یکی از اولین فایلهای رادیو مذاکره، فایل گفتگو با شاهین فاطمی، مدیر عامل چرم درسا بود. چند هفته قبل، با شاهین فاطمی در مورد درسا (که امروز دیگر خود را چرم درسا نمیداند) گفتگو میکردیم و راجع به کارهای جدیدی که درسا در حال انجام آن است، گپ میزنیم. نظرمان در همه جا، یکسان نبود. اما لااقل بحثی خوب و دوست داشتنی بود. از شاهین اجازه گرفتم و جلسهی دومی را گذاشتیم و این بار حرفهایمان را ضبط کردیم. بنابراین، شاید حدود نیمی از حرفهای این فایل، مشابه سایر فایلهای رادیو مذاکره است و نیمی دیگر، بحثی بین دو دوست که هر دو علاقمند به یک برند هستند. اما در مورد پیاده سازی یک استراتژی، با یکدیگر اختلاف نظرهایی دارند. امیدوارم این جلسهی طولانی دو ساعت و نیمه که در قالب سه فایل خدمت شما ارائه میشود، برای شما هم …
محمدرضا شعبانعلی
برای چه و برای که مینویسم؟ (در جواب یک بچه محل!)
پیش نوشت صفر: خیلی از ما در روزنوشتهها، با پسوند و پیشوند و شیوههای مختلف، میکوشیم نام خودمان را از دیگران متمایز کنیم تا دیگران راحتتر بتوانند ما را تشخیص دهند و با بقیهی دوستان اشتباه نگیرند. محمدها و علیها و ساراها و الهامها و مریمها، بیشتر از بقیه این مشکل را دارند. محمد (بچه محل) هم، یکی از دوستان خوب من است که در یکی از نخستین بحثهایش، به هم محلی بودن مان اشاره کرد و بعد از آن، همیشه با محمد (بچه محل)، نوشت و خواندیم و صحبت کردیم. آنچه اینجا مینویسم، پاسخی به نکتهای است که محمد (بچه محل) در اینجا نوشته بود. بخشی از صورت سوال را اینجا دوباره نقل میکنم: اصلی ترین و اولویت دارترین فعالیت شما که دوست دارید از طریق وب آموخته های مرتبط با آن را منتشر کنید چیست؟ اصول مذاکره، کسب …
یک کلیپ ویدئویی کوتاه از یک پاندا دیدم که لااقل برای من، دوست داشتنی بود و گفتم شاید شما هم – اگر آن را ندیدهاید – دوست داشته باشید آن را ببینید. هر چقدر هم سعی کردم که مفاهیم آنتروپومورفسیم را برای خودم تکرار کنم، باز هم نمیتوانم باور کنم که این پاندا، واقعاً در حال تجربهی لذت و خوشحالی (شبیه همان چیزی که ما میفهمیم و تصور میکنیم) نباشد. لینک دانلود کلیپ
سبک زندگی یا سطح زندگی؟ گرانترین چوب لباسی دنیا (گام پنجم)
پیش نوشت صفر: این مطلب در ادامهی چهار مطلب قبلی (گام اول، گام دوم، گام سوم، گام چهارم) نوشته شده و در صورتی که فرصت نکردهاید چهار مطلب قبلی را بخوانید، پیشنهاد (و در واقع خواهش) من این است که ابتدا سری به آنها بزنید. پیش نوشت 1: گران ترین چوب لباسی دنیا با یکی از دوستانم در مورد دستگاه تردمیل حرف میزدیم، گفت: ما تردمیل خریدیم و برای مدت کوتاهی از آن استفاده کردیم. اما به سرعت، شور و شوق آن از بین رفت و به یک چوب لباسی در کنار اتاقم تبدیل شده. تردمیلهای چوب لباسی شده، قبلاً هم به چشمم آمده بودند. اما شاید چون کسی برایشان نامی نگذاشته بود، آنها را ندیده بودم. چیزهای زیادی هست که به چشم میآید اما دیده نمیشود. همچنانکه صداهای زیادی به گوش میرسد اما شنیده نمیشود. طی این مدت، با …
آنتروپومورفیسم، زبان بدن و بی توجهی به شگفتیهای طبیعت
پیش نویس: این مطلب، سر و ته مشخصی ندارد و صرفاً اینجا نوشتم تا شاید روزی روزگاری، فرصت بهتری دست دهد و در موردش بیشتر فکر و مطالعه کنم. اصل نوشته: امروز در حال تماشای عکسهای پیتر اُر (Peter Orr) از طبیعت بودم. تصویر سمت چپ، در میان کارهای پیتر اُر بود. این عکس از حیوانی به نام لمور (Lemur) است که در ماداگاسکار زندگی میکند و البته مثل بسیاری از گونههای دیگر حیوانات، ما انسانها جا را برای آنها بر روی این خاک (که پیش از ما و بیش از ما بر روی آن زندگی کردهاند) تنگ کردهایم و گفته میشود که در خطر جدی انقراض هستند. لمورها، بر خلاف ظاهرشان، ربطی به میمونها و حیوانات هم خانوادهای آنها ندارند و گونهی کاملاً متفاوتی محسوب میشوند (منبع). اما به هر حال، موضوع و مسئلهی ذهنی من، چیز دیگری است. …
داشتم در آتلانتیک میچرخیدم که چشمم به یک خبر افتاد. اینکه بر اساس آخرین گزارش منتشر شده در سال 2015 (که البته بر اساس آمار 2014 است)، پولی که آمریکاییها برای بخت آزمایی و لاتری هزینه میکنند بیشتر از پولی است که مجموعاً برای کتاب و موسیقی و فیلم و خرید بلیط مسابقات ورزشی پرداخت میکنند. مطمئن هستم که کسی نمیگوید: بیا! خاک بر سرشان! چقدر رفتار احمقانهای دارند. چون تنها تفاوت ما با آنها در این است که ما آمار مشخصی نداریم که نشان بدهد ما تا چه حد، بخت آزمایی را به تلاش برای ساختن آیندهای بهتر ترجیح میدهیم.لااقل افراد زیادی را میشناسم که هر سال عکس میاندازند و پول میدهند تا در لاتری آمریکا شرکت کنند و بعد اگر بخت با آنها یار بود، به آنجا بروند و لابد برای آن یکی لاتری، بلیط بخرند! خلاصه اینکه، …
پیش نوشت صفر: اگر قبل از این متن، گام اول و گام دوم و گام سوم را مطالعه نکردهاید، پیشنهاد میکنم لطف کنید و ابتدا آنها را مطالعه کنید تا فضای بحث، برای شما شفافتر شود. پیش نوشت یک: حدود یازده سال پیش بود. از طرف شرکت به عنوان مترجم و کارشناس همراه تیم ایرانی، به یک دورهی آموزشی اعزام شده بودم. چندمین بار بود که در چنان ماموریتهایی شرکت میکردم و رابطهی خوبی با کارشناسان مرکز سرویس در آن شرکت داشتم. اما این بار یک اتفاق مهم افتاد: مسئول آموزش تیم ما، آقای شومبرگر، پیرمردی حدوداً شصت ساله بود. کسی که به خاطر تجربهاش در حوزهی مکانیک، رشد و پیشرفت کرده بود و آنقدر که انتظار میرفت از مدارهای الکترونیکی و سیستمهای کنترلر منطقی سررشته نداشت. از طرفی من عاشق سیستمهای کنترل منطقی بودم. در حدی که معمولاً روزهای آموزش PLC، به …
در فضای حقیقی، حزبها و نگرشهای مختلف داریم. مجموعههایی که هر کدام، بر اساس منافع و نگرش و دیدگاههای خویش، حضور دارند و در تضارب آراء، میکوشند همراهان خویش را بیابند. روزنامههای کیهان و شرق و همشهری و اعتماد و بهار و …، همگی مصداق نگاههایی هستند که در راه خویش، استوار هستند و بر ادعاها و اصول و ارزشهای خود، اصرار و استقامت دارند. اما در فضای مجازی، حزب و جناح دیگری موجود است که برایش نه دولت مهم است و نه ملت. نه منافع ایران و هیچ کشور دیگر. اینها فقط به Rank و رتبه فکر میکنند: سایتهای تشنهی کلیک. برای اینها، مهم نیست که ما، آرامش داشته باشیم یا شاد باشیم یا ناراحت یا ناامید. برایشان فقط مهم است که کلیک کنیم. آنها حزب کلیک هستند. حاضرند هر روز، خبری را اعلام کنند و ساعتی بعد یا …
در گام اول این بحث، توضیح دادم که میتوانیم کاری کنیم که نوروز، به جای اینکه نقطهی شروع وعدههای هیجانی برای یک سال آینده به خودمان باشد، میتواند به زمانی برای جشن گرفتن تغییرات هفتههای گذشتهمان تبدیل شود. در گام دوم، در این مورد حرف زدیم که چرا برنامه ریزی را دوست نداریم و جمع بندی صحبتهای دوستان عزیزم را در مطلبی در متمم تحت عنوان چگونه برنامه ریزی کنیم که آن را دوست داشته باشیم، منتشر کردیم. واضح است که آن مطلب، به تنهایی کامل نیست و در آینده، باید با همکاری شما، کاملتر شود. شکل سنتی برنامه ریزی معمولاً با تعریف یک هدف بزرگ و سپس خُرد کردن آن به تعدادی هدفهای کوچکتر و همچنین تعین زمانبندی برای رسیدن به آن اهداف بوده است. برنامه ریزی به شکلی که ما امروز میشناسیم و هدف گذاری (به شکلی که …
در کتاب فروشی قدم می زدم. به هدف های بزرگی که برای سالهای بعد دارم و امکانات اندکی که در دست دارم. عادت دارم در این مواقع، چشمهایم را می بندم، کتابی را بر می دارم و صفحه ای از آن را باز میکنم و چند سطری میخوانم. نخستین سطر صفحه ای که باز کردم این جمله بود: “What Counts, is not necessarily the size of the dog in the fight, it’s the size of the fight in the dog” در نبرد بین سگ ها، الزاماً سگ بزرگتر برنده نیست، بلکه سگی برنده است که نبرد بزرگتری در درونش برپا باشد… ——— پی نوشت: همین موقعها، حدود سه سال پیش نوشتمش. الان که خوندم، حس عجیبی برام داشت و ارزش نوشتن و ثبت مکتوب لحظهها رو برام یادآوری کرد.
