پیش نویس: حرفهای بی سر و ته چه هستند؟ اصل حرف بی سر و ته: معمولاً به صورت صریح و ضمنی، به ما میآموزند که مهمترین انتخاب شغلی ما، انتخاب بین کارمندی و کارآفرینی است. اما امروز، بعد از پانزده سال چرخیدن در فضاهای کسب و کار کشور و مدیریت کسب و کارهای مختلف، به این باور رسیدهام که مهم ترین انتخاب شغلی ما، انتخاب بین کار کردن در بخش خصوصی و کار کردن در بخش دولتی است. شرکتهای خصوصی که سهامدار دولتی دارند را هم میتوان تا حد زیادی، زیر مجموعهی بخش دولتی محسوب کرد. چون ویژگی شرکت خصوصی واقعی، فرد یا افراد سرمایه گذاری هستند که برای بازگشت و رشد سرمایه خود تلاش میکنند و انتظار دارند دیگران در برابر این مسئله، پاسخگو باشند. اما در بخش دولتی، سرمایه گذار، انبوه مردمی هستند که هیچکدام نمیدانند در کدام مجموعه …
محمدرضا شعبانعلی
دیشب، به خاطر اینکه بتوانم برای یکی از دوستان قدیمی، پیامی بفرستم، متاسفانه مجبور شدم در اینستاگرام لاگین کنم (این روزها که اثر مثبت دوری از #شبکه های اجتماعی را تجربه کردهام، برای هر ثانیه که در آنها میچرخم احساس باخت و احساس گناه میکنم. لغتهای متاسفانه و مجبور شدن را آگاهانه به کار میبرم). وسوسهی بعدی، این بود که سری به بخش پستهای پیشنهادی اینستاگرام زدم و یکی از این معماهای قدیمی را دیدم که البته این بار عنوان جدیدی برای آن انتخاب شده بود: فکر میکنم خیلی از شما هم، مثل من در دوران کودکی از این جدولها یا مشابه آن را حل کردهاید. آن زمان تقریباً یکی از معدود تفریحات موجود بود و حتی جدولهای تاریخ گذشته (که دیگر با حل کردن آنها، نمیتوانستید در قرعه کشی شرکت کنید) با قیمت ارزانتر در دکههای روزنامه فروشی فروخته میشد. …
“علی، نباید اون دستگاه قدیمی رو بازسازی میکرد. اما کرد. نه به قیمت لوازمش فکر کرد و نه به اینکه لازم هست یا نه. علی دستگاه رو بازسازی کرد. نباید میکرد. الان بیست و پنج ساله که دستگاه اونجاست. سوئدیها رفتند. دستگاه موند. اما خوب کرد که بازسازی کرد. به نظرم من هم بودم بازسازی میکردم”. اینها رو یه پیرمرد مسن، توی یک کارخانه در شهرک قراملک در نزدیکی تبریز میگفت. به احترام من و چند نفر دیگه که توی جمع زبان آذری نمیدونستیم، فارسی میگفت. حدود دو ماه اونجا بودم تا به نصب یک دستگاه سنگ سوپرفینیش کمک کنم. معمولاً وقت چای، دور هم جمع میشدیم و گهگاه، پیرمرد بعد از مدتی که سر در استکان چای فرو برده بود، سر بلند میکرد و حکایتی، مثل حکایت بالا رو برامون میگفت. همکارانش خوشحال نمیشدن. رعایت سنش رو میکردن. اما …
داشتم کامنتهای دوستان متممی خودم رو میخوندم که به حرف دوست خوبمون شیرین رسیدم (لینک شناسنامه شیرین در متمم). در مورد نام گذاری فرزندان نوشته بود و خیلی ساده و صمیمی. احساس کردم حیفه که حرفهای شیرینِ شیرین رو نخونیم. این بود که اینجا به صورت کامل (و بدون هر گونه تغییر و ویرایش) نقلش میکنم. برای من تداعیهای تلخ و آموزنده زیادی داشت: —————————————————————————————————- بعضی از والدین هستند که برای فرزندشون دوتا اسم انتخاب می کنن. این رفتار ناخودآگاه فکر من رو به چند جهت میبره؛ اینکه چه دلیلی باعث میشه اونها این کارو انجام بدن؟! آیا عدم توافق اونها یا عدم قدرت تصمیم گیری یا ملاحظه کاری باعث چنین تصمیمی می شه؟ ازونجایی که خودم قربانی چنین انتخابی بودم مخالف این کار هستم و عقیده دارم این وسط ظلم بزرگی به نوزاد بیچاره ای که صداش به هیچ جا نمیرسه، …
چرا برنامه ریزی را دوست نداریم؟ (گام دوم با متمم)
در گام اول، با یکدیگر قرار گذاشتیم که به جای برنامه ریزی در نخستین روز سال، این کار را دو ماه قبل شروع کنیم و در نخستین روز سال جدید، دستاوردهای آن را جشن بگیریم. در این مرحله، میخواهیم کمی در مورد برنامه ریزی صحبت کنیم. در مورد برنامه ریزی و اهمیت آن، کم نشنیدهایم. از برنامه ریزی برای زندگی روزمره تا برنامه ریزی برای توسعه یک کسب و کار. افراد کمی هستند که حاضر باشند صریح و قاطع بگویند: ما برنامه ریزی نمیکنیم، برنامه ریزی احمقانه یا غیرمنطقی یا غیرضروری است و یا اینکه برنامه ریزی، مانع موفقیت و رمز شکست است. بسیاری از ما، از اهمیت برنامه ریزی میگوییم، اما اعلام باور به اهمیت یک موضوع با جایگاه دادن به آن موضوع در زندگی تفاوت دارد. همهی ما از اهمیت صداقت میگوییم. اما بسیاری از ما با جدیت …
همهی ما با اثر ذهنی روزهای آغاز آشنا هستیم. اول هر سال، تصمیم میگیریم که به انسانی متفاوت تبدیل شویم. سال متفاوتی داشته باشیم. زندگی دیگری را شروع کنیم. همه چیز تغییر کند. کاری کنیم که این سال، دیگر مثل سالهای قبل نباشد. معمولاً این سرمستی هم، یک روز یا یک هفته یا یک ماه طول میکشد و به زودی، میبینیم در میانهی سالی هستیم که تفاوت جدی با سالهای قبل ندارد. همچنان گرفتار روزمرگیها و گذراندن امروز به امید فردایی که بهتر از امروز است یا لااقل با تلاش برای اینکه فردا بدتر از دیروز نباشد. همین مسئله به شکل کوچکتری در ابتدای هر هفته هم وجود دارد. و حتی به شکل سادهتری در ابتدای هر روز. این همان بحثی است که دو سال پیش، در ابتدای فایل صوتی نقطه شروع هم به آن اشاره کردم. فکر میکنم حدود …
میگویند: بزرگترین نبردهای دنیا، سر و صدا ندارند. آنها در گوشهی خلوتی از دل انسان اتفاق میافتند. گاهی چنان در سکوت، که قلب از خونریزی این جنگ داخلی میمیرد. اما چهره، هنوز سرد و مات، به دنیای بیرون مینگرد، گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است. آنهایی که در زندگی “نه” گفتن را تجربه کردهاند، احتمالاً این جتگهای داخلی را نیز، خوب به یاد دارند. “نه” گفتن، کار سادهای نیست، خصوصاً نه گفتن به کورسوی چراغ منزلگاهی نزدیک، در جادهای تاریک، برای آری گفتن به نور خورشید، در انتهای جاده، حتی وقتی که احتمال میدهی، عمر و فرصتی برای دیدن طلوع نباشد. و مقدستر از آن، نه گفتن به کورسوی چراغ، وقتی که یقین داری خورشیدی در کار نخواهد بود. اما باز هم، خود را بزرگتر از آن میبینی که تکیه گاهت، چنین پرتو ضعیف لرزانی باشد: خورشید پشهها و حشرات …
پیش نوشت: دوست خوبم رضا. در زیر قسمت دوم بحث گوسفندنگری (که امیدوارم فرصت شود و از همهی جنبهها مورد بحث قرار بگیرد) به نکتهی مهمی اشاره کردند و گفتگویی با هم در زیر آن بحث داشتیم. دوست داشتم قسمتی از آن متن را که به ستایش گوسفند اختصاص داده بودم اینجا بیاورم و دوباره از رضا تشکر کنم که این فضا را ایجاد کرد تا در این حوزهها حرف بزنیم: رضا جان. قبول دارم. بخشی از این سوء برداشتها از نوشتهی من، به دیدگاه من در مورد انسان و گوسفند بازمیگردد. من هرگز نتوانستهام خودم را قانع کنم که “انسان” گونهی ارزشمندتری از “گوسفند” است. همچنانکه به نظرم در این جهان بزرگ خداوند، یک سنگ هم نقشی چنان کلیدی دارد که من یا هر انسان دیگر. حتی همیشه به نظرم دوستانی که گیاهخوار هستند و گوشت حیوان را نمیخورند، …
همیشه شعرهای مهدی اخوان ثالث را دوست داشتهام و دارم. شعرهای او، غمی را در خود نهفته دارد که اگر چه گاهی پیدا و گاهی ناپیداست، اما طعم آن تلخی را میتوان در تک تک جملاتش مزمزه کرد. در پایان کتیبه، وقتی آن گروه همه با یکدگر پیوسته لیک از پای، آن سنگ بزرگ را میغلتانند، میبینند همان چیزی که در این سوی سنگ نوشته شده، در آن سو نیز تکرار شده: کسی راز مرا داند، که از این سو به آن سویم بگرداند! این نگاه خسته، که بیشتر سرنوشت تلخ سیزیف را تداعی میکند، خود را امید مینامد. گاهی احساس میکنم که انتخاب تخلص امید، برای اخوان، نیشخندی به ما و به خودش دارد. گاهی دیگر، فکر میکنم که نه. اتفاقاً راست میگفته. کسی که آن سیاهی در پیش نگاهش بوده، اما ایستاده و خوانده و نوشته و سروده …
ممنون میشم اگر جملات کوتاه من رو، بعد از خوندن اون چند هزار جملهی بلندی که در مورد هنر خواندن جملات کوتاه نوشتهام و با همان نگاه، بخوانید. [ مطلب مرتبط: فایل صوتی آموزشی اتیکت ] [ مطلب مرتبط: پاراگرافهای منتخب فارسی ]
