امروز سالروز روز مرگ لیدی گدایوا است. حدود هزار سال پیش، لیدی گدایوا همسر یکی از بزرگان انگلیس، در اعتراض به افزایش بی رویه ی مالیات برای مردم شهر خود، هر روز به سراغ همسرش می رفت و عاجزانه تقاضا میکرد که مالیاتها کاهش پیدا کند. همسر او که سیاست و تصمیم های سیاسی خود را بر خواسته ی همسر خود ترجیح میداد، به همسرش گفت: اگر یک روز، برهنه سوار اسب شوی و تمام شهر را از سمتی به سمت دیگر بروی، مالیاتها را کاهش خواهم داد. گدایوا دو سوال پرسید: تو مشکلی با این کار نداری؟ و آیا واقعاً به وعده ی خود عمل میکنی؟ پاسخ هر دو سوال مثبت بود. گدایوا اسبش را زین کرد. لباس هایش را بر زمین ریخت. در شهر گفتند: گدایوا در حمایت از مردم، برهنه در میان شهر میگردد! تمام مردم، مغازه …
محمدرضا شعبانعلی
رهای عزیزم. میدانم برای زندگیت هدفها و رویاهای زیادی داری. میخواهی درس بخوانی. بالاترین مدرکها را بگیری. بزرگترین شغل ها و زیباترین خانه ها را. تندروترین خودروها و خیره کننده ترین لباس ها را… اما دیر یا زود، زمانی میرسد که عشق را تجربه خواهی کرد. زمانش را نمیدانم. مکانش را نیز. چرا که عاشق شدن، زمان و مکان مشخصی ندارد. اما ناگهان این حس را با یکی از ضربان های قلبت لمس خواهی کرد و آن لحظه، تمام داراییهای مادی و معنویت را پیش رو خواهی گذاشت تا ببینی آیا میتوانند برای جلب نظر کسی که روبرویت نشسته است، کافی باشد؟
دیروز آخرین جلسه دوره مهارتهای فردی با هدف تدوین استراتژی توسعه مهارتهای فردی برگزار شد. احساس کردم یکی از نکاتی که در این جلسه مورد بحث قرار گرفت میتواند برای خوانندگان خوب سایت هم مفید باشد. از جمله تفاوتهایی که در هدف گذاری انسانها دیده میشود، «هدف گذاری رقابتی» در مقابل «هدف گذاری استراتژیک» است. هدف گذاری استراتژیک، بر اساس چشم اندازهای شخصی من تعیین میشود اما هدف گذاری رقابتی در مقایسه با دیگران.
تعطیلی های متوالی آغاز شد و مثل همیشه، قطار ماشین ها که از تهران به سمت جاده های شمال حرکت میکنند را میتوان در تمام خیابان ها و اتوبان های اصلی شهر مشاهده کرد. این بار اما، برای من اتفاق جالبی افتاد. به مناسبت روز خبرنگار، دوستان من در صدای قزوین، از من دعوت کردند تا بازدیدی از دفتر این رسانه ی محلی حرفه ای و تأثیرگذار، داشته باشم. صحبت های زیادی رد و بدل شد. از قزوین و تاریخ آن، از آثار باستانی و از کارخانه ها و صنایع ارزشمندی که شهر را در میان گرفته اند. از فرصتهای زندگی و سرمایه گذاری در قزوین. از تجربه ی لحظات آرامی که در کنار دریاچه ی اوان میتوان داشت. در پایان، به پیشنهاد دوستان صدای قزوین، قرار شد بازدیدی از اطراف قزوین داشته باشیم. بازدید از اطراف قزوین، همزمان احساس …
با توجه به تعداد بسیار زیاد کامنت ها و زمانی که طول میکشید تا آنها را تأیید کنم، اینجا نوشتم که از این به بعد، کامنتها را دیگران تأیید خواهند کرد. اما من همه را میخوانم و پاسخ میدهم و تازه سایت هم برای شما ایمیل می فرستد که بدانید کامنت شما پاسخ داشته است. از دوستان هم خواستم که حرفهای خصوصی را ایمیل بزنند. به نظر خودم مسیری آماده کردم برای ارتباط بهتر. اما بازخوردها نشان داد که دوستان ترجیح میدهند حرفهایشان، اول و آخر، فقط توسط نویسنده ی اصلی سایت دیده شود! به هر حال من تسلیم هستم. از این به بعد، همه ی کامنت ها را خودم میخوانم و تأیید می کنم. پاسخ هم که از اول قرار بود خودم بدهم. امیدوارم بتوانم این کار را با سرعت بیشتری انجام دهم تا حس شما خوب باشد. چشم. …
مدت زیادی بود که فرصت برای پاسخ دادن به کامنت ها نبود. همه را میخواندم اما کمتر فرصت میشد تا پاسخ بدهم. از این به بعد سیاست مواجهه با کامنت ها را تغییر داده ام. لطفاً به نکات زیر توجه کنید: 1) کامنت ها ممکن است غیر از من توسط تیم من هم خوانده یا تأیید شوند. بنابراین لطفاً کامنت های خود را با توجه به این نکته بنویسید و مشکلات خاص تر را از طریق ایمیل مطرح فرمایید. 2) مکانیزمی را در نظر گرفته ایم که هر کس کامنتی در سایت گذاشت، در صورتی که به کامنت وی پاسخ داده شد توسط ایمیل این کامنت را دریافت کند. بنابراین لطفاً آدرس ایمیل خود را با دقت وارد نمایید. 3) در صورتی که مطالب مطرح شده در کامنت ها بین تعداد بیشتری از خوانندگان عزیز مشترک باشد، آنها را در …
دقت کرده اید که بعضی دوستانمان، درست مانند قطار شهر بازی هستند؟ با آنها همراه میشویم. مسیری طولانی می رویم. هیجان زیادی را تجربه میکنیم. اما درست چند متر قبل از همانجایی که سوار شده بودیم، پیاده مان میکنند!
نخستین جلسه ی کلاس توسعه مهارتهای فردی بود. آمد و آن گوشه نشست. با چهره ای که میتوانستی حدس بزنی اهل هنر است! برای من یکی بود مثل باقی دانشجویانم. همه ی آنها را دوست دارم. با دیدن هر کدامشان، لبخند بر لبانم می آید. او هم یکی مثل آنها بود. روزی به یکی از همکارانم گفته بود که اسلایدهای محمدرضا، از نظر فونت و گرافیک و …، ضعیف است و میتواند بهتر شود. من هم که از زیبایی و زیبایی شناسی هیچ چیز نمی فهمم، این حرف را جدی نگرفتم. چند باری پیامک هایی رد و بدل کردیم و نهایتاً نمیدانم چطور شد که تصمیم گرفتم سری به او بزنم. آدرس فروشگاهش را داد: «بالاتر از میدان انقلاب – نرسیده به چهارراه نصرت – پلاک 1521 – فروشگاه رنگار». دیشب ساعت هشت بعد از تمام شدن کلاسم از دانشگاه …
آموزش مذاکره ساده نیست. دشوارتر از آن، برگزاری آزمون مذاکره است! امروز در پایان کلاس اصول و فنون مذاکره تجاری، باید از دانشجویانم امتحان میگرفتم. به انواع روشها فکر کردم. در پایان روش برگزاری متفاوتی به ذهنم رسید و آن را مطرح کردم: در ابتدای کلاس، حتماً سوالهایی درباره ی مذاکره داشته اید. احتمالاً پاسخ برخی را آموخته اید و سوالهایی بوده که نتوانسته ام به آنها پاسخ بگویم. به خانه بروید. یک هفته فکر کنید و برایم سوالی را که هنوز بی پاسخ مانده است ارسال کنید. هر کس سوالش را ارسال کرد، هم نمره اش را میگیرد هم پاسخ اش را!
زمانی که تازه شروع کرده بودم به خوندن سایت شما و به فایل های صوتی گوش میدادم فکر میکردم چه طرز دید قشنگی و چقدر جالب به همه ی ثانیه ای زندگی نگاه میکنید. ولی الان فکر میکنم وارد کردن این سیاست ها تو زندگی روزمره چقدر ناقشنگ و حتی زشته. فکر میکنم اگه همه ی مردم نوشته ها رو بخونن و به فایل های صوتی گوش بدن چقدر هر مسئله و ارتباطی که آدما با هم دارن پیچیده میشه و چه فاجعه ای رخ میده: آدمایی که مثل ربات، تنها چیزی که بهش فکر میکنن اینه که چه طور منطقشون رو به کار بگیرن که تو رابطه هاشون پیروز باشن. و حتی زشت تر از اون اینکه چه طور احساسات هم رو تحریک کنن تا به خواسته شون برسن و برنده ی معامله باشن! همه به هر ارتباط روزمره …
