پیش نوشت صفر: خیلی طولانی است. خیلی. خیلی زیاد. ببخشید (طولانیترین مطلب روزنوشتهها تا امروز) پیش نوشت یک: بحثی که در مورد بهره برداری از ظرفیتها مطرح کردم، همونطور که عرض کرده بودم، فراتر از اینکه که به این زودیها جمع بشه. هنوز کامنتهای زیادی زیر اون بحث هست که ارزش مطرح شدن به صورت مستقل رو داره. ضمن اینکه بعضیها رو هم باید همونجا بیشتر و بهتر به بحث بگذاریم که امیدوارم این فرصت به اندازهی کافی به وجود بیاد. هنوز – در سطح متعارف زندگی – به سختی میتونم چیز دیگری رو به عنوان کلید قفل”موفقیت” و “رضایت” تشخیص بدم و کمتر کلیدی رو هم میشناسم که بتونه گشایشگر همزمان این دو قفل، باشه. بسیاری از آنچه به عنوان راهکار موفقیت، پیش روی ما قرار میگیرد، دیر را زود، رضایت را در پیش پای موفقیت، ذبح شرعی میکند …
محمدرضا شعبانعلی
پیش نوشت صفر: چند سال پیش بود که برای اولین بار نام کتاب بیشعوری خاویر کرمنت را از یکی از دانشجویانم شنیدم. قرار بود برای تمرین مهارت ارائه، هر کس کتابی را بخواند و آن را در ده دقیقه برای بچههای کلاس، تعریف کند. یکی از بچهها، جلوی تخته ایستاد و بخشهایی از کتاب بیشعوری را مطرح کرد. سپس پرسید: کسی هست که با این حرفها مخالف باشد؟ یکی دستش را بلند کرد. قبل از اینکه دهان باز کند، دوستی که جلوی تخته ایستاده بود گفت: متاسفم. پس شما بیشعور هستید! این نخستین مواجههی من با کتاب بیشعوری خاویر کرمنت بود. مدتها گذشت و هرگز احساس خوبی به خریدن و خواندن آن کتاب نداشتم. تا اینکه بعدها، دوستان دیگرم را دیدم که به هیچ وجه – حداقل با معیارهای من – بیشعور نبودند و این کتاب را هم دوست داشتند. …
بهره برداری از ظرفیت ها و گوسفندنگری به قابلیتها
پیش نوشت: مطلبی را که امروز اینجا مینویسم، بیشتر از دو ماه است که در فهرست موضوعات مهم برای مطرح کردن در روزنوشتهها ثبت کردهام. اگر برنامه Wunderlist را که روی تبلت و کامپیوتر و هر جای قابل نصب دیگری، نصب کردهام ببینید، در بالای فهرست، عبارت بهره برداری از ظرفیتها و همینطور Capacity Utilization را مشاهده خواهید کرد. مدتها صبر کردم تا شاید بتوانم ذهنم را مرتبتر کنم و در این مورد، دقیقتر و کاملتر بنویسم، اما تراکم کارها در حدی است که اگر به چنین انتظاری بنشینم ممکن است هرگز عمر و فرصت حرف زدن در مورد این موضوع مهم دست ندهد. به همین دلیل، به رغم آشفتگی و بینظمی، مینویسم و امیدوارم که دوستان مهربانم، ناپیوستگیها و نارساییهای حرفهایم را به لطف و بزرگواری خویش و همینطور اهمیت این موضوع (که نمیتوان مطرح کردنش را بیش از …
آلبوم مستور و مست همایون شجریان رو چند وقت، به صورت منظم گوش میدادم. شاید بیش از صد بار در ماشین، چرخیده بود و تکرار شده بود. اما ظاهراً بیماری عادت چنان فراگیر است و ریشه در ساختار جان ما دارد که به سادگی نمیتوان از آن رهایی یافت. این را امروز فهمیدم که آلبوم قطرههای باران علیرضا قربانی را – که چند هفته است فقط آن را گوش میدهم – نداشتم و در بین سی دی های قدیمیتر، مستور و مست را پیدا کردم و انقدر ترافیک و سر و صدای مربوط به آن زیاد بود که برای نشنیدن بوق بی دلیل ماشینها، صدای موسیقی را تا آخرین حد بالا بردم. آخرین (هشتمین) قطعهی مستور و مست، غزل عشق تو مست و کف زنانم کرد بود. از غزلیات مولوی. من موسیقی نمیفهمم. اما احساس کردم بخشی از حس شعر، …
درباره فراموش کردن و ویژگیهای دیگر حافظه بیرونی
پیش نوشت صفر: این مطلب، هنوز ساختار کامل و درست ندارد. فقط اینجا آن را نوشتم تا با توجه به نظرات و بحثهای دوستان، به تدریج آن را تکمیل کنم. لطفاً آن را چیزی بیشتر از یک چرکنویس در نظر نگیرید. پیش نوشت یک: قبلاً مطلبی نوشتم تحت عنوان دنیای دیجیتال و شکل گیری حافظه بیرونی و بعداً آن بحث را در مطلبی تحت عنوان شکل گیری حافظه بیرونی و درد جاودانگی ادامه دادم. در اینجا میخواهم همان بحث را در قالب چند سوال ادامه بدهم. پاسخهایی که برای آنها مینویسم، صرفاً پاسخهای پیشنهادی است و طبیعتاً ممکن است تحلیلها و قضاوتهای دیگری هم وجود داشته باشند که در این مقطع زمانی، هنوز به درستی نمیتوانیم هیچ یک از این تحلیلها را، اعتبارسنجی کنیم. سوال اول: آیا فراموش کردن، یک ضعف است؟ یا آن را میتوان یک توانمندی در نظر …
پیش نوشت یک: در ادامهی قسمت اول این نوشته – که فقط به بیان یک مقدمه گذشت – در اینجا میخواهم قسمت دوم بحث در مورد علم و منطق و حکمت و فلسفه و ادبیات را بنویسم. اگر چه باور ندارم که این بحث در این قسمت یا قسمت سوم یا حتی چهارم، به سرانجام و سرمنزلی برسد. چه آنکه اگر به منزلی در میان راه هم برسد، باید خداوند را شاکر بود. پیش نوشت دو: کمتر وقتی بوده که بیان یک درد یا دغدغه یا مشکل یا مسئله یا معضل، برایم تا این حد ساده باشد و از سوی دیگر، کمتر موضوعی بوده که در نوشتن و گفتن در موردش چنین سطحی از تردید را تجربه کرده باشم. شاید در روزنوشتهها – در حال حاضر – تنها یک موضوع دیگر وجود داشته باشد که از این جهت، با این …
جلسهای خدمت یکی از دوستان با تجربهام بودم. چند نفر برای مصاحبه استخدامی آمده بودند. قرار بود که تعدادی از آنها به عنوان فروشنده انتخاب شوند. به هر حال، لطف کردند و اجازه دادند من هم در اتاق بمانم. منتظر بودم که سوالات استاندارد رایج را بشنوم. جنس سوالات مصاحبه استخدامی تقریباً مشخص است. عدهای از مدرک تحصیلی و آموزشهایی که دیدهای میپرسند. عدهای دیگر در مورد سابقه کارت حرف میزنند. بعضی هم، آخرین آزمون روانشناسی را که در موردش شنیدهاند روی داوطلب بدشانس پیاده و اجرا میکنند (چند وقت پیش، شنیدم در مصاحبهای، شش خودکار به شرکت کنندگان میدادهاند و میگفتهاند: هر جور که میپسندی آنها را کنار هم بگذار! بعد هم بر همان اساس، فرد داوطلب را تایید یا رد میکردهاند! این روزها هر آزمونی را که سوال آن به نتیجهی آن ارتباط قابل درکی نداشته باشد، یک …
یکی از دوستان خوبم به نام حمید، در زیر قسمت دوم بحث ده سال وبلاگ نویسی، مطلب مهمی را مطرح کردند که چون پاسخی که نوشتم طولانی شد و احساس کردم برای خوانندهی کامنتها، دیدن چنان متنی طولانی آزار دهنده است، آن را اینجا به عنوان یک مطلب مستقل مینویسم. اجازه بدهید که ابتدا صحبتهای حمید را بنویسم و سپس کامنت خودم را. مدتی است که بر روی شبکه های اجتماعی تحقیق میکنم. شبکه های اجتماعی نه به عنوان ابزاری برای فعالیت اقتصادی یا سیاسی یا حتی اجتماعی، بلکه به عنوان یک محیط زیست. محیطی که در آن میشنویم، درد دل میکنیم، اعتبار میگیریم، دوست و دشمن می شویم و … . به همین دلیل نوشته ی شما را با دقت خواندم. در بخشی از نوشته عنوان کردید که تعداد فالوئر ها را نباید یک دارایی دانست. تا جایی که …
دوستی ایمیل زده بود که: تو که ظاهراً تجربه محیط های داخل و خارج ایران را داری و در صحبتهایت هم که از از ملاصدرا تا شریعتی و از علامه جعفری تا نیچه و دکارت مثال میزنی. میتوانی یک جمعبندی از نگاه و نگرشی که امروز به دنیا داری ارائه دهی؟ هر چه فکر کردم دیدم نمیدانم چه بگویم. فقط جمله ای از «لی سگال» به خاطرم آمد: کسی که یک ساعت به دست دارد، مطمئن و دقیق میداند ساعت چند است، اما کسی که دو ساعت بر دست دارد، هرگز زمان واقعی را نمیداند! پی نوشت: این مربوط به دو سال قبل است. امروز اصلاً حرفی را که در آن روز زدم قبول ندارم. فکر میکنم کسی که یک ساعت دارد “فکر میکند” که می داند ساعت چند است. اما به هر حال، چون خودم یادم رفته بود …
قرار بود برای دوستم اهورا هاشمی طبق دستوری که داده بود و قولی که داده بودم درباره پرفسور حسابی بنویسم. نام پروفسور حسابی در فرهنگ ما با انیشتین و فیزیک و نبوغ و نوآوری گره خورده است و معمولاً شنیدن نامشان احساس لذت و غرور در بسیاری از ما ایجاد میکند. قبل از نوشتن این متن، سری به کامنتها زدم و حرفهای میسا و بانو و محمدمعارفی رو خوندم و دیدم که با لحاظ کردن حرف و دغدغهی دوستانم، نوشتن درباره پروفسور حسابی چقدر سختتره. به هر حال، به نظرمیرسد که اگر بخواهیم در مورد پروفسور حسابی فکر کنیم یا حتی یک جمله هم بگوییم، لازم است حداقل سه گزارش زیر را مرور کنیم: نخستین گزارش کتاب استاد عشق است که توسط آقای ایرج حسابی فرزند پروفسور حسابی تالیف و تدوین شده است. دومین گزارش، صفحهی ویکی پدیای پروفسور حسابی …
