رویاسازی و رویاپردازی محدوده بسیار وسیعی را شامل میشود… بزرگترین دانشمندان و مخترعان و خلاق ترین انسانهای جهان، رویاپردازانی بزرگ بوده اند. ظاهراً میکل آنژ زمانی گفته بود، مجسمه سازی یعنی اینکه در دل یک سنگ ناهموار زشت، مجسمه یک اسب زیبا در حال دویدن را ببینی. از سوی دیگر، کسانی مثل فروید، رویا پردازی را یک مکانیزم دفاعی ناخودآگاه دانسته اند، که اضطراب مواجهه با واقعیت را کاهش میدهد. از سوی دیگر، مرز خیال پردازی تا بیماری روانی نیز پیش میرود، چه آنکه بسیاری ویژگی مشترک بیماری های روانی را، قطع ارتباط با دنیای واقعی برشمرده اند. گاهی نیز، خیالپردازی، ساده و در دسترس است. مثل این ساعتها که من، روی مبل می نشینم، چشمهایم را میبندم، فنجان قهوه را در دست میگیرم و زندگیم را در زمان و مکان دیگری ادامه میدهم… اما به هر حال، واقعیت هر …
محمدرضا شعبانعلی
میدونم این حرفها تکراریه. اما دوست دارم دوباره بنویسمشون. سایت من یک قسمت رسمی داره و یک قسمت غیررسمی (همین روزنوشته ها). بالای این قسمت هم نوشته ام که «نوشته های بی مخاطب من» هستند. موضع رسمی من چیزی است که در قسمت رسمی سایت اعلام میشود و این قسمت به نوعی حیاط خلوت سایت است! اینها را مینویسم، برای خودم. که سالهاست فهمیده ام، نوشتن آرام میکند: زودتر و بهتر از هر دارویی. در هر لحظه از چیزی مینویسم که برایم دغدغه میشود. ممکن است زمانی انتخابات ریاست جمهوری دغدغه ام باشد و زمانی مرگ معلمی که تنها بخش مشترک خاطراتم با او، چند شیطنت کودکانه است و زمانی دیگر – مثل الان – مورچه ای که زیر پایم له شد و هر چه فکر میکنم ارزشش از یک انسان کمتر نبود… خوشحالم که بر خلاف بسیاری از وبلاگ …
یادم می آید کلاس هنر در دوران راهنمایی، هر بار که معلم چرخی میزد، کاغذم را میدادم تا با قلم، یک خط سرمشق برایم بنویسد. پایان کلاس صفحه را نشانش دادم و او به خط خودش نمره 14 داد. آن روزها چقدر خندیدم… این روزها اما، چقدر حس بدی دارم. کاش هیچوقت این کار را نمیکردم… پی نوشت (بعد از خواندن کامنتها): برای مستند کردن این ماجرا، لازم به ذکر است که رویداد در سال 70 در علامه حلی (راهنمایی) و در آتلیه هنر اتفاق افتاد. معلممان نقاشی خوب میکشید اما خطش شبیه خودمون بود. نمیدونم شاید بزرگوارانه از کنار زرنگی های ما میگذشته… به هر حال ایشون مهربون بود و بزرگ بود. از چند وقت پیش که خبر فوت ایشون رو در فیس بوک خوندم، این خاطره یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمیره…
داستان اول: حدود دو سال پیش، وقتی میخواستیم اس ام اس معرفی دوره «مذاکره با شیطان – مواجهه با قدرت، منطق و فریب» در مذاکره را ارسال کنیم، پیامک ما فیلتر شد. پس از بررسی های زیاد به ما گفتند: «پیامک های گروه های شیطان پرستی فیلتر میشود!». راستش خیلی حرص خوردم، اما به هر حال پذیرفتم. روبروی من یک انسان نبود، یک مجموعه کامپیوتر و برنامه های تحلیل معنایی بود که به صورت مکانیکی بررسی و تحلیل میکردند و چنین رویدادهایی برایشان اجتناب ناپذیر است…
عید غدیر آمد. مانند هر سال انبوهی پیامک دریافت کردم. پیامک های عمومی که در اکثر موارد، پیداست دریافت کننده، خود از فرد دیگری آن را دریافت کرده و بی آنکه بخواند و بیندیشد، به گروه دیگری ارسال کرده است… شعرها و جملات سطحی که «شور و احساس» در آنها پر رنگ تر از «منطق و استدلال» است. از آن سو نیز، نوشته ها و پیامهای دوستانی را میبینم که با فضای مذهبی فاصله دارند. کسانی که اساساً وجود داشتن فردی به نام «علی» را زیر سوال میبرند یا با هزار استدلال میکوشند اثبات کنند که «رجوع» به این نوع «اشخاص تاریخی»، نوعی بازگشت به گذشته است.
یکی از دوستان، مجموعه کامنتهای من را در شب نشینی آنلاین چهارشنبه، برایم ایمیل کرده بود. کامنتها را خواندم. چقدر خوب و دقیق نگرش خودم را توضیح داده بودم! وقتی مینشینم و سر فرصت مینویسم، هیچگاه حرفهایم اینقدر شفاف نمیشوند. اما وقتی همزمان با 40 نفر حرف میزنم و به سرعت تایپ میکنم، گویی که ناخودآگاه من به سخن آمده است: تلاش کردن، حتی اگر بیهوده باشه، مقدسه. من سکون و بیهودگی رو نجاست و ناپاکی میدونم. آدمها سه ویژگی جالب دارن که من همیشه از فکر کردن به اونها خنده ام میگیره: یکی اینکه فکر میکنند از سایر حیوانات مهمترند (در حالی که من گوسفندان زیادی می شناسم که از تعداد زیادی از آدمهایی که میشناسم، آدم ترند!). ویژگی دوم اینکه فکر میکنند فساد در هیچ مقطعی از تاریخ به اندازه زمان آنها نبوده، و سوم اینکه معتقدند آخرالزمان …
هفته پیش چهارشنبه در وبلاگ نشستیم و گپ زدیم. قرار شد که یک ماژول چت خوب پیدا کنیم که به دلیل حجم کاری بالا در این هفته، من هنوز موفق نشده ام آن را پیدا کنم. بنابراین قول من در مورد امکان چت، به هفته آینده موکول میشود. اما به هر حال، امشب هم به سبک هفته پیش، ساعت 10 تا 12 آنلاین میمانم تا دوستانم را ببینم. به نظرم هر کسی هر حرف و موضوعی را میتواند مطرح کند. اما اگر قرار باشد من پیشنهاد بدهم، دلم میخواهد راجع به جمله ای حرف بزنم که چند روز پیش، در صفحه فیس بوک خودم نوشتم: میتوانی هر چه میخواهی داشته باشی، اما نمیتوانی همه چیزهایی را که میخواهی داشته باشی. You can have anything you want,but you can’t have everything you want تا آنجا که من جستجو کردم، این جمله …
بهرام شهریاری، در فایل رادیو مذاکره و گفتگویش با من و شما، به شعر قصیده دو هزار مجتبی کاشانی اشاره کرد. من هر چند روز یک بار، این شعر را میخوانم. هر چند این روزها، صدایم خسته و گرفته است، اما باز گفتم برای شما بخوانمش. از جمله شعرهایی که در خستگی و سرخوردگی، دوباره به من انرژی میدهد: شعر قصیده دوهزار مجتبی کاشانی (فایل صوتی)
اگر این نوشته را نخوانید و برای هفت نفر نفرستید پس از هفت روز هیچ اتفاقی نخواهد افتاد حتی پس از هفت سال هم اتفاقی نخواهد افتاد اما پس از هفتاد سال، جامعه ای خواهیم داشت که به هیچ شکل به آن مباهات نمی توانیم کرد. زلزله که می آید، برای چند روز عزادار میشویم. برای تصویر کودکی که تکه نانی در دست دارد، اشک میریزیم. تصویر پروفایل خود را به نقشه ایران تغییر میدهیم. خون میدهیم و لباس هدیه میکنیم. زلزله طبیعی، را میتوان زلزله سیاه نامید. زلزله ای که دیده میشود و همه را می ترساند. اما زلزله سفید نیز وجود دارد: زلزله اقتصادی. تحمل زلزله اقتصادی برای همه ما سخت است. اما برای کودکان بسیار سخت تر است. فشارهای اقتصادی مانند یک زلزله، آینده کودکان هموطن ما را تخریب میکنند. این زلزله، در مسیر کودکان رو به …
