همه کنار هم نشستند: هفده نفر گوش تا گوش. تا کلاس فارسی امروز هم، مانند هر روز آغاز شود. مدت زیادی بود که هر روز با آنها فارسی کار میکردم. اینها فرزندان مهاجران افغان هستند که «زنده» هستند، اما «وجود» ندارند. نه شناسنامه ای. نه مجوزی برای کار و نه امکانی برای آموزش. گل آقا هم آمد. گل آقا، نه سال دارد. نان خشک میخرد و می فروشد. اگر در کشور دیگری بود، شاید «کارآفرین» محسوب میشد. اما اینجا به او «نون خشکی» میگوییم. برایم توضیح داده که نان خشک را صد تومان میخرد و چهارصد تومان می فروشد. مرا دوست دارد. همیشه به من میگوید که آدرس خانه تان را بدهید. نون خشک شما را همان چهارصد تومان می خرم و بدون سود می فروشم. آخر شما خیلی برای ما زحمت میکشید. گل آقا را دوست دارم… گل آقا …
محمدرضا شعبانعلی
«آیا به تناسخ اعتقاد داری؟» بعضی وقتها در میان ایمیل ها و کامنتها، سوالهایی می بینم که بسیار شخصی هستند. مثلاً اینکه نماز میخوانی یا نه. یا به تناسخ اعتقاد داری یا نه؟ یا اینکه موسیقی سنتی را ترجیح میدهی یا موسیقی پاپ و … در نگاه اول، معمولاً این سوالها را کنار میگذارم. احساس عمومی من بر این است که مسائل شخصی، کاملاً شخصی هستند. اما از طرف دیگر، گاهی احساس میکنم کسی که به روزنوشته ها سر میزند (بر خلاف سایت رسمی من) شاید علاقه داشته باشد که این دوست آنلاین خود را بیشتر بشناسد و فکر میکنم که این خواسته حق یک دوست در یک رابطه ی جدی و واقعی است. این بود که تصمیم گرفتم هر از چند گاهی به برخی از این سوالات جواب دهم. پاسخ به این نوع سوالات، به معنای «علمی بودن» یا …
دیروز در حال خوردن غذا در یک رستوران بودم. یک زن و مرد که به نظر دوست یا همسران تازه نفس می رسیدند، روی میز کناری نشسته بودند. دیدم که زن برای شستشوی دستشهایش بلند شد. مرد با نگاه های مهربان و لبخند محبت آمیزش، زن را تا درب دستشویی بدرقه کرد. بلافاصله پس از بسته شدن درب، مرد به سمت موبایل زن هجوم آورد و مشغول جستجو در موبایل شد. چهره اش مانند آیینه ای بود که میتوانستی نوشته های داخل موبایل را در آن بخوانی. گاهی شاد. گاهی غمگین. گاهی کنجکاو. گاهی بی حوصله. به سرعت موبایل را در جای خود گذاشت و زمانی که زن برگشت، با همان لبخند همیشگی، با زن صحبت کرد. این بار در چهره اش نشانه ای از غرور و زیرکی نیز دیده میشد. میتوانم فکر کنم که در آن لحظه با خودش …
مذاکره با شیطان؟ ترویج بی اخلاقی یا دفاع از اخلاق؟
کلاس آموزش اصول و فنون مذاکره حرفه ای (همان مذاکره با شیطان سابق) از این هفته آغاز شده است. هم در میان حاضران کلاس و هم در میان ایمیلها، سوال مشابهی را شنیدم و دریافت کردم: آیا درست است که در یک کلاس، راجع به دروغ، فریب، خیانت در رابطه عاطفی وسازمانی، قدرت طلبی، زیاده خواهی، متقاعدسازی، ضعف های رفتاری و شخصیتی انسانها و نحوه فرو رفتن آنها در دام نیرنگ و فریب صحبت شود؟ آیا حرف زدن از این واژه ها و مفاهیم، قبح و زشتی آنها را از بین نمیبرد؟ آنچه در اینجا پاسخ میدهم، یک نظریه ی علمی نیست. یک نظر شخصی است. باوری که به عنوان یک معلم، پس از سالها تدریس در نقاط مختلف این آب و خاک، به آن دست پیدا کرده ام. با حرف نزدن از زشتی ها، و مطرح نکردن آنها، زشتیها …
رها جان! باید به تو میگفتیم: «میخواهی چگونه باشی؟» اما آموختیم: «اینگونه باید باشی…». باید به تو میگفتیم: «زندگی سرشار از شادی و غم است» اما آموختیم: «زندگی سرشار از زشت و زیبا است». باید به تو میگفتیم: «زندگی کن» اما آموختیم که: «قضاوت کن». و چنین بود که تو، به جای آنکه وارد «بازی» شوی، «قاضی» شدی.
دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام میگشت، جنازه اش را روی میز کارم پیدا کردم. یک هفته بود که با هم زندگی میکردیم. شبها که دیر میخوابیدم، تا آخرین دقیقه ها دور سرم میچرخید. صبح ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم نبود. شاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود. در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای معمولی حدود 7 تا 21 روز است. با خودم شمردم. حدود 7 روز بود که این مگس را میدیدم. این مگس قسمت اصلی یا شاید تمام عمرش را در خانه ی من زندگی کرده بود. احساسم نسبت به او تغییر کرد. به جسدش که بیجان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم. غصه خوردم. این مگس چه دنیای بزرگی را …
با دوست خوبم الهام الهی تبار حرف میزدم. از دو سال پیش که دانشجویم شد، هر از چندگاهی می نشینیم و گپی میزنیم. راستی پدر الهام، برای رها (فرزند مجازی من!) شعری هم سروده که یک بار باید برایتان بنویسم! الهام یک عادت مشخص دارد. سوال های ساده می پرسد و با جدیت نگاهت میکند. طوری که می دانی مشکل، با یک «جواب ساده» حل نمیشود! این بار میگفت «عشق چیست و چه معیاری برای اندازه گیری آن وجود دارد؟».
توضیح: این نوشتهها کاملاً شخصی هستند. فقط برای اینکه دوستان من در سایت، بدانند که در روزهای آینده چه دغدغههایی در سایت مطرح خواهد شد. اگر کامنت و نظری داشتید که میتوانست به بهبود محتوا کمک کند بنویسید. به محض خواندن کامنت و لحاظ کردن در یادداشتهایم، آن را پاک میکنم تا پایین این نوشته خلوت بماند و خواننده هم بداند که نظرش خوانده و لحاظ شده. طبیعی است اینها ایدههای اولیه هستند. دفترچهی یادداشت دیجیتال من که با اهالی این خانه مجازی به اشتراک میگذارم. بنابراین به ایدهها بیفزایید اما آنها را نقد نکنید. چون فقط ایده هستند… * این دنیای دیجیتال همه روندهای تاریخی بشر رو به سرعت زیاد بهمون نشون میده. این روندی که واژهای مثل «عشق» در طول هزاران سال چنان معنازدایی شد و به گند کشیده شد که الان تو هر شعر و متن و …
امروز سالروز روز مرگ لیدی گدایوا است. حدود هزار سال پیش، لیدی گدایوا همسر یکی از بزرگان انگلیس، در اعتراض به افزایش بی رویه ی مالیات برای مردم شهر خود، هر روز به سراغ همسرش می رفت و عاجزانه تقاضا میکرد که مالیاتها کاهش پیدا کند. همسر او که سیاست و تصمیم های سیاسی خود را بر خواسته ی همسر خود ترجیح میداد، به همسرش گفت: اگر یک روز، برهنه سوار اسب شوی و تمام شهر را از سمتی به سمت دیگر بروی، مالیاتها را کاهش خواهم داد. گدایوا دو سوال پرسید: تو مشکلی با این کار نداری؟ و آیا واقعاً به وعده ی خود عمل میکنی؟ پاسخ هر دو سوال مثبت بود. گدایوا اسبش را زین کرد. لباس هایش را بر زمین ریخت. در شهر گفتند: گدایوا در حمایت از مردم، برهنه در میان شهر میگردد! تمام مردم، مغازه …
رهای عزیزم. میدانم برای زندگیت هدفها و رویاهای زیادی داری. میخواهی درس بخوانی. بالاترین مدرکها را بگیری. بزرگترین شغل ها و زیباترین خانه ها را. تندروترین خودروها و خیره کننده ترین لباس ها را… اما دیر یا زود، زمانی میرسد که عشق را تجربه خواهی کرد. زمانش را نمیدانم. مکانش را نیز. چرا که عاشق شدن، زمان و مکان مشخصی ندارد. اما ناگهان این حس را با یکی از ضربان های قلبت لمس خواهی کرد و آن لحظه، تمام داراییهای مادی و معنویت را پیش رو خواهی گذاشت تا ببینی آیا میتوانند برای جلب نظر کسی که روبرویت نشسته است، کافی باشد؟
