واژه: «حماقت جمعی» معادل انگلیسی: «Collective Stupidity» نخستین کسی که به صورت جدی این واژه را به کار برده: Karl Albrecht مثال و مصداق: نخستین ساعات بامداد روز 30 سپتامبر 1999 بود. پروژه 125 میلیون دلاری ناسا در حال آزمایش بود: فضاپیمای کوچکی برای سنجش و کنترل وضعیت جو مریخ. فضاپیما با سرعت بیش از 20 هزار کیلومتر بر ساعت به سمت مریخ نزدیک میشد. دانشمندان در ناسا و نیز پیمانکاران وابسته، همگی منتظر بودند تا فضاپیما وارد مدار مریخ شود و نخستین اطلاعات را از جو مریخ ارسال کند. اطلاعاتی که از سوی فضاپیما ارسال میشد، به صورت ناگهانی قطع شد. هیچکس نمیدانست چه بلایی بر سر فضاپیما آمده است. چند روز مطالعه و بررسی و تحقیق، ظاهراً نشان میداد که فضاپیما به جای اینکه در مدار 150 کیلومتری مریخ قرار بگیرد در مدار 60 کیلومتری یا کمتر قرار …
محمدرضا شعبانعلی
انتخابات تمام شد و این آخرین نوشته انتخاباتی من خواهد بود. دلم میخواست آرزوهایم را – به عنوان یک ایرانی و نه به عنوان کسی که به رئیس جمهور منتخب رأی دادم – بیان کنم. ده ها جمله نوشتم اما دیدم که میتوان همه را در یک جمله خلاصه کرد: آرزو میکنم، رئیس جمهور ایران، به خاطر داشته باشد که ارزش هر دستاوردی، نه فقط به «ارزش بالا»ی آن، بلکه به «هزینه ی پایین» آن نیز هست. و آرزو میکنم به خاطر داشته باشد که سنگین ترین هزینه، نه از «کیسه دلارهای شوم نفتی»، بلکه از «کیسه ایمان و امید و انگیزه یک ملت» صرف میشود. ذخیره ی زیادی در کیسه نمانده، آن را به تو میدهیم به امید آنکه پر تر از قبل، تحویل بگیریم…
رها جان. شاید باید زودتر به تو میگفتم. خانواده ما از روستایی بزرگ اما دور افتاده به نام شعبان آباد به شهر آمده است. از آنجا که چند نسل پیش، مهاجرت کرده ایم، حتی موقعیت دقیق آن روستا را نمیدانیم. اما خاطرات آن را نسل به نسل شنیده ایم. حالا که به نظر میرسد امشب خوابت نمی آید، برایت قصه می گویم: قصه عیارخان.
رها. روزی پدرت، نزدیکی به مرگ را تجربه کرد. زمانی که سوار بر قطار، با قطار دیگری تصادف کرد. از زمانی که قطار روبرو را دید، تا لحظه ای که تصادف انجام شد، شاید چند ثانیه بیشتر طول نکشید. اما در آن چند ثانیه، به طرز شگفت انگیزی، تمام آنچه کرده بود و نکرده بود در ذهنش مرور شد. تمام «دوستت دارم»هایی که نگفته بود. تمام «نفرت دارم» هایی که گفته بود. تمام «محبت های جبران نشده» و «تمام کوتاهی ها و اشتباهاتی که در حق دیگران کرده بود». در تمام این سالها، سخت ترین ثانیه های زندگی، آن چند ثانیه بوده است. امروز پدرت برای آن چند ثانیه ی قبل از مرگ زندگی میکند. و معیارش برای هر تصمیمی، احساسی است که در لحظه ترک جهان خواهد داشت.
کامنت های پست «کاملاً شخصی» را خواندم. تمام امروز با خودم فکر میکردم که مطرح کردن شخصی ترین تصمیم ها و احساسات در یک محل عمومی صحیح بود یا نه… اما خودم را قانع کردم که کارم چندان اشتباه نبوده است: حرفهای دوستان خوبم – و بعضی مخاطبان عزیز خاموش – یادم انداخت که دوستی ها و حمایت های زیادی هست که در سکوت پنهان شده اند، اما آن موقع که لازم باشد، هستند و حضور خواهند داشت.
همه می میرند (سیمون دوبوار) – روایت فرار از جاودانگی
دو کتاب در کتابخانه ام، همیشه کنار هم قرار گرفته اند: «درد جاودانگی» نوشته اونامونو و «همه می میرند» نوشته سیمون دوبوار. نخستین کتاب، شاید برای خواندن چندان روان و جذاب به نظر نرسد، اگر چه عمیق و زیباست و در آن آرزوی ازلی انسان (جاودانه شدن) به خوبی و زیبایی مورد بررسی قرار گرفته است. اما در مورد کتاب «همه می میرند…»: ممکن است خواندن نیمه اول کتاب، برای شما خسته کننده باشد. داستان های ساده و مشابهی، بارها و بارها تکرار میشوند. اما این ضرورت داستان است: تا روند خسته کننده و تکراری تحولات تاریخی واجتماعی و زندگی فردی را لمس نکنیم، آماده ادامه ماجرا نمیشویم… صحنه پایانی داستان همیشه در خاطرتان خواهد ماند. شاهی را می بینیم که با خوردن یک دارو، عمر جاودان یافته و از این تکرار مکرر و بیهوده زندگی رنج می برد. زمانی …
آنچه امروز اینجا مینویسم یک گزارش از حس و حال شخصی من است. برای شما نه مفید است، نه جذاب و نه امیدبخش. خواهش میکنم کسانی که مرا خوب نمیشناسند، نخوانند یا اگر خواندند، آرام و بی صدا عبور کنند و برایم نظر ننویسند. آنچه را اینجا مینویسم در درجه اول برای آرامش خودم است و در درجه دوم، به اشتراک گذاشتن احساس تلخ دلتنگی با بخش کوچکی از مخاطبانم که چنان با هم نزدیکیم، که مرز جسم، روح های ما را به سختی از هم جدا میکند. میگویند یکی دو روح بزرگ در اطراف انسان، برای انگیزه زندگی کافی است. به قول شریعتی، «دو» را هم برای وزن جمله گفته اند که «یک» روح بزرگ نیز به سختی یافت میشود. شکرگزار هستم که این روحهای نزدیک و خویشاوند، برای من از شمار انگشتان دست فراتر رفته اند… این دردها …
طی چند هفته اخیر، با وجودی که دوست داشتم در خصوص سیاست ننویسم، به ده ها دلیل – که جای گفتنشان اینجا نیست – چند مرتبه ای، نظرات شخصی خودم را در خصوص وضعیت جاری کشور، در وبلاگم نوشتم. کاری به بحث ها و تحلیل ها ندارم. دوستان خوبم نظرشان را در رد و تأیید نوشته اند و من هم منتشر کرده ام تا دیگران بخوانند و قضاوت کنند. اما چیزی که نگرانم کرده است، اظهار نظرهای گمنام است. به لطف رایگان گوگل و یاهو، یک ایمیل بی خاصیت و بدون نام و نشان میسازند و می آیند و حرف میزنند و میروند. ما تا زمانی که یاد نگیریم «با هویت و با شناسنامه» حرف بزنیم، نمیتوانیم محیط خود را اصلاح کنیم. من سالهاست با هویت و شناسنامه و آدرس و مشخصات، مینویسم و هر از چندگاهی، هزینه های مختلفی …
رها جان. کاش میشد به مدرسه نروی. این روزها، درس اصلی مدرسه، «قطعیت» است.
من هیچگاه فرزند نداشته ام و نمیخواهم داشته باشم (لینک پایین همین پست) برای برخی از انسانها، فرزند، تضمین بقای نام و یاد آنهاست. برای برخی، عصای روز پیری. برای برخی همدم و همزبان. برای برخی، حاصل یک غفلت! من اما فکر میکنم فرزند، کسی است که میتوانی تمام آموخته هایت را به او منتقل کنی. نه با این هدف، که همچون تو زندگی کند، بل از آن رو که آموخته های تو را دوباره به آزمون بر نخیزد. آنها را در پس ذهن داشته باشد، آموخته های خود را نیز بدان بیفزاید. بهتر تصمیم بگیرد و شادتر زندگی کند. من اگر فرزند داشتم، دوست داشتم بر روی شانه های من بایستد، دنیا را بهتر از من ببیند و به من – که هم عصر او هستم اما هم نسل او نیستم – و چشمان اندیشه ام دیگر آن نور …
