلیسی در ابتدا تحت عنوان Comfort Zone یا ناحیه آرامش یا ناحیه راحتی به کار برده میشد. به نظر می رسد که قبل از استفاده های مدیریتی، این عبارت بیشتر در حوزه طراحی محیطی به کار برده میشده. چون در کتابهای دهه هشتاد میلادی هم دیده میشه که ناحیه راحتی یا Comfort Zone به عنوان محدوده دمای بین 26 تا 28 درجه معرفی میشده که بدن در …
محمدرضا شعبانعلی
قوانین یادگیری من (۷): یادگیری عموماً در حاشیه روی میدهد
برای دوستانی که برای نخستین بار نوشته ای از سلسله مطالب تحت عنوان قوانین یادگیری من را میخوانند، لازم است توضیح دهم که این مطلب ادامهی پنج مطلب دیگر است و مطالعه مستقیم این مطلب بدون مطالعه آنها، ممکن است موجب بروز پیش داوری یا سوء برداشت شود (مطلب اول، مطلب دوم، مطلب سوم، مطلب چهارم، مطلب پنجم، مطلب ششم). زمانی در دوره لیسانس دانشگاه استاد بزرگواری داشتیم به نام دکتر مهدی بهادری نژاد. ترمودینامیک درس میدادند. انسان عجیبی بودند. یک بار در هر ترم، یک روز جمعه کلاسی میگذاشتند به نام «عشق، انتروپی و راه زندگی». آن روزها به نظرم وصل کردن چند تا چیز نامربوط به هم بود. اما به هر حال، برای بچههای مهندسی، شنیدن حرفهای غیرمهندسی از استاد درسی مانند ترمودینامیک، خیلی دوست داشتنی بود. اعتراف میکنم الان که فکر میکنم، هیچ چیزی از محتوای اون درس یادم نمیاد. جز حس خوب …
وقتی همه چیز دقیقاً آنطور نشان داده میشود که باید باشد، بیشتر احساس میکنم که شاید مصنوعیتی دروغین و ساختگی در کار باشد. از همین رو: مطمئن تر از همیشه واقعیت را در جای دیگری جستجو میکنم. پی نوشت: جمله قبلی مفهوم رو نمیرسوند. ویرایش کردم و بازنشر. پی نوشت 2: منبع نقل قولهایی که منبع آنها ذکر نشده است، خودم هستم!
مدیریت تغییر از جمله بحثهایی است که آنقدر تکرار شده که معنای خود را در ذهن بسیاری از ما از دست داده است. خیلی وقتها، تکرار یک موضوع باعث جدی گرفته شدن آن نمیشود. بلکه باعث میشود که ما در برابر واژه ها و مفاهیم مرتبط با آن، بی تفاوت شویم و شنیدن آنها هیچ احساسی در ذهن ما ایجاد نکند. زمانی نوشته بودم که این روزها هر کسی که از خلاقیت میگوید، یک بار هم این جملهی Think Outside The Box را برای ما فریاد میکند. اگر قدیم مشکل ما این بود که خلاقیت را با فکر کردن درون چارچوبها محدود و معدوم میکردیم، الان شعارهای جدید، خود چارچوب جدیدی ایجاد کردهاند. به همین دلیل است که من یک بار نوشتم: !Forget this f..cking box. Just think plz وضع حوزهی مدیریت تغییر هم خیلی متفاوت نیست. جملههای کلیشهای ثابت، …
مدتهاست که چندان حوصلهی خواندن ایمیل و پیام و پیامک ندارم. گاهی موبایلم را باز میکنم و آخرین پیامک رسیده را میخوانم. یا ایمیلم را باز میکنم و یکی دو تا از آن چند هزار ایمیل رسیده در روزهای اخیر را نگاه میکنم. دیشب، شاید حدود دو یا سه بود که از خواب بیدار شدم و روی صفحهی موبایلم، عنوان یک ایمیل نظرم را جلب کرد: پنج تصمیم مهم زندگی. دوستی – که نمیشناسمش – ایمیلی فرستاده بود و بعد از اظهار لطف و مهربانی، نوشته بود: «محمدرضا. سوالم کوتاه است. خیلی کوتاه. اگر این ایمیل رو دیدی، برای من پنج تا تصمیم مهم زندگیت رو که به نظرت روی روند زندگیت تاثیرگذار بوده، بنویس. توضیح نمیخوام. کوتاه بنویس». از اون سوالها بود که نمیشد از کنارش به سادگی گذشت. موبایل رو خاموش کردم و به سقف خیره شدم. داشتم …
رهای عزیزم. گاه گاهی، در تراکم کار و زندگی، چشم هایت را ببند و پا به دنیای رویا بگذار. نگرانم که فرصت دیدن رویا را، در میانه ی تلاش و تقلای بی پایان دنیا، به دست فراموشی بسپاری. رویا، توانمندی شگفت انگیز انسان است. هیچ حیوانی رویا ندارد. رویا خواب نیست. خواب، بازی شبانه مغز است با آنچه در روز دیده است. مانند کودکی که کتابهای کتابخانه ی پدر را، برگ به برگ پاره میکند و میکوشد با چسباندن آنها کنار هم، کتاب تازه ای بسازد. رویا خیال نیست. خیال، فرار به فردا است. خیال، بازی آنها است که به دنیا و آنچه در آن است دل بسته اند. اما بیشتر از آنکه هست می خواهند. چه دیدار یار و چه درهم و دینار. خیالپردازی برای اینان، نوعی تجدید قوا برای ادامه ی بازی دنیاست و انگیزه ای برای دویدن بیشتر. …
در کامنتهای نوشته قبلی (سالاد کلمات) صحبتهای زیادی مطرح شده و من خودم تا به حال، دو بار کل کامنتهای اونجا رو خوندهام. اما صحبتی که یکی از بچهها نوشت و پاسخی که من به اون دادم، برای خودم نکته آموختنی مهمی داشت. یکی از بچهها نوشته بود – با مضمونی شبیه این – که بر خلاف تو که میگویی «جعبه جعبه استخون و غم پرچمهای بی باد، کودکی ما رو به قرنطینه فرستاد» رو میفهمی و «اودکلن زدن به افکار» رو متوجه نمیشی، من «اودکلن زدن به افکار» رو میفهمم ولی جعبه جعبه استخون و پرچمهای بی باد به نظرم معنای خاصی نداره. اولین بار که این کامنت رو خوندم، گفتم شوخی کرده. بعد دوباره خوندم، دیدم لحن جدی است. گفتم لج کرده. دوباره خوندم، دیدم لحن دوستانه است. گفتم: یعنی واقعاً حسی به جعبه های استخون و پرچمهای …
من از علاقمندان آهنگهایی هستم که رضا یزدانی خوانده. متن شعرهایی که انتخاب میکنه رو دوست دارم. هنوز یادم نمیره که وقتی میخوند: جعبه جعبه استخونو و غم پرچمای بی باد کودکی نسل ما رو به قرنطینه فرستاد تا ساعتها این جملهها رو در ذهنم تکرار میکردم و با خودم میگفتم حیف که این جملهها را من نگفتهام و ننوشتهام. وقتی تصویرسازی زیبای یغما گلرویی رو در شعر پیکان قراضه میدیدم، در شگفت میشدم از خلاقیت انسان در تصویرسازی و به بند کشیدن کلمات برای ارائه تصویری رنگی از خاطرهای سیاه و سفید و قدیمی: یه پیکان قراضه کنار اتوبان، داره خواب میبینه یه پیکان بی چرخ که بازم تو رویاش پر از سرنشینه … حریص یه جاده اس، از اینجا تا رویا، بدون توقف نه از شب میترسه، نه از شیب دره، نه حتا تصادف… به خاطر همین، این …
قوانین یادگیری من (۶): دانش واقعی رسوب نمیکند!
برای دوستانی که برای نخستین بار نوشته ای از سلسله مطالب تحت عنوان قوانین یادگیری من را میخوانند، لازم است توضیح دهم که این مطلب ادامهی پنج مطلب دیگر است و مطالعه مستقیم این مطلب بدون مطالعه آنها، ممکن است موجب بروز پیش داوری یا سوء برداشت شود (مطلب اول، مطلب دوم، مطلب سوم، مطلب چهارم، مطلب پنجم). مهمترین نکتهای که اگر چه بدیهی است، اما تجربه نشان داده که تکرار دائمی آن، همواره لازم بوده و هست، این است که: آنچه اینجا میخوانید کاملاً نظرات و سلیقه و تجربهی شخصی است و هیچ پایه و اساس علمی ندارد و صرفاً اصول و قوانینی است که نویسندهی این متن، در تحلیل یادگیری خود، مد نظر قرار میدهد. همچنانکه خوانندهی این متن هم، اگر لحظاتی وقت بگذارد و قلمی در دست بگیرد، فهرست مشابه یا متفاتی از چنین قوانینی را خواهد نوشت. …
یادش بخیر آن روزها. روزگاری بود که «چالش» واژه ای عظیم بود و حتی ترسناک! چالش، اگر بود، ماه ها طول میکشید و شاید سالها و شاید یک عمر. چالش اگر داشتی، دیگر خواب در چشمانت جایی نداشت. شب با روز برایت فرقی نداشت. سرحالی و خستگی برایت معنا نداشت. چالش اگر داشتی، مرگ نگرانت میکرد. نه از ترس نابودی. بلکه از آن رو که چالشی که روح و جانت را تسخیر کرده، ناتمام نماند. آن روزها، سیاه و سفید کردن یک عکس رنگی، هنوز چالش نبود. آن روزها، ریختن سطل آب برسر، هنوز چالش نبود. آن روزها، نوشتن با دست دیگر، هنوز چالش نبود. آن روزها، عکس گرفتن از محتوای کیف هنوز چالش نبود. آن روزها شکست خوردن در یک چالش، چیزی چندان از پیروزی در آن چالش کم نداشت. آنچه مهم بود این بود که تو برای چیزی …
