به هر حال، سال نو برای همهی ما به نوعی فرصت خانه تکانی و گرفتن گرد و غبار از چهرهی وسایل و داراییهاست. برای من که مهمترین داراییام کلمات هستند و نوشتههای اینجا (چه آنها که من نوشتم و چه آنها که شما برایم نوشتید) طبیعی است که خانه تکانی هم، معنا و مصداق خودش را پیدا میکند. حالا که بیشتر و منظمتر در روزنوشتهها مینویسم و فعالیتم هم در شبکههای اجتماعی به شدت کم کرده ام و کمتر هم خواهم کرد، فکر کنم اولین کار این است که آنچه را تا به حال نوشتهام طبقه بندی کنم و نوشتههای ناتمام را هم که گاه و بیگاه بچه ها، از نصفه ماندنشان گلایه داشتهاند تکمیل کنم. هنوز تا تمام شدن طبقه بندی یکی دو روز باقی مانده، اما از همین الان هم میتوانید در کنار صفحهی روزنوشتهها، فهرست طبقه بندیها …
محمدرضا شعبانعلی
برندسازی شخصی یا پرسونال برندینگ، از جمله موضوعاتی است که این روزها خیلی رایج شده است. کمتر مشاوری را در حوزه مدیریت و روانشناسی میتوانید بیابید که در این زمینه صاحب نظر نباشد. بنابراین شاید مطرح کردن این بحث از طرف کسی چون من، که خود یک برند شخصی محسوب نمیشود، کاری جسورانه یا حتی نادرست تلقی شود. اما واقعیت را بخواهید اگر چه طراحی برنامه های برندسازی شخصی کاری تخصصی است و از غیرمتخصصانی چون من برنمیآید، اما تشخیص خطا در برندسازی شخصی، کار چندان دشواری نیست و گمنامانی چون ما هم میتوانند در آن زمینه نظر دهند (دوستی دارم که همیشه میگوید: من هرگز نمیتوانم بدون دستگاه و امکانات و تجهیزات کارگاهی، به تو اطمینان دهم که ماشین تو سالم است. اما خراب بودن را هر غیرمتخصصی هم متوجه میشود). متاسفانه حوزهی برندسازی شخصی، چه در زبان فارسی …
چند نکته برای هدف گذاری و برنامه ریزی برای سال جدید
یک سال دیگر هم تمام شد. اگر چه به قول امیر تقوی در کارت تبریکی که برایم فرستاده بود: «میدانم که تو معتقدی تبریک سال نو، مربوط به دوران کشاورزی است و این روزها، تبریک یا تسلیت را باید در هر روز و هر لحظه گفت»، تبریک گفتن لااقل در ذهن من، چندان جای و جایگاهی ندارد. دلم میخواست این غزل زیبا را بنویسم که: «نوروز بمانید که ایام شمایید، آغاز شمایید و سرانجام شمایید…گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است، در کوچهی خاموش زمان، گام شمایید…» متاسفانه امروز دیدم در وایبر همین غزل را برایم فرستادند و من هم از بحث کردن و نوشتن در موردش صرف نظر کردم. چیزی که در شبکههای اجتماعی رایج شود، از قلهی رفیع فاخر خود، فرو میآید و برای بارور کردن روح و جان، عقیم میشود. چشم به دیدنش عادت …
حکیم شیفت، همچنانکه از نامش پیداست، یک اصطلاح علمی نیست. نامی است که به یک تصادف، بر روی یک پدیدهی رایج اجتماعی گذاشتم. در اینستاگرام، خواستم در یک جا توضیحی بدهم و دیدم «دردی» که در «دل» دارم، ظاهراً با «واژههای متعارف» بیان نمیشود. «حکیم شیفت» را بر وزن «پارادایم شیفت» به کار بردم. امروز به نظرم، بهترین نامگذاری، نیست. اما آنقدر در قید و بند نامها نیستم که بخواهم آن را تغییر دهم. به سنت همیشه، که فرض میکنم شبکه های اجتماعی برای برخی از ما کاسهی گدایی «لایک» هستند و برای برخی دیگر فرصت «نیندیشیدن و عقده گشایی». حرفم را درباره پدیدهی خانمانسوز «حکیم شیفت»، با وجودی که بیشتر به آنجا مربوط است، در اینجا مینویسم. صورت مسئله ساده است. حرفی که قبلاً در شرایط مختلف و به شکلهای مختلف، گفتهام و شاید به واضحترین شکل، در نامهای …
دنیا بازی پیچیده ای است رها جان. پیچیده و مبهم و شگفت انگیز. نافهمیده و ناخواسته. میدان نبردی که قبل از آنکه بفهمی یا بخواهی، در میانه اش «رها» شده ای. درست مانند پیاده ای که به ناگاه، در میدان بزرگ یک شطرنج، رها شود. آنهم نه در آغاز بازی. که در میانه ی آن! روزهای نخست، همه مثل هم به نظر میرسند. کوچک یا بزرگ. سفید یا سیاه. سواره یا پیاده. به تدریج اما، می آموزی که در این شطرنج بزرگ، ظاهراً همه، دوست نیستند. یا لااقل اکنون، نیستند. یا شاید قرار نیست که باشند. یا حتی، هرگز، قرار نبوده که باشند. می فهمی که سیاهی هست و سفیدی هست. البته به تفاوتی ناچیز. آنقدر ناچیز، که شاید کمتر کسی آن را به خاطر بیاورد. میگویند تفاوت در این است که روزی، روزگاری، پیاده ای سفیدرنگ، بازی را یک …
تفاوتهای انسان و ماشین، کم نیست. لااقل هنوز کم نیست. اما ظاهراً برای قرنها، توانایی شطرنج بازی کردن یکی از تفاوتهای جدی انسان و ماشین در نظر گرفته میشده است. شطرنج، قرنها تاریخ را در پس مربعهای سیاه و سفید خود پنهان کرده است. همیشه عادت داشتهایم که در کنار صفحه شطرنج، انسانی را ببینیم که در سکوت، با چهرهای متفکر به صفحه نگاه میکند و گاه دقیقهها و ساعتها میگذرد و هیچ نمی گوید. به همین دلیل است که حتی در گذشتههای دور هم، وقتی انسان به ماشین متفکر فکر میکرد، یکی از نخستین تصاویری که به ذهنش میرسید، ماشینی بود که با انسان شطرنج بازی میکند! بی دلیل نیست که وقتی دستگاهی به نام تورک را به عنوان یک شطرنج باز مکانیکی روبروی ناپلئون – که عاشق شطرنج بود – قرار دادند، نتوانست در مقابل وسوسهی رقابت با او مقاومت …
درست یادم نیست که کجا خواندم، اما یادم هست که خواندم: «عمدهی چیزهایی که یاد میگیریم، نامی جدید برای یک آموختهی قدیمی است» و البته در ادامه توضیح داده بود که: «این اصلاً چیز بدی نیست. چون قوانین و چارچوبهایی که بر اساس آنها میتوان کار و زندگی کرد، خیلی زیاد نیستند. فهم آنها هم چندان دشوار نیست. چالش جدی این است که لباسی زیبا و چشمنواز بر تن آنها کنیم تا وقتی پیش چشم ما راه میروند، بتوانند دل از ما بربایند». وقتی که اینشتین از زندگی حرف میزد و آن را به رکاب زدن یک دوچرخه تشبیه می کرد و میگفت: هر زمان از رکاب زدن دست برداریم، تعادل خود را از دست میدهیم و زمین خواهیم افتاد، حرف جدیدی نزد. اما نام جدیدی بر روی قانون قدیمی زندگی گذاشت: تلاش و کوشش و مداومت. مک لوهان، که دوست …
قوانین کسب و کار (۴): آن را کمی بهتر انجام بده
قبلاً سه بار به عناوین مختلف از نگاه خودم به قوانین کسب و کار نوشتم (هنر اعتبار آفرینی، کمی صبر کن!، هیچکس از متوسط اطرافیانش فراتر نمیرود). اگر چه بارها گفته ام اما باز هم باید تکرار کنم که این قوانین شخصی هستند. به معنای اینکه اولاً نظر شخصی من هستند (مثل همهی حرفهایی که همهی ما در مورد همه چیز میزنیم) و دوم اینکه حتی حاضر نیستم کسی را به رعایتش توصیه کنم. اما خودم تا حد امکان در رعایت آنها میکوشم و باور دارم که موفقیتهایم حاصل رعایت این مجموعه قوانین و شکستهایم ناشی از بی توجهی به این مجموعه قوانین است. قصهی ما با آقای رییس شروع میشه. آقای رییس، اولین مدیر من بوده. قبلاً هم به شکلهای مختلف و به بهانههای مختلف از ایشون نقل قول کردم. شاید اگر بخواهید بر اساس حکایتهایی که من برای …
مقدمه ۱: در اینستاگرام عکسی گذاشتم و زیر آن نوشتم جمله متعلق به آقای Ronad Coase است در کتابشان که رشد اقتصاد چین را تحلیل کرده اند و کتابشان واقعاً خواندنی است. بعضی دوستان آمدند و نوشتند: ببخشید! اسم کتاب چیست؟ با خودم فکر کردم، کسانی که حوصله ندارند روی همان موبایل که به اینترنت و اینستاگرام وصل است، چهار کلمه Ronald Coase Book China را تایپ کنند و نام کتاب را جستجو کنند، آیا واقعاً ممکن است من نام کتاب را بگویم و این دوستان بلند شوند و بروند و بخرند و بیایند و بخوانند؟ تازه اگر بدانند که انگلیسی است و کتاب در ایران نیست و باید چند بار به دوست و آشنا رو بیندازند که در مسافرت تفریحی به کشورهای اطراف یا مسافرت کاری به غرب، آن را خریداری کنند که ماجرا دشوارتر هم میشود! مقدمه ۲: …
دوزخ را دیدم. تبعیدیان دوزخ، در حلقه ای بزرگ ایستاده بودند. آنچنان بزرگ که نمی دانستند در حلقه ای ایستاده اند. هر یک با چوبی آتشین در دست، بر پشت دیگری میکوبید. ضربه ای چنان سهمگین که دیگری نیز خواسته و ناخواسته از شدت درد آن را تکرار میکرد. این حلقه میگشت و میگشت تا چوب آتشین دوباره بر پشت نخستین کس کوفته شود. پرسیدم این چگونه عذابی است؟ چرا یک دم از کوفتن آتش بر پشت هم غافل نمیشوند؟ گفتند: دوزخ یعنی همین. اینان نمیدانند چوبی که بر پشتشان کوفته میشود همانی است که بر پشت دیگری کوفته اند. گفتم: عذاب اینان در همین جا پایان می یابد؟ گفتند: نه. عذاب اینان در این است که نمی دانند در دوزخ هستند. اینان می اندیشند که هنوز در دنیا زندگی میکنند و زمان جزا نرسیده است. بسیاریشان این دردها را …
