چهاردهمین فایل رادیو مذاکره را میتوانید از طریق لینک زیر دانلود کنید: لینک چهاردهمین فایل رادیو مذاکره راستی. میتونید حدس بزنید این عکس چیه؟ برای اینکه بفهمید چیه روی «ادامه مطلب» کلیک کنید…
محمدرضا شعبانعلی
دو نفر با هم در حال گفتگوی عاشقانه بودند، اما تنها یکی از آن دو، این را میدانست…
نمیدانم برای شما هم پیش آمده که گاه، طی مدتی کوتاه، از هر طرف که میروید به یک «فرد خاص»، یک «واژه خاص» یا یک «اتفاق خاص» برخورد کنید؟ این یک ماه اخیر برای من اینگونه بوده است. این یک ماهه از هر سو میروم با واژه «رصد» روبرو میشوم.
یادمان باشد، یک عمر درس میخوانیم، بارها آزمون میدهیم، سالها کار میکنیم، ذره ذره پس انداز میکنیم، کتاب میخوانیم و مینویسیم… تا موقعیت مطلوبی در جامعه داشته باشیم و اگر روزی، شریک رویایی رابطه عاطفی خود را دیدیم، درخواستمان با پاسخ منفی مواجه نشود… اما گاه چنان غرق میشویم در درس در آزمونها در کار در پول و پس انداز در کتاب و مجله… که شریک رویایی زندگی خود را می بینیم و از کنارش رد میشویم، یا او را میبینیم و او به ما پاسخ رد میدهد یا اگر در کنارمان است، ترکمان میکند… ما میمانیم و درس و آزمون و کار و پول و پس انداز و کتاب و مجله و زندگی تلخ و تکراری و ملال آوری که هر لحظه اش یک عمر به طول می انجامد… پی نوشت: این داستان، رنج مشترک بسیاری از مردان …
برنامه اهواز به خوبی و خوشی برگزار شد و توضیحات مختصر و یکی از عکسها رو هم در این آدرس گذاشتم. موضوعی که برای سخنرانی انتخاب کردم این بود: دیوارهای سنگی و سقف های شیشه ای راهکارهایی برای موفقیت در ایران امروز به شدت معتقدم که برای رشد و پیشرفت در اطراف ما دیوارهای سنگی محکمی بنا شده است. تصمیمها و ترجیحات اطرافیان نخستین دیواری است که دور خود حس میکنیم. رشته تخصصی ما، دومین دیواری است که دور خود میسازیم. تجربه و سابقه کار دیوار سومی است که تغییر موقعیت را برای ما سخت تر و دشوارتر میکند. وضع بد اقتصادی ما را محافظه کارتر میکند تا شرایط حداقلی را بپذیریم و برای بهبود آن ریسک نکنیم. شاید احساس کنیم حداقل در شغل خود میتوانیم رشد و پیشرفت کنیم. اما دیر یا زود، به دیوارهای شیشه ای برمیخوریم. قوانین …
مهمانی امشب را در زیر این پست برگزار میکنیم. ظاهراً دو تا موضوع تا حالا مطرح شده. پیشنهاد من رویا پردازی بود که توضیحاتی هم در موردش نوشتم. بچه ها در مورد «صداقت، روراستی و یکرنگی» و این نوع مفاهیم هم پیشنهاد داشتند. شاید موضوعات دیگری هم مطرح شود… به هر حال من هم مثل شما منتظرم. تازه به خانه رسیده ام. یک استراحت کوتاه بکنم و 10 بیایم پیش شما…
همیشه باور داشته ام که مهمترین ایراد در طراحی مغز، سیستم ثبت اطلاعات به صورت «توزیع شده» در آن است. هیچوقت نمیدانی چه چیزی دقیقاً در چه جایی ثبت شده. اگر اطلاعات به شکل متمرکز ثبت میشد، حداقل میتوانستی از جراح بخواهی، بخشی از مغزت را که به یک خاطره خاص مربوط است، بردارند…
حدود چهار سال پیش، داستانی در وب به سرعت دست به دست میگشت. تم اصلی آن را شاید بتوان مذهبی یا معنوی دانست. احتمالاً شما هم آن را خوانده اید: کوهنورد سالها به اميد صعود، تمرين کرده و در روز موعود راهي قلهاي شد که از ديد همه دست نيافتني به نظر ميرسيد. چيزي نمانده بود به قله برسد و او خوشحال از به نتيجه رسيدن تلاشش بود که ناگهان صخرهاي از زير پايش رها شد و سقوط کرد. در ميان راه ناگاه به ياد خدا افتاد و او را صدا کرد. در همين موقع که با نااميدي براي يافتن تکيهگاهي دست به هر چيزي ميگرفت، طنابي را حس کرد و آن را محکم گرفت. و خدا را دوباره ياد کرد. صدايي شنيد که میگفت: نگران نباش. به من اعتماد کن و طناب را رها کن. کوهنورد درنگ کرد اما …
از کاشان برگشتم و خبر رسمی را اینجا نوشتم. خسته شدم اما «حال» ام خوب شد. من فکر میکنم لغت «حال» از آن لغتهای فراموش شده زبان ماست. ما «شاد» و «خوش حال» را به یک معنی به کار میبریم. غافل از اینکه «شادی» احساسی برای یک لحظه است و «خوش حالی» چیزی عمیق تر و پر دوام تر. و چنین است که در نیایش ها خواسته اند که «حول حالنا الی احسن الحال». و چنین است اشارت آن بزرگمرد که می گفت: شما علم «قال» میگویید و ما علم «حال»… در کاشان، چند دوست را دیدم. کسانی که به لطف فضای مجازی، با آنها آشنا شده بودم اما دورادور. چقدر جالب است وقتی حتی یک دقیقه هم قبلاً کنار هم نبوده ایم، اما وقتی حرف میزنیم گویی که سالهاست همدیگر را میشناسیم. یکی از بچه ها میگوید که چه …
