سایت من این روزها نخستین سال عمر خود را سپری میکند. با دوستانی که برخی آمدند و گروهی گفتند و عده ای ماندند و قلیلی رفتند و خلاصه امروز، مانده در اینجا جمع دوستان خوب من که روزانه به این خانه مجازی سر می زنند و حال و سراغی از یکدیگر میگیرند. گفتم این پست را بگذارم برای دید و بازدیدهای مجازی نوروز. اگر کسی پیغامی دارد، حرفی برای بقیه، یا برای فردی خاص، گفتگویی، توصیه ای برای سال جدید، آرزویی، جمله زیبایی که ارزش اندیشیدن دارد و هر چیز دیگری که دل تنگمان در این روزها می خواهد و با خود می خواند، اینجا جایی برای این پیامها باشد… من هم حرف های خودم را لا به لای کامنت ها می نویسم تا میهمان و میزبان در یک مقام باشند و تبعیضی در کار نباشد… با آرزوی سالی خوش …
محمدرضا شعبانعلی
سالهای سال است که انسانها در جستجوی حقیقت می گردند. زمانی به جستجوی حقیقت، بر دیواره غارها نقش می زدند و در برابرش به زانو می نشستند. زمانی بر فراز کوه ها دست به نیایش بر می داشتند، زمانی درون معابد سر بر زمین می نهادند. و تا این زمان، این داستان همچنان ادامه دارد… نمی دانم حقیقت چیست. حتی نمی دانم حقیقتی وجود دارد یا ندارد. حتی نمی دانم معنایی در پس این واژه نهفته است یا نه. اما به «سازگاری الگوی ذهنی» باور دارم و به اینکه الگوی ذهنی درست، با خودش تعارضی ندارد. کسانی که یک الگوی ذهنی را با تمام ملزومات آن می پذیرند، آرام و آسوده زندگی می کنند اما چه بسیار کسانی که کوشیده اند با «التقاط»، یک الگوی ذهنی برتر، خلق کنند، و جز به تعارض و بی راهه، رانده نشده اند… روزی …
دیشب وقتی به خانه بر میگشتم، دیدم مثل بسیاری از شب ها، یک جرثقیل بزرگ و یک بنز پلیس، مسیر رو به شمال سعادت آباد را بسته اند تا ماشین ها به قول جوان تر ها «دور دور» نکنند. همه فکر هدایت ما به مسیر رشد و سلامت هستند. چنین است که هر روز به زعم دوستان، یک مسیر منتهی به گمراهی، بسته می شود. اگر روزی جوان های ما، در رستوران ها و کافه ها و فرهنگ سراها، میتوانستند ساعت ها بنشینند و حرف بزنند و یکدیگر را بشناسند و دوستان شایسته انتخاب کنند، پس از بسته شدن این فضاها، مجبور شدند در فیس بوک، یکدیگر را بشناسند و تنها معیار قضاوتشان محدود شد به چند جمله زیبا که همه از روی یکدیگر بر روی دیوارهای خانه مجازی خود کپی می کردند. وقتی فیس بوک بسته شد، ابزار شناخت …
یک فنجان قهوه هیچ خوابی را نخواهد ربود، اگر فنجان قهوه دیگری در آن سوی میز نباشد… پُک زدن به سیگار هیچ لذتی نخواهد داشت، اگر دود آن با دود دیگری در آن سوی میز در آمیخته نشود… یک بشقاب غذا هیچ بخشی از هیچ دلی را پر نخواهد کرد، اگر قاشق و چنگالی دیگر، در آن سوی میز، محتویات بشقاب را به اشتراک ننشینند… این سوی میز، جای نشستن نیست، اگر آن سوی میز…
با توجه به درخواست مکرر دوستان و آشنایان دو تصویر از خانواده خوکچه ها را اینجا میگذارم. تصویر بالایی مربوط به هندسام، پدر جدید خانواده است و تصویر پایینی نوزادان 7 روزه لوک و مرحوم لاکی را نشان میدهد. برای مشاهده تصاویر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید…
این فایل رادیو مذاکره، گفتگوی من و خیام عسگری در خصوص مذاکره مدیر و کارمند است. این گفتگو در فضایی بسیار غیر رسمی ضبط شده. با این وجود امیدوارم مطالب آن برای مخاطبان عزیز سایت من و شنوندگان رادیو مذاکره مفید باشد. لینک دانلود فایل مذاکره مدیر و کارمند
اخیراً بسیاری از دوستان در تماس های تلفنی و ایمیلهایی که به دست من می رسد، از گران شدن کتاب مذاکره من، ابراز نگرانی کرده اند. واقعیت این است که به دلیل هزینه های بالای چاپ و کاغذ، عملاً نمیتوان در قیمت کتاب تجدید نظر کرد و حتی واقعیت این است که بر اساس اطلاعاتی که من از ناشر دریافت کرده ام، سود فروش کتاب با قیمت و هزینه های جدید، از سود فروش کتاب در شرایط قبلی، کمتر نیز شده است. بنابراین، تصمیم گرفتم کار دیگری کنم و آن اینکه کتاب مذاکره را به صورت صوتی برای مخاطبانم بخوانم و در قالب فایل های رادیو مذاکره، آپلود کنم. طبیعی است که بعضی از مطالب تکراری خواهد بود، اما من هیچ بحثی از کتاب را (حتی بحث های تکراری) حذف نخواهم کرد تا طی روزهای آتی، مخاطبان عزیزم در این …
ما یک ملت طلبکاریم، ما معتقدیم همه چیز در دنیا حق ماست. ما معتقدیم آنچه داریم کمتر از لیاقتمان است و آنچه دیگران دارند با خوردن حق ما به دست آمده ما در حسرت روزهایی هستیم که مالک جهان بوده ایم و در رویای روزی هستیم که دوباره مالک جهان باشیم ما وقتی تصادف می کنیم هر دو با صدای بلند فریاد میزنیم و برنده کسی خواهد بود که فحشهای بهتری میداند ما معتقدیم آنها که کمتر از ما ثروت دارند بی لیاقتند و آنها که بیشتر از ما دارند دزدند. ما به لحظه ای رای میدهیم و به لحظه ای به انکار آن بر می خیزیم. به دانشمندان خود بی حرمتی می کنیم و خود را قلب دانش و تمدن جان می دانیم. ما تنها میتوانیم ادعا کنیم که در ادعا کردن رتبه نخست را به سادگی از آن …
برخی میگویند ولن-تاین، متعلق به فرهنگ و جامعه ما نیست و نباید آن را در ایران جشن گرفت. من اما وقتی به تاریخچه ولن-تاین فکر میکنم، میبینم خاستگاه این سنت، شرایط اجتماعی و تاریخی خاصی است که در آن عشق ورزیدن و دوست داشتن، جرم محسوب میشود و عاشقان باید پنهان از نگاه حکومت، در کنج متروک خانه ها و کوچه های خلوت، عشق بورزند. این شرایط در مقاطع مختلف و در کشورهای مختلف مصداق پیدا کرده است… پس اتفاقاً ولن-تاین را میتوان اینجا جشن گرفت! چرا که سپندارمزگان در شرایطی بوده که نظام حاکم شأن و مقام زن را به رسمیت میشناخته و برای آن جشن رسمی میگرفته است. ما در شرایط فعلی شباهتمان به وضعیت ولن-تاین بیشتر است تا سپندارمزگان پ.ن: بر اساس داستانها و افسانه ها، ولن-تاین کشیشی بوده که در دوره ممنوع بودن عشق، عشق …
این روزها این شعر #هوشنگ ابتهاج را زیاد میخوانم و زیاد گوش میدهم. علیرضا قربانی به زیبایی آن را خوانده است: چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم به بادم دادی و شادی، بیا ای شب تماشا کن که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم شرار انگیز و طوفانی هوایی در من افتاده است، که همچون حلقه آتش در این گرداب می گردم… بعضی شعرها، «ساخته» نمیشوند، «نازل» می شوند…
