میگویند قرنها پیش، در زمانی که خاندان بلینو بر ایتالیای فعلی حکومت میکرد، رافائل رهبر مخالفان حکومت بود. ماجرای مخالفت با حکومت هر روز جدی تر شد به حدی که بلینو پذیرفت با رافائل بر سر در اختیار گرفتن حکومت دوئل کند. رافائل دو بشقاب غذا آماده کرد و در حضور نمایندگان مخالفان و موافقان، اعلام کرد که در یکی از آنها زهر ریخته است. رافائل به بلینو گفت که یکی از بشقابها را شما بردار و آن دیگری را که ماند، من بر میدارم. هر دو غذا را میخوریم و آنکس که زنده ماند، دولت را به دست میگیرد. دوئل به این شکل اجرا شد و زمانی که دو نفر غذا را خوردند، هر دو روی زمین افتادند. بعدها در دستنوشته های رافائل متنی با این مضمون پیدا شد: آقای بلینو! دوئل. مربوط به کسی است که با تو …
محمدرضا شعبانعلی
مقدمه 1: ابتدای سال 90، در وبلاگ قدیمی خودم (توسعه مهارتهای فردی)، مطلبی نوشتم به نام زندانی بدون دیوار. طی دو سال و نیم گذشته، در مجموع شاید حدود 200 بار، این متن برای خودم ایمیل شده است. دیروز یکی از خوانندگان خوبم، همین مطلب را برایم نوشت. اگر چه منبع متن سایت دیگری ذکر شده بود. اما من را بسیار خوشحال کرد. چون دیدم دوست و خواننده ی من، به صورت مشخص و حرفه ای، منبع را در کنار متن آورده است. مقدمه 2: نگاه من را در خصوص مالکیت معنوی نوشته هایم میدانید. در سایت فارسی، توضیح داده ام که هدف نشر ایده هاست و خواهش کرده ام که بدون ذکر منبع و با هر نوع اصلاح و تغییر آنها را بازنشر کنند و در سایت انگلیسی هم به جای اینکه بنویسم: All Rights Reserved نوشته ام: No …
به imdb شک کردم وقتی دیدم به English Patient نمره 7.3 (از 10) داده است. به حق گفته اند بسیاری از منتقدان، که بیمار انگلیسی بهترین عاشقانه متأخر تاریخ سینماست (بهترین عاشقانه تمام تاریخ سینما را ظاهراً کازابلانکا میدانند). فیلم جنبه های روانشناسی بسیاری دارد که آن را فراتر از یک درام متعارف میبرد. یکی از جنبه های فیلم که همیشه در ذهن من مانده، زیر سؤال بردن ملیت و ملی گرایی است. نگرشی که در همه جای فیلم و حتی در آخرین جملات فیلم نیز مشاهده میشود. جایی از فیلم می شنویم: حنا (پرستار): از کجا می آیی؟ – چه فرقی دارد؟ حنا: در جنگ، این که از کجا آمده ای خیلی اهمیت پیدا میکند! در طول فیلم میبینیم، بیمار انگلیسی ما، انگلیسی مجارستانی الاصلی است که آلمانی نیز می داند. در مصر ماجراها داشته است و اکنون در …
شادی قلی پور، همکار خوب من است که هفت روز هفته را با حوصله، جوابگوی صدها نفر افرادی است که به هر دلیل با من کاری دارند و خوب میدانم که این کار، اعصابی از فولاد و صبر و حوصله ای چون ایوب میخواهد. امروز میخواستم برای یادگیری زبان، کتابی به او هدیه دهم. تمام خانه را گشتم و در نهایت کتابی پیدا کردم که هرگز نمیتوانم قیمتی روی آن بگذارم. ساعتی کتاب را پیش رویم گذاشتم و نگاه کردم. کتاب برایم داستانهای زیادی را تداعی کرد. روبرویم روی میز، ساکت و آرام، داستان زندگیم را روایت کرد… کتاب مربوط به سال 1988 است. دبستان می رفتم. 17 تومان پولش را داده ام. شاید زیاد به نظر نیاید اما خوب یادم هست که برایم گران بود و مدتها فکر میکردم که آیا باید چنین هزینه ی سنگینی برای یادگیری زبان …
سومین نامه طرح متمم منتشر شد. در بخشی از این نامه درباره «آخرین سخنرانی رندی پاش» حرف زدیم که جملاتی از آن را اینجا گذاشتم. به دو دلیل تصمیم گرفتم متن کامل نوشته ام در مورد رندی پاش را اینجا بیاورم. اول برای آنها که هنوز عضو نشده اند و نامه ها را دریافت نمیکنند و دوم اینکه، دوست خوبم کامیار عزیزی، تصویری را برای این پست طراحی کرد و برایم ایمیل کرد. دیدم بهترین استفاده این است که متن را زیر آن بیاورم:
رهای عزیزم. بترس. بترس از اینکه علمی که تو را می آموزانند، نه راهی به سوی روشنایی، که توجیهی برای تاریکی باشد. بترس از اینکه صدای تشویق آنان که در پشت تو می دوند، صدای فریاد و فرو افتادن آنها که در پیش تو می روند را در خود گم کند. بترس از اینکه جنگیدن با نیزه را در میدانی که تانک ها راه می روند، برای تو با عنوان «شیوه ی نبرد برابر»، تقدیس کنند…
انسان بزرگ در مورد مردم میگوید: “گناهشان چیست اگر زندگیشان کوچک است”. ولی روان تنگ مردم میگوید: “هر زندگی بزرگ، خود گناهی بزرگ است”. نیچه
جملات زیر، حرفهای زیبای رندی پاش در آخرین سخنرانی او در دانشگاه کارنگی ملون است. خواندن کتاب «آخرین سخنرانی» را به هیچ بهانه ای، از دست ندهید: «دیوارهای بلند را نساخته اند تا مانع رسیدن ما به رویاهایمان شوند. دیوارها را ساخته اند تا با سخت کوشی و عبور از آنها، به خود و دیگران نشان دهیم که رویاهایمان چقدر برایمان مهم هستند. دیوارها مانع ما نیستند. دیوارها وجود دارند تا مانع کسانی شوند که به اندازه ی ما، رویاهایشان را دیوانه وار دنبال نمیکنند…». لینک مربوط به معرفی کتاب آخرین سخنرانی رندی پاش در سایت طرح متمم
عادت کرده ایم وقتی کتاب می خریم، تعداد صفحه ها زیاد باشد. فونت ریز و حاشیه ها باریک. تا احساس کنیم مطلب بیشتری به دست آورده ایم. کتاب برندگان و بازندگان، نوشته ی سیدنی هریس، هیچیک از این ویژگیها را ندارد. کوچک، با متن های کوتاه و صفحه های بیش از حد “سفید”! اما هیچیک از اینها از ارزش کتاب کم نمیکند. سالهاست این کتاب در کتابخانه ام کنار کتابهای بزرگتر و «جدی تر!» قرار گرفته و هر از چندگاهی، آن را ورق میزنم. گاه یک جمله اش برای یک روز زندگی کافی است. بد بینانه گفتم: گاه بعضی جمله هایش برای یک عمر زندگی کافیست. واقعیت را نگفتم: جمله هایی دارد که برای تمام تاریخ یک ملت کافی است! جایی در کتاب می نویسد: برنده می داند به خاطر چه چیزی بجنگد و بر سر چه چیزی سازش کند، …
امشب شب قدر است. شبهای قدر نمی خوابم. فکر میکنم. می نویسم. نیایشی و کمی هم مطالعه درباره ی آیین زندگی. به همین منظور به خیابان انقلاب رفتم تا چند کتاب بخرم. *** همیشه سر زدن به کتابفروشی های انقلاب برایم غم انگیز است: مغازه های بی رونق و مشتریان بی رمق. کسانی که به توصیه یا اجبار استاد خود، راهی انقلاب شده اند تا کتابی را تهیه کنند و بخوانند. کسانی که «کتاب خواندن» برایشان، یک شغل است. چهار سال یا شش یا ده سال این کار را انجام میدهند تا «فارغ التحصیل» شوند. در زبان انگلیسی، برای یایان مقطع تحصیلی، از واژه Graduate استفاده می کنند از ریشه ی Grad به معنای «پله» و «گام». پایان مقطع تحصیلی به معنای یک گام به پیش یا حرکت به یک پله ی بالاتر است. ما ولی از «فارغ» شدن استفاده …
