نوع مطلب: گفتگو با دوستان برای: سامان پیش نوشت: سامان در یکی از کامنتهایش در مورد علاقه به فلسفه تکنولوژی و سیستم های پیچیده گفته بود (و البته قبلاً هم به بهانهها و شکلهای مختلف اشاره کرده بود و اگر هم نمیگفت، این علاقه را میشد حس کرد). سامان جان. راستش را بخواهی، قبلاً معادلاتی که در ذهنم حل میکردم به شکلی بود که در نهایت به نتیجه رسیدم بهتر است وقت و انرژی و فضای روزنوشتهها را به بحث سیستم های پیچیده اختصاص ندهم. البته چند موردی اشاره وار، به بهانهی موریانهها برای سجاد نوشتم که آنها را خواندهای: نمایی از خانه موریانهها و ساختارهای Headless رفتارهای توزیع شده در زندگی موریانهها آیا اقتصاد جهانی یک سیستم پیچیده است؟ سیستم های پیچیده و توانمندی استقرا راستش را بخواهی، آن مطالب را نوشتم که شاید بچهها علاقمند شوند و خودشان مطالعه کنند. جالب اینجاست که …
محمدرضا شعبانعلی
در شرایطی که حجم قابل توجهی از مردم دنیا، کم کم به نتیجه رسیدهاند که زندگی دیجیتال را میتوان در صفحههای نمایش کوچک موبایل هم به سادگی ادامه داد و به حبس شدن در هفت یا هشت اینچ مربع برای بخش قابل توجهی از زندگی روزانهی خود رضایت دادهاند، احساس میکردم صفحهی نمایش لپ تاپ برایم تنگ است. مدتی است که از سیستم دو لپ تاپ، دو صفحهی نمایش، دو مجموعه پردازش مستقل استفاده میکنم و کمی جا برای نفس کشیدنم بازتر شده. داشتم با خودم فکر میکردم که ما انسانها چقدر عجیبیم. از یک سو همیشه رویای خانههای بزرگ داریم و تا جایی که وسعمان برسد خاک بیشتری را غصب میکنیم. از سوی دیگر، فضاهای واقعی زندگی خود را (در احساسات، در تجربیات، در صفحه نمایش، در باور و دانش) مدام تنگ و تنگتر میکنیم. پی نوشت: شاید واژهی غصب …
این روزها یک سبک جدید عکس برای کسانی که از ایتالیا و شهر رم عبور میکنند رایج شده و آن، عکسهای بستنی – پانتئونی است. و ظاهراً در راستای قانون مار و پونه (که اخیراً فهمیدهام از قانون دوم نیوتون هم موثقتر و معتبرتر است) به هزار اتفاق و بهانه هر کس چنین عکسهایی میاندازد به شکلی پیش چشم من هم ظاهر میشود. البته باید همینجا به خلاقیت عکاسی عکس سمت راست پایین، آفرین گفت که در میان صدها عکس بستنی – پانتئونی، عکس کالباس – پانتئونی انداخته و امیدوارم که این خلاقیت، الگویی برای سایر عکاسان باشد. امروز صبح، در حال دیدن یکی از همین عکسها، ناگهان به خودم آمدم و دیدم که دارم با خودم صحبت میکنم. با خودم که نه. با پانتئون. با حرص صحبت میکردم. دعوایش میکردم. چند ساعتی از آن ماجرا گذشته. اما حرفهایی که …
استیو جابز، آی پد، مک لوهان و ترس عقب ماندن از روندی که نمیشناسیم
بخش اول: ما استفاده از تکنولوژی را برای بچهها محدود کردهایم نیک بیلتون، در سال ۲۰۱۴ مقالهی معروفی را در نیویورک تایمز منتشر کرد و در آن، رابطهی استیو جابز با تکنولوژی را در نقش پدر خانواده توضیح داد. عنوان مقاله چنین انتخاب شده بود: Steve Jobs was a Low-Tech Parent. او در این مقاله توضیح میدهد که سال ۲۰۱۰ با استیو جابز مصاحبهای داشته و ظاهراً به خاطر مقالهای که در مورد برخی نواقص آی پد نوشته بوده، استیو جابز او را تکه پاره میکند. نیک بیلتون برای اینکه بحث را عوض کند و بیش از این خورده و جویده نشود، از جابز میپرسد: پس بچه های شما باید آی پد را دوست داشته باشند. جابز توضیح میدهد که: آنها از تبلت استفاده نکردهاند. ما کلاً استفاده بچه هایمان از تکنولوژی را در خانه محدود کردهایم. نیک بیلتون توضیح میدهد که از …
پیش نوشت: این مطلب – مثل بسیاری از نوشته های دیگر من – از ساختار و انسجام کافی برخوردار نیست. تداعیهایی است که در اثر مرور تیتر رسانهها در ذهنم شکل گرفته و بدون «آداب و ترتیب» آنها را در اینجا مینویسم. جایزه صلح نوبل: متفاوت با سایر جایزه های نوبل از سال ۱۹۰۱، تقریباً هر سال، دانشمندان و بزرگان علم در استکهلم سوئد جمع میشوند و یکی از نامآورترین مراسمهای علمی به عنوان نوبل و بر اساس وصیت آلفرد نوبل برگزار میشود. اگر نگوییم مهمترین، اما بیشک میتوانیم بگوییم مشهورترین جایزه علمی جهان جایزه نوبل است. تقریباً تمام نهادهایی که درگیر تصمیم گیری و اعطای جایزهی نوبل هستند، در سوئد مستقرند. البته باید جایزه صلح نوبل را یک استثنا دانست که تصمیم گیری در مورد آن در نروژ انجام میشود و جایزهی آن هم بر خلاف سایر جایزهها در اسلو …
درباره شبکه های هرمی (۱) – چهار معیار سنجش فعالیتها: شرع، قانون، استراتژی،اخلاق
نوع مطلب: گفتگو با دوستان برای: تعداد زیادی از دوستانم که تا به حال در این زمینه کامنت گذاشتهاند یا ایمیل زدهاند پیش نوشت: برای من اینکه شبکه های هرمی کاری غیراخلاقی و غیراستراتژیک و نادرست و برپایهی حرص و طمع انسانها هستند، آنقدر واضح و بدیهی است که شاید در مورد اینکه نام خودم «محمدرضا» است، تردید کنم، اما در مورد آنچه گفتم تردید نخواهم کرد. همچنین برایم واضح است که آنچه امروز به نام بازاریابی چند لایهای یا بازاریابی شبکهای میشنویم عموماً هیچ تفاوتی با شبکه های هرمی ندارد و فقط لباس تازهای است که بر تن یک ایدهی کهنه پوشانده شده است. این بازیهایِ معروفِ «ما فرق داریم» و «نه! نه! ما یک جور دیگر هستیم» و «حالا بیا یه بار به حرفهای ما گوش بده» و «اصلاً فرق شبکه هرمی با بازاریابی شبکهای این است که…» و …
پیش نوشت: در مورد آنتونی رابینز یک بار در روزنوشته ها به بهانهی کتاب به سوی کامیابیاش حرفها و خاطراتی نوشتم. آنچه در اینجا مینویسم نکتهی کوچکی است که چند ماه پیش توجهم را جلب کرد. فرصت نشده بود بنویسم. این چند روز که تراکم کاری بیشتر بود و وبلاگ خلوت مانده بود، گفتم شاید به عنوان مطلبی که نوشتنش نیاز به فکر کردن ندارد، بتواند در به روز نگه داشتن وبلاگ کمکم کند. اصل مطلب: یکی از روایتهای جالب در کتاب آنتونی رابینز، ماجرای عبور از روی بستر زغال گداخته بود. او در برخی از سمینارهایش، بستری از زغال گداخته آماده میکرد. از شرکت کنندگان میخواست که خود را در حال عبور از روی زغال گداخته تصور کنند. بسیاری از شرکت کنندگان حتی جرأت تصور چنین کاری را هم نداشتند. اما به هر حال، آنتونی رابینز مجموعهای از حرفهای …
این مطلب، یک مطلب یا یک حرف جدید نیست. صرفاً به علت اینکه دیدم مجبورم هر بار توضیحات ثابتی را در ابتدای بخشی از نوشتههام به عنوان پیش نوشت بیاورم، ترجیح دادم آنها را یک جا بنویسم و از تکرار بیهودهی آنها اجتناب کنم. تصمیم گرفتهام در روزنوشته ها یک دسته بندی جدید به نام گفتگو با دوستان تعریف کنم. اینها همان مطالبی است که مشخصاً خطاب به یکی از دوستانم یا در پاسخ به کامنت و صحبتها و نظرات یک فرد مشخص از دوستانم مینویسم. همیشه این نوع مطالب را داشتهام، اما تا کنون آنها را در یک دسته بندی مجزا و مشخص قرار نداده بودم. امیدوارم این دسته بندی جدید، مرا مقید کند که بیشتر از قبل، این سبک نوشتهها را در روزنوشته منتشر کنم و از سوی دیگر، توضیح در مورد ویژگی های نوشته های “گفتگو با …
چون زیر مطلب قبل، اشارهای به خاطرات کلاسها بود و از سمت دیگه چون امروز خیلیها پیام تولد فرستادن. و با توجه به اینکه من تولد خودم رو اولین روزی که سر کلاس رفتم و مردن خودم رو آخرین روزی که معلمی خواهم کرد میدونم (و مسئلهی تاریخ تولد به نظرم بیشتر به والدینم مربوط میشه) خواستم این چند تا عکس رو که دم دست بود و بعضیهاش رو قبلاً جاهای مختلف دیدهاید بازنشر کنم. روی عکسها کلیک کنید کیفیت کمی بهتر میشه. *** *** *** *** *** *** *** *** ***
هر بار که کتابهای جدیدی را به کتابخانهام اضافه میکنم، کتابهای قبلی را به کتابخانههای فرعی (داخل اتاقها، کمدها، انباری و جاهای مشابه) منتقل میکنم تا جا برای جدیدترها باز شود. اما دو کتاب هست که به هر زور و زحمتی شده جایی برایشان در کنار دست خودم باز میکنم. موقعیتشان را به شکلی انتخاب میکنم که حتماً با هر بار نگاه کردن به کتابخانه، چشمم به آنها بیفتد: این کتابها، کتابهای واقعی نیستند. در واقع شابک و ناشر و این جور حرفها ندارند. آن زمان من کلاس مذاکره حرفه ای برگزار میکردم و در میانهی کلاس به نتیجه رسیده بودم که بهتر است برخی منابع را در اختیار دانشجوها قرار دهم. از هر کتاب مذاکره چند صفحه برداشتم و آنها را کنار هم گذاشتم و نهایتاً دو کتاب شد که هر کدام سیصد یا چهارصد صفحه بود. آنها …
