چون زیر مطلب قبل، اشارهای به خاطرات کلاسها بود و از سمت دیگه چون امروز خیلیها پیام تولد فرستادن. و با توجه به اینکه من تولد خودم رو اولین روزی که سر کلاس رفتم و مردن خودم رو آخرین روزی که معلمی خواهم کرد میدونم (و مسئلهی تاریخ تولد به نظرم بیشتر به والدینم مربوط میشه) خواستم این چند تا عکس رو که دم دست بود و بعضیهاش رو قبلاً جاهای مختلف دیدهاید بازنشر کنم. روی عکسها کلیک کنید کیفیت کمی بهتر میشه. *** *** *** *** *** *** *** *** ***
محمدرضا شعبانعلی
هر بار که کتابهای جدیدی را به کتابخانهام اضافه میکنم، کتابهای قبلی را به کتابخانههای فرعی (داخل اتاقها، کمدها، انباری و جاهای مشابه) منتقل میکنم تا جا برای جدیدترها باز شود. اما دو کتاب هست که به هر زور و زحمتی شده جایی برایشان در کنار دست خودم باز میکنم. موقعیتشان را به شکلی انتخاب میکنم که حتماً با هر بار نگاه کردن به کتابخانه، چشمم به آنها بیفتد: این کتابها، کتابهای واقعی نیستند. در واقع شابک و ناشر و این جور حرفها ندارند. آن زمان من کلاس مذاکره حرفه ای برگزار میکردم و در میانهی کلاس به نتیجه رسیده بودم که بهتر است برخی منابع را در اختیار دانشجوها قرار دهم. از هر کتاب مذاکره چند صفحه برداشتم و آنها را کنار هم گذاشتم و نهایتاً دو کتاب شد که هر کدام سیصد یا چهارصد صفحه بود. آنها …
برای باران: چرخ زندگی – در جستجوی عدم تعادل مطلوب (3)
نوع مطلب: گفتگو با دوستان برای: باران پیش نوشت یک: این مطلب قسمت سوم از یک بحث پیوسته است که به علت محدودیت های من، به چند تکه تقسیم شده و در بازه های زمانی مختلف نوشته شده است. در صورتی که قسمت های قبلی را مطالعه نکرده اید، مناسبتر خواهد بود اگر ابتدا قسمت اول و قسمت دوم بحث را بخوانید. پیش نوشت دو (خاطره): چند سال پیش، یکی از همکارانم قرار بود دستورالعمل بهره برداری از یک دستگاه را به فارسی ترجمه کرده و در قالب یک کتابچه کاغذی تمیز صحافی شده به یکی از مشتریان تحویل دهد. کار ترجمه و چاپ و صحافی و جلد کردن تمام شده بود و قبل از اینکه کتابچه ارسال شود داشتم آن را ورق میزدم. چند مورد غلط دیکتهای دیدم و احساس کردم تعداد آنها بیش از اندازهای است که خودم را قانع کنم و …
این عکس رو چند وقت پیش انداختم. اما به علت شب بودنش و کیفیت موبایلی تردید داشتم منتشر کنم. لطفاً با استاندارد عکسهای اینستاگرامی قضاوت بفرمایید. پی نوشت: عکس اینستاگرامی یه عکسیه با نور نامطلوب. موضوع نامناسب. دماغ بزرگ. غذای زوم شده. چند فیلتر اضافی اعمال شده. روتوش خورده. کادر نامربوط و خلاصهی همهی چیزهایی که آخرش به نتیجه میرسی که طرف رو تهدید کرده بودن که اگه الان عکس رو منتشر نکنه سرش بریده میشه یا منفجرش میکنن. دیگه اونهم گفته اشکال نداره. آبرو که از جون عزیزتر نیست. حالا یه عکسی یه Story چیزی منتشر میکنم به جاش زنده میمونم.
تفاوت دموکراسی و جمهوری در یونان باستان (یک روایت شخصی)
پیش نوشت یک: چند وقتی است که دلم میخواسته و میخواهد چند سطری درباره اختلاف نظرهای هیلاری کلینتون و برنی سندرز و رفتار طرفداران سندرز پس از آنکه از هیلاری کلینتون حمایت کرد بنویسم. اما هم فرصت نشد و نشده و هم اینکه احساس کردم چنین بحثهایی مقدماتی میخواهد که فراتر از یک یا چند پیشنوشت چند صد کلمهای است. بخشی از آن حرفها را امروز در قالب تفاوت دموکراسی و جمهوری در یونان باستان مینویسم تا شاید بعداً فرصتی دست بدهد و آنها را به بحث دموکراتها و جمهوری خواهان در آمریکا ربط بدهم. پیش نوشت دو: آنچه میخوانید، یک گزارش شخصی است. اگر صادقانه بگویم سیاست و سیاستمداران هرگز برایم جذاب نبودهاند. اما از آنجا که به رفتارهای گروهی موجودات مختار (Herding Behaviors) علاقمند هستم، ناخواسته گاهی اوقات رفتارهای گروهی انسانها هم برایم جذاب میشود. آنچه میخوانید به هیچ نوع مطالعه در علوم سیاسی مستند …
برای باران (2): سبک زندگی مناسب یا سبک زندگی مناسب من؟
نوع مطلب: گفتگو با دوستان برای: باران پیش نوشت یک: این مطلب، قسمت دوم از بحثی است که قسمت اول آن تحت عنوان جستجوی نقطه تعادل در زندگی منتشر شد. طبیعتاً کسانی که آن مطلب را مطالعه نکردهاند، پس از مطالعهی آن، بیشتر و بهتر در فضای این مطلب قرار خواهند گرفت. پیش نوشت دو: قبلاً کتاب پختستان یا Flatland نوشتهی ادوین ابوت را معرفی کرده بودم و در موردش کمی نوشته بودم. مطالعهی آن مطلب هم میتواند مقدمهی خوبی برای مطالعهی این نوشته باشد. ادامهی قسمت اول: خلاصهی ماجرا این بود که من، یک سبک زندگی جذاب را همیشه در ذهن داشتم و آن، سبک زندگی فرودگاهی بود و به تدریج یکی دو نمونه از افرادی که برایم نماد این سبک محسوب میشدند را هم دیدم و این تصویر در ذهنم شفافتر شد. برای رسیدن به آن سبک زندگی تلاش و برنامه ریزی کردم و …
جزو اولین تمرینهای عکس انداختنم محسوب میشه. توی نور غروب بود. شاید اگر نور زیاد ظهر یا تاریکی شب بود بهتر میشد. امروز که نگاهش میکردم گفتم که به عنوان یادگاری اینجا نگهش دارم. تمام سالهایی که کار ریلی کردم، قطار در حال حرکت برام یه استرس خاصی داشته. قبلش هندسهی خط تنظیم شده بوده و اولین قطار بعد از زیرکوبی، همیشه احتمال داشته که بریزه (ریختن تعبیریه که برای از خط خارج شدن قطار به کار میره. وقتی سانحه جدی نداره و فقط از ریل میفته پایین). انسان، حیوان عجیبیه و به طرز شگفت انگیزی شرطی میشه. هنوز هم هر جا قطار در حال حرکت میبینم، سطح هوشیاریم به صورت لحظهای افزایش پیدا میکنه و با جدیت بررسی میکنم که الان بدون سانحه عبور میکنه یا نه. یه بار به شوخی به یکی از دوستانم میگفتم: یکی از فانتزیهای …
نوع مطلب: گفتگو با دوستان برای: بهداد پیش نوشت یک – در گذشته مطلبی نوشته بودم که عنوان آن چنین بود: هیچ کس از متوسط اطرافیانش چندان فراتر نمیرود. آن مطلب در شکل کوتاه در دیرآموختهها و به طول و تفصیل در روزنوشتهها، مورد اشاره و مورد بحث قرار گرفته. اگر دوستی آن مطلب و بحثها و حاشیههایش را ندیده، شاید محتوای آن بحث به اتلاف چند دقیقهای که صرف مطالعهاش میشود بیرزد. پیش نوشت دو: عنوان این مطلب را از دن پریستلی نویسندهی کتاب Oversubscribed وام گرفتهام که اصطلاح Famous for Few یا FfF را خلق کرده و مورد استفاده قرار داده است. البته دن پریستلی این مفهوم را بیشتر به عنوان نامی زیبا برای همان مفهوم کلاسیک Niche Marketing (بازاریابی برای یک گوشه یا یک زیرمجموعه خاص از بازار) به کار میبرد و من آن را اینجا در فضایی دیگر و با …
