تنهایی همچنان که واژه اش نشان میدهد، یک «تن» بودن نیست. بلکه حضور «تن ها» در کنار هم است اما بی هم. بیایید به جای «تنها» بنویسیم «تن ها»
محمدرضا شعبانعلی
دوست خوب، غمها را از بین نمی برد، اما کمک میکند با وجود غم ها، محکم بایستیم. مثل چتر خوب. که باران را متوقف نمیکند، اما کمک میکند، آسوده زیر باران بایستیم. توضیح یک: با مراجعه به #جمله های هفتگی میتوانید مجموعهی جملههای کوتاهی را که هر هفته برای دوستانم ارسال کردهام، در قالب فایل PDF دانلود کنید. توضیح دو: در صورت علاقهمندی به متنهای ادبی، میتوانید به مجموعهی منتخب متمم تحت عنوان پاراگراف فارسی سر بزنید: [otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C/” size=”medium” icon_type=”general foundicon-left-arrow” icon_position=”right” shape=”round”]پاراگراف فارسی (منتخب بهترین پاراگرافها)[/otw_shortcode_button] موارد زیر، برخی از پاراگراف فارسی های پرطرفدار متمم هستند: درباره باج گیری عاطفی سابرینا پاترینسکی (کسی که او را با اینشتین مقایسه میکنند) پرتاب سنگ به اتوبوس گوگل نمیفهمم! واقعاً اختراع قاشق اینقدر سخت بوده؟ (درباره فرهنگ ژاپنی) برخی ماجراها همان بهتر که آغاز نشوند (مولوی) جمله هایی از نیکلاس اسپارکس حکمتی که در …
دیده اید وقتی آدمها، یک فرد مهم را می بینند، میروند به او می چسبند و میگویند: «توصیه ای به ما بکن. یک توصیه مهم به ما بکن!». این روزها، به دلیلی، این خاطره برای من تداعی شد. دبستان که می رفتم مُکَبِّر مسجد بودم. یک روز کنار امام جماعت نشستم و اصرار کردم که به من یک توصیه بکن که در زندگی به کار آید و من با خود نیت کرده ام که هر توصیه ای شما بکنید، تمام عمر به آن عمل کنم و هرگز از آن سرپیچی نکنم. پیشنماز مدتی طولانی به من نگاه کرد – تو گویی که منتظر بود به خود او چیزی نازل شود!- و گفت:
قضاوت فرد دیگر در مورد شما، اطلاعات کمی را در مورد شما آشکار میکند، اما اطلاعات زیادی را در مورد وی، به شما گوشزد میکند. پی نوشت: ظاهراً یک ضرب المثل سرخپوستی است.
آغاز تألیف کتاب «101 سوال در روانشناسی مذاکره»
بعد از فایلهای رایگان رادیو مذاکره، که تولید و عرضه آنها همچنان ادامه دارد، دوست عزیزم علیرضا نخجوانی ایده بسیار خوبی را مطرح کرد و قرار شد از امروز رسماً کلید آغاز این پروژه را بزنیم. با توجه به اینکه علیرضا نخجوانی روانشناسی خوانده و من هم در حوزه مذاکره کار کرده ام، میخواهیم کتابی با عنوان «101 سوال در حوزه روانشناسی مذاکره» تألیف کنیم و آن را از طریق همین سایت به صورت رایگان و دیجیتال در اختیار علاقمندان قرار دهیم. با توجه به دانلود چندصد هزار نسخه ای فایلهای رادیو مذاکره، احتمالاً این کتاب نیز در چنین تیراژی منتشر خواهد شد. بنابراین، در صورتی که سوالی دارید که علاقمندید در این کتاب – با ذکر نام شما – مطرح شده و پاسخ داده شود، میتوانید در قسمت کامنت های همین پست، سوال خود را مطرح کنید. همچنین در …
جردانو برونو از بزرگان علم و فلسفه قرن 16 بود. از جمله کسانی بود که معتقدند زمین مرکز عالم نیست. حتی خورشید نیز مرکز عالم نیست و ستاره ای است مانند سایر ستارگان. میگفت که احتمال حیات در سایر کره های آسمانی نیز وجود دارد و ده ها حرفی که آن روزها، معنی کفر داشت. در سال 1600 تصمیم گرفتند، اعدامش کنند. تصمیم مشترکی از اهل زور و تزویر (حکومت و کلیسا). درباریان نگران بودند و به حاکم گفتند: گیرم که او را کشتیم، حرفهایش را چگونه از ذهن مردم پاک کنیم؟ حاکم گفت: او را به فجیع ترین شکل بکشید. مرگ فجیع عوام را بیشتر از کلام فصیح تحت تأثیر قرار میدهد. پ.ن.1: او را به چوب بستند و یک شبانه روز روی زغال کباب کردند. میگویند تا آخرین لحظه ها جان داشت اما ناله نکرد. پ.ن.2: به حاکم …
دوست نداشتم در این مقطع از تاریخ و در این نقطه از جغرافیا، پا بر زمین بگذاری. اگر زن بودی، از نخستین روزها، به دور آزادی و انتخابت دیوارهای بلند می کشیدند و اگر مرد بودی، «نامردمی» را همچون تنها راه موفقیت و بقا، پیش رویت میگذاشتند. من بهترین کاری را که میتوانستم برایت کردم، آتش «بودن» را که هر پدری از فرط درد و سوزش دستانش، شتابان در دستان ناتوان کودکش قرار میدهد، صبورانه در دست نگه داشتم اما آن را در دستان تو قرار ندادم. میدانم که هم تو مرا میفهمی هم خدای من.
حرفهای بی اهمیتم را گفتم، حرفهای کم اهمیتم را نوشتم، حرفهای مهم را با نگاهم گفتم و حرفهای مهم تر را با گریه ام، مهمترین حرفهایم اما، ناگفته باقی خواهند ماند. تا همیشه…
هیچکس در این دنیا، همیشه و هر لحظه، «مشغول و گرفتار و درگیر» نیست. بحثی اگر هست، بحث تلخ «اولویت ها» است. پی نوشت: این را «میثاق» معلم مشاوره و پرورشی ما در دبیرستان البرز میگفت. هر جا هست امید دارم که موفق باشد.
رسانه هایی از جنس انسان یا انسانهایی از جنس رسانه…
گاهی فکر میکنم، ما در جمع انسانهایی از جنس رسانه یا رسانه هایی از جنس انسان، زندگی میکنیم. عده زیادی مثل یک ضبط صوت هستند. صداهای دیگران را ضبط کرده اند و بازپخش میکنند. تو گویی که مردگان را از قبر بیرون آورده اند، تا دوباره سخن بگویند. عده ای مانند تلویزیون هستند. برنامه های متنوع پخش میکنند. فرستنده اما در جای دیگری قرار دارد که تو نمی بینی و نمیدانی. عده ای مثل وبلاگ هستند. تا میبینی، چند کلامی حرف میزنند و منتظر هستند که کامنت بگذاری یا دوباره به آنها سر بزنی… تنها معیارشان در زندگی، «تعداد دیدارها» است نه «کیفیت» آنها. عده ای مثل فیس بوک هستند. هر وقت می بینی، استیتوس اعلام میکنند و انتظار دارند هر چه میگویند، لایک کنی. عده ای مثل تلویزیون های شیک بزرگی هستند که به هیچ جا وصل نیستند. نه …
