سالها پیش درس مذاکره میخواندم. مثل اکثر دانشجویان تازه کار، فکر میکردم مذاکره اکسیری دارد یا شاه کلیدی. هر روز در پایان درس به استادم میگفتم: میشود در یک جمله راز موفقیت در مذاکره را به من بگویید؟ او هر روز میخندید و میرفت. آخرین روز کلاس، باز جلو رفتم و سوال خودم را تکرار کردم. استاد لحظاتی سکوت کرد و گفت: There’s a delicate difference between giving up and knowing when you’ve had enough یک تفاوت ظریف وجود دارد بین «تسلیم شدن» و «رها کردن». تسلیم شدن، پذیرش بی قید و شرط وضعیت موجود است و «رها کردن» پذیرش این واقعیت که «من آنقدر که باید انرژی گذاشته ام و بیشتر از این ارزش ندارد…». امیدوارم در سال جدید، شناختی از خود و اهدافمان پیدا کنیم، که نه به سادگی در برابر آنها سر تسلیم فرود آوریم و از …
محمدرضا شعبانعلی
خیلی از دوستانم، در کامنت ها و پیامک ها از جملات تأثیرگذار پرسیده بودند. دنبال این بودم که چه جمله ای را بنویسم. من را میشناسید و میدانید که خیلی در فضای جملات مثبت اندیشانه – شبیه فیلم راز و امثالهم – نیستم. این بود که نهایتاً گفتم جمله ای را بنویسم که سالهاست هر روز صبح با خودم تکرار میکنم. جمله متعلق به ویلیام جیمز، فیلسوف پراگماتیست معروف است: ACT AS IF WHAT YOU DO MAKES A DIFFERENCE به گونه ای رفتار کنید که گویی، آنچه انجام میدهید قرار است یک تفاوت و تغییر جدی ایجاد کند فکر میکنم این دیدگاه، میتواند تغییرات بزرگی در زندگی ما و اطرافیان و جامعه ایجاد کند. امروز عکس این روند در جامعه جاری است. بسیاری از ما آنقدر در فضای ناامیدی غرق شده ایم، که دست از هر کار مثبتی برداشته ایم. …
این پست را مخصوصاً در بخش اخبار سایت نگذاشتم، چون آنجا همه چیز کمی رسمی تر است. در فیس بوک هم نخواهم گذاشت چون نزدیکترین دوستانم آنجا نیستند. شما هستید که هر روز اینجا به من سر میزنید. مدل کسب و کار TrustZone را اینجا مینویسم. هر کامنت و نظری برای بهبود آن دارید اینجا به من بگویید. از مخاطبان خاموش سایت هم تقاضا میکنم چون این قضیه می تواند شروع یک حرکت بزرگ باشد، حتماً نظرات خود را از من دریغ نکنند. تصویری که من از Trust Zone دارم فروشگاهی است که محصولات مختلف در آن عرضه میشود. محصولات قیمت مشخص از پیش تعیین شده دارند. هر کس میتواند هر محصولی را که می خواهد بردارد (دانلود کند). اما صندوقی در درب خروج در نظر گرفته نشده یا یقه تک تک مشتریان را بگیرد. دلم میخواهدTrustZone «اولین فروشگاه مبتنی …
امروز نشسته بودم و هزاران پیامک دریافت شده تبریک عید را در موبایلم میخواندم و پاک میکردم و جواب میدادم. گاه با یک پیام احساسی بسیار عمیق مواجه میشوی، خوشحال میشوی، اشک در چشمانت حلقه میزند، شرمنده میشوی که چنین دوستی را داشته ای و تا کنون از او مغفول مانده ای… و هنگامی که در عمق دریای احساسات غرق هستی، صدای زنگ مسیج تو را به خود می آرد:
در شروع سال، یک کارت تبریک برای خودم خریدم و در آن نوشتم: سی و سه سال گذشته است. بیش از نیم راه را رفته ای. نگران نباش. راه زیادی تا مقصد نمانده است. تندتر بدو شاید زودتر برسی…
چیزی که با تمام روح و جان خود باور داریم، الزاماً حقیقت نیست…
دشمنان حقیقت، به ندرت نادان بوده اند، بلکه دانایانی بوده اند که حقیقت، با مصلحت آنها همسو نبوده است…
اگر به خاطر داشته باشید، با توجه به مشکل گران شدن کتاب، تصمیم گرفته بودم فصل به فصل کتاب مذاکره را به صورت صوتی برای علاقمندان تعریف کنم و روی سایت قرار دهم تا امکان دسترسی رایگان و ساده به آن، برای همه دوستان فراهم گردد. اصولی را در تهیه این فایلها رعایت کردم که اگر اجازه دهید یک بار دیگر (و قول میدهم برای آخرین بار) آنها را تکرار کنم: – فایل های صوتی این کتاب، تا آخرین فصل تهیه و آپلود خواهند شد و کلیه فایلها رایگان خواهند بود. – در مواردی که قبلاً در سایر فایلها به موضوعی اشاره شده، همچنان آن موضوع را تکرار کرده ام تا کامل بودن محصول حفظ شود. – تلاش شده که فضای فایل تا حد امکان از روخوانی به دور باشد و هر جا مثال یا مطلب تکمیلی به ذهنم رسیده …
میخواهم بگویم …… فقر همه جا سر میكشد ……. فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست …… فقر ، چیزی را ” نداشتن ” است ، ولی ، آن چیز پول نیست ….. طلا و غذا نیست ……. فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفته ی یك كتابفروشی می نشیند …… فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند …… فقر ، كتیبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند ….. فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود ….. فقر ، همه جا سر میكشد …….. فقر ، شب را ” بی غذا ” سر كردن نیست .. فقر ، روز را ” بی اندیشه” سر كردن است ——————————————————————————————————— این حرفهای زیبای شریعتی را، میتوان …
دو خاطره از گذشته های دور در ذهنم مانده و پاک نمیشود: صحنه اول – انباری برای گندم در حوالی میدان راه آهن بود و موشهایی که هر روز به گندمها دستبرد میزدند. دوستان من به هیچ روشی نتوانسته بودند محل ورود موشها را کشف کنند. دوستم تعریف میکرد که شبی انبار از گندم خالی بوده و گندم ها را روی میزی گذاشته بوده که می بیند، موشها از چراغ بالای میز، آویزان شده اند. هر یک دم دیگری را میگیرد و زنجیری ساخته اند تا سایر موشها بیایند و گندم ها را ببرند… صحنه دوم – که قبلاً در وبلاگم تعریف کرده بودم – مغازه فروش حیوانات دریایی بود و خرچنگهایی که همه زنده در یک ظرف بودند و هیچکدام فرار نمیکردند، چرا که هر کدام پا بر روی پشت دیگری میگذاشت، دیگر خرچنگ ها او را پایین میکشیدند …
